هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه و عارفانه است که در آن شاعر از درد عشق، فراق و ناامیدی سخن میگوید. او از معشوق خود گلایه میکند که چرا از او رویگردان شده و به دیگران توجه میکند. شاعر همچنین از لطف و محبت معشوق میگوید و از او میخواهد که به او توجه کند. در پایان، شاعر از معشوق میخواهد که به او کمک کند و او را از این درد و رنج نجات دهد.
رده سنی:
16+
متن شامل مفاهیم عمیق عاشقانه و عارفانه است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از عبارات و تشبیهات بهکاررفته در شعر ممکن است نیاز به تجربه و بلوغ فکری بیشتری برای درک کامل داشته باشد.
غزل ۶۸۵۶ - دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟
دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟
چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری ۱
دگر ز دیده گستاخ ما چه سرزده است؟
که تلختر ز نگه حرف بر زبان داری ۲
به دیگران سپر انداختن بود کارت
رسد چو نوبت ما تیر در کمان داری ۳
ز برق و باد گرو می برد به گرمروی
ز عذر لنگ، سمندی که زیر ران داری ۴
ز آب لطف تو چون آتشی خموش نشد
ازین چه سود که روی عرق فشان داری؟ ۵
خمار سوختگان را به بوسه ای بشکن
به شکر این که لب لعل می چکان داری ۶
مسلم است به سرو تو نازک اندامی
که پیچ و تاب سر زلف در میان داری ۷
دهان تنگ تو فریاد می کند بی حرف
که سر به مهر خبرها ز بی نشان داری ۸
دلم ز قرب تو ای خط عنبرین داغ است
که راه حرف به آن غنچه دهان داری ۹
ز بلبلان قفس مانده ناله ای برسان
تو ای نسیم که راهی به گلستان داری ۱۰
مکن چو باد خزان کار با چمن یکرو
که بازگشت به این باغ و بوستان داری ۱۱
ز دستگیری افتادگان ز پا منشین
چو خضر اگر هوس عمر جاودان داری ۱۲
چنان مکن که به دریا شود صدف محتاج
چو ابر تا دل و دست گهرفشان داری ۱۳
منه ز گوشه دل پای خود برون صائب
اگر توقع آسایش از جهان داری ۱۴
چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری ۱
دگر ز دیده گستاخ ما چه سرزده است؟
که تلختر ز نگه حرف بر زبان داری ۲
به دیگران سپر انداختن بود کارت
رسد چو نوبت ما تیر در کمان داری ۳
ز برق و باد گرو می برد به گرمروی
ز عذر لنگ، سمندی که زیر ران داری ۴
ز آب لطف تو چون آتشی خموش نشد
ازین چه سود که روی عرق فشان داری؟ ۵
خمار سوختگان را به بوسه ای بشکن
به شکر این که لب لعل می چکان داری ۶
مسلم است به سرو تو نازک اندامی
که پیچ و تاب سر زلف در میان داری ۷
دهان تنگ تو فریاد می کند بی حرف
که سر به مهر خبرها ز بی نشان داری ۸
دلم ز قرب تو ای خط عنبرین داغ است
که راه حرف به آن غنچه دهان داری ۹
ز بلبلان قفس مانده ناله ای برسان
تو ای نسیم که راهی به گلستان داری ۱۰
مکن چو باد خزان کار با چمن یکرو
که بازگشت به این باغ و بوستان داری ۱۱
ز دستگیری افتادگان ز پا منشین
چو خضر اگر هوس عمر جاودان داری ۱۲
چنان مکن که به دریا شود صدف محتاج
چو ابر تا دل و دست گهرفشان داری ۱۳
منه ز گوشه دل پای خود برون صائب
اگر توقع آسایش از جهان داری ۱۴
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۴
۳۵۶
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۶۸۵۵ - ز برگریز، دل بی قرار ازان داری
گوهر بعدی:غزل ۶۸۵۷ - هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.