هوش مصنوعی:
شاعر در این متن به توصیف زیبایی معشوق و دیدار با او در حمام میپردازد. معشوق با چهرهای درخشان مانند ماه توصیف شده که حتی خورشید از زیبایی او شرمگین میشود. شاعر با معشوق گفتوگو میکند و او را به حمام دعوت میکند. در حمام، معشوق با ناز و اطوارهای خاص خود توصیف میشود و شاعر از عشق و زیبایی او سرمست است. در پایان، معشوق به شاعر فرصت میدهد تا احساسات خود را بیان کند و از این فرصت نادر استفاده کند.
رده سنی:
16+
این متن دارای مضامین عاشقانه و توصیفاتی است که ممکن است برای مخاطبان زیر 16 سال نامناسب باشد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد.
شماره ۵۶۴ - دی بامداد آن صنم آفتاب روی
دی بامداد آن صنم آفتاب روی
بر من گذشت همچو مه اندر میان کوی ۱
خورشید در کشیده رخ از شرم طلعتش
زآن سان که سایه درکشد از آفتاب روی ۲
گفتم مگر که نیت حمام کرده ای؟
گفتا برو تو نیز بیا، با کسی مگوی ۳
چون ساعتی برآمد رفتم درآمدم
من در درون و خلق ز بیرون بگفت و گوی ۴
دیدم بناز تکیه زده بر کنار حوض
همچون گلی که نوشکفد بر کران جوی ۵
می کرد آب را تن و اندام او خجل
می زد شراب را لب او سنگ بر سبوی ۶
حمام را که هیچ نه رنگ و نه بوی بود
از روی و موی او شده گل رنگ و مشک بوی ۷
گیسوی مشکبار گشاده ز هم چنانک
موی میانش گم شده اندر میان موی ۸
میدان عیش خالی و من برده بهر لعب
چوگان دست سوی زنخدان همچو گوی ۹
من لابه کردم آن دم و او ناز چون نبود
بیم رقیب و دهشت لالای تنگخوی ۱۰
او دید کآب دیده من گرم می رود
مشتی گلم بداد که دست از دلت بشوی ۱۱
پس گفت سیف و اله و حیران چه مانده ای
فرصت چو یافتی سخن خویشتن بگوی ۱۲
در بند وصل باش چو ناجسته یافتی
این دولتی که یافت نگردد بجست و جوی ۱۳
بر من گذشت همچو مه اندر میان کوی ۱
خورشید در کشیده رخ از شرم طلعتش
زآن سان که سایه درکشد از آفتاب روی ۲
گفتم مگر که نیت حمام کرده ای؟
گفتا برو تو نیز بیا، با کسی مگوی ۳
چون ساعتی برآمد رفتم درآمدم
من در درون و خلق ز بیرون بگفت و گوی ۴
دیدم بناز تکیه زده بر کنار حوض
همچون گلی که نوشکفد بر کران جوی ۵
می کرد آب را تن و اندام او خجل
می زد شراب را لب او سنگ بر سبوی ۶
حمام را که هیچ نه رنگ و نه بوی بود
از روی و موی او شده گل رنگ و مشک بوی ۷
گیسوی مشکبار گشاده ز هم چنانک
موی میانش گم شده اندر میان موی ۸
میدان عیش خالی و من برده بهر لعب
چوگان دست سوی زنخدان همچو گوی ۹
من لابه کردم آن دم و او ناز چون نبود
بیم رقیب و دهشت لالای تنگخوی ۱۰
او دید کآب دیده من گرم می رود
مشتی گلم بداد که دست از دلت بشوی ۱۱
پس گفت سیف و اله و حیران چه مانده ای
فرصت چو یافتی سخن خویشتن بگوی ۱۲
در بند وصل باش چو ناجسته یافتی
این دولتی که یافت نگردد بجست و جوی ۱۳
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۳
۴۱۲
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۵۶۳ - بحال خود چو نظر کردم از تو می پرسم
گوهر بعدی:شماره ۵۶۵ - ای نو عروس حسن ترا آفتاب روی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.