هوش مصنوعی:
شاعر در این شعر عاشقانه و عارفانه، از عشق و فداکاری بیحد خود به معشوق سخن میگوید. او حاضر است جان خود را فدا کند و از هر بلا و رنجی برای معشوق استقبال میکند. شاعر از جفاهای معشوق شکایت دارد، اما همچنان وفادار و عاشق باقی میماند. در پایان، شاعر به تغافل و بیتوجهی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که گناهانش را ببخشد.
رده سنی:
16+
مفاهیم عمیق عاشقانه و عارفانه، استفاده از استعارهها و تشبیهات پیچیده، و بیان احساسات شدید و فداکاریهای افراطی ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد.
غزل ۳۴۲ - بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای تو
بیا، تا نقد جان را برفشانم در هوای تو
بنه پا بر سرم، تا سر نهم بر خاک پای تو
معاذالله! مرا در دادن جان نیست تقصیری
نه یک جان بلکه گر صد جان بود، سازم فدای تو
مرا تا مبتلا کردی، اسیر صد بلا کردی
که، یارب، هیچکس هرگز نگردد مبتلای تو!
تو، ای نازک دل، آخر با جفا آزرده میگردی
مبادا آنکه باشد آه سردی در قفای تو!
ازان لب جان مده کس را، وگر خواهی که جان بخشی
مرا، باری، که من جان دادهام عمری برای تو
مکن اظهار شکر از شیوه مهر و وفای من
که اینها نیست هرگز در خور جور و جفای تو
هلالی را به شمشیر تغافل بیگنه کشتی
گناه خود نمیداند، تو دانی و خدای تو
بنه پا بر سرم، تا سر نهم بر خاک پای تو
معاذالله! مرا در دادن جان نیست تقصیری
نه یک جان بلکه گر صد جان بود، سازم فدای تو
مرا تا مبتلا کردی، اسیر صد بلا کردی
که، یارب، هیچکس هرگز نگردد مبتلای تو!
تو، ای نازک دل، آخر با جفا آزرده میگردی
مبادا آنکه باشد آه سردی در قفای تو!
ازان لب جان مده کس را، وگر خواهی که جان بخشی
مرا، باری، که من جان دادهام عمری برای تو
مکن اظهار شکر از شیوه مهر و وفای من
که اینها نیست هرگز در خور جور و جفای تو
هلالی را به شمشیر تغافل بیگنه کشتی
گناه خود نمیداند، تو دانی و خدای تو
۴۰۰
این گوهر را بشنوید
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۳۴۱ - ای بی وفا، چه چاره کنم با جفای تو؟
گوهر بعدی:غزل ۳۴۳ - مردم ازین الم: که نمردم برای تو
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.