هوش مصنوعی:
این متن شعری است که در آن شاعر به ستایش از یک شخصیت قدرتمند و عادل میپردازد و از او درخواست کمک و یاری میکند. شاعر از وضعیت دشوار خود و دیگران میگوید و از ظلم و ستمی که بر آنها رفته شکایت میکند. او از عدالت و بخشش این شخصیت قدرتمند تمجید کرده و درخواست میکند که به او و دیگران توجه کند.
رده سنی:
15+
متن دارای مفاهیم عمیق اجتماعی و عاطفی است که درک آن برای کودکان دشوار است. همچنین، استفاده از استعارهها و اصطلاحات ادبی نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد که معمولاً در نوجوانان و بزرگسالان یافت میشود.
شمارهٔ ۳۱۱ - وله ایضا
زهی شکوه تو از روی ملک رنگ زدای
ضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای ۱
تویی که هست ترا آفتاب در سایه
تویی که هست ترا روزگار دست گرای ۲
هوای دولت تو دوست ساز دشمن سوز
زبان خامۀ تو نقش بند طبع گشای ۳
ز دولت تو همه کارها نظام گرفت
به چشک لطف در احوال من نظر فرمای ۴
مرا که کار چو طوطی بود شکر خایی
روا بود چو ستوری ز غصّه آهن خای ۵
نشسته ام به یکی کنج در، به خود مشغول
گزیده راه قناعت نه میرم و نه گدای ۶
دعای دولت تو بی طمع همی گویم
نه همچو این دگرانم به مزد مدح سرای ۷
سه اسبه لشکر غم بر سرم همی تازد
گرم تو دست نگیری چگونه دارم پای؟ ۸
ز بهر بسته زبانان شکسته دل شده ام
به دست لطف ز کار من این گره بگشای ۹
چو رهزنان ز چه محبوس مانده اند چنین
نکرده هیچ گناه اسبکان ره پیمای ۱۰
گرسنه بسته بر آخورنه کاه و نه سبزه
ز بینوایی چون خاطر من اندر وای ۱۱
ز عشق جوشان دیده سپیده چون کافور
ز شوق که شان دیده برنگ کاه ربای ۱۲
چنان ز بی علفی مانده اند بیچاره
که آخر شبشان شد بهشت روح فزای ۱۳
تویی که یاری مظلوم می دهی شب و روز
برین ستم زدگان از سر کرم بخشای ۱۴
ز عدل عام همه خلق در تن اسانی
ز جور خاص منم در تعب غریب آسای ۱۵
تعرّض خر حلآج کس چو می نکند
بر اسب بنده تطاول چراست بهر خدای؟ ۱۶
ضمیر تو بهمه کار خیر راهنمای ۱
تویی که هست ترا آفتاب در سایه
تویی که هست ترا روزگار دست گرای ۲
هوای دولت تو دوست ساز دشمن سوز
زبان خامۀ تو نقش بند طبع گشای ۳
ز دولت تو همه کارها نظام گرفت
به چشک لطف در احوال من نظر فرمای ۴
مرا که کار چو طوطی بود شکر خایی
روا بود چو ستوری ز غصّه آهن خای ۵
نشسته ام به یکی کنج در، به خود مشغول
گزیده راه قناعت نه میرم و نه گدای ۶
دعای دولت تو بی طمع همی گویم
نه همچو این دگرانم به مزد مدح سرای ۷
سه اسبه لشکر غم بر سرم همی تازد
گرم تو دست نگیری چگونه دارم پای؟ ۸
ز بهر بسته زبانان شکسته دل شده ام
به دست لطف ز کار من این گره بگشای ۹
چو رهزنان ز چه محبوس مانده اند چنین
نکرده هیچ گناه اسبکان ره پیمای ۱۰
گرسنه بسته بر آخورنه کاه و نه سبزه
ز بینوایی چون خاطر من اندر وای ۱۱
ز عشق جوشان دیده سپیده چون کافور
ز شوق که شان دیده برنگ کاه ربای ۱۲
چنان ز بی علفی مانده اند بیچاره
که آخر شبشان شد بهشت روح فزای ۱۳
تویی که یاری مظلوم می دهی شب و روز
برین ستم زدگان از سر کرم بخشای ۱۴
ز عدل عام همه خلق در تن اسانی
ز جور خاص منم در تعب غریب آسای ۱۵
تعرّض خر حلآج کس چو می نکند
بر اسب بنده تطاول چراست بهر خدای؟ ۱۶
قالب: قطعه
تعداد ابیات: ۱۶
۴۳۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۳۱۰ - ایضا له
گوهر بعدی:شمارهٔ ۳۱۲ - وله ایضا
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.