هوش مصنوعی: این داستان درباره شاهزاده‌ای است که عاشق دختری زیبا و باهوش می‌شود. دختر در قلعه‌ای محکم زندگی می‌کند و برای ازدواج با او، شاهزاده باید چهار شرط سخت را برآورده کند. شاهزاده با کمک یک فیلسوف دانا، طلسم‌های قلعه را می‌شکند و شرط‌ها را برآورده می‌کند. در نهایت، شاهزاده و دختر با هم ازدواج می‌کنند و داستان با شادی و عشق به پایان می‌رسد.
رده سنی: 16+ این داستان دارای مفاهیم پیچیده‌ای مانند عشق، شجاعت، هوش و حل مسئله است که برای درک کامل آن، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، استفاده از طلسم‌ها و عناصر فانتزی ممکن است برای کودکان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد.

بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

روزی از روزهای دیماهی
چون شب تیر مه به کوتاهی ۱

از دگر روز هفته آن به بود
ناف هفته مگر سه‌شنبه بود ۲

روز بهرام و رنگ بهرامی
شاه با هردو کرده هم نامی ۳

سرخ در سرخ زیوری بر ساخت
صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت ۴

بانوی سرخ روی سقلابی
آن به رنگ آتشی به لطف آبی ۵

به پرستاریش میان در بست
خوش بود ماه آفتاب‌پرست ۶

شب چو منجوق برکشید بلند
طاق خورشید را درید پرند ۷

شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز
خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز ۸

نازنین سر نتافت از رایش
در فشاند از عقیق در پایش ۹

کای فلک آستان درگه تو
قرص خورشید ماه خرگه تو ۱۰

برتر از هر دری که بتوان سفت
بهتر از هر سخن که بتوان گفت ۱۱

کس به گردت رسید نتواند
کور باد آنکه دید نتواند ۱۲

چون دعائی چنین به پایان برد
لعل کان را به کان لعل سپرد ۱۳

گفت کز جمله ولایت روس
بود شهری به نیکوی چو عروس ۱۴

پادشاهی درو عمارت ساز
دختری داشت پروریده به ناز ۱۵

دلفریبی به غمزه جادو بند
گلرخی قامتش چو سرو بلند ۱۶

رخ به خوبی ز ماه دلکش‌تر
لب به شیرینی از شکر خوشتر ۱۷

زهره‌ای دل ز مشتری برده
شکر و شمع پیش او مرده ۱۸

تنگ شکر ز تنگی شکرش
تنگدل‌تر ز حلقه کمرش ۱۹

مشک با زلف او جگرخواری
گل ز ریحان باغ او خاری ۲۰

قدی افراخته چو سرو به باغ
روئی افروخته چو شمع و چراغ ۲۱

تازه روئیش تازه‌تر ز بهار
خوب رنگیش خوبتر ز نگار ۲۲

خواب نرگس خمار دیده او
ناز نسرین درم خریده او ۲۳

آب گل خاک ره پرستانش
گل کمر بند زیر دستانش ۲۴

به جز از خوبی و شکر خندی
داشت پیرایه هنرمندی ۲۵

دانش آموخته ز هر نسقی
در نبشته ز هر فنی ورقی ۲۶

خوانده نیرنگ نامهای جهان
جادوئیها و چیزهای نهان ۲۷

درکشیده نقاب زلف بروی
سرکشیده ز بارنامه شوی ۲۸

آنکه در دور خویش طاق بود
سوی جفتش کی اتفاق بود ۲۹

چون شد آوازه در جهان مشهور
کامداست از بهشت رضوان حور ۳۰

ماه و خورشید بچه‌ای زادست
زهره شیر عطاردش دادست ۳۱

رغبت هرکسی بدو شد گرم
آمد از هر سوئی شفاعت نرم ۳۲

این به زور آن به زر همی‌کوشید
و او زر خود به زور می‌پوشید ۳۳

پدر از جستجوی ناموران
کان صنم را رضا ندید در آن ۳۴

گشت عاجز که چاره چون سازد
نرد با صد حریف چون بازد ۳۵

دختر خوبروی خلوت ساز
دست خواهندگان چو دید دراز ۳۶

جست کوهی در آن دیار بلند
دور چون دور آسمان ز گزند ۳۷

داد کردن بر او حصاری چست
گفتی از مغز کوه کوهی رست ۳۸

پوزش انگیخت وز پدر درخواست
تا کند برگ راه رفتن راست ۳۹

پدر مهربان از آن دوری
گرچه رنجید داد دستوری ۴۰

تا چو شهدش ز خانه گردد دور
در نیاید ز بام و در زنبور ۴۱

نیز چون در حصار باشد گنج
پاسبان را ز دزد ناید رنج ۴۲

وان عروس حصاری از سر ناز
کرد کار حصار خویش بساز ۴۳

چون بدان محکمی حصاری بست
رفت و چون گنج در حصار نشست ۴۴

گنج او چون در استواری شد
نام او بانوی حصاری شد ۴۵

دزد گنج از حصار او عاجز
کاهنین قلعه بد چو رویین دز ۴۶

او در آن دز چو بانوی سقلاب
هیچ دز بانو آن ندیده به خواب ۴۷

راه بربسته راه داران را
دوخته کام کامگاران را ۴۸

در همه کاری آن هنر پیشه
چاره‌گر بود و چابک اندیشه ۴۹

انجم چرخ را مزاج شناس
طبعها را بهم گرفته قیاس ۵۰

بر طبایع تمام یافته دست
راز روحانی آوریده به شست ۵۱

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد
چون شود آب گرم و آتش سرد ۵۲

مردمان را چه می‌کند مردم
وانجمن را چه می‌دهد انجم ۵۳

هرچه فرهنگ را به کار آید
وآدیمزاد را بیاراید ۵۴

همه آورده بود زیر نورد
آن بصورت زن و به معنی مرد ۵۵

چون شکیبنده شد در آن‌باره
دل ز مردم برید یکباره ۵۶

کرد در راه آن حصار بلند
از سر زیرکی طلسمی چند ۵۷

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ
هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ ۵۸

هرکه رفتی بدان گذرگه بیم
گشتی از زخم تیغها به دو نیم ۵۹

جز یکی کو رقیب آن دز بود
هرکه آن راه رفت عاجز بود ۶۰

و آن رقیبی که بود محرم کار
ره نرفتی مگر به گام شمار ۶۱

گر یکی پی‌غلط شدی ز صدش
اوفتادی سرش ز کالبدش ۶۲

از طلسمی بدو رسیدی تیغ
ماه عمرش نهان شدی در میغ ۶۳

در آن‌باره کاسمانی بود
چون در آسمان نهانی بود ۶۴

گر دویدی مهندسی یک ماه
بر درش چون فلک نبردی راه ۶۵

آن پری پیکر حصارنشین
بود نقاش کارخانه چین ۶۶

چون قلم را به نقش پیوستی
آب را چون صدف گره بستی ۶۷

از سواد قلم چو طره حور
سایه را نقش برزدی بر نور ۶۸

چون در آن برج شهربندی یافت
برج از آن ماه بهره‌مندی یافت ۶۹

خامه برداشت پای تا سر خویش
بر پرندی نگاشت پیکر خویش ۷۰

بر سر صورت پرند سرشت
به خطی هرچه خوب‌تر بنوشت ۷۱

کز جهان هر کرا هوای منست
با چنین قلعه‌ای که جای منست ۷۲

گو چو پروانه در نظاره نور
پای در نه سخن مگوی از دور ۷۳

بر چنین قلعه مرد باید بار
نیست نامرد را درین دز کار ۷۴

هرکرا این نگار می‌باید
نه یکی جان هزار می‌باید ۷۵

همتش سوی راه باید داشت
چار شرطش نگاه باید داشت ۷۶

شرط اول درین زناشوئی
نیکنامی شدست و نیکوئی ۷۷

دومین شرط آن که از سر رای
گردد این راه را طلسم گشای ۷۸

سومین شرس آنکه از پیوند
چون گشاید طلسمها را بند ۷۹

در ین در نشان دهد که کدام
تا ز در جفت من شود نه ز بام ۸۰

چارمین شرط اگر به جای آرد
ره سوی شهر زیرپای آرد ۸۱

تا من آیم به بارگاه پدر
پرسم از وی حدیثهای هنر ۸۲

گر جوابم دهد چنانکه سزاست
خواهم او را چنانکه شرط وفاست ۸۳

شوی من باشد آن گرامی مرد
کانچه گفتم تمام داند کرد ۸۴

وانکه زین شرط بگذرد تن او
خون بی‌شرط او به گردن او ۸۵

هرکه این شرط را نکو دارد
کیمیای سعادت او دارد ۸۶

وانکه پی بر سخن نداند برد
گر بزرگست زود گردد خرد ۸۷

چون ز ترتیب این ورق پرداخت
پیش آنکس که اهل بود انداخت ۸۸

گفت برخیز و این ورق بردار
وین طبق پوش ازین طبق بردار ۸۹

بر در شهر شو به جای بلند
این ورق را به تاج در دربند ۹۰

تا ز شهری و لشگری هرکس
کافتدش بر چو من عروس هوس ۹۱

به چنین شرط راه برگیرد
یا شود میر قلعه یا میرد ۹۲

شد پرستنده وان ورق برداشت
پیچ بر پیچ راه را بگذاشت ۹۳

بر در شهر بست پیکر ماه
تا درو عاشقان کنند نگاه ۹۴

هرکه را رغبت اوفتد خیزد
خون خود را به دست خود ریزد ۹۵

چون به هر تخت گیر و تاجوری
زین حکایت رسیده شد خبری ۹۶

بر تمنای آن حدیث گزاف
سر نهادند مرم از اطراف ۹۷

هرکس از گرمی جوانی خویش
داد بر باد زندگانی خویش ۹۸

هرکه در راه او نهادی گام
گشتی از زخم تیغ دشمن کام ۹۹

هیچ کوشنده‌ای به چاره و رای
نشد آن قلعه را طلسم گشای ۱۰۰

وانکه لختی نمود چاره‌گری
هم فسونش ز چاره شد سپری ۱۰۱

گرچه بگشاد از آن طلسمی چند
بر دگرها نگشت نیرومند ۱۰۲

از سر بی‌خودی و بیرائی
در سر کار شد به رسوائی ۱۰۳

بی‌مرادی کزو میسر شد
چند برنای خوب در سر شد ۱۰۴

کس از آن ره خلاص دیده نبود
همه ره جز سر بریده نبود ۱۰۵

هر سری کز سران بریدندی
به در شهر برکشیدندی ۱۰۶

تا ز بس سر که شد بریده به قهر
کله بر کله بسته شد در شهر ۱۰۷

گرد گیتی چو بنگری همه جای
نبود جز به سور شهر آرای ۱۰۸

وان پریرخ که شد ستیزه حور
شهری آراسته به سر نه به سور ۱۰۹

نارسیده به سایه در او
ای بسا سر که رفت در سر او ۱۱۰

از بزرگان پادشا زاده
بود زیبا جوانی آزاده ۱۱۱

زیرک و زورمند و خوب و دلیر
صید شمشیر او چه گور و چه شیر ۱۱۲

روزی از شهر شد به سوی شکار
تا شکفته شود چو تازه بهار ۱۱۳

دید یک نوش نامه بر در شهر
گرد او صد هزار شیشه زهر ۱۱۴

پیکری بسته بر سواد پرند
پیکری دلفریب و دیده پسند ۱۱۵

صورتی کز جمال و زیبائی
برد ازو در زمان شکیبائی ۱۱۶

آفرین گفت بر چنان قلمی
کاید از نوکش آنچنان رقمی ۱۱۷

گرد آن صورت جهان آرای
صد سر آویخته ز سر تا پای ۱۱۸

گفت ازین گوهر نهنگ آویز
چون گریزم که نیست جای گریز ۱۱۹

زین هوسنامه گر به دارم دست
آورد در تنم شکیب شکست ۱۲۰

گر دلم زین هوس به در نشود
سر شود وین هوس ز سر نشود ۱۲۱

بر پرند ارچه صورتی زیباست
مار در حلقه خار در دیباست ۱۲۲

این همه سر بریده شد باری
هیچکس را به سر نشد کاری ۱۲۳

سر من نیز رفته گیر چه سود
خاکیی کشته گیر خاک آلود ۱۲۴

گر نه زین رشته باز دارم دست
سر برین رشته باز باید بست ۱۲۵

گر دلیری کنم به جان سفتن
چون توانم به ترک جان گفتن ۱۲۶

باز گفت این پرند را پریان
بسته‌اند از برای مشتریان ۱۲۷

پیش افسون آنچنان پریی
نتوان رفت بی‌فسون گریی ۱۲۸

تا زبان بند آن پری نکنم
سر درین کار سرسری نکنم ۱۲۹

چاره‌ای بایدم نه خرد بزرگ
تا رهد گوسفندم از دم گرگ ۱۳۰

هرکه در کار سخت گیر شود
نظم کارش خلل‌پذیر شود ۱۳۱

در تصرف مباش خرداندیش
تازیانی بزرگ ناید پیش ۱۳۲

ساز بر پرده جهان می‌ساز
سست می‌گیر و سخت می‌انداز ۱۳۳

دلم از خاطرم خراب‌ترست
جگرم از دلم کباب‌ترست ۱۳۴

به چنین دل چگونه باشم شاد
وز چنین خاطری چه آرم یاد ۱۳۵

این سخن گفت و لختی انده خورد
وز نفس برکشید بادی سرد ۱۳۶

آب در دیده زآن نظاره گذشت
نطع با تیغ دید و سر با طشت ۱۳۷

این هوس را چنانکه بود نهفت
با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت ۱۳۸

روز و شب بود با دلی پر سوز
نه شبش شب بد و نه روزش روز ۱۳۹

هر سحرگه به آرزوی تمام
تا در شهر برگرفتی گام ۱۴۰

دید آن پیکر نوآیین را
گور فرهاد و قصر شیرین را ۱۴۱

آن گره را به صد هزار کلید
جست و سررشته‌ای نگشت پدید ۱۴۲

رشته‌ای دید صدهزارش سر
وز سر رشته کس نداد خبر ۱۴۳

گرچه بسیار تاخت از پس و پیش
نگشاد آن گره ز رشته خویش ۱۴۴

کبر ازآن کار بر کناره نهاد
روی در جستجوی چاره نهاد ۱۴۵

چاره‌سازی هر طرف می‌جست
که ازو بند سخت گردد سست ۱۴۶

تا خبر یافت از خردمندی
دیو بندی فرشته پیوندی ۱۴۷

در همه توسنی کشیده لگام
به همه دانشی رسیده تمام ۱۴۸

همه همدستی اوفتاده او
همه در بسته‌ای گشاده او ۱۴۹

چون جوانمرد ازان جهان هنر
از جهان دیدگان شنید خبر ۱۵۰

پیش سیمرغ آفتاب شکوه
شد چو مرغ پرنده کوه به کوه ۱۵۱

یافتش چون شکفته گلزاری
در کجا؟ در خرابتر غاری ۱۵۲

زد به فتراک او چو سوسن دست
خدمتش را چو گل میان در بست ۱۵۳

از سر فرخی و فیروزی
کرد از آن خضر دانش‌آموزی ۱۵۴

چون از آن چشمه بهره یافت بسی
برزد از راز خویشتن نفسی ۱۵۵

زان پریروی و آن حصار بلند
وانکه زو خلق را رسید گزند ۱۵۶

وان طلسمی که بست بر ره خویش
وان فکندن هزار سر در پیش ۱۵۷

جمله در پیش فیلسوف کهن
گفت و پنهان نداشت هیچ سخن ۱۵۸

فیلسوف از حسابهای نهفت
هرچه در خورد بود با او گفت ۱۵۹

چون شد آن چاره‌جوی چاره‌شناس
باز پس گشت با هزار سپاس ۱۶۰

روزکی چند چون گرفت قرار
کرد با خویشتن سگالش کار ۱۶۱

زالت راه آن گریوه تنگ
هرچه بایستش آورید به چنگ ۱۶۲

نسبتی باز جست روحانی
کارد از سختیش به آسانی ۱۶۳

آنچنان کز قیاس او برخاست
کرد ترتیب هر طلسمی راست ۱۶۴

اول از بهر آن طلبکاری
خواست از تیز همتان یاری ۱۶۵

جامه را سرخ کرد کاین خونست
وین تظلم ز جور گردونست ۱۶۶

چون به دریای خون درآمد زود
جامه چون دیده کرد خون‌آلود ۱۶۷

آرزوی خود از میان برداشت
بانگ تشنیع از جهان برداشت ۱۶۸

گفت رنج از برای خود نبرم
بلکه خونخواه صدهزار سرم ۱۶۹

یا ز سرها گشایم این چنبر
یا سر خویشتن کنم در سر ۱۷۰

چون بدین شغل جامه در خون زد
تیغ برداشت خیمه بیرون زد ۱۷۱

هرکه زین شغل یافت آگاهی
کامد آن شیردل به خون‌خواهی ۱۷۲

همت کارگر دران در بست
کو بدان کار زود یابد دست ۱۷۳

همت خلق ورای روشن او
درع پولاد گشت بر تن او ۱۷۴

وانگهی بر طریق معذوری
خواست از شاه شهر دستوری ۱۷۵

پس ره آن حصار پیش گرفت
پی تدبیر کار خویش گرفت ۱۷۶

چون به نزدیک آن طلسم رسید
رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید ۱۷۷

همه نیرنگ آن طلسم بکند
برگشاد آن طلسم را پیوند ۱۷۸

هر طلسمی که دید بر سر راه
همه را چنبر او فکند به چاه ۱۷۹

چون ز کوه آن طلسمها برداشت
تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت ۱۸۰

بر در حصار شد در حال
دهلی را کشید زیر دوال ۱۸۱

وان صدا را به گرد بارو جست
کند چون جای کنده بود درست ۱۸۲

چون صدا رخنه را کلید آمد
از سر رخنه در پدید آمد ۱۸۳

زین حکایت چو یافت آگاهی
کس فرستاد ماه خرگاهی ۱۸۴

گفت کای رخنه بنده راه گشای
دولتت بر مراد راهنمای ۱۸۵

چون گشادی طلسم را ز نخست
در گنجینه یافتی به درست ۱۸۶

سر سوی شهر کن چو آب روان
صابری کن دو روز اگر بتوان ۱۸۷

تا من آیم به بارگاه پدر
آزمایش کنم ترا به هنر ۱۸۸

پرسم از تو چهار چیز نهفت
گر نهفته جواب دانی گفت ۱۸۹

با توام دوستی یگانه شود
شغل و پیوند بی‌بهانه شود ۱۹۰

مرد چون دید کامگاری خویش
روی پس کرد و ره گرفت به پیش ۱۹۱

چون به شهر آمد از حصار بلند
از در شهر برکشید پرند ۱۹۲

در نوشت و به چاکری بسپرد
آفرین زنده گشت و آفت مرد ۱۹۳

جمله سرها که بود بر در شهر
از رسنها فرو گرفت به قهر ۱۹۴

داد تا بر وی آفرین کردند
با تن کشتگان دفین کردند ۱۹۵

شد سوی خانه با هزار درود
مطرب آورد و برکشید سرود ۱۹۶

شهریان بر سرش نثار افشان
همه بام و درش نگار افشان ۱۹۷

همه خوردند یک به یک سوگند
که اگر شه نخواهد این پیوند ۱۹۸

شاه را در زمان تباه کنیم
بر خود او را امیر و شاه کنیم ۱۹۹

کان سرما برید و سردی کرد
وین سرما رهاند و مردی کرد ۲۰۰

وز دگر سو عروس زیباروی
شادمان شد به خواستاری شوی ۲۰۱

چون شب از نافه‌های مشک سیاه
غالیه سود بر عماری ماه ۲۰۲

در عماری نشست با دل خوش
ماه در موکبش عماری کش ۲۰۳

سوی کاخ آمد ز گریوه کوه
کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه ۲۰۴

پدر از دیدنش چو گل به شکفت
دختر احوال خویش ازو ننهفت ۲۰۵

هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد
کرد با او همه حکایت خود ۲۰۶

زان سواران کزو پیاده شدند
چاه کندند و درفتاده شدند ۲۰۷

زان هزبران که نام او بردند
وز سر عجز پیش او مردند ۲۰۸

تا بدانجا که آن ملک زاده
بود یکباره دل بدو داده ۲۰۹

وانکه آمد چو کوه‌پای فشرد
کرد یک‌یک طلسمها را خرد ۲۱۰

وانکه بر قلعه کامگاری یافت
وز سر شرط رفته روی نتافت ۲۱۱

چون سه شرط از چهار شرط نمود
تا چهارم چگونه خواهد بود ۲۱۲

شاه گفتا که شرط چارم چیست
پرسم از وی به رهنمونی بخت ۲۱۳

گر بدو مشکلم گشاده شود
تاج بر تارکش نهاده شود ۲۱۴

ور درین ره خرش فروماند
خرگه آنجا زند که او داند ۲۱۵

واجب آن شد که بامداد پگاه
بر سر تخت خود نشیند شاه ۲۱۶

خواند او را به شرط مهمانی
من شوم زیر پرده پنهانی ۲۱۷

پرسم او را سؤال سربسته
تا جوابم فرستد آهسته ۲۱۸

شاه گفتا چنین کنیم رواست
هرچه آن کرده‌ای تو کرده ماست ۲۱۹

بیشتر زین سخن نیفزودند
در شبستان شدند و آسودند ۲۲۰

بامدادان که چرخ مینا رنگ
گرد یاقوت بردمید به سنگ ۲۲۱

مجلس آراست شه به رسم کیان
بست بر بندگیش بخت میان ۲۲۲

انجمن ساخت نامداران را
راستگویان و رستگاران را ۲۲۳

خواند شهزاده را به مهمانی
بر سرش کرد گوهرافشانی ۲۲۴

خوان زرین نهاده شد در کاخ
تنگ شد بارگه ز برگ فراخ ۲۲۵

از بسی آرزو که بر خوان بود
آن نه خوان بود کارزودان بود ۲۲۶

از خورشها که بود بر چپ و راست
هرکس آب خورد کارزو درخواست ۲۲۷

چون خورش خورده شد به اندازه
شد طبیعت به پرورش تازه ۲۲۸

شاه فرمود تا به مجلس خاص
بر محکها زنند زر خلاص ۲۲۹

خود درون رفت و جای خوش بماند
میهمان را به جای خویش نشاند ۲۳۰

پیش دختر نشست روی به روی
تا چه بازیگری کند با شوی ۲۳۱

بازی‌آموز لعبتان طراز
از پس پرده گشت لعبت باز ۲۳۲

از بناگوش خود دو لؤلؤی خرد
برگشاد و به خازنی بسپرد ۲۳۳

کین به مهمان ما رسان به شتاب
چون رسانیده شد به یار جواب ۲۳۴

شد فرستاده پیش مهمان زود
وآنچه آورده بد بدو بنمود ۲۳۵

مرد لؤلؤی خرد بر سنجید
عیره کردش چنانکه در گنجید ۲۳۶

زان جوهر که بود در خور آن
سه دیگر نهاد بر سر آن ۲۳۷

هم بدان پیک نامه‌ور دادش
سوی آن نامور فرستادش ۲۳۸

سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج
سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج ۲۳۹

چون کم و بیش دیدشان به عیار
هم برآن سنگ سودشان چو غبار ۲۴۰

قبضه‌واری شکر بران افزود
آن در و آن شکر به یکجا سود ۲۴۱

داد تا نزد میهمان بشتافت
میهمان باز نکته را دریافت ۲۴۲

از پرستنده خواست جامی شیر
هردو دروی فشاند و گفت بگیر ۲۴۳

شد پرستنده سوی بانوی خویش
وان ره آورد را نهاد به پیش ۲۴۴

بانو آن شیر بر گرفت و بخورد
وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد ۲۴۵

برکشیدش به وزن اول بار
یک سر موی کم نکرد عیار ۲۴۶

حالی انگشتری گشاد ز دست
داد تا برد پیک راه پرست ۲۴۷

مرد بخرد ستد ز دست کنیز
پس در انگشت کرد و داشت عزیز ۲۴۸

داد یکتا دری جهان افروز
شب چراغی به روشنائی روز ۲۴۹

باز پس شد کنیز حور نژاد
در یکتا به لعل یکتا داد ۲۵۰

بانو آن در نهاد بر کف دست
عقد خود را ز یک دگر بگسست ۲۵۱

تا دری یافت هم طویله آن
شبچراغی هم از قبیله آن ۲۵۲

هردو در رشته‌ای کشید بهم
این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم ۲۵۳

شد پرستنده در به دریا داد
بلکه خورشید را ثریا داد ۲۵۴

چون که بخرد نظر بران انداخت
آن دو هم عقد را ز هم نشناخت ۲۵۵

جز دوئی در میان آن در خوشاب
هیچ فرقی نبد به رونق و آب ۲۵۶

مهره‌ای ازرق از غلامان خواست
کان دویم را سوم نیامد راست ۲۵۷

بر سر در نهاد مهره خرد
داد تا آنکه آورید ببرد ۲۵۸

مهربانش چو مهره با در دید
مهر بر لب نهاد وخوش خندید ۲۵۹

ستد آن مهره و در از سر هوش
مهره در دست بست و در در گوش ۲۶۰

با پدر گفت خیز و کار بساز
بس که بر بخت خویش کردم ناز ۲۶۱

بخت من بین چگونه یار منست
کاین چنین یاری اختیار منست ۲۶۲

همسری یافتم که همسر او
نیست کس در دیار و کشور او ۲۶۳

ما که دانا شدیم و دانا دوست
دانش ما به زیر دانش اوست ۲۶۴

پدر از لطف آن حکایت خوش
با پری گفت کای فریشته وش ۲۶۵

آنچه من دیدم از سئوال و جواب
روی پوشیده بود زیر نقاب ۲۶۶

هرچه رفت از حدیثهای نهفت
یک به یک با منت بیاید گفت ۲۶۷

نازپرورده هزار نیاز
پرده رمز بر گرفت ز راز ۲۶۸

گفت اول که تیز کردم هوش
عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش ۲۶۹

در نمودار آن دو لؤلؤ ناب
عمر گفتم دو روزه شد دریاب ۲۷۰

او که بر دو سه دیگر بفزود
گفت اگر پنج بگذرد هم زود ۲۷۱

من که شکر به در درافزودم
وآن در و آن شکر به هم سودم ۲۷۲

گفتم این عمر شهوت‌آلوده
چون در و چون شکر بهم سوده ۲۷۳

به فسون و به کیمیا کردن
که تواند ز هم جدا کردن ۲۷۴

او که شیری در آن میان انداخت
تا یکی ماند و دیگری بگداخت ۲۷۵

گفت شکر که با در آمیزد
به یکی قطره شیر برخیزد ۲۷۶

من که خوردم شکر ز ساغر او
شیر خواری بدم برابر او ۲۷۷

وانکه انگشتری فرستادم
به نکاح خودش رضا دادم ۲۷۸

او که داد آن گهر نهانی گفت
که چو گوهر مرا نیابی جفت ۲۷۹

من که هم عقد گوهرش بستم
وا نمودم که جفت او هستم ۲۸۰

او که در جستجوی آن دو گهر
سومی در جهان ندید دگر ۲۸۱

مهره ازرق آورید به دست
وز پی چشم بد در ایشان بست ۲۸۲

من که مهره به خود برآمودم
سر به مهر رضای او بودم ۲۸۳

مهره مهر او به سینه من
مهر گنج است بر خزینه من ۲۸۴

بروی از پنچ راز پنهانی
پنج نوبت زدم به سلطانی ۲۸۵

شاه چون دید توسنی را رام
رفته خامی به تازیانه خام ۲۸۶

کرد بر سنت زناشوئی
هرچه باید ز شرط نیکوئی ۲۸۷

در شکر ریز سور او بنشست
زهره را با سهیل کابین بست ۲۸۸

بزمی آراست چون بساط بهشت
بزمگه را به مشک و عود سرشت ۲۸۹

کرد پیرایه عروسی راست
سرو و گل را نشاند و خود برخاست ۲۹۰

دو سبک روح را به هم بسپرد
خویشتن زان میان گرانی برد ۲۹۱

کان کن لعل چون رسید به کان
جان کنی را مدد رسید از جان ۲۹۲

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش
گاه نارش گزید و گه رطبش ۲۹۳

آخر الماس یافت بر در دست
باز بر سینه تذرو نشست ۲۹۴

مهره خویش دید در دستش
مهر خود در دو نرگس مستش ۲۹۵

گوهرش را به مهر خود نگذاشت
مهر گوهر ز گنج او برداشت ۲۹۶

زیست با او به ناز و کامه خویش
چون رخش سرخ کرد جامه خویش ۲۹۷

کاولین روز بر سپیدی حال
سرخی جامه را گرفت به فال ۲۹۸

چون بدان سرخی از سیاهی رست
زیور سرخ داشتی پیوست ۲۹۹

چون به سرخی برات راندندش
ملک سرخ جامه خواندندش ۳۰۰

سرخی آرایشی نو آیینست
گوهر سرخ را بها زاینست ۳۰۱

زر که گوگرد سرخ شد لقبش
سرخی آمد نکوترین سلبش ۳۰۲

خون که آمیزش روان دارد
سرخ ازآن شد که لطف جان دارد ۳۰۳

در کسانیکه نیکوئی جوئی
سرخ روئیست اصل نیکوئی ۳۰۴

سرخ گل شاه بوستان نبود
گر ز سرخی درو نشان نبود ۳۰۵

چون به پایان شد این حکایت نغز
گشت پر سرخ گل هوا را مغز ۳۰۶

روی بهرام از آن گل افشانی
سرخ شد چون رحیق ریحانی ۳۰۷

دست بر سرخ گل کشد دراز
در کنارش گرفت و خفت به ناز ۳۰۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۰۸
کانال گوهرین در ایتا
۱۰۳۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم
گوهر بعدی:بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.