هوش مصنوعی:
این داستان درباره مردی به نام ماهان است که در یک سفر پر فراز و نشیب، با اتفاقات عجیب و غریب و موجودات خیالی مواجه میشود. او ابتدا در یک باغ زیبا و بهشتی قرار میگیرد، اما به تدریج متوجه میشود که این باغ و اتفاقات اطرافش همه خیالی و فریبنده هستند. در نهایت، ماهان با کمک یک شخصیت معنوی (خضر) از این وضعیت نجات مییابد و به خانه خود بازمیگردد. این داستان پر از نمادها و مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که به خواننده درسهایی درباره فریبندگی دنیا و اهمیت حقیقت و معنویت میدهد.
رده سنی:
16+
این داستان دارای مفاهیم عمیق عرفانی و فلسفی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنهها و توصیفات ممکن است برای سنین پایین ترسناک یا گیجکننده باشد. بنابراین، این متن برای خوانندگانی که توانایی درک مفاهیم پیچیده و نمادین را دارند، مناسب است.
بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم
چارشنبه که از شکوفه مهر
گشت پیروزهگون سواد سپهر ۱
شاه را شد ز عالم افروزی
جامه پیروزهگون ز پیروزی ۲
شد به پیروزه گنبد از سر ناز
روز کوتاه بود و قصه دراز ۳
زلف شب چون نقاب مشکین بست
شه ز نقابی نقیبان رست ۴
خواست تا بانوی فسانه سرای
آرد آیین بانوانه به جای ۵
گوید از راه عشقبازی او
داستانی به دلنوازی او ۶
غنچه گل گشاد سرو بلند
بست بر برگ گل شمامه قند ۷
گفت کای چرخ بنده فرمانت
واختر فرخ آفرین خوانت ۸
من و بهتر ز من هزار کنیز
از زمین بوسی تو گشته عزیز ۹
زشت باشد که پیش چشمه نوش
درگشاید دکان سرکهفروش ۱۰
چون ز فرمان شاه نیست گزیر
گویم ار شه بود صداع پذیر ۱۱
بود مردی به مصر ماهان نام
منظری خوبتر ز ماه تمام ۱۲
یوسف مصریان به زیبائی
هندوی او هزار یغمائی ۱۳
جمعی از دوستان و همزادان
گشته هریک به روی او شادان ۱۴
روزکی چند زیر چرخ کبود
دل نهادند بر سماع و سرود ۱۵
هریک از بهر آن خجسته چراغ
کرده مهمانیی به خانه و باغ ۱۶
روزی آزادهای بزرگ نه خرد
آمد او را به باغ مهمان برد ۱۷
بوستانی لطیف و شیرین کار
دوستان زو لطیفتر صدبار ۱۸
تا شب آنجا نشاط میکردند
گاه می گاه میوه میخوردند ۱۹
هر زمان از نشاط پرورشی
هردم از گونه دگر خورشی ۲۰
شب چو از مشک برکشید علم
نقره را قیر درکشید قلم ۲۱
عیش خوش بودشان در آن بستان
باده در دست و نغمه در دستان ۲۲
هم در آن باغ دل گرو کردند
خرمی تازه عیش نو کردند ۲۳
بود مهتابی آسمان افروز
شبی الحق به روشنائی روز ۲۴
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب
تابش ماه دید و گردش آب ۲۵
گرد آن باغ گشت چون مستان
تا رسید از چمن به نخلستان ۲۶
دید شخصی ز دور کامد پیش
خبرش داد از آشنائی خویش ۲۷
چون که بشناختش همالش بود
در تجارت شریک مالش بود ۲۸
گفت چون آمدی بدین هنگام
نه رفیق و نه چاکر و نه غلام ۲۹
گفت کامشب رسیدم از ره دور
دلم از دیدنت نبود صبور ۳۰
سودی آوردهام برون ز قیاس
زان چنان سود هست جای سپاس ۳۱
چون رسیدم به شهر بیگه بود
شهر در بسته خانه بیره بود ۳۲
هم در آن کاروانسرای برون
بر دم آنبار مهر کرده درون ۳۳
چون شنیدم که خواجه مهمانست
آمدم باز رفتن آسانست ۳۴
گر تو آیی به شهر به باشد
داور ده صلاح ده باشد ۳۵
نیز ممکن بود که در شب داج
نیمه سودی نهان کنیم از باج ۳۶
دل ماهان ز شادمانی مال
برگرفت آن شریک را دنبال ۳۷
در گشادند باغ را ز نهفت
چون کسیشان ندید هیچ نگفت ۳۸
هردو در پویه گشته باد خرام
تا ز شب رفت یک دو پاس تمام ۳۹
پیش میشد شریک راه نورد
او به دنبال میدوید چو گرد ۴۰
راه چون از حساب خانه گذشت
تیر اندیشه از نشانه گذشت ۴۱
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل
دوری راه نیست جز یک میل ۴۲
چار فرسنگ ره فزون رفتیم
از خط دایره برون رفتیم ۴۳
باز گفتا مگر که من مستم
بر نظر صورتی غلط بستم ۴۴
او که در رهبری مرا یارست
راه دانست و نیز هشیارست ۴۵
همچنان میشدند در تک و تاب
پس رو آهسته پیشرو به شتاب ۴۶
گرچه پس رو ز پیش رو میماند
پیش رو باز مانده را میخواند ۴۷
کم نکردند هردو زان پرواز
تا بدان گه که مرغ کرد آواز ۴۸
چون پر افشاند مرغ صبحگهی
شد دماغ شب از خیال تهی ۴۹
دیده مردم خیال پرست
از فریب خیال بازی رست ۵۰
شد ز ماهان شریک ناپیدا
ماند ماهان ز گمرهی شیدا ۵۱
مستی و ماندگی دماغش سفت
مانده و مست بود بر جا خفت ۵۲
اشک چون شمع نیمسوز فشاند
خفته تا وقت نیم روز بماند ۵۳
چون ز گرمای آفتاب سرش
گرمتر گشت از آتش جگرش ۵۴
دیده بگشاد بر نظاره راه
گرد بر گرد خویش کرد نگاه ۵۵
باغ گل جست و گل به باغ ندید
جز دلی با هزار داغ ندید ۵۶
غار بر غار دید منزل خویش
مار هر غار از اژدهائی بیش ۵۷
گرچه طاقت نماند در پایش
هم به رفتن پذیره شد رایش ۵۸
پویه میکرد و زور پایش نه
راه میرفت و رهنمایش نه ۵۹
تا نزد شاه شب سه پایه خویش
بود ترسان دلش ز سایه خویش ۶۰
شب چو نقش سیاهکاری بست
روزگار از سپیدکاری رست ۶۱
بیخود افتاد بر در غاری
هر گیاهی به چشم او ماری ۶۲
او در آن دیوخانه رفته ز هوش
کامد آواز آدمیش به گوش ۶۳
چون نظر برگشاد دید دوتن
زو یکی مرد بود و دیگر زن ۶۴
هردو بر دوش پشتها بسته
میشدند از گرانی آهسته ۶۵
مرد کو را بدید بر ره خویش
ماند زن را به جای و آمد پیش ۶۶
بانگ بر زد برو که هان چه کسی
با که داری چو باد هم نفسی ۶۷
گفت مردی غریب و کارم خام
هست ماهان گوشیارم نام ۶۸
گفت کاینجا چگونه افتادی
کین خرابی ندارد آبادی ۶۹
این بر و بوم جای دیوانست
شیر از آشوبشان غریوانست ۷۰
گفت لله و فی اللهای سره مرد
آن کن از مردمی که شاید کرد ۷۱
که من اینجا به خود نیفتادم
دیو بگذار کادمیزادم ۷۲
دوش بودم به ناز و آسانی
بر بساط ارم به مهمانی ۷۳
مردی آمد که من همال توام
از شریکان ملک و مال توام ۷۴
زان بهشتم بدین خراب افکند
گم شد از من چو روح گشت بلند ۷۵
با من آن یار فارغ از یاری
یا غلط کرد یا غلط کاری ۷۶
مردمی کم تو از برای خدای
راه گم کرده را به من بنمای ۷۷
مرد گفت ای جوان زیباروی
به یکی موی رستی از یک موی ۷۸
دیو بود آنکه مردمش خوانی
نام او هایل بیابانی ۷۹
چون تو صد آدمی زره بر دست
هریکی بر گریوه مردست ۸۰
من و این زن رفیق و یار توایم
هردو امشب نگاهدار توایم ۸۱
دل قوی کن میان ما به خرام
پی ز پی بر مگیرد و گام از گام ۸۲
رفت ماهان میان آن دو دلیل
راه را مینوشت میل به میل ۸۳
تا دم صبح هیچ دم نزدند
جز پی یکدگر قدم نزدند ۸۴
چون دهل بر کشید بانگ خروس
صبح بر ناقه بست زرین کوس ۸۵
آندو زندان که بی کلید شدند
هردو از دیده ناپدید شدند ۸۶
باز ماهان در اوفتاد ز پای
چون فرو ماندگان بماند به جای ۸۷
روز چون عکس روشنائی داد
خاک بر خون شب گوائی داد ۸۸
گشت ماهان در آن گریوه تنگ
کوه بر کوه دید جای پلنگ ۸۹
طاقتش رفت از آنکه خورد نبود
خورشی جز دریغ و درد نبود ۹۰
بیخ و تخم گیا طلب میکرد
اندک اندک به جای نان میخورد ۹۱
باز ماندن ز راه روی نداشت
ره نه و رهروی فرو نگذاشت ۹۲
تا شب آن روز رفت کوه به کوه
آمد از جان و از جهان به ستوه ۹۳
چون جهان سپید گشت سیاه
راهرو نیز باز ماند ز راه ۹۴
در مغاکی خزید و لختی خفت
روی خویش از روند کان نهفت ۹۵
ناگه آواز پای اسب شنید
بر سر راه شد سواری دید ۹۶
مرکب خویش گرم کرده سوار
در دگر دست مرکبی رهوار ۹۷
چون درآمد به نزد ماهان تنگ
پیکری دید در خزیده به سنگ ۹۸
گفت کای رهنشین زرق نمای
چه کسی و چه جای تست اینجای ۹۹
گر خبر باز دادی از رازم
ور نه حالی سرت بیندازم ۱۰۰
گشت ماهان ز بیم او لرزان
تخمی افشاند چون کشاورزان ۱۰۱
گفت کای رهنورد خوب خرام
گوش کن سرگذشت بنده تمام ۱۰۲
وآنچه دانست از آشکار و نهفت
چون نیوشنده گوش کرد بگفت ۱۰۳
چون سوار آن فسانه زو بشنید
در عجب ماند و پشت دست گزید ۱۰۴
گفت بردم به خویشتن لاحول
که شدی ایمن از هلاک دو هول ۱۰۵
نر و ماده و غول چاره گرند
کادمی را ز راه خود ببرند ۱۰۶
در مغاک افکنند و خون ریزند
چون شود بانگ مرغ بگریزند ۱۰۷
ماده هیلا و نام نر غیلاست
کارشان کردن بدی و بلاست ۱۰۸
شکر کن کز هلاکشان رستی
هان سبک باش اگر کسی هستی ۱۰۹
بر جنیبت نشین عنان درکش
وز همه نیک و بد زبان درکش ۱۱۰
بر پیم باد پای را میران
در دل خود خدای را میخوان ۱۱۱
عاجز و یاوه گشت زان در غار
بر پر آن پرنده گشت سوار ۱۱۲
آنچنان بر پیش فرس میراند
که ازو باد باز پس میماند ۱۱۳
چون قدر مایه راه بنوشتند
وز خطرگاه کوه بگذشتند ۱۱۴
گشت پیدا ز کوهپایه پست
ساده دشتی چگونه چون کف دست ۱۱۵
آمد از هر طرف نوازش رود
ناله بربط و نوای سرود ۱۱۶
بانگ از آن سو که سوی ما به خرام
نعره زین سو که نوش بادت جام ۱۱۷
همه صحرا به جای سبزه و گل
غول در غول بود و غل در غل ۱۱۸
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه
کوه صحرا گرفته صحرا کوه ۱۱۹
بر نشسته هزار دیو به دیو
از در و دشت برکشید غریو ۱۲۰
همه چون دیو باد خاک انداز
بلکه چون دیو چه سیاه و دراز ۱۲۱
تا بدانجا رسید کز چپ و راست
های و هوئی بر آسمان برخاست ۱۲۲
صفق و رقص برکشیده خروش
مغز را در سر آوریده به جوش ۱۲۳
هر زمان آن خروش میافزود
لحظه تا لحظه بیشتر میبود ۱۲۴
چون برین ساعتی گذشت ز دور
گشت پیدا هزار مشعل نور ۱۲۵
ناگه آمد پدید شخصی چند
کالبدهای سهمناک و بلند ۱۲۶
لفچهائی چو زنگیان سیاه
همه قطران قبا و قیر کلاه ۱۲۷
همه خرطوم دار و شاخگرای
گاو و پیلی نموده در یکجای ۱۲۸
هریکی آتشی گرفته به دست
منکر و زشت چون زبانی مست ۱۲۹
آتش از حلقشان زبانه زنان
بیت گویان و شاخشانه زنان ۱۳۰
زان جلاجل که دردم آوردند
رقص در جمله عالم آوردند ۱۳۱
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت
رقص کرد آن فرس که ماهان داشت ۱۳۲
کرد ماهان در اسب خویش نظر
تا ز پایش چرا برآمد پر ۱۳۳
زیر خود محنت و بلائی دید
خویشتن را بر اژدهائی دید ۱۳۴
اژدهائی چهارپای و دو پر
وین عجبتر که هفت بودش سر ۱۳۵
فلکی کو به گرد ما کمرست
چه عجب کاژدهای هفت سرست ۱۳۶
او بران اژدهای دوزخ وش
کرده بر گردنش دو پای بکش ۱۳۷
وآن ستمگاره دیو بازی گر
هر زمانی بازیی نمود دگر ۱۳۸
پای میکوفت با هزار شکن
پیچ در پیچتر ز تاب رسن ۱۳۹
او چو خاشاک سایه پرورده
سیلش از کوه پیش در کرده ۱۴۰
سو به سو میفکند و میبردش
کرد یکباره خسته و خردش ۱۴۱
میدواندش ز راه سرمستی
میزدش بر بلندی و پستی ۱۴۲
گه برانگیختش چو گوی از جای
گه به گردن درآوریدش پای ۱۴۳
کرد بر وی هزار گونه فسوس
تا به هنگام صبج و بانگ خروس ۱۴۴
صبح چون زد دم از دهانه شیر
حالی از گردنش فکند به زیر ۱۴۵
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش
دیگهای سیه نشست ز جوش ۱۴۶
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار
رفت چون دیو دیدگان از کار ۱۴۷
ماند بیخود در آن ره افتاده
چون کسی خسته بلکه جان داده ۱۴۸
تا نتفسید از آفتاب سرش
نه ز خود بود و نز جهان خبرش ۱۴۹
چون ز گرمی گرفت مغزش جوش
در تن هوش رفته آمد هوش ۱۵۰
چشم مالید و از زمین برخاست
ساعتی نیک دید در چپ و راست ۱۵۱
دید بر گرد خود بیابانی
کز درازی نداشت پایانی ۱۵۲
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ
سرخ چون خون و گرم چون دوزخ ۱۵۳
تیغ چون بر سری فراز کشند
ریگ ریزند و نطع باز کشند ۱۵۴
آن بیابان علم به خون افراخت
ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت ۱۵۵
مرد محنت کشیده شب دوش
چون تنومند شد به طاقت و هوش ۱۵۶
یافت از دامگاه آن ددگان
کوچه راهی به کوی غمزدگان ۱۵۷
راه برداشت میدوید چو دود
سهم زد زان هوای زهرآلود ۱۵۸
آنچنان شد که تیر در پرتاب
باز ماند از تکش به گاه شتاب ۱۵۹
چون درآمد به شب سیاهی شام
آن بیابان نوشته بود تمام ۱۶۰
زمی سبز دید و آب روان
دل پیرش چو بخت گشت جوان ۱۶۱
خورد از آن آب و خویشتن را شست
وز پی خواب جایگاهی جست ۱۶۲
گفت به گر به شب برآسایم
کز شب آشفته میشود رایم ۱۶۳
من خود اندر مزاج سودائی
وین هوا خشک و راه تنهائی ۱۶۴
چون نباشد خیالهای درشت؟
خاطرم را خیالبازی کشت ۱۶۵
خسبم امشب ز راه دمسازی
تا نبینم خیال شب بازی ۱۶۶
پس ز هر منزلی و هر راهی
باز میجست عافیت گاهی ۱۶۷
تا به بیغولهای رسید فراز
دید نقیبی درو کشیده دراز ۱۶۸
چاهساری هزار پایه درو
ناشده کس مگر که سایه درو ۱۶۹
شد در آن چاهخانه یوسفوار
چون رسن پایش اوفتاده ز کار ۱۷۰
چون به پایان چاهخانه رسید
مرغ گفتی به آشیانه رسید ۱۷۱
بی خطر شد از آن حجاب نهفت
بر زمین سر نهاد و لختی خفت ۱۷۲
چون درامد ز خواب نوشین باز
کرد بالین خوابگه را ساز ۱۷۳
دیده بگشاد بر حوالی چاه
نقش میبست بر حریر سیاه ۱۷۴
یک درم وار دید نور سپید
چون سمن بر سواد سایه بید ۱۷۵
گرد آن روشنائی از چپ و راست
دید تا اصل روشنی ز کجاست ۱۷۶
رخنهای دید داده چرخ بلند
نور مهتاب را بدو پیوند ۱۷۷
چون شد آگه که آن فواره نور
تابد از ماه و ماه از آنجا دور ۱۷۸
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
تنگیش را به چاره کرد فراخ ۱۷۹
تا چنان شد که فرق تا گردن
میتوانست ازو برون کردن ۱۸۰
سر برون کرد و باغ و گلشن دید
جایگاهی لطیف و روشن دید ۱۸۱
رخنه کاوید تا به جهد و فسون
خویشتن را ز رخنه کرد برون ۱۸۲
دید باغی نه باغ بلکه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت ۱۸۳
روضه گاهی چو صد نگار درو
سرو و شمشاد بیشمار درو ۱۸۴
میوه دارانش از برومندی
کرده با خاک سجده پیوندی ۱۸۵
میوههائی برون ز اندازه
جان ازو تازه او چو جان تازه ۱۸۶
سیب چون لعل جامهای رحیق
نار بر شکل درجهای عقیق ۱۸۷
به چه گوئی بر آگنیده به مشک
پسته با خندهتر از لب خشک ۱۸۸
رنگ شفتالو از شمایل شاخ
کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ ۱۸۹
موز با لقمه خلیفه به راز
رطبش را سه بوسه برده به گاز ۱۹۰
شکر امرود در شکر خندی
عقد عناب در گهر بندی ۱۹۱
شهد انجیر و مغز بادامش
صحن پالوده کرده در جامش ۱۹۲
تاک انگور کج نهاده کلاه
دیده در حکم خود سپید و سیاه ۱۹۳
ز آب انگور و نار آتش گون
همچو انگور بسته محضر خون ۱۹۴
شاخ نارنج و برگ تاره ترنج
نخلبندی نشانده بر هر کنج ۱۹۵
بوستان چون مشعبد از نیرنگ
خربزه حقههای رنگارنگ ۱۹۶
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار
چون طبرخون ولی طبرزد وار ۱۹۷
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت
دل ز دوزخ سرای دوشین تافت ۱۹۸
او دران میوهها عجب مانده
خورده برخی و برخی افشانده ۱۹۹
ناگه از گوشه نعرهای برخاست
که بگیرید دزد را چپ و راست ۲۰۰
پیری آمد ز خشم و کیه به جوش
چوبدستی بر آوریده به دوش ۲۰۱
گفت کای دیومیوه دزد کئی
شب به باغ آمده ز بهر چئی ۲۰۲
چند سالست تا در این باغم
از شبیخون دزد پی داغم ۲۰۳
تو چه خلقی چه اصل دانندت
چونی و کیستی که خوانندت ۲۰۴
چون به ماهان بر این حدیث شمرد
مرد مسکین به دست و پای بمرد ۲۰۵
گفت مردی غریبم از خانه
دور مانده به جای بیگانه ۲۰۶
با غریبان رنج دیده به ساز
تا فلک خواندت غریب نواز ۲۰۷
پیر چون دید عذر سازی او
کرد رغبت به دلنوازی او ۲۰۸
چوبدستی نهاد زود ز دست
فارغش کرد و پیش او بنشست ۲۰۹
گفت برگوی سرگذشته خویش
تا چه دیدی ترا چه آمد پیش ۲۱۰
چه ستم دیدهای ز بیخردان
چه بدی کردهاند با تو بدان ۲۱۱
چونکه ماهان ز روی دلداری
دید در پیر نرم گفتاری ۲۱۲
کردش آگه ز سرگذشته خویش
وز بلاها که آمد او را پیش ۲۱۳
آن ز محنت به محنت افتادن
هر شبی دل به محنتی دادن ۲۱۴
وان سرانجام ناامید شدن
گه سیاه و گهی سپید شدن ۲۱۵
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ
که ز تاریکیش رساند به باغ ۲۱۶
قصه خود یکان یکان برگفت
کرد پیدا بر او حدیث نهفت ۲۱۷
پیرمرد از شگفتی کارش
خیره شد چون شنید گفتارش ۲۱۸
گفت بر ما فریضه گشت سپاس
کایمنی یافتی ز رنج و هراس ۲۱۹
زان فرومایه گوهران رستی
به چنین گنج خانه پیوستی ۲۲۰
چونکه ماهان ز رفق و یاری او
دید بر خود سپاسداری او ۲۲۱
باز پرسید کان نشیمن شوم
چه زمین است وز کدامین بوم ۲۲۲
کان قیامت نمود دوش به من
کافرینش نداشت گوش به من ۲۲۳
آتشی برزد از دماغم دود
کانهمه شور یک شراره نمود ۲۲۴
دیو دیدم ز خود شدم خالی
دیو دیده چنان شود حالی ۲۲۵
پیشم آمد هزار دیو کده
در یکی صد هزار دیو و دده ۲۲۶
این کشید آن فکند و آنم زد
دده و دیو هر دو بد در بد ۲۲۷
تیرگی را ز روشنی است کلید
در سیاهی سپید شاید دید ۲۲۸
من سیه در سیه چنان دیدم
کز سیاهی دیده ترسیدم ۲۲۹
ماندم از کار خویش سرگشته
دهنم خشک و دیدهتر گشته ۲۳۰
گاهی از دست دیده نالیدم
گاه بر دیده دست مالیدم ۲۳۱
میزدم گام و میبریدم راه
این به لاحول و آن بسمالله ۲۳۲
تا ز رنجم خدای داد نجات
ظلمتم شد بدل به آب حیات ۲۳۳
یافتم باغی از ارم خوشتر
باغبانی ز باغ دلکشتر ۲۳۴
ترس دوشینم از کجا برخاست
وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟ ۲۳۵
پیر گفت ای ز بند غم رسته
به حریم نجات پیوسته ۲۳۶
آن بیابان که گرد این طرفست
دیو لاخی مهول و بی علفست ۲۳۷
وان بیابانیان زنگی سار
دیو مردم شدند و مردم خوار ۲۳۸
بفریبند مرد را ز نخست
بشکنندش شکستنی به درست ۲۳۹
راست خوانی کنند و کج بازند
دست گیرند و در چه اندازند ۲۴۰
مهرشان رهنمای کین باشد
دیو را عادت این چنین باشد ۲۴۱
آدمی کو فریب ناک بود
هم ز دیوان آن مغاک بود ۲۴۲
وین چنین دیو در جهان چندند
کابلهند و بر ابلهان خندند ۲۴۳
گه دروغی به راستی پوشند
گاه زهری در انگبین جوشند ۲۴۴
در خیال دروغ بی مددیست
راستی حکم نامه ابدیست ۲۴۵
راستی را بقا کلید آمد
معجز از سحر از آن پدید آمد ۲۴۶
ساده دل شد در اصل و گوهر تو
کین خیال اوفتاد در سر تو ۲۴۷
اینچنین بازیی کریه و کلان
ننمایند جز به سادهدلان ۲۴۸
ترس تو بر تو ترکتازی کرد
با خیالت خیال بازی کرد ۲۴۹
آن همه بر تو اشتلم کردن
بود تشویش راه گم کردن ۲۵۰
گر دلت بودی آن زمان بر جای
نشدی خاطرت خیال نمای ۲۵۱
چون از آن غولخانه جان بردی
صافی آشام تا کی از دردی ۲۵۲
مادر انگار امشب زادست
و ایزدت زان جهان به ما دادست ۲۵۳
این گرانمایه باغ مینو رنگ
که به خون دل آمدست به چنگ ۲۵۴
ملک من شد دران خلافی نیست
در گلی نیست کاعترافی نیست ۲۵۵
میوههائیست مهر پرورده
هر درختی ز باغی آورده ۲۵۶
دخل او آنگهی که کم باشد
زو یکی شهر محتشم باشد ۲۵۷
بجز اینم سرا و انبارست
زر به خرمن گهر به خروارست ۲۵۸
این همه هست و نیست فرزندم
که دل خویشتن درو بندم ۲۵۹
چون ترا دیدم از هنرمندی
در تو دل بستهام به فرزندی ۲۶۰
گر بدین شادی ای غلام تو من
کنم این جمله را به نام تو من ۲۶۱
تا درین باغ تازه میتازی
نعمتی میخوری و مینازی ۲۶۲
خواهمت آنچنان که رای بود
نو عروسی که دلربای بود ۲۶۳
دل نهم بر شما و خوش باشم
هرچه خواهید نازکش باشم ۲۶۴
گر وفا میکنی بدین فرمان
دست عهدی بده بدین پیمان ۲۶۵
گفت ماهان چه جای این سخنست
خار بن کی سزای سرو بنست ۲۶۶
چون پذیرفتم به فرزندی
بنده گشتم بدین خداوندی ۲۶۷
شاد بادی که کردیم شادان
ای به تو خان و مانم آبادان ۲۶۸
دست او بسه داد شاد بدو
وآنگهی دست خویش داد بدو ۲۶۹
پیر دستش گرفت زود به دست
عهد و میثاق کرد و پیمان بست ۲۷۰
گفت برخیز میهمان برخاست
بردش از دست چپ به جانب راست ۲۷۱
بارگاهی بدو نمود بلند
گسترشهای بارگاه پرند ۲۷۲
صفحهای تا فلک سر آورده
گیلویی طاق او برآورده ۲۷۳
همه دیوار و صحن او ز رخام
به فروزندگی چو نقره خام ۲۷۴
پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ
از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ ۲۷۵
درگهی بسته بر جناح درش
کاسمان بوسه داد بر کمرش ۲۷۶
پیش آن صفه کیانی کاخ
رسته صندل بنی بلند و فراخ ۲۷۷
شاخ در شاخ زیور افکنده
زیورش در زمین سر افکنده ۲۷۸
کرده بر وی نشستگاهی چست
تخت بسته به تختههای درست ۲۷۹
فرشهائی کشیده بر سر تخت
نرم و خوش بو چو برگهای درخت ۲۸۰
پیر گفتش برین درخت خرام
ور نیاز آیدت به آب و طعام ۲۸۱
سفره آویخته است و کوزه فرود
پر زنان سپید و آب کبود ۲۸۲
من روم تا کنم ز بهر تو ساز
خانهای خوش کنم ز بهر تو باز ۲۸۳
تا نیایم صبور باش به جای
هیچ ازین خوابگه فرود میای ۲۸۴
هرکه پرسد ترا به گردان گوش
در جوابش سخن مگوی و خموش ۲۸۵
به مدارای هیچکس مفریب
از مراعات هر کسی به شکیب ۲۸۶
گر من آیم ز من درستی خواه
آنگهی ده مرا به پیشت راه ۲۸۷
چون میان من وتو از سر عهد
صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد ۲۸۸
باغ باغ تو خانه خانه تست
آشیان من آشیانه تست ۲۸۹
امشب از چشم بد هراسان باش
همه شبهای دیگر آسان باش ۲۹۰
پیر چون داد یک به یک پندش
داد با پند نیز سوگندش ۲۹۱
نردبان پایه دوالین بود
کز پی آن بلند بالین بود ۲۹۲
گفت بر شو دوال سائی کن
یکی امشب دوال پائی کن ۲۹۳
وز زمین برکش آن دوال دراز
تا نگردد کسی دوالک باز ۲۹۴
امشب از مار کن کمر سازی
بامدادان به گنج کن بازی ۲۹۵
گرچه حلوای ما شبانه رسید
زعفرانش به روز باید دید ۲۹۶
پیر گفت این و رفت سوی سرای
تا بسازد ز بهر مهمان جای ۲۹۷
رفت ماهان بران درخت بلند
برکشید از زمین دوال کمند ۲۹۸
بر سریر بلند پایه نشست
زیر پایش همه بلندان پست ۲۹۹
در چنان خانه معنبر پوش
شد چو باد شمال خانه فروش ۳۰۰
سفره نان گشاد و لختی خورد
از رقاق سپید و گرده زرد ۳۰۱
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال
پرورش یافته به باد شمال ۳۰۲
چون بر آن تخت رومی آرایش
یافت از فرش چینی آسایش ۳۰۳
شاخ صندل شمامه کافور
از دلش کرد رنج سودا دور ۳۰۴
تکیه زد گرد باغ مینگریست
ناگه از دور تافت شمعی بیست ۳۰۵
نو عروسان گرفته شمع به دست
شاه نو تخت شد عروس پرست ۳۰۶
هفده سلطان درآمدند ز راه
هفده خصل تمام برده ز ماه ۳۰۷
هر یک آرایشی دگر کرده
قصبی بر گل و شکر کرده ۳۰۸
چون رسیدند پیش صفه باغ
شمع بردست و خویشتن چو چراغ ۳۰۹
بزمهای خسروانه بنهادند
پیشگاه بساط بگشادند ۳۱۰
شمع بر شمع گشت روی بساط
روی در روی شد سرور و نشاط ۳۱۱
آن پریرخ که بود مهترشان
درهالتاج عقد گوهرشان ۳۱۲
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
دیگران را نشاند هم بر دست ۳۱۳
برکشیدند مرغوار نوا
درکشیدند مرغ را ز هوا ۳۱۴
برد آوازشان ز راه فریب
هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب ۳۱۵
رقص در پایشان به زخمه گری
ضرب در دستشان به خانه بری ۳۱۶
بادی آمد نمود دستانها
درگشاد از ترنج پستانها ۳۱۷
در غم آن ترنج طبع گشای
مانده ماهان ز دور صندل سای ۳۱۸
کرد صد ره که چارهای سازد
خویشتن زان درخت اندازد ۳۱۹
با چنان لعبتان حور سرشت
بی قیامت در اوفتد به بهشت ۳۲۰
باز گفتار پیرش آمد یار
بند بر صرعیان طبع نهاد ۳۲۱
وان بتان همچنان دران بازی
مینمودند شعبده سازی ۳۲۲
چون زمانی نشاط بنمودند
خوان نهادند و خورد را بودند ۳۲۳
خوردهائی ندیده آتش و آب
کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب ۳۲۴
زیربائی به زعفران و شکر
ناربائی ز زیربا خوشتر ۳۲۵
بره شیر مست بلغاری
ماهی تازه مرغ پرواری ۳۲۶
گردهای سپید چون کافور
نرم و نازک چو پشت و سینه حور ۳۲۷
صحن حلوای پروریده به قند
بیشتر زانکه گفت شاید چند ۳۲۸
وز کلیچه هزار جنس غریب
پرورش یافته به روغن و طیب ۳۲۹
چون بدین گونه خوانی آوردند
خوان مخوان بل جهانی آوردند ۳۳۰
شاه خوبان به نازنینی گفت
طاق ما زود گشت خواهد جفت ۳۳۱
بوی عود آیدم ز صندل خام
سوی آن عود صندلی به خرام ۳۳۲
عود بوئی بر اوست عودی پوش
صندلآمیز و صندلی بر دوش ۳۳۳
شب چو عود سیاه و صندل زرد
عود ما را به صندلش پرورد ۳۳۴
مغز ما را ز طیب هست نصیب
طیبتی نیز خوش بود با طیب ۳۳۵
مینماید که آشنا نفسی
بر درختست و میپزد هوسی ۳۳۶
زیر خوانش ز روی دمسازی
تا کند با خیال ما بازی ۳۳۷
گر نیاید بگو که خوان پیشست
مهر آن مهربان ازان بیشست ۳۳۸
که بخوان دست خویش بگشاید
مگر آنگه که میهمان آید ۳۳۹
خیز تا برخوری ز پیوندش
خوان نهاده مدار در بندش ۳۴۰
نازنین رفت سوی صندل شاخ
دهنی تنگ و لابهای فراخ ۳۴۱
بلبل آسا بر او درود آورد
وز درختش چو گل فرود آورد ۳۴۲
میهمان خود که جای کش بودش
بر چنان رقص پای خوش بودش ۳۴۳
شد به دنبال آن میانجی چست
گو بدان کار خود میانجی جست ۳۴۴
زان جوانی که در سر افتادش
نامد از پند پیر خود یادش ۳۴۵
چون جوان جوش در نهاد آرد
پند پیران کجا به یاد آرد ۳۴۶
عشق چون برگرفت شرم از راه
رفت ماهان به میهمانی ماه ۳۴۷
ماه چون دید روی ماهان را
سجده بردش چو تخت شاهان را ۳۴۸
با خودش بر بساط خاص نشاند
این شکر ریخت وان گلاب افشاند ۳۴۹
کرد با او به خورد همخوانی
کاین چنین است شرط مهمانی ۳۵۰
وز سر دوستی و اخلاصش
دادهر دم نواله خاصش ۳۵۱
چون فراغت رسیدشان از خوان
جام یاقوت گشت قوت روان ۳۵۲
ساغری چند چون ز می خوردند
شرم را از میانه پی کردند ۳۵۳
چون ز مستی درید پرده شرم
گشت بر ماه مهر ماهان گرم ۳۵۴
لعبتی دید چون شکفته بهار
نازنینی چو صد هزار نگار ۳۵۵
نرم و نازک بری چو لور و پنیر
چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر ۳۵۶
رخ چو سیبی که دلپسند بود
در میان گلاب و قند بود ۳۵۷
تن چو سیماب کاوری در مشت
از لطافت برون رود ز انگشت ۳۵۸
در کنار آنچنان که گل در باغ
در میان آنچنان که شمع و چراغ ۳۵۹
زیور مه نثار گشته بر او
مهر ماهان هزار گشته بر او ۳۶۰
گه گزیدش چو قند را مخمور
گه مزیدش چو شهد را زنبور ۳۶۱
چونکه ماهان به ماه در پیچید
ماه چهره ز شرم سر پیچید ۳۶۲
در برآورد لعبت چین را
گل صد برگ و سرو سیمین را ۳۶۳
لب بران چشمه رحیق نهاد
مهر یاقوت بر عقیق نهاد ۳۶۴
چون دران نور چشم و چشمه قند
کرد نیکو نظر به چشم پسند ۳۶۵
دید عفریتی از دهن تا پای
آفریده ز خشمهای خدای ۳۶۶
گاو میشی گراز دندانی
کاژدها کس ندید چندانی ۳۶۷
ز اژدها در گذر که اهرمنی
از زمین تا به آسمان دهنی ۳۶۸
چفته پشتی نغوذ بالله کوز
چون کمانی که برکشند به توز ۳۶۹
پشت قوسی و روی خرچنگی
بوی گندش هزار فرسنگی ۳۷۰
بینیی چون تنور خشت پزان
دهنی چون لوید رنگرزان ۳۷۱
باز کرده لبی چو کام نهنگ
در برآورده میهمان را تنگ ۳۷۲
بر سر و رویش آشکار و نهفت
بوسه میداد و این سخن میگفت ۳۷۳
کای به چنگ من اوفتاده سرت
وی به دندان من دریده برت ۳۷۴
چنگ در من زدی و دندان هم
تا لبم بوسی و زنخدان هم ۳۷۵
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان
چنگ و دندان چنین بود نه چنان ۳۷۶
آن همه رغبتت چه بود نخست
وین زمان رغبتت چرا شد سست ۳۷۷
لب همان لب شدست بوسه بخواه
رخ همان رخ نظر مبند ز ماه ۳۷۸
باده از دست ساقیی مستان
کاورد سیکیی به صد دستان ۳۷۹
خانه در کوچهای مگیر به مزد
که دران کوچه شحنه باشد دزد ۳۸۰
ای چان اینچنین همی شاید
تا کنم آنچه با تو میباید ۳۸۱
گر نسازم چنانکه درخور تست
پس چنانم که دیدهای ز نخست ۳۸۲
هر دم آشوبی اینچنین میکرد
اشتلمهای آتشین میکرد ۳۸۳
چونکه ماهان بینوا گشته
دید ماهی به اژدها گشته ۳۸۴
سیم ساقی شده گراز سمی
گاو چشمی شده به گاو دمی ۳۸۵
زیر آن اژدهای همچون قیر
میشد از زیرش آب معنی گیر ۳۸۶
نعرهای زد چو طفل زهره شکاف
یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف ۳۸۷
وان گراز سیه چو دیو سپید
میزد از بوسه آتش اندر بید ۳۸۸
تا بدانگه که نور صبح دمید
آمد آواز مرغ و دیو رمید ۳۸۹
پرده ظلمت از جهان برخاست
وان خیالات از میان برخاست ۳۹۰
آن خزف گوهران لعل نمای
همه رفتند و کس نماند به جای ۳۹۱
ماند ماهان فتاده بر در کاخ
تا بدانگه که روز گشت فراخ ۳۹۲
چون ز ریحان روز تابنده
شد دگر بار هوش یابنده ۳۹۳
دیده بگشاد دید جائی زشت
دوزخی تافته به جای بهشت ۳۹۴
نالشی چند مانده نال شده
خاک در دیده خیال شده ۳۹۵
زان بنا کاصل او خیالی بود
طرفش آمد که طرفه حالی بود ۳۹۶
باغ را دید جمله خارستان
صفه را صفری از بخارستان ۳۹۷
سرو و شمشادها همه خس و خار
میوهها مور و میوه داران مار ۳۹۸
سینه مرغ و پشت بزغاله
همه مردارهای ده ساله ۳۹۹
نای و چنگ و رباب کارگران
استخوانهای گور و جانوران ۴۰۰
وان تتقهای گوهر آموده
چرمهای دباغت آلوده ۴۰۱
حوضهای چو آب در دیده
پارگینهای آب گندیده ۴۰۲
وانچه او خورده بود و باقی ماند
وانچه از جرعه ریز ساقی ماند ۴۰۳
بود حاشا ز جنس راحتها
همه پالایش جراحتها ۴۰۴
وانچه ریحان و راح بود همه
ریزش مستراح بود همه ۴۰۵
بازماهان به کار خود درماند
بر خود استغفراللهی برخواند ۴۰۶
پای آن نی که رهگذار شود
روی آن نی که پایدار شود ۴۰۷
گفت با خویشتن عجب کاریست
این چه پیوند و این چه پرگاریست ۴۰۸
دوش دیدن شکفته بستانی
دیدن امروز محنتستانی ۴۰۹
گل نمودن به ما و خار چه بود
حاصل باغ روزگار چه بود ۴۱۰
واگهی نه که هرچه ما داریم
در نقاب مه اژدها داریم ۴۱۱
بینی ار پرده را براندازند
کابلهان عشق باچه میبازند ۴۱۲
این رقمهای رومی و چینی
زنگی زشت شد که میبینی ۴۱۳
پوستی برکشیده بر سر خون
راح بیرون و مستراح درون ۴۱۴
گر ز گرمابه برکشند آن پوست
گلخنی را کسی ندارد دوست ۴۱۵
بس مبصر که مار مهره خرید
مهره پنداشت مار در سله دید ۴۱۶
بس مغفل در این خریطه خشک
گره عود یافت نافه مشک ۴۱۷
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان
رست چون من ز قصه ماهان ۴۱۸
نیت کار خیر پیش گرفت
توبهها کرد و نذرها پذرفت ۴۱۹
از دل پاک در خدای گریخت
راه میرفت و خون ز رخ میریخت ۴۲۰
تا به آبی رسید روشن و پاک
شست خود را و رخ نهاد به خاک ۴۲۱
سجده کرد و زمین به خواری رفت
با کس بیکسان به زاری گفت ۴۲۲
کای گشاینده کار من بگشای
وی نماینده راه من بنمای ۴۲۳
تو گشائیم کار بسته و بس
تو نمائیم ره نه دیگر کس ۴۲۴
نه مرا رهنمای تنهائی
کیست کورا تو راه ننمائی ۴۲۵
ساعتی در خدای خود نالید
روی در سجده گاه خود مالید ۴۲۶
چونکه سر برگفت در بر خویش
دید شخصی به شکل و پیکر خویش ۴۲۷
سبز پوشی چو فصل نیسانی
سرخ روئی چو صبح نورانی ۴۲۸
گفت کای خواجه کیستی به درست
قیمتی گوهرا که گوهر تست ۴۲۹
گفت من خضرم ای خدای پرست
آمدم تا ترا بگیرم دست ۴۳۰
نیت نیک تست کامد پیش
میرساند ترا به خانه خویش ۴۳۱
دست خود را به من ده از سر پای
دیده برهم ببند و باز گشای ۴۳۲
چونکه ماهان سلام خضر شنید
تشنه بود آب زندگانی دید ۴۳۳
دست خود را سبک به دستش داد
دیده در بست و در زمان بگشاد ۴۳۴
دید خود را دران سلامتگاه
کاولش دیو برده بود ز راه ۴۳۵
باغ را درگشاد و کرد شتاب
سوی مصر آمد از دیار خراب ۴۳۶
دید یاران خویش را خاموش
هریک از سوگواری ازرق پوش ۴۳۷
هرچه ز آغاز دید تا فرجام
گفت با دوستان خویش تمام ۴۳۸
با وی آن دوستان که خو کردند
دید کازرق ز بهر او کردند ۴۳۹
با همه در موافقت کوشید
ازرقی راست کرد و در پوشید ۴۴۰
رنگ ازرق برو قرار گرفت
چون فلک رنگ روزگار گرفت ۴۴۱
ازرق آنست کاسمان بلند
خوشتر از رنگ او نیافت پرند ۴۴۲
هر که همرنگ آسمان گردد
آفتابش به قرص خوان گردد ۴۴۳
گل ازرق که آن حساب کند
قرصه از قرص آفتاب کند ۴۴۴
هر سوئی کافتاب سر دارد
گل ازرق در او نظر دارد ۴۴۵
لاجرم هر گلی که ازرق هست
خواندش هندو آفتاب پرست ۴۴۶
قصه چون گفت ماه زیبا چهر
در کنارش گرفت شاه به مهر ۴۴۷
گشت پیروزهگون سواد سپهر ۱
شاه را شد ز عالم افروزی
جامه پیروزهگون ز پیروزی ۲
شد به پیروزه گنبد از سر ناز
روز کوتاه بود و قصه دراز ۳
زلف شب چون نقاب مشکین بست
شه ز نقابی نقیبان رست ۴
خواست تا بانوی فسانه سرای
آرد آیین بانوانه به جای ۵
گوید از راه عشقبازی او
داستانی به دلنوازی او ۶
غنچه گل گشاد سرو بلند
بست بر برگ گل شمامه قند ۷
گفت کای چرخ بنده فرمانت
واختر فرخ آفرین خوانت ۸
من و بهتر ز من هزار کنیز
از زمین بوسی تو گشته عزیز ۹
زشت باشد که پیش چشمه نوش
درگشاید دکان سرکهفروش ۱۰
چون ز فرمان شاه نیست گزیر
گویم ار شه بود صداع پذیر ۱۱
بود مردی به مصر ماهان نام
منظری خوبتر ز ماه تمام ۱۲
یوسف مصریان به زیبائی
هندوی او هزار یغمائی ۱۳
جمعی از دوستان و همزادان
گشته هریک به روی او شادان ۱۴
روزکی چند زیر چرخ کبود
دل نهادند بر سماع و سرود ۱۵
هریک از بهر آن خجسته چراغ
کرده مهمانیی به خانه و باغ ۱۶
روزی آزادهای بزرگ نه خرد
آمد او را به باغ مهمان برد ۱۷
بوستانی لطیف و شیرین کار
دوستان زو لطیفتر صدبار ۱۸
تا شب آنجا نشاط میکردند
گاه می گاه میوه میخوردند ۱۹
هر زمان از نشاط پرورشی
هردم از گونه دگر خورشی ۲۰
شب چو از مشک برکشید علم
نقره را قیر درکشید قلم ۲۱
عیش خوش بودشان در آن بستان
باده در دست و نغمه در دستان ۲۲
هم در آن باغ دل گرو کردند
خرمی تازه عیش نو کردند ۲۳
بود مهتابی آسمان افروز
شبی الحق به روشنائی روز ۲۴
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب
تابش ماه دید و گردش آب ۲۵
گرد آن باغ گشت چون مستان
تا رسید از چمن به نخلستان ۲۶
دید شخصی ز دور کامد پیش
خبرش داد از آشنائی خویش ۲۷
چون که بشناختش همالش بود
در تجارت شریک مالش بود ۲۸
گفت چون آمدی بدین هنگام
نه رفیق و نه چاکر و نه غلام ۲۹
گفت کامشب رسیدم از ره دور
دلم از دیدنت نبود صبور ۳۰
سودی آوردهام برون ز قیاس
زان چنان سود هست جای سپاس ۳۱
چون رسیدم به شهر بیگه بود
شهر در بسته خانه بیره بود ۳۲
هم در آن کاروانسرای برون
بر دم آنبار مهر کرده درون ۳۳
چون شنیدم که خواجه مهمانست
آمدم باز رفتن آسانست ۳۴
گر تو آیی به شهر به باشد
داور ده صلاح ده باشد ۳۵
نیز ممکن بود که در شب داج
نیمه سودی نهان کنیم از باج ۳۶
دل ماهان ز شادمانی مال
برگرفت آن شریک را دنبال ۳۷
در گشادند باغ را ز نهفت
چون کسیشان ندید هیچ نگفت ۳۸
هردو در پویه گشته باد خرام
تا ز شب رفت یک دو پاس تمام ۳۹
پیش میشد شریک راه نورد
او به دنبال میدوید چو گرد ۴۰
راه چون از حساب خانه گذشت
تیر اندیشه از نشانه گذشت ۴۱
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل
دوری راه نیست جز یک میل ۴۲
چار فرسنگ ره فزون رفتیم
از خط دایره برون رفتیم ۴۳
باز گفتا مگر که من مستم
بر نظر صورتی غلط بستم ۴۴
او که در رهبری مرا یارست
راه دانست و نیز هشیارست ۴۵
همچنان میشدند در تک و تاب
پس رو آهسته پیشرو به شتاب ۴۶
گرچه پس رو ز پیش رو میماند
پیش رو باز مانده را میخواند ۴۷
کم نکردند هردو زان پرواز
تا بدان گه که مرغ کرد آواز ۴۸
چون پر افشاند مرغ صبحگهی
شد دماغ شب از خیال تهی ۴۹
دیده مردم خیال پرست
از فریب خیال بازی رست ۵۰
شد ز ماهان شریک ناپیدا
ماند ماهان ز گمرهی شیدا ۵۱
مستی و ماندگی دماغش سفت
مانده و مست بود بر جا خفت ۵۲
اشک چون شمع نیمسوز فشاند
خفته تا وقت نیم روز بماند ۵۳
چون ز گرمای آفتاب سرش
گرمتر گشت از آتش جگرش ۵۴
دیده بگشاد بر نظاره راه
گرد بر گرد خویش کرد نگاه ۵۵
باغ گل جست و گل به باغ ندید
جز دلی با هزار داغ ندید ۵۶
غار بر غار دید منزل خویش
مار هر غار از اژدهائی بیش ۵۷
گرچه طاقت نماند در پایش
هم به رفتن پذیره شد رایش ۵۸
پویه میکرد و زور پایش نه
راه میرفت و رهنمایش نه ۵۹
تا نزد شاه شب سه پایه خویش
بود ترسان دلش ز سایه خویش ۶۰
شب چو نقش سیاهکاری بست
روزگار از سپیدکاری رست ۶۱
بیخود افتاد بر در غاری
هر گیاهی به چشم او ماری ۶۲
او در آن دیوخانه رفته ز هوش
کامد آواز آدمیش به گوش ۶۳
چون نظر برگشاد دید دوتن
زو یکی مرد بود و دیگر زن ۶۴
هردو بر دوش پشتها بسته
میشدند از گرانی آهسته ۶۵
مرد کو را بدید بر ره خویش
ماند زن را به جای و آمد پیش ۶۶
بانگ بر زد برو که هان چه کسی
با که داری چو باد هم نفسی ۶۷
گفت مردی غریب و کارم خام
هست ماهان گوشیارم نام ۶۸
گفت کاینجا چگونه افتادی
کین خرابی ندارد آبادی ۶۹
این بر و بوم جای دیوانست
شیر از آشوبشان غریوانست ۷۰
گفت لله و فی اللهای سره مرد
آن کن از مردمی که شاید کرد ۷۱
که من اینجا به خود نیفتادم
دیو بگذار کادمیزادم ۷۲
دوش بودم به ناز و آسانی
بر بساط ارم به مهمانی ۷۳
مردی آمد که من همال توام
از شریکان ملک و مال توام ۷۴
زان بهشتم بدین خراب افکند
گم شد از من چو روح گشت بلند ۷۵
با من آن یار فارغ از یاری
یا غلط کرد یا غلط کاری ۷۶
مردمی کم تو از برای خدای
راه گم کرده را به من بنمای ۷۷
مرد گفت ای جوان زیباروی
به یکی موی رستی از یک موی ۷۸
دیو بود آنکه مردمش خوانی
نام او هایل بیابانی ۷۹
چون تو صد آدمی زره بر دست
هریکی بر گریوه مردست ۸۰
من و این زن رفیق و یار توایم
هردو امشب نگاهدار توایم ۸۱
دل قوی کن میان ما به خرام
پی ز پی بر مگیرد و گام از گام ۸۲
رفت ماهان میان آن دو دلیل
راه را مینوشت میل به میل ۸۳
تا دم صبح هیچ دم نزدند
جز پی یکدگر قدم نزدند ۸۴
چون دهل بر کشید بانگ خروس
صبح بر ناقه بست زرین کوس ۸۵
آندو زندان که بی کلید شدند
هردو از دیده ناپدید شدند ۸۶
باز ماهان در اوفتاد ز پای
چون فرو ماندگان بماند به جای ۸۷
روز چون عکس روشنائی داد
خاک بر خون شب گوائی داد ۸۸
گشت ماهان در آن گریوه تنگ
کوه بر کوه دید جای پلنگ ۸۹
طاقتش رفت از آنکه خورد نبود
خورشی جز دریغ و درد نبود ۹۰
بیخ و تخم گیا طلب میکرد
اندک اندک به جای نان میخورد ۹۱
باز ماندن ز راه روی نداشت
ره نه و رهروی فرو نگذاشت ۹۲
تا شب آن روز رفت کوه به کوه
آمد از جان و از جهان به ستوه ۹۳
چون جهان سپید گشت سیاه
راهرو نیز باز ماند ز راه ۹۴
در مغاکی خزید و لختی خفت
روی خویش از روند کان نهفت ۹۵
ناگه آواز پای اسب شنید
بر سر راه شد سواری دید ۹۶
مرکب خویش گرم کرده سوار
در دگر دست مرکبی رهوار ۹۷
چون درآمد به نزد ماهان تنگ
پیکری دید در خزیده به سنگ ۹۸
گفت کای رهنشین زرق نمای
چه کسی و چه جای تست اینجای ۹۹
گر خبر باز دادی از رازم
ور نه حالی سرت بیندازم ۱۰۰
گشت ماهان ز بیم او لرزان
تخمی افشاند چون کشاورزان ۱۰۱
گفت کای رهنورد خوب خرام
گوش کن سرگذشت بنده تمام ۱۰۲
وآنچه دانست از آشکار و نهفت
چون نیوشنده گوش کرد بگفت ۱۰۳
چون سوار آن فسانه زو بشنید
در عجب ماند و پشت دست گزید ۱۰۴
گفت بردم به خویشتن لاحول
که شدی ایمن از هلاک دو هول ۱۰۵
نر و ماده و غول چاره گرند
کادمی را ز راه خود ببرند ۱۰۶
در مغاک افکنند و خون ریزند
چون شود بانگ مرغ بگریزند ۱۰۷
ماده هیلا و نام نر غیلاست
کارشان کردن بدی و بلاست ۱۰۸
شکر کن کز هلاکشان رستی
هان سبک باش اگر کسی هستی ۱۰۹
بر جنیبت نشین عنان درکش
وز همه نیک و بد زبان درکش ۱۱۰
بر پیم باد پای را میران
در دل خود خدای را میخوان ۱۱۱
عاجز و یاوه گشت زان در غار
بر پر آن پرنده گشت سوار ۱۱۲
آنچنان بر پیش فرس میراند
که ازو باد باز پس میماند ۱۱۳
چون قدر مایه راه بنوشتند
وز خطرگاه کوه بگذشتند ۱۱۴
گشت پیدا ز کوهپایه پست
ساده دشتی چگونه چون کف دست ۱۱۵
آمد از هر طرف نوازش رود
ناله بربط و نوای سرود ۱۱۶
بانگ از آن سو که سوی ما به خرام
نعره زین سو که نوش بادت جام ۱۱۷
همه صحرا به جای سبزه و گل
غول در غول بود و غل در غل ۱۱۸
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه
کوه صحرا گرفته صحرا کوه ۱۱۹
بر نشسته هزار دیو به دیو
از در و دشت برکشید غریو ۱۲۰
همه چون دیو باد خاک انداز
بلکه چون دیو چه سیاه و دراز ۱۲۱
تا بدانجا رسید کز چپ و راست
های و هوئی بر آسمان برخاست ۱۲۲
صفق و رقص برکشیده خروش
مغز را در سر آوریده به جوش ۱۲۳
هر زمان آن خروش میافزود
لحظه تا لحظه بیشتر میبود ۱۲۴
چون برین ساعتی گذشت ز دور
گشت پیدا هزار مشعل نور ۱۲۵
ناگه آمد پدید شخصی چند
کالبدهای سهمناک و بلند ۱۲۶
لفچهائی چو زنگیان سیاه
همه قطران قبا و قیر کلاه ۱۲۷
همه خرطوم دار و شاخگرای
گاو و پیلی نموده در یکجای ۱۲۸
هریکی آتشی گرفته به دست
منکر و زشت چون زبانی مست ۱۲۹
آتش از حلقشان زبانه زنان
بیت گویان و شاخشانه زنان ۱۳۰
زان جلاجل که دردم آوردند
رقص در جمله عالم آوردند ۱۳۱
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت
رقص کرد آن فرس که ماهان داشت ۱۳۲
کرد ماهان در اسب خویش نظر
تا ز پایش چرا برآمد پر ۱۳۳
زیر خود محنت و بلائی دید
خویشتن را بر اژدهائی دید ۱۳۴
اژدهائی چهارپای و دو پر
وین عجبتر که هفت بودش سر ۱۳۵
فلکی کو به گرد ما کمرست
چه عجب کاژدهای هفت سرست ۱۳۶
او بران اژدهای دوزخ وش
کرده بر گردنش دو پای بکش ۱۳۷
وآن ستمگاره دیو بازی گر
هر زمانی بازیی نمود دگر ۱۳۸
پای میکوفت با هزار شکن
پیچ در پیچتر ز تاب رسن ۱۳۹
او چو خاشاک سایه پرورده
سیلش از کوه پیش در کرده ۱۴۰
سو به سو میفکند و میبردش
کرد یکباره خسته و خردش ۱۴۱
میدواندش ز راه سرمستی
میزدش بر بلندی و پستی ۱۴۲
گه برانگیختش چو گوی از جای
گه به گردن درآوریدش پای ۱۴۳
کرد بر وی هزار گونه فسوس
تا به هنگام صبج و بانگ خروس ۱۴۴
صبح چون زد دم از دهانه شیر
حالی از گردنش فکند به زیر ۱۴۵
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش
دیگهای سیه نشست ز جوش ۱۴۶
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار
رفت چون دیو دیدگان از کار ۱۴۷
ماند بیخود در آن ره افتاده
چون کسی خسته بلکه جان داده ۱۴۸
تا نتفسید از آفتاب سرش
نه ز خود بود و نز جهان خبرش ۱۴۹
چون ز گرمی گرفت مغزش جوش
در تن هوش رفته آمد هوش ۱۵۰
چشم مالید و از زمین برخاست
ساعتی نیک دید در چپ و راست ۱۵۱
دید بر گرد خود بیابانی
کز درازی نداشت پایانی ۱۵۲
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ
سرخ چون خون و گرم چون دوزخ ۱۵۳
تیغ چون بر سری فراز کشند
ریگ ریزند و نطع باز کشند ۱۵۴
آن بیابان علم به خون افراخت
ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت ۱۵۵
مرد محنت کشیده شب دوش
چون تنومند شد به طاقت و هوش ۱۵۶
یافت از دامگاه آن ددگان
کوچه راهی به کوی غمزدگان ۱۵۷
راه برداشت میدوید چو دود
سهم زد زان هوای زهرآلود ۱۵۸
آنچنان شد که تیر در پرتاب
باز ماند از تکش به گاه شتاب ۱۵۹
چون درآمد به شب سیاهی شام
آن بیابان نوشته بود تمام ۱۶۰
زمی سبز دید و آب روان
دل پیرش چو بخت گشت جوان ۱۶۱
خورد از آن آب و خویشتن را شست
وز پی خواب جایگاهی جست ۱۶۲
گفت به گر به شب برآسایم
کز شب آشفته میشود رایم ۱۶۳
من خود اندر مزاج سودائی
وین هوا خشک و راه تنهائی ۱۶۴
چون نباشد خیالهای درشت؟
خاطرم را خیالبازی کشت ۱۶۵
خسبم امشب ز راه دمسازی
تا نبینم خیال شب بازی ۱۶۶
پس ز هر منزلی و هر راهی
باز میجست عافیت گاهی ۱۶۷
تا به بیغولهای رسید فراز
دید نقیبی درو کشیده دراز ۱۶۸
چاهساری هزار پایه درو
ناشده کس مگر که سایه درو ۱۶۹
شد در آن چاهخانه یوسفوار
چون رسن پایش اوفتاده ز کار ۱۷۰
چون به پایان چاهخانه رسید
مرغ گفتی به آشیانه رسید ۱۷۱
بی خطر شد از آن حجاب نهفت
بر زمین سر نهاد و لختی خفت ۱۷۲
چون درامد ز خواب نوشین باز
کرد بالین خوابگه را ساز ۱۷۳
دیده بگشاد بر حوالی چاه
نقش میبست بر حریر سیاه ۱۷۴
یک درم وار دید نور سپید
چون سمن بر سواد سایه بید ۱۷۵
گرد آن روشنائی از چپ و راست
دید تا اصل روشنی ز کجاست ۱۷۶
رخنهای دید داده چرخ بلند
نور مهتاب را بدو پیوند ۱۷۷
چون شد آگه که آن فواره نور
تابد از ماه و ماه از آنجا دور ۱۷۸
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
تنگیش را به چاره کرد فراخ ۱۷۹
تا چنان شد که فرق تا گردن
میتوانست ازو برون کردن ۱۸۰
سر برون کرد و باغ و گلشن دید
جایگاهی لطیف و روشن دید ۱۸۱
رخنه کاوید تا به جهد و فسون
خویشتن را ز رخنه کرد برون ۱۸۲
دید باغی نه باغ بلکه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت ۱۸۳
روضه گاهی چو صد نگار درو
سرو و شمشاد بیشمار درو ۱۸۴
میوه دارانش از برومندی
کرده با خاک سجده پیوندی ۱۸۵
میوههائی برون ز اندازه
جان ازو تازه او چو جان تازه ۱۸۶
سیب چون لعل جامهای رحیق
نار بر شکل درجهای عقیق ۱۸۷
به چه گوئی بر آگنیده به مشک
پسته با خندهتر از لب خشک ۱۸۸
رنگ شفتالو از شمایل شاخ
کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ ۱۸۹
موز با لقمه خلیفه به راز
رطبش را سه بوسه برده به گاز ۱۹۰
شکر امرود در شکر خندی
عقد عناب در گهر بندی ۱۹۱
شهد انجیر و مغز بادامش
صحن پالوده کرده در جامش ۱۹۲
تاک انگور کج نهاده کلاه
دیده در حکم خود سپید و سیاه ۱۹۳
ز آب انگور و نار آتش گون
همچو انگور بسته محضر خون ۱۹۴
شاخ نارنج و برگ تاره ترنج
نخلبندی نشانده بر هر کنج ۱۹۵
بوستان چون مشعبد از نیرنگ
خربزه حقههای رنگارنگ ۱۹۶
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار
چون طبرخون ولی طبرزد وار ۱۹۷
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت
دل ز دوزخ سرای دوشین تافت ۱۹۸
او دران میوهها عجب مانده
خورده برخی و برخی افشانده ۱۹۹
ناگه از گوشه نعرهای برخاست
که بگیرید دزد را چپ و راست ۲۰۰
پیری آمد ز خشم و کیه به جوش
چوبدستی بر آوریده به دوش ۲۰۱
گفت کای دیومیوه دزد کئی
شب به باغ آمده ز بهر چئی ۲۰۲
چند سالست تا در این باغم
از شبیخون دزد پی داغم ۲۰۳
تو چه خلقی چه اصل دانندت
چونی و کیستی که خوانندت ۲۰۴
چون به ماهان بر این حدیث شمرد
مرد مسکین به دست و پای بمرد ۲۰۵
گفت مردی غریبم از خانه
دور مانده به جای بیگانه ۲۰۶
با غریبان رنج دیده به ساز
تا فلک خواندت غریب نواز ۲۰۷
پیر چون دید عذر سازی او
کرد رغبت به دلنوازی او ۲۰۸
چوبدستی نهاد زود ز دست
فارغش کرد و پیش او بنشست ۲۰۹
گفت برگوی سرگذشته خویش
تا چه دیدی ترا چه آمد پیش ۲۱۰
چه ستم دیدهای ز بیخردان
چه بدی کردهاند با تو بدان ۲۱۱
چونکه ماهان ز روی دلداری
دید در پیر نرم گفتاری ۲۱۲
کردش آگه ز سرگذشته خویش
وز بلاها که آمد او را پیش ۲۱۳
آن ز محنت به محنت افتادن
هر شبی دل به محنتی دادن ۲۱۴
وان سرانجام ناامید شدن
گه سیاه و گهی سپید شدن ۲۱۵
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ
که ز تاریکیش رساند به باغ ۲۱۶
قصه خود یکان یکان برگفت
کرد پیدا بر او حدیث نهفت ۲۱۷
پیرمرد از شگفتی کارش
خیره شد چون شنید گفتارش ۲۱۸
گفت بر ما فریضه گشت سپاس
کایمنی یافتی ز رنج و هراس ۲۱۹
زان فرومایه گوهران رستی
به چنین گنج خانه پیوستی ۲۲۰
چونکه ماهان ز رفق و یاری او
دید بر خود سپاسداری او ۲۲۱
باز پرسید کان نشیمن شوم
چه زمین است وز کدامین بوم ۲۲۲
کان قیامت نمود دوش به من
کافرینش نداشت گوش به من ۲۲۳
آتشی برزد از دماغم دود
کانهمه شور یک شراره نمود ۲۲۴
دیو دیدم ز خود شدم خالی
دیو دیده چنان شود حالی ۲۲۵
پیشم آمد هزار دیو کده
در یکی صد هزار دیو و دده ۲۲۶
این کشید آن فکند و آنم زد
دده و دیو هر دو بد در بد ۲۲۷
تیرگی را ز روشنی است کلید
در سیاهی سپید شاید دید ۲۲۸
من سیه در سیه چنان دیدم
کز سیاهی دیده ترسیدم ۲۲۹
ماندم از کار خویش سرگشته
دهنم خشک و دیدهتر گشته ۲۳۰
گاهی از دست دیده نالیدم
گاه بر دیده دست مالیدم ۲۳۱
میزدم گام و میبریدم راه
این به لاحول و آن بسمالله ۲۳۲
تا ز رنجم خدای داد نجات
ظلمتم شد بدل به آب حیات ۲۳۳
یافتم باغی از ارم خوشتر
باغبانی ز باغ دلکشتر ۲۳۴
ترس دوشینم از کجا برخاست
وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟ ۲۳۵
پیر گفت ای ز بند غم رسته
به حریم نجات پیوسته ۲۳۶
آن بیابان که گرد این طرفست
دیو لاخی مهول و بی علفست ۲۳۷
وان بیابانیان زنگی سار
دیو مردم شدند و مردم خوار ۲۳۸
بفریبند مرد را ز نخست
بشکنندش شکستنی به درست ۲۳۹
راست خوانی کنند و کج بازند
دست گیرند و در چه اندازند ۲۴۰
مهرشان رهنمای کین باشد
دیو را عادت این چنین باشد ۲۴۱
آدمی کو فریب ناک بود
هم ز دیوان آن مغاک بود ۲۴۲
وین چنین دیو در جهان چندند
کابلهند و بر ابلهان خندند ۲۴۳
گه دروغی به راستی پوشند
گاه زهری در انگبین جوشند ۲۴۴
در خیال دروغ بی مددیست
راستی حکم نامه ابدیست ۲۴۵
راستی را بقا کلید آمد
معجز از سحر از آن پدید آمد ۲۴۶
ساده دل شد در اصل و گوهر تو
کین خیال اوفتاد در سر تو ۲۴۷
اینچنین بازیی کریه و کلان
ننمایند جز به سادهدلان ۲۴۸
ترس تو بر تو ترکتازی کرد
با خیالت خیال بازی کرد ۲۴۹
آن همه بر تو اشتلم کردن
بود تشویش راه گم کردن ۲۵۰
گر دلت بودی آن زمان بر جای
نشدی خاطرت خیال نمای ۲۵۱
چون از آن غولخانه جان بردی
صافی آشام تا کی از دردی ۲۵۲
مادر انگار امشب زادست
و ایزدت زان جهان به ما دادست ۲۵۳
این گرانمایه باغ مینو رنگ
که به خون دل آمدست به چنگ ۲۵۴
ملک من شد دران خلافی نیست
در گلی نیست کاعترافی نیست ۲۵۵
میوههائیست مهر پرورده
هر درختی ز باغی آورده ۲۵۶
دخل او آنگهی که کم باشد
زو یکی شهر محتشم باشد ۲۵۷
بجز اینم سرا و انبارست
زر به خرمن گهر به خروارست ۲۵۸
این همه هست و نیست فرزندم
که دل خویشتن درو بندم ۲۵۹
چون ترا دیدم از هنرمندی
در تو دل بستهام به فرزندی ۲۶۰
گر بدین شادی ای غلام تو من
کنم این جمله را به نام تو من ۲۶۱
تا درین باغ تازه میتازی
نعمتی میخوری و مینازی ۲۶۲
خواهمت آنچنان که رای بود
نو عروسی که دلربای بود ۲۶۳
دل نهم بر شما و خوش باشم
هرچه خواهید نازکش باشم ۲۶۴
گر وفا میکنی بدین فرمان
دست عهدی بده بدین پیمان ۲۶۵
گفت ماهان چه جای این سخنست
خار بن کی سزای سرو بنست ۲۶۶
چون پذیرفتم به فرزندی
بنده گشتم بدین خداوندی ۲۶۷
شاد بادی که کردیم شادان
ای به تو خان و مانم آبادان ۲۶۸
دست او بسه داد شاد بدو
وآنگهی دست خویش داد بدو ۲۶۹
پیر دستش گرفت زود به دست
عهد و میثاق کرد و پیمان بست ۲۷۰
گفت برخیز میهمان برخاست
بردش از دست چپ به جانب راست ۲۷۱
بارگاهی بدو نمود بلند
گسترشهای بارگاه پرند ۲۷۲
صفحهای تا فلک سر آورده
گیلویی طاق او برآورده ۲۷۳
همه دیوار و صحن او ز رخام
به فروزندگی چو نقره خام ۲۷۴
پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ
از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ ۲۷۵
درگهی بسته بر جناح درش
کاسمان بوسه داد بر کمرش ۲۷۶
پیش آن صفه کیانی کاخ
رسته صندل بنی بلند و فراخ ۲۷۷
شاخ در شاخ زیور افکنده
زیورش در زمین سر افکنده ۲۷۸
کرده بر وی نشستگاهی چست
تخت بسته به تختههای درست ۲۷۹
فرشهائی کشیده بر سر تخت
نرم و خوش بو چو برگهای درخت ۲۸۰
پیر گفتش برین درخت خرام
ور نیاز آیدت به آب و طعام ۲۸۱
سفره آویخته است و کوزه فرود
پر زنان سپید و آب کبود ۲۸۲
من روم تا کنم ز بهر تو ساز
خانهای خوش کنم ز بهر تو باز ۲۸۳
تا نیایم صبور باش به جای
هیچ ازین خوابگه فرود میای ۲۸۴
هرکه پرسد ترا به گردان گوش
در جوابش سخن مگوی و خموش ۲۸۵
به مدارای هیچکس مفریب
از مراعات هر کسی به شکیب ۲۸۶
گر من آیم ز من درستی خواه
آنگهی ده مرا به پیشت راه ۲۸۷
چون میان من وتو از سر عهد
صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد ۲۸۸
باغ باغ تو خانه خانه تست
آشیان من آشیانه تست ۲۸۹
امشب از چشم بد هراسان باش
همه شبهای دیگر آسان باش ۲۹۰
پیر چون داد یک به یک پندش
داد با پند نیز سوگندش ۲۹۱
نردبان پایه دوالین بود
کز پی آن بلند بالین بود ۲۹۲
گفت بر شو دوال سائی کن
یکی امشب دوال پائی کن ۲۹۳
وز زمین برکش آن دوال دراز
تا نگردد کسی دوالک باز ۲۹۴
امشب از مار کن کمر سازی
بامدادان به گنج کن بازی ۲۹۵
گرچه حلوای ما شبانه رسید
زعفرانش به روز باید دید ۲۹۶
پیر گفت این و رفت سوی سرای
تا بسازد ز بهر مهمان جای ۲۹۷
رفت ماهان بران درخت بلند
برکشید از زمین دوال کمند ۲۹۸
بر سریر بلند پایه نشست
زیر پایش همه بلندان پست ۲۹۹
در چنان خانه معنبر پوش
شد چو باد شمال خانه فروش ۳۰۰
سفره نان گشاد و لختی خورد
از رقاق سپید و گرده زرد ۳۰۱
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال
پرورش یافته به باد شمال ۳۰۲
چون بر آن تخت رومی آرایش
یافت از فرش چینی آسایش ۳۰۳
شاخ صندل شمامه کافور
از دلش کرد رنج سودا دور ۳۰۴
تکیه زد گرد باغ مینگریست
ناگه از دور تافت شمعی بیست ۳۰۵
نو عروسان گرفته شمع به دست
شاه نو تخت شد عروس پرست ۳۰۶
هفده سلطان درآمدند ز راه
هفده خصل تمام برده ز ماه ۳۰۷
هر یک آرایشی دگر کرده
قصبی بر گل و شکر کرده ۳۰۸
چون رسیدند پیش صفه باغ
شمع بردست و خویشتن چو چراغ ۳۰۹
بزمهای خسروانه بنهادند
پیشگاه بساط بگشادند ۳۱۰
شمع بر شمع گشت روی بساط
روی در روی شد سرور و نشاط ۳۱۱
آن پریرخ که بود مهترشان
درهالتاج عقد گوهرشان ۳۱۲
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
دیگران را نشاند هم بر دست ۳۱۳
برکشیدند مرغوار نوا
درکشیدند مرغ را ز هوا ۳۱۴
برد آوازشان ز راه فریب
هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب ۳۱۵
رقص در پایشان به زخمه گری
ضرب در دستشان به خانه بری ۳۱۶
بادی آمد نمود دستانها
درگشاد از ترنج پستانها ۳۱۷
در غم آن ترنج طبع گشای
مانده ماهان ز دور صندل سای ۳۱۸
کرد صد ره که چارهای سازد
خویشتن زان درخت اندازد ۳۱۹
با چنان لعبتان حور سرشت
بی قیامت در اوفتد به بهشت ۳۲۰
باز گفتار پیرش آمد یار
بند بر صرعیان طبع نهاد ۳۲۱
وان بتان همچنان دران بازی
مینمودند شعبده سازی ۳۲۲
چون زمانی نشاط بنمودند
خوان نهادند و خورد را بودند ۳۲۳
خوردهائی ندیده آتش و آب
کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب ۳۲۴
زیربائی به زعفران و شکر
ناربائی ز زیربا خوشتر ۳۲۵
بره شیر مست بلغاری
ماهی تازه مرغ پرواری ۳۲۶
گردهای سپید چون کافور
نرم و نازک چو پشت و سینه حور ۳۲۷
صحن حلوای پروریده به قند
بیشتر زانکه گفت شاید چند ۳۲۸
وز کلیچه هزار جنس غریب
پرورش یافته به روغن و طیب ۳۲۹
چون بدین گونه خوانی آوردند
خوان مخوان بل جهانی آوردند ۳۳۰
شاه خوبان به نازنینی گفت
طاق ما زود گشت خواهد جفت ۳۳۱
بوی عود آیدم ز صندل خام
سوی آن عود صندلی به خرام ۳۳۲
عود بوئی بر اوست عودی پوش
صندلآمیز و صندلی بر دوش ۳۳۳
شب چو عود سیاه و صندل زرد
عود ما را به صندلش پرورد ۳۳۴
مغز ما را ز طیب هست نصیب
طیبتی نیز خوش بود با طیب ۳۳۵
مینماید که آشنا نفسی
بر درختست و میپزد هوسی ۳۳۶
زیر خوانش ز روی دمسازی
تا کند با خیال ما بازی ۳۳۷
گر نیاید بگو که خوان پیشست
مهر آن مهربان ازان بیشست ۳۳۸
که بخوان دست خویش بگشاید
مگر آنگه که میهمان آید ۳۳۹
خیز تا برخوری ز پیوندش
خوان نهاده مدار در بندش ۳۴۰
نازنین رفت سوی صندل شاخ
دهنی تنگ و لابهای فراخ ۳۴۱
بلبل آسا بر او درود آورد
وز درختش چو گل فرود آورد ۳۴۲
میهمان خود که جای کش بودش
بر چنان رقص پای خوش بودش ۳۴۳
شد به دنبال آن میانجی چست
گو بدان کار خود میانجی جست ۳۴۴
زان جوانی که در سر افتادش
نامد از پند پیر خود یادش ۳۴۵
چون جوان جوش در نهاد آرد
پند پیران کجا به یاد آرد ۳۴۶
عشق چون برگرفت شرم از راه
رفت ماهان به میهمانی ماه ۳۴۷
ماه چون دید روی ماهان را
سجده بردش چو تخت شاهان را ۳۴۸
با خودش بر بساط خاص نشاند
این شکر ریخت وان گلاب افشاند ۳۴۹
کرد با او به خورد همخوانی
کاین چنین است شرط مهمانی ۳۵۰
وز سر دوستی و اخلاصش
دادهر دم نواله خاصش ۳۵۱
چون فراغت رسیدشان از خوان
جام یاقوت گشت قوت روان ۳۵۲
ساغری چند چون ز می خوردند
شرم را از میانه پی کردند ۳۵۳
چون ز مستی درید پرده شرم
گشت بر ماه مهر ماهان گرم ۳۵۴
لعبتی دید چون شکفته بهار
نازنینی چو صد هزار نگار ۳۵۵
نرم و نازک بری چو لور و پنیر
چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر ۳۵۶
رخ چو سیبی که دلپسند بود
در میان گلاب و قند بود ۳۵۷
تن چو سیماب کاوری در مشت
از لطافت برون رود ز انگشت ۳۵۸
در کنار آنچنان که گل در باغ
در میان آنچنان که شمع و چراغ ۳۵۹
زیور مه نثار گشته بر او
مهر ماهان هزار گشته بر او ۳۶۰
گه گزیدش چو قند را مخمور
گه مزیدش چو شهد را زنبور ۳۶۱
چونکه ماهان به ماه در پیچید
ماه چهره ز شرم سر پیچید ۳۶۲
در برآورد لعبت چین را
گل صد برگ و سرو سیمین را ۳۶۳
لب بران چشمه رحیق نهاد
مهر یاقوت بر عقیق نهاد ۳۶۴
چون دران نور چشم و چشمه قند
کرد نیکو نظر به چشم پسند ۳۶۵
دید عفریتی از دهن تا پای
آفریده ز خشمهای خدای ۳۶۶
گاو میشی گراز دندانی
کاژدها کس ندید چندانی ۳۶۷
ز اژدها در گذر که اهرمنی
از زمین تا به آسمان دهنی ۳۶۸
چفته پشتی نغوذ بالله کوز
چون کمانی که برکشند به توز ۳۶۹
پشت قوسی و روی خرچنگی
بوی گندش هزار فرسنگی ۳۷۰
بینیی چون تنور خشت پزان
دهنی چون لوید رنگرزان ۳۷۱
باز کرده لبی چو کام نهنگ
در برآورده میهمان را تنگ ۳۷۲
بر سر و رویش آشکار و نهفت
بوسه میداد و این سخن میگفت ۳۷۳
کای به چنگ من اوفتاده سرت
وی به دندان من دریده برت ۳۷۴
چنگ در من زدی و دندان هم
تا لبم بوسی و زنخدان هم ۳۷۵
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان
چنگ و دندان چنین بود نه چنان ۳۷۶
آن همه رغبتت چه بود نخست
وین زمان رغبتت چرا شد سست ۳۷۷
لب همان لب شدست بوسه بخواه
رخ همان رخ نظر مبند ز ماه ۳۷۸
باده از دست ساقیی مستان
کاورد سیکیی به صد دستان ۳۷۹
خانه در کوچهای مگیر به مزد
که دران کوچه شحنه باشد دزد ۳۸۰
ای چان اینچنین همی شاید
تا کنم آنچه با تو میباید ۳۸۱
گر نسازم چنانکه درخور تست
پس چنانم که دیدهای ز نخست ۳۸۲
هر دم آشوبی اینچنین میکرد
اشتلمهای آتشین میکرد ۳۸۳
چونکه ماهان بینوا گشته
دید ماهی به اژدها گشته ۳۸۴
سیم ساقی شده گراز سمی
گاو چشمی شده به گاو دمی ۳۸۵
زیر آن اژدهای همچون قیر
میشد از زیرش آب معنی گیر ۳۸۶
نعرهای زد چو طفل زهره شکاف
یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف ۳۸۷
وان گراز سیه چو دیو سپید
میزد از بوسه آتش اندر بید ۳۸۸
تا بدانگه که نور صبح دمید
آمد آواز مرغ و دیو رمید ۳۸۹
پرده ظلمت از جهان برخاست
وان خیالات از میان برخاست ۳۹۰
آن خزف گوهران لعل نمای
همه رفتند و کس نماند به جای ۳۹۱
ماند ماهان فتاده بر در کاخ
تا بدانگه که روز گشت فراخ ۳۹۲
چون ز ریحان روز تابنده
شد دگر بار هوش یابنده ۳۹۳
دیده بگشاد دید جائی زشت
دوزخی تافته به جای بهشت ۳۹۴
نالشی چند مانده نال شده
خاک در دیده خیال شده ۳۹۵
زان بنا کاصل او خیالی بود
طرفش آمد که طرفه حالی بود ۳۹۶
باغ را دید جمله خارستان
صفه را صفری از بخارستان ۳۹۷
سرو و شمشادها همه خس و خار
میوهها مور و میوه داران مار ۳۹۸
سینه مرغ و پشت بزغاله
همه مردارهای ده ساله ۳۹۹
نای و چنگ و رباب کارگران
استخوانهای گور و جانوران ۴۰۰
وان تتقهای گوهر آموده
چرمهای دباغت آلوده ۴۰۱
حوضهای چو آب در دیده
پارگینهای آب گندیده ۴۰۲
وانچه او خورده بود و باقی ماند
وانچه از جرعه ریز ساقی ماند ۴۰۳
بود حاشا ز جنس راحتها
همه پالایش جراحتها ۴۰۴
وانچه ریحان و راح بود همه
ریزش مستراح بود همه ۴۰۵
بازماهان به کار خود درماند
بر خود استغفراللهی برخواند ۴۰۶
پای آن نی که رهگذار شود
روی آن نی که پایدار شود ۴۰۷
گفت با خویشتن عجب کاریست
این چه پیوند و این چه پرگاریست ۴۰۸
دوش دیدن شکفته بستانی
دیدن امروز محنتستانی ۴۰۹
گل نمودن به ما و خار چه بود
حاصل باغ روزگار چه بود ۴۱۰
واگهی نه که هرچه ما داریم
در نقاب مه اژدها داریم ۴۱۱
بینی ار پرده را براندازند
کابلهان عشق باچه میبازند ۴۱۲
این رقمهای رومی و چینی
زنگی زشت شد که میبینی ۴۱۳
پوستی برکشیده بر سر خون
راح بیرون و مستراح درون ۴۱۴
گر ز گرمابه برکشند آن پوست
گلخنی را کسی ندارد دوست ۴۱۵
بس مبصر که مار مهره خرید
مهره پنداشت مار در سله دید ۴۱۶
بس مغفل در این خریطه خشک
گره عود یافت نافه مشک ۴۱۷
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان
رست چون من ز قصه ماهان ۴۱۸
نیت کار خیر پیش گرفت
توبهها کرد و نذرها پذرفت ۴۱۹
از دل پاک در خدای گریخت
راه میرفت و خون ز رخ میریخت ۴۲۰
تا به آبی رسید روشن و پاک
شست خود را و رخ نهاد به خاک ۴۲۱
سجده کرد و زمین به خواری رفت
با کس بیکسان به زاری گفت ۴۲۲
کای گشاینده کار من بگشای
وی نماینده راه من بنمای ۴۲۳
تو گشائیم کار بسته و بس
تو نمائیم ره نه دیگر کس ۴۲۴
نه مرا رهنمای تنهائی
کیست کورا تو راه ننمائی ۴۲۵
ساعتی در خدای خود نالید
روی در سجده گاه خود مالید ۴۲۶
چونکه سر برگفت در بر خویش
دید شخصی به شکل و پیکر خویش ۴۲۷
سبز پوشی چو فصل نیسانی
سرخ روئی چو صبح نورانی ۴۲۸
گفت کای خواجه کیستی به درست
قیمتی گوهرا که گوهر تست ۴۲۹
گفت من خضرم ای خدای پرست
آمدم تا ترا بگیرم دست ۴۳۰
نیت نیک تست کامد پیش
میرساند ترا به خانه خویش ۴۳۱
دست خود را به من ده از سر پای
دیده برهم ببند و باز گشای ۴۳۲
چونکه ماهان سلام خضر شنید
تشنه بود آب زندگانی دید ۴۳۳
دست خود را سبک به دستش داد
دیده در بست و در زمان بگشاد ۴۳۴
دید خود را دران سلامتگاه
کاولش دیو برده بود ز راه ۴۳۵
باغ را درگشاد و کرد شتاب
سوی مصر آمد از دیار خراب ۴۳۶
دید یاران خویش را خاموش
هریک از سوگواری ازرق پوش ۴۳۷
هرچه ز آغاز دید تا فرجام
گفت با دوستان خویش تمام ۴۳۸
با وی آن دوستان که خو کردند
دید کازرق ز بهر او کردند ۴۳۹
با همه در موافقت کوشید
ازرقی راست کرد و در پوشید ۴۴۰
رنگ ازرق برو قرار گرفت
چون فلک رنگ روزگار گرفت ۴۴۱
ازرق آنست کاسمان بلند
خوشتر از رنگ او نیافت پرند ۴۴۲
هر که همرنگ آسمان گردد
آفتابش به قرص خوان گردد ۴۴۳
گل ازرق که آن حساب کند
قرصه از قرص آفتاب کند ۴۴۴
هر سوئی کافتاب سر دارد
گل ازرق در او نظر دارد ۴۴۵
لاجرم هر گلی که ازرق هست
خواندش هندو آفتاب پرست ۴۴۶
قصه چون گفت ماه زیبا چهر
در کنارش گرفت شاه به مهر ۴۴۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۴۴۷
۹۰۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سهشنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم
گوهر بعدی:بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.