عبارات مورد جستجو در ۱۳ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۷۴۵ - فضول گشتهام امروز، جنگ میجویم
فضول گشتهام امروز، جنگ میجویم
منوش نکتهٔ مستان، که یاوه میگویم
تنا بسوز چو هیزم، که از تو سیر شدم
دلا برو تو زپیشم، تو را نمیجویم
لگن نهاد خیالش به چشمهٔ چشمم
بهانه کرد کزین آب جامه میشویم
بگفتمش که به خونابه جامه چون شویی؟
بگفت خون همه زان سوست و من از این سویم
به سوی تو همه خون است و سوی من همه آب
نه قبطیام، که درین نیل موسوی خویم
منوش نکتهٔ مستان، که یاوه میگویم
تنا بسوز چو هیزم، که از تو سیر شدم
دلا برو تو زپیشم، تو را نمیجویم
لگن نهاد خیالش به چشمهٔ چشمم
بهانه کرد کزین آب جامه میشویم
بگفتمش که به خونابه جامه چون شویی؟
بگفت خون همه زان سوست و من از این سویم
به سوی تو همه خون است و سوی من همه آب
نه قبطیام، که درین نیل موسوی خویم
خاقانی : رباعیات
شماره ۲۵۶ - خاقانی ازین چرخ سیه کاسهٔ دون
هاتف اصفهانی : رباعیات
رباعی ۵ - ساقی فلک ارچه در شکست من و توست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۲۳ - مائیم که دوست خویش دشمن داریم
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۴۶ - من قاعدهٔ درد و دوا میشکنم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درین بتخانه دل با کس نبستم
رضیالدین آرتیمانی : رباعیات
رباعی ۴۹ - عشقم مجنون و هرزهگو میسازد
مسعود سعد سلمان : قصاید
شمارهٔ ۱۸۹ - تفاخر و شکوی
تخم گشت ای عجب مگر سخنم
که پراکنده بر زمین فکنم
او بروید همی و شاخ زند
من ازو دانه ای همی نچنم
از فنای سخن همی ترسم
که بغایت همی رسد سخنم
آفتابست همتم گر چند
عرضی گشت همچو سایه تنم
بار گشته ست پوست بر تن من
چون توانم کشید پیرهنم
روزگارم نشاند بر آتش
صبر تا کی کنم نه برهمنم
هر زمانی به دست صبر همی
کردن آرزو فرو شکنم
گاه در انجمن چنان باشم
که فرامش شود ز خویشتنم
گه تنها ز خود شوم طیره
گویی اندر میان انجمنم
همه آتشکده شدست دلم
من از آن بیم دم همی نزنم
که ز تف دل اژدها کردار
پر ز آتش همی شود دهنم
سر به پیش خسان فرو نارم
که من از کبر سرو بر چمنم
منت هیچ کس نخواهم از آنک
بنده کردگار ذوالمننم
گر ز خورشید روشنی خواهد
دیدگان را ز بیخ و بن بکنم
ای که بدخواه روزگار منی
شادمانی بدانچه ممتحنم
تو اگر چه توانگری نه تویی
من اگر چند مفلسم نه منم
که پراکنده بر زمین فکنم
او بروید همی و شاخ زند
من ازو دانه ای همی نچنم
از فنای سخن همی ترسم
که بغایت همی رسد سخنم
آفتابست همتم گر چند
عرضی گشت همچو سایه تنم
بار گشته ست پوست بر تن من
چون توانم کشید پیرهنم
روزگارم نشاند بر آتش
صبر تا کی کنم نه برهمنم
هر زمانی به دست صبر همی
کردن آرزو فرو شکنم
گاه در انجمن چنان باشم
که فرامش شود ز خویشتنم
گه تنها ز خود شوم طیره
گویی اندر میان انجمنم
همه آتشکده شدست دلم
من از آن بیم دم همی نزنم
که ز تف دل اژدها کردار
پر ز آتش همی شود دهنم
سر به پیش خسان فرو نارم
که من از کبر سرو بر چمنم
منت هیچ کس نخواهم از آنک
بنده کردگار ذوالمننم
گر ز خورشید روشنی خواهد
دیدگان را ز بیخ و بن بکنم
ای که بدخواه روزگار منی
شادمانی بدانچه ممتحنم
تو اگر چه توانگری نه تویی
من اگر چند مفلسم نه منم
حزین لاهیجی : رباعیات
شماره ۱۲۶ - بر تیره شب من که دل و جان گرید
مجیرالدین بیلقانی : رباعیات
شماره ۱۰۲ - یک دست به مصحف و دگر دست به جام
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۲۱ - آنم که ز خرّمی دلم را عارست
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۰۶ - نیم آیینه وش از پشت و روی کار خود آگه
میرداماد : رباعیات
شماره ۲۴۹ - رهبان کلیسیای دوران شده ام