تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۳۶ - ما سر همه در خوردن و خفتن داریم
ما سر همه در خوردن و خفتن داریم
کی پای سلوک و راه رفتن داریم
گر راست بپرسی ز خداجوئی ما
دین بافتن و بیهده گفتن داریم
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۳۷ - ما با تو یکی جان بدرون دو تنیم
ما با تو یکی جان بدرون دو تنیم
یا همچو یکی تن بدو تا پیرهنیم
من با تو در این میان نشاید گفتن
آسوده ز سودای تو و ماو منیم
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۳۸ - رسوای سر کوچه و بازارم کن
رسوای سر کوچه و بازارم کن
چندانکه همی توانی، آزارم کن
منصور صفت بر زبر دارم کن
هر عشوه که داری، همه در کارم کن
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۳۹ - ایجان جهان حبیب را قهر مکن
ایجان جهان حبیب را قهر مکن
رسوای جهان و شهره شهر مکن
لب بر لب تو ساعتکی خوش داریم
این یک لب بوسرا بما زهر مکن
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۰ - آن سنبل و گل بهم در آمیخته بین
آن سنبل و گل بهم در آمیخته بین
زان چشم، هزار فتنه انگیخته بین
یک لحظه بسوی چشم و ابروش نگر
شمشیر بدست مست آهیخته بین
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۱ - ای سنبل تو همیشه تاب آلوده
ای سنبل تو همیشه تاب آلوده
وی نرگس تو همیشه خواب آلوده
جز لعل لبان تو ندیدم هرگز
در عالم، آتشی بآب آلوده
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۲ - از اهل خراسان سخن خیر مگو
از اهل خراسان سخن خیر مگو
آدم رخ و دیو شکل و اهریمن خو
چون خامه تهی مغز و دورنک و دوزبان
چون نامه سیه دل و چو زن شوهر بو
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۳ - عید است و ببر کرده همه جامه نو
عید است و ببر کرده همه جامه نو
من جامه بجام باده بنهاده گرو
یکجام می کهنه بنوشی شب عید
بهتر که بتن پوشی صد جامه نو
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۴ - جامی و حریفی دو و بزم طربی
جامی و حریفی دو و بزم طربی
عناب لب بتی و بیت العنبی
با طلعت و زلف یار، روزی و شبی
این است اگر عیش جهان میطلبی
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۵ - تا چند بتا تو سرکشی خو داری
تا چند بتا تو سرکشی خو داری
تا کی جانا گره بر ابر و داری
این روی سیه میشود، این موی سپید
ناز اینهمه گر بروی یا مو داری
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۶ - آن به که شراب را حکیمانه خوری
آن به که شراب را حکیمانه خوری
هر روز به اندازه دو پیمانه خوری
می نوش بدان صفت که هر کس بیند
بازت نشناسد که خوری یا نخوری
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۷ - تا چند بیاد گل و سنبل باشی
تا چند بیاد گل و سنبل باشی
آن به که خراب از قدح مل باشی
چندان بخور از باده گلرنگ که خود
صد بار شگفته رخ تر از گل باشی
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۸ - در کعبه و در دیر مرایار توئی
در کعبه و در دیر مرایار توئی
مقصود من از سبحه و زنار توئی
مغبچه مست و صوفی سبحه بدست
در خانقه و خانه خمار توئی
صابر همدانی : رباعیات
شماره ۱ - از بس بفلک فغان رسیده است مرا
از بس بفلک فغان رسیده است مرا
بر لب ز غم تو، جان رسیده است مرا
گیری اگرم دست در امروز بگیر
چون کارد باستخوان رسیده است مرا
صابر همدانی : رباعیات
شماره ۲ - بنیاد بدی پایه ندارد جانا
بنیاد بدی پایه ندارد جانا
این نکته که پیرایه ندارد جانا
با هیچ توان اقامه ی دعوی کرد
دعوی که دگر مایه ندارد جانا
صابر همدانی : رباعیات
شماره ۳ - ره را بخیال رفتن البته بد است
ره را بخیال رفتن البته بد است
دنبال محال رفتن البته بد است
با دشمن خود ستیزه کردن نه نکوست
با خرس جوال رفتن البته بد است
تا میل من و تو بر جفا و ستم است
تا طینت ما فاقد جود و کرم است
تا بد زبرای یکدگر میخواهیم
گر سنگ ببارد سرما، باز کم است
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۲ - من توبه ز هر چه شیخ گوید پس ازین
من توبه ز هر چه شیخ گوید پس ازین
صد بار اگر نماز و گر روزه بود
دورم مفکن ز دلستان بهر خدا
از بحر مگو که آب در کوزه بود
گر جان بدهم ز روی دلبر نظری
این بس که مرا ز دور دریوزه بود
ترسا بچه انجیل به من درس دهد
سودای زیارت که به جلعوزه بود
تنها نه «وفایی» به پری دلداده است
کز هر طرفش هزار دل سوزه بود
در مذهب خود قلندران می گویند
صد پای بس است اگر یک موزه بود
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۳ - مستانه چو از میکده بیرون آید
مستانه چو از میکده بیرون آید
خون دل عاشقان چو جیحون آید
در بزم دگر منت ساقی نکشم
آن مغ بچه تا با لب می گون آید
از باد وزان طره به رویش گویی
بر ملک خطا ز چین شبیخون آید
ای خسرو شیرین دهنان! رحمی کن
تا چند ز دیده اشک گلگون آید
اظهار گر دید وجود در عدم است
هر خنده که از لعل تو بیرون آید
از بس به قدت هلاک ابروی توام
خواهم که «الف» نویسم و «نون» آید
تسلیم غم تو مدعی را نرسد
این کار ز عاشقان مفتون آید
تیری که ز شست ناز لیلی بجهد
بگذار که بر دو چشم مجنون آید
گفتم: که «وفایی» صفت قد تو گوید
گفتا: برو این ز طبع موزون آید
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۴ - ای شکر اگر وانرسی خال مگس
ای شکر اگر وانرسی خال مگس
زین جور که می کنی نداری غم کس
از مهر تو من هم ز تف کوره ی دل
برقی بفروزم نه تو مانی نه مگس
ای خواجه دگر شکر فشانی نکنی
طوطی نرهد ز دام این فکر و هوس
از مهر تو من هم به غراب آمیزم
در هم شکنم هم سر و هم پای قفس
محمل کش اگر چنین برانی شب و روز
بی چاره ی پیاده نشود قافله رس
از قهر تو من هم زدل آهی بکشم
کز نای شتر برآید آواز جرس
ای دوست اگر راه «وفایی» ندهی
تا بوسه زند بر قدمت یک دو نفس
از قهر تو من هم به خرابات روم
می گیرم دف و به نای و نی پیچم و بس
وفایی مهابادی : غزلیات
شماره ۵۵ - جانا شب دوش مرغکی غالیه فام
جانا شب دوش مرغکی غالیه فام
از بهر وفایی چه خوش افتاده به دام
یک پشت، دو هفت گردن و یازده رو
دو چار سر و دو شش قدم و هفت اندام
دو شهپر و سیزده دم و شش منقار
نه ناخن هم چو خنجر و شازده نام
سه اختر و یک پاره مه و چار هلال
با پنج در و ده صدفش، بود به کام
ای دوست! اگر این مرغ تو دانستی چیست
این مرغ «وفایی» ز وفا باد حرام