تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۴۹ - دلی دارم پر از...بغرا
دلی دارم پر از...بغرا
ندارم طاقت هجران بغرا
ز دست گشنگی من داد خواهم
اگر بینم رخ سلطان بغرا
به دست من اگر افتد زمانی
بر آرم من دمار از جان بغرا
نخودهای مقشر را چه گویم
که گلهایند در بستان بغرا
ثنای گوشت گویم بعد ازین من
که ذات او بود ایمان بغرا
خوش آن وقتی که اسب اشتها را
براند بنده در میدان بغرا
تو اکرا را غنیمت دار صوفی
که هست این دم بلند ایوان بغرا
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۹ - ابتدای رباعیات
یارب چه خوش است قلیه های دو پیاز
آن ناله زار اندر آن سوز و گداز
باشد که به دست من فتد بار دگر
زناج که هست مایه عمر دراز
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۰ - یارب به کرم توانگرم گردانی
یارب به کرم توانگرم گردانی
از نان و کباب و کشکک و بریانی
این دولت نان و حشمت بغرا را
پیوسته بدار بر سرم ارزانی
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۱ - امروز چو رشته بی سر و سامانم
امروز چو رشته بی سر و سامانم
وز شوق جگر، کباب دل بریانم
در پیش تو بر طبق کنم تا دانی
من واله نان و قلیه بادنجانم
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۲ - ماهیچه باریک که خاتون مال است
ماهیچه باریک که خاتون مال است
گر قیمه بسیار بود پر حال است
کس قیمت او درین جهان کی داند
چون هر دو جهان فدای یک چنگال است
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۳ - در سر هوس کباب و در دل غم نان
در سر هوس کباب و در دل غم نان
یارب تو به لطف خویش این را برسان
ماننده پالوده شود لرزان دل
چون یاد کنم من از برنج و بریان
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۴ - یک کاسه هریسه پر ز روغن به صباح
یک کاسه هریسه پر ز روغن به صباح
یک تکه، گرسنه را به از صد تفاح
عیبی نکنی به گفتن اطعمه ام
کین گفت شنود من مزاحی است مباح
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۵ - ای لطف تو بر گناه کاران غفار
ای لطف تو بر گناه کاران غفار
کم طاعتم و گناه دارم بسیار
بر ذات تو بازگشتم ای بنده نواز
زین گفت و شنود صد هزار استغفار
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۴۶ - ابتدای فردیات
تو صوفی، دل چه می بندی به زناج
مکن طول عمل با عمر کوتاه
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۱۵ - بالش زر
روزش چو شب است و شب، شب اول قبر
هرکس که به خانه، زن زشتی دارد
یک روز خوشی به خود نه بیند هرگز
کو همسر زشت بد سرشتی دارد
در مزرع دهر با چنین همسر زشت
حقا که عجب زرعی و کشتی دارد
گر سر بنهد به بالش زر گویا
در زیر سرش نه پخته خشتی دارد
با همچو زنی اگر شبی روز کند
شک نیست که آزار خنشتی دارد
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۸۵ - عز و شرف
در کرب و بلا اگر شود مدفن من
در عز و شرف نیست کسی مانندم
چون خاک شوم زخاک من سبحه کنند
وانگه به سر دست بگردانندم
امام خمینی : رباعیات
گمان
افسوس که ایّام جوانی بگذشت
حالی نشد و جهان فانی بگذشت
مطلوب همه جهانْ نهان است، هنوز
دیدی همه عمر در گمانی بگذشت؟