عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۶۳ - آن کس که بجز تو کس ندارد به جهان
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۶۵ - ای دل دم عشق یار زین بیش مزن
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۷۶ - حل می نشود به عشق تو مشکل من
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۲۸۰ - ای بر دل من عشق تو هر لحظه فزون
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۰۶ - ما بنده ز جانیم و تو فرمان می ده
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۰۸ - در عشق تو در هر دهنم افسانه
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۱۰ - تا چند بتا گذر کنم بر در تو
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۱۸ - شمع رخ خود در دلم افروخته ای
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۳۰ - افتاده مرا با سر زلفت هوسی
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۳۶ - روزی ز دری گذشتم اندر خیلی
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۳۹ - دادم به تو دل من ز سر نادانی
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۴۱ - دل چند کشد به عشق سرگردانی
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۴۲ - ای داده مرا به عشق سرگردانی
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۴۷ - ای مایه درمان نفسی ننشینی
جهان ملک خاتون : رباعیات
شماره ۳۴۹ - تا چند به کوی دوست سرگشته شوی
جهان ملک خاتون : در مرثیهٔ فرزند دلبند سلطان بخت طاب ثراها
شماره ۶ - کدام درد که ننهاد بر دلم گردون
کدام درد که ننهاد بر دلم گردون
کدام غم که نخوردم من از زمانه دون
کدام حسرت و جوری ندیده ام به جهان
کزان ستم رخ جان را نکرده ام گلگون
کدام سرو سهی کاو نرفت از چشمم
که در فراق نپالوده ام ز مژگان خون
چه کرده ام من بیچاره کم جزا اینست
مگر ز بخت بدست این و طالع وارون
برفت لیلی خوش منظرم ز دیده از آن
شدم ز درد فراقش بدین صفت مجنون
کسی که افعی هجرانش زخم بر دل زد
گمان مبر که شفا یابد از هزار افسون
به آب دیده تصوّر که آتش دل من
فرو نشیند لیکن همی شود افزون
به روی چون زر من اشک سیم می بینی
مگر که غافلی ای جان من ز ریش درون
جهان بسوخت در این درد و بر جهان دل خلق
که چون به سر برد آخر درین مصیبت چون
جواب داد که چونم که کس مباد چو من
نه روزگار و نه دلدار و تن ذلیل و زبون
ولی امید به بخشایش خدا دارم
که آورد تنم از آتش گنه بیرون
کدام غم که نخوردم من از زمانه دون
کدام حسرت و جوری ندیده ام به جهان
کزان ستم رخ جان را نکرده ام گلگون
کدام سرو سهی کاو نرفت از چشمم
که در فراق نپالوده ام ز مژگان خون
چه کرده ام من بیچاره کم جزا اینست
مگر ز بخت بدست این و طالع وارون
برفت لیلی خوش منظرم ز دیده از آن
شدم ز درد فراقش بدین صفت مجنون
کسی که افعی هجرانش زخم بر دل زد
گمان مبر که شفا یابد از هزار افسون
به آب دیده تصوّر که آتش دل من
فرو نشیند لیکن همی شود افزون
به روی چون زر من اشک سیم می بینی
مگر که غافلی ای جان من ز ریش درون
جهان بسوخت در این درد و بر جهان دل خلق
که چون به سر برد آخر درین مصیبت چون
جواب داد که چونم که کس مباد چو من
نه روزگار و نه دلدار و تن ذلیل و زبون
ولی امید به بخشایش خدا دارم
که آورد تنم از آتش گنه بیرون
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۴ - چون خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی را
چون خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی را
رقیب از رشگ آرد در میان حرف جدائی را
ز گلشن می رود آن شوخ بی پروا و می ترسم
که با گل تازه سازد باز عهد بی وفائی را
نه از رحمست اگر آید بسر وقتم، که می خواهد
شوم گریان چو آرد بر زبان حرف جدائی را
شبی آن ماه طلعت گر شود محفل فروز من
کند در یوزه خورشید از چراغم روشنائی را
مبادا یابد از ذوق اسیری آگهی هرگز
گرفتاری که از دام تو می خواهد رهائی را
طبیب از خلق رسم مردمی خواهی چه حالست این
که از بیگانگان خواهی طریق آشنائی را
رقیب از رشگ آرد در میان حرف جدائی را
ز گلشن می رود آن شوخ بی پروا و می ترسم
که با گل تازه سازد باز عهد بی وفائی را
نه از رحمست اگر آید بسر وقتم، که می خواهد
شوم گریان چو آرد بر زبان حرف جدائی را
شبی آن ماه طلعت گر شود محفل فروز من
کند در یوزه خورشید از چراغم روشنائی را
مبادا یابد از ذوق اسیری آگهی هرگز
گرفتاری که از دام تو می خواهد رهائی را
طبیب از خلق رسم مردمی خواهی چه حالست این
که از بیگانگان خواهی طریق آشنائی را
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۵ - چون از طرف چمن آن سرو سیمینبر شود پیدا
چون از طرف چمن آن سرو سیمینبر شود پیدا
ز غوغای تذروان شورش محشر شود پیدا
درین گلشن ازین داغم که نوپرواز مرغان را
رسد عهد گرفتاری چو بال و پر شود پیدا
نمیدانم زیان و سود باز ار محبت را
همیدانم که کالای وفا کمتر شود پیدا
چه حرفست این که میآید ز بلبل کار پروانه
تو را چون من کجا یک عاشق دیگر شود پیدا
عجب نبود طبیب از خندهاش بر گریهام آید
که مستان را نشاط از ریزش ساغر شود پیدا
ز غوغای تذروان شورش محشر شود پیدا
درین گلشن ازین داغم که نوپرواز مرغان را
رسد عهد گرفتاری چو بال و پر شود پیدا
نمیدانم زیان و سود باز ار محبت را
همیدانم که کالای وفا کمتر شود پیدا
چه حرفست این که میآید ز بلبل کار پروانه
تو را چون من کجا یک عاشق دیگر شود پیدا
عجب نبود طبیب از خندهاش بر گریهام آید
که مستان را نشاط از ریزش ساغر شود پیدا
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۷ - نیست هرگز ببد و نیک جهان کار مرا
نیست هرگز ببد و نیک جهان کار مرا
هست یکسان سبحه و زنار مرا
آب آئینه ز عکس رخ من گل گردد
گرد غم بسکه نشسته است برخسار مرا
چون حبابم نبود حوصله رطل گران
می کند یک قدح باده سبکبار مرا
دیده بر همت دریا نگشایم چو صدف
قطره اشگ بود گوهر شهوار مرا
شیوه جور مبادا که رود از یادش
برسانید بآن یار ستمگار مرا
زآن خوشم در صف عشاق که در بزم طبیب
سرخ رو می کند این دیده خونبار مرا
هست یکسان سبحه و زنار مرا
آب آئینه ز عکس رخ من گل گردد
گرد غم بسکه نشسته است برخسار مرا
چون حبابم نبود حوصله رطل گران
می کند یک قدح باده سبکبار مرا
دیده بر همت دریا نگشایم چو صدف
قطره اشگ بود گوهر شهوار مرا
شیوه جور مبادا که رود از یادش
برسانید بآن یار ستمگار مرا
زآن خوشم در صف عشاق که در بزم طبیب
سرخ رو می کند این دیده خونبار مرا
طبیب اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲ - افزوده غمی چون به غم دیگرم امشب