تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۳۶ - خبردار شدن هیتال شاه از بند پاره کردن شهریار و بدر رفتن گوید
کشیدند صف چار لشکر چنین
دوتا از یسار و دو تا از یمین
که آمد خبر پیش هیتال شاه
که بگریخت از بند او نیکخواه
همه بند زندان بهم درشکست
مرآن شیر دیوانه از بند جست
چو هیتال بشنید آمد بخشم
برآشفت از آن کار و شد تیره خشم
بدو گفت شنگاوه کای پادشاه
مده دل بغم زین یل کینه خواه
یک امروز من کینه خوار آورم
بارژنگیان کارزار آورم
بگفت این و برکاست از جای فیل
زمین گشت لرزان چو دریای نیل
درآمد به میدان که جوید نبرد
شد از گرد فیلش جهان لاجورد
برآن پیل بسته یل تیز چنگ
دو کیسه پر از سنگ از بهر جنگ
چو آمد به میدان برآورد جوش
تو گفتی (کند) ابر غران خروش
بدشنام ارژنگ را برشمرد
وزآن پس طلب کرد از آن مرد گرد
بشد رنگ از روی ارژنگ شاه
یکی بانگ زد بر سران سپاه
که مردی ز گردان به میدان رود
به آئین گردان و شیران رود
برانگیخت از جای نسناس پیل
بکف بریکی گرز مانند نیل
درآمد چه کوهی میان سپاه
غو نای ژوبین برآمد بماه
چو آمد به نزدیک شنگاوه تنگ
ببازید شنگاوه زی سنگ چنگ
بگفتش که ای زنگی دیو سار
تو را با شه ارژنگ باری چه کار
هم اکنون سرت زیر پای آورم
به آهنگ شیران چو رای آورم
نه بستی چرا تنگ پیل استوار
که کردی چنین روی در کارزار
چو نسناس بشنید خم کرد پشت
که تا بنگرد تنگ پیلش درشت
به تندی یکی سنگ زد بر سرش
فرو ریخت مغز سرش از برش
ز بالای تخت اندر آمد به خاک
سبک سنگ ازو بخت برگشته پاک
چو ارژنگ از اینگونه کردار دید
ببارید خونابه بر شنبلید
به میدان شنگاوه آورد روی
سپهدار فرخنده شیرخوی
بدینسان چنان شهریار بلند
برانگیخت از جای سرکش سمند
به میدان شنگاوه آورد روی
سپهدار فرخنده شیر خوی
چو آمد دلاور به آوردگاه
شه ارژنگ دیدش ز قلب سپاه
چو از قلب لشکر یکی بنگرید
جهانجو سپهدار یل را بدید
بشد شاد ارژنگ بنواخت سنج
بگفتا سرآمد مرا درد و رنج
چو آمد بیاری مرا شهریار
برآرم ز بدخواه اکنون دمار
دمادم ز شادی همی کوفت کوس
شد از بیم چرخ کبود آبنوس
سپهبد چو آمد میان سپاه
به شنگاوه ره بست در رزمگاه
بگفتا که ای هندوی نابکار
ندیدی تو رزم یلان سوار
چنین پاسخ آورد آن اهرمن
چونامی بگو نام خود پیش من
که اکنون بگرید به مرگ تو مام
ز گیتی نبینی دگر هیچ کام
بدو گفت در دسته تیغ من
مرا نام ای ریمن اهرمن
هم اکنون بخوانم به تو نام خود
چو بردارم از تیغ کین کام خود
چو شنگاوه بشنید برداشت سنگ
تهی کرد کین گرد زین خدنگ
چنان بر سرین گاه آن باره خورد
که شد استخوان بر سر باره خورد
درآمد ز بالا سر باره زیر
برآمد ز هر سوی بانگ نفیر
چو ارژنگ دید آن همه اندر زمان
یکی باره در زیر زین در زمان
فرستاد زی نامور شهریار
جهانجوی شد بر تکاور سوار
بغرید زی تیغ کین دست برد
که بنماید او را یکی دستبرد
دگر باره برداشت شنگاوه سنگ
سپر پیش رو برد آن تیز چنگ
بزد تیغ خرطوم فیلش فکند
بغلطید بر خاک فیل بلند
فروجست شنگاوه از پشت پیل
تو گوئی که از کوه غلطید سیل
شد از پیش او شیر نر در گریز
نشد از پسش یل چنان تند و تیز
بدانست کان جمله ریو است ورنگ
که ناگه زند بر سرشیر سنگ
چو شنگاوه آن کرد آن نامدار
نرفت ازپسش از پی گیر و دار
بدانست کز مکر آن نامدار
شد آگاه برگشت چون شیر نر
درآمد به نزدیک یل تند و تیز
گرفتش گریبان ز روی ستیز
کش ازباره کین بزیر آورد
تنش را به چنگال شیرآورد
کشانش برد پیش هیتال شاه
بدان تا ببینند یکسر سپاه
سپهدار آمد ز بالا بزیر
کمربند شنگاوه بگرفت شیر
دو پردل ز کین درهم آویختند
بناخن زتن خون فرو ریختند
که از دشت برخاست کردی چو قیر
سواری بیامد چو شیر دلیر
سیه پوش از پای تا سر سوار
برخ برقع بسته یل نامدار
کشید از میان خنجر برق سان
به نزدیک شنگاوه آمد میان
که راند به شنگاوه آن تیغ کین
نهشتش جهانجوی گرد و گزین
بدو گفت ای نامدار سوار
تو را با نبرد دلیران چکار
که از بور لشکر مر آن زردپوش
بیامد چو دریای آتش بجوش
سیه پوش را گفت ای ارجمند
تو را بسته بودم بخم کمند
که ازبند من کرد بیرون تو را
. . .
سیه پوش گفتا که پروردگار
رهاندم ز بند و شدم رستگار
بگفت این و برداشت پیمان سنان
فکندند طرح نبرد سران
چو از قلب هیتال شاه آن بدید
برآشفت لب را بدندان گزید
به لشکر بگفت این دلیر گزین
نه آن زردپوشست آمد بکین
بگفتند گردان بلی آن بود
که در کینه چون شیر غران بود
وزین رو جهانجوی یل شهریار
بغرید برسان ابر بهار
کمربند شنگاوه بگرفت تنگ
خروشید برسان غران پلنگ
ز جا در ربودش به نیرو و تاو
چنان چونکه عنقار باید چکاو
زدش بر زمین و دو دستش ببست
چو شیر ژیان باز بر زین نشست
دوتا از یسار و دو تا از یمین
که آمد خبر پیش هیتال شاه
که بگریخت از بند او نیکخواه
همه بند زندان بهم درشکست
مرآن شیر دیوانه از بند جست
چو هیتال بشنید آمد بخشم
برآشفت از آن کار و شد تیره خشم
بدو گفت شنگاوه کای پادشاه
مده دل بغم زین یل کینه خواه
یک امروز من کینه خوار آورم
بارژنگیان کارزار آورم
بگفت این و برکاست از جای فیل
زمین گشت لرزان چو دریای نیل
درآمد به میدان که جوید نبرد
شد از گرد فیلش جهان لاجورد
برآن پیل بسته یل تیز چنگ
دو کیسه پر از سنگ از بهر جنگ
چو آمد به میدان برآورد جوش
تو گفتی (کند) ابر غران خروش
بدشنام ارژنگ را برشمرد
وزآن پس طلب کرد از آن مرد گرد
بشد رنگ از روی ارژنگ شاه
یکی بانگ زد بر سران سپاه
که مردی ز گردان به میدان رود
به آئین گردان و شیران رود
برانگیخت از جای نسناس پیل
بکف بریکی گرز مانند نیل
درآمد چه کوهی میان سپاه
غو نای ژوبین برآمد بماه
چو آمد به نزدیک شنگاوه تنگ
ببازید شنگاوه زی سنگ چنگ
بگفتش که ای زنگی دیو سار
تو را با شه ارژنگ باری چه کار
هم اکنون سرت زیر پای آورم
به آهنگ شیران چو رای آورم
نه بستی چرا تنگ پیل استوار
که کردی چنین روی در کارزار
چو نسناس بشنید خم کرد پشت
که تا بنگرد تنگ پیلش درشت
به تندی یکی سنگ زد بر سرش
فرو ریخت مغز سرش از برش
ز بالای تخت اندر آمد به خاک
سبک سنگ ازو بخت برگشته پاک
چو ارژنگ از اینگونه کردار دید
ببارید خونابه بر شنبلید
به میدان شنگاوه آورد روی
سپهدار فرخنده شیرخوی
بدینسان چنان شهریار بلند
برانگیخت از جای سرکش سمند
به میدان شنگاوه آورد روی
سپهدار فرخنده شیر خوی
چو آمد دلاور به آوردگاه
شه ارژنگ دیدش ز قلب سپاه
چو از قلب لشکر یکی بنگرید
جهانجو سپهدار یل را بدید
بشد شاد ارژنگ بنواخت سنج
بگفتا سرآمد مرا درد و رنج
چو آمد بیاری مرا شهریار
برآرم ز بدخواه اکنون دمار
دمادم ز شادی همی کوفت کوس
شد از بیم چرخ کبود آبنوس
سپهبد چو آمد میان سپاه
به شنگاوه ره بست در رزمگاه
بگفتا که ای هندوی نابکار
ندیدی تو رزم یلان سوار
چنین پاسخ آورد آن اهرمن
چونامی بگو نام خود پیش من
که اکنون بگرید به مرگ تو مام
ز گیتی نبینی دگر هیچ کام
بدو گفت در دسته تیغ من
مرا نام ای ریمن اهرمن
هم اکنون بخوانم به تو نام خود
چو بردارم از تیغ کین کام خود
چو شنگاوه بشنید برداشت سنگ
تهی کرد کین گرد زین خدنگ
چنان بر سرین گاه آن باره خورد
که شد استخوان بر سر باره خورد
درآمد ز بالا سر باره زیر
برآمد ز هر سوی بانگ نفیر
چو ارژنگ دید آن همه اندر زمان
یکی باره در زیر زین در زمان
فرستاد زی نامور شهریار
جهانجوی شد بر تکاور سوار
بغرید زی تیغ کین دست برد
که بنماید او را یکی دستبرد
دگر باره برداشت شنگاوه سنگ
سپر پیش رو برد آن تیز چنگ
بزد تیغ خرطوم فیلش فکند
بغلطید بر خاک فیل بلند
فروجست شنگاوه از پشت پیل
تو گوئی که از کوه غلطید سیل
شد از پیش او شیر نر در گریز
نشد از پسش یل چنان تند و تیز
بدانست کان جمله ریو است ورنگ
که ناگه زند بر سرشیر سنگ
چو شنگاوه آن کرد آن نامدار
نرفت ازپسش از پی گیر و دار
بدانست کز مکر آن نامدار
شد آگاه برگشت چون شیر نر
درآمد به نزدیک یل تند و تیز
گرفتش گریبان ز روی ستیز
کش ازباره کین بزیر آورد
تنش را به چنگال شیرآورد
کشانش برد پیش هیتال شاه
بدان تا ببینند یکسر سپاه
سپهدار آمد ز بالا بزیر
کمربند شنگاوه بگرفت شیر
دو پردل ز کین درهم آویختند
بناخن زتن خون فرو ریختند
که از دشت برخاست کردی چو قیر
سواری بیامد چو شیر دلیر
سیه پوش از پای تا سر سوار
برخ برقع بسته یل نامدار
کشید از میان خنجر برق سان
به نزدیک شنگاوه آمد میان
که راند به شنگاوه آن تیغ کین
نهشتش جهانجوی گرد و گزین
بدو گفت ای نامدار سوار
تو را با نبرد دلیران چکار
که از بور لشکر مر آن زردپوش
بیامد چو دریای آتش بجوش
سیه پوش را گفت ای ارجمند
تو را بسته بودم بخم کمند
که ازبند من کرد بیرون تو را
. . .
سیه پوش گفتا که پروردگار
رهاندم ز بند و شدم رستگار
بگفت این و برداشت پیمان سنان
فکندند طرح نبرد سران
چو از قلب هیتال شاه آن بدید
برآشفت لب را بدندان گزید
به لشکر بگفت این دلیر گزین
نه آن زردپوشست آمد بکین
بگفتند گردان بلی آن بود
که در کینه چون شیر غران بود
وزین رو جهانجوی یل شهریار
بغرید برسان ابر بهار
کمربند شنگاوه بگرفت تنگ
خروشید برسان غران پلنگ
ز جا در ربودش به نیرو و تاو
چنان چونکه عنقار باید چکاو
زدش بر زمین و دو دستش ببست
چو شیر ژیان باز بر زین نشست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۳۷ - بردن شهریار شنگاوه را به پیش ارژنگ شاه گوید
ببردش کشا(ن) پیش ارژنگ شاه
چنان خسته و بسته ز آوردگاه
چو از دور ارژنگ شاه سوار
بدید آن رخ نامور شهریار
فرود آمد از پشت پیل دمان
بشد پیش آن نامور پهلوان
بغل برگشود و گرفتش ببر
ببوسید یل را رو آن چشم و سر
بگفتا سپاس از خداوند گار
که دیدم دگر رویت ای نامدار
سپهدار گفتا به یزدان سپاس
که دیدم دگر شاه یزدان شناس
هر آن چیز کامد ورا پیش گفت
شنید و از او ماند اندر شگفت
جهانجوی شنگاوه را بسته دست
ببردش بر شاه یزدان پرست
دگر باره آمد به میدان کین
دژم روی آشفته و خمشگین
کزین رو سیه پوش آن زردپوش
ز کین هر دو بودند با هم به جوش
سنان در کف هر دو با هم شکست
گرفتند از کین کمانها بدست
بهم هر دو یل تیغ کین می زدند
ز کین آسمان بر زمین می زدند
زبس کز دو جانب روان تیر شد
سپر در کف هر دو کفگیر شد
نشد تیر بر کبرشان کارگر
کشیدند چون تیغ تیز از کمر
چو زی هم رسیدند آن زردپوش
برآورد چون شیر غران خروش
بزد بر سر آن سیه پوش تیغ
تو گفتی که زد برق بر کوه میغ
سیه پوش دزدید از تیغ سر
فتاد از سرش درزمان خود زر
فرود آمد خود بر سر نهاد
نشست از بر باره دیگر چو باد
برآورد آن تیغ زهر آبدار
در آمد . . .
سپر بر سر آورد آن زردپوش
نبودش رسیده از آن تیغ هوش
بزد دست برداشت پیچان کمند
زمین کرد لرزان ز نعل سمند
سیه پوش هم در زمان خم خام
ز فتراک بگشاد از بهر نام
فکندند هر دو بر هم کمند
سر هر دو یل اندر آمد به بند
بگرداند اسپ آن ازین این از آن
زهر دو (جوان) خواست بانگ فغان
زبس هر دو برهم فکندند زور
سیه پوش افتاد از پشت بور
کشانش همی خواست بیرون برد
ز خونش روان جوی جیحون برد
ز سرخود آن نامور اوفتاد
گره مویش از تیر جوشن گشاد
رخی گشت پیدا بزیر نقاب
چنان چونکه از زیر ابر آفتاب
یکی دختری دید یل شهریار
بغرید برسان ابر بهار
برآورد اندخت کحلی پرند
بزد نعره کای شهریار بلند
فرانک منم دخت هیتال شاه
برهنه سراندر میان سپاه
کشنده منم عاس را پای دار
چو دیدم ترا بسته ای شهریار
بکشتم من از کینه نصوح را
فکندم درآتش تن روح را
ز بهر تو ای نامور شهریار
به بند اندرونم چنین خوار و زار
گرت هست با من سرت برگرای
یکی زی من دستبردی نمای
رها جانم از چنگ این زردپوش
نه جای درنگست و جای خموش
مبادا کزین شاه آگه شود
ز شادی مرا دست کوته شود
بگیرد مرا او در آرد به بند
فتد طشتم از طرف بام بلند
سپهبد چو بشنید آن گفتگوی
برانگیخت ازباره تند پوی
چو آمد به نزدیک او را بدید
بزد دست تیغ از میان برکشید
بزد تیغ ببرید پیچان کمند
سر مه رها گشت از زیر بند
برفت و نشست از بر باره شاد
دگرباره آن خود بر سر نهاد
چو دید آن چنان زردپوش سوار
چنین گفت کای سکزی نابکار
شکار من از بند بیرون کنی
هم اکنون به چنگال من چون کنی
ندانی کاو خود شکار من است
در و دشت یکسر سوار من است
همه چشم دارند بر چنگ من
بدین گرز و شمشیر و آهنگ من
تو را آرزو گر نبرد من است
هم اکنون سرت زیر گرد من است
رها شد گر از دست من آن غزال
کمند افکنم شیر نر را به یال
سر نامدارت بدام آورم
چو من دست بر خم خام آورم
ولیکن کنون گشت از چرخ هور
به بندیم شبگیر تنگ ستور
به میدان درآئیم و جنگ آوریم
بکف دامن نام و ننگ آوریم
بگفت این و برگشت آن نامدار
برفت ازبر نامور شهریار
چنان خسته و بسته ز آوردگاه
چو از دور ارژنگ شاه سوار
بدید آن رخ نامور شهریار
فرود آمد از پشت پیل دمان
بشد پیش آن نامور پهلوان
بغل برگشود و گرفتش ببر
ببوسید یل را رو آن چشم و سر
بگفتا سپاس از خداوند گار
که دیدم دگر رویت ای نامدار
سپهدار گفتا به یزدان سپاس
که دیدم دگر شاه یزدان شناس
هر آن چیز کامد ورا پیش گفت
شنید و از او ماند اندر شگفت
جهانجوی شنگاوه را بسته دست
ببردش بر شاه یزدان پرست
دگر باره آمد به میدان کین
دژم روی آشفته و خمشگین
کزین رو سیه پوش آن زردپوش
ز کین هر دو بودند با هم به جوش
سنان در کف هر دو با هم شکست
گرفتند از کین کمانها بدست
بهم هر دو یل تیغ کین می زدند
ز کین آسمان بر زمین می زدند
زبس کز دو جانب روان تیر شد
سپر در کف هر دو کفگیر شد
نشد تیر بر کبرشان کارگر
کشیدند چون تیغ تیز از کمر
چو زی هم رسیدند آن زردپوش
برآورد چون شیر غران خروش
بزد بر سر آن سیه پوش تیغ
تو گفتی که زد برق بر کوه میغ
سیه پوش دزدید از تیغ سر
فتاد از سرش درزمان خود زر
فرود آمد خود بر سر نهاد
نشست از بر باره دیگر چو باد
برآورد آن تیغ زهر آبدار
در آمد . . .
سپر بر سر آورد آن زردپوش
نبودش رسیده از آن تیغ هوش
بزد دست برداشت پیچان کمند
زمین کرد لرزان ز نعل سمند
سیه پوش هم در زمان خم خام
ز فتراک بگشاد از بهر نام
فکندند هر دو بر هم کمند
سر هر دو یل اندر آمد به بند
بگرداند اسپ آن ازین این از آن
زهر دو (جوان) خواست بانگ فغان
زبس هر دو برهم فکندند زور
سیه پوش افتاد از پشت بور
کشانش همی خواست بیرون برد
ز خونش روان جوی جیحون برد
ز سرخود آن نامور اوفتاد
گره مویش از تیر جوشن گشاد
رخی گشت پیدا بزیر نقاب
چنان چونکه از زیر ابر آفتاب
یکی دختری دید یل شهریار
بغرید برسان ابر بهار
برآورد اندخت کحلی پرند
بزد نعره کای شهریار بلند
فرانک منم دخت هیتال شاه
برهنه سراندر میان سپاه
کشنده منم عاس را پای دار
چو دیدم ترا بسته ای شهریار
بکشتم من از کینه نصوح را
فکندم درآتش تن روح را
ز بهر تو ای نامور شهریار
به بند اندرونم چنین خوار و زار
گرت هست با من سرت برگرای
یکی زی من دستبردی نمای
رها جانم از چنگ این زردپوش
نه جای درنگست و جای خموش
مبادا کزین شاه آگه شود
ز شادی مرا دست کوته شود
بگیرد مرا او در آرد به بند
فتد طشتم از طرف بام بلند
سپهبد چو بشنید آن گفتگوی
برانگیخت ازباره تند پوی
چو آمد به نزدیک او را بدید
بزد دست تیغ از میان برکشید
بزد تیغ ببرید پیچان کمند
سر مه رها گشت از زیر بند
برفت و نشست از بر باره شاد
دگرباره آن خود بر سر نهاد
چو دید آن چنان زردپوش سوار
چنین گفت کای سکزی نابکار
شکار من از بند بیرون کنی
هم اکنون به چنگال من چون کنی
ندانی کاو خود شکار من است
در و دشت یکسر سوار من است
همه چشم دارند بر چنگ من
بدین گرز و شمشیر و آهنگ من
تو را آرزو گر نبرد من است
هم اکنون سرت زیر گرد من است
رها شد گر از دست من آن غزال
کمند افکنم شیر نر را به یال
سر نامدارت بدام آورم
چو من دست بر خم خام آورم
ولیکن کنون گشت از چرخ هور
به بندیم شبگیر تنگ ستور
به میدان درآئیم و جنگ آوریم
بکف دامن نام و ننگ آوریم
بگفت این و برگشت آن نامدار
برفت ازبر نامور شهریار
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۳۸ - هنرنمائی کردن فرانک با شهریار گوید
بیامد به پیش فرانک دلیر
سپهدار فرخنده شیر گیر
چه دیدش فرانک برآمد برش
فرود آمد و بوسه زد بر سرش
سپهدار کردش بسی آفرین
که شاهین به تختت بود تیزبین
دگر رای میدان گردان مکن
چنین آرزو رزم میدان مکن
برو تا نداند کسی زین سپاه
که هستی تو دخت جهان جوی شاه
چو باریم بخشد خداوند ماه
بگیرم سر تخت هیتال شاه
وز آن پس تو را سوی ایران برم
تو باشی سربانوان حرم
ولیکن ندانم ایا گلعداز
که بود این چنین زرد پوش سوار
فرانک بدو گفت ای نره شیر
به من نیز ننمود روی آن دلیر
مرا برد و در زیر بند آورید
سرم را به خم کمند آورید
به نیرو گسستم شب تیره بند
بر شیر کی تاب دارد کمند
برون آمدم من ز زندان اوی
بریدم سر پاسبانان اوی
شب تیره و کس نبد با خبر
همه پاسبانان به خواب سحر
بر اسبی نشستم شب تیره من
برفتم برون از دم انجمن
سپهدار گفتا برون باد گرد
بدین سان مکن باز رای نبرد
فرانک سبک سوی لشکر گرفت
سبک آنکه بردست سر برگرفت
جهان جوی برگشت از آوردگاه
فرود آمدند آن دو شاه سپاه
سپهدار فرخنده شیر گیر
چه دیدش فرانک برآمد برش
فرود آمد و بوسه زد بر سرش
سپهدار کردش بسی آفرین
که شاهین به تختت بود تیزبین
دگر رای میدان گردان مکن
چنین آرزو رزم میدان مکن
برو تا نداند کسی زین سپاه
که هستی تو دخت جهان جوی شاه
چو باریم بخشد خداوند ماه
بگیرم سر تخت هیتال شاه
وز آن پس تو را سوی ایران برم
تو باشی سربانوان حرم
ولیکن ندانم ایا گلعداز
که بود این چنین زرد پوش سوار
فرانک بدو گفت ای نره شیر
به من نیز ننمود روی آن دلیر
مرا برد و در زیر بند آورید
سرم را به خم کمند آورید
به نیرو گسستم شب تیره بند
بر شیر کی تاب دارد کمند
برون آمدم من ز زندان اوی
بریدم سر پاسبانان اوی
شب تیره و کس نبد با خبر
همه پاسبانان به خواب سحر
بر اسبی نشستم شب تیره من
برفتم برون از دم انجمن
سپهدار گفتا برون باد گرد
بدین سان مکن باز رای نبرد
فرانک سبک سوی لشکر گرفت
سبک آنکه بردست سر برگرفت
جهان جوی برگشت از آوردگاه
فرود آمدند آن دو شاه سپاه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۳۹ - بخشیدن جام انجمن نمای با آئینه حکمت ارژنگ شاه به شهریار گوید
چو زین باغ طاووس زرین پر
برون شد به شام از حد باختر
غزالان مشکین به باغ آمدند
همه چشمها چون چراغ آمدند
سه لشکر برابر فرود آمدند
برآمد خروش طلایه بلند
بفرمود ارژنگ تا تخت زر
نهادند و گردان پرخواشجوز
همه یکسره پیش شاه آمدند
کمر بر میان با کلاه آمدند
سپهدار آمد به نزدیک شاه
شه ارژنگ برخواست از روی گاه
ببوسید چشم و سر نامور
برو بر فشاندند زرو گهر
به گنجور گفت آنکه گفتم بیار
بنه آن بر نامور شهریار
برفت و بیاورد گنجور شاه
نهادند بر پهلوان سپاه
نخستین یکی جام گوهر بکار
بیاورد پیش یل نامدار
ز گوهر مرصع مر آن جام زر
نهادند گردان پر خواشخور
دویم نیز در پیش آن نامدار
یکی آئینه پاک و صاف از غبار
برون شد به شام از حد باختر
غزالان مشکین به باغ آمدند
همه چشمها چون چراغ آمدند
سه لشکر برابر فرود آمدند
برآمد خروش طلایه بلند
بفرمود ارژنگ تا تخت زر
نهادند و گردان پرخواشجوز
همه یکسره پیش شاه آمدند
کمر بر میان با کلاه آمدند
سپهدار آمد به نزدیک شاه
شه ارژنگ برخواست از روی گاه
ببوسید چشم و سر نامور
برو بر فشاندند زرو گهر
به گنجور گفت آنکه گفتم بیار
بنه آن بر نامور شهریار
برفت و بیاورد گنجور شاه
نهادند بر پهلوان سپاه
نخستین یکی جام گوهر بکار
بیاورد پیش یل نامدار
ز گوهر مرصع مر آن جام زر
نهادند گردان پر خواشخور
دویم نیز در پیش آن نامدار
یکی آئینه پاک و صاف از غبار
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۰ - مجلس آراستن ارژنگ شاه با شهریار گوید
چنین گفت ارژنگ با نامور
که این جام و آئینه را در نگر
که تا هریک از این دو صنعت بود
وزین هر دو بسیار حکمت بود
مر این جام را جام انجم نمای
بخواند خردمند مشکل گشای
مرآینه آینه حکمت است
دو حکمت درو کرده ار صنعت است
چنین کرد انجام انجم نمای
خردمند صنعت گر دلگشای
که هرگاه باشد پر از باده جام
نماید درو شکل انجم تمام
ستاره هرآنچه اندر افلاک هست
نمایان درین جام زر پاک هست
بداند هرآنکس که آرد بدست
بدو نیک گیتی ز بالا و پست
ببیند همه سعد نحس سپهر
و زین جام با گردش ماه و مهر
شما را مدار سپهر جهان
شود اندرین جام حکمت عیان
همان طالع شاه کشورگشای
توان دید در جام انجم نمای
دگر طالع هر که در عالم است
نمایان درین جام پرحکمت است
دویم حکمتش آنکه زین جام می
هرآنکس که نوشد به آئین کی
برآرد چو از لب برآرد خروش
سپارت بگوید که بادات نوش
شنیدی چو تعریف جام کهن
ازآئینه هم نیز بشنو سخن
کز آئینه دل شود زنگ غم
شنیدم کاین مانده از شاه جم
به هندوستان اندران یادگار
مر آئینه در جام گوهر نگار
ولیکن مر آئینه از روی بود
که نزدیک شاه جهان جوی بود
مر آئینه کو ز فولاد خاست
سکندر بهنگام خود کرد راست
کنون حکمت آینه کوش کن
ز گوینده داستان کهن
دو رو داشت آئینه دیو سار
به یک روی کج و به یک روی راست
بهر روی از آن حکمتی شد پدید
که ماندش شگفت آنکه او را شنید
چنین بود حکمت بروی دراز
که باهم دو کس کر شدی رزمساز
زبهر متاع خرید و فروخت
یکی زین دو گر چشم رایش بدوخت
شدی آن دو کس پیش آئینه شاد
بکردی به آئینه سوگند یاد
بدیدی درآئینه گر مردروی
قسم راست بودی از آن گفتگوی
در آئینه گر رو ندادی فروغ
شدی شرمسار او ز گفت دروغ
بدان روی دیگر چنین بوده است
مر آئینه کو ز حکمت بخاست
که در وی اگر خسته ای بنگرید
رخ خود در آئینه دیدی سفید
شدی شاد گر غم نگردد تباه
وگر مردنی بود دیدی سیاه
سپهدار از این بشد شادمان
دعا کرد ارژنگ را در زمان
که گردون بکام شهنشاه باد
سر و دانشت برتر ازماه باد
سمند ترا نعل بادا هلال
کمند تو در گردن بدسکال
کمین چاکرت نامور شهریار
ببوسید دستش یل نامدار
چهل اسب بازین زر پیش داد
چهل نازنین خوبرو بیش داد
همه ماهرویان پروین عذار
همه مشکمویان آهو شکار
وزین پس یکی مجلس آراست شاه
که بردی بدو جشن اورنگ ماه
می و نقل و ساقی گلچهره بود
فروزنده تر مجلس از مهره بود
ز لحن مغنی ز سر رفت هوش
چو بلبل دم نای میزد خروش
رخ سرکشان بود گلگون ز می
همی مرغ بود و می و نقل و نی
چو بر سبز میدان نیلی حصار
ززنگار زد خیمه شاه تتار
که این جام و آئینه را در نگر
که تا هریک از این دو صنعت بود
وزین هر دو بسیار حکمت بود
مر این جام را جام انجم نمای
بخواند خردمند مشکل گشای
مرآینه آینه حکمت است
دو حکمت درو کرده ار صنعت است
چنین کرد انجام انجم نمای
خردمند صنعت گر دلگشای
که هرگاه باشد پر از باده جام
نماید درو شکل انجم تمام
ستاره هرآنچه اندر افلاک هست
نمایان درین جام زر پاک هست
بداند هرآنکس که آرد بدست
بدو نیک گیتی ز بالا و پست
ببیند همه سعد نحس سپهر
و زین جام با گردش ماه و مهر
شما را مدار سپهر جهان
شود اندرین جام حکمت عیان
همان طالع شاه کشورگشای
توان دید در جام انجم نمای
دگر طالع هر که در عالم است
نمایان درین جام پرحکمت است
دویم حکمتش آنکه زین جام می
هرآنکس که نوشد به آئین کی
برآرد چو از لب برآرد خروش
سپارت بگوید که بادات نوش
شنیدی چو تعریف جام کهن
ازآئینه هم نیز بشنو سخن
کز آئینه دل شود زنگ غم
شنیدم کاین مانده از شاه جم
به هندوستان اندران یادگار
مر آئینه در جام گوهر نگار
ولیکن مر آئینه از روی بود
که نزدیک شاه جهان جوی بود
مر آئینه کو ز فولاد خاست
سکندر بهنگام خود کرد راست
کنون حکمت آینه کوش کن
ز گوینده داستان کهن
دو رو داشت آئینه دیو سار
به یک روی کج و به یک روی راست
بهر روی از آن حکمتی شد پدید
که ماندش شگفت آنکه او را شنید
چنین بود حکمت بروی دراز
که باهم دو کس کر شدی رزمساز
زبهر متاع خرید و فروخت
یکی زین دو گر چشم رایش بدوخت
شدی آن دو کس پیش آئینه شاد
بکردی به آئینه سوگند یاد
بدیدی درآئینه گر مردروی
قسم راست بودی از آن گفتگوی
در آئینه گر رو ندادی فروغ
شدی شرمسار او ز گفت دروغ
بدان روی دیگر چنین بوده است
مر آئینه کو ز حکمت بخاست
که در وی اگر خسته ای بنگرید
رخ خود در آئینه دیدی سفید
شدی شاد گر غم نگردد تباه
وگر مردنی بود دیدی سیاه
سپهدار از این بشد شادمان
دعا کرد ارژنگ را در زمان
که گردون بکام شهنشاه باد
سر و دانشت برتر ازماه باد
سمند ترا نعل بادا هلال
کمند تو در گردن بدسکال
کمین چاکرت نامور شهریار
ببوسید دستش یل نامدار
چهل اسب بازین زر پیش داد
چهل نازنین خوبرو بیش داد
همه ماهرویان پروین عذار
همه مشکمویان آهو شکار
وزین پس یکی مجلس آراست شاه
که بردی بدو جشن اورنگ ماه
می و نقل و ساقی گلچهره بود
فروزنده تر مجلس از مهره بود
ز لحن مغنی ز سر رفت هوش
چو بلبل دم نای میزد خروش
رخ سرکشان بود گلگون ز می
همی مرغ بود و می و نقل و نی
چو بر سبز میدان نیلی حصار
ززنگار زد خیمه شاه تتار
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۱ - صف کشیدن لشکر با همدیگر در برابر همدیگر گوید
دلیران ببستند ساز نبرد
برآمد براین چرخ گردنده گرد
جهان شد بکردار روی عروس
برآمد ز هر سوی آوای کوس
خروش ستوران ثریا گذشت
شد از نیل چون کوه و صحرا گذشت
که امروز بازار رزمست گرم
سر سروان زیر ترکست نرم
سه لشکر برابر دگر گشت راست
ز دست اجل فتنه بر پابخواست
چنان شد ز لشکر در و دشت تنگ
که بر مور آمد شدن گشت تنگ
ز بس لشکر هند انبوه شد
زمین سراندیب چون کوه شد
بیاورد شنگاوه را شهریار
به نزدیک شه در صف کارزار
به ارژنگ شنگاوه تیز چنگ
چنین گفت کای شاه با فرو هنگ
مرا گر ازین بند بیرون کنی
ز هیتالیان دشت جیحون کنی
کمر را ببندم بیاری شاه
چو شیر اندر آیم به آوردگاه
سپهبد چنین گفت با انجمن
بیارید آن آئینه پیش من
بدان تا به بینیم کردار او
دروغست یا راست گفتار او
بیاورد آئینه آئینه دار
به نزدیک شیر ژیان شهریار
به شنگاوه گفتا در آئینه روی
ببین تا شود راستی گفتگوی
در آئینه شنگاوه چون بنگرید
در آئینه رویش نیامد پدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
سرش خواست از تن بزودی درید
چنین گفت شنگاوه کای شهریار
مکن تندی و تیغ کین بر مدار
مرا دل کنون گشت با شاه راست
به بینم در آئینه اکنون گواست
در آئینه بار دوم بنگرید
در آئینه شد چهره او پدید
در آئینه دیدش سپهدار روی
بدانست شد راست گفتار اوی
یکی اسپ تازی و با زین زر
بدادش ابا تاج زرین کمر
بشد تا بر تخت ارژنگ شاه
بزد بوسه بر پایه تخت شاه
شهش داد اسب و کلاه و کمر
یکی جوشن و تیغ و خود و سپر
بپوشید شنگاوه تشریف شاه
به همراه شه رفت تا تختگاه
برآمد براین چرخ گردنده گرد
جهان شد بکردار روی عروس
برآمد ز هر سوی آوای کوس
خروش ستوران ثریا گذشت
شد از نیل چون کوه و صحرا گذشت
که امروز بازار رزمست گرم
سر سروان زیر ترکست نرم
سه لشکر برابر دگر گشت راست
ز دست اجل فتنه بر پابخواست
چنان شد ز لشکر در و دشت تنگ
که بر مور آمد شدن گشت تنگ
ز بس لشکر هند انبوه شد
زمین سراندیب چون کوه شد
بیاورد شنگاوه را شهریار
به نزدیک شه در صف کارزار
به ارژنگ شنگاوه تیز چنگ
چنین گفت کای شاه با فرو هنگ
مرا گر ازین بند بیرون کنی
ز هیتالیان دشت جیحون کنی
کمر را ببندم بیاری شاه
چو شیر اندر آیم به آوردگاه
سپهبد چنین گفت با انجمن
بیارید آن آئینه پیش من
بدان تا به بینیم کردار او
دروغست یا راست گفتار او
بیاورد آئینه آئینه دار
به نزدیک شیر ژیان شهریار
به شنگاوه گفتا در آئینه روی
ببین تا شود راستی گفتگوی
در آئینه شنگاوه چون بنگرید
در آئینه رویش نیامد پدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
سرش خواست از تن بزودی درید
چنین گفت شنگاوه کای شهریار
مکن تندی و تیغ کین بر مدار
مرا دل کنون گشت با شاه راست
به بینم در آئینه اکنون گواست
در آئینه بار دوم بنگرید
در آئینه شد چهره او پدید
در آئینه دیدش سپهدار روی
بدانست شد راست گفتار اوی
یکی اسپ تازی و با زین زر
بدادش ابا تاج زرین کمر
بشد تا بر تخت ارژنگ شاه
بزد بوسه بر پایه تخت شاه
شهش داد اسب و کلاه و کمر
یکی جوشن و تیغ و خود و سپر
بپوشید شنگاوه تشریف شاه
به همراه شه رفت تا تختگاه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۲ - رزم شنگاوه با لشکر هیتال شاه
به قلب اندرون شاه در پیش پیل
جهان بود گوئی چه دریای نیل
دم نای مغز سران میسترد
نفس در گلوی اجل می شمرد
وزین روی هیتال (شه) بسته صف
نشست از بر فیل گرزی بکف
ز یکسو دلیری کند زردپوش
سپه را بیاراست چون شیر زوش
به پیش صف استاد نیزه بدست
چو شیریکه گردد ز نخجیر مست
بگردان چنین گفت هیتال شاه
که ای نامداران لشکر پناه
یلی کیست امروز از کین بجوش
مگر اندر آید بکین زردپوش
کزین زردپوشم بیاری کند
بمن بر کنون بخت زاری کند
کزین روی شنگاوه رزمخواه
نشست از بر (گاه) ارژنگ شاه
که امروز این رزم زان منست
که تازی شه زیر ران منست
یک امروز کاری کنم در نبرد
کز آن باز گویند مردان مرد
بدین گفت ارژنگ کای نامدار
یک امروز مردانه کن کارزار
فرو برد سر پیش شه در زمان
درآمد به میدان چو شیر ژیان
یکی کیسه در پیش زین پر ز سنگ
که جستی گه کین ابا سنگ جنگ
بگردید چون شیر در کینه گاه
طلب کرد گردی ز هیتال شاه
بزد نعره هیتال کای سروران
دلیران و شیران جنگاوران
کسی کو بیارد به نزدیک من
سر گرد شنگاوه اهرمن
به یزدان که این تاج گوهر نگار
نهم بر سرش در صف کارزار
سرش را بگردون گردان برم
سرش کو بیارد به میدان برم
یکی هندی تیز مغز از سپاه
بزد دست آمد به آوردگاه
به نزدیک شنگاوه آمد به دشت
بزد تیرو ژوبین و زو درگذشت
برین در بپیچید شنگاوه زود
یکی سنگ برداشت مانند دود
درآمد به پشت سرش تیز چنگ
بیازید چنگ و برآورد سنگ
چنان زد بر پشت سنگ درشت
که شد نرم مر مهره هایش به پشت
از اسپ اندر افتاد بسپرد جان
برآمد ازان هر دو لشکر فغان
یکی دیگر آمد بیک زخم سنگ
فرو ریخت مغزش به میدان جنگ
چنین تاز گردان هیتال کشت
دوده گرد نامی به سنگ درشت
دگر کس نیامد برون از سپاه
جهان پیش هیتال شه شد سیاه
چو توپال آندید برکرد پیل
به آوردگه رفت چون رود نیل
جهان بود گوئی چه دریای نیل
دم نای مغز سران میسترد
نفس در گلوی اجل می شمرد
وزین روی هیتال (شه) بسته صف
نشست از بر فیل گرزی بکف
ز یکسو دلیری کند زردپوش
سپه را بیاراست چون شیر زوش
به پیش صف استاد نیزه بدست
چو شیریکه گردد ز نخجیر مست
بگردان چنین گفت هیتال شاه
که ای نامداران لشکر پناه
یلی کیست امروز از کین بجوش
مگر اندر آید بکین زردپوش
کزین زردپوشم بیاری کند
بمن بر کنون بخت زاری کند
کزین روی شنگاوه رزمخواه
نشست از بر (گاه) ارژنگ شاه
که امروز این رزم زان منست
که تازی شه زیر ران منست
یک امروز کاری کنم در نبرد
کز آن باز گویند مردان مرد
بدین گفت ارژنگ کای نامدار
یک امروز مردانه کن کارزار
فرو برد سر پیش شه در زمان
درآمد به میدان چو شیر ژیان
یکی کیسه در پیش زین پر ز سنگ
که جستی گه کین ابا سنگ جنگ
بگردید چون شیر در کینه گاه
طلب کرد گردی ز هیتال شاه
بزد نعره هیتال کای سروران
دلیران و شیران جنگاوران
کسی کو بیارد به نزدیک من
سر گرد شنگاوه اهرمن
به یزدان که این تاج گوهر نگار
نهم بر سرش در صف کارزار
سرش را بگردون گردان برم
سرش کو بیارد به میدان برم
یکی هندی تیز مغز از سپاه
بزد دست آمد به آوردگاه
به نزدیک شنگاوه آمد به دشت
بزد تیرو ژوبین و زو درگذشت
برین در بپیچید شنگاوه زود
یکی سنگ برداشت مانند دود
درآمد به پشت سرش تیز چنگ
بیازید چنگ و برآورد سنگ
چنان زد بر پشت سنگ درشت
که شد نرم مر مهره هایش به پشت
از اسپ اندر افتاد بسپرد جان
برآمد ازان هر دو لشکر فغان
یکی دیگر آمد بیک زخم سنگ
فرو ریخت مغزش به میدان جنگ
چنین تاز گردان هیتال کشت
دوده گرد نامی به سنگ درشت
دگر کس نیامد برون از سپاه
جهان پیش هیتال شه شد سیاه
چو توپال آندید برکرد پیل
به آوردگه رفت چون رود نیل
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۳ - رزم توپال برادر هیتال شاه با شنگاوه گوید
به شنگاوه گفت ای ستمکاره مرد
برآرم هم اکنون ز جان تو گرد
بگفت این و برداشت گرز گران
درآمد بشنگاوه اندر زمان
یکی گرز زد برسر ترک او
نبد هیچ کآید بسر مرگ او
بدزدید سر گرد شنگاوه زود
فرو جست از پشت باره چه دود
یکی سنگ زد بر بر پیل او
که پیل اندر آمد ز بالا برو
فرو رفت توپال از فیل زود
برآویخت با او به کردار دود
گرفتش کمربند بردش کشان
بر شاه هیتال اندر زمان
ببست و سپردش به هیتال شاه
چو شیر اندر آمد میان سپاه
سپهبد چو آندید برکاشت بور
برآورد چون شیر غرنده شور
فرو تاخت در قلب هیتال شاه
دگر باره آمد میان سپاه
بگرز گران قلب لشکر شکست
ز شنگاوه گرز گران برشکست
بگفتا که هین برنشین از پسم
که یاری ز یزدان گیتی بسم
نشست از پسش تند شنگاوه تیز
سپهبد برآورد شمشیر تیز
بکشت از سواران دلاور دویست
چو آن دید هیتال از غم گریست
که از دست این زابلی کار من
تبه گشت و شد سرد بازار من
بگیرید گردش سواران کار
که او یک تنست و شما صدهزار
ز یزدان نداریم شرم ای سپاه
که یک تن کند لشکری را تباه
نه از آهن است این نبرده سوار
که سستی نمائید در کارزار
سپاه اندر آمد چه دریا به جوش
بر آمد دم نای بانگ خروش
گرفتند یل را میان آن سپاه
به توپال گفتا سپهدار شاه
برو بر سر راه ارژنگ زود
بر او کن ره کینه گه تنگ زود
نشست از بر پیل توپال زود
برآورد چون باد کوپال زود
فرو ریخت زی قلب ارژنگ شاه
پس و پشت او سرکشان سپاه
برآرم هم اکنون ز جان تو گرد
بگفت این و برداشت گرز گران
درآمد بشنگاوه اندر زمان
یکی گرز زد برسر ترک او
نبد هیچ کآید بسر مرگ او
بدزدید سر گرد شنگاوه زود
فرو جست از پشت باره چه دود
یکی سنگ زد بر بر پیل او
که پیل اندر آمد ز بالا برو
فرو رفت توپال از فیل زود
برآویخت با او به کردار دود
گرفتش کمربند بردش کشان
بر شاه هیتال اندر زمان
ببست و سپردش به هیتال شاه
چو شیر اندر آمد میان سپاه
سپهبد چو آندید برکاشت بور
برآورد چون شیر غرنده شور
فرو تاخت در قلب هیتال شاه
دگر باره آمد میان سپاه
بگرز گران قلب لشکر شکست
ز شنگاوه گرز گران برشکست
بگفتا که هین برنشین از پسم
که یاری ز یزدان گیتی بسم
نشست از پسش تند شنگاوه تیز
سپهبد برآورد شمشیر تیز
بکشت از سواران دلاور دویست
چو آن دید هیتال از غم گریست
که از دست این زابلی کار من
تبه گشت و شد سرد بازار من
بگیرید گردش سواران کار
که او یک تنست و شما صدهزار
ز یزدان نداریم شرم ای سپاه
که یک تن کند لشکری را تباه
نه از آهن است این نبرده سوار
که سستی نمائید در کارزار
سپاه اندر آمد چه دریا به جوش
بر آمد دم نای بانگ خروش
گرفتند یل را میان آن سپاه
به توپال گفتا سپهدار شاه
برو بر سر راه ارژنگ زود
بر او کن ره کینه گه تنگ زود
نشست از بر پیل توپال زود
برآورد چون باد کوپال زود
فرو ریخت زی قلب ارژنگ شاه
پس و پشت او سرکشان سپاه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۴ - رزم توپال با شهریار و کشته شدن توپال گوید
چو آمد برآویخت توپال شیر
به پیش صف شاه ارژنگ چیر
چو ارژنگ آندید آمد بکین
بجنبید گفتی ز لشکر زمین
گرفتند توپال را در زمان
بیامد هیاهوی کند آوران
ستمکاره توپال شیر نر
درافتاد در لشکر بی شمر
جهان کرد بر شاه ارژنگ تنگ
ز خون شد زمین هر طرف لاله رنگ
سپهبد به نیروی پروردگار
برون آمد از لشکر بی شمار
بیاورد شنگاوه در پیش شاه
کشیدند از رزم دست آن سپاه
دو لشکر دگر باره بر جای شد
همی برفلک ناله نای شد
ستم کاره کوپال در دشت جنگ
به ایستاده و گرز کینش به چنگ
سپهدار برداشت پیچان کمند
برآورد کردند سرکش سمند
برآویخت با گرد توپال شیر
میان دو لشکر چو شیر دلیر
بدانست توپال کاندر نبرد
نتابد ابا آن یل شیره مرد
بتابید سر پیل را در زمان
که آمد سپهبد چو شیر ژیان
درانداخت در گردنش خم خام
سرگرد توپال آمد بدام
کشیدش ز بالا بزیر آن دلیر
فرو رفت و برداشت خنجر چو شیر
سرش را بزد دست و از تن برید
ز میدان کین پیش شاه آورید
برآورد دم ناله کوه نای
فرو رفت ارژنگ از باد پای
سر بی بها برگرفت آن زمان
بخون پدر خورد خونش روان
ببوسید روی و بر شهریار
بسر کرد ارژنگ شه زر نثار
چو هیتال آن دید بگریست خون
که شد بختم اکنون و گشتم نگون
برادر بشد کشته خویش من
گرامی سه فرزند من پیش من
به پیش صف شاه ارژنگ چیر
چو ارژنگ آندید آمد بکین
بجنبید گفتی ز لشکر زمین
گرفتند توپال را در زمان
بیامد هیاهوی کند آوران
ستمکاره توپال شیر نر
درافتاد در لشکر بی شمر
جهان کرد بر شاه ارژنگ تنگ
ز خون شد زمین هر طرف لاله رنگ
سپهبد به نیروی پروردگار
برون آمد از لشکر بی شمار
بیاورد شنگاوه در پیش شاه
کشیدند از رزم دست آن سپاه
دو لشکر دگر باره بر جای شد
همی برفلک ناله نای شد
ستم کاره کوپال در دشت جنگ
به ایستاده و گرز کینش به چنگ
سپهدار برداشت پیچان کمند
برآورد کردند سرکش سمند
برآویخت با گرد توپال شیر
میان دو لشکر چو شیر دلیر
بدانست توپال کاندر نبرد
نتابد ابا آن یل شیره مرد
بتابید سر پیل را در زمان
که آمد سپهبد چو شیر ژیان
درانداخت در گردنش خم خام
سرگرد توپال آمد بدام
کشیدش ز بالا بزیر آن دلیر
فرو رفت و برداشت خنجر چو شیر
سرش را بزد دست و از تن برید
ز میدان کین پیش شاه آورید
برآورد دم ناله کوه نای
فرو رفت ارژنگ از باد پای
سر بی بها برگرفت آن زمان
بخون پدر خورد خونش روان
ببوسید روی و بر شهریار
بسر کرد ارژنگ شه زر نثار
چو هیتال آن دید بگریست خون
که شد بختم اکنون و گشتم نگون
برادر بشد کشته خویش من
گرامی سه فرزند من پیش من
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۵ - رزم هیتال شاه با شنگاوه گوید
کزین روی شنگاوه چون پیل مست
بزد باز بردسته گرز دست
درآمد بناورد گه همچو شیر
خروشان و جوشان چو شیر دلیر
چو هیتال آن دید بگریست زار
دلش رزم را شد یکی خواستار
فرود آمد از پیل بر زین نشست
کشن گرزه کاو پیکر ببست
به میدان رزم اندر آمد روان
خروشان چو دیوان مازندان
به شنگاوه گفت ای سگ ناسپاس
نه در چشم شرم و نه در دل هراس
زمن روی برکاشتی در نبرد
کنون با منت (هست) در سر نبرد
چنانت بکوبم به کوپال نرم
که گردد سرو سینه و یال نرم
بدو گفت شنگاوه کای نامدار
نه برگشتم از شاه و از کارزار
مرا چون گرفت آن جوان دلیر
به میدان مردی گه دار و گیر
سرم خواست ازتن ببرد به تیغ
کند روشن از جان من تیره میغ
بتابنده آئینه سوگند من
بخوردم دروغ ای شه انجمن
در آئینه ننمود رویم فروغ
بدانست کان هست یکسر دروغ
چو دیدم دروغم نشد کارگر
کنون بسته دارم بکین این کمر
و دیگر که اقبال ارژنگ شاه
بلند است و با اوست خورشید و ماه
بگفت این برداشت شنگاوه سنگ
برافراخت یال و بیازید چنگ
درآمد به تنگ و بزد بر سرش
که از بر بزیر اندر آمد برش
کمان برد شنگاوه کو جان سپرد
بدان سنگ گردید پیکرش خرد
ز اسپ اندر آمد که برد سرش
بخورد پلنگان دهد پیکرش
چو آمد بنزدیک هیتال گفت (؟)
بجست و سرو دست او را گرفت
کمرگاه شنگاوه بگرفت تنگ
که اکنون نمایم تو را رزم سنگ
گرفتش چو آندید شنگاوه ریش
به نیرو کشیدش به نزدیک خویش
دو پر دل بهم کینه جو آمدند
همی مشت بر هم ز کین میزدند
سرانجام شنگاوه یازید چنگ
گرفتش کمرگاه مانند سنگ
برآورد از جای و زد بر زمین
سرش خواست از تن ببرد به کین
شد از جادوئی در زمان شاه کم
خروش آمد و ناله گاو دم
پدید آمد آنگاه پیش سپاه
دژم روی افتاد از سر کلاه
نشست از بر پیل شد در ستیز
همی خواست کارد از آنجا گریز
که آن زرد پوش آندر آمد چه گرد
که باگرد شنگاوه جوید نبرد
بشد شاه هیتال و استاد باز
جهان شد پر از ناله طبل و ساز
چو آن زردپوش اندر آمد به تنگ
بیازید شنگاوه برداشت سنگ
نشست از بر زین و آمد دلیر
خروشان به تنگ اندرش همچو شیر
چنین گفت شنگاوه را زردپوش
کزینگونه بر رزمگه بر مجوش
بدشتی که شد روبه از کینه هی
که نبود در آن دشت از شیر پی
خروشنده باشد در آنجای زاغ
که از باز باشد تهی دشت و زاغ
بدو داد شنگاوه پاسخ چنین
که ای گرد گردن کش روز کین
بدیدی تو ضرب یلان روز جنگ
بگفت این و برداشت از کینه سنگ
برد بر (سر) باره زردپوش
که مغز از سرباره آمد بجوش
نگون اندر آمد ز بر آن سوار
بغرید برسان ابر بهار
کمان را بزه کرد مانند تیر
سپر برد شنگاوه بر سر چو شیر
بزد باز بردسته گرز دست
درآمد بناورد گه همچو شیر
خروشان و جوشان چو شیر دلیر
چو هیتال آن دید بگریست زار
دلش رزم را شد یکی خواستار
فرود آمد از پیل بر زین نشست
کشن گرزه کاو پیکر ببست
به میدان رزم اندر آمد روان
خروشان چو دیوان مازندان
به شنگاوه گفت ای سگ ناسپاس
نه در چشم شرم و نه در دل هراس
زمن روی برکاشتی در نبرد
کنون با منت (هست) در سر نبرد
چنانت بکوبم به کوپال نرم
که گردد سرو سینه و یال نرم
بدو گفت شنگاوه کای نامدار
نه برگشتم از شاه و از کارزار
مرا چون گرفت آن جوان دلیر
به میدان مردی گه دار و گیر
سرم خواست ازتن ببرد به تیغ
کند روشن از جان من تیره میغ
بتابنده آئینه سوگند من
بخوردم دروغ ای شه انجمن
در آئینه ننمود رویم فروغ
بدانست کان هست یکسر دروغ
چو دیدم دروغم نشد کارگر
کنون بسته دارم بکین این کمر
و دیگر که اقبال ارژنگ شاه
بلند است و با اوست خورشید و ماه
بگفت این برداشت شنگاوه سنگ
برافراخت یال و بیازید چنگ
درآمد به تنگ و بزد بر سرش
که از بر بزیر اندر آمد برش
کمان برد شنگاوه کو جان سپرد
بدان سنگ گردید پیکرش خرد
ز اسپ اندر آمد که برد سرش
بخورد پلنگان دهد پیکرش
چو آمد بنزدیک هیتال گفت (؟)
بجست و سرو دست او را گرفت
کمرگاه شنگاوه بگرفت تنگ
که اکنون نمایم تو را رزم سنگ
گرفتش چو آندید شنگاوه ریش
به نیرو کشیدش به نزدیک خویش
دو پر دل بهم کینه جو آمدند
همی مشت بر هم ز کین میزدند
سرانجام شنگاوه یازید چنگ
گرفتش کمرگاه مانند سنگ
برآورد از جای و زد بر زمین
سرش خواست از تن ببرد به کین
شد از جادوئی در زمان شاه کم
خروش آمد و ناله گاو دم
پدید آمد آنگاه پیش سپاه
دژم روی افتاد از سر کلاه
نشست از بر پیل شد در ستیز
همی خواست کارد از آنجا گریز
که آن زرد پوش آندر آمد چه گرد
که باگرد شنگاوه جوید نبرد
بشد شاه هیتال و استاد باز
جهان شد پر از ناله طبل و ساز
چو آن زردپوش اندر آمد به تنگ
بیازید شنگاوه برداشت سنگ
نشست از بر زین و آمد دلیر
خروشان به تنگ اندرش همچو شیر
چنین گفت شنگاوه را زردپوش
کزینگونه بر رزمگه بر مجوش
بدشتی که شد روبه از کینه هی
که نبود در آن دشت از شیر پی
خروشنده باشد در آنجای زاغ
که از باز باشد تهی دشت و زاغ
بدو داد شنگاوه پاسخ چنین
که ای گرد گردن کش روز کین
بدیدی تو ضرب یلان روز جنگ
بگفت این و برداشت از کینه سنگ
برد بر (سر) باره زردپوش
که مغز از سرباره آمد بجوش
نگون اندر آمد ز بر آن سوار
بغرید برسان ابر بهار
کمان را بزه کرد مانند تیر
سپر برد شنگاوه بر سر چو شیر
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۶ - رزم شهریار با نقابدار زرد پوش
یکی سنگ افکند بر آن سوار
فرو داد پشت آن یل نامدار
کزو سنگ بگذشت شد بر زمین
که آمد سواری و اسپی بزین
بیاورد مرد جوان برنشست
بزد بر کمر از سر کینه دست
ز چپ اندر آمد به شنگاوه تنگ
بیازید بازوی بگشاد چنگ
درافکند در یال شنگاوه خام
سرگرد شنگاوه آمد بدام
کشیدش ز بالای باره نشیب
سبک کرد برداشت آن یل رکیب
کشانش برون برد از آن رزمگاه
بگردان سپردش به پیش سپاه
دگر ره به میدان در آمد سوار
بزد نعره کای نامور شهریار
تو را دی بمن وعده جنگ بود
پی کین کمربسته ات تنگ بود
کنون زی من آی و کمر تنگ کن
بر آرای کین رای آهنگ کن
چو بشنید زو این سخن شهریار
برانگیخت باری ز در باگذار
ازین تیز تک آهوی تیز سم
که گردش صبا کرده در پویه گم
سر راه بگرفت بر زردپوش
چه دریا که از باد آمد بجوش
چنین گفت با زردپوش سوار
که ای نامور گرد خنجرگزار
بیاری هیتال کین آوری
همی آسمان بر زمین آوری
هم اکنونت آرم بزیر سمند
درآرم چه شنگاوه ات زیربند
بدیدی تو پرخاش شیران روش
که در کین شدستی چنین تندگوش
بود خنده کبک چندان بکوه
که بازی نیاورده بر وی شکوه
بدآنجای بلبل بود نغمه ساز
که شاهین نکرده بکین چنگ باز
بگفت این و بنهاد بر زه کمان
برانگیخت باره چه باد دمان
بدان نامور تیره باران گرفت
چپ و راست گردسواران گرفت
بزد دست آن زردپوش و نهاد
بزه در کمان و درآمد چو باد
دو یل هر دو در زیر جوشن بدند
همی تیر بر ترک و بر تن زدند
نشد تیر بر کبرشان کارگر
کشیدند گرز گران بر کمر
یکی گرز زد زردپوش سوار
به ترک سپهدار یل شهریار
بدزدید سر آن یل نامدار
بشد تیره گردان ز گرد سوار
یکی باره بازین جهانجوی شاه
فرستاد زی پهلوان سپاه
جهانجوی بر اسب تازی نشست
بغرید زی گرز کین برد دست
به تنگ اندرش رفت بفراخت بال
تو گفتی که آمد بکین بهرزال
سپر برد بر سر دوان زردپوش
سپهدار چون ببر برزد خروش
چنین بر سرش گرز کین کوفت گرد
که در دست او شد سیر زود خورد
تکاور از آن ضرب او شد هلاک
فتادند مرد و تکاور به خاک
چو افتاد از جای برخواست زود
بزد دست پیچان سنان در ربود
یکی نیزه بر پهلوی اسپ اوی
چنان زد که اسپ اندر آمد بروی
جهان جوی آمد ز بالا بزیر
خروشان و جوشان بکردار شیر
گرفت آن زمان نامور شهریار
گریبان آن زردپوش سوار
بزد دست آن زردپوش از شگفت
گریبان گرد سپهبد گرفت
دو یل هر دو از کین بجوش آمدند
بکشتی چو شیران زوش آمدند
ز نیرو قد هر دوان خم گرفت
ز بس خوی زمین زیرشان نم گرفت
چنین تا بشد مهر گرم سپهر
شب تیره بنمود بر کوه چهر
بزد دست و برداشتش پهلوان
بزد بر زمین همچو شیر ژیان
ببستش دو دست از قفا همچو سنگ
نهادش بگردن خم پالهنگ
بزد دست و بربودش از سر کلاه
رخی دید یل چون فروزنده ماه
یکی دختری دید چون آفتاب
که گردد نمایان ز زیر نقاب
لبش پسته شور در جان فکند
چنان چون نمکدان نمکدان فکند
بکین ترک چشمش پی شیر داشت
کمان ز ابروان در مژه تیر داشت
جهان جوی را دل برون شد ز دست
سرش از پی عشق او گشت مست
بدو گفت ای حور رضوان سرشت
بکو کآدمی یا که حور بهشت
کزین گونه روئی ندیدم دگر
که در روز ماهست و در شب قمر
بدو گفت آن مه که ای نامدار
کمین بنده ات چاکرت روزگار
بدانگه که مادر مرا نام کرد
مرا نام نامی دلارام کرد
پدر مر مرا گرد جمهور دان
ز بهر وی این فتنه و شور دان
که در بند ارژنگ شاه است و بس
بدان بند کارش تباهست و بس
بدان راندم از شهر مغرب سمند
که شاید رهانم پدر را ز بند
ولیکن ندانستم ای نامدار
که زین (سان) شود مرمرا کارزار
به بند جهانجوی آید سرم
به خاک اندر آید سر و افسرم
کنون چون ترا دیدم ای شهریار
ز مهرت مرا جان بود پر شرار
جهاندار گفتا به خورشید و ماه
به تاج و به تخت و به دیهیم شاه
به سوگند لب را یکی کار بند
بدان تا گشایم ز دستت کمند
برون آرم از بند جمهور را
برون کن ز سر فتنه و شور را
بدان تا بگفتارت آید فروغ
مبادا که گوئی سخن را دروغ
بسوگند لب برگشود آن نگار
به تاج و به تخت و سر شهریار
به تابنده خورشید و رخشنده ماه
به مهر و نگین جهان جوی شاه
که هستم ز جان چاکرت شهریار
و گر بگذرم زین شوم شرمسار
جهان جوی برداشت بند از سرش
نهادش بسر بر دگر افسرش
کنون گفت بر گرد روباز جای
بدانگه که رای آیدت زی من آی
بدان تا نداند کسی کار تو
بود بخت نیکو هوادار تو
دلارام زی لشکر خویش رفت
جهان جوی شد پیش ارژنگ تفت
از آن رزم برگشت هیتال شاه
دورویه فرود آمدند آن سپاه
سپهبد چو نزدیک ارژنگ شد
بگردان غو ناله زنگ شد
بارژنگ گفت آنچه بود از شکفت
چو بشنید ارژنگ چون گل شکفت
چنین میگذشت از شب دیر باز
دلارام آمد بر سرفراز
رهانید شنگاوه را هم ز بند
بیامد به نزدیک شاه بلند
سپهدار فرمود تا در زمان
برفتند گردان و کند آوران
جهانجوی جمهور شه را ز بند
رهاندند از بند چاه سرند
رساندند او را بدرگاه شاه
شهش داد جا پیش خود بربگاه
دو هفته نشستند گردان به می
می و نقل بود و دف و چنگ و نی
دلارام را داد جمهور شاه
به آئین شاهان بدو نیکخواه
فرو داد پشت آن یل نامدار
کزو سنگ بگذشت شد بر زمین
که آمد سواری و اسپی بزین
بیاورد مرد جوان برنشست
بزد بر کمر از سر کینه دست
ز چپ اندر آمد به شنگاوه تنگ
بیازید بازوی بگشاد چنگ
درافکند در یال شنگاوه خام
سرگرد شنگاوه آمد بدام
کشیدش ز بالای باره نشیب
سبک کرد برداشت آن یل رکیب
کشانش برون برد از آن رزمگاه
بگردان سپردش به پیش سپاه
دگر ره به میدان در آمد سوار
بزد نعره کای نامور شهریار
تو را دی بمن وعده جنگ بود
پی کین کمربسته ات تنگ بود
کنون زی من آی و کمر تنگ کن
بر آرای کین رای آهنگ کن
چو بشنید زو این سخن شهریار
برانگیخت باری ز در باگذار
ازین تیز تک آهوی تیز سم
که گردش صبا کرده در پویه گم
سر راه بگرفت بر زردپوش
چه دریا که از باد آمد بجوش
چنین گفت با زردپوش سوار
که ای نامور گرد خنجرگزار
بیاری هیتال کین آوری
همی آسمان بر زمین آوری
هم اکنونت آرم بزیر سمند
درآرم چه شنگاوه ات زیربند
بدیدی تو پرخاش شیران روش
که در کین شدستی چنین تندگوش
بود خنده کبک چندان بکوه
که بازی نیاورده بر وی شکوه
بدآنجای بلبل بود نغمه ساز
که شاهین نکرده بکین چنگ باز
بگفت این و بنهاد بر زه کمان
برانگیخت باره چه باد دمان
بدان نامور تیره باران گرفت
چپ و راست گردسواران گرفت
بزد دست آن زردپوش و نهاد
بزه در کمان و درآمد چو باد
دو یل هر دو در زیر جوشن بدند
همی تیر بر ترک و بر تن زدند
نشد تیر بر کبرشان کارگر
کشیدند گرز گران بر کمر
یکی گرز زد زردپوش سوار
به ترک سپهدار یل شهریار
بدزدید سر آن یل نامدار
بشد تیره گردان ز گرد سوار
یکی باره بازین جهانجوی شاه
فرستاد زی پهلوان سپاه
جهانجوی بر اسب تازی نشست
بغرید زی گرز کین برد دست
به تنگ اندرش رفت بفراخت بال
تو گفتی که آمد بکین بهرزال
سپر برد بر سر دوان زردپوش
سپهدار چون ببر برزد خروش
چنین بر سرش گرز کین کوفت گرد
که در دست او شد سیر زود خورد
تکاور از آن ضرب او شد هلاک
فتادند مرد و تکاور به خاک
چو افتاد از جای برخواست زود
بزد دست پیچان سنان در ربود
یکی نیزه بر پهلوی اسپ اوی
چنان زد که اسپ اندر آمد بروی
جهان جوی آمد ز بالا بزیر
خروشان و جوشان بکردار شیر
گرفت آن زمان نامور شهریار
گریبان آن زردپوش سوار
بزد دست آن زردپوش از شگفت
گریبان گرد سپهبد گرفت
دو یل هر دو از کین بجوش آمدند
بکشتی چو شیران زوش آمدند
ز نیرو قد هر دوان خم گرفت
ز بس خوی زمین زیرشان نم گرفت
چنین تا بشد مهر گرم سپهر
شب تیره بنمود بر کوه چهر
بزد دست و برداشتش پهلوان
بزد بر زمین همچو شیر ژیان
ببستش دو دست از قفا همچو سنگ
نهادش بگردن خم پالهنگ
بزد دست و بربودش از سر کلاه
رخی دید یل چون فروزنده ماه
یکی دختری دید چون آفتاب
که گردد نمایان ز زیر نقاب
لبش پسته شور در جان فکند
چنان چون نمکدان نمکدان فکند
بکین ترک چشمش پی شیر داشت
کمان ز ابروان در مژه تیر داشت
جهان جوی را دل برون شد ز دست
سرش از پی عشق او گشت مست
بدو گفت ای حور رضوان سرشت
بکو کآدمی یا که حور بهشت
کزین گونه روئی ندیدم دگر
که در روز ماهست و در شب قمر
بدو گفت آن مه که ای نامدار
کمین بنده ات چاکرت روزگار
بدانگه که مادر مرا نام کرد
مرا نام نامی دلارام کرد
پدر مر مرا گرد جمهور دان
ز بهر وی این فتنه و شور دان
که در بند ارژنگ شاه است و بس
بدان بند کارش تباهست و بس
بدان راندم از شهر مغرب سمند
که شاید رهانم پدر را ز بند
ولیکن ندانستم ای نامدار
که زین (سان) شود مرمرا کارزار
به بند جهانجوی آید سرم
به خاک اندر آید سر و افسرم
کنون چون ترا دیدم ای شهریار
ز مهرت مرا جان بود پر شرار
جهاندار گفتا به خورشید و ماه
به تاج و به تخت و به دیهیم شاه
به سوگند لب را یکی کار بند
بدان تا گشایم ز دستت کمند
برون آرم از بند جمهور را
برون کن ز سر فتنه و شور را
بدان تا بگفتارت آید فروغ
مبادا که گوئی سخن را دروغ
بسوگند لب برگشود آن نگار
به تاج و به تخت و سر شهریار
به تابنده خورشید و رخشنده ماه
به مهر و نگین جهان جوی شاه
که هستم ز جان چاکرت شهریار
و گر بگذرم زین شوم شرمسار
جهان جوی برداشت بند از سرش
نهادش بسر بر دگر افسرش
کنون گفت بر گرد روباز جای
بدانگه که رای آیدت زی من آی
بدان تا نداند کسی کار تو
بود بخت نیکو هوادار تو
دلارام زی لشکر خویش رفت
جهان جوی شد پیش ارژنگ تفت
از آن رزم برگشت هیتال شاه
دورویه فرود آمدند آن سپاه
سپهبد چو نزدیک ارژنگ شد
بگردان غو ناله زنگ شد
بارژنگ گفت آنچه بود از شکفت
چو بشنید ارژنگ چون گل شکفت
چنین میگذشت از شب دیر باز
دلارام آمد بر سرفراز
رهانید شنگاوه را هم ز بند
بیامد به نزدیک شاه بلند
سپهدار فرمود تا در زمان
برفتند گردان و کند آوران
جهانجوی جمهور شه را ز بند
رهاندند از بند چاه سرند
رساندند او را بدرگاه شاه
شهش داد جا پیش خود بربگاه
دو هفته نشستند گردان به می
می و نقل بود و دف و چنگ و نی
دلارام را داد جمهور شاه
به آئین شاهان بدو نیکخواه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۷ - داستان آمدن ارژنگ شاه به دروازه شهر سراندیب گوید
سپهدار برداشت ز آن ماه کام
درانداخت در حام یاقوت خام
وزآن روی هیتال چون این شنید
بسوی سراندیب لشکر کشید
گریزان بشد با سپه سوی شهر
برآن نوش گردید بر دهر زهر
دلیران مغرب چو آگه شدند
برفتند سوی سپاه سرند
به نزدیک جمهور شاه آمدند
بر شاه خود آن سپاه آمدند
سه هفته همی بود عیش و طرب
چو صبح و چو شام و چه روز و چو شب
سر هفته فرمود ارژنگ شاه
بسوی سراندیب آمد ز راه
به بستند بر کوهه پیل کوس
ز گرد سپه شد زمین آبنوس
بسوی سراندیب آمد ز راه
ز ماهی همی جوش شد سوی ماه
بکرد سراندیب خرگه زدند
درفش از بر خرگه مه زدند
چو هیتال آگه شد از آن سپاه
کآمد دگر باره ارژنگ شاه
در شهر بربست و شد رزمساز
دهن اژدهای اجل کرد باز
برآمد بگیر و ببند از دو روی
جهان شد دگر ره پر از گفتگوی
ز لشکر طلایه برون تاختند
درآن دشت آتش برافروختند
وزین روی بر برجهای حصار
فروزان همی مشعل زرنگار
جهان روشن از شمع و فانوس بود
همی گوش گردون کر از کوس بود
کر از خواب درآن تیره شب
شب تیره و بانگ کوس و صلب
و زین رو بگردان سپرده سرای
نشستند و برخواست آواز نای
دگر روز چون کوزه لاجورد
بجوش آمد از آتش سرخ و زرد
ز برج فلک زد زبانه شرار
شد آئینه چرخ پاک از غبار
بجوش آمد آن لشکر بیشمر
کشیدند صف جمله در پیش در
چو بشنید هیتال آمد دلیر
بدآن باره شهر بر شد چو شیر
ز پیش سپه تا به قلب سپاه
دو رویه سپردار آهن کلاه
سپهدار آمد به پیش حصار
ز بس ناوک انداز خنجرگزار
دلیران هندی ز بالا و زیر
به هم برگشادند بازو به تیر
خروش دلیران و آوای زنگ
گذشت از بر طارم نیل رنگ
هر آن تیر کامد ز بالا بزیر
شدی بر دل هندیان جایگیر
ور از زیر رفتی به بالا خدنگ
نشانش نبودی به جز خشت و سنگ
همی سنگ از افراز همچون تگرگ
سر مردمی کوفت در زیر سنگ
خروش دلیران بعیوق شد
همی گوش گردان کر از بوق شد
هر آن کو بدر کارزار آورد
ابر خویشتن کار زار آورد
بسی لشکر از هندیان کشته شد
که دامان قلعه پر از پشته شد
کشیدند فیلان به پیش حصار
که شهباز ایشان بدو کوهسار
به دندان نمودند پیلان ستیز
جهان شد پر از آتش رستخیز
فکندند آتش چو باد خزان
بیفتاد در خرمن جانشان
همه نفط و نی در هم آمیختند
برافروختند و فرو ریختند
چو بر پیل آتش ز بر درگرفت
بپیچید و ره سوی لشکر گرفت
ز بس خشم آتش ستیزنده پیل
به لشکر(گه) افتاد چون رود نیل
همی کردی از لشکر خود تباه
شد از گرد آن روی گیتی سیاه
گسستند پیلان که بودند بند
فتادند در خیل شاه سرند
زبالا همی کوفت هیتال کوس
زمین تیره بود و سپهر آبنوس
بسی کشته شد از سپاه سرند
بدان تا کشیدندشان زیربند
چو خورشید سر بر زد از چاه غرب
یلان آختند دست از کار حرب
بخرگاه خود شاه ارژنگ شد
برو خون دل چنگ از چنگ شد
درانداخت در حام یاقوت خام
وزآن روی هیتال چون این شنید
بسوی سراندیب لشکر کشید
گریزان بشد با سپه سوی شهر
برآن نوش گردید بر دهر زهر
دلیران مغرب چو آگه شدند
برفتند سوی سپاه سرند
به نزدیک جمهور شاه آمدند
بر شاه خود آن سپاه آمدند
سه هفته همی بود عیش و طرب
چو صبح و چو شام و چه روز و چو شب
سر هفته فرمود ارژنگ شاه
بسوی سراندیب آمد ز راه
به بستند بر کوهه پیل کوس
ز گرد سپه شد زمین آبنوس
بسوی سراندیب آمد ز راه
ز ماهی همی جوش شد سوی ماه
بکرد سراندیب خرگه زدند
درفش از بر خرگه مه زدند
چو هیتال آگه شد از آن سپاه
کآمد دگر باره ارژنگ شاه
در شهر بربست و شد رزمساز
دهن اژدهای اجل کرد باز
برآمد بگیر و ببند از دو روی
جهان شد دگر ره پر از گفتگوی
ز لشکر طلایه برون تاختند
درآن دشت آتش برافروختند
وزین روی بر برجهای حصار
فروزان همی مشعل زرنگار
جهان روشن از شمع و فانوس بود
همی گوش گردون کر از کوس بود
کر از خواب درآن تیره شب
شب تیره و بانگ کوس و صلب
و زین رو بگردان سپرده سرای
نشستند و برخواست آواز نای
دگر روز چون کوزه لاجورد
بجوش آمد از آتش سرخ و زرد
ز برج فلک زد زبانه شرار
شد آئینه چرخ پاک از غبار
بجوش آمد آن لشکر بیشمر
کشیدند صف جمله در پیش در
چو بشنید هیتال آمد دلیر
بدآن باره شهر بر شد چو شیر
ز پیش سپه تا به قلب سپاه
دو رویه سپردار آهن کلاه
سپهدار آمد به پیش حصار
ز بس ناوک انداز خنجرگزار
دلیران هندی ز بالا و زیر
به هم برگشادند بازو به تیر
خروش دلیران و آوای زنگ
گذشت از بر طارم نیل رنگ
هر آن تیر کامد ز بالا بزیر
شدی بر دل هندیان جایگیر
ور از زیر رفتی به بالا خدنگ
نشانش نبودی به جز خشت و سنگ
همی سنگ از افراز همچون تگرگ
سر مردمی کوفت در زیر سنگ
خروش دلیران بعیوق شد
همی گوش گردان کر از بوق شد
هر آن کو بدر کارزار آورد
ابر خویشتن کار زار آورد
بسی لشکر از هندیان کشته شد
که دامان قلعه پر از پشته شد
کشیدند فیلان به پیش حصار
که شهباز ایشان بدو کوهسار
به دندان نمودند پیلان ستیز
جهان شد پر از آتش رستخیز
فکندند آتش چو باد خزان
بیفتاد در خرمن جانشان
همه نفط و نی در هم آمیختند
برافروختند و فرو ریختند
چو بر پیل آتش ز بر درگرفت
بپیچید و ره سوی لشکر گرفت
ز بس خشم آتش ستیزنده پیل
به لشکر(گه) افتاد چون رود نیل
همی کردی از لشکر خود تباه
شد از گرد آن روی گیتی سیاه
گسستند پیلان که بودند بند
فتادند در خیل شاه سرند
زبالا همی کوفت هیتال کوس
زمین تیره بود و سپهر آبنوس
بسی کشته شد از سپاه سرند
بدان تا کشیدندشان زیربند
چو خورشید سر بر زد از چاه غرب
یلان آختند دست از کار حرب
بخرگاه خود شاه ارژنگ شد
برو خون دل چنگ از چنگ شد
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۸ - قسمت کردن شهریار دروازه ها به نامداران کوید
چو آمد به نزدیکی گاه شاه
بدو گفت مر پهلوان سپاه
که فردا چو خورشید از چاه غرق
برآید برآیم زجا همچو برق
ز بالا نیایم از کین شیب من
کنون تا نگیرم سراندیب من
چو بر باره پا دارم از کین نبرد
بدارم ازاین باره برخاک کرد
بکو پال دروازه ها بشکنم
در و بندش از سر بزیر افکنم
به تاراج در شهر رو آورم
ز شمشیر بر دشت جو آوردم
بگیرم سر تخت هیتال من
نهم غل صد منش بر یال من
بیارمش بسته به نزدیک شاه
اگر بخشدم داور هور و ماه
بفرمود ارژنگ کای نامدار
کنون بخش کن با دلیران حصار
که هرکس (کند) رزم بر جای خویش
چو بنهند فردا به کین پای خویش
نخستین ز زنگی سپاهی هزار
طلب کرد بر نامور شهریار
برادر یکی بود نسناس را
که کندی به نیروی سنگ آس را
ورا نام الماس زنگی بدی
که در کینه چون شیر جنگی بدی
سه دروازه شهر گفتا تراست
چو فردا در آید خور از کوه راست
زمین بوسه داد و بشد نامدار
سه دروازه را کرد ره استوار
وز آن پس طلب کرد شنگاوه را
بدو گفت کایمرد فرمانروا
سه دروازه شهر هم زآن تست
فلک زین سپس زیر فرمان تست
بشد با دلیران سه ره ده هزار
شب تیره بگرفت راه حصار
به جمهور شه گفت بس آن دلیر
تو را شد سه دروازه در دار و گیر
بشد گرد جمهور یل با سپاه
سه دروازه را بست سرهای راه
شنیدم که ده داشت دروازه شهر
چنین بخش کرد آن دلاور به قهر
از آن ده یکی و یکی رزمساز
گزید آن دلاور یل سرفراز
وز آن رو به هیتال آمد بجای
شب تیره و بانگ هندی درای
سه دروازه دیگر آن نامدار
بگردی سپردش در آن گیر و دار
سه دروازه شهر با ده هزار
ز گردان جنگی و خنجرگزار
سپرد آن زمان شاه با باجگیر
سه دیگر سپردش به یل اردشیر
مرآن در کشد باز زودت سپاه
نگهدار او شد جهانجوی شاه
بدین گونه آرایش جنگ شد
چنین تازگردان شب آهنگ شد
بدو گفت مر پهلوان سپاه
که فردا چو خورشید از چاه غرق
برآید برآیم زجا همچو برق
ز بالا نیایم از کین شیب من
کنون تا نگیرم سراندیب من
چو بر باره پا دارم از کین نبرد
بدارم ازاین باره برخاک کرد
بکو پال دروازه ها بشکنم
در و بندش از سر بزیر افکنم
به تاراج در شهر رو آورم
ز شمشیر بر دشت جو آوردم
بگیرم سر تخت هیتال من
نهم غل صد منش بر یال من
بیارمش بسته به نزدیک شاه
اگر بخشدم داور هور و ماه
بفرمود ارژنگ کای نامدار
کنون بخش کن با دلیران حصار
که هرکس (کند) رزم بر جای خویش
چو بنهند فردا به کین پای خویش
نخستین ز زنگی سپاهی هزار
طلب کرد بر نامور شهریار
برادر یکی بود نسناس را
که کندی به نیروی سنگ آس را
ورا نام الماس زنگی بدی
که در کینه چون شیر جنگی بدی
سه دروازه شهر گفتا تراست
چو فردا در آید خور از کوه راست
زمین بوسه داد و بشد نامدار
سه دروازه را کرد ره استوار
وز آن پس طلب کرد شنگاوه را
بدو گفت کایمرد فرمانروا
سه دروازه شهر هم زآن تست
فلک زین سپس زیر فرمان تست
بشد با دلیران سه ره ده هزار
شب تیره بگرفت راه حصار
به جمهور شه گفت بس آن دلیر
تو را شد سه دروازه در دار و گیر
بشد گرد جمهور یل با سپاه
سه دروازه را بست سرهای راه
شنیدم که ده داشت دروازه شهر
چنین بخش کرد آن دلاور به قهر
از آن ده یکی و یکی رزمساز
گزید آن دلاور یل سرفراز
وز آن رو به هیتال آمد بجای
شب تیره و بانگ هندی درای
سه دروازه دیگر آن نامدار
بگردی سپردش در آن گیر و دار
سه دروازه شهر با ده هزار
ز گردان جنگی و خنجرگزار
سپرد آن زمان شاه با باجگیر
سه دیگر سپردش به یل اردشیر
مرآن در کشد باز زودت سپاه
نگهدار او شد جهانجوی شاه
بدین گونه آرایش جنگ شد
چنین تازگردان شب آهنگ شد
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۴۹ - رفتن شهریار به پای قلعه سراندیب گوید
چو آمد به برج فلک آفتاب
سرهندی شب درآمد ز خواب
رمید از سر سروران خواب شد
چو از آتش روز شد آب شد
ز پائین کشیدند برباره شک
ز بالا رساندند برباره تنگ
بهر در دلیری برآراست جنگ
بکین شیر گشتند همچون پلنگ
به دروازه ها بسته بودند پیش
دلیران رزمی از اندازه بیش
چنان از سراندیب برخاست جوش
که در دم بکردند مردم خروش
دد و دام از آن جوش بگریختند
از آن دشت در کوه آویختند
برافروخت از آتش کین سپهر
در او سوخت مانند پروانه مهر
ز بالا چنان جنگ پیوسته شد
که گاو زمین را جگر خسته شد
چنان سنگ از افراز آمد به زیر
که بارد زمین را هوا زمهریر
ز بر خشت و ژوبین بد و تیر و سنگ
ز پائین سر و سینه و پشت و چنگ
ز بالا بدی خشت و سنگ و سفال
بزیر سپر سینه و پشت و یال
روان خون به خندق چو سیلاب شد
دل شیر گردان ز بیم آب شد
بگشتند گردان هندی ز چنگ
بدیشان به بندیم از خشت و سنگ
جهانجو سپهدار چون پیل مست
بغرید و آمد عمودش بدست
به نزدیک کنده چو غرنده شیر
و یا همچو رعدیکه غرد دلیر
فرود آمد از باره راهوار
نظر کرد بر باره اختصار
ز ره دامنش بر میان زد چو شیر
از آن ژرف خندق بجست او دلیر
به نزدیک در شد بر آورد گرز
که بنماید از کین یکی یال و برز
ز بالا چو هیتال دید آن گریز
بدل گفت کامد کنون رستخیز
چو دید آن چنان فتنه و شور جنگ
زدش او بسر بر سرافراز سنگ
بهر چند سنگی که آمد بزیر
نپیچید رخ پهلوان دلیر
همی دید از دور ارژنگ شاه
دمادم ز سر برگرفتی کلاه
زبان برستایش بیاراستی
نشستی و ازجای برخاستی
چنان تا به نزدیک دروازه کرد
برفت و بگرز گران دست برد
در و بند و زنجیر درهم شکست
سرباره از بر درآورد پست
بفرمود شه تا یلان دلیر
خروش آورند و زنندش به تیر
به یک باره جوشان شدند آن سپاه
خروش دلیران برآمد به ماه
نهادند رخ سوی آن پیلتن
برآمد خروشیدن مرد و زن
سپر داشت بر سر سپهدار شیر
نه پیچید و برجای بودی دلیر
سرهندی شب درآمد ز خواب
رمید از سر سروران خواب شد
چو از آتش روز شد آب شد
ز پائین کشیدند برباره شک
ز بالا رساندند برباره تنگ
بهر در دلیری برآراست جنگ
بکین شیر گشتند همچون پلنگ
به دروازه ها بسته بودند پیش
دلیران رزمی از اندازه بیش
چنان از سراندیب برخاست جوش
که در دم بکردند مردم خروش
دد و دام از آن جوش بگریختند
از آن دشت در کوه آویختند
برافروخت از آتش کین سپهر
در او سوخت مانند پروانه مهر
ز بالا چنان جنگ پیوسته شد
که گاو زمین را جگر خسته شد
چنان سنگ از افراز آمد به زیر
که بارد زمین را هوا زمهریر
ز بر خشت و ژوبین بد و تیر و سنگ
ز پائین سر و سینه و پشت و چنگ
ز بالا بدی خشت و سنگ و سفال
بزیر سپر سینه و پشت و یال
روان خون به خندق چو سیلاب شد
دل شیر گردان ز بیم آب شد
بگشتند گردان هندی ز چنگ
بدیشان به بندیم از خشت و سنگ
جهانجو سپهدار چون پیل مست
بغرید و آمد عمودش بدست
به نزدیک کنده چو غرنده شیر
و یا همچو رعدیکه غرد دلیر
فرود آمد از باره راهوار
نظر کرد بر باره اختصار
ز ره دامنش بر میان زد چو شیر
از آن ژرف خندق بجست او دلیر
به نزدیک در شد بر آورد گرز
که بنماید از کین یکی یال و برز
ز بالا چو هیتال دید آن گریز
بدل گفت کامد کنون رستخیز
چو دید آن چنان فتنه و شور جنگ
زدش او بسر بر سرافراز سنگ
بهر چند سنگی که آمد بزیر
نپیچید رخ پهلوان دلیر
همی دید از دور ارژنگ شاه
دمادم ز سر برگرفتی کلاه
زبان برستایش بیاراستی
نشستی و ازجای برخاستی
چنان تا به نزدیک دروازه کرد
برفت و بگرز گران دست برد
در و بند و زنجیر درهم شکست
سرباره از بر درآورد پست
بفرمود شه تا یلان دلیر
خروش آورند و زنندش به تیر
به یک باره جوشان شدند آن سپاه
خروش دلیران برآمد به ماه
نهادند رخ سوی آن پیلتن
برآمد خروشیدن مرد و زن
سپر داشت بر سر سپهدار شیر
نه پیچید و برجای بودی دلیر
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۵۰ - پیدا شدن نقابدار سرخ پوش و جنگ او با شهریار
که ناگاه از دشت گردی بخاست
که برشد سرگرد بر چرخ راست
سپاهی برون آمد از گرد یار
سراسر در آهن نهان شد شرار
چنان اندر آهن بدی مرد غرق
زسرتا به پا و ز پا تا به فرق
تو گفتی مگر مرد از آهن است
نه در سر یلان را بکین در خور است
چو آمد مرآن لشکر از گرد راه
دلیری برون آمد از آن سپاه
ز سر تا به پا سرخ پوش آن دلیر
چو مه کو شود در شفق جایگیر
برخ بر یکی پرده نیلوفری
سپاهی چو شیر اندر آن داوری
بدست آندرش نیزه ای بود راست
تو گفتی که در دشت شیر اژدهاست
به نزدیک ارژنگ شد رزمساز
چو دید آن چنان گرد گردن فراز
از آن جنگ دروازه پیچید روی
بدان نامور گشت پیکارجوی
چو دیدند هیتالیان آن ستیز
که پیدا شد از دشت یک رستخیز
به ژوبین و شمشیر بردند دست
به ارژنگیان اندر آمد شکست
به پیکار آن قلعه دست آختند
دلیران سر از پای نشناختند
ز بالا همه شهر نظاره گر
وزین روی این شیر پرخواشخور
بد آن سرخ پوش اندر آمد دلیر
بزد بانک کای مرد گرد دلیر
چو نامی و این کینه با شاه چیست
بکو تا نژادت به گیتی به کیست
بدو گفت آن سرخ پوش سوار
که با نام گردان ترا چیست کار
بگفت این و برداشت پیچان سنان
درآمد بر او همچو شیر ژیان
سنان در ربود آن جهانجوی هم
درآمد بر او همچو شیر دژم
به نیزه گسستند بند زره
کشود این سرند و آن زد گره
زره حلقه حلقه فرو ریختند
دو شیر ژیان درهم آویختند
سنان درکف هردو شد ریزه ریز
چنان آن دو شیر ژیان در ستیز
خروشان و جوشان چه شیرآن زوش
نهادند گرز گران را بدوش
چنان گرم شد رزم گرز گران
که شد گرم بازار آهنگران
سرو ترک هر دو شد از گرد پست
فکندند گرز گران را بدست
کمربند یکدیگران را به چنگ
گرفتند آن هر دو فیروز جنگ
به کشتی گرفتن چه شیر دژم
برآویختند آن دو پر دل بهم
کمر بند هر دو ز نیزه گسیخت
زره از تن هر دو بر خاک ریخت
رخ هر دوان پر خوی و خاک شد
برو سینه از ناخنان چاک شد
چنین تا خور آزین بخاور کشید
شب تیره از کوه چادر کشید
سپهدار را گفت آن سرخ پوش
که ای نامور شیر با تاو و توش
شب آمد برو سوی پرده سرای
نشین شاد با نای و پرده سرای
که برشد سرگرد بر چرخ راست
سپاهی برون آمد از گرد یار
سراسر در آهن نهان شد شرار
چنان اندر آهن بدی مرد غرق
زسرتا به پا و ز پا تا به فرق
تو گفتی مگر مرد از آهن است
نه در سر یلان را بکین در خور است
چو آمد مرآن لشکر از گرد راه
دلیری برون آمد از آن سپاه
ز سر تا به پا سرخ پوش آن دلیر
چو مه کو شود در شفق جایگیر
برخ بر یکی پرده نیلوفری
سپاهی چو شیر اندر آن داوری
بدست آندرش نیزه ای بود راست
تو گفتی که در دشت شیر اژدهاست
به نزدیک ارژنگ شد رزمساز
چو دید آن چنان گرد گردن فراز
از آن جنگ دروازه پیچید روی
بدان نامور گشت پیکارجوی
چو دیدند هیتالیان آن ستیز
که پیدا شد از دشت یک رستخیز
به ژوبین و شمشیر بردند دست
به ارژنگیان اندر آمد شکست
به پیکار آن قلعه دست آختند
دلیران سر از پای نشناختند
ز بالا همه شهر نظاره گر
وزین روی این شیر پرخواشخور
بد آن سرخ پوش اندر آمد دلیر
بزد بانک کای مرد گرد دلیر
چو نامی و این کینه با شاه چیست
بکو تا نژادت به گیتی به کیست
بدو گفت آن سرخ پوش سوار
که با نام گردان ترا چیست کار
بگفت این و برداشت پیچان سنان
درآمد بر او همچو شیر ژیان
سنان در ربود آن جهانجوی هم
درآمد بر او همچو شیر دژم
به نیزه گسستند بند زره
کشود این سرند و آن زد گره
زره حلقه حلقه فرو ریختند
دو شیر ژیان درهم آویختند
سنان درکف هردو شد ریزه ریز
چنان آن دو شیر ژیان در ستیز
خروشان و جوشان چه شیرآن زوش
نهادند گرز گران را بدوش
چنان گرم شد رزم گرز گران
که شد گرم بازار آهنگران
سرو ترک هر دو شد از گرد پست
فکندند گرز گران را بدست
کمربند یکدیگران را به چنگ
گرفتند آن هر دو فیروز جنگ
به کشتی گرفتن چه شیر دژم
برآویختند آن دو پر دل بهم
کمر بند هر دو ز نیزه گسیخت
زره از تن هر دو بر خاک ریخت
رخ هر دوان پر خوی و خاک شد
برو سینه از ناخنان چاک شد
چنین تا خور آزین بخاور کشید
شب تیره از کوه چادر کشید
سپهدار را گفت آن سرخ پوش
که ای نامور شیر با تاو و توش
شب آمد برو سوی پرده سرای
نشین شاد با نای و پرده سرای
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۵۱ - بازگشتن نقابدار سرخ پوش و شهریار از یکدیگر گوید
چو خورشید تابان برآرد درفش
برآریم تابان درفش بنفش
بگردیم باهم در آوردگاه
برآریم گرد از زمین تا به ماه
چنین داد پاسخ بدو شهریار
که مانا شدی سست در کارزار
برو تا بر آید ز کوه آفتاب
که شب باشد از بهر آرام و خواب
چو از یل شنید این سخن سرخ پوش
خروشید و شد از برش شیر زوش
سپهدار آمد به نزدیک شاه
فرود آرمیدند یکسر سپاه
وزین (سو) بیاراست هیتال شهر
همی نوش می جست می دید زهر
وزین رو سپهبد به ارژنگ گفت
کزین سرخ پوشم کنون در شکفت
ندیدم به نیروی او هیچ مرد
برآرد درآورد از شیر گرد
ندانم سرانجام این جنگ چیست
ندانم کاین مرد بیگانه کیست
که زین گونه آهنگ او تیز کرد
نخستین بدین لشکرانگیز کرد
بدو گفت ارژنگ کای نامدار
بدانم سرانجام این کارزار
بترسم که جز این سرانجام من
دگرگون شود گم شود نام من
سپهبد بدو گفت انده مدار
که با ماست توفیق پروردگار
چو یاریم بخشد خداوند ماه
جهان را کنم روشن از بخت شاه
سراندیب را تخت گاهت کنم
همه هندیان در پناهت کنم
بگفت این پیش دلارام شد
دمی شادمان باده جام شد
شد از باده سرمست شیر ژیان
دلارام را گفت کای مهربان
بیا تا زمانی بجوشیم شاد
دلارام گفتا که ای پاکزاد
شب تیره ناید مرا هیچ خواب
که ترسم شود کرده از خواب خواب
یکی دشمنی دارم اندر قفا
ستمکاره و ریمن و پر جفا
بود مرو را نام مضراب دیو
همه شهر مغرب بود پز غریو
به من مهربان است آن اهرمن
کنون آمد است او به دنبال من
بترسم که مضراب وارونه کار
کند دورم از نامور شهریار
کنون شد بدو پنج ماه ای دلیر
که بادات خورشید روشن ضمیر
ز بیم ستمکاره مضراب من
نکردم شب تیره خود خواب من
شب تیره صدبار کردم کمین
که برباید آن دیو از جای هین
به شمشیر برنده بردم چو دست
سراسیمه پتیاره از من بجست
چسان چشم سازم من از خوابگرم
که دارم من از دیو مضراب کرم
کسی را که دشمن توانا بود
کند خواب مانا که دانا بود
چه دشمن ز من باشدت خواب یاد
مکن گر کنی میدهی سر به باد
سپهبد بدو گفت مندیش هیچ
ز دیوان ما خواب را خود بسیج
که از تن برد خواب اندوه و درد
ز بس خواب آرد رخ سرخ زرد
کند چون در شب تیره فام
بود روز خرم تر از آفتاب
وز آن روی نرگس به باغ
که سوزد ز بیداری شب دماغ
تو بنشین به آرام و خوش خواب کن
تهی دل هم از بیم مضراب کن
چو یارایش آید بخرگاه من
که دزد در ز خرگاه من ماه من
بگفت این بگرفت دستش بدست
سر هر دو از باده باده مست؟
بخوابید در پیش یل خوب چهر
تو گفتی که شد ماه مهمان مهر
برآریم تابان درفش بنفش
بگردیم باهم در آوردگاه
برآریم گرد از زمین تا به ماه
چنین داد پاسخ بدو شهریار
که مانا شدی سست در کارزار
برو تا بر آید ز کوه آفتاب
که شب باشد از بهر آرام و خواب
چو از یل شنید این سخن سرخ پوش
خروشید و شد از برش شیر زوش
سپهدار آمد به نزدیک شاه
فرود آرمیدند یکسر سپاه
وزین (سو) بیاراست هیتال شهر
همی نوش می جست می دید زهر
وزین رو سپهبد به ارژنگ گفت
کزین سرخ پوشم کنون در شکفت
ندیدم به نیروی او هیچ مرد
برآرد درآورد از شیر گرد
ندانم سرانجام این جنگ چیست
ندانم کاین مرد بیگانه کیست
که زین گونه آهنگ او تیز کرد
نخستین بدین لشکرانگیز کرد
بدو گفت ارژنگ کای نامدار
بدانم سرانجام این کارزار
بترسم که جز این سرانجام من
دگرگون شود گم شود نام من
سپهبد بدو گفت انده مدار
که با ماست توفیق پروردگار
چو یاریم بخشد خداوند ماه
جهان را کنم روشن از بخت شاه
سراندیب را تخت گاهت کنم
همه هندیان در پناهت کنم
بگفت این پیش دلارام شد
دمی شادمان باده جام شد
شد از باده سرمست شیر ژیان
دلارام را گفت کای مهربان
بیا تا زمانی بجوشیم شاد
دلارام گفتا که ای پاکزاد
شب تیره ناید مرا هیچ خواب
که ترسم شود کرده از خواب خواب
یکی دشمنی دارم اندر قفا
ستمکاره و ریمن و پر جفا
بود مرو را نام مضراب دیو
همه شهر مغرب بود پز غریو
به من مهربان است آن اهرمن
کنون آمد است او به دنبال من
بترسم که مضراب وارونه کار
کند دورم از نامور شهریار
کنون شد بدو پنج ماه ای دلیر
که بادات خورشید روشن ضمیر
ز بیم ستمکاره مضراب من
نکردم شب تیره خود خواب من
شب تیره صدبار کردم کمین
که برباید آن دیو از جای هین
به شمشیر برنده بردم چو دست
سراسیمه پتیاره از من بجست
چسان چشم سازم من از خوابگرم
که دارم من از دیو مضراب کرم
کسی را که دشمن توانا بود
کند خواب مانا که دانا بود
چه دشمن ز من باشدت خواب یاد
مکن گر کنی میدهی سر به باد
سپهبد بدو گفت مندیش هیچ
ز دیوان ما خواب را خود بسیج
که از تن برد خواب اندوه و درد
ز بس خواب آرد رخ سرخ زرد
کند چون در شب تیره فام
بود روز خرم تر از آفتاب
وز آن روی نرگس به باغ
که سوزد ز بیداری شب دماغ
تو بنشین به آرام و خوش خواب کن
تهی دل هم از بیم مضراب کن
چو یارایش آید بخرگاه من
که دزد در ز خرگاه من ماه من
بگفت این بگرفت دستش بدست
سر هر دو از باده باده مست؟
بخوابید در پیش یل خوب چهر
تو گفتی که شد ماه مهمان مهر
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۵۲ - آمدن مضراب دیو به خیمه شهریار و بردن دلارام گوید
شب تیره ای بود مانند قیر
نتابنده ماه و نه تابنده شیر
فلک بسته گویا در صبحگاه
گشاده در دوزخ و دود آه
ز ماهی سیه تا به مه بد جهان
سر پاسبانان به خواب گران
که ناگاه مضراب وارونه کار
بیامد بر خیمه شهریار
پری را مر آن دیو بد در کمین
کمین برگشود و ربود از زمین
مهی نو که گفتی که اکنون ربود
و یا دیو مهر سلیمان ربود
یکی تندی بادی برآمد نژند
خرامنده سروی ز بستان بکند
عقابی برون تاخت با صد شکوه
خرامان تذروی ببرد از گروه
ز چنگال بلبل گلی بود زاغ
و یا کشت بادی فروزان چراغ
یکی نعره زد ماه تابنده چهر
که بربود دیو آن مهت از سپهر
چو خواب گران است ای گرد نیو
بهوش آ که بردم ستمکاره دیو
چو بشنید آواز دختر دلیر
سر از خواب برداشت آن نره شیر
ندید آن دلاور دلارام را
نگار سمن بود خود کام را
شب تیره و ماه پیدا نبود
برآمد ز جان سرافراز دود
همی بود با ناله آن کامیاب
چنین تا برآمد ز کوه آفتاب
بخواند آن زمان گرد جمهور را
بگفتا که ای کرد فرمانروا
دلارام را برد مضراب ریو
بمن گوی اکنون یکی جای دیو
بدان تا بسویش برانم سمند
سر دیو وارونه آرم به بند
دلارام را نیز آرم بدست
ببرم سر دیو واژون پرست
چو جمهور بشنید آهی کشید
بلرزید و رخ کرد چون شنبلید
سپهدار را گفت بگذر ازین
مکن رای آهنگ دیو چنین
که آن دیو واژونه نابکار
نتابد رخ از لشکر صد هزار
گه کین چو زی سنگ چنگ آورد
سر پیل نو زیر سنگ آورد
بود این پسر زاده اهرمن
ورا هست در کوهساران مکن
دو دیگر کزین جای تا جای اوی
بسی هست راه ای جهان جنگجوی
به مغرب ورا جای در کوهسار
بود ای دلاور یل کامکار
یکی قلعه در کوه دارد بلند
بود اندر آن قلعه دیو نژند
سپهبد چو بشنید شد خشمناک
بگفتا بدارنده آب و خاک
که زین برنگردم ز پشت سمند
بدان تا نیارم سرش زیر بند
کنون ترک جام و می و خواب کن
بسیج ره رزم مضراب کن
کنون راه بنماد شو راهبر
مرا بر سر دیو بدخواه بر
بدو گفت جمهور کای نامدار
دو راهست اید(ر) مغرب دیار
یکی از ره ژرف دریا بود
یکی دیگر از سوی صحرا بود
ز دریا توان بر بریدن دو ماه
به شش ماه صحرای راه هست راه
بدین راه رو کانت نیکوتر است
ازین دو کدامت ببین در خور است
بگفتا که دور است از این هر دو راه
شکیبا نباشد دلم بر دو ماه
که این جای ارژنگ تنها بود
دو دشمن بدینسان توانا بود
نشانی که از راه نزدیک هست
مرا روشن این روز تاریک هست
بدو گفت جمهور کای پاکزاد
یکی راه نزدیک دارم بیاد
ولیکن مر آن راه دارد خطر
ز عفریت و از شیر و غولان نر
همه پشته پر مار و پر جاودان
همه جای دیوان بد کاردان
توان رفت زین راه هر شب و روز
ایا نامور گرد گیتی فروز
همه بیشه یکسر پر از گرگ و پیل
ز هر بیشه تا بیشه ای بیست میل
چنین است نه بیشه در پیش راه
که گفتم ابا پهلوان سپاه
سپهدار گفتا بسیج سفر
بکن با دو صد مرد پرخاشخور
که در راه هر یک چو شیر نوند
نبرده سوار دلیران بوند
بسیج سفر گرد جمهور کرد
جهان را پر از فتنه و شور کرد
سپهدار گفتا به ارژنگ شاه
سپردم تو را با خداوندگاه
هم ای در بمان با سپاه گران
مکن جنگ می باش با سروران
وگر بر تو تنگ آید این روزگار
سپه بر سوی کوه کش کن حصار
بدان تا من آیم از این راه باز
چو کوهست با درد و رنج دراز
بدو گفت ارژنگ کای کامکار
چرائی چنین سست نااعتبار
دو لشکر چنین تا در کارزار
مبادا که برمن شود کارزار
گر این سرخ پوش اندر آید به تاو
بمانم به چنگال او چون چکاو
همه کار من گشت خواهد تباه
بترسم درآید به خاکم کلاه
مزن با درفش ستیزنده مشت
بخود برمکن روزگارت درشت
بدین راه هرگز نرفت آدمی
ازین رو ندید است کس خرمی
سپهدار گفتا مکن روی زرد
ازین کار دل را می آور به درد
نیای من آن رستم زال زر
به مردی شد از هفت خوان ره سپر
کجا بود در بند کاووس شاه
شد از هفت خو(ا)ن پهلوان سپاه
به دیوان مازنداران رو نهاد
ز بند گران داد شه را نژاد
ز دیوان بپرداخت آن بوم و بر
به دیوان جهان کرد زیر و زبر
که عندی و سجه چو دیو سفید
قمیران و اولاد و ارژنگ بید
سرانشان بگرز گران نرم کرد
چو برگرز دست یلی گرم کرد
کنون من ازآن تخمه دارم نژاد
نترسم از آن راه با کین و زاد
یکی پاسخ افکند زی سرخ پوش
که ای نامور گرد با رای و هوش
سه هفته نگهدار بر جای پای
بدان تا من آیم از ین ره بجای
از آن پس بکوشیم در کارزار
به بینیم تا چیست انجام کار
بگفت این سروری راه آورید
ز ره گرد بر اوج ماه آورید
ولیکن از آن روی آن سرخ پوش
چو روز دگر شد برآمد بجوش
نتابنده ماه و نه تابنده شیر
فلک بسته گویا در صبحگاه
گشاده در دوزخ و دود آه
ز ماهی سیه تا به مه بد جهان
سر پاسبانان به خواب گران
که ناگاه مضراب وارونه کار
بیامد بر خیمه شهریار
پری را مر آن دیو بد در کمین
کمین برگشود و ربود از زمین
مهی نو که گفتی که اکنون ربود
و یا دیو مهر سلیمان ربود
یکی تندی بادی برآمد نژند
خرامنده سروی ز بستان بکند
عقابی برون تاخت با صد شکوه
خرامان تذروی ببرد از گروه
ز چنگال بلبل گلی بود زاغ
و یا کشت بادی فروزان چراغ
یکی نعره زد ماه تابنده چهر
که بربود دیو آن مهت از سپهر
چو خواب گران است ای گرد نیو
بهوش آ که بردم ستمکاره دیو
چو بشنید آواز دختر دلیر
سر از خواب برداشت آن نره شیر
ندید آن دلاور دلارام را
نگار سمن بود خود کام را
شب تیره و ماه پیدا نبود
برآمد ز جان سرافراز دود
همی بود با ناله آن کامیاب
چنین تا برآمد ز کوه آفتاب
بخواند آن زمان گرد جمهور را
بگفتا که ای کرد فرمانروا
دلارام را برد مضراب ریو
بمن گوی اکنون یکی جای دیو
بدان تا بسویش برانم سمند
سر دیو وارونه آرم به بند
دلارام را نیز آرم بدست
ببرم سر دیو واژون پرست
چو جمهور بشنید آهی کشید
بلرزید و رخ کرد چون شنبلید
سپهدار را گفت بگذر ازین
مکن رای آهنگ دیو چنین
که آن دیو واژونه نابکار
نتابد رخ از لشکر صد هزار
گه کین چو زی سنگ چنگ آورد
سر پیل نو زیر سنگ آورد
بود این پسر زاده اهرمن
ورا هست در کوهساران مکن
دو دیگر کزین جای تا جای اوی
بسی هست راه ای جهان جنگجوی
به مغرب ورا جای در کوهسار
بود ای دلاور یل کامکار
یکی قلعه در کوه دارد بلند
بود اندر آن قلعه دیو نژند
سپهبد چو بشنید شد خشمناک
بگفتا بدارنده آب و خاک
که زین برنگردم ز پشت سمند
بدان تا نیارم سرش زیر بند
کنون ترک جام و می و خواب کن
بسیج ره رزم مضراب کن
کنون راه بنماد شو راهبر
مرا بر سر دیو بدخواه بر
بدو گفت جمهور کای نامدار
دو راهست اید(ر) مغرب دیار
یکی از ره ژرف دریا بود
یکی دیگر از سوی صحرا بود
ز دریا توان بر بریدن دو ماه
به شش ماه صحرای راه هست راه
بدین راه رو کانت نیکوتر است
ازین دو کدامت ببین در خور است
بگفتا که دور است از این هر دو راه
شکیبا نباشد دلم بر دو ماه
که این جای ارژنگ تنها بود
دو دشمن بدینسان توانا بود
نشانی که از راه نزدیک هست
مرا روشن این روز تاریک هست
بدو گفت جمهور کای پاکزاد
یکی راه نزدیک دارم بیاد
ولیکن مر آن راه دارد خطر
ز عفریت و از شیر و غولان نر
همه پشته پر مار و پر جاودان
همه جای دیوان بد کاردان
توان رفت زین راه هر شب و روز
ایا نامور گرد گیتی فروز
همه بیشه یکسر پر از گرگ و پیل
ز هر بیشه تا بیشه ای بیست میل
چنین است نه بیشه در پیش راه
که گفتم ابا پهلوان سپاه
سپهدار گفتا بسیج سفر
بکن با دو صد مرد پرخاشخور
که در راه هر یک چو شیر نوند
نبرده سوار دلیران بوند
بسیج سفر گرد جمهور کرد
جهان را پر از فتنه و شور کرد
سپهدار گفتا به ارژنگ شاه
سپردم تو را با خداوندگاه
هم ای در بمان با سپاه گران
مکن جنگ می باش با سروران
وگر بر تو تنگ آید این روزگار
سپه بر سوی کوه کش کن حصار
بدان تا من آیم از این راه باز
چو کوهست با درد و رنج دراز
بدو گفت ارژنگ کای کامکار
چرائی چنین سست نااعتبار
دو لشکر چنین تا در کارزار
مبادا که برمن شود کارزار
گر این سرخ پوش اندر آید به تاو
بمانم به چنگال او چون چکاو
همه کار من گشت خواهد تباه
بترسم درآید به خاکم کلاه
مزن با درفش ستیزنده مشت
بخود برمکن روزگارت درشت
بدین راه هرگز نرفت آدمی
ازین رو ندید است کس خرمی
سپهدار گفتا مکن روی زرد
ازین کار دل را می آور به درد
نیای من آن رستم زال زر
به مردی شد از هفت خوان ره سپر
کجا بود در بند کاووس شاه
شد از هفت خو(ا)ن پهلوان سپاه
به دیوان مازنداران رو نهاد
ز بند گران داد شه را نژاد
ز دیوان بپرداخت آن بوم و بر
به دیوان جهان کرد زیر و زبر
که عندی و سجه چو دیو سفید
قمیران و اولاد و ارژنگ بید
سرانشان بگرز گران نرم کرد
چو برگرز دست یلی گرم کرد
کنون من ازآن تخمه دارم نژاد
نترسم از آن راه با کین و زاد
یکی پاسخ افکند زی سرخ پوش
که ای نامور گرد با رای و هوش
سه هفته نگهدار بر جای پای
بدان تا من آیم از ین ره بجای
از آن پس بکوشیم در کارزار
به بینیم تا چیست انجام کار
بگفت این سروری راه آورید
ز ره گرد بر اوج ماه آورید
ولیکن از آن روی آن سرخ پوش
چو روز دگر شد برآمد بجوش
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۵۳ - گرفتن سرخ پوش ارژنگ را گوید
جهان جوی ارژنگ بر بست کوس
به فیل جهان شد ز گرد آبنوس
دو جنگ گران کرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز
دو لشکر برابر ستادند باز
برآمد دم نای ژوبین دراز
به میدان درآمد مر آن سرخپوش
طلب کرد مرد و درآمد بجوش
بشد گرد شنگاوه رزم خواه
برآویخت با او به آوردگاه
سرانجام برداشت آن سرخ پوش
کمند و فکندش ابر یال و دوش
سر دوش شنگاوه آمد به بند
کشیدش بزیر از فراز سمند
به بستش دو دست و ببردش بجای
برآمد زهر سوی آواز نای
چو شنگاوه در بند یل اوفتاد
جهان جوی الماس آمد چو باد
ورا نیز بر بست و بردش کشان
چنان هست آورد گردنکشان
جهان جوی بهزاد آمد چو شیر
ورا نیز بربست گرد دلیر
چو سلطان بدید آن چنان دستبرد
بشد شادمان نامور مرد گرد
دگرباره نعره زد آن سرخپوش
که مردی درآید ابا تا و توش
کجا رفت آن نامدار دلیر
که دیروز آمد به میدان چو شیر
بهانه کز ای در برفت از برم
چو ترسید از گرز کو پیکرم
بگفت و برانگیخت از جا سمند
بزین گرز در دست پیچان کمند
بیامد بدانجا کجا بد درفش
رخ از بیم ارژنگ را شد بنفش
به تنگ اندرش راند آن سرخپوش
بغرید جوشید چون شیر زوش
بینداخت در گردن شه کمند
سر شاه ارژنگ آمد به بند
از آن تخت پیلش بزیر آورید
برون از سپاهش چو شیر آورید
سپاهش سراسر گریزان شدند
بهر سوی افتان و خیزان شدند
زر و مال و اسباب و خرگاه شاه
همه برد آن سرخ پوش از سپاه
همه گنج آکنده شاه بشد
ز تخت و کلاه ز خرگاه و برد
ستوران و پیلان و بختی هیون
ز زرین عماری و سیمین ستون
کمر با کلاه و زره برد نیز
سپرهای زرین هرگونه خیز
نماندند چیزی بجز آن سپاه
به غارت ببردند از آن رزمگاه
چه شب شد بجزگاه ارژنگ رفت
نشست از بر تخت ارژنگ تفت
طلب کرد بهزاد را در زمان
بدو گفت کای گرد روشن روان
چو خواهی که یابی رهائی ز بند
کمر یابی و تخت و گاه بلند
از آن تخت پیلش بزیر آورید
برون از سپاهش بزیر آورید
ببین چیست پیش تو از خواسته
زر و گوهر و گنج و آراسته
کجا از خزینه شهنشه برون
ببرد آن جوان یل ذوفنون
کنون آن بمن جمله بسپار شاد
که کردند پیش من از گنج یاد
بدو گفت بهزاد کای بیهمال
مبیناد خورشید بختت زوال
بیارم من (آن) مال و آن خواسته
به پیش جهانجوی آراسته
برفتند با وی سواری هزار
کشیدند آن خواسته از حصار
چهل پیل در زیر زر بود و بس
چهل هم بزیر گهر بود و بس
مرآن جمله پیش سپهدار بود
بگنجور او یک به یک برشمرد
یکی هفته بود اندر آن کارزار
سر هفته آمد به پای حصار
دلیری به فرمان آن سرخ پوش
برآورد چون شیر غران خروش
که ای شاه هیتال آزاده بخت
سرافراز گاه و نگهدار تخت
برون آی از قلعه در دم دمان
که خواهد تو را نامور پهلوان
که دشمنت را بر تو با بسته دست
سپارد به یزدان یزدان پرست
بشد شاه هیتال و آمد برون
ابا تحفه و هدیه آن ذوفنون
بهمراه او صد جوان دلیر
همان باج گیرسر و ارده شیر
چو آمد به نزدیک خرگاه شاه
برآن بد که آیابر آن نیکخواه
به رسمرل؟ نیزه نزدیک او
کند روشن این جان تاریک او
ز خرگه نیامد برون نامدار
نه از پهلوان خنجر گذار
از آن گشت هیتال را تیره بر چشم
همی رفت و با خود همی کرد خشم
که ای ابله غافل از روزگار
ز بهر چه بیرون شدی از حصار
مبادا که این سرخ پوش دلیر
بگیرد تو را و بدوزد به تیر
ولیکن نبد چاره آمد به پیش
چنین تا به نزدیک آن پاک کیش
نجنبید از جای آن سرخ پوش
دل از جان هیتال آمد بجوش
بزد نعره آن سرخ پوش دلیر
که ای نامداران بکردار شیر
ببندید آن (بی)بها را دودست
که سرخواهمش کرد از کینه پست
سر و دست هیتال بستند سخت
به دل گفت هیتال برگشت بخت
همان باج گیر و دگر ارده شیر
دلیران که بودند با وی دلیر
ببستند مر جمله را پا و دست
کشیدندشان جمله را بسته دست
بفرمود تا دار برپا کنند
جهان را پر از شور و غوغا کنند
زدند آن زمان بر در شهر دار
مرآن یوزبا(نا)ن خنجر گذار
بفرمود که ارژنگ را در زمان
بدرگاه آرند کشنه کشان
رساندند آنگاه ارژنگ را
مرآن شاه رفته ز رخ رنگ را
بزد نعره آن سرخ پوش دلیر
که ای شاه ارژنگ و هیتال شیر
تبیره منم شاه مهراج را
سپارید اکنون به من تاج را
ز ملک سراندیب تا رود سند
سراسر ز من کشت این ملک هند
نباشد دو شه در خور یک سرای
شنیدم من از مرد دانش فزای
دو تیغ ستیزند دریک نیام
نکردند هرگز به گیتی مقام
کنون هر دو را من برآرم بدار
نشانم فر و فتنه روزگار
بگفت این فرمود جلاد را
که این هر دو ناپاک بیداد را
از ایدر ببر بند و برکش بدار
که تا آرمیده شود روزگار
ببردند مر هر دو را بسته دست
ز خرگاه بیرون بکردار مست
که نا(گا)ه مردی برآمد ز دشت
که از نعل اسبش زمین آب گشت
ز فولاد خود و ز آهن سپر
زره در بر و تنگ بسته کمر
چه شیر آمد آنگاه آن دار دید
مر آن جوشن و شور پیکار دید
بزد تیغ ببرید از دار بند
فرود آمد از پشت سرکش سمند
هم آنگاه بستند بر پیل کوس
زمین شد بکردار چرخ آبنوس
بشد در زمان تا بر سرخ پوش
ببردش هم آنگاه سر سوی کوش
بگوشش فرو گفت راز دراز
بجست آن زمان آن یل سرفراز
مر این مرد را گفت در زیر بند
بدارید با حلقه های کمند
هم آنگاه بستند بر فیلشان
برفتند از آنجای گردنکشان
هر آن زر که در گنج هیتال بود
کشیدند و بردند مانند دود
ز سیم و زر و جعلت شاهوار
زلعل و زر و دیبه زرنگار
زره های سیمین کله های زر
زره با کمان و کله با سپر
همه جمله کردند بر پیل بار
یلان و دلیران خنجر گزار
بخواند آن زمان گرد بهزاد را
دلیر سرافراز و آزاد را
دو شاه جهان را چنان بسته دست
به بهزاد بسپرد آن شیر مست
که در قلعه این هر دو را بند کن
دل از درد و اندوه خرسند کن
بدان تا که من باز آیم ز راه
دگر نامور پهلوان سپاه
سپهبد ببندد مرا گر دو دست
بود ز آن او هند و بالا و پست
اگر من دو دستش به بند آورم
سرش را بخم کمند آورم
ابا شاه هیتال ارژنگ شاه
بدارمش بر دار و سازم تباه
ترا زآن سپس سرفرازی دهم
میان یلان سرفرازی دهم
سپردش به بهزاد چون باد تفت
وز آن جایگه راه را برگرفت
دو گنج و دو شاه گران مایه زود
مرآن نامور با دلیران گرد
وزین رو چو بهزاد آمد به شهر
به هیتال بد کینه آورد قهر
به فیل جهان شد ز گرد آبنوس
دو جنگ گران کرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز
دو لشکر برابر ستادند باز
برآمد دم نای ژوبین دراز
به میدان درآمد مر آن سرخپوش
طلب کرد مرد و درآمد بجوش
بشد گرد شنگاوه رزم خواه
برآویخت با او به آوردگاه
سرانجام برداشت آن سرخ پوش
کمند و فکندش ابر یال و دوش
سر دوش شنگاوه آمد به بند
کشیدش بزیر از فراز سمند
به بستش دو دست و ببردش بجای
برآمد زهر سوی آواز نای
چو شنگاوه در بند یل اوفتاد
جهان جوی الماس آمد چو باد
ورا نیز بر بست و بردش کشان
چنان هست آورد گردنکشان
جهان جوی بهزاد آمد چو شیر
ورا نیز بربست گرد دلیر
چو سلطان بدید آن چنان دستبرد
بشد شادمان نامور مرد گرد
دگرباره نعره زد آن سرخپوش
که مردی درآید ابا تا و توش
کجا رفت آن نامدار دلیر
که دیروز آمد به میدان چو شیر
بهانه کز ای در برفت از برم
چو ترسید از گرز کو پیکرم
بگفت و برانگیخت از جا سمند
بزین گرز در دست پیچان کمند
بیامد بدانجا کجا بد درفش
رخ از بیم ارژنگ را شد بنفش
به تنگ اندرش راند آن سرخپوش
بغرید جوشید چون شیر زوش
بینداخت در گردن شه کمند
سر شاه ارژنگ آمد به بند
از آن تخت پیلش بزیر آورید
برون از سپاهش چو شیر آورید
سپاهش سراسر گریزان شدند
بهر سوی افتان و خیزان شدند
زر و مال و اسباب و خرگاه شاه
همه برد آن سرخ پوش از سپاه
همه گنج آکنده شاه بشد
ز تخت و کلاه ز خرگاه و برد
ستوران و پیلان و بختی هیون
ز زرین عماری و سیمین ستون
کمر با کلاه و زره برد نیز
سپرهای زرین هرگونه خیز
نماندند چیزی بجز آن سپاه
به غارت ببردند از آن رزمگاه
چه شب شد بجزگاه ارژنگ رفت
نشست از بر تخت ارژنگ تفت
طلب کرد بهزاد را در زمان
بدو گفت کای گرد روشن روان
چو خواهی که یابی رهائی ز بند
کمر یابی و تخت و گاه بلند
از آن تخت پیلش بزیر آورید
برون از سپاهش بزیر آورید
ببین چیست پیش تو از خواسته
زر و گوهر و گنج و آراسته
کجا از خزینه شهنشه برون
ببرد آن جوان یل ذوفنون
کنون آن بمن جمله بسپار شاد
که کردند پیش من از گنج یاد
بدو گفت بهزاد کای بیهمال
مبیناد خورشید بختت زوال
بیارم من (آن) مال و آن خواسته
به پیش جهانجوی آراسته
برفتند با وی سواری هزار
کشیدند آن خواسته از حصار
چهل پیل در زیر زر بود و بس
چهل هم بزیر گهر بود و بس
مرآن جمله پیش سپهدار بود
بگنجور او یک به یک برشمرد
یکی هفته بود اندر آن کارزار
سر هفته آمد به پای حصار
دلیری به فرمان آن سرخ پوش
برآورد چون شیر غران خروش
که ای شاه هیتال آزاده بخت
سرافراز گاه و نگهدار تخت
برون آی از قلعه در دم دمان
که خواهد تو را نامور پهلوان
که دشمنت را بر تو با بسته دست
سپارد به یزدان یزدان پرست
بشد شاه هیتال و آمد برون
ابا تحفه و هدیه آن ذوفنون
بهمراه او صد جوان دلیر
همان باج گیرسر و ارده شیر
چو آمد به نزدیک خرگاه شاه
برآن بد که آیابر آن نیکخواه
به رسمرل؟ نیزه نزدیک او
کند روشن این جان تاریک او
ز خرگه نیامد برون نامدار
نه از پهلوان خنجر گذار
از آن گشت هیتال را تیره بر چشم
همی رفت و با خود همی کرد خشم
که ای ابله غافل از روزگار
ز بهر چه بیرون شدی از حصار
مبادا که این سرخ پوش دلیر
بگیرد تو را و بدوزد به تیر
ولیکن نبد چاره آمد به پیش
چنین تا به نزدیک آن پاک کیش
نجنبید از جای آن سرخ پوش
دل از جان هیتال آمد بجوش
بزد نعره آن سرخ پوش دلیر
که ای نامداران بکردار شیر
ببندید آن (بی)بها را دودست
که سرخواهمش کرد از کینه پست
سر و دست هیتال بستند سخت
به دل گفت هیتال برگشت بخت
همان باج گیر و دگر ارده شیر
دلیران که بودند با وی دلیر
ببستند مر جمله را پا و دست
کشیدندشان جمله را بسته دست
بفرمود تا دار برپا کنند
جهان را پر از شور و غوغا کنند
زدند آن زمان بر در شهر دار
مرآن یوزبا(نا)ن خنجر گذار
بفرمود که ارژنگ را در زمان
بدرگاه آرند کشنه کشان
رساندند آنگاه ارژنگ را
مرآن شاه رفته ز رخ رنگ را
بزد نعره آن سرخ پوش دلیر
که ای شاه ارژنگ و هیتال شیر
تبیره منم شاه مهراج را
سپارید اکنون به من تاج را
ز ملک سراندیب تا رود سند
سراسر ز من کشت این ملک هند
نباشد دو شه در خور یک سرای
شنیدم من از مرد دانش فزای
دو تیغ ستیزند دریک نیام
نکردند هرگز به گیتی مقام
کنون هر دو را من برآرم بدار
نشانم فر و فتنه روزگار
بگفت این فرمود جلاد را
که این هر دو ناپاک بیداد را
از ایدر ببر بند و برکش بدار
که تا آرمیده شود روزگار
ببردند مر هر دو را بسته دست
ز خرگاه بیرون بکردار مست
که نا(گا)ه مردی برآمد ز دشت
که از نعل اسبش زمین آب گشت
ز فولاد خود و ز آهن سپر
زره در بر و تنگ بسته کمر
چه شیر آمد آنگاه آن دار دید
مر آن جوشن و شور پیکار دید
بزد تیغ ببرید از دار بند
فرود آمد از پشت سرکش سمند
هم آنگاه بستند بر پیل کوس
زمین شد بکردار چرخ آبنوس
بشد در زمان تا بر سرخ پوش
ببردش هم آنگاه سر سوی کوش
بگوشش فرو گفت راز دراز
بجست آن زمان آن یل سرفراز
مر این مرد را گفت در زیر بند
بدارید با حلقه های کمند
هم آنگاه بستند بر فیلشان
برفتند از آنجای گردنکشان
هر آن زر که در گنج هیتال بود
کشیدند و بردند مانند دود
ز سیم و زر و جعلت شاهوار
زلعل و زر و دیبه زرنگار
زره های سیمین کله های زر
زره با کمان و کله با سپر
همه جمله کردند بر پیل بار
یلان و دلیران خنجر گزار
بخواند آن زمان گرد بهزاد را
دلیر سرافراز و آزاد را
دو شاه جهان را چنان بسته دست
به بهزاد بسپرد آن شیر مست
که در قلعه این هر دو را بند کن
دل از درد و اندوه خرسند کن
بدان تا که من باز آیم ز راه
دگر نامور پهلوان سپاه
سپهبد ببندد مرا گر دو دست
بود ز آن او هند و بالا و پست
اگر من دو دستش به بند آورم
سرش را بخم کمند آورم
ابا شاه هیتال ارژنگ شاه
بدارمش بر دار و سازم تباه
ترا زآن سپس سرفرازی دهم
میان یلان سرفرازی دهم
سپردش به بهزاد چون باد تفت
وز آن جایگه راه را برگرفت
دو گنج و دو شاه گران مایه زود
مرآن نامور با دلیران گرد
وزین رو چو بهزاد آمد به شهر
به هیتال بد کینه آورد قهر
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۵۴ - کشته شدن هیتال شاه بدست بهزاد و بر تخت نشستن ارژنگ گوید
بگردید بخت از شه کامکار
بفرمود تا برکشیدند دار
کشیدند دار آن زمان یوزبان
جهان را بسی هست زین در نهان
دلیران بکردند باران تیر
نظاره بر او بود برنا و پیر
فلک را همیشه چنین است کار
برآرد وز آن پس برآرد دمار
منه دل بر این گوژ پشت ای پسر
که بسیار چون تو بکشت ای پسر
وز آن پس بفرمود ارژنگ را
که روشن کن از خویش اورنگ را
که زیبد تو را تاج مهراج شاه
نهاد آن زمان بر سر آن تاجگاه
نشست از بر تخت و شادی گزید
همه هند در زیر بند آورید
چو شاه سراندیب ارژنگ شد
فرانک از آن شاه دلتنگ شد
مرا گفت کای زندگی در خور است
که ارژنگ مر هند را مهتر است
مرا بی گمان کاین بد از روزگار
رهانیدمی پیش از این روزگار
شدی کشته ماندی بجا باب من
نگشتی چنین تیره از آب من
یکی دام افکند بر راه شاه
بپیچید دیوش سر از دار راه
طلب کرد بهزاد را پیش خویش
که شه را بگو ای یل پاک کیش
که سازد مرا سرفراز جهان
بیاید به مهمانی من دوان
کند روشن از روی خود جان من
شود شاه یک روز مهمان من
بشد پیش ارژنگ و بهزاد گفت
چو بشنید ارژنگ زو برشکفت
سوی خو(ا)ن او رفت ارژنگ شاه
نه آگاه از گردش مهر و ماه
فرانک بیامد به نزدیک او
به جوش از پی مکر بد دیک او
زمین را به مژگان بر شه برفت
دعائی بر آن شهنشاه گفت
نوازش نمودش بسی گشت شاد
که بادت پر از بر درخت مراد
تو را صبر بادا ز مرگ پدر
تو سر سبز بادی همه ساله در
فرانک بدو گفت که ای شهریار
تو باشی (همه) ساله به روزگار
هزاران چو هیتال بادت رهی
همیشه کند دولتت همرهی
وز آن پس یکی مجلس شاهوار
بیاراست از بهر این نامدار
بمن بر از آن داروی هوش بر
برآمیخت پنهان از آن تاجور
از آن می چو یک جام شد کرد نوش
فرو رفت و شد از بر شاه هوش
دلیران همه مست و بیهش شدند
همه بی خور و خواب خامش شدند
دو صد مرد جنگی بدش در کمین
برون آمدند از کمین گاه هین
به بستند مر جمله را دست و پای
هر آنکو در آن مجلس آمد بجای
همان گرد بهزاد و شنگاوه را
دلیران و گردان و جنگ آورا
هر آنکس که دربند ارژنگ بود
برون کرد از بند و از تنگ رود
سپه داری خود به یل اردشیر
سپرد آن زمان آن مه شیرگیر
بسر بر نهاد آن زمان تاج را
بیاراست آن تخت مهراج را
بفرمود تا برکشیدند دار
کشیدند دار آن زمان یوزبان
جهان را بسی هست زین در نهان
دلیران بکردند باران تیر
نظاره بر او بود برنا و پیر
فلک را همیشه چنین است کار
برآرد وز آن پس برآرد دمار
منه دل بر این گوژ پشت ای پسر
که بسیار چون تو بکشت ای پسر
وز آن پس بفرمود ارژنگ را
که روشن کن از خویش اورنگ را
که زیبد تو را تاج مهراج شاه
نهاد آن زمان بر سر آن تاجگاه
نشست از بر تخت و شادی گزید
همه هند در زیر بند آورید
چو شاه سراندیب ارژنگ شد
فرانک از آن شاه دلتنگ شد
مرا گفت کای زندگی در خور است
که ارژنگ مر هند را مهتر است
مرا بی گمان کاین بد از روزگار
رهانیدمی پیش از این روزگار
شدی کشته ماندی بجا باب من
نگشتی چنین تیره از آب من
یکی دام افکند بر راه شاه
بپیچید دیوش سر از دار راه
طلب کرد بهزاد را پیش خویش
که شه را بگو ای یل پاک کیش
که سازد مرا سرفراز جهان
بیاید به مهمانی من دوان
کند روشن از روی خود جان من
شود شاه یک روز مهمان من
بشد پیش ارژنگ و بهزاد گفت
چو بشنید ارژنگ زو برشکفت
سوی خو(ا)ن او رفت ارژنگ شاه
نه آگاه از گردش مهر و ماه
فرانک بیامد به نزدیک او
به جوش از پی مکر بد دیک او
زمین را به مژگان بر شه برفت
دعائی بر آن شهنشاه گفت
نوازش نمودش بسی گشت شاد
که بادت پر از بر درخت مراد
تو را صبر بادا ز مرگ پدر
تو سر سبز بادی همه ساله در
فرانک بدو گفت که ای شهریار
تو باشی (همه) ساله به روزگار
هزاران چو هیتال بادت رهی
همیشه کند دولتت همرهی
وز آن پس یکی مجلس شاهوار
بیاراست از بهر این نامدار
بمن بر از آن داروی هوش بر
برآمیخت پنهان از آن تاجور
از آن می چو یک جام شد کرد نوش
فرو رفت و شد از بر شاه هوش
دلیران همه مست و بیهش شدند
همه بی خور و خواب خامش شدند
دو صد مرد جنگی بدش در کمین
برون آمدند از کمین گاه هین
به بستند مر جمله را دست و پای
هر آنکو در آن مجلس آمد بجای
همان گرد بهزاد و شنگاوه را
دلیران و گردان و جنگ آورا
هر آنکس که دربند ارژنگ بود
برون کرد از بند و از تنگ رود
سپه داری خود به یل اردشیر
سپرد آن زمان آن مه شیرگیر
بسر بر نهاد آن زمان تاج را
بیاراست آن تخت مهراج را
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۵۵ - پادشاه شدن فرانک درسراندیب و بند گردن ارژنگ را گوید
به شادی نشست از بر تخت عاج
فشاندند گوهر دلیران تاج
به شاهی بر او هندیان آفرین
بخواندند شد نام او بر نگین
جهان جوی را خواست سازد تباه
بشد ارده شیر آن زمان پیش گاه
که اکنون چه شاهی بتو راست شد
دلت آنچه از دهر می خواست شد
مکش مرد را و بدارش به بند
چنین بسته با حلقه های کمند
مبادا سپهبد برآید ز راه
شود خواستار جهان جوی شاه
تو را با سپهدار خود تاو نیست
برابر بشیر ژیان گاو نیست
ورا گر سر از تن بری دور نیست
که از خون او فتنه دستور نیست
نخست او بدی چاکر شاه ما
که اکنون چنین است بدخواه ما
فرانک چو بشنید از او این سخن
پسندید و شد شاد در انجمن
دل از کین بهزاد آکنده کرد
همه تخم دانش پراکنده کرد
برآشفت و لب را پر از باد کرد
نگه بر سوی گرد بهزاد کرد
بدو گفت ای ناکس و ناسزا
ز بهر چه کردی تو شه را تباه
چه یارا تو را آنکه شاهی کشی
بخون شهی تیغ کین برکشی
بفرمود کو را برند از برش
سر بی بهایش برند از سرش
دلیران چه بردند از پیش شاه
بشد اردشیر آن زمان پیش گاه
بدو گفت کای شاه آزاده بخت
همیشه ترا باد آماده تخت
ورا نیز گر آوری زیر بند
بسی آید از شهریاران پسند
تو گر از سپهبد بریدی امید
توانش ازین پس ز تن سر برید
چه هیتال زنده نگردد هزار
چه بهزاد اگر برکشی سربدار
ور این نیز در بند باید کشید
بدان تا چه آید ز گردون پدید
ورا نیز بردند و کردند بند
به نزدیک ارژنگ شاه سرند
چو خوش گفت این داستان را به چنگ
که زنهار با کس مکن رای جنگ
که نیکوتر از آشتی چیز نیست
که در جنگ جز خنجر تیز نیست
چه کشتی و کشتی یکی را به جنگ
بخون کسانش میالای چنگ
که آخر کنندت بخون قصد جان
مشو میهمان خویش او را بخان
بدو راست شد شاهی هند و سند
زکجر(ا)ت تا مرز بوم سرند
ز دفتر شنیدم که یکسال راست
نشست از بر تخت هیتال راست
شهنشاه ارژنگ بودش ببند
بدین سال یک زیر خم کمند
فشاندند گوهر دلیران تاج
به شاهی بر او هندیان آفرین
بخواندند شد نام او بر نگین
جهان جوی را خواست سازد تباه
بشد ارده شیر آن زمان پیش گاه
که اکنون چه شاهی بتو راست شد
دلت آنچه از دهر می خواست شد
مکش مرد را و بدارش به بند
چنین بسته با حلقه های کمند
مبادا سپهبد برآید ز راه
شود خواستار جهان جوی شاه
تو را با سپهدار خود تاو نیست
برابر بشیر ژیان گاو نیست
ورا گر سر از تن بری دور نیست
که از خون او فتنه دستور نیست
نخست او بدی چاکر شاه ما
که اکنون چنین است بدخواه ما
فرانک چو بشنید از او این سخن
پسندید و شد شاد در انجمن
دل از کین بهزاد آکنده کرد
همه تخم دانش پراکنده کرد
برآشفت و لب را پر از باد کرد
نگه بر سوی گرد بهزاد کرد
بدو گفت ای ناکس و ناسزا
ز بهر چه کردی تو شه را تباه
چه یارا تو را آنکه شاهی کشی
بخون شهی تیغ کین برکشی
بفرمود کو را برند از برش
سر بی بهایش برند از سرش
دلیران چه بردند از پیش شاه
بشد اردشیر آن زمان پیش گاه
بدو گفت کای شاه آزاده بخت
همیشه ترا باد آماده تخت
ورا نیز گر آوری زیر بند
بسی آید از شهریاران پسند
تو گر از سپهبد بریدی امید
توانش ازین پس ز تن سر برید
چه هیتال زنده نگردد هزار
چه بهزاد اگر برکشی سربدار
ور این نیز در بند باید کشید
بدان تا چه آید ز گردون پدید
ورا نیز بردند و کردند بند
به نزدیک ارژنگ شاه سرند
چو خوش گفت این داستان را به چنگ
که زنهار با کس مکن رای جنگ
که نیکوتر از آشتی چیز نیست
که در جنگ جز خنجر تیز نیست
چه کشتی و کشتی یکی را به جنگ
بخون کسانش میالای چنگ
که آخر کنندت بخون قصد جان
مشو میهمان خویش او را بخان
بدو راست شد شاهی هند و سند
زکجر(ا)ت تا مرز بوم سرند
ز دفتر شنیدم که یکسال راست
نشست از بر تخت هیتال راست
شهنشاه ارژنگ بودش ببند
بدین سال یک زیر خم کمند