تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش هفتم
الحكایة و التمثیل
رفت یک روزی مگر بهلول مست
در بر هارون و بر تختش نشست
خیل او چندان زدندش چوب و سنگ
کز تن او خون روان شد بیدرنگ
چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان
گفت هارون را که ای شاه جهان
یک زمان کاین جایگه بنشستهام
از قفا خوردن ببین چون خستهام
تو که اینجا کردهٔ عمری نشست
بس که یک یک بند خواهندت شکست
یک نفس را من بخوردم آن خویش
وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش
در بر هارون و بر تختش نشست
خیل او چندان زدندش چوب و سنگ
کز تن او خون روان شد بیدرنگ
چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان
گفت هارون را که ای شاه جهان
یک زمان کاین جایگه بنشستهام
از قفا خوردن ببین چون خستهام
تو که اینجا کردهٔ عمری نشست
بس که یک یک بند خواهندت شکست
یک نفس را من بخوردم آن خویش
وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش
عطار نیشابوری : بخش هشتم
المقالة الثامنه
سالک آمد لوح را رهبر گرفت
چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت
لوح را گفت ای همه ریحان و روح
نیست هم تلویح تو در هیچ لوح
قابلی آیات پر اسرار را
حاملی الفاظ معنی دار را
نقش بند حکم دیوان ازل
جملهٔ نقاشی علم و عمل
تا ابد پیرایهٔ ذات تو ساخت
جملهٔ اسرار آیات تو ساخت
هرچه رفت و میرود در هر دو کون
یک بیک پیداست بر تولون لون
جملهٔ احکام خوش میخوان توراست
چون نخوانی چون خط خوشخوان تر است
چون محیطی جملهٔاسرار را
چارهٔ کاری کن این بیکار را
زانکه گر از لوح نگشاید درم
چون قلم از غصه دربازم سرم
زین سخن در گشت لوح و گفت خیز
آبروی خویش و آن ما مریز
من چو اطفالم نشسته بی قرار
بی خبر لوحی نهاده بر کنار
از قلم هر خط که بیرون اوفتاد
من فرو خوانم ز بیم اوستاد
هر زمانی با دلی پررشک من
میبشویم نقش لوح از اشک من
گر کسی از لوح دیدی زندگی
مرده را لوحیست در افکندگی
حکم سابق صد جهان درهم سرشت
هر دمم زان نقش لوحی در نبشت
لاجرم آن لوح میخوانم زبر
هر زمانی لوح میگیرم ز سر
هر دمم سوی دگر دامن کشند
درخطم از بسکه خط در من کشند
می فرو گیرند در حرفم تمام
مینهند انگشت بر حرفم مدام
ماندهام حیران نه جان نه تن پدید
تا چه نقش آید مرا از من پدید
لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز
با دبیرستان نخواهی رفت باز
گرچه بسیاریست خط درشان من
نیست خط عشق در دیوان من
درد من بین برفشان دامن برو
خط بیزاری ستان از من برو
سالک آمد پیش پیر دردناک
شرح دادش حال خود از جان پاک
پیر گفتش لوح محفوظ اله
عالم علمست و نقش پیشگاه
هرکجادر علم اسراری نهانست
لوح رادر عکس او نقشی چنانست
نقش محنت هست و نقش دولتست
هرچه هست آنجایگه بی علتست
کار بی علت از آنجا میرود
محنت و دولت از آنجا میرود
چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت
لوح را گفت ای همه ریحان و روح
نیست هم تلویح تو در هیچ لوح
قابلی آیات پر اسرار را
حاملی الفاظ معنی دار را
نقش بند حکم دیوان ازل
جملهٔ نقاشی علم و عمل
تا ابد پیرایهٔ ذات تو ساخت
جملهٔ اسرار آیات تو ساخت
هرچه رفت و میرود در هر دو کون
یک بیک پیداست بر تولون لون
جملهٔ احکام خوش میخوان توراست
چون نخوانی چون خط خوشخوان تر است
چون محیطی جملهٔاسرار را
چارهٔ کاری کن این بیکار را
زانکه گر از لوح نگشاید درم
چون قلم از غصه دربازم سرم
زین سخن در گشت لوح و گفت خیز
آبروی خویش و آن ما مریز
من چو اطفالم نشسته بی قرار
بی خبر لوحی نهاده بر کنار
از قلم هر خط که بیرون اوفتاد
من فرو خوانم ز بیم اوستاد
هر زمانی با دلی پررشک من
میبشویم نقش لوح از اشک من
گر کسی از لوح دیدی زندگی
مرده را لوحیست در افکندگی
حکم سابق صد جهان درهم سرشت
هر دمم زان نقش لوحی در نبشت
لاجرم آن لوح میخوانم زبر
هر زمانی لوح میگیرم ز سر
هر دمم سوی دگر دامن کشند
درخطم از بسکه خط در من کشند
می فرو گیرند در حرفم تمام
مینهند انگشت بر حرفم مدام
ماندهام حیران نه جان نه تن پدید
تا چه نقش آید مرا از من پدید
لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز
با دبیرستان نخواهی رفت باز
گرچه بسیاریست خط درشان من
نیست خط عشق در دیوان من
درد من بین برفشان دامن برو
خط بیزاری ستان از من برو
سالک آمد پیش پیر دردناک
شرح دادش حال خود از جان پاک
پیر گفتش لوح محفوظ اله
عالم علمست و نقش پیشگاه
هرکجادر علم اسراری نهانست
لوح رادر عکس او نقشی چنانست
نقش محنت هست و نقش دولتست
هرچه هست آنجایگه بی علتست
کار بی علت از آنجا میرود
محنت و دولت از آنجا میرود
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
گفت چون صحرا همه پربرف گشت
رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت
دید گبری را ز ایمان بی خبر
دامنی ارزن درافکنده بسر
برف میرفت و بصحرا میدوید
دانه میپاشید و هرجا میدوید
گفت ذوالنونش که ای دهقان راه
از چه میپاشی تو این ارزن پگاه
گفت در برفست عالم ناپدید
چینه مرغان شد این دم ناپدید
مرغکان را چینه پاشم این قدر
تا خدا رحمت کند بر من مگر
گفت ذوالنونش که چون بیگانه
کی پذیرد تو مگر دیوانهٔ
گفت اگر نپذیرد این بیند خدا
گفت بیند گفت بس باشد مرا
رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر
بر رخ آن گبر افتادش نظر
دید او را عاشق آسا در طواف
گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف
گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک
دید و بپسندید و بپذیرفت نیک
هم مرا در آشنائی راه داد
هم مرا جان ودلی آگاه داد
هم مرا در خانهٔ خود پیش خواند
هم مرا حیران راه خویش خواند
هست در بیت اللهم همخانگی
باز رستم زان همه بیگانگی
زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای
گفت ارزان میفروشی ای خدای
گبری چل ساله چون از گردنش
می بیندازی بمشتی ارزنش
دوستی خود بدشمن میدهی
این چنین ارزان بارزن میدهی
هاتفی در سر او آواز داد
کانکه او را خواند حق یا باز داد
گر بخواندش نه بعلت خواندش
ور براندش نه بعلت راندش
کار خلقست آنکه ملت ملتست
هرچه زان درگه رود بی علتست
رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت
دید گبری را ز ایمان بی خبر
دامنی ارزن درافکنده بسر
برف میرفت و بصحرا میدوید
دانه میپاشید و هرجا میدوید
گفت ذوالنونش که ای دهقان راه
از چه میپاشی تو این ارزن پگاه
گفت در برفست عالم ناپدید
چینه مرغان شد این دم ناپدید
مرغکان را چینه پاشم این قدر
تا خدا رحمت کند بر من مگر
گفت ذوالنونش که چون بیگانه
کی پذیرد تو مگر دیوانهٔ
گفت اگر نپذیرد این بیند خدا
گفت بیند گفت بس باشد مرا
رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر
بر رخ آن گبر افتادش نظر
دید او را عاشق آسا در طواف
گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف
گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک
دید و بپسندید و بپذیرفت نیک
هم مرا در آشنائی راه داد
هم مرا جان ودلی آگاه داد
هم مرا در خانهٔ خود پیش خواند
هم مرا حیران راه خویش خواند
هست در بیت اللهم همخانگی
باز رستم زان همه بیگانگی
زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای
گفت ارزان میفروشی ای خدای
گبری چل ساله چون از گردنش
می بیندازی بمشتی ارزنش
دوستی خود بدشمن میدهی
این چنین ارزان بارزن میدهی
هاتفی در سر او آواز داد
کانکه او را خواند حق یا باز داد
گر بخواندش نه بعلت خواندش
ور براندش نه بعلت راندش
کار خلقست آنکه ملت ملتست
هرچه زان درگه رود بی علتست
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
بود خوش دیوانهٔ در زیر دلق
گفت هر چیزی که دروی ماند خلق
علتست و من چو هستم دولتی
میرسم از عالم بی علتی
از ره بی علتیم آوردهاند
در جنون دولتیم آوردهاند
لاجرم کس را بسرم راه نیست
از جنونم هیچ جان آگاه نیست
هرکه در بی علتی حق فتاد
در خوشی جاودان مطلق فتاد
هرچه دید و هرچه بروی رفت نیز
خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز
گفت هر چیزی که دروی ماند خلق
علتست و من چو هستم دولتی
میرسم از عالم بی علتی
از ره بی علتیم آوردهاند
در جنون دولتیم آوردهاند
لاجرم کس را بسرم راه نیست
از جنونم هیچ جان آگاه نیست
هرکه در بی علتی حق فتاد
در خوشی جاودان مطلق فتاد
هرچه دید و هرچه بروی رفت نیز
خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
بود مردی چست خوش خوش نام او
حق تعالی کرده نامش دام او
گر کسی در جانش آتش میزدی
او نرنجیدی و خوش خوش میزدی
خانهٔ بودش فرو افتاد پاک
ماند فرزند و زنش در زیر خاک
ایستاده بود خوش خوش برکنار
وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار
چون همه چیزی ز پیشان دید او
قول خوش خوش گفتن آسان دید او
گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست
خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست
گر شود همچون زمین پست آسمان
تو خوشی خود طلب کن از میان
حق تعالی کرده نامش دام او
گر کسی در جانش آتش میزدی
او نرنجیدی و خوش خوش میزدی
خانهٔ بودش فرو افتاد پاک
ماند فرزند و زنش در زیر خاک
ایستاده بود خوش خوش برکنار
وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار
چون همه چیزی ز پیشان دید او
قول خوش خوش گفتن آسان دید او
گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست
خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست
گر شود همچون زمین پست آسمان
تو خوشی خود طلب کن از میان
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانه در بغداد شد
یک دکان پر شیشه دید او شاد شد
برگرفت آنگاه سنگی ده بدست
وآن همه شیشه بیک ساعت شکست
صدهزاران شیشه میشد سرنگون
پس طراق و طمطراق آمد برون
مرد سودائی که آن سوداش کرد
از پسش خندید و بس صفراش کرد
آن یکی گفتش که ای شوریده مرد
این چرا کردی و هرگز این که کرد
سود اوبر باد دادی این زمان
مرد را درویش کردی زین زیان
گفت من دیوانهٔ بس سرکشم
وین طراق و طمطراق آید خوشم
چون خوشم این آمد اینم هست کار
با زیانم نیست یا با سود کار
در حقیقت زین همه طاق ورواق
نیست کس آگاه جز از طمطراق
هیچکس از سر کار آگاه نیست
زانکه آنجا هیچکس را راه نیست
نیست کس را از حقیقت آگهی
جمله میمیرند بادستی تهی
یک دکان پر شیشه دید او شاد شد
برگرفت آنگاه سنگی ده بدست
وآن همه شیشه بیک ساعت شکست
صدهزاران شیشه میشد سرنگون
پس طراق و طمطراق آمد برون
مرد سودائی که آن سوداش کرد
از پسش خندید و بس صفراش کرد
آن یکی گفتش که ای شوریده مرد
این چرا کردی و هرگز این که کرد
سود اوبر باد دادی این زمان
مرد را درویش کردی زین زیان
گفت من دیوانهٔ بس سرکشم
وین طراق و طمطراق آید خوشم
چون خوشم این آمد اینم هست کار
با زیانم نیست یا با سود کار
در حقیقت زین همه طاق ورواق
نیست کس آگاه جز از طمطراق
هیچکس از سر کار آگاه نیست
زانکه آنجا هیچکس را راه نیست
نیست کس را از حقیقت آگهی
جمله میمیرند بادستی تهی
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
ناگهی معشوق طوسی را مگر
بود بر بازار عطاران گذر
آن یکی عطار خوشتر از بهشت
غالیه از مشک و عنبر می سرشت
غالیه بستد ازو معشوق چست
بود در پیشش خری ادبار و سست
زیر دنبال خر آلوده بکرد
بر پلیدی غالیه سوده بکرد
سر این پرسید ازو مردی ز راه
گفت این خلقی که هست اینجایگاه
از خدادارند چندانی خبر
کز دم این غالیه این لاشه خر
از درخت ذات تو یک شاخ تر
تا نپیوندد باصل کار در
تو بریده مانی از اصل همه
فصل باشد قسمت از وصل همه
این زمان کن شاخ را پیوسته تو
زانکه چون مردی بمانی بسته تو
بسته نتواند بلاشک کار کرد
کار اینجا بایدت نهمار کرد
ور بدو پیوسته خواهی مرد تو
زندگی پیوسته خواهی برد تو
زندهٔ بی مرگ بسیاری بود
گر بمیری زنده این کاری بود
بر در او چون توانی یافت بار
چون ز بیکاری نه پردازی بکار
نیستت پروای ریش خود دمی
همچنین مردار خواهی شد همی
بود بر بازار عطاران گذر
آن یکی عطار خوشتر از بهشت
غالیه از مشک و عنبر می سرشت
غالیه بستد ازو معشوق چست
بود در پیشش خری ادبار و سست
زیر دنبال خر آلوده بکرد
بر پلیدی غالیه سوده بکرد
سر این پرسید ازو مردی ز راه
گفت این خلقی که هست اینجایگاه
از خدادارند چندانی خبر
کز دم این غالیه این لاشه خر
از درخت ذات تو یک شاخ تر
تا نپیوندد باصل کار در
تو بریده مانی از اصل همه
فصل باشد قسمت از وصل همه
این زمان کن شاخ را پیوسته تو
زانکه چون مردی بمانی بسته تو
بسته نتواند بلاشک کار کرد
کار اینجا بایدت نهمار کرد
ور بدو پیوسته خواهی مرد تو
زندگی پیوسته خواهی برد تو
زندهٔ بی مرگ بسیاری بود
گر بمیری زنده این کاری بود
بر در او چون توانی یافت بار
چون ز بیکاری نه پردازی بکار
نیستت پروای ریش خود دمی
همچنین مردار خواهی شد همی
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
بود مجنونی بدست آئینهٔ
چون بکردی جمعه هر آدینهٔ
برگشادی پرده از آئینه باز
تا چو بیرون آمدی خلق از نماز
آینه در روی مردم داشتی
چون شدی مردم بسی بگذاشتی
خلق چون بسیار در چشم آمدیش
آینه بفکندی و خشم آمدیش
مردمان پیشش شدندی دلنواز
پس بدادندیش آن آئینه باز
باز چون آن خلق بسیار آمدی
بار دیگر خشم در کار آمدی
آینه در رهگذار انداختی
خلق از سر باز با او ساختی
گاه بگرفتی و گه بگذاشتی
گاه بفکندی و گه برداشتی
چون نبودی خلق را پروای او
عاقبت غالب شدی سودای او
گفتی آن باید مرا کاین مردمان
روی خود بینند حاضر یک زمان
لیک یک تن را همی نه کم نه بیش
وا نمیگردد ز روی و ریش خویش
هرکرا پروای خود نبود دمی
هرگزش پروای حق باشد همی
این چنین مشغول و سرگردان شده
در غم شغل جهانت جان شده
تا کی آخر جمع خواهی کرد تو
جمع چندان کن که خواهی خورد تو
ای که روزی میکنی چندین طلب
جان شیرین جوی و نور دین طلب
ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر
در بن هر مویت ابلیسی دگر
در حقیقت رو ز عادت دور باش
نی ز ابلیسی بخود مغرور باش
چون بکردی جمعه هر آدینهٔ
برگشادی پرده از آئینه باز
تا چو بیرون آمدی خلق از نماز
آینه در روی مردم داشتی
چون شدی مردم بسی بگذاشتی
خلق چون بسیار در چشم آمدیش
آینه بفکندی و خشم آمدیش
مردمان پیشش شدندی دلنواز
پس بدادندیش آن آئینه باز
باز چون آن خلق بسیار آمدی
بار دیگر خشم در کار آمدی
آینه در رهگذار انداختی
خلق از سر باز با او ساختی
گاه بگرفتی و گه بگذاشتی
گاه بفکندی و گه برداشتی
چون نبودی خلق را پروای او
عاقبت غالب شدی سودای او
گفتی آن باید مرا کاین مردمان
روی خود بینند حاضر یک زمان
لیک یک تن را همی نه کم نه بیش
وا نمیگردد ز روی و ریش خویش
هرکرا پروای خود نبود دمی
هرگزش پروای حق باشد همی
این چنین مشغول و سرگردان شده
در غم شغل جهانت جان شده
تا کی آخر جمع خواهی کرد تو
جمع چندان کن که خواهی خورد تو
ای که روزی میکنی چندین طلب
جان شیرین جوی و نور دین طلب
ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر
در بن هر مویت ابلیسی دگر
در حقیقت رو ز عادت دور باش
نی ز ابلیسی بخود مغرور باش
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
سجدهٔ میکرد ابلیس لعین
گفت عیسی در چه کاری این چنین
گفت من بیش از همه عمری دراز
سجده عادت کردهام زانگاه باز
عادتم گشتست این زان میکنم
گرهمه سجدهست تاوان میکنم
عیسی مریم بدو گفت ای سقط
می ندانی هیچ و ره کردی غلط
تو یقین میدان که اندر راه او
نیست عادت لایق درگاه او
هرچه از عادت رود در روزگار
نیست آن را با حقیقت هیچ کار
وقف ابلیس است دنیا سر بسر
تو ازو میباز دزدی در بدر
هر که از ابلیس دزدد مال او
خود توان دانست فردا حال او
گر رود ابلیس از بازارها
کی رود بازارها را کارها
زانکه دنیا سر بسر بازار اوست
بیشتر بیع و شری از کار اوست
اوست مه بازار هر بازار و بس
کار دنیا نیست بی او یک نفس
گفت عیسی در چه کاری این چنین
گفت من بیش از همه عمری دراز
سجده عادت کردهام زانگاه باز
عادتم گشتست این زان میکنم
گرهمه سجدهست تاوان میکنم
عیسی مریم بدو گفت ای سقط
می ندانی هیچ و ره کردی غلط
تو یقین میدان که اندر راه او
نیست عادت لایق درگاه او
هرچه از عادت رود در روزگار
نیست آن را با حقیقت هیچ کار
وقف ابلیس است دنیا سر بسر
تو ازو میباز دزدی در بدر
هر که از ابلیس دزدد مال او
خود توان دانست فردا حال او
گر رود ابلیس از بازارها
کی رود بازارها را کارها
زانکه دنیا سر بسر بازار اوست
بیشتر بیع و شری از کار اوست
اوست مه بازار هر بازار و بس
کار دنیا نیست بی او یک نفس
عطار نیشابوری : بخش هشتم
الحكایة و التمثیل
گفت یک روزی سلیمان کای اله
بهر من ابلیس را آور براه
تا چو هر دیوی شود فرمانبرم
بی پری جفتی نهد سر در برم
حق بدو گفتا مشو او را شفیع
تاکنم در حکم تو او را مطیع
عاقبت ابلیس شد فرمان برش
گشت چون باد ای عجب خاک درش
گرچه چندانی سلیمان کار داشت
کز زمین تا عرش گیر و دار داشت
مسکنت را قدر چون بشناخت او
قوت از زنبیل بافی ساخت او
خادمش یک روز در بازار شد
از پی زنبیل او در کار شد
گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس
عاقبت نخرید آن زنبیل کس
بازگشت و سوی او آورد باز
شد گرسنگی سلیمان را دراز
روز دیگر دیگری بهتر ببافت
تا خریداری تواند بو که یافت
برد خادم هر دو بازاری نبود
تا بشب گشت و خریداری نبود
چون نمیآمد خریداری پدید
ضعف شد القصه بسیاری پدید
شد ز بی قوتی سلیمان دردناک
آمدش بی قوتی در جان پاک
حق تعالی گفتش آخر حال چیست
کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست
گفت نان میبایدم ای کردگار
گفت نان خور چند باشی بیقرار
گفت یا رب نان ندارم در نگر
گفت بفروش آن متاعت نان بخر
گفت زنبیلم فرستادم بسی
نیست این ساعت خریدارم کسی
گفت کی زنبیل باید کار را
بنده کرده مهتر بازار را
بی شکی شیطان چو محبوس آیدت
کار دنیا جمله مدروس آیدت
چونبود در بند ابلیس پلید
کی توان کردن فروشی یا خرید
کار دنیا جمله موقوف ویست
نهی منکر امر معروف ویست
بهر من ابلیس را آور براه
تا چو هر دیوی شود فرمانبرم
بی پری جفتی نهد سر در برم
حق بدو گفتا مشو او را شفیع
تاکنم در حکم تو او را مطیع
عاقبت ابلیس شد فرمان برش
گشت چون باد ای عجب خاک درش
گرچه چندانی سلیمان کار داشت
کز زمین تا عرش گیر و دار داشت
مسکنت را قدر چون بشناخت او
قوت از زنبیل بافی ساخت او
خادمش یک روز در بازار شد
از پی زنبیل او در کار شد
گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس
عاقبت نخرید آن زنبیل کس
بازگشت و سوی او آورد باز
شد گرسنگی سلیمان را دراز
روز دیگر دیگری بهتر ببافت
تا خریداری تواند بو که یافت
برد خادم هر دو بازاری نبود
تا بشب گشت و خریداری نبود
چون نمیآمد خریداری پدید
ضعف شد القصه بسیاری پدید
شد ز بی قوتی سلیمان دردناک
آمدش بی قوتی در جان پاک
حق تعالی گفتش آخر حال چیست
کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست
گفت نان میبایدم ای کردگار
گفت نان خور چند باشی بیقرار
گفت یا رب نان ندارم در نگر
گفت بفروش آن متاعت نان بخر
گفت زنبیلم فرستادم بسی
نیست این ساعت خریدارم کسی
گفت کی زنبیل باید کار را
بنده کرده مهتر بازار را
بی شکی شیطان چو محبوس آیدت
کار دنیا جمله مدروس آیدت
چونبود در بند ابلیس پلید
کی توان کردن فروشی یا خرید
کار دنیا جمله موقوف ویست
نهی منکر امر معروف ویست
عطار نیشابوری : بخش نهم
المقالة التاسعه
سالک آمد وانگهش از سر قدم
چون قلم شد سرنگون پیش قلم
گفت ای منشی اسرار آمده
ناقد گفتار و کردار آمده
ای بوقت کودکی همچون مسیح
هم معز و هم متین و هم فصیح
قوس قدرت را توئی زه لاجرم
گشت نازل زین سبب نون و القلم
حقتعالی هم بتو تعلیم داد
هم ز قدرت احسن التقویم داد
اولین استاد اسرار قدم
تو شدی موجود از کتم عدم
پای از سر کردهٔ سر از زفان
میخرامی از شبه گوهرفشان
گه گهر داری نثار و گه شکر
گاه خطت دروگاهی آب زر
هست در تاریکیت آب حیات
نی شکر بالحق توئی باری نبات
پادشاهی تو مطلق آمدست
خط تو جمله محقق آمدست
در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب
ملهم لوح دلی نقاش غیب
درد من بین بازکن بر من دری
سر غیبم گوی و درجنبان سری
زین سخن جان قلم شد تافته
گشت از تیغ زفان بشکافته
گفت آخر من کیم اسرار را
سر بریده میدوم این کار را
گرچه آبی روشن و کامل بود
چون نداند ناودان غافل بود
من چو ناوم واب روشن میرود
لیک دورم ز آنچه بر من میرود
من کمر بسته بدیدار آمدم
سرنگون از شوق این کار آمدم
پس زفان گشته قلم بیروی و راه
میروم وانگاه در آب سیاه
چون از این سر ذرهٔ نشناختم
عاقبت از عجز سر در باختم
شرح حال دلپذیر من شنو
باورم دار و صریر من شنو
یا چو من حیران طریق خویش گیر
یا قلم در من کش و ره پیش گیر
سالک آمدپیش پیر و گفت حال
تا شد آگاه آن امام حال و قال
پیر گفتش هست در حضرت قلم
رای قدرت کار بخش بیش و کم
ذرهٔ با ذرهٔ گر کار داشت
نقش آن نوک قلم داند نگاشت
تانگردد از قلم نقشی عیان
ذرهٔ برخود نجنبد در جهان
چون قلم را داعی رفتن بخاست
کارها از رفتن او گشت راست
کرد دایم سرنگونی اختیار
می نیاساید دمی از درد کار
چون بلذت در رسید او ازالم
غرقهٔ آن نور شد جف القلم
هرکه او در کار بسیاری برفت
آخر الامرش نکوکاری برفت
چون قلم شو راست در رفتار خویش
تا بکام خود رسی در کار خویش
چون قلم شد سرنگون پیش قلم
گفت ای منشی اسرار آمده
ناقد گفتار و کردار آمده
ای بوقت کودکی همچون مسیح
هم معز و هم متین و هم فصیح
قوس قدرت را توئی زه لاجرم
گشت نازل زین سبب نون و القلم
حقتعالی هم بتو تعلیم داد
هم ز قدرت احسن التقویم داد
اولین استاد اسرار قدم
تو شدی موجود از کتم عدم
پای از سر کردهٔ سر از زفان
میخرامی از شبه گوهرفشان
گه گهر داری نثار و گه شکر
گاه خطت دروگاهی آب زر
هست در تاریکیت آب حیات
نی شکر بالحق توئی باری نبات
پادشاهی تو مطلق آمدست
خط تو جمله محقق آمدست
در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب
ملهم لوح دلی نقاش غیب
درد من بین بازکن بر من دری
سر غیبم گوی و درجنبان سری
زین سخن جان قلم شد تافته
گشت از تیغ زفان بشکافته
گفت آخر من کیم اسرار را
سر بریده میدوم این کار را
گرچه آبی روشن و کامل بود
چون نداند ناودان غافل بود
من چو ناوم واب روشن میرود
لیک دورم ز آنچه بر من میرود
من کمر بسته بدیدار آمدم
سرنگون از شوق این کار آمدم
پس زفان گشته قلم بیروی و راه
میروم وانگاه در آب سیاه
چون از این سر ذرهٔ نشناختم
عاقبت از عجز سر در باختم
شرح حال دلپذیر من شنو
باورم دار و صریر من شنو
یا چو من حیران طریق خویش گیر
یا قلم در من کش و ره پیش گیر
سالک آمدپیش پیر و گفت حال
تا شد آگاه آن امام حال و قال
پیر گفتش هست در حضرت قلم
رای قدرت کار بخش بیش و کم
ذرهٔ با ذرهٔ گر کار داشت
نقش آن نوک قلم داند نگاشت
تانگردد از قلم نقشی عیان
ذرهٔ برخود نجنبد در جهان
چون قلم را داعی رفتن بخاست
کارها از رفتن او گشت راست
کرد دایم سرنگونی اختیار
می نیاساید دمی از درد کار
چون بلذت در رسید او ازالم
غرقهٔ آن نور شد جف القلم
هرکه او در کار بسیاری برفت
آخر الامرش نکوکاری برفت
چون قلم شو راست در رفتار خویش
تا بکام خود رسی در کار خویش
عطار نیشابوری : بخش نهم
الحكایة و التمثیل
بود ذوالنون را مریدی پاکباز
هم بمعنی اهل دل هم اهل راز
در حضورش چل چله افتاده بود
تا بچل موقف تمام استاده بود
مدت چل سال جانی غرق راز
پاسبان حجرهٔ دل بود باز
نه درین چل سال حرفی گفته بود
نه درین چل سال یکشب خفته بود
روزی آمد پیش ذوالنون دردناک
سرنهاد از عجز خود بر روی خاک
طاعت چل سالهٔ خود بر دوام
آنچه کرده بود بر گفتش تمام
گفت اگرچه هر چه گفتی کردهام
همچو روز اولین در پردهام
نه دری در سینه میبگشایدم
نه جمالی روی میبنمایدم
نه زحق خطی بنامم میرسد
نه بدل از وی پیامم میرسد
بر نمیگیرد بهیچم چون کنم
چند سوزم چند پیچم چون کنم
تا نگوئی کاین شکایت کردنست
لیک بدبختی حکایت کردنست
دل گرفتن نیست از طاعت مرا
لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا
تو طبیبی غمگنان را چاره کن
داروی این عاشق خونخواره کن
شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز
گفت امشب ترک کن کلی نماز
نان بخور سیر و بخسب امشب تمام
تا گر از لطفت نمیآید پیام
بو که از عنفی کند در تو نگاه
زانکه پندارم بلطفت نیست راه
هرکسی را از رهی دیگر برند
گه زپای آرند و گه از سر برند
این سخن درویش چون بشنود رفت
بود تشنه سیر خورد و سیر خفت
مصطفی رادید هم آن شب بخواب
ای عجب در شب که بیند آفتاب
گفت میگوید خداوندت سلام
میدهد از حضرت خویشت پیام
کی بهمت رنجها برده بسی
کی کند هرگز زیان بر ما کسی
تحفهٔ خود یادگار تو نهم
هرچه خواهی در کنار تو نهم
گرچه تو چل ساله داری رنج راه
گنج دولت بخشمت این جایگاه
در عوض گنج کرم بازت دهم
خلعت و انعام و اعزازت دهم
لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام
گو که هان ای مدعی ناتمام
ای همه تزویر و ناموس آمده
پاک رفته پیش و سالوس آمده
عاشقان را میکنی از ما نفور
تا ز راه ما همی گردند دور
همچو غول از رهزنی دم میزنی
کار مشتی خسته بر هم میزنی
گر نیندازم بصد رسوائیت
نی خدایم چند از رعنائیت
تا تو دست از رهزنی کوته کنی
عاشقان را تا بکی گمره کنی
زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد
کز دو عالم تا ابد آزاد شد
چون زکار خویش مرد آید یکی
آنچه میجوید بیابد بی شکی
چند خواهی بود نه پخته نه خام
نیک خواهی کار میباید تمام
هرکه او در کار خود کامل بود
عاقبت مقصود او حاصل بود
هم بمعنی اهل دل هم اهل راز
در حضورش چل چله افتاده بود
تا بچل موقف تمام استاده بود
مدت چل سال جانی غرق راز
پاسبان حجرهٔ دل بود باز
نه درین چل سال حرفی گفته بود
نه درین چل سال یکشب خفته بود
روزی آمد پیش ذوالنون دردناک
سرنهاد از عجز خود بر روی خاک
طاعت چل سالهٔ خود بر دوام
آنچه کرده بود بر گفتش تمام
گفت اگرچه هر چه گفتی کردهام
همچو روز اولین در پردهام
نه دری در سینه میبگشایدم
نه جمالی روی میبنمایدم
نه زحق خطی بنامم میرسد
نه بدل از وی پیامم میرسد
بر نمیگیرد بهیچم چون کنم
چند سوزم چند پیچم چون کنم
تا نگوئی کاین شکایت کردنست
لیک بدبختی حکایت کردنست
دل گرفتن نیست از طاعت مرا
لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا
تو طبیبی غمگنان را چاره کن
داروی این عاشق خونخواره کن
شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز
گفت امشب ترک کن کلی نماز
نان بخور سیر و بخسب امشب تمام
تا گر از لطفت نمیآید پیام
بو که از عنفی کند در تو نگاه
زانکه پندارم بلطفت نیست راه
هرکسی را از رهی دیگر برند
گه زپای آرند و گه از سر برند
این سخن درویش چون بشنود رفت
بود تشنه سیر خورد و سیر خفت
مصطفی رادید هم آن شب بخواب
ای عجب در شب که بیند آفتاب
گفت میگوید خداوندت سلام
میدهد از حضرت خویشت پیام
کی بهمت رنجها برده بسی
کی کند هرگز زیان بر ما کسی
تحفهٔ خود یادگار تو نهم
هرچه خواهی در کنار تو نهم
گرچه تو چل ساله داری رنج راه
گنج دولت بخشمت این جایگاه
در عوض گنج کرم بازت دهم
خلعت و انعام و اعزازت دهم
لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام
گو که هان ای مدعی ناتمام
ای همه تزویر و ناموس آمده
پاک رفته پیش و سالوس آمده
عاشقان را میکنی از ما نفور
تا ز راه ما همی گردند دور
همچو غول از رهزنی دم میزنی
کار مشتی خسته بر هم میزنی
گر نیندازم بصد رسوائیت
نی خدایم چند از رعنائیت
تا تو دست از رهزنی کوته کنی
عاشقان را تا بکی گمره کنی
زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد
کز دو عالم تا ابد آزاد شد
چون زکار خویش مرد آید یکی
آنچه میجوید بیابد بی شکی
چند خواهی بود نه پخته نه خام
نیک خواهی کار میباید تمام
هرکه او در کار خود کامل بود
عاقبت مقصود او حاصل بود
عطار نیشابوری : بخش نهم
الحكایة و التمثیل
بود دزدی دزدی بسیار کرد
تا خلیفهش عاقبت بردار کرد
میگذشت آنجایگه شبلی مگر
چشم افتادش بران زیر و زبر
اشک بر رویش ز کار او دوید
نعرهٔ زد پیش دار او دوید
بوسهٔ بر پای او داد و برفت
پیش او دستار بنهاد و برفت
سر این پرسید از وی سایلی
گفت بودست او بدزدی کاملی
از کمال او دزدی بسیار کرد
تا که جان را در سر این کار کرد
هرکه او در کار خود باشد تمام
جان خود در کار بازدوالسلام
گرچه دزدی جاهل و غافل بدست
لیک اندر کار خود کامل بدست
چون تمام افتاد او در کار خویش
زان نهادم پیش اودستار خویش
چون بدیدم دار چوبین جای او
بوسه زان دادم خوشی بر پای او
او بکار خویش مرد خویش بود
نه چو من نامرد درد خویش بود
او بمردی بود پشت لشگری
نه چو من آمد مخنث گوهری
جان او او را جوی ارزیده بود
نه چو من برجان خود لرزیده بود
مرد باید خواه خاص و خواه عام
کو بود در فن و کار خود تمام
ذرهٔ گر نیک نامی بایدت
در همه کاری تمامی بایدت
در تمامی گر تو کاری بد کنی
آن هم از بهر خلاص خود کنی
تا خلیفهش عاقبت بردار کرد
میگذشت آنجایگه شبلی مگر
چشم افتادش بران زیر و زبر
اشک بر رویش ز کار او دوید
نعرهٔ زد پیش دار او دوید
بوسهٔ بر پای او داد و برفت
پیش او دستار بنهاد و برفت
سر این پرسید از وی سایلی
گفت بودست او بدزدی کاملی
از کمال او دزدی بسیار کرد
تا که جان را در سر این کار کرد
هرکه او در کار خود باشد تمام
جان خود در کار بازدوالسلام
گرچه دزدی جاهل و غافل بدست
لیک اندر کار خود کامل بدست
چون تمام افتاد او در کار خویش
زان نهادم پیش اودستار خویش
چون بدیدم دار چوبین جای او
بوسه زان دادم خوشی بر پای او
او بکار خویش مرد خویش بود
نه چو من نامرد درد خویش بود
او بمردی بود پشت لشگری
نه چو من آمد مخنث گوهری
جان او او را جوی ارزیده بود
نه چو من برجان خود لرزیده بود
مرد باید خواه خاص و خواه عام
کو بود در فن و کار خود تمام
ذرهٔ گر نیک نامی بایدت
در همه کاری تمامی بایدت
در تمامی گر تو کاری بد کنی
آن هم از بهر خلاص خود کنی
عطار نیشابوری : بخش نهم
الحكایة و التمثیل
آن یکی قلاب را بگرفت شاه
خواست تادستش ببرد پیش راه
قلب زن مرد مرقع پوش بود
از حقیقت ذرهٔ باهوش بود
گفت با خانه بریدم این زمان
تا نهم مالی که دارم در میان
چون بسوی خانه بردندش فراز
او مرقع برکشید و گشت باز
برهنه استاد پیش شهریار
گفت اکنون کار باید کرد کار
زانکه این قلاب را از هرچه هست
ماحضر قلبیست این ساعت بدست
شاه گفتش از چه میگفتی دروغ
گفت تا در دین نباشم بی فروغ
عیب خود پوشیدم از بیم هلاک
در لباس خاص بی عیبان پاک
از چنین عیبی چو در روی آمدم
زان لباس پاک یکسوی آمدم
تا نه بیند کس مرقع در برم
اهل دل را بدنگوید بر سرم
گر شدم بد نام در پیش سپاه
جانب آن قوم میدارم نگاه
زانکه بد نامی ایشان خواستن
کفرم آید کفر نتوان خواستن
شاه را از راستی آن جوان
وقت خوش شد عفو کردش آن زمان
چند خواهی بود مرد ناتمام
نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام
چون قلم شو عشق را بسته میان
پس بسر عشق بگشاده زفان
زانکه گر نبود ترا با عشق کار
تو خری باشی بمعنی بی فسار
خواست تادستش ببرد پیش راه
قلب زن مرد مرقع پوش بود
از حقیقت ذرهٔ باهوش بود
گفت با خانه بریدم این زمان
تا نهم مالی که دارم در میان
چون بسوی خانه بردندش فراز
او مرقع برکشید و گشت باز
برهنه استاد پیش شهریار
گفت اکنون کار باید کرد کار
زانکه این قلاب را از هرچه هست
ماحضر قلبیست این ساعت بدست
شاه گفتش از چه میگفتی دروغ
گفت تا در دین نباشم بی فروغ
عیب خود پوشیدم از بیم هلاک
در لباس خاص بی عیبان پاک
از چنین عیبی چو در روی آمدم
زان لباس پاک یکسوی آمدم
تا نه بیند کس مرقع در برم
اهل دل را بدنگوید بر سرم
گر شدم بد نام در پیش سپاه
جانب آن قوم میدارم نگاه
زانکه بد نامی ایشان خواستن
کفرم آید کفر نتوان خواستن
شاه را از راستی آن جوان
وقت خوش شد عفو کردش آن زمان
چند خواهی بود مرد ناتمام
نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام
چون قلم شو عشق را بسته میان
پس بسر عشق بگشاده زفان
زانکه گر نبود ترا با عشق کار
تو خری باشی بمعنی بی فسار
عطار نیشابوری : بخش نهم
الحكایة و التمثیل
بود در غزنی امامی از کرام
نام بودش میرهٔ عبدالسلام
چون سخن گفتی امام نامدار
خلق آنجا جمع گشتی بی شمار
هر کرا در شهر چیزی گم شدی
روز مجلس پیش آن مردم شدی
بانگ کردی آنچه گم کردی براه
پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه
روز مجلس بود مردی سوگوار
زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار
بر سر آن مردم مجلس نیوش
مرد خر گم کرده آمد در خروش
کای مسلمانان خری باجل که یافت
چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت
چون نداد آنجا کسی از خر نشان
مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان
آن امام القصه حرف آغاز کرد
دفتر عشاق از هم باز کرد
وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت
وز کمال عشق آشفتن گرفت
پس چنین گفت او که ذرات جهان
جمله در عشقند پیدا ونهان
در جهان کس بود کو عاشق نبود
یا کمال عشق را لایق نبود
هست در مجلس کسی اینجایگاه
کو بسر عشق کم بردست راه
غافلی برخاست پنداشت آن سلیم
کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم
گفت اگر چه یافتم عمری تمام
هرگزم عشقی نبودست ای امام
میره گفت آن مرد خرگم کرده را
روفساری آر و گیر این مرده را
کانچه تو در جستنش بشتافتی
منت ایزد را که اینجا یافتی
مرد را بی عشق کاری چون بود
این چنین خر بی فساری چون بود
هر که عاشق نیست او را خر شمر
خر بسی باشد ز خر کمتر شمر
عاشقی در چستی و چالاکیست
هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست
عشق را گاهی نوازش باشدت
گاه چون شمعی گدازش باشدت
تا نخواهی دید در اول گداز
نیست درآخر ترا ممکن نواز
نام بودش میرهٔ عبدالسلام
چون سخن گفتی امام نامدار
خلق آنجا جمع گشتی بی شمار
هر کرا در شهر چیزی گم شدی
روز مجلس پیش آن مردم شدی
بانگ کردی آنچه گم کردی براه
پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه
روز مجلس بود مردی سوگوار
زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار
بر سر آن مردم مجلس نیوش
مرد خر گم کرده آمد در خروش
کای مسلمانان خری باجل که یافت
چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت
چون نداد آنجا کسی از خر نشان
مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان
آن امام القصه حرف آغاز کرد
دفتر عشاق از هم باز کرد
وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت
وز کمال عشق آشفتن گرفت
پس چنین گفت او که ذرات جهان
جمله در عشقند پیدا ونهان
در جهان کس بود کو عاشق نبود
یا کمال عشق را لایق نبود
هست در مجلس کسی اینجایگاه
کو بسر عشق کم بردست راه
غافلی برخاست پنداشت آن سلیم
کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم
گفت اگر چه یافتم عمری تمام
هرگزم عشقی نبودست ای امام
میره گفت آن مرد خرگم کرده را
روفساری آر و گیر این مرده را
کانچه تو در جستنش بشتافتی
منت ایزد را که اینجا یافتی
مرد را بی عشق کاری چون بود
این چنین خر بی فساری چون بود
هر که عاشق نیست او را خر شمر
خر بسی باشد ز خر کمتر شمر
عاشقی در چستی و چالاکیست
هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست
عشق را گاهی نوازش باشدت
گاه چون شمعی گدازش باشدت
تا نخواهی دید در اول گداز
نیست درآخر ترا ممکن نواز
عطار نیشابوری : بخش نهم
الحكایة و التمثیل
بوسعید مهنه در آغاز کار
پیش لقمان رفت روزی بی قرار
سنگ در یک دست میافراشت او
سوخته در دست دیگر داشت او
شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته
گفت تا گردانمت آموخته
میزنم این سنگ بر سر محکمت
سوخته برمینهم چون مرهمت
زانکه این دردی که این ساعت تراست
این چنین درمانش خواهد گشت راست
گه ز ضرب او جراحت میرسد
گه ز مرهم نیز راحت میرسد
گر ز ضرب او جراحت نبودت
تا ابد اومید راحت نبودت
راحت خود را شدی پیوسته دوست
بی جراحت نیز فقرت آرزوست
پیش لقمان رفت روزی بی قرار
سنگ در یک دست میافراشت او
سوخته در دست دیگر داشت او
شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته
گفت تا گردانمت آموخته
میزنم این سنگ بر سر محکمت
سوخته برمینهم چون مرهمت
زانکه این دردی که این ساعت تراست
این چنین درمانش خواهد گشت راست
گه ز ضرب او جراحت میرسد
گه ز مرهم نیز راحت میرسد
گر ز ضرب او جراحت نبودت
تا ابد اومید راحت نبودت
راحت خود را شدی پیوسته دوست
بی جراحت نیز فقرت آرزوست
عطار نیشابوری : بخش نهم
الحكایة و التمثیل
بر پلی میشد نظام الملک شاد
چشم او ناگه بزیر پل فتاد
بیدلی در سایهٔ پل رفته بود
فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود
گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔ
هرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ
بیدل دیوانه گفتش ای نظام
کی دو تیغ آید بهم در یک نیام
ملک دنیا هست دین میبایدت
آن همه داری و این میبایدت
گر ترا دین باید از دنیا مناز
هردو با هم راست ناید کژ مباز
چشم او ناگه بزیر پل فتاد
بیدلی در سایهٔ پل رفته بود
فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود
گفت اگر عاقل اگر آشفتهٔ
هرچه هستی فارغ و خوش خفتهٔ
بیدل دیوانه گفتش ای نظام
کی دو تیغ آید بهم در یک نیام
ملک دنیا هست دین میبایدت
آن همه داری و این میبایدت
گر ترا دین باید از دنیا مناز
هردو با هم راست ناید کژ مباز
عطار نیشابوری : بخش دهم
المقالة العاشر
سالک صادق دم نیکوسرشت
آمد از صدق طلب پیش بهشت
گفت ای خلوت سرای دوستان
پای تا سر بوستان در بوستان
خاک روب کوی تو باغ ارم
تشنهٔ یک قطرهٔ تو جام جم
آب حیوان خاک باشد بردرت
نیم مرده ز اشتیاق کوثرت
جملهٔ تن روحو ریحانی همه
جان عالم عالم جانی همه
آسیای چرخ سرگردان ترا
باغبانی خازن و رضوان ترا
عالمی حوران و غلمان نقد تو
جمله رادل بر وفای عقد تو
آنچه هرگز آدمی نشنیده است
نه کسی دانسته ونه دیده است
آن نشان در سایهٔ تو میدهند
نور از سرمایهٔ تو میدهند
طوطی جان طالب معنی تو
تا ابد طوبی له از طوبی تو
دار حیوانی سرای زندگی
ذره ذره از تو جای زندگی
هرکجا سریست در هر دو جهان
هست در هر ذرهٔ تو بیش از آن
مرغ بریانت چو خوردی زنده شد
لاجرم چون زنده شد پرنده شد
چون می و شیر و عسل داری روان
آب در جوی تو بینم این زمان
این همه زینت که از طاعت تراست
وین همه عزت که هر ساعت تراست
میتوانی گر مرادرمان کنی
کار جان دردمند آسان کنی
شد بهشت از قول سالک بیقرار
برکشید از سینه آهی مشکبار
گفت ای جویندهٔ زیبا سرشت
من بهشتم آنچه دیدم از بهشت
تا بکی بینی تو زیبائی شمع
مینهبینی سوز و تنهائی شمع
من چو در دردم مرا درمان چه سود
روح چون میسوزدم ریحان چه سود
غیب خواهم سر بغیرم میدهد
عشق خواهم لحم طیرم میدهد
گه زجوی میخرابم مانده
گه ز شیری مست خوابم مانده
طفل را در خواب از شیری کنند
مست را از خمر تدبیری کنند
بیشتر اصحابم ابله آمدند
اهل دین از من منزه آمدند
سلسله سازند رو یا روی من
تا کشند اهل دلی را سوی من
نیستم فی الجمله جز دار السلام
گر رسد سلمان بمن اینم تمام
هرکه پیش من فرودآورد سر
لقمهٔ اول دهندش از جگر
بار اول کوزه در دردی زنند
تا جگر خواران دم خردی زنند
آنکه از من راه زد یک گندمش
هست سیصد سال نیش کژدمش
سالکا از من چه میجوئی برو
من ندانم تا چه میگوئی برو
سالک آمد پیش پیر نیک نام
حال خود برگفت پیش او تمام
پیر گفتش هست فردوس منیر
عرصهٔ دعوت سرای دار و گیر
در بهشت است آفتاب لایزال
یعنی از حضرت تجلی جمال
هرکه اینجا آشنائی یافت او
زان تجلی روشنائی یافت او
آمد از صدق طلب پیش بهشت
گفت ای خلوت سرای دوستان
پای تا سر بوستان در بوستان
خاک روب کوی تو باغ ارم
تشنهٔ یک قطرهٔ تو جام جم
آب حیوان خاک باشد بردرت
نیم مرده ز اشتیاق کوثرت
جملهٔ تن روحو ریحانی همه
جان عالم عالم جانی همه
آسیای چرخ سرگردان ترا
باغبانی خازن و رضوان ترا
عالمی حوران و غلمان نقد تو
جمله رادل بر وفای عقد تو
آنچه هرگز آدمی نشنیده است
نه کسی دانسته ونه دیده است
آن نشان در سایهٔ تو میدهند
نور از سرمایهٔ تو میدهند
طوطی جان طالب معنی تو
تا ابد طوبی له از طوبی تو
دار حیوانی سرای زندگی
ذره ذره از تو جای زندگی
هرکجا سریست در هر دو جهان
هست در هر ذرهٔ تو بیش از آن
مرغ بریانت چو خوردی زنده شد
لاجرم چون زنده شد پرنده شد
چون می و شیر و عسل داری روان
آب در جوی تو بینم این زمان
این همه زینت که از طاعت تراست
وین همه عزت که هر ساعت تراست
میتوانی گر مرادرمان کنی
کار جان دردمند آسان کنی
شد بهشت از قول سالک بیقرار
برکشید از سینه آهی مشکبار
گفت ای جویندهٔ زیبا سرشت
من بهشتم آنچه دیدم از بهشت
تا بکی بینی تو زیبائی شمع
مینهبینی سوز و تنهائی شمع
من چو در دردم مرا درمان چه سود
روح چون میسوزدم ریحان چه سود
غیب خواهم سر بغیرم میدهد
عشق خواهم لحم طیرم میدهد
گه زجوی میخرابم مانده
گه ز شیری مست خوابم مانده
طفل را در خواب از شیری کنند
مست را از خمر تدبیری کنند
بیشتر اصحابم ابله آمدند
اهل دین از من منزه آمدند
سلسله سازند رو یا روی من
تا کشند اهل دلی را سوی من
نیستم فی الجمله جز دار السلام
گر رسد سلمان بمن اینم تمام
هرکه پیش من فرودآورد سر
لقمهٔ اول دهندش از جگر
بار اول کوزه در دردی زنند
تا جگر خواران دم خردی زنند
آنکه از من راه زد یک گندمش
هست سیصد سال نیش کژدمش
سالکا از من چه میجوئی برو
من ندانم تا چه میگوئی برو
سالک آمد پیش پیر نیک نام
حال خود برگفت پیش او تمام
پیر گفتش هست فردوس منیر
عرصهٔ دعوت سرای دار و گیر
در بهشت است آفتاب لایزال
یعنی از حضرت تجلی جمال
هرکه اینجا آشنائی یافت او
زان تجلی روشنائی یافت او
عطار نیشابوری : بخش دهم
الحكایة و التمثیل
گرم شد یک روز شیخ با یزید
گفت اگر خواهد خداوند مجید
مدت هفتاد سالم را شمار
من ازو خواهم شمار ده هزار
زانکه سالی ده هزارست از عدد
تا الست ربکم گفتست احد
جمله را در شور آورد از الست
وز بلی شان جز بلا نامد بدست
هر بلا کان در زمین وآسمانست
از بلی گفتن نشان دوستانست
بعد از آن گفتا که میآید خطاب
کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب
هفت اندامت کنم روز شمار
جزو جزو و ذره ذره چون غبار
پس بهر یک ذره دیدارت دهم
در خور هر دیدهٔ بارت دهم
ده هزاران ساله را نقد شمار
گویمت اینک نهادم در کنار
تا بهر یک ذره کاری میکنی
این چنین کن گر شماری میکنی
هرکرا آن آفتاب اینجا بتافت
آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت
گفت اگر خواهد خداوند مجید
مدت هفتاد سالم را شمار
من ازو خواهم شمار ده هزار
زانکه سالی ده هزارست از عدد
تا الست ربکم گفتست احد
جمله را در شور آورد از الست
وز بلی شان جز بلا نامد بدست
هر بلا کان در زمین وآسمانست
از بلی گفتن نشان دوستانست
بعد از آن گفتا که میآید خطاب
کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب
هفت اندامت کنم روز شمار
جزو جزو و ذره ذره چون غبار
پس بهر یک ذره دیدارت دهم
در خور هر دیدهٔ بارت دهم
ده هزاران ساله را نقد شمار
گویمت اینک نهادم در کنار
تا بهر یک ذره کاری میکنی
این چنین کن گر شماری میکنی
هرکرا آن آفتاب اینجا بتافت
آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت
عطار نیشابوری : بخش دهم
الحكایة و التمثیل
عاشقی میمرد چون دل زنده داشت
لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
سایلی گفتش که این خنده ز چیست
خاصه در وقتی که میباید گریست
گفت با معشوق خود چون عاشقم
میزنم یک دم که صبحی صادقم
صبح را خنده صواب آید صواب
کو درون سینه دارد آفتاب
گرچه من خورشید دارم در میان
بر طبق ننهادهام چون آسمان
آفتابی هر که را در جان بود
گر بخندد همچو صبح آسان بود
من که روزم آمد و شب در گذشت
یارم آمد رب و یارب درگذشت
گر کنم شادی و گر خندم رواست
گر گشایم لب و گر بندم رواست
چون شود خورشید عزت آشکار
هشت جنت گردد آنجا ذره وار
بی جهت چندانکه بینی پیش و پس
از همه سوئی یکی بینی و بس
جمله او بینی چو دایم جمله اوست
نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست
لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
سایلی گفتش که این خنده ز چیست
خاصه در وقتی که میباید گریست
گفت با معشوق خود چون عاشقم
میزنم یک دم که صبحی صادقم
صبح را خنده صواب آید صواب
کو درون سینه دارد آفتاب
گرچه من خورشید دارم در میان
بر طبق ننهادهام چون آسمان
آفتابی هر که را در جان بود
گر بخندد همچو صبح آسان بود
من که روزم آمد و شب در گذشت
یارم آمد رب و یارب درگذشت
گر کنم شادی و گر خندم رواست
گر گشایم لب و گر بندم رواست
چون شود خورشید عزت آشکار
هشت جنت گردد آنجا ذره وار
بی جهت چندانکه بینی پیش و پس
از همه سوئی یکی بینی و بس
جمله او بینی چو دایم جمله اوست
نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست