تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۷ - امشب من و چنگیی و معشوقهٔ چست
امشب من و چنگیی و معشوقهٔ چست
بودیم به عیش و عهد کردیم درست
ساقی ز بلور ناب بر روی زمین
میکشت عقیق و لؤلؤتر میرست
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۸ - میکوش که تا ز اهل نظر خوانندت
میکوش که تا ز اهل نظر خوانندت
وز عالم راز بی‌خبر خوانندت
گر خیر کنی فرشته خوانند ترا
ور میل بشر کنی بشر خوانندت
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۹ - هرچند که درد دل هر خسته بسیست
هرچند که درد دل هر خسته بسیست
وز دست فلک رشتهٔ بگسسته بسیست
زنهار ز کار بسته دل تنگ مدار
در نامهٔ غیب راز سربسته بسیست
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۰ - گل کز رخ او خجل فرو میماند
گل کز رخ او خجل فرو میماند
چیزیش بدان غالیه‌بو میماند
ماه شب چهارده چو بر می‌آید
او نیست ولی نیک بدو میماند
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۱ - این شمع که شب در انجمن می‌خندد
این شمع که شب در انجمن می‌خندد
ماند بگلی که در چمن می‌خندد
هر شب که به بالین من آید تا روز
میسوزد و بر گریهٔ من می‌خندد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۲ - هر چند بهشت صد کرامت دارد
هر چند بهشت صد کرامت دارد
مرغ و می و حور سرو قامت دارد
ساقی بده این بادهٔ گلرنگ به نقد
کان نسیهٔ او سر به قیامت دارد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۳ - تا یار برفت صبر از من برمید
تا یار برفت صبر از من برمید
وز هر مژه‌ام هزار خونابه چکید
گوئی نتوانم که ببینم بازش
«تا کور شود هر آنکه نتواند دید»
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۴ - ای شعله‌ای از پرتو رویت خورشید
ای شعله‌ای از پرتو رویت خورشید
رویم ز غمت زرد شد و موی سفید
از وصل تو هر که بود در جمله جهان
بر داشت نصیبی و من خسته امید
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۵ - فکری که بر آن طبع روان میگذرد
فکری که بر آن طبع روان میگذرد
شرحش ز معانی و بیان میگذرد
شعر تو چرا نازک و شیرین نبود
آخر نه بدان لب ودهان میگذرد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۶ - آن زلف که بر گوشهٔ غلطاق نهاد
آن زلف که بر گوشهٔ غلطاق نهاد
صد داغ جفا بر دل عشاق نهاد
بر چهرهٔ او چو طاق ابرویش دید
مه خوبی روی خویش بر طاق نهاد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۷ - درویش که می خورد به میری برسد
درویش که می خورد به میری برسد
ور روبهکی خورد به شیری برسد
گر پیر خورد جوانی از سر گیرد
ور زانکه جوان خورد به پیری برسد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۸ - من ترک شراب ناب نتوانم کرد
من ترک شراب ناب نتوانم کرد
خمخانهٔ خود خراب نتوانم کرد
یک روز اگر بادهٔ صافی نخورم
ده شب ز خمار خواب نتوانم کرد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۱۹ - آن خور که ازو قوت روح افزاید
آن خور که ازو قوت روح افزاید
یعنی می گل‌گون که فتوح افزاید
من بندهٔ آنکه در شبانگاه خورد
من چاکر آن که در صبوح افزاید
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۲۰ - جان قصهٔ آن ماه سخنگو گوید
جان قصهٔ آن ماه سخنگو گوید
دل کام روان زان لب دلجو جوید
گر عکس رخش بر چمن افتد روزی
از خاک همه لالهٔ خود رو روید
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۲۱ - عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کرد
عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کرد
خال تو مرا حال تبه خواهد کرد
زلف تو مرا به باد بر خواهد داد
چشم تو مرا خانه سیه خواهد کرد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۲۲ - تا ساخته شخص من و پرداخته‌اند
تا ساخته شخص من و پرداخته‌اند
در زیر لگد کوب غم انداخته‌اند
گوئی من زرد روی دلسوخته را
چون شمع برای سوختن ساخته‌اند
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۲۳ - گر وصل تو دست من شیدا گیرد
گر وصل تو دست من شیدا گیرد
وین درد و فراق راه صحراگیرد
هم حال من از روی تو نیکو گردد
هم کار من از قد تو بالا گیرد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۲۴ - لب هر که بر آن لعل طربناک نهد
لب هر که بر آن لعل طربناک نهد
پا بر سر نه کرسی افلاک نهد
خورشید چو ماه پیش رویش به ادب
هر روز دو بار روی بر خاک نهد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۲۵ - از شدت دست تنگی و محنت برد
از شدت دست تنگی و محنت برد
در خیمه ما نه خواب یابی و نه خورد
در تابه و صحن و کاسه و کوزهٔ ما
نه چرب و نه شیرین و نه گرم است و نه سرد
عبید زاکانی : رباعیات
رباعی ۲۶ - زین گونه که این شمع روان می‌سوزد
زین گونه که این شمع روان می‌سوزد
گوئی ز فراق دوستان می‌سوزد
گر گریه کنیم هر دو با هم شاید
کو را و مرا رشتهٔ جان می‌سوزد