تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۵۶ - ها نظر کن که در نظر دارم
ها نظر کن که در نظر دارم
از هویت چنین خبر دارم
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۶۵ - هر کسی را که باشدش سر کل
هر کسی را که باشدش سر کل
صحبت او همه بود کل کل
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۶۶ - هر کسی کو دلیل او باشد
هر کسی کو دلیل او باشد
بد نباشد بگو نکو باشد
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۷۱ - هر که سلطان خویش نشناسد
هر که سلطان خویش نشناسد
عزت او تمام کی دارد
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۷۶ - همچو غنچه تمام بگشوده
همچو غنچه تمام بگشوده
نور خود را به عین خود دیده
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۷۷ - همه پابند آن دلارامند
همه پابند آن دلارامند
مرغ و دانه تمام در دامند
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۷۸ - همه تسبیح حضرتش گویند
همه تسبیح حضرتش گویند
همه ناطق به رحمت اویند
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۸۰ - همه را رو به دوست از همه رو
همه را رو به دوست از همه رو
وحده لا اله الا هو
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۸۲ - همه عالم تن است و او جان است
همه عالم تن است و او جان است
جام گیتی نمای سلطان است
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۵۸ - تا بدانی که دوستدار کشی
تا بدانی که دوستدار کشی
نکشی چون من، ار هزار کشی
تا کی از عشوه نیم مستان را
بشکنی جام و در خمار کشی
آتشم زن که زنده گردم باز
گر چو شمعم هزار بار کشی
تا به کی این عروس عصمت را
عقد بندی و در کنار کشی
عشق را شو، که خویش را ترسم
در شبیخون روزگار کشی
در قیامت کند گل افشانی
بلبلی که در بهار کشی
ترسم ای عشق مهربان که مرا
سر به زانوی غمگسار کشی
مردم از شوق، ای دعا وقت است
که کشی تیغ و انتظار کشی
منت قتلم ار کنی قسمت
دو جهان را به زیر بار کشی
به تماشا طلب ترحم را
عرفی خویش را چو زار کشی
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۶۲ - چندم ای نالهٔ سحر بکُشی
چندم ای نالهٔ سحر بکُشی
هر دم از آتش دگر بکُشی
دَرِ این دودگه دلا در بند
چندم از آه بی اثر بکُشی
این که پروانگی کنم، ترسم
کاتشم را به بال و پر بکُشی
نامه ام سنگ را بگریاند
ای فلک مرغ نامه بر بکُشی
کُشتی از غمزه اهل عالم را
بعد از این غمزه را مگر بکُشی
تا کنم چون چراغ شام بلا
زنده سازی و در سحر بکُشی
چون کسی اهل درد، عرفی را
چشم دارم که بیشر بکُشی
شهریار (سید محمدحسین بهجت تبریزی) : گزیدهٔ اشعار ترکی
قاصد
ســـن یاریمین قاصدی سـن
ایلش ســنه چــــای دئمیشم
خـــیالینی گــــوندریب دیــــر
بسکی من آخ ، وای دئمیشم
آخ گئجه لَـــر یاتمـــــامیشام
مــن سنه لای ، لای دئمیشم
ســـن یاتالــی ، مـن گوزومه
اولـــدوزلاری ســـای دئمیشم
هــر کـــس سنه اولدوز دییه
اوزوم ســــــــــنه آی دئمیشم
سننن ســـورا ، حــــیاته من
شـیرین دئسه ، زای دئمیشم
هــر گوزلدن بیــر گـــول آلیب
ســن گـــوزه له پای دئمیشم
سنین گـــون تــک باتماغیوی
آی بـــاتـــانـــا تــــای دئمیشم
اینــدی یــایــا قــــیش دئییرم
ســـابق قیشا ، یای دئمیشم
گــاه تــوییوی یاده ســــالیب
من ده لی ، نای نای دئمیشم
ســونــــرا گئنه یاســه باتیب
آغــــلاری های های دئمیشم
عمـــره ســورن من قره گون
آخ دئــمــیشم ، وای دئمیشم
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
در توحید باری تعالی
ای درون پرور برون آرای
وی خردبخش بی‌خرد بخشای
خالق و رازق زمین و زمان
حافظ و ناصر مکین و مکان
همه از صنع تو مکان و مکین
همه در امر تو زمان و زمین
آتش و آب و باد و خاک سکون
همه در امر قدرتت بی‌چون
عرش تا فرش جزو مُبدَع تست
عقل با روح پیک مسرَع تست
در دهان هر زبان که گردانست
از ثنای تو اندرو جانست
نامهای بزرگ محترمت
رهبر جود و نعمت و کرمت
هریک افزون ز عرش و فرش و ملک
کان هزار و یکست و صد کم یک
هریکی زان به حاجتی منسوب
لیک نامحرمان از آن محجوب
یارب از فضل و رحمت این دل و جان
محرم دید نام خود گردان
کفر و دین هر دو در رهت پویان
وحده لا شریک له گویان
صانع و مکرم و توانا اوست
واحد و کامران نه چون ما اوست
حی و قیّوم و عالم و قادر
رازق خلق و قاهر و غافر
فاعل جنبش است و تسکین است
وحده لا شریک له اینست
عجز ما حجّت تمامی اوست
قدرتش نائب اسامی اوست
لا و هو زان سرای روز بهی
بازگشتند جَیب و کیسه تهی
برتر از وهم و عقل و حسّ و قیاس
چیست جز خاطر خدای شناس
هرکجا عارفی است در همه فرش
هست چون فرش زیر نعلش عرش
هرزه داند روان بیننده
آفرین جز به آفریننده
آنکه داند ز خاک تن کردن
باد را دفتر سخن کردن
واهب العقل و مُلهم الالباب
مُنشیء النفس و مُبدع الاسباب
همه از صُنع اوست کون و فساد
خلق را جمله مبدء است و معاد
همه از او بازگشت بدو
خیر و شر جمله سرگذشت بدو
اختیار آفرین نیک و بد اوست
باعث نفس و مُبدع خرد اوست
او ز ناچیز چیز کرد ترا
خوار بودی و عزیز کرد ترا
هیچ دل را به کُنه او ره نیست
عقل و جان از کمالش آگه نیست
دل عقل از جلال او خیره
عقل جان با کمال او تیره
عقل اوّل نتیجه از صفتش
راه داده ورا به معرفتش
سست جولان ز عزّ ذاتش وهم
تنگ میدان ز کُنه وصفش فهم
عقل را پر بسوخت آتش او
از پی رشگ کرد مَفرش او
نفس در موکبش ره آموزیست
عقل در مکتبش نو آموزیست
چیست عقل اندرین سپنج سرای
جز مزوّر نویس خط خدای
نیست از راه عقل و وهم و حواس
جز خدای ایچ کس خدای شناس
عزّ وصفش که روی بنماید
عقل را جان و عقل برباید
عقل را خود کسی نهد تمکین
در مقامی که جبرئیل امین
کم ز گنجشکی آی از هیبت
جبرئیلی بدان همه صولت
عقل کانجا رسید سر بنهد
مرغ کانجا پرید پر بنهد
هرچ را هست گفتی از بُن و بار
گفتی او را شریک هش می‌دار
جز به حسّ رکیک و نفس خبیث
نکند در قِدم حدیث حدیث
در ره قهر و عزّت صفتش
کُنه تو بس بود به معرفتش
چند از این عقل ترّهات انگیز
چند ازین چرخ و طبع رنگ آمیز
عقل را خود به خود چو راه نمود
پس به شایستگی ورا بستود
کاول آفریده‌ها عقل است
برتر از برگزیده‌ها عقل است
عقل کل یک سخن ز دفتر او
نفس کل یک پیاده بر درِ او
عشق را داد هم به عشق کمال
عقل را کرد هم به عقل عقال
عقل مانند ماست سرگردان
در ره کُنه او چو ما حیران
عقل عقل است و جان جانست او
آنکه زین برترست آنست او
با تقاضای عقل و نفس و حواس
کی توان بود کردگار شناس
گرنه ایزد ورا نمودی راه
از خدایی کجا شدی آگاه
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
فصل معرفت
به خودش کس شناخت نتوانست
ذات او هم بدو توان دانست
عقل حقش بتوخت نیک بتاخت
عجز در راه او شناخت شناخت
کرمش گفت مر مرا بشناس
ورنه کِشناسدش به عقل و حواس
به دلیلی حواس کی شاید
گوز بر پشت قبّه کی پاید
عقل رهبر ولیک تا درِ او
فضل او مر ترا برد بر او
به دلیلی عقل ره نبری
خیره چون دیگران مکن تو خری
فضل او در طریق رهبر ماست
صُنع او سوی او دلیل و گواست
ای شده از شناخت خود عاجز
کی شناسی خدای را هرگز
چون تو در علم خود زبون باشی
عارف کردگار چون باشی
چون ندانی تو سرّ ساختنش
چون توهّم کنی شناختنش
وهمها قاصر است ز اوصافش
فهمها هرزه می‌زند لافش
هست در وصف او به وقت دلیل
نطق تشبیه و خامشی تعطیل
غایت عقل در رهش حیرت
مایهٔ عقل سوی او غیرت
عقل و جان را مراد و مالک اوست
منتهای مرید و سالک اوست
عقل ما رهنمای هستی اوست
هستها زیر پای هستی اوست
فعل او خارج از درون و برون
ذات او برتر از چگونه و چون
ذات او را نبرده ره ادراک
عقل را جان و دل در آن ره چاک
عقل بی‌کُحل آشنایی او
بی‌خبر بوده از خدایی او
چه کنی وهم را به جُستنش حث
کی بود با قدم حدیث حدث
انبیا زین حدیث سرگردان
اولیا زین صفاتها حیران
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
فصل وحدت و شرح عظمت
احدست و شمار از او معزول
صمدست و نیاز ازو مخذول
آن احد نی که عقل داند و فهم
و آن صمد نی که حس شناسد و وهم
نه فراوان نه اندکی باشد
یکی اندر یکی یکی باشد
در دویی جز بدو سقط نبوَد
هرگز اندر یکی غلط نبوَد
تا ترا در درون شمار و شکیست
چه یکی دان چه دو که هردو یکیست
به چراگاه دیو بر ز یقین
چه و چند و چرا و چون را هین
نه بزرگیش هست از افزونی
ذات او بر ز چندی و چونی
از پی بحث طالب عاجز
هل و من گفتن اندرو جایز
کس نگفته صفات مبدع هو
چند و چون و چرا چه و کی و کو
ید او قدرتست و وجه بقاش
آمدن حکمش و نزول عطاش
قدمینش جلال قهر و خطر
اصبعینش نفاذ حکم و قدر
هستها تحت قدرت اویند
همه با او و او همی جویند
جنبش نور سوی نور بود
نور کی ز آفتاب دور بود
با وجودش ازل پریر آمد
به گه آمد ولیک دیر آمد
در ازل بسته کی بود علمش
یک غلامست خانه‌زاد ازلش
از ابد دور دار وهم و گمان
که ابد از ازل گرفت نشان
کی مکان باشدش ز بیش و ز کم
که مکان خود مکان ندارد هم
خلق را زین صفت جهانی ساخت
تا زبهر خود آشیانی ساخت
با مکان آفرین مکان چه کند
آسمان گر بر آسمان چه کند
آسمان دی نبود امروز است
باز فردا نباشد او نوزست
در نوردد ز پیش ستر دخان
یوم نطوی السماء رو برخوان
عارفان چون دم از قدیم زنند
ها و هو را میان دو نیم زنند
نه به ارکان ثبات اوقاتش
نه مکان جای هستی ذاتش
ای که در بند صورت و نقشی
بستهٔ استوی علی العرشی
صورت از مُحدثات خالی نیست
در خورِ عزّ لایزالی نیست
زانکه نقاش بود و نقش نبود
استوی بود و عرش و فرش نبود
استوی از میان جان می‌خوان
ذات او بستهٔ جهات مدان
کاستوی آیتی ز قرآنست
گفتن لامکان ز ایمانست
عرش چون حلقه از برون در است
از صفات خدای بی‌خبر است
در صحیفهٔ کلام مسطور است
نقش و آواز و شکل ازو دور است
ینزل الله هست در اخبار
آمد و شد تو اعتقاد مدار
رقم عرش بهر تشریف است
نسبت کعبه بهر تعریفست
لامکان گوی کاصل دین این است
سر بجنبان که جای تحسین است
دشمنی حسین از آن جستست
که علی لفظ لامکان گفتست
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
فصل تنزیه قِدم
دهر بی‌قالب قدیمی او
طبع بی باعث کریمی او
نشود دهر و طبع بی‌قولش
همچو جان از نهاد بی‌طولش
این و آن هردو ناقص و ابتر
این و آن هردو ابله و بی‌بر
مادت او زکهنه و نو نیست
اوست کز هستها به جز او نیست
بنهایت نه ملک او معروف
به بدایت نه ذات او موصوف
زرق و تلبیس ومخرقه نخرد
سوی توحید و صدق به نگرد
دیدهٔ عقل‌بین گزیند حق
دیدهٔ رنگ‌بین نبیند حق
باطل است آنچه دیده آراید
حق در اوهام آب و گل ناید
عقل باشد به خلط و وهم محیط
هر دوان لیک بر بساط بسیط
خلق را ذات چون نماید او
در کدام آینه درآید او
جای و جان هر دو پیشکار تواند
کوتوال و نفس شمار تواند
چون برون آمدی ز جان و ز جای
پس ببینی خدای را به خدای
بار توحیر هرکسی نکشد
طعم توحید هر خسی نچشد
هست در هر مکان خدا معبود
نیست معبود در مکان محدود
مرد جسمی ز راه گمراهست
کفر و تشبیه هر دو همراهست
در ره صدق نفس را بگذار
خیز و زین نفس شوم دست بدار
از درونت نگاشت صنع آله
نه ز زرد و سپید و سرخ و سیاه
وز برونت نگاشتهٔ افلاک
از چه از باد و آب و آتش و خاک
فعل و ذاتش برون ز آلت و سوست
بس که هویتش پر از کن و هوست
کن دو حرفست بی‌نوا هر دو
هر دو بحر است بی‌هوا هر دو
ذات او سوی عارف و عالم
برتر از اَیْن و کَیف وز هل و لم
دادهٔ خود سپهر بستاند
نقش الله جاودان ماند
آنکه بی‌رنگ زد ترا نیرنگ
باز نستاند از تو هرگز رنگ
نگذارد به تو فلک جاوید
رنگ زرد و سیاه و سرخ و سپید
جمع کرد از پی تو بیش از تو
آنچه اسباب تست پیش از تو
آفریدت ز صنع در تکلیف
کرد فضلش ترا به خود تعریف
گفت گنجی بُدم نهانی من
خُلق الخلق تا بدانی من
کرده از کاف و نون به درّ ثمین
دیده را یک دهان پر از یاسین
زیر گردون به امر و صنع خدای
ساخته چار خصم بر یک جای
جمع ایشان دلیل قدرت اوست
قدرتش نقشبند حکمت اوست
همه اضداد و لیک ز امر آله
همه با یکدگر شده همراه
همه را ابد به امر قدم
زده نیرنگ در سرای عدم
چار گوهر به سعی هفت اختر
شده بیرنگ را گزارشگر
آنکه بی‌خامه زد ترا نیرنگ
هم تواند گزاردن بی‌رنگ
نیست گویی جهان ز زشت و نکو
جز از او و بدو و بلکه خود او
همه زو یافته نگار و صوَر
هم هیولانی اصل و هم پیکر
عنصر و مادهٔ هیولانی
طبع و الوان چار ارکانی
همه را غایت تناهی دان
نردبان پایهٔ آلهی دان
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
فصل اندر صفا و اخلاص
پس چو مطلوب نبود اندر جای
سوی او کی بود سفرت از پای
سوی حق شاهراه نفس و نَفَس
آینهٔ دل زدودن آمد و بس
آینهٔ دل ز زنگ کفر و نفاق
نشود روشن از خلاف و شقاق
صیقل آینه یقین شماست
چیست محض صفاء دین شماست
پیش آن کش به دل شکی نبود
صورت و آینه یکی نبود
گرچه در آینه به شکل بوی
آنکه در آینه بود نه توی
دگری تو چو آینه دگرست
آینه از صورت تو بی‌خبرست
آینهٔ صورت از صفت دور است
کان پذیرای صورت از نور است
نور خود زآفتاب نبریده‌ست
عیب در آینه است و در دیده‌ست
هرکه اندر حجاب جاویدست
مثل او چو بوم و خورشیدست
گر ز خورشید بوم بی‌نیروست
از پی ضعف خود نه از پی اوست
نور خورشید در جهان فاشست
آفت از ضعف چشم خفاشست
تو نبینی جز از خیال و حواس
چون نه‌ای خط و سطح و نقطه‌شناس
تو در این راه معرفت غلطی
سال و مه مانده در حدیث بطی
گوید آنکس درین مقام فضول
که تجلی نداند او ز حلول
گرت باید که بر دهد دیدار
آینه کژ مدار و روشن‌دار
کافتابی که نیست نور دریغ
آبگینت نماید اندر میغ
یوسفی از فرشته نیکوتر
دیو رویی نماید از خنجر
حق ز باطل معاینه نکند
خنجرت کار آینه نکند
صورت خود در آینهٔ دل خویش
به توان دید از آن که در گِل خویش
بگسل آن سلسله که پیوستی
که ز گِل دور چون شدی رستی
زانکه گِل مُظلمست و دل روشن
گِل تو گاخنست و دل گلشن
هرچه روی دلت مصفاتر
زو تجلی ترا مهیاتر
نه چو زامت فزونش بود اخلاص
گشت بوبکر در تجلّی خاص
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
التمثیل فی شأن من کان فی هذه اعمی فهو فی‌الآخرة اعمی جماعة العمیان و احوال الفیل
بود شهری بزرگ در حدِ غور
واندر آن شهر مردمان همه کور
پادشاهی در آن مکان بگذشت
لشکر آورد و خیمه زد بر دشت
داشت پیلی بزرگ با هیبت
از پی جاه و حشمت و صولت
مردمان را ز بهر دیدن پیل
آرزو خاست زانچنان تهویل
چند کور از میان آن کوران
برِ پیل آمدند از آن عوران
تا بدانند شکل و هیآت پیل
هریکی تازیان در آن تعجیل
آمدند و به دست می‌سودند
زانکه از چشم بی‌بصر بودند
هریکی را به لمس بر عضوی
اطلاع اوفتاد بر جزوی
هریکی صورت محالی بست
دل و جان در پی خیالی بست
چون برِ اهل شهر باز شدند
برشان دیگران فراز شدند
آرزو کرد هریکی زیشان
آنچنان گمرهان و بدکیشان
صورت و شکل پیل پرسیدند
وآنچه گفتند جمله بشنیدند
آنکه دستش بسوی گوش رسید
دیگری حال پیل ازو پرسید
گفت شکلیست سهمناک عظیم
پهن و صعب و فراخ همچو گلیم
وانکه دستش رسیدی زی خرطوم
گفت گشتست مر مرا معلوم
راست چون ناودان میانه تهیست
سهمناکست و مایهٔ تبهیست
وانکه را بُد ز پیل ملموسش
دست و پای سطبر پر بوسش
گفت شکلش چنانکه مضبوط است
راست همچون عمود مخروط است
هریکی دیده جزوی از اجزا
همگان را فتاده ظن خطا
هیچ دل را ز کلی آگه نی
علم با هیچ کور همره نی
جملگی را خیالهای محال
کرده مانند غتفره به جوال
از خدایی خلایق آگه نیست
عقلا را در این سخن ره نیست
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
فصل فی ان الاستواء معقول والکیفیة مجهول
آن یکی رجل گفته آن یک ید
بیهده گفته‌ها ببرده ز حد
وآن دگر اصبعین و نقل و نزول
گفته و آمده به راه حلول
وان دگر استواء عرش و سریر
کرده در علم خویشتن تقدیر
یکی از جهل گفته قعد و جلس
بسته بر گردن از خیال جرس
وجه گفته یکی دگر قدمین
کس نگفته ورا که مطلبک این
زین همه گفته قال و قیل آمد
حال کوران و حال پیل آمد
جل ذکره منزه از چه و چون
انبیا را شده جگرها خون
عقل را زین حدیث پی کردند
علما را علوم طی کردند
همه بر عجز خود شدند مقرّ
وای آنکو به جهل گشت مُصرّ
متشابه بخوان در او ماویز
وز خیالات بیهده بگریز
آنچه نص است جمله آمنا
وآنچه اخبار نیز سلمنا
سنایی غزنوی : الباب الاوّل: در توحید باری تعالی
التمثیل فی اصحاب تمنّی السوء
راد مردی ز غافلی پرسید
چون ورا سخت جلف و جاهل دید
گفت هرگز تو زغفران دیدی
یا جز از نام هیچ نشنیدی
گفت با ماست خورده‌ام بسیار
صد ره و بیشتر نه خود یکبار
تا ورا گفت راد مرد حکیم
اینت بیچاره اینت قلب سلیم
تو بصل نیز هم نمی‌دانی
بیهده ریش چند جنبانی
آنکه او نفس خویش نشناسد
نفس دیگر کسی چه پرماسد
وآنکه او دست و پای را داند
او چگونه خدای را داند
انبیا عاجزاند از این معنی
تو چرا هرزه می‌کنی دعوی
چون نمودی بدین سخن برهان
پس بدانی مجرّد ایمان
ورنه او از کجا و تو ز کجا
خامشی به ترا تو ژاژ مخای
علما جمله هرزه می‌لافند
دین نه بر پای هرکسی بافند