تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۴۹ - ایا شاهی که بر الواح گردون
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۶۲ - کریما گوش کن گفتار نغزم
کریما گوش کن گفتار نغزم
که چون من نغز گفتاری نباشد
سوالی میکنم فرما جوابی
کزین پیسی وزان عاری نباشد
فقیری که در بغداد سی کس
بود نانخوار و غمخواری نباشد
نهال مکرمت بر کس نبخشد
به صدر دولتش باری نباشد
سخن باشد متاع او و آنگه
متاعش را خریداری نباشد
به ناچارش بباید رفت از اینجا
چو غیر از رفتنش چاری نباشد
سوالی دیگرم هست از خداوند
بگویم گر دل آزاری نباشد
روا باشد که در دیوان سلطان
مرا مرسوم و ادراری نباشد؟
چرا باید که در اوراق احسان
بنام بنده دیناری نباشد
که چون من نغز گفتاری نباشد
سوالی میکنم فرما جوابی
کزین پیسی وزان عاری نباشد
فقیری که در بغداد سی کس
بود نانخوار و غمخواری نباشد
نهال مکرمت بر کس نبخشد
به صدر دولتش باری نباشد
سخن باشد متاع او و آنگه
متاعش را خریداری نباشد
به ناچارش بباید رفت از اینجا
چو غیر از رفتنش چاری نباشد
سوالی دیگرم هست از خداوند
بگویم گر دل آزاری نباشد
روا باشد که در دیوان سلطان
مرا مرسوم و ادراری نباشد؟
چرا باید که در اوراق احسان
بنام بنده دیناری نباشد
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۵۵ - ایا دریای جود و کان همت
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۱ - مناجات
الهی پرده پندار بگشای
در گنجینه اسرار بگشای
تو ما را وا رهان از مایی خویش
که غیر از ما حجابی نیست در پیش
تو کار ما به لطف خویش بگذار
به کار خویش ما را باز مگذار
که کاری کان سزاوار تو باشد
نه کار ماست هم کار تو باشد
دل ز نگار خوردم را صفا بخش
مرا آیینه معنی نما بخش
ز ما نفس بد ما را جدا کن
دل بیگانه با خویش آشنا کن
نهفتی از سخن صد گنج در من
در گنج سخن بگشای بر من
به لطفت شربتی در کام ما ریز
ز جامت جرعهای در جام ما ریز
نسیمی از گلستان خودم بخش
چراغی از شبستان خودم بخش
به حسن نظم چون دادی نظامش
کنون زیب و بهایی ده تمامش
زر کان مرا پاک و عیان کن
به نام شاه در عالم روان کن
خداوندا، تو آن داری دین را
پناه افسر و تخت و نگین را
که او امروز گیتی را پناه است
خلایق را هم او امیدگاه است
به لطف از سایه خویش آفریده
جهان در سایه او آرمیده
همیشه بر سران سردار می دار
ز تاج و تخت برخوردار می دار
به عدل او جهان را شاد گردان
درونهای خراب آبادگردان
درونش مهبط انوار خود ساز
زبانش مظهر اسرار خود ساز
همان ران بر دل و دست و زبانش
که باشد سود در هر دو جهانش
به نیکان ملک او معمور می دار
بدان را از در او دور می دار
به عونش ربع مسکون را امان ده
سکون فتنه آخر زمان ده
در گنجینه اسرار بگشای
تو ما را وا رهان از مایی خویش
که غیر از ما حجابی نیست در پیش
تو کار ما به لطف خویش بگذار
به کار خویش ما را باز مگذار
که کاری کان سزاوار تو باشد
نه کار ماست هم کار تو باشد
دل ز نگار خوردم را صفا بخش
مرا آیینه معنی نما بخش
ز ما نفس بد ما را جدا کن
دل بیگانه با خویش آشنا کن
نهفتی از سخن صد گنج در من
در گنج سخن بگشای بر من
به لطفت شربتی در کام ما ریز
ز جامت جرعهای در جام ما ریز
نسیمی از گلستان خودم بخش
چراغی از شبستان خودم بخش
به حسن نظم چون دادی نظامش
کنون زیب و بهایی ده تمامش
زر کان مرا پاک و عیان کن
به نام شاه در عالم روان کن
خداوندا، تو آن داری دین را
پناه افسر و تخت و نگین را
که او امروز گیتی را پناه است
خلایق را هم او امیدگاه است
به لطف از سایه خویش آفریده
جهان در سایه او آرمیده
همیشه بر سران سردار می دار
ز تاج و تخت برخوردار می دار
به عدل او جهان را شاد گردان
درونهای خراب آبادگردان
درونش مهبط انوار خود ساز
زبانش مظهر اسرار خود ساز
همان ران بر دل و دست و زبانش
که باشد سود در هر دو جهانش
به نیکان ملک او معمور می دار
بدان را از در او دور می دار
به عونش ربع مسکون را امان ده
سکون فتنه آخر زمان ده
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲ - در حکمت آفرینش
به نام آنکه این دریای دایر
ز عین عقل اول کرد ظاهر
عیان شد عین عقل از قاف قدرت
سه جوی آورد اندر باغ فطرت
درخت نور چشم جان برافراخت
همای عشق بر سر آشیان ساخت
دهد بر جویبار چشم احباب
ز عین عشق بیخ حسن را آب
دو عالم ذره است و مهر خورشید
دل رست انگشتری و عشق جمشید
سرای روح کرد این خانه گل
خورای عشق گشت این خانه دل
حصار جسم را از آب و گل ساخت
به چندین مهره دیوارش برافراخت
فراوان شد اساس شخص آدم
به پشتیوان این گل مهره محکم
به قدرت راست کرد این خانه گل
سه حاکم را در آنجا ساخت منزل
که دل را تکیهگاه از راست تا راست
مقام قلب کرد از صدر چپ و راست
چو جسمی بارگاه هفت تو زد
دل آمد خیمه بر پهلوی او زد
خرد را کو دماغی داشت در سر
از این هر دو مقامی داد برتر
مزین کرد لطفش سرو قامت
به حسن اعتدال استقامت
که از صنعش کند درخواست شاهد
که انسان را ز سر تا پاست شاهد
هر آنچ از گوهر خاک آفریدست
تو پاکش بین که پاکش آفریدست
همه پاک آمدسم از عالم غیب
ز کج بینی ما پیدا شد این عیب
ز مینا خسروانی قصری افراخت
به شیرین کاری او را بیستون ساخت
میان حقه فیروزه پیکر
معلق کرد صنعش چار گوهر
فلک پیمانه فضل نوالش
جهان پروانه شمع جلالش
به دیوان ازل حکمش نشسته
همه کون و مکان را جمع بسته
برانده چرخ و باقی کرده پیدا
ز کل من علیهادفان یبقی
حریر لاله و گل را به شب ماه
ز صنعش داده حسن صبغه الله
به تاب خیط شمس و سوزن خار
بدوزد قرطه زربفت گلزار
ز زرین نشتر خورشید تابان
گشاید خون یاقوت از لب کان
شکر را در میان نی نهان کرد
به چندیش قلم شرح و بیان کرد
سپارد ماهئی را مهر جمشید
به خرچنگی رساند تخت خورشید
به کرمی داد از ابریشم کناغی
به کرمی میدهد در شب چراغی
قمر با این همه کار و کیایی
بود هر مه شبی بیروشنایی
به موشان جبه سنجاب بخشد
کولها در پلنگ و شیر پوشد
به بوئی کو کند در نافه افزون
کند آهوی مشکین را جگر خون
قبایی از برای غنچه پرداخت
دگر بشکافت آن را پیرهن ساخت
خرد را کار با کار خدا نیست
کسی را کار با چون و چرا نیست
فلک را با چنین کاری چه کار است
همه کاری به حکم کردگار است
اگر بودی فلک را اختیاری
گرفتی یک زمان برجا قراری
ز ما در کار خود حیرانتر است او
ز ما صد بار سرگرددانتر است او
خرد در کار خود سرگشته رائی است
فلک در راه او بیدست و پائی است
صفات او ز کیف و کم فزونست
فلک چون حلقه بیرون در بود
ز عین عقل اول کرد ظاهر
عیان شد عین عقل از قاف قدرت
سه جوی آورد اندر باغ فطرت
درخت نور چشم جان برافراخت
همای عشق بر سر آشیان ساخت
دهد بر جویبار چشم احباب
ز عین عشق بیخ حسن را آب
دو عالم ذره است و مهر خورشید
دل رست انگشتری و عشق جمشید
سرای روح کرد این خانه گل
خورای عشق گشت این خانه دل
حصار جسم را از آب و گل ساخت
به چندین مهره دیوارش برافراخت
فراوان شد اساس شخص آدم
به پشتیوان این گل مهره محکم
به قدرت راست کرد این خانه گل
سه حاکم را در آنجا ساخت منزل
که دل را تکیهگاه از راست تا راست
مقام قلب کرد از صدر چپ و راست
چو جسمی بارگاه هفت تو زد
دل آمد خیمه بر پهلوی او زد
خرد را کو دماغی داشت در سر
از این هر دو مقامی داد برتر
مزین کرد لطفش سرو قامت
به حسن اعتدال استقامت
که از صنعش کند درخواست شاهد
که انسان را ز سر تا پاست شاهد
هر آنچ از گوهر خاک آفریدست
تو پاکش بین که پاکش آفریدست
همه پاک آمدسم از عالم غیب
ز کج بینی ما پیدا شد این عیب
ز مینا خسروانی قصری افراخت
به شیرین کاری او را بیستون ساخت
میان حقه فیروزه پیکر
معلق کرد صنعش چار گوهر
فلک پیمانه فضل نوالش
جهان پروانه شمع جلالش
به دیوان ازل حکمش نشسته
همه کون و مکان را جمع بسته
برانده چرخ و باقی کرده پیدا
ز کل من علیهادفان یبقی
حریر لاله و گل را به شب ماه
ز صنعش داده حسن صبغه الله
به تاب خیط شمس و سوزن خار
بدوزد قرطه زربفت گلزار
ز زرین نشتر خورشید تابان
گشاید خون یاقوت از لب کان
شکر را در میان نی نهان کرد
به چندیش قلم شرح و بیان کرد
سپارد ماهئی را مهر جمشید
به خرچنگی رساند تخت خورشید
به کرمی داد از ابریشم کناغی
به کرمی میدهد در شب چراغی
قمر با این همه کار و کیایی
بود هر مه شبی بیروشنایی
به موشان جبه سنجاب بخشد
کولها در پلنگ و شیر پوشد
به بوئی کو کند در نافه افزون
کند آهوی مشکین را جگر خون
قبایی از برای غنچه پرداخت
دگر بشکافت آن را پیرهن ساخت
خرد را کار با کار خدا نیست
کسی را کار با چون و چرا نیست
فلک را با چنین کاری چه کار است
همه کاری به حکم کردگار است
اگر بودی فلک را اختیاری
گرفتی یک زمان برجا قراری
ز ما در کار خود حیرانتر است او
ز ما صد بار سرگرددانتر است او
خرد در کار خود سرگشته رائی است
فلک در راه او بیدست و پائی است
صفات او ز کیف و کم فزونست
فلک چون حلقه بیرون در بود
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۴ - در نعت پیامبر (ص)
ز رحمت انبیا را آفریده
وز ایشان مصطفی را برگزیده
امام سیصد و شصت و شش اخبار
سپهر هر دو شش ماه ده و چار
شهشنشاه سریر ملک لولاک
سوار عرصه میدان افلاک
محمد عالم علم یقین است
محمد رحمه للعالمین است
به معنی قره العین دو عالم
به صورت پشت و روی نسل آدم
ز فتح مقدمش در طاق کسری
بسی کسر آمده وانگه چو کسری
همان دم آتش کفر از جهان جست
زمین از موج سیلاب بلا رست
به دارالملک سلمان آن فرو مرد
زمین شهر ما این را فرو برد
گهی جبریل باشد میر بارش
زمانی عنکبوتی پرده دارش
شد از شوق بنانش لاغر و زرد
قلم کو چون قمر شق قصب کرد
بنانش تیف بر گردون کشیده
به ایمانی صف مه بر دریده
کسی کو داشت در تن گوهر بد
چو تیغ انصاف او بر گردنش زد
کس او کی تواند کرد تقبیح؟
که آرد سنگ خارا را به تسبیح
کجا برد براق او منازل
خر عیسی فتد با بار در گل
اگر گوید کسی کاندر رهی خر
رود با مرکب تازی زهی خر!
کلیم آنجا که معجز را بیان کرد
دو و دو چشمه از سنگی روان کرد
کجا احمد زند بر آب رنگی
کلیم آنجا بود بیآب و سنگی
کجا ساییده چترش سر بر افلاک
به جای سایه مهر افتاده بر خاک
گهی سر در گلیم فقر برده
گهی این اطلس خضرا سپرده
وز ایشان مصطفی را برگزیده
امام سیصد و شصت و شش اخبار
سپهر هر دو شش ماه ده و چار
شهشنشاه سریر ملک لولاک
سوار عرصه میدان افلاک
محمد عالم علم یقین است
محمد رحمه للعالمین است
به معنی قره العین دو عالم
به صورت پشت و روی نسل آدم
ز فتح مقدمش در طاق کسری
بسی کسر آمده وانگه چو کسری
همان دم آتش کفر از جهان جست
زمین از موج سیلاب بلا رست
به دارالملک سلمان آن فرو مرد
زمین شهر ما این را فرو برد
گهی جبریل باشد میر بارش
زمانی عنکبوتی پرده دارش
شد از شوق بنانش لاغر و زرد
قلم کو چون قمر شق قصب کرد
بنانش تیف بر گردون کشیده
به ایمانی صف مه بر دریده
کسی کو داشت در تن گوهر بد
چو تیغ انصاف او بر گردنش زد
کس او کی تواند کرد تقبیح؟
که آرد سنگ خارا را به تسبیح
کجا برد براق او منازل
خر عیسی فتد با بار در گل
اگر گوید کسی کاندر رهی خر
رود با مرکب تازی زهی خر!
کلیم آنجا که معجز را بیان کرد
دو و دو چشمه از سنگی روان کرد
کجا احمد زند بر آب رنگی
کلیم آنجا بود بیآب و سنگی
کجا ساییده چترش سر بر افلاک
به جای سایه مهر افتاده بر خاک
گهی سر در گلیم فقر برده
گهی این اطلس خضرا سپرده
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۶ - در معراج پیامبر (ص)
در آن شب در سرای ام هانی
روان شد سوی قصر لا مکانی
براق برق سیر آورد جبریل
که جوزا را غبارش کرد تکحیل
نشست احمد بر آن برق قمر سم
چو جرم شمس بر چرخ چهارم
براق اندر هوا شد چون شهابی
نبی بر پشت او چون آفتابی
چو از بیت الحرام احمد سفر کرد
به سوی مسجد الاقصی گذر کرد
خطاب آمد ز سلطان عطا ده
که سبحان الذی اسری به عبده
خیال فکر و عقل و روح را مان
به صحرای درون تنها برون راند
قدم بر باب هفتم آسمان زد
وز آنجا شد، علم بر لامکان زد
براق و جبرئیل آنجا بماندند
به خلوت خواجه را تنها بخواندند
چو تیر غمزه در یک طرقوا گویان ملایک
رسید از خوابگه تا قاب قوسین
ز حضرت خلعت لولاک پوشید
رحیق جام اعطیناک نوشید
ملایک پردهها را بر گرفته
نبی را صحبتی خوش درگرفته
ز دیوان الهش هشت جنت
ببخشیدند و کرد از آنجا باز گردید
به یاران از ماتع آن جهانی
کلید جنت آورد ارمغانی
روان شد سوی قصر لا مکانی
براق برق سیر آورد جبریل
که جوزا را غبارش کرد تکحیل
نشست احمد بر آن برق قمر سم
چو جرم شمس بر چرخ چهارم
براق اندر هوا شد چون شهابی
نبی بر پشت او چون آفتابی
چو از بیت الحرام احمد سفر کرد
به سوی مسجد الاقصی گذر کرد
خطاب آمد ز سلطان عطا ده
که سبحان الذی اسری به عبده
خیال فکر و عقل و روح را مان
به صحرای درون تنها برون راند
قدم بر باب هفتم آسمان زد
وز آنجا شد، علم بر لامکان زد
براق و جبرئیل آنجا بماندند
به خلوت خواجه را تنها بخواندند
چو تیر غمزه در یک طرقوا گویان ملایک
رسید از خوابگه تا قاب قوسین
ز حضرت خلعت لولاک پوشید
رحیق جام اعطیناک نوشید
ملایک پردهها را بر گرفته
نبی را صحبتی خوش درگرفته
ز دیوان الهش هشت جنت
ببخشیدند و کرد از آنجا باز گردید
به یاران از ماتع آن جهانی
کلید جنت آورد ارمغانی
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۸ - دعای دولت امیر شیخ اویس
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۱۱ - قطعه
سحرگاه ازل کز پرده عرض
قضا میداد نور و سایه را عرض
قدر بنوشت بر اطراف چترش
که السلطان ضل الله فی الارض
خرد گرد فلک چندانکه گردید
کسی بالاتر از چترش نمیدید
فلک را گفت بردی ای کمان قد
چو ابروی بتان پیشانی از حد
تنزل کن ز جای خویش زیرا
که ضل چتر سلطانیت اینجا
چرا بالا نشستی گفت از آن رو
که او چشم جهانست و من ابرو
قضا میداد نور و سایه را عرض
قدر بنوشت بر اطراف چترش
که السلطان ضل الله فی الارض
خرد گرد فلک چندانکه گردید
کسی بالاتر از چترش نمیدید
فلک را گفت بردی ای کمان قد
چو ابروی بتان پیشانی از حد
تنزل کن ز جای خویش زیرا
که ضل چتر سلطانیت اینجا
چرا بالا نشستی گفت از آن رو
که او چشم جهانست و من ابرو
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۱۵ - آغاز داستان جمشید و خورشید
خبر دادند دانایان پیشین
که وقتی پادشاهی بود در چین
زمانه تابع حکم روانش
سلاطین خاک بوس آستانش
رسوم داد و دین بنیاد کرده
به داد و دین جهان آباد کرده
به عهدش کس نبودی در همه چین
جگر خونین به جز آهوی مشکین
چنان کبک از عقاب آسوده خفتی
که باز انگشت بر دندان گرفتی
سپاهش کوه و هامون بر نمیتافت
عطایش گاو گردون بر نمیتافت
به چین خواندندی او را شاه غفغور
ولی در اصل نامش بود شاپور
ز فرزند، آن شهنشه یک پسر داشت
که از جان عزیزش دوستتر داشت
همایون کوکبی خورشید جامش
فریدون موکبی جمشید نامش
جهان را تازه و نو شهریاری
ز جمشید و فریدون یادگاری
چو با تیغ و سنان بودی خطابش
که تابش داشتی غیر از رکابش؟
به روز رزم ره بر چرخ میبست
چو تیر از دست او مریخ میجست
اگر با وی شدی گردون به میدان
ربودی گوی گردون را به چوگان
چو کلکش بر حریر آغاز تحریر
نهادی، پای دل کردی به زنجیر
به دانه مرغ دلها صید میکرد
به دام عنبرینش قید میکرد
ز صبح و شام پود و تار میبافت
به چالاکی شب اندر روز میتافت
چو کان و ابر کار او سخا بود
ز سر تا پا همه حلم و حیا بود
عذار او خطی بر گل کشیده
حدیثش پرده شکر دریده
چو ابری ابروانش بر گلستان
کشیده سایبانها بهر مستان
نبودی روز و شب جز با هنرمند
نجوید پر هنر الا هنرمند
همه کس را هنر در کار باشد
نخست آنکس که او سردار باشد
نبودی جز نشاط و عیش کارش
بجز می خوردن و میل شکارش
ملک فرمود تا یک شب به باغی
که بر هر خار بود از گل چراغی
هزاران بلبل اندر باغ و هر یک
گرفته راه عنقا و چکاوک
به صد دستان نواها بر کشیده
گل و سوسن گریبانها دریده
به پای سرو سنبل در فتاده
بنفشه پیش سوسن سر نهاده
ز مستی چشم نرگس رفته در خواب
گرفته عارض گلها ز می تاب
هر آن سازی که دل میخواست کردند
ز می شاهانه بزمی راست کردند
یکایک را بجای خود نشاندند
ندیمان و حریفان را بخواندند
نواهای نی و دف برکشیدند
ز هر سو مطربان صف بر کشیدند
مغنی چون نوای عود دادی
نوای زهره از قانون فتادی
ظریفان در لطافتهای شیرین
ندیمان در حکایتهای رنگین
ز مستی سرو قدان در شمایل
به دعوی ماهرویان در مقابل
دماغ حاضران از بوی آن خوش
لب شکر لبان را جان بر آتش
عقاب خوش عنان در عین جولان
کمیت گرم رو گردان به میدان
نسیم از بوی می افتان و خیزان
قدح بر لعل و مروارید ریزان
به جای جرعه جان میریخت ساقی
می و جان هر دو می آمیخت ساقی
خروش الصبوح از خاکیان خاست
ز رنگین جرعه هر جا بوی جان خاست
وز آن سو ازغنون بلبل آواز
ز یک سو در عمل شاهد فتن باز
پرستاران خاص شاه بودند
به خوبی هر یکی چون ماه بودند
ز پرها راست کرده قرصه شید
عنادل در هوای صوت ناهید
چو در برج چهارم منزل ماه
میان چار بالش مسکن شاه
نبود از کامرانی هیچ باقی
همه شب بود نوشانوش ساقی
ز خواب خوش گران شد افسر شاه
چو خم شد بر کف شب ساغر ماه
همی کردند خود را یک به یک گم
حریفان چون به وقت صبح انجم
ز پیش شاه باقی را براندند
ز نزدیکان غلامی چند ماندند
ملک در خواب شد چون چشم خود بست
ز جا برخاست ساقی، شمع بنشست
که وقتی پادشاهی بود در چین
زمانه تابع حکم روانش
سلاطین خاک بوس آستانش
رسوم داد و دین بنیاد کرده
به داد و دین جهان آباد کرده
به عهدش کس نبودی در همه چین
جگر خونین به جز آهوی مشکین
چنان کبک از عقاب آسوده خفتی
که باز انگشت بر دندان گرفتی
سپاهش کوه و هامون بر نمیتافت
عطایش گاو گردون بر نمیتافت
به چین خواندندی او را شاه غفغور
ولی در اصل نامش بود شاپور
ز فرزند، آن شهنشه یک پسر داشت
که از جان عزیزش دوستتر داشت
همایون کوکبی خورشید جامش
فریدون موکبی جمشید نامش
جهان را تازه و نو شهریاری
ز جمشید و فریدون یادگاری
چو با تیغ و سنان بودی خطابش
که تابش داشتی غیر از رکابش؟
به روز رزم ره بر چرخ میبست
چو تیر از دست او مریخ میجست
اگر با وی شدی گردون به میدان
ربودی گوی گردون را به چوگان
چو کلکش بر حریر آغاز تحریر
نهادی، پای دل کردی به زنجیر
به دانه مرغ دلها صید میکرد
به دام عنبرینش قید میکرد
ز صبح و شام پود و تار میبافت
به چالاکی شب اندر روز میتافت
چو کان و ابر کار او سخا بود
ز سر تا پا همه حلم و حیا بود
عذار او خطی بر گل کشیده
حدیثش پرده شکر دریده
چو ابری ابروانش بر گلستان
کشیده سایبانها بهر مستان
نبودی روز و شب جز با هنرمند
نجوید پر هنر الا هنرمند
همه کس را هنر در کار باشد
نخست آنکس که او سردار باشد
نبودی جز نشاط و عیش کارش
بجز می خوردن و میل شکارش
ملک فرمود تا یک شب به باغی
که بر هر خار بود از گل چراغی
هزاران بلبل اندر باغ و هر یک
گرفته راه عنقا و چکاوک
به صد دستان نواها بر کشیده
گل و سوسن گریبانها دریده
به پای سرو سنبل در فتاده
بنفشه پیش سوسن سر نهاده
ز مستی چشم نرگس رفته در خواب
گرفته عارض گلها ز می تاب
هر آن سازی که دل میخواست کردند
ز می شاهانه بزمی راست کردند
یکایک را بجای خود نشاندند
ندیمان و حریفان را بخواندند
نواهای نی و دف برکشیدند
ز هر سو مطربان صف بر کشیدند
مغنی چون نوای عود دادی
نوای زهره از قانون فتادی
ظریفان در لطافتهای شیرین
ندیمان در حکایتهای رنگین
ز مستی سرو قدان در شمایل
به دعوی ماهرویان در مقابل
دماغ حاضران از بوی آن خوش
لب شکر لبان را جان بر آتش
عقاب خوش عنان در عین جولان
کمیت گرم رو گردان به میدان
نسیم از بوی می افتان و خیزان
قدح بر لعل و مروارید ریزان
به جای جرعه جان میریخت ساقی
می و جان هر دو می آمیخت ساقی
خروش الصبوح از خاکیان خاست
ز رنگین جرعه هر جا بوی جان خاست
وز آن سو ازغنون بلبل آواز
ز یک سو در عمل شاهد فتن باز
پرستاران خاص شاه بودند
به خوبی هر یکی چون ماه بودند
ز پرها راست کرده قرصه شید
عنادل در هوای صوت ناهید
چو در برج چهارم منزل ماه
میان چار بالش مسکن شاه
نبود از کامرانی هیچ باقی
همه شب بود نوشانوش ساقی
ز خواب خوش گران شد افسر شاه
چو خم شد بر کف شب ساغر ماه
همی کردند خود را یک به یک گم
حریفان چون به وقت صبح انجم
ز پیش شاه باقی را براندند
ز نزدیکان غلامی چند ماندند
ملک در خواب شد چون چشم خود بست
ز جا برخاست ساقی، شمع بنشست
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۱۶ - دیدن جمشید، خورشید را اندر خواب
چو روی خود بهشتی دید در خواب
روان هر سوی چو کوثر چشمه آب
کنار جوی ریحان بر دمیده
میان باغ طوبی سر کشیده
فراز شاخ مرغان خوش آواز
همی کردند با هم سر دل باز
ز شبنم تاج گل چون تاج پرویز
بر آن آویزه نور دلاویز
همه خاکش عبیر و زعفران بود
همه فرشش حریر و پرنیان بود
صبا میکرد بر گل جان فشانی
به گل میداد هر دم زندگانی
میان باغ قصری دید عالی
چو برج ماه خورشیدیش والی
ملک میگفت با خود که این چه جایست
که جوزا صورت و حورا نمایست؟
بر آن آمد که فردوس برین است
قصور خلد و جای حور عین است
درین بود او که ناگه بی حجابی
ز بام قصر سر زد آفتابی
چو خورشیدش عذار ارغوانی
درخشان از نقاب آسمانی
بتی رعنا و کش، ماه مقنع
چو مه بر جبهه اکلیلش مرصع
فروغ عارض او عکس خورشید
نگین خاتمش را مهر جمشید
ز سنبل بر سمن مرغول بسته
ز موغولش بنفشه دسته دسته
لب لعلش درخشان در نگین داشت
به پیشانی خم ابروی چین داشت
ز زلفش سنبل اندر تاب میشد
ز شرم عارضش گل آب میشد
اگر در دل خیالش بسته گشتی
ز تاب دل عذارش خسته گشتی
قضا شهزاده را ناگه خبر کرد
در آن زلف و قد و بالا نظر کرد
صباح زندگانی شد بر او شام
که آمد آفتابش بر لب بام
قضای آسمانی چون بر آید
اگر بندی در از بامت در آید
کمند عنبر از بالای آن قصر
فرو هشته ز سر تا پای آن قصر
دل سودایی او بی سر و پا
به مشکین نردبان بر شد به بالا
دل جمشید را ناگه پری برد
به دستانش ز دست انگشتری برد
چو بیدل شد ملک، فریاد در بست
بجست از خواب و خواب از چشم او جست
همی زد دست بر سر سنگ بربر
که نه دل داشت اندر بر نه دلبر
همی نالید و در اشک میسفت
به زاری این غزل با خویش میگفت
روان هر سوی چو کوثر چشمه آب
کنار جوی ریحان بر دمیده
میان باغ طوبی سر کشیده
فراز شاخ مرغان خوش آواز
همی کردند با هم سر دل باز
ز شبنم تاج گل چون تاج پرویز
بر آن آویزه نور دلاویز
همه خاکش عبیر و زعفران بود
همه فرشش حریر و پرنیان بود
صبا میکرد بر گل جان فشانی
به گل میداد هر دم زندگانی
میان باغ قصری دید عالی
چو برج ماه خورشیدیش والی
ملک میگفت با خود که این چه جایست
که جوزا صورت و حورا نمایست؟
بر آن آمد که فردوس برین است
قصور خلد و جای حور عین است
درین بود او که ناگه بی حجابی
ز بام قصر سر زد آفتابی
چو خورشیدش عذار ارغوانی
درخشان از نقاب آسمانی
بتی رعنا و کش، ماه مقنع
چو مه بر جبهه اکلیلش مرصع
فروغ عارض او عکس خورشید
نگین خاتمش را مهر جمشید
ز سنبل بر سمن مرغول بسته
ز موغولش بنفشه دسته دسته
لب لعلش درخشان در نگین داشت
به پیشانی خم ابروی چین داشت
ز زلفش سنبل اندر تاب میشد
ز شرم عارضش گل آب میشد
اگر در دل خیالش بسته گشتی
ز تاب دل عذارش خسته گشتی
قضا شهزاده را ناگه خبر کرد
در آن زلف و قد و بالا نظر کرد
صباح زندگانی شد بر او شام
که آمد آفتابش بر لب بام
قضای آسمانی چون بر آید
اگر بندی در از بامت در آید
کمند عنبر از بالای آن قصر
فرو هشته ز سر تا پای آن قصر
دل سودایی او بی سر و پا
به مشکین نردبان بر شد به بالا
دل جمشید را ناگه پری برد
به دستانش ز دست انگشتری برد
چو بیدل شد ملک، فریاد در بست
بجست از خواب و خواب از چشم او جست
همی زد دست بر سر سنگ بربر
که نه دل داشت اندر بر نه دلبر
همی نالید و در اشک میسفت
به زاری این غزل با خویش میگفت
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۱۹ - آگاهی فغفور شاه از حال جمشید
چو صبح از جیب گردون سر بر آورد
زمانه چتر گردون بر سر آورد
برون رفت از دماغ خاک سودا
جهان را مهری از نو گشت پیدا
و لیکن همچنان سودای آن ماه
فزون میگشت هر دم در سر شاه
ازین سودا درونی داشت ویران
چو گنجی شد، به کنجی گشت پنهان
چو گل پیچیده دل در غنچه بنشست
در خلوت به روی خلق در بست
مقیمان را ز پیش خویش میراند
ندیمان را به نزد خود نمیخواند
ندیم او خیال یار او بود
خیال یار، یار غار او بود
چو اندر پرده راه کس نمیداد
ندیمانش برآوردند فریاد
که این حال پسر در اضطراب است
به کلی صورت حالش خراب است
بباید رفتن این با شاه گفتن
ز شاه این قصه را نتوان نهفت
ز آنجا روی در درگاه کردند
حکایتهای او با شاه کردند
که: شاها، حالت شهرزاد دریاب
که نه روزش قرارست و نه شب خواب
به خاک انداخته چرخش چو تیر است
کمان قد گشته و اکنون گوشه گیرست
چو ابر از دیده باران میفشاند
چو گل هر دم گریبان میدراند
ز آهش آسمان را دل کبابست
جهان را چشمها زین غم پر آبست
پدر چون واقف از حال پسر گشت
ز احوال پسر آشفتهتر گشت
بع غایت ز آن پریشانی دژم شد
ز تخت سلطنت سوی حرم شد
همایون مادر جمشید را گفت
که: «روز شادی ما راست غم جفت
خبر داری که رود ما سراب است؟
اساس ملک جمشیدی خراب است؟
ز دست جم جهان انگشتری برد
ندانم دیو ره زد، یا پری برد؟
چو مادر قصه را کرد از پدر گوش
ز خود رفت و زمانی گشت خاموش
ز نرگسها سمن بر ژاله افشاند
به ناخنها از سوسن لاله افشاند
ملک دستش گرفت از پیش برخاست
که کار ما نخواهد شد بدین راست
بیا تا باد پایان بر نشینیم
رویم احوال جم را باز بینیم»
از آنجا سوی جم چون باد رفتند
ز گرد راهش اندر برگرفتند
چو زلف اندر سر و رویش فتادند
بسی بر نرگس و گل بوسه دادند
پدر گفتش که: «ای چشم مرا نور،
چه افتادت که از مردم شدی دور؟
تو عالم را چو چشمی، نیست در خور
که در بندی به روی مردمان در»
چو مال در درد بالای تو چیناد
بد فرزند را مادر مبیناد
به حق شیر این پستان مادر
که یکدم خوش بر آی ای جان مادر
اگرچه مهربان باشد برادر
نباشد هیچکس را مهر مادر
اگرچه دایه دارد مهر جانی
چو مادر کی بود در مهربانی
ملکزاده ز دل آهی بر آورد
ز سوز دل به چشم آب اندر آورد
«دریغا من که در روز جوانی
چو شب شد تیره بر من زندگانی
هنوز از صد گلم یک ناشکفته
گلستانم نگر بر باد رفته
مرا دردیست کان درمان ندارد
مرا راهیست کان پایان ندارد»
همی گفت این و در دل یار جویان
در اثنای سخن گریان و مویان
گهی دست پدر را بوسه دادی
گهی در پای مادر سر نهادی
ملک جمشید دانا بود و دانست
که جنت زیر پای مادرانست
شهنشه گفت: «کاین سودای عشق است
درین سر شورش غوغای عشق است
همانا دل به مهری گرم دارد
ولی گفتن ز مردم شرم دارد
کنون این کار را تدبیر سهل است
به تدبیر اندران تاخیر جهل است
بباید مجلسی خوش راست کردن
حضور گلرخان درخواست کردن
کجا در نوبهاری لاله روی است
کجا در گلشنی زنجیر موی است
به پیش خویش باید دادش آواز
مگر از پرده بیرون افتند این راز»
منادی گر منادی کرد آغاز
که مهرویان چین یکسر به پرواز
به ایوان همایون جمع گردند
شبستان حرم را شمع گردند
هزاران شاهد مه روی با شمع
بدین ایوان شدند از هر طرف جمع
چو شب گیسوی مشکین زد به شانه
جمال روز گم شد در میانه
بتان چین شدند از پرده بیرون
به عزم بزم ایوان همایون
درآمد هر سمن رخساری از در
به شکل لاله با شمعی معنبر
پری پیکر بتان سر تا به پا نور
قدح بر دستشان نور علی نور
گل رخسارشان در خوی نشسته
هزاران عقد در بر گل نشسته
سمن رویان چو گل افتاده بر هم
چو برگ گل نشسته تنگ بر هم
ز عکس رنگ روی لاله رویان
شده در صحن مجلس، لاله رویان
سر زلف سیه در عود سوزی
نسیم صبح در مجمر فروزی
ثوابت در تحیر مانده بر چرخ
فلک در گردش و سیاره در چرخ
به عالی منظری بر، شاه جمشید
نشسته با پدر چون ماه و خورشید
پدر هر دم یکی را عرضه کردی
به یادش ساغر می باز خوردی
ملک گفت: «ای پسر زین خوب رویان
دل و طبعت کدامین راست جویان؟
درین مجلس دلارامت کدامست؟
دلارام ترا آخر چه نام است؟
ملک زاده ملک را گفت شاها
کواکب لشکرا، گردون پناها!
چه شاید گفتن این بت پیکران را
که رشک آید بر ایشان بتگران را؟
عروسان نگارستان چیناند
غزالان شکارستان چیناند
ولی پیشم همان دارند مقدار
که خضرای دمن با نقش دیوار
ز جام دیگر این مستی است ما را
به جان دیگر این هستی است ما را
خلیلم گر درین بتخانه هستی
طلسم این بتان را بر شکستی
همه ایوان نگارستان مانی است
دریغا کان نگارستان ما نیست
بود هر دل به روی خوب مایل
ولی باشد به وجهی میل هر دل
چو دارد دوست بلبل عارض گل
چه در وجهش نشیند زلف سنبل؟
چو نیلوفر به خورشیدست مایل
ز مهتاب جهانبخش چه حاصل؟»
زمانه چتر گردون بر سر آورد
برون رفت از دماغ خاک سودا
جهان را مهری از نو گشت پیدا
و لیکن همچنان سودای آن ماه
فزون میگشت هر دم در سر شاه
ازین سودا درونی داشت ویران
چو گنجی شد، به کنجی گشت پنهان
چو گل پیچیده دل در غنچه بنشست
در خلوت به روی خلق در بست
مقیمان را ز پیش خویش میراند
ندیمان را به نزد خود نمیخواند
ندیم او خیال یار او بود
خیال یار، یار غار او بود
چو اندر پرده راه کس نمیداد
ندیمانش برآوردند فریاد
که این حال پسر در اضطراب است
به کلی صورت حالش خراب است
بباید رفتن این با شاه گفتن
ز شاه این قصه را نتوان نهفت
ز آنجا روی در درگاه کردند
حکایتهای او با شاه کردند
که: شاها، حالت شهرزاد دریاب
که نه روزش قرارست و نه شب خواب
به خاک انداخته چرخش چو تیر است
کمان قد گشته و اکنون گوشه گیرست
چو ابر از دیده باران میفشاند
چو گل هر دم گریبان میدراند
ز آهش آسمان را دل کبابست
جهان را چشمها زین غم پر آبست
پدر چون واقف از حال پسر گشت
ز احوال پسر آشفتهتر گشت
بع غایت ز آن پریشانی دژم شد
ز تخت سلطنت سوی حرم شد
همایون مادر جمشید را گفت
که: «روز شادی ما راست غم جفت
خبر داری که رود ما سراب است؟
اساس ملک جمشیدی خراب است؟
ز دست جم جهان انگشتری برد
ندانم دیو ره زد، یا پری برد؟
چو مادر قصه را کرد از پدر گوش
ز خود رفت و زمانی گشت خاموش
ز نرگسها سمن بر ژاله افشاند
به ناخنها از سوسن لاله افشاند
ملک دستش گرفت از پیش برخاست
که کار ما نخواهد شد بدین راست
بیا تا باد پایان بر نشینیم
رویم احوال جم را باز بینیم»
از آنجا سوی جم چون باد رفتند
ز گرد راهش اندر برگرفتند
چو زلف اندر سر و رویش فتادند
بسی بر نرگس و گل بوسه دادند
پدر گفتش که: «ای چشم مرا نور،
چه افتادت که از مردم شدی دور؟
تو عالم را چو چشمی، نیست در خور
که در بندی به روی مردمان در»
چو مال در درد بالای تو چیناد
بد فرزند را مادر مبیناد
به حق شیر این پستان مادر
که یکدم خوش بر آی ای جان مادر
اگرچه مهربان باشد برادر
نباشد هیچکس را مهر مادر
اگرچه دایه دارد مهر جانی
چو مادر کی بود در مهربانی
ملکزاده ز دل آهی بر آورد
ز سوز دل به چشم آب اندر آورد
«دریغا من که در روز جوانی
چو شب شد تیره بر من زندگانی
هنوز از صد گلم یک ناشکفته
گلستانم نگر بر باد رفته
مرا دردیست کان درمان ندارد
مرا راهیست کان پایان ندارد»
همی گفت این و در دل یار جویان
در اثنای سخن گریان و مویان
گهی دست پدر را بوسه دادی
گهی در پای مادر سر نهادی
ملک جمشید دانا بود و دانست
که جنت زیر پای مادرانست
شهنشه گفت: «کاین سودای عشق است
درین سر شورش غوغای عشق است
همانا دل به مهری گرم دارد
ولی گفتن ز مردم شرم دارد
کنون این کار را تدبیر سهل است
به تدبیر اندران تاخیر جهل است
بباید مجلسی خوش راست کردن
حضور گلرخان درخواست کردن
کجا در نوبهاری لاله روی است
کجا در گلشنی زنجیر موی است
به پیش خویش باید دادش آواز
مگر از پرده بیرون افتند این راز»
منادی گر منادی کرد آغاز
که مهرویان چین یکسر به پرواز
به ایوان همایون جمع گردند
شبستان حرم را شمع گردند
هزاران شاهد مه روی با شمع
بدین ایوان شدند از هر طرف جمع
چو شب گیسوی مشکین زد به شانه
جمال روز گم شد در میانه
بتان چین شدند از پرده بیرون
به عزم بزم ایوان همایون
درآمد هر سمن رخساری از در
به شکل لاله با شمعی معنبر
پری پیکر بتان سر تا به پا نور
قدح بر دستشان نور علی نور
گل رخسارشان در خوی نشسته
هزاران عقد در بر گل نشسته
سمن رویان چو گل افتاده بر هم
چو برگ گل نشسته تنگ بر هم
ز عکس رنگ روی لاله رویان
شده در صحن مجلس، لاله رویان
سر زلف سیه در عود سوزی
نسیم صبح در مجمر فروزی
ثوابت در تحیر مانده بر چرخ
فلک در گردش و سیاره در چرخ
به عالی منظری بر، شاه جمشید
نشسته با پدر چون ماه و خورشید
پدر هر دم یکی را عرضه کردی
به یادش ساغر می باز خوردی
ملک گفت: «ای پسر زین خوب رویان
دل و طبعت کدامین راست جویان؟
درین مجلس دلارامت کدامست؟
دلارام ترا آخر چه نام است؟
ملک زاده ملک را گفت شاها
کواکب لشکرا، گردون پناها!
چه شاید گفتن این بت پیکران را
که رشک آید بر ایشان بتگران را؟
عروسان نگارستان چیناند
غزالان شکارستان چیناند
ولی پیشم همان دارند مقدار
که خضرای دمن با نقش دیوار
ز جام دیگر این مستی است ما را
به جان دیگر این هستی است ما را
خلیلم گر درین بتخانه هستی
طلسم این بتان را بر شکستی
همه ایوان نگارستان مانی است
دریغا کان نگارستان ما نیست
بود هر دل به روی خوب مایل
ولی باشد به وجهی میل هر دل
چو دارد دوست بلبل عارض گل
چه در وجهش نشیند زلف سنبل؟
چو نیلوفر به خورشیدست مایل
ز مهتاب جهانبخش چه حاصل؟»
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲۰ - راز گفتن جمشید با پدر و مادر
در آخر غنچه این راز بشکفت
حدیث خواب یک یک با پدر گفت
پدر گفت: «این پسر شوریده حالست
حدیثش یکسر از خواب و خیالست
همی ترسم که او دیوانه گردد
به یکبار از خرد بیگانه گردد»
به مادر گفت: «تیمار پسر کن
علاج جان بیمار پسر کن»
همایون هر زمان میداد پندش
نبود آن پند مادر سودمندش
دلش را هر دم آتش تیزتر بود
خیالش در نظر خونریز تر بود
در آن ایام بد بازرگانی
جهان گردیده ای و بسیار دانی
بسان پسته خندان روی و شیرین
زبان چرب و سخن پر مغز و رنگین
بسی همچون صبا پیموده عالم
چو گل لعل و زر آورده فراهم
گهی از شاه رفتی سوی سقسین
گهی در روم بودی گاه در چین
به هر شهری ز هر ملکی گذر داشت
ز احوال هر اقلیمی خبر داشت
چنان در نقش بندی بود استاد
که میزد نقش چین بر آب چون باد
پری را نقش بر آینه میبست
پری از آینه فکرش نمیرست
ز رسمش نقش مانی گشته بیرنگ
ز دستش پای در گل نقش ارژنگ
کجا سروی سمن عارض بدیدی
ز سر تا پای شکلش بر کشیدی
همه اشکال بت رویان عالم
به صورت داشت همچون نقش خانم
ملک جمشید چون از کار درماند
شبی او را به خلوت پیش خود خواند
نشاندش پیش و از وی هر زمانی
همی جست از پری رویان نشانی
کز آن خوبان که دیدی یا شنیدی
کدامین را به خوبی برگزیدی؟
کدامین مه به چشمت خوش برآمد
کدام آب حیایتت خوشتر آمد؟
به پاسخ دادنش نقاش برخاست
سخن در صورت رنگین بیاراست
که: «شاها حسن خوبان بیکنار است
در و دیوار عالم پر نگار است
ولی در هر یکی رنگی و بویی است
کمال حسن هر شاهد به رویی است
رطب را لذت شکر اگر نیست
در آن ذوقیست کان هم در شکر نیست
ازین خوبان که من دیدم به هر بوم
ندیدم مثل دخت قیصر روم
مه از شرم رخ او در نقاب است
میان ماه رویان آفتاب است
تو گویی طینش از آب و گل نیست
ز سر تا پا به غیر از جان و دل نیست
به میدانست با مه در محاذات
به اسب و زخ شهان را میکند مات
به حسن و خوبیش حسن ملک نیست
چنان مه در کبودی فلک نیست
ز مویش رومیان ز نار بستند
ز مهر رویش آتش میپرستند
نه او کس برون پرده دیده
نه اندر پرده آوازش شنیده
که یارد نام شوهر پیش او گفت؟
که زیر طاق گردون نیستش جفت
ازین خور طلعتی ناهید رامش
از این مه پیکری، خورشید نامش
چو گیرد جام می در دست خورشید
ببوسد خاک ره چون جرعه ناهید
سفر میکردم اندر هر دیاری
ز چین افتاد بر رومم گذاری
در آن اقلیم بازاری نهادم
سر بار بدخش و چین گشادم
ز هر سو مشتری بر من بجوشید
چنان کاوازهام خورشید بشنید
فرستاد و ز من دیبای چین خواست
چو لعل خود بدخشانی نگین خواست
متاعی چند با خود برگرفتم
به سوی منزل آن ماه رفتم
دری همچون جبین خوش بوستانی
به هر جانب یکی حاجب ستاده
مرا بردند در خوش بوستانی
در او قصری به شکل گلستانی
ز برج آسمان تابنده ماهی
چو انجم گردش از خوبان سیپاهی
چو چشم من بدان مه منظر افتاد
دل مسکین ز دست من در افتاد
همان دم خواست افتادن دل از پای
به حیلت خویشتن را داشتم بر جای
کلید قفل یاقوتی ز در ساخت
دل تنگم بدان یاقوت بنواخت
ز منظر ناگهان در من نظر کرد
دل و جان مرا زیر و گذر کرد
متاع خویشتن پیشش نهادم
دل و دین هردو در شکرانه دادم
نگینی چند از آن لب قرض کردم
به پیشش این نگینها عرض کردم
ز زلفش نافههای چین گشادم
به دامن بردم و پیشش نهادم
پسندید آن گوهرها را سراسر
به نرمی گفت: «ای پاکیزه گوهر
ندارد این گوهرهای تو مانند
بهایش چیست؟» گفتم: «ای خداوند
قماش من نه حد خدمت تست
بهای آن قبول حضرت تست
به خون مشک چون رخسار شویم؟
ز تو چون خون بهای لعل جویم؟
بهای لعل باید کرد ارزان
چو باشد مشتری خورشید تابان»
بدانم یک سخن چندان عطا داد
که لعل و مشک صد خونبها داد
کنون من صورتش با خویش دارم
اگر فرمان دهی پیش تو آرم
بدان صورت درونش میل فرمود
بشد مهراب و پیش آورد و بگشود
ملک جمشید نقش یار خود یافت
نگارین صورت دلدار خود یافت
نظر چون بر جمال صورت انداخت
همان دم صورت نادیده بشناخت
روان در پای آن صورتگر افتاد
بسی بر دست و پایش بوسهها داد
کزین سان صورت زیبا که آراست؟
چنان کاری خود از دست که برخاست؟
تو خضر چشمه حیوان مایی
چراغ کلبه احزان مایی
فراوان گوهر و پیرایه دادش
ز هر چیزی بسی سرمایه دادش
چو افسر گوهرش بر فرق کردند
سرا پایش به گوهر غرق کردند
نهاد آن صورت دلبند در پیش
به زاری این غزل میخواند با خویش:
حدیث خواب یک یک با پدر گفت
پدر گفت: «این پسر شوریده حالست
حدیثش یکسر از خواب و خیالست
همی ترسم که او دیوانه گردد
به یکبار از خرد بیگانه گردد»
به مادر گفت: «تیمار پسر کن
علاج جان بیمار پسر کن»
همایون هر زمان میداد پندش
نبود آن پند مادر سودمندش
دلش را هر دم آتش تیزتر بود
خیالش در نظر خونریز تر بود
در آن ایام بد بازرگانی
جهان گردیده ای و بسیار دانی
بسان پسته خندان روی و شیرین
زبان چرب و سخن پر مغز و رنگین
بسی همچون صبا پیموده عالم
چو گل لعل و زر آورده فراهم
گهی از شاه رفتی سوی سقسین
گهی در روم بودی گاه در چین
به هر شهری ز هر ملکی گذر داشت
ز احوال هر اقلیمی خبر داشت
چنان در نقش بندی بود استاد
که میزد نقش چین بر آب چون باد
پری را نقش بر آینه میبست
پری از آینه فکرش نمیرست
ز رسمش نقش مانی گشته بیرنگ
ز دستش پای در گل نقش ارژنگ
کجا سروی سمن عارض بدیدی
ز سر تا پای شکلش بر کشیدی
همه اشکال بت رویان عالم
به صورت داشت همچون نقش خانم
ملک جمشید چون از کار درماند
شبی او را به خلوت پیش خود خواند
نشاندش پیش و از وی هر زمانی
همی جست از پری رویان نشانی
کز آن خوبان که دیدی یا شنیدی
کدامین را به خوبی برگزیدی؟
کدامین مه به چشمت خوش برآمد
کدام آب حیایتت خوشتر آمد؟
به پاسخ دادنش نقاش برخاست
سخن در صورت رنگین بیاراست
که: «شاها حسن خوبان بیکنار است
در و دیوار عالم پر نگار است
ولی در هر یکی رنگی و بویی است
کمال حسن هر شاهد به رویی است
رطب را لذت شکر اگر نیست
در آن ذوقیست کان هم در شکر نیست
ازین خوبان که من دیدم به هر بوم
ندیدم مثل دخت قیصر روم
مه از شرم رخ او در نقاب است
میان ماه رویان آفتاب است
تو گویی طینش از آب و گل نیست
ز سر تا پا به غیر از جان و دل نیست
به میدانست با مه در محاذات
به اسب و زخ شهان را میکند مات
به حسن و خوبیش حسن ملک نیست
چنان مه در کبودی فلک نیست
ز مویش رومیان ز نار بستند
ز مهر رویش آتش میپرستند
نه او کس برون پرده دیده
نه اندر پرده آوازش شنیده
که یارد نام شوهر پیش او گفت؟
که زیر طاق گردون نیستش جفت
ازین خور طلعتی ناهید رامش
از این مه پیکری، خورشید نامش
چو گیرد جام می در دست خورشید
ببوسد خاک ره چون جرعه ناهید
سفر میکردم اندر هر دیاری
ز چین افتاد بر رومم گذاری
در آن اقلیم بازاری نهادم
سر بار بدخش و چین گشادم
ز هر سو مشتری بر من بجوشید
چنان کاوازهام خورشید بشنید
فرستاد و ز من دیبای چین خواست
چو لعل خود بدخشانی نگین خواست
متاعی چند با خود برگرفتم
به سوی منزل آن ماه رفتم
دری همچون جبین خوش بوستانی
به هر جانب یکی حاجب ستاده
مرا بردند در خوش بوستانی
در او قصری به شکل گلستانی
ز برج آسمان تابنده ماهی
چو انجم گردش از خوبان سیپاهی
چو چشم من بدان مه منظر افتاد
دل مسکین ز دست من در افتاد
همان دم خواست افتادن دل از پای
به حیلت خویشتن را داشتم بر جای
کلید قفل یاقوتی ز در ساخت
دل تنگم بدان یاقوت بنواخت
ز منظر ناگهان در من نظر کرد
دل و جان مرا زیر و گذر کرد
متاع خویشتن پیشش نهادم
دل و دین هردو در شکرانه دادم
نگینی چند از آن لب قرض کردم
به پیشش این نگینها عرض کردم
ز زلفش نافههای چین گشادم
به دامن بردم و پیشش نهادم
پسندید آن گوهرها را سراسر
به نرمی گفت: «ای پاکیزه گوهر
ندارد این گوهرهای تو مانند
بهایش چیست؟» گفتم: «ای خداوند
قماش من نه حد خدمت تست
بهای آن قبول حضرت تست
به خون مشک چون رخسار شویم؟
ز تو چون خون بهای لعل جویم؟
بهای لعل باید کرد ارزان
چو باشد مشتری خورشید تابان»
بدانم یک سخن چندان عطا داد
که لعل و مشک صد خونبها داد
کنون من صورتش با خویش دارم
اگر فرمان دهی پیش تو آرم
بدان صورت درونش میل فرمود
بشد مهراب و پیش آورد و بگشود
ملک جمشید نقش یار خود یافت
نگارین صورت دلدار خود یافت
نظر چون بر جمال صورت انداخت
همان دم صورت نادیده بشناخت
روان در پای آن صورتگر افتاد
بسی بر دست و پایش بوسهها داد
کزین سان صورت زیبا که آراست؟
چنان کاری خود از دست که برخاست؟
تو خضر چشمه حیوان مایی
چراغ کلبه احزان مایی
فراوان گوهر و پیرایه دادش
ز هر چیزی بسی سرمایه دادش
چو افسر گوهرش بر فرق کردند
سرا پایش به گوهر غرق کردند
نهاد آن صورت دلبند در پیش
به زاری این غزل میخواند با خویش:
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲۳ - اجازه سفر خواستن جمشید
ملک جمشید کرد آن راز مشهور
فرستاد از در و درگاه فغفور
ندیمی را طلب فرمود و بنشاند
حکایتهای شب یک یک فرو خواند
به عزم روی دستوری طلب کرد
مثال حکم فغفوری طلب کرد
چو شاه این قصه را بشنید در جمع
برای روشنایی سوخت چون شمع
لبالب شد ز خشم و قصه بنهفت
به زیر لب سخن پرداز را گفت
«برو از من بپرس آن نازنین را،
پدید آرنده تاج و نگین را،
بگویش این خیال از سر بدر کن
به تارک ترک تاج و تخت زر کن
چرا چون نافه ببریدی ز مسکن
چرا چون لعل برکندی ز معدن؟
عزیز من مکن پند مرا خوار
جوانی، خاطر پیران نگهدار
به پیران سر مکن از من جدایی
مده بر باد ملک و پادشاهی
نمیدانم پدر با تو چه بد کرد
که خواهی کشتنش در حسرت و درد
مر از دست من ای شاهبازم
که چون رغتی نخواهی یافت بازم
به گیتی چون تو فرزندی ندارم
دلارایی و دلبندی ندارم
پدر دوران عمر خویش راندهست
مرا غیر از تو عمری نماندهست
تو نیز اکنون بخواهی رفتن ای عمر
نمیدانم چه خواهی گفتن ای عمر»
رسول آمد حکایت با ملک گفت
ملک چون روزگار خود برآشفت
به سوی مادر آمد رفته در خشم
روان بر برگ گل بارانش از چشم
چو نور چشم خود را دید گریان
همایون گشت چون زلفش پریشان
روان برخاست چشمش را ببوسید
پس ار بوسیدنش احوال پرسید
پسر بنشست و با او راز میگفت
حدیث رفته یکی یک باز میگفت
به دارای دو گیتی خورد سوگند
که گر منعم کند گیتی خداوند
به خنجر سینه خود را کنم چاک
به جای تخت سازم بستر از خاک
چو مادر قصه دلبند بشنید
ز جان نازنین او بترسید
بسی پند و بسی امید دادش
بدان امیدها میکرد شادش
ملک را گشت معلوم آن روایت
که با او در نمیگیرد حکایت
فرستاد و شبی مهراب را خواند
بسی با او ز هر نوعی سخن راند
ملک را گفت مهراب: «ای خداوند
اگر خواهی بقای جان فرزند
بباید ساختن تدبیر راهش
که دارد ایزد از هر بد نگاهش
روان میبایدش کردن هم امروز
مگر گردد به بخت شاه فیروز»
نهاد آنگه ملک سازه ره آغاز
به یک مه کرد ساز رفتنش ساز
غلامان سمن رخسار، سیصد
کنیزان پری دیدار، بیجد
بسی شد هودج و کوس و علم راست
هیونان را به هودجها بیاراست
ناشانده نازکان را در عماری
چو اندر غنچه گلهای بهاری
ز نزدیکان دوراندیش بخرد
روان کرد اندران موکب تنی صد
بسی جنگ آوران رزم دیده
جفای نیزه و خنجر کشیده
بسی مردم ز هر جنسی فرستاد
بسی پند و بسی اندرزشان داد
روان شد کاروانی فوج بر فوج
تو پنداری که زد دریای چین موج
درایش ناله بر گردون کشیده
درنگ او به هندوستان رسیده
جلاجل را روان بر مرحبا بود
همه کوه و در آواز درا بود
فرستاد از در و درگاه فغفور
ندیمی را طلب فرمود و بنشاند
حکایتهای شب یک یک فرو خواند
به عزم روی دستوری طلب کرد
مثال حکم فغفوری طلب کرد
چو شاه این قصه را بشنید در جمع
برای روشنایی سوخت چون شمع
لبالب شد ز خشم و قصه بنهفت
به زیر لب سخن پرداز را گفت
«برو از من بپرس آن نازنین را،
پدید آرنده تاج و نگین را،
بگویش این خیال از سر بدر کن
به تارک ترک تاج و تخت زر کن
چرا چون نافه ببریدی ز مسکن
چرا چون لعل برکندی ز معدن؟
عزیز من مکن پند مرا خوار
جوانی، خاطر پیران نگهدار
به پیران سر مکن از من جدایی
مده بر باد ملک و پادشاهی
نمیدانم پدر با تو چه بد کرد
که خواهی کشتنش در حسرت و درد
مر از دست من ای شاهبازم
که چون رغتی نخواهی یافت بازم
به گیتی چون تو فرزندی ندارم
دلارایی و دلبندی ندارم
پدر دوران عمر خویش راندهست
مرا غیر از تو عمری نماندهست
تو نیز اکنون بخواهی رفتن ای عمر
نمیدانم چه خواهی گفتن ای عمر»
رسول آمد حکایت با ملک گفت
ملک چون روزگار خود برآشفت
به سوی مادر آمد رفته در خشم
روان بر برگ گل بارانش از چشم
چو نور چشم خود را دید گریان
همایون گشت چون زلفش پریشان
روان برخاست چشمش را ببوسید
پس ار بوسیدنش احوال پرسید
پسر بنشست و با او راز میگفت
حدیث رفته یکی یک باز میگفت
به دارای دو گیتی خورد سوگند
که گر منعم کند گیتی خداوند
به خنجر سینه خود را کنم چاک
به جای تخت سازم بستر از خاک
چو مادر قصه دلبند بشنید
ز جان نازنین او بترسید
بسی پند و بسی امید دادش
بدان امیدها میکرد شادش
ملک را گشت معلوم آن روایت
که با او در نمیگیرد حکایت
فرستاد و شبی مهراب را خواند
بسی با او ز هر نوعی سخن راند
ملک را گفت مهراب: «ای خداوند
اگر خواهی بقای جان فرزند
بباید ساختن تدبیر راهش
که دارد ایزد از هر بد نگاهش
روان میبایدش کردن هم امروز
مگر گردد به بخت شاه فیروز»
نهاد آنگه ملک سازه ره آغاز
به یک مه کرد ساز رفتنش ساز
غلامان سمن رخسار، سیصد
کنیزان پری دیدار، بیجد
بسی شد هودج و کوس و علم راست
هیونان را به هودجها بیاراست
ناشانده نازکان را در عماری
چو اندر غنچه گلهای بهاری
ز نزدیکان دوراندیش بخرد
روان کرد اندران موکب تنی صد
بسی جنگ آوران رزم دیده
جفای نیزه و خنجر کشیده
بسی مردم ز هر جنسی فرستاد
بسی پند و بسی اندرزشان داد
روان شد کاروانی فوج بر فوج
تو پنداری که زد دریای چین موج
درایش ناله بر گردون کشیده
درنگ او به هندوستان رسیده
جلاجل را روان بر مرحبا بود
همه کوه و در آواز درا بود
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲۴ - سفر جمشید به روم
به روز فرخ و حال همایون
ملک جمشید رفت از شهر بیرون
برون بردند چتر و بارگاهش
خروشان و روان در پی سپاهش
ز آه و ناله مینالید گردون
ز گریه سنگ را میشد جگر خون
پدر میزد به زاری دست بر سر
به ناخن چهره بر میکند مادر
سرشک از دیده باران، گفت:« ای رود،
ز مادر تا قیامت باش بدرود!
بیا تا در بغل گیرم به نازت
که میدانم نخواهم دید بازت
بیا تا یک نظر سیرت ببینم
به چشمان گرد رخسارت بچینم
دریغا کافتاب عمر شد زرد
که روز شادمانی پشت بر کرد
گلی بودی که پروردم به جانت
ربود از من هوای ناگهانت
بخواهم سوخت در هجر تو خاشاک
به داغ و درد خواهم رفت در خاک
خداوند جهانت باد یاور
شب و روزت سعادت باد همبر
مرا چشمی، مبادت هیچ دردی
در این ره بر تو منشیناد گردی
همه راهت مبارک باد منزل
تمنایی که داری باد حاصل
درین غربت هوای دل فکندت
که باد آب و هوایش سودمندت! »
ملک جمشید چون احوال مادر
بدید از دست دل زد دست بر سر
به الماس مژه گوهر همی سفت
کمند عنبرین میکند و میگفت:
« دل از دستم ربودهست اختیارم
مکن عیبم که دست دل ندارم»
همایون گفت ای فرزند زنهار
مرا جانی و جانم را میازار
مکن مویه که وقت جان کنش نیست
مزن بر سر که جای سرزنش نیست
دو منزل با پسر دمساز گشتند
وز آنجا زار و گریان باز گشتند
ملک جمشید دل بر کند از آن بوم
وز آن سو رفت و روی آورد در روم
چو مه مهر رخ خورشید در دل
همی شد روز و شب منزل به منزل
به بوی سنبل زلفش شتابان
چو آهو سرنهاده در بیابان
گهی در تاب بود از مهر روشن
که در ره گرمتر میراند از من
گه از غیرت فتادی در پی باد
که آمد باد در پیش من افتاد
بسان لاله و گل خار و خارا
به جای تخت و مسند ساخت ماوا
همی پنداشت کان خارا حریرست
گمان میبرد کان خارش سریرست
ره عشق اینچنین شاید بریدن
نخست از عقل و دین باید بریدن
ملک جمشید رفت از شهر بیرون
برون بردند چتر و بارگاهش
خروشان و روان در پی سپاهش
ز آه و ناله مینالید گردون
ز گریه سنگ را میشد جگر خون
پدر میزد به زاری دست بر سر
به ناخن چهره بر میکند مادر
سرشک از دیده باران، گفت:« ای رود،
ز مادر تا قیامت باش بدرود!
بیا تا در بغل گیرم به نازت
که میدانم نخواهم دید بازت
بیا تا یک نظر سیرت ببینم
به چشمان گرد رخسارت بچینم
دریغا کافتاب عمر شد زرد
که روز شادمانی پشت بر کرد
گلی بودی که پروردم به جانت
ربود از من هوای ناگهانت
بخواهم سوخت در هجر تو خاشاک
به داغ و درد خواهم رفت در خاک
خداوند جهانت باد یاور
شب و روزت سعادت باد همبر
مرا چشمی، مبادت هیچ دردی
در این ره بر تو منشیناد گردی
همه راهت مبارک باد منزل
تمنایی که داری باد حاصل
درین غربت هوای دل فکندت
که باد آب و هوایش سودمندت! »
ملک جمشید چون احوال مادر
بدید از دست دل زد دست بر سر
به الماس مژه گوهر همی سفت
کمند عنبرین میکند و میگفت:
« دل از دستم ربودهست اختیارم
مکن عیبم که دست دل ندارم»
همایون گفت ای فرزند زنهار
مرا جانی و جانم را میازار
مکن مویه که وقت جان کنش نیست
مزن بر سر که جای سرزنش نیست
دو منزل با پسر دمساز گشتند
وز آنجا زار و گریان باز گشتند
ملک جمشید دل بر کند از آن بوم
وز آن سو رفت و روی آورد در روم
چو مه مهر رخ خورشید در دل
همی شد روز و شب منزل به منزل
به بوی سنبل زلفش شتابان
چو آهو سرنهاده در بیابان
گهی در تاب بود از مهر روشن
که در ره گرمتر میراند از من
گه از غیرت فتادی در پی باد
که آمد باد در پیش من افتاد
بسان لاله و گل خار و خارا
به جای تخت و مسند ساخت ماوا
همی پنداشت کان خارا حریرست
گمان میبرد کان خارش سریرست
ره عشق اینچنین شاید بریدن
نخست از عقل و دین باید بریدن
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲۵ - غزل
غباری کز ره معشوقه آید
به چشم عاشقان عنبر نماید
من افتاده آن خاک دیارم
که گرد از دل غبارش میزداید
چو من خواهم که گل چینم ز باغش
گرم خاری رود در دست، شاید
به مژگان از برای دیده این خار
برون آرم گر از دستم برآید
بهر بادی که میآید ز کویش
مرا در دل هوایی میفزاید
صبا در مگذر از خاک در او
که کار ما ازین در میگشاید
عنان زلف او بر پیچ تا باد
رکاب اندر رکاب او نساید
در آن منزل که جان از ترس میکاست
دو ره گشتند پیدا از چپ و راست
ملک مهراب را گفت اندرین راه
چه میگویی؟ جوابش داد کای شاه
طریق راست راه مرز روم است
همه ره کشور و آباد بوم است
ره چپ هم ره روم است لیکن
در آن ره ز آدمی کس نیست ساکن
سراسر بیشه و کوه است و دریا
کنام اژدها و جای عنقا
طریق راستی یکساله راه است
طریق رفتن چپ چار ماه است
ملک را شوق در دل جوش میزد
هوایش راه صبر و هوش میزد
عنان بر جانب راه دوم تافت
دوان اندر پیش مهراب بشتافت
ملک را گفت این راهی است بیراه
نمیشاید که بیراهی کند شاه
مرو راهی که دیگر کس نرفتهست
هما نگذشته و کر کس نرفتهست
همی گفت این و وا ز ینسان همی راند
که باد از رفتن او باز میماند
به ناگه پیشش آمد بیشهای خوش
مقامی جان فزا و جای دلکش
سمن پرورده جان از سایه بید
نداده برگ بیدش جای خورشید
نسیمش مشک و خاکش زعفران بود
هوایش جان و آب و روان بود
فراز شاخههای صندل و عود
قماری راست کرده بر بط و عود
چنار و سروش اندر سر فرازی
همی کردند با هم دست یازی
هزاران طوطی و طاووس و شهباز
فراز شاخ میکردند پرواز
تذروان خفته خوش در ظل شاهین
ز بالش باز کرده فرش و بالین
ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟»
جوابش داد کین جنی سرایست
مقام و منزل روحانیانست
سرای پادشاه و ملک جانست
تو این مرغان که میبینی پریاند
ز قصد مردم آزاری بریاند
بگو تا نافهها را سرگشایند
عبیر و عنبر و لادن بسایند
ملک فرمود تا بزمی نهادند
در آن منزل پری خوان ساز دادند
کنیزان پری رخ را بخواندند
به ترتیب پری خوانی نشاندند
همی کردند مشک افشان چو سنبل
به دامن عطر میبردند چون گل
می اندر جام زر چون مشتری بود
درون شیشیه مانند پری بود
همی کرد از نشاط نغمه چنگ
در آن مجلس ز گردون زهره آهنگ
چو لاله مشک بر آتش نهادند
چو غنچه نافههای چین گشادند
جمال چینیان را چون بدیدند
همان دم جنایان برقع دریدند
بتان چین به از حوران رضوان
پری رویان چینی خوشتر از جان
به هر جانب هزاران پیکر جن
در آن جنت سرا گشتند ساکن
ملک جمشید بر کف جام باده
پری و آدمی پیشش ستاده
ز دل هر لحظه آهی برکشیدی
به یاد یار جامی در کشیدی
از آن آیین و بزم شاهزاده
خبر بردند پیش حورزاده
تماشا را چو ماهی از شبستان
برون آمد به عزم آن گلستان
هزاران دلبر از جان گشته همراه
روان آمد به سوی مجلس شاه
اشارت کرد تا پیروزه تختی
نهادند از بر عالی درختی
بران بنشست چون گل شاد و خرم
نظر میکرد سوی مجلس جم
چو چشم او بدان مه پیکر افتاد
حجاب و صبر و مستوری بر افتاد
...
چه خوش بودی اگر شوی منستی
درین اندیشه رفت و باز میگفت
که چون گردد پری با آدمی جفت؟
ملک جمشید ملک عقل و جانست
که فرمانش بر انس و جان روانست
دو عالم ذره است و مهر خورشید
دلست انگشتری و عشق جمشید
چو جمشید پری رخسار انجم
عیان شد از هوا شد دیو شب گم
انیسی داشت نامش ناز پرورد
که میکرد از لطافت ناز برورد
رفیق و مهربان و خویش او بود
به رسم پیشکاران پیش او بود
زبانش را به پوزشها بیاراست
فرستاد و ز خسرو عذرها خواست
که شاها آمدن فرخنده بادت
فلک چاکر، زمانه بنده بادت
کدامین مملکت را شهریاری؟
کنون عزم کدامین شهرداری؟
نمییابد ز ما بیگانگی جست
مکن بیگانگی کاین خانه تست
پری گر چه ز جنس آدمی نیست
ولی او نیز دور از مردمی نیست
بباید منتی بر ما نهادن
به سوی کاخ ما تشریف دادن»
چو پیش خسرو آمد ناز پرورد
حکایتهای شیرین باز میکرد
ملک در طلعتش حیران فرو ماند
به صد نازش به نزد خویش بنشاند
به دل گفت این پری حوری صفا تست
از آتش نیست از آب حیاتست
بگو مهراب گفت تا تدبیر ما چیست
جواب این مه فرخ لقا چیست
بدو مهراب گفت ای شاه ما را
طریقی نیست غیر از رفتن آنجا
هنوز اندر کف فرمان اوییم
یک امروز دگر مهمان اوییم
پری چون مردمی با ما نماید
به غیر از مردمی از ما نشاید
عزیمت کرد شه با ناز پرورد
عزیمت جزم در خوان پری کرد
سرایی یافت چون ایوان مینو
پریاش بانی و حوریش بانو
مرصع خانهای چون چرخ اخضر
در او خشتی ز نقره خشتی از زر
هلال طاق او پیوسته تا ماه
چو طاق ابروان یار دلخواه
بسان آیینه صحنش مصفا
جمال جان در آن آیینه پیدا
مسیحا در رواقش دیر کرده
کواکب در بروجش سیر کرده
خم طاقش فلک را گشته محراب
ترابش در صفا بگذشته از آب
به پیشش چرخ نیلی سر نهاده
فرات و دجله در پایش فتاده
زمین آن سرا گویی معین
برید استاد ازین فیروزه گلشن
موشح قطعهای خورشید مطلع
در او بیتی خوش و پاک و مرصع
چو جنت سندس و استبرق فرش
بر آن استبرق و سندس یکی عرش
چو خاتم تختی از زر بسته بر هم
نگاری چون نگین بر روی خاتم
چو شمعش جامه زربفت در بر
ز لعل آتشین تا جیش بر سر
چران اندر گلستانش دو آهو
کنام آهوانش جای جادو
نقاب آتشین بر آب بسته
ز رویش آب بر آتش نشسته
تتق از پیش دور افکنده چون گل
پریشان کرده بر گل جعد سنبل
شبش افکنده دور از روی گلگون
ز قلب عقربیش مه رفته بیرون
ز جان چاه ز نخ پر کرده تا لب
معلق زیر چاهش آب عبغب
ملک را چون بدید از دور برخاست
ز زیر عرش گفتی نور برخاست
ز تخت آمد فرو در زیر تختش
گرفت و برد بر بالای تختش
نشستند از بر آن تخت و خرم
چو بلقیس و سلیمان هر دو با هم
بسی از رنج راهش باز پرسید
حدیث رفتنش ز آغاز پرسید
ملک میگفت با وی یک به یک باز
اگر چه بود روشن بر پری راز
پری گفتش که ای کاریست مشکل
به خون دیده خواهد گشت حاصل
پریشانی بسی خواهی کشیدن
بسی چون زلف خم در خم بریدن
بسی چو چشم عاشق خسته و زار
شناور گشتن اندر بحر خونخوار
گهی با شیر در پیکار رفتن
گهی با اژدها در غار رفتن
گهی نیسان و گه چون ابر نیسان
شدن در کوره و در بازار گریان
گه از سودای دل چون موب دلبر
گهی شوریده بر کوه و کمر سر
ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهل
بود کار در و دشت و جبل سهل
گهر در سنگ باشد مهره با مار
عسل با نیش باشد ورد با خار»
پری دانست که احوالش خرابست
سخن با وی کشیدن خط بر آبست
به ساقی گفت: «جام می در انداز
دمی اندیشه از خاطر بپرداز
به یاد روی جم دوری بگردان
که بنیادی ندارد دور گردان
ز جام می درون را ساز گلشن
که دارد اندرون را جام روشن
لب رودی خوش و دلکش مقامیست
بزن مطرب نوا کاین خوش مقامیست»
نخست امد به زانو ناز پرورد
به یاد روی بانو ساغری خورد
دوم ساغر به پیش خسرو آورد
ملک بر یاد جانان نوش جان کرد
قدح چون ماه شد در برج گردان
ز می چون چرخ روشن گشت ایوان
هوا از عکس می شنگرف گون شد
دل خاک از سرشک جرعه خون شد
چو جامی چند می در داد ساقی
ملک را گفت: «دولت باد باقی
مرا زین خوی و لطف و سازگاری
حقیقت شد که شاه و شهریاری
کدامین دایه از شیرت لب آلود
مگر آب حیاتش در لبان بود
بیا تا چهره دشمن خراشیم
برادر گیر و خواهر خوانده باشیم»
یکی خواهر شد و دیگر برادر
یکی گشتند با هم آب و آذر
دو درج آورد پر یاقوت احمر
که هریک بود یک درج پر زر
سه تا تار از کمند زلف مشکین
که هریک داشت صد تا تار در چین
به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تار
به یاد زلف و لعلم گوش میدار
اگر وقتی شود وقتت مشوش
ز زلف من فکن تاری در آتش»
ملک جمشید، شب خوش کرد مه را
پری خوش در کنار آورد شه را
به چشم عاشقان عنبر نماید
من افتاده آن خاک دیارم
که گرد از دل غبارش میزداید
چو من خواهم که گل چینم ز باغش
گرم خاری رود در دست، شاید
به مژگان از برای دیده این خار
برون آرم گر از دستم برآید
بهر بادی که میآید ز کویش
مرا در دل هوایی میفزاید
صبا در مگذر از خاک در او
که کار ما ازین در میگشاید
عنان زلف او بر پیچ تا باد
رکاب اندر رکاب او نساید
در آن منزل که جان از ترس میکاست
دو ره گشتند پیدا از چپ و راست
ملک مهراب را گفت اندرین راه
چه میگویی؟ جوابش داد کای شاه
طریق راست راه مرز روم است
همه ره کشور و آباد بوم است
ره چپ هم ره روم است لیکن
در آن ره ز آدمی کس نیست ساکن
سراسر بیشه و کوه است و دریا
کنام اژدها و جای عنقا
طریق راستی یکساله راه است
طریق رفتن چپ چار ماه است
ملک را شوق در دل جوش میزد
هوایش راه صبر و هوش میزد
عنان بر جانب راه دوم تافت
دوان اندر پیش مهراب بشتافت
ملک را گفت این راهی است بیراه
نمیشاید که بیراهی کند شاه
مرو راهی که دیگر کس نرفتهست
هما نگذشته و کر کس نرفتهست
همی گفت این و وا ز ینسان همی راند
که باد از رفتن او باز میماند
به ناگه پیشش آمد بیشهای خوش
مقامی جان فزا و جای دلکش
سمن پرورده جان از سایه بید
نداده برگ بیدش جای خورشید
نسیمش مشک و خاکش زعفران بود
هوایش جان و آب و روان بود
فراز شاخههای صندل و عود
قماری راست کرده بر بط و عود
چنار و سروش اندر سر فرازی
همی کردند با هم دست یازی
هزاران طوطی و طاووس و شهباز
فراز شاخ میکردند پرواز
تذروان خفته خوش در ظل شاهین
ز بالش باز کرده فرش و بالین
ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟»
جوابش داد کین جنی سرایست
مقام و منزل روحانیانست
سرای پادشاه و ملک جانست
تو این مرغان که میبینی پریاند
ز قصد مردم آزاری بریاند
بگو تا نافهها را سرگشایند
عبیر و عنبر و لادن بسایند
ملک فرمود تا بزمی نهادند
در آن منزل پری خوان ساز دادند
کنیزان پری رخ را بخواندند
به ترتیب پری خوانی نشاندند
همی کردند مشک افشان چو سنبل
به دامن عطر میبردند چون گل
می اندر جام زر چون مشتری بود
درون شیشیه مانند پری بود
همی کرد از نشاط نغمه چنگ
در آن مجلس ز گردون زهره آهنگ
چو لاله مشک بر آتش نهادند
چو غنچه نافههای چین گشادند
جمال چینیان را چون بدیدند
همان دم جنایان برقع دریدند
بتان چین به از حوران رضوان
پری رویان چینی خوشتر از جان
به هر جانب هزاران پیکر جن
در آن جنت سرا گشتند ساکن
ملک جمشید بر کف جام باده
پری و آدمی پیشش ستاده
ز دل هر لحظه آهی برکشیدی
به یاد یار جامی در کشیدی
از آن آیین و بزم شاهزاده
خبر بردند پیش حورزاده
تماشا را چو ماهی از شبستان
برون آمد به عزم آن گلستان
هزاران دلبر از جان گشته همراه
روان آمد به سوی مجلس شاه
اشارت کرد تا پیروزه تختی
نهادند از بر عالی درختی
بران بنشست چون گل شاد و خرم
نظر میکرد سوی مجلس جم
چو چشم او بدان مه پیکر افتاد
حجاب و صبر و مستوری بر افتاد
...
چه خوش بودی اگر شوی منستی
درین اندیشه رفت و باز میگفت
که چون گردد پری با آدمی جفت؟
ملک جمشید ملک عقل و جانست
که فرمانش بر انس و جان روانست
دو عالم ذره است و مهر خورشید
دلست انگشتری و عشق جمشید
چو جمشید پری رخسار انجم
عیان شد از هوا شد دیو شب گم
انیسی داشت نامش ناز پرورد
که میکرد از لطافت ناز برورد
رفیق و مهربان و خویش او بود
به رسم پیشکاران پیش او بود
زبانش را به پوزشها بیاراست
فرستاد و ز خسرو عذرها خواست
که شاها آمدن فرخنده بادت
فلک چاکر، زمانه بنده بادت
کدامین مملکت را شهریاری؟
کنون عزم کدامین شهرداری؟
نمییابد ز ما بیگانگی جست
مکن بیگانگی کاین خانه تست
پری گر چه ز جنس آدمی نیست
ولی او نیز دور از مردمی نیست
بباید منتی بر ما نهادن
به سوی کاخ ما تشریف دادن»
چو پیش خسرو آمد ناز پرورد
حکایتهای شیرین باز میکرد
ملک در طلعتش حیران فرو ماند
به صد نازش به نزد خویش بنشاند
به دل گفت این پری حوری صفا تست
از آتش نیست از آب حیاتست
بگو مهراب گفت تا تدبیر ما چیست
جواب این مه فرخ لقا چیست
بدو مهراب گفت ای شاه ما را
طریقی نیست غیر از رفتن آنجا
هنوز اندر کف فرمان اوییم
یک امروز دگر مهمان اوییم
پری چون مردمی با ما نماید
به غیر از مردمی از ما نشاید
عزیمت کرد شه با ناز پرورد
عزیمت جزم در خوان پری کرد
سرایی یافت چون ایوان مینو
پریاش بانی و حوریش بانو
مرصع خانهای چون چرخ اخضر
در او خشتی ز نقره خشتی از زر
هلال طاق او پیوسته تا ماه
چو طاق ابروان یار دلخواه
بسان آیینه صحنش مصفا
جمال جان در آن آیینه پیدا
مسیحا در رواقش دیر کرده
کواکب در بروجش سیر کرده
خم طاقش فلک را گشته محراب
ترابش در صفا بگذشته از آب
به پیشش چرخ نیلی سر نهاده
فرات و دجله در پایش فتاده
زمین آن سرا گویی معین
برید استاد ازین فیروزه گلشن
موشح قطعهای خورشید مطلع
در او بیتی خوش و پاک و مرصع
چو جنت سندس و استبرق فرش
بر آن استبرق و سندس یکی عرش
چو خاتم تختی از زر بسته بر هم
نگاری چون نگین بر روی خاتم
چو شمعش جامه زربفت در بر
ز لعل آتشین تا جیش بر سر
چران اندر گلستانش دو آهو
کنام آهوانش جای جادو
نقاب آتشین بر آب بسته
ز رویش آب بر آتش نشسته
تتق از پیش دور افکنده چون گل
پریشان کرده بر گل جعد سنبل
شبش افکنده دور از روی گلگون
ز قلب عقربیش مه رفته بیرون
ز جان چاه ز نخ پر کرده تا لب
معلق زیر چاهش آب عبغب
ملک را چون بدید از دور برخاست
ز زیر عرش گفتی نور برخاست
ز تخت آمد فرو در زیر تختش
گرفت و برد بر بالای تختش
نشستند از بر آن تخت و خرم
چو بلقیس و سلیمان هر دو با هم
بسی از رنج راهش باز پرسید
حدیث رفتنش ز آغاز پرسید
ملک میگفت با وی یک به یک باز
اگر چه بود روشن بر پری راز
پری گفتش که ای کاریست مشکل
به خون دیده خواهد گشت حاصل
پریشانی بسی خواهی کشیدن
بسی چون زلف خم در خم بریدن
بسی چو چشم عاشق خسته و زار
شناور گشتن اندر بحر خونخوار
گهی با شیر در پیکار رفتن
گهی با اژدها در غار رفتن
گهی نیسان و گه چون ابر نیسان
شدن در کوره و در بازار گریان
گه از سودای دل چون موب دلبر
گهی شوریده بر کوه و کمر سر
ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهل
بود کار در و دشت و جبل سهل
گهر در سنگ باشد مهره با مار
عسل با نیش باشد ورد با خار»
پری دانست که احوالش خرابست
سخن با وی کشیدن خط بر آبست
به ساقی گفت: «جام می در انداز
دمی اندیشه از خاطر بپرداز
به یاد روی جم دوری بگردان
که بنیادی ندارد دور گردان
ز جام می درون را ساز گلشن
که دارد اندرون را جام روشن
لب رودی خوش و دلکش مقامیست
بزن مطرب نوا کاین خوش مقامیست»
نخست امد به زانو ناز پرورد
به یاد روی بانو ساغری خورد
دوم ساغر به پیش خسرو آورد
ملک بر یاد جانان نوش جان کرد
قدح چون ماه شد در برج گردان
ز می چون چرخ روشن گشت ایوان
هوا از عکس می شنگرف گون شد
دل خاک از سرشک جرعه خون شد
چو جامی چند می در داد ساقی
ملک را گفت: «دولت باد باقی
مرا زین خوی و لطف و سازگاری
حقیقت شد که شاه و شهریاری
کدامین دایه از شیرت لب آلود
مگر آب حیاتش در لبان بود
بیا تا چهره دشمن خراشیم
برادر گیر و خواهر خوانده باشیم»
یکی خواهر شد و دیگر برادر
یکی گشتند با هم آب و آذر
دو درج آورد پر یاقوت احمر
که هریک بود یک درج پر زر
سه تا تار از کمند زلف مشکین
که هریک داشت صد تا تار در چین
به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تار
به یاد زلف و لعلم گوش میدار
اگر وقتی شود وقتت مشوش
ز زلف من فکن تاری در آتش»
ملک جمشید، شب خوش کرد مه را
پری خوش در کنار آورد شه را
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲۶ - روان شدن جمشید از ولایت پریان بسوی روم
به چین چون رومیان آیینه یستند
سپاه زنگ را بر هم شکستند
پری رویان شب آیینه دیدند
از آن آیینه چینی رمیدند
ملک بر بست بار خود از آن بوم
سر اندر ره ناهده و روی در روم
همی راندند از آن خونخوار بیدا
ز ناگه تیغ کوهی گشت پیدا
توگفتی فرق فرقد پایه اوست
سپهر لاجوردی سایه اوست
ملک مهراب را گفت این چه کوه است
که کوهی بس عظیم و با شکوه است؟
جوابش داد: «این کوه سقیلاست
که دیو و اژدها را جای ماواست
بر آن هر رمغ نتواند پریدن
رهش را برق نتواند بریدن
همه اوج فلک بالای او بود
همه روی زمین پهنای او بود
گهی اندیشه میشد در رهش لنگ
گهی آمد نظر را پای بر سنگ
به بالا آسمانش تا کمرگاه
زحل را از علوش دلو در چاه
ز تیزی تیغ بر گردون کشیده
به فرق فرقدان تیغش رسیده
به قد چون چرخ اطلس رفته بالا
ملمع کرده اطلس را به خارا
پلنگان صف کشیده بر شرفهاش
زده صد حلقه ماران بر کمرهاش
به غار اندر عناکب پردهدارش
پلنگ و اژدها یاران غارش
رهش باریک و پیچان همچو نیزه
چو نوک نیزه بر وی سنگریزه
اگر بر تیغ او کردی گذاره
فلک، چون ابر گشتی پاره پاره
در آن کهسار دید از دور یک تل
فروزان بر سر آن تل دو مشعل
جهانی ز آن بخار آتش گرفتی
دمی پیدا شدی دیگر نهفتی
ملک مهراب را گفت این چه باشد؟
برافروزنده آتش که باشد؟
جوابش داد کاین جز اژدها نیست
سفر کردن بر این جا از دها نیست
ازین منزل نمیشاید گذشتن
طریقی نیست غیر از بازگشتن
دهانست آنکه میبینی نه غارست
نفس دان آنچه پنداری بخارست
ملک گفت این حکایت سخت سست است
کسی از حکم یزدانی نجست است
ازین ره بازگشتن جهل باشد
جبل در راه عاشق سهل باشد
درین ره ساختن باید ز سر پا
گذر کردن چو تیر از سنگ خارا
نمیگویم که این تدبیر چون است
همی کوشیم تا تقدیر چون است
اگر من نیز برگردم ز دشمن
کجا خواهد قضا برگشتن از من؟»
درین بودند کاژدرها بجنبید
گمان بردند که کوه از جا بجنبید
ملک آمد، به یاران بانگ بر زد
چو کوه اطراف دامن بر کمر زد
سپاه اندر پیاش افتاده گریان
سر اندر کوه چون ابر بهاران
ملک با اژدهایی کان دو سر داشت
مقارن کرد ماری را که برداشت
روان چرم گوزن آورد در شست
به خاصیت ز دستش مار میجست
روان الماس پیکان مهرهاش سفت
بسی پیچید از آن و آنگه برآشفت
خروشان روی در جمشید بنهاد
کشید اندر خودش، پس کام بگشاد
ملک تیغ زمرد فام برداشت
ز افعی از زمرد کام برداشت
به خون و زهر او آراست خارا
کمرها را به طرف لعل و دیبا
ید بیضا به تیغش اژدها را
عصا کرد و بیفکند آن عصا را
سران خیل در پایش فتادند
سراسر دست و پایش بوسه دادند
بسی سبعالمثالی خواندندش
کلیمالله ثانی خواندندش
روان گشتند از آنجا شاد و پیروز
ره آن کوه پیمودند شش روز
پدید آمد سواد شهری از دور
ز پولادش بروج از آهنش سود
ملک مهراب را پرسید کان چیست
چه شهرست این و آنجا مسکن کیست
جوابش داد کانجا خوان دیو است
مقام و مسکن اکوان دیو است
چه دیوی او به غایت تند و تیزست
قوی با آدمی اندر ستیزست
پلنگینه سر است و فیل بینی
به مغز اندر سرش مویی نبینی
هزاران دیو در فرمان اویند
سراسر بر سر پیمان اویند
نهان رو چون نسیم از کشور او
مبادا کو ازین رفتن برد بو
اشارت کرد خسرو چینیان را
که در بندند بهر کین میان را
کمان چون ابر نیسان بر زه آرند
به جای قطره زان پیکان ببارند
توان کردن مگر کاری به مردی
وگر مردن بود، باری به مردی
بریدی پیش اکوان رفت چون باد
که آمد لشگری از آدمیزاد
سپهبد تیغ زن ماهی چو خورشید
که با فر فریدونست و جمشید
چو اکوان لعین از آن راز بشنید
چو رعد و برق در ساعت بغرید
به دیوان گفت ها آمد گه صید
که صید آمد به پای خویش در قید
بسان ابر آذاری خروشان
ز کوه آمد فرو آشفته اکوان
به جای اسب شیر شرزه در زیر
گرفته استخوان فیل شمشیر
درختی کرده اندر آسیا سنگ
همی کرد و بدان سنگ آسیا جنگ
ز چرم ببر خفتان کرده در بر
ز سنگ خاره بر سر داشت مغفر
ملک چون دید از آن لشکر سیاهی
چو برق آورد روی اندر سیاهی
ملک بر کوه خارا کرد بنیاد
سرای کارزار از سنگ و پولاد
ستونها از عمود نیزه افراخت
ز چوب تیر سقف آن سرا ساخت
سپاه زنگ را بر هم شکستند
پری رویان شب آیینه دیدند
از آن آیینه چینی رمیدند
ملک بر بست بار خود از آن بوم
سر اندر ره ناهده و روی در روم
همی راندند از آن خونخوار بیدا
ز ناگه تیغ کوهی گشت پیدا
توگفتی فرق فرقد پایه اوست
سپهر لاجوردی سایه اوست
ملک مهراب را گفت این چه کوه است
که کوهی بس عظیم و با شکوه است؟
جوابش داد: «این کوه سقیلاست
که دیو و اژدها را جای ماواست
بر آن هر رمغ نتواند پریدن
رهش را برق نتواند بریدن
همه اوج فلک بالای او بود
همه روی زمین پهنای او بود
گهی اندیشه میشد در رهش لنگ
گهی آمد نظر را پای بر سنگ
به بالا آسمانش تا کمرگاه
زحل را از علوش دلو در چاه
ز تیزی تیغ بر گردون کشیده
به فرق فرقدان تیغش رسیده
به قد چون چرخ اطلس رفته بالا
ملمع کرده اطلس را به خارا
پلنگان صف کشیده بر شرفهاش
زده صد حلقه ماران بر کمرهاش
به غار اندر عناکب پردهدارش
پلنگ و اژدها یاران غارش
رهش باریک و پیچان همچو نیزه
چو نوک نیزه بر وی سنگریزه
اگر بر تیغ او کردی گذاره
فلک، چون ابر گشتی پاره پاره
در آن کهسار دید از دور یک تل
فروزان بر سر آن تل دو مشعل
جهانی ز آن بخار آتش گرفتی
دمی پیدا شدی دیگر نهفتی
ملک مهراب را گفت این چه باشد؟
برافروزنده آتش که باشد؟
جوابش داد کاین جز اژدها نیست
سفر کردن بر این جا از دها نیست
ازین منزل نمیشاید گذشتن
طریقی نیست غیر از بازگشتن
دهانست آنکه میبینی نه غارست
نفس دان آنچه پنداری بخارست
ملک گفت این حکایت سخت سست است
کسی از حکم یزدانی نجست است
ازین ره بازگشتن جهل باشد
جبل در راه عاشق سهل باشد
درین ره ساختن باید ز سر پا
گذر کردن چو تیر از سنگ خارا
نمیگویم که این تدبیر چون است
همی کوشیم تا تقدیر چون است
اگر من نیز برگردم ز دشمن
کجا خواهد قضا برگشتن از من؟»
درین بودند کاژدرها بجنبید
گمان بردند که کوه از جا بجنبید
ملک آمد، به یاران بانگ بر زد
چو کوه اطراف دامن بر کمر زد
سپاه اندر پیاش افتاده گریان
سر اندر کوه چون ابر بهاران
ملک با اژدهایی کان دو سر داشت
مقارن کرد ماری را که برداشت
روان چرم گوزن آورد در شست
به خاصیت ز دستش مار میجست
روان الماس پیکان مهرهاش سفت
بسی پیچید از آن و آنگه برآشفت
خروشان روی در جمشید بنهاد
کشید اندر خودش، پس کام بگشاد
ملک تیغ زمرد فام برداشت
ز افعی از زمرد کام برداشت
به خون و زهر او آراست خارا
کمرها را به طرف لعل و دیبا
ید بیضا به تیغش اژدها را
عصا کرد و بیفکند آن عصا را
سران خیل در پایش فتادند
سراسر دست و پایش بوسه دادند
بسی سبعالمثالی خواندندش
کلیمالله ثانی خواندندش
روان گشتند از آنجا شاد و پیروز
ره آن کوه پیمودند شش روز
پدید آمد سواد شهری از دور
ز پولادش بروج از آهنش سود
ملک مهراب را پرسید کان چیست
چه شهرست این و آنجا مسکن کیست
جوابش داد کانجا خوان دیو است
مقام و مسکن اکوان دیو است
چه دیوی او به غایت تند و تیزست
قوی با آدمی اندر ستیزست
پلنگینه سر است و فیل بینی
به مغز اندر سرش مویی نبینی
هزاران دیو در فرمان اویند
سراسر بر سر پیمان اویند
نهان رو چون نسیم از کشور او
مبادا کو ازین رفتن برد بو
اشارت کرد خسرو چینیان را
که در بندند بهر کین میان را
کمان چون ابر نیسان بر زه آرند
به جای قطره زان پیکان ببارند
توان کردن مگر کاری به مردی
وگر مردن بود، باری به مردی
بریدی پیش اکوان رفت چون باد
که آمد لشگری از آدمیزاد
سپهبد تیغ زن ماهی چو خورشید
که با فر فریدونست و جمشید
چو اکوان لعین از آن راز بشنید
چو رعد و برق در ساعت بغرید
به دیوان گفت ها آمد گه صید
که صید آمد به پای خویش در قید
بسان ابر آذاری خروشان
ز کوه آمد فرو آشفته اکوان
به جای اسب شیر شرزه در زیر
گرفته استخوان فیل شمشیر
درختی کرده اندر آسیا سنگ
همی کرد و بدان سنگ آسیا جنگ
ز چرم ببر خفتان کرده در بر
ز سنگ خاره بر سر داشت مغفر
ملک چون دید از آن لشکر سیاهی
چو برق آورد روی اندر سیاهی
ملک بر کوه خارا کرد بنیاد
سرای کارزار از سنگ و پولاد
ستونها از عمود نیزه افراخت
ز چوب تیر سقف آن سرا ساخت
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲۷ - کشته شدن دیو به دست جمشید
ز قلب لشکر آمد سوی جمشید
چو ابری کاندر آید پیش خورشید
بدو راند از هوا سنگ آسیا را
ملک از خویش رد کرد آن بلا را
دراز آهنگ دیدش قصد پا کرد
به تیغش گرد ران از تن جدا کرد
نهاد آن گرد ران بر گردن اکوان
نگون شد چون به برج شیر کیوان
به تیغ دیگرش از پا درافکند
به زخمی دیگرش از تن سر افکند
سنان را افسری کرد از سر دیو
سراسر شد گریزان لشکر دیو
ملک شکر خدای دادگر کرد
وز آن منزل به پیروزی گذر کرد
به قرب هفتهای ز آن کوه بگذشت
به هشتم خیمه زد بر عرصه دشت
ز گردون خویشتن را بر زمین یافت
در آن صحرا نشان آدمی یافت
زمین پر سبزه و آب روان دید
سرا و قصر و باغ و بوستان دید
به دشت اندر خرامان باز یاران
به کوه اندر تذر و و باز یاران
مقامی دید با امن و سلامت
ملک روزی دو کرد آنجا اقامت
بپرسید از یکی کاین مرز و این بوم
چه میخوانند؟ گفتا: ساحل روم
از اینجا چون گذشتی مرز روم است
ولی بحری عجب خونخوار و شوم است
چو ابری کاندر آید پیش خورشید
بدو راند از هوا سنگ آسیا را
ملک از خویش رد کرد آن بلا را
دراز آهنگ دیدش قصد پا کرد
به تیغش گرد ران از تن جدا کرد
نهاد آن گرد ران بر گردن اکوان
نگون شد چون به برج شیر کیوان
به تیغ دیگرش از پا درافکند
به زخمی دیگرش از تن سر افکند
سنان را افسری کرد از سر دیو
سراسر شد گریزان لشکر دیو
ملک شکر خدای دادگر کرد
وز آن منزل به پیروزی گذر کرد
به قرب هفتهای ز آن کوه بگذشت
به هشتم خیمه زد بر عرصه دشت
ز گردون خویشتن را بر زمین یافت
در آن صحرا نشان آدمی یافت
زمین پر سبزه و آب روان دید
سرا و قصر و باغ و بوستان دید
به دشت اندر خرامان باز یاران
به کوه اندر تذر و و باز یاران
مقامی دید با امن و سلامت
ملک روزی دو کرد آنجا اقامت
بپرسید از یکی کاین مرز و این بوم
چه میخوانند؟ گفتا: ساحل روم
از اینجا چون گذشتی مرز روم است
ولی بحری عجب خونخوار و شوم است
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۲۸ - در دیر راهب
به نزد بحر دیری دید مینا
کشیشی چون پیر چون کیوان در آنجا
شد آن خورشید رخ در دیر کیوان
ازو پرشسد حال چرخ گردان
جوابش و داد و گفت احوال گردون
نداند کس به جز دانای بیچون
اگر خواهی خلاص از موج دریا
چو ما باید کناری جستن از ما
گهر جویی؟ بیا در ما سفر کن
امان خواهی؟ ز بحر ما حذر کن
دگر پرسید: «ای پیر خردمند
مرا اندر تجارت ده یکی پند
بگو تا مایه خود زین بضاعت
چه سازم در جهان؟» گفتا: «قناعت
قناعت کن کز آن با بست شد باز
که کرد اندر هوای آز پرواز
از آن سلطان مرغان گشت عنفا
که در قاف قناعت کرد ماوا
طلب کن عین عزت را از آن قاف
که هست این عین را منبع بر آن قاف
تو وقتی سر عنقا را بدانی
که عنقا را به کلی باز خوانی»
سیم نوبت سرشک از دیده بارید
چو گردون از غم گردون بنالید
که: «مهر آسمان با ما به کین است
فلک دایم به قصدم در کمین است
جهان را حوادث میگشاید
فلک نقش مخالف مینماید»
ملک را در دو بیت آن پیر بخرد
جواب خوب موزون داد و تن زد:
کشیشی چون پیر چون کیوان در آنجا
شد آن خورشید رخ در دیر کیوان
ازو پرشسد حال چرخ گردان
جوابش و داد و گفت احوال گردون
نداند کس به جز دانای بیچون
اگر خواهی خلاص از موج دریا
چو ما باید کناری جستن از ما
گهر جویی؟ بیا در ما سفر کن
امان خواهی؟ ز بحر ما حذر کن
دگر پرسید: «ای پیر خردمند
مرا اندر تجارت ده یکی پند
بگو تا مایه خود زین بضاعت
چه سازم در جهان؟» گفتا: «قناعت
قناعت کن کز آن با بست شد باز
که کرد اندر هوای آز پرواز
از آن سلطان مرغان گشت عنفا
که در قاف قناعت کرد ماوا
طلب کن عین عزت را از آن قاف
که هست این عین را منبع بر آن قاف
تو وقتی سر عنقا را بدانی
که عنقا را به کلی باز خوانی»
سیم نوبت سرشک از دیده بارید
چو گردون از غم گردون بنالید
که: «مهر آسمان با ما به کین است
فلک دایم به قصدم در کمین است
جهان را حوادث میگشاید
فلک نقش مخالف مینماید»
ملک را در دو بیت آن پیر بخرد
جواب خوب موزون داد و تن زد:
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۳۰ - جمشید و سفر دریا
ملک را چون مسیح آورد در سیر
هوای صحبت خورشید در سیر
به یاران گفت: «کشتیها بسازید
به کشتی بادبانها بر فرازید»
صد و هشتاد کشتی را ساز کردند
دو او چیزی که میبایست بردند
به کشتیها درون ملاح میخواند
که بسم الله مجریها و میراند
ملک در کشتیها بنشست تنها
چو خورشید فلک در برج جوزا
چهل روز اندر آن دریا براندند
شبی در موج گردابی بماندند
ز روی آب ناگه باد برخاست
ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد برخاست
ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد و بحر و گرداب
حوادث را مهیا گشته اسباب
به یکدم بحر شد با شاه دشمن
ز سر تا پای در پوشید جوشن
پر از چین کرد رخ کف بر لب آورد
بجوشید و ز هر سو حملهای کرد
به کشتی در، ملک را موج میبرد
گهی در قعر و گه در اوج میبرد
گهی در پشت ماهی ساختی گاه
ز ماهی سر زدی بر افسر ماه
فلک سنگ حوادث داشت در دست
بزد کشتی جم را خرد بشکست
در آمد آب و شه را در برآورد
ز چوبین خانهاش چون گل برآورد
همی گشت اندرون گرداب حیران
چو ما در موج این دریای گردان
هر آنکس کو در این دریا نشیند
طریقی جز فرو رفتن نبیند
در آن دریا به بوی آشنایی
ملک میزد به هر سو دست و پایی
ز تخت و بخت چون برداشت امید
ز کشتی تختهای را داشت جمشید
چو برگردید بخت آت تخت بشکست
به جای تخت شه بر تخت بنشست
قضای آسمانی تخته میراند
فلک نقش قضا ز آن تخته میخواند
نگار خویش را در آب میجست
به آب دیده نقش تخته میشست
سه روز آن تخته بر دریا روان بود
ملک ملاح و بادش بادبان بود
چهارم روز چون آن چشمه زر
بجوشید از لب دریای اخضر
ملک را ناگه آمد بیشهای بیش
که بود آن بیشه از هر بیشهای بیش
ز انبوهی درختان به و نار
نمیدادند در خود باد را بار
شده مقبوض چون فرهاد مسکین
غبار آلود و زرد و سیب و شیرین
ز گرم آلود سیب شکر آلود
خوش و شیرینتر از حلوای بیدود
وهان فندق و بادام و پسته
به شکر خنده لب بگشوده بسته
انارش کرده دعوی با لب یار
همی زد سیب لاف از غبغب یار
ملک زین غصه خون یار میخورد
به دندان سیب تن را پاره میکرد
انارش کرده با هم لعل و در جفت
به کار خویش میخندید و میگفت:
«چرا چیزم باید جمع کردن
که خواهد دیگری آن چیز خوردن
ملک حیران به گرد بیشه میگشت
به کار خویش بر اندیشه میگشت
که: «من زین ورطه چون یابم رهایی؟
مگر فضلی کند لطف خدایی!»
چو هندوی شب تاری در آمد
خیال زلف یارش در سر آمد
ز سودای سر زلفین دلدار
شب تاریک میپیچید چون مار
گهی با آب میزد سنگ در بر
گهی با سرو میزد دست در سر
غریب و خسته و تنها و عاشق
بلا همراه و دولت نا موافق
شب تاریک و برق نعره ابر
خروش موج و رعد و گریه ابر
همه با شیر و ببرش بود مجلس
ندیمش بحر بود و وحش مونس
بسی در حسرت دلدار بگریست
چو ابر از شوق آن گلزار بگریست
به زاری هر زمان میگفت: «دردا
که دردم را دوایی نیست پیدا
ازین ترسم که در حسرت بمیرم
مراد دل ز دلبر برنگیرم!»
دگر میگفت: «تدبیرم چه باشد
درین سودا اگر میرم چه باشد؟
نه رنج راه عشقش برده باشم،
نه آخر در ره او مرده باشم،
بسی برخویشتن چون مار پیچید
ره بیرون شدن جایی نمیدید
همی نالید و در اشک میسفت
به زاری این غزل با خویش میگفت:
هوای صحبت خورشید در سیر
به یاران گفت: «کشتیها بسازید
به کشتی بادبانها بر فرازید»
صد و هشتاد کشتی را ساز کردند
دو او چیزی که میبایست بردند
به کشتیها درون ملاح میخواند
که بسم الله مجریها و میراند
ملک در کشتیها بنشست تنها
چو خورشید فلک در برج جوزا
چهل روز اندر آن دریا براندند
شبی در موج گردابی بماندند
ز روی آب ناگه باد برخاست
ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد برخاست
ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد و بحر و گرداب
حوادث را مهیا گشته اسباب
به یکدم بحر شد با شاه دشمن
ز سر تا پای در پوشید جوشن
پر از چین کرد رخ کف بر لب آورد
بجوشید و ز هر سو حملهای کرد
به کشتی در، ملک را موج میبرد
گهی در قعر و گه در اوج میبرد
گهی در پشت ماهی ساختی گاه
ز ماهی سر زدی بر افسر ماه
فلک سنگ حوادث داشت در دست
بزد کشتی جم را خرد بشکست
در آمد آب و شه را در برآورد
ز چوبین خانهاش چون گل برآورد
همی گشت اندرون گرداب حیران
چو ما در موج این دریای گردان
هر آنکس کو در این دریا نشیند
طریقی جز فرو رفتن نبیند
در آن دریا به بوی آشنایی
ملک میزد به هر سو دست و پایی
ز تخت و بخت چون برداشت امید
ز کشتی تختهای را داشت جمشید
چو برگردید بخت آت تخت بشکست
به جای تخت شه بر تخت بنشست
قضای آسمانی تخته میراند
فلک نقش قضا ز آن تخته میخواند
نگار خویش را در آب میجست
به آب دیده نقش تخته میشست
سه روز آن تخته بر دریا روان بود
ملک ملاح و بادش بادبان بود
چهارم روز چون آن چشمه زر
بجوشید از لب دریای اخضر
ملک را ناگه آمد بیشهای بیش
که بود آن بیشه از هر بیشهای بیش
ز انبوهی درختان به و نار
نمیدادند در خود باد را بار
شده مقبوض چون فرهاد مسکین
غبار آلود و زرد و سیب و شیرین
ز گرم آلود سیب شکر آلود
خوش و شیرینتر از حلوای بیدود
وهان فندق و بادام و پسته
به شکر خنده لب بگشوده بسته
انارش کرده دعوی با لب یار
همی زد سیب لاف از غبغب یار
ملک زین غصه خون یار میخورد
به دندان سیب تن را پاره میکرد
انارش کرده با هم لعل و در جفت
به کار خویش میخندید و میگفت:
«چرا چیزم باید جمع کردن
که خواهد دیگری آن چیز خوردن
ملک حیران به گرد بیشه میگشت
به کار خویش بر اندیشه میگشت
که: «من زین ورطه چون یابم رهایی؟
مگر فضلی کند لطف خدایی!»
چو هندوی شب تاری در آمد
خیال زلف یارش در سر آمد
ز سودای سر زلفین دلدار
شب تاریک میپیچید چون مار
گهی با آب میزد سنگ در بر
گهی با سرو میزد دست در سر
غریب و خسته و تنها و عاشق
بلا همراه و دولت نا موافق
شب تاریک و برق نعره ابر
خروش موج و رعد و گریه ابر
همه با شیر و ببرش بود مجلس
ندیمش بحر بود و وحش مونس
بسی در حسرت دلدار بگریست
چو ابر از شوق آن گلزار بگریست
به زاری هر زمان میگفت: «دردا
که دردم را دوایی نیست پیدا
ازین ترسم که در حسرت بمیرم
مراد دل ز دلبر برنگیرم!»
دگر میگفت: «تدبیرم چه باشد
درین سودا اگر میرم چه باشد؟
نه رنج راه عشقش برده باشم،
نه آخر در ره او مرده باشم،
بسی برخویشتن چون مار پیچید
ره بیرون شدن جایی نمیدید
همی نالید و در اشک میسفت
به زاری این غزل با خویش میگفت: