تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۵۶ - جواب دادن پیر برهمن، فرامرز را
بدو پاسخ آورد پس هوشمند
خرد خوانم آن دار شاخ بلند
کجا شاخ آن مهتر از گنبد است
هر آن کو بدان بر شود موبد است
ورا برگ پیرایه ای بر سخن
همی شاخ او می نگردد کهن
زچیزی که دانی خرد مهتر است
زحرفی که داری خرد بهتر است
نیرزد به چیزی سر بی خرد
که دانا مرو را به کس نشمرد
خردمندی آموز و تدبیر جوی
نه جنگ و سواری ومیدان و گوی
وجود تو شهریست پرنیک وبد
تو سلطان و دستور دانا خرد
یکی باغ بینی همه سبز و خوش
درختان، همه تازه و خوب و کش
سراسر همه پرگل ونسترن
همه طوطی و قمری است وزغن
همه میوه تلخ و شیرین و بوی
شود نامی از دیدنش جنگجوی
مرآن باغ را نام بینی خرد
که دانا مرو را به صد جان خرد
خرد خوانم آن دار شاخ بلند
کجا شاخ آن مهتر از گنبد است
هر آن کو بدان بر شود موبد است
ورا برگ پیرایه ای بر سخن
همی شاخ او می نگردد کهن
زچیزی که دانی خرد مهتر است
زحرفی که داری خرد بهتر است
نیرزد به چیزی سر بی خرد
که دانا مرو را به کس نشمرد
خردمندی آموز و تدبیر جوی
نه جنگ و سواری ومیدان و گوی
وجود تو شهریست پرنیک وبد
تو سلطان و دستور دانا خرد
یکی باغ بینی همه سبز و خوش
درختان، همه تازه و خوب و کش
سراسر همه پرگل ونسترن
همه طوطی و قمری است وزغن
همه میوه تلخ و شیرین و بوی
شود نامی از دیدنش جنگجوی
مرآن باغ را نام بینی خرد
که دانا مرو را به صد جان خرد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۵۷ - سؤال کردن فرامرز از پیر برهمن
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۵۸ - جواب دادن پیر برهمن فرامرز را
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۵۹ - سؤال کردن فرامرز،پیر برهمن را
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۰ - جواب دادن برهمن
به پاسخ بدو گفت پیر گزین
که آرام در زیر تیغت زمین
به گیتی فراتر زعدل کیان
ندانم به عالم چه بندد میان
فراخی به کیهان بود داد کی
که تنگی نسازد به گیتیش پی
شهی را که نه داد باشد نه دین
به گیتی نباشد ورا آفرین
دگرداد و دینش برآید زکاخ
شود ایمن آنگه جهان فراخ
شهی کو ز داد و دهش شد تهی
از آن شه بسی بهتر آمد رهی
که آرام در زیر تیغت زمین
به گیتی فراتر زعدل کیان
ندانم به عالم چه بندد میان
فراخی به کیهان بود داد کی
که تنگی نسازد به گیتیش پی
شهی را که نه داد باشد نه دین
به گیتی نباشد ورا آفرین
دگرداد و دینش برآید زکاخ
شود ایمن آنگه جهان فراخ
شهی کو ز داد و دهش شد تهی
از آن شه بسی بهتر آمد رهی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۱ - سؤال کردن فرامرز(و) پاسخ دادن پیر برهمن
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۲ - سؤال کردن فرامرز(و) پاسخ دادن برهمن
دگر گفت کای جمله،دریای راز
مرا مشکلی هست بگشای راز
به گیتی جفاکاره و دل شکن
که بینی که بد گشت با انجمن
بگریید زان پیر آموزگار
که این بد نباشد بجز روزگار
کزو هیچ بیچاره خشنود نیست
نبینم کسی را کزو دود نیست
همه دل فکارند و گشته نژند
ازو هر دلی خسته و مستمند
بدین سان که بینی جهنده جهان
برآرد بلند و کشد ناگهان
مرا مشکلی هست بگشای راز
به گیتی جفاکاره و دل شکن
که بینی که بد گشت با انجمن
بگریید زان پیر آموزگار
که این بد نباشد بجز روزگار
کزو هیچ بیچاره خشنود نیست
نبینم کسی را کزو دود نیست
همه دل فکارند و گشته نژند
ازو هر دلی خسته و مستمند
بدین سان که بینی جهنده جهان
برآرد بلند و کشد ناگهان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۳ - سؤال کردن فرامرز(و) پاسخ دادن برهمن
بپرسید زان پس دل آشفته گرد
کزین دار شش در چه خواهیم برد
درو گنج و گوهر فراز آوریم
تهیدست زین پس چرا بگذریم
از این رنج و این گنج، انجام چیست
وزین پادشاهی،همه کام چیست
به پاسخ بدو گفت کز شش دری
برد زین همه نام نیک اختری
در این پادشاهی وآباد گنج
که داری نداری بجز درد و رنج
به منزل چو شد رسته کوس و رحیل
نه تیغت به کارست و نه ژنده پیل
الف چون شمرده شد این جان پاک
بپرده همه تن فتد در مغاک
نماند بجز نام و نیکی و دروی
بنالید زان نامور جنگجوی
کزین دار شش در چه خواهیم برد
درو گنج و گوهر فراز آوریم
تهیدست زین پس چرا بگذریم
از این رنج و این گنج، انجام چیست
وزین پادشاهی،همه کام چیست
به پاسخ بدو گفت کز شش دری
برد زین همه نام نیک اختری
در این پادشاهی وآباد گنج
که داری نداری بجز درد و رنج
به منزل چو شد رسته کوس و رحیل
نه تیغت به کارست و نه ژنده پیل
الف چون شمرده شد این جان پاک
بپرده همه تن فتد در مغاک
نماند بجز نام و نیکی و دروی
بنالید زان نامور جنگجوی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۴ - سؤال کردن فرامرز(و) پاسخ دادن برهمن
دگر گفت کای نامور مرد شنگ
شنیدم به گیتیست پنهان نهنگ
نه پیدا به مرد است و همراه مرد
دوان مرد،او درپی آید چو گرد
شب و روز تازان و در پی دوان
چو دیدش نبخشد زمانی زمان
مرا وتو را درپی است این نهنگ
نه جای درنگ ونه یارای جنگ
به پاسخ بدو گفت کای پهلوان
حذرکن که ناگه بپرد روان
نهنگ اندرون هفت خوانست و مرگ
که برد یکایک همه شاخ و برگ
تو پویان و نازان و اندرز پی
چه درویش با او چه سالار کی
شنیدم به گیتیست پنهان نهنگ
نه پیدا به مرد است و همراه مرد
دوان مرد،او درپی آید چو گرد
شب و روز تازان و در پی دوان
چو دیدش نبخشد زمانی زمان
مرا وتو را درپی است این نهنگ
نه جای درنگ ونه یارای جنگ
به پاسخ بدو گفت کای پهلوان
حذرکن که ناگه بپرد روان
نهنگ اندرون هفت خوانست و مرگ
که برد یکایک همه شاخ و برگ
تو پویان و نازان و اندرز پی
چه درویش با او چه سالار کی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۵ - سؤال کردن فرامرز(و) پاسخ دادن برهمن
دگر باره گفتش همی جنگجوی
که ما را به گیتی تو چیزی بگوی
نه چندی چنین گفت کای نامدار
بپرهیز زین بدکنش روزگار
که او چون عروس است و داماد،تو
از آن کهنه دلبر نه استاد تو
بسی بینی او را همه نور وزیب
زبانش زمکر است و چشم از فریب
دو چشمش زنیرنگ و ابرو زفن
زخوبی چو سرو است و زافسون دهن
به بالا ز شیوستن و موی و ریو
درو بافته راه واژونه دیو
رخ ماه تابان هویدا شود
به تن،مست و زیبا و شیدا شود
به تن،نورچهره همه نوروش
همه سلسله زلف ز ناروش
به دین نیاکان شکست آورد
هرآن کو بپیچدش بست آورد
صلیب و چلیپا بسوزاند او
زبتخانه ها بت براندازد او
زما تاج بستاند و چین برد
شمن بشکند سر سوی کین برد
دگر تیغ کین برکشد صدهزار
گریز است ما را سرانجام کار
هم آخر به زنهار باید زجنگ
پیاده هویدا شود نام وننگ
چو جویی چه گویی چه خواهیم کرد
به خواهشگری یا به ننگ ونبرد
که ما را به گیتی تو چیزی بگوی
نه چندی چنین گفت کای نامدار
بپرهیز زین بدکنش روزگار
که او چون عروس است و داماد،تو
از آن کهنه دلبر نه استاد تو
بسی بینی او را همه نور وزیب
زبانش زمکر است و چشم از فریب
دو چشمش زنیرنگ و ابرو زفن
زخوبی چو سرو است و زافسون دهن
به بالا ز شیوستن و موی و ریو
درو بافته راه واژونه دیو
رخ ماه تابان هویدا شود
به تن،مست و زیبا و شیدا شود
به تن،نورچهره همه نوروش
همه سلسله زلف ز ناروش
به دین نیاکان شکست آورد
هرآن کو بپیچدش بست آورد
صلیب و چلیپا بسوزاند او
زبتخانه ها بت براندازد او
زما تاج بستاند و چین برد
شمن بشکند سر سوی کین برد
دگر تیغ کین برکشد صدهزار
گریز است ما را سرانجام کار
هم آخر به زنهار باید زجنگ
پیاده هویدا شود نام وننگ
چو جویی چه گویی چه خواهیم کرد
به خواهشگری یا به ننگ ونبرد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۶ - سؤال کردن فرامرز،آخرکار
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۷ - پیغام فرستادن طهمور اروند به نزدیک کید و آمدن دستور، نزدیک کید
در این بود دستور کید بزرگ
که آمد فرستاده همچو گرگ
زنزدیک طهمور اروند شاه
سخن ها بسی گفت زان بارگاه
که زنهار تا دل نپیچی ز درد
مکن جنگ و پیرامن بد مگرد
که خورشید با او نتابد به جنگ
سپهدار،شیر و سپه چون پلنگ
بکشت و ببخشید مان سر به سر
کلاه و قبا داد و زرین کمر
به شادی همه شب بدو می خوریم
ابا بربط و رود و رامشگریم
گر او را بدین سان ببینی به بزم
بدانی که او با نه خوبست رزم
به پیش آی وخواهشگری پیشه کن
وز آن پیش کار وی اندیشه کن
دل پاکش از بد تهی است و جنگ
خرد دارد و مردی و هوش و سنگ
گر او را چو نوشاد بندی کمر
همت گنج ماند همت تاج وزر
وگر سر بپیچی،در افتی به رنج
نه سرماند و تاج و نه تخت و گنج
مکن رزم با پهلوان کم ستیز
که در دودمان افتدت رستخیز
یکایک چو بشنید کید این پیام
به جا ماند شمشیرش اندر نیام
به خواهشگری مهتران را بخواند
در گنج بگشود و زر برفشاند
فرستاد زین گونه برگ بزرگ
به نزدیک آن پهلوان سترک
ز دیبا و دینار و خز و حریر
زر و گوهر و مشک و تاج و سریر
به پیش اندرون پاک دستور شاه
بیامد بر پهلوان سپاه
زگردن کفن ها درآویخته
زنرگس به گل خون دل ریخته
همه دل نهاده به خواهشگری
زسر دور کرده یکایک سری
فرامرز بخشید وبنواختشان
به نزدیک خود جایگه ساختشان
که آمد فرستاده همچو گرگ
زنزدیک طهمور اروند شاه
سخن ها بسی گفت زان بارگاه
که زنهار تا دل نپیچی ز درد
مکن جنگ و پیرامن بد مگرد
که خورشید با او نتابد به جنگ
سپهدار،شیر و سپه چون پلنگ
بکشت و ببخشید مان سر به سر
کلاه و قبا داد و زرین کمر
به شادی همه شب بدو می خوریم
ابا بربط و رود و رامشگریم
گر او را بدین سان ببینی به بزم
بدانی که او با نه خوبست رزم
به پیش آی وخواهشگری پیشه کن
وز آن پیش کار وی اندیشه کن
دل پاکش از بد تهی است و جنگ
خرد دارد و مردی و هوش و سنگ
گر او را چو نوشاد بندی کمر
همت گنج ماند همت تاج وزر
وگر سر بپیچی،در افتی به رنج
نه سرماند و تاج و نه تخت و گنج
مکن رزم با پهلوان کم ستیز
که در دودمان افتدت رستخیز
یکایک چو بشنید کید این پیام
به جا ماند شمشیرش اندر نیام
به خواهشگری مهتران را بخواند
در گنج بگشود و زر برفشاند
فرستاد زین گونه برگ بزرگ
به نزدیک آن پهلوان سترک
ز دیبا و دینار و خز و حریر
زر و گوهر و مشک و تاج و سریر
به پیش اندرون پاک دستور شاه
بیامد بر پهلوان سپاه
زگردن کفن ها درآویخته
زنرگس به گل خون دل ریخته
همه دل نهاده به خواهشگری
زسر دور کرده یکایک سری
فرامرز بخشید وبنواختشان
به نزدیک خود جایگه ساختشان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۸ - سخن گفتن دستور کید، فرامرز را
بشد پیر دستور و بوسید تخت
تنی دید بر تخت همچون درخت
ستایش کنان گفت کای نیک پی
زچرخش غمی نیست کاوس کی
که چون تر کمر بسته ای تخت او
به گردون برآ»د همین بخت او
به پوزش فرستادمان شاه کید
که چون پیش تیغ تو کوشیم صید
سزد گر ز کین سر بتابی همی
که از مار رهی تر نیابی همی
ترا نیک خواهی کمر بسته ایم
وز آن پیش دستی جگر خسته ایم
اگر پهلوان دور گردد زکین
بپوییم وبنهیم سر بر زمین
بگفت و سرشک از دو دیده نوار
ببارید مانند ابر بهار
بدو پهلوان گفت کای پاک پیر
خردمند و دانا و دانش پذیر
چو کاوس را کید بنددکمر
مرا مهتر است از گرامی پدر
وگر سر بپیچد به الماس تیز
برآرم زجانش یکی رستخیز
مرا کی نفرمود با کس نبرد
مگر آنکه سر پیچد از دادگرد
کسی کو سرکینه خارد همی
زمانه بدو تیغ بارد همی
کسی سرنهد در جهان سرشود
بلند آید و پایه برتر شود
بگویش که ما را گرامی شدی
که در خانه نیک نامی شدی
چو طهمور زین گونه بشنید دست
به بر زد گرفت و بیفتاد پست
بفرمود کو خلعت شاهوار
بدان پیر پاکیزه هوشیار
بپوشید رخت و ببوسید تخت
برون شد به کردار زرین درخت
بیامد برکید و با او بگفت
که در نیک نامی بدیدمش جفت
رخش ماه بالا چو سرو سهی
فروزان بدو تخت شاهنشهی
خردمند و بینادل و پر هنر
دلیر و جهانگیر و پر مغز سر
به چرخ کیانی و گرز بزرگ
نماند همی جز به سام سترگ
نباشد شگفت از بر ویال و فر
بگیرد جهان را همه سر به سر
تنی دید بر تخت همچون درخت
ستایش کنان گفت کای نیک پی
زچرخش غمی نیست کاوس کی
که چون تر کمر بسته ای تخت او
به گردون برآ»د همین بخت او
به پوزش فرستادمان شاه کید
که چون پیش تیغ تو کوشیم صید
سزد گر ز کین سر بتابی همی
که از مار رهی تر نیابی همی
ترا نیک خواهی کمر بسته ایم
وز آن پیش دستی جگر خسته ایم
اگر پهلوان دور گردد زکین
بپوییم وبنهیم سر بر زمین
بگفت و سرشک از دو دیده نوار
ببارید مانند ابر بهار
بدو پهلوان گفت کای پاک پیر
خردمند و دانا و دانش پذیر
چو کاوس را کید بنددکمر
مرا مهتر است از گرامی پدر
وگر سر بپیچد به الماس تیز
برآرم زجانش یکی رستخیز
مرا کی نفرمود با کس نبرد
مگر آنکه سر پیچد از دادگرد
کسی کو سرکینه خارد همی
زمانه بدو تیغ بارد همی
کسی سرنهد در جهان سرشود
بلند آید و پایه برتر شود
بگویش که ما را گرامی شدی
که در خانه نیک نامی شدی
چو طهمور زین گونه بشنید دست
به بر زد گرفت و بیفتاد پست
بفرمود کو خلعت شاهوار
بدان پیر پاکیزه هوشیار
بپوشید رخت و ببوسید تخت
برون شد به کردار زرین درخت
بیامد برکید و با او بگفت
که در نیک نامی بدیدمش جفت
رخش ماه بالا چو سرو سهی
فروزان بدو تخت شاهنشهی
خردمند و بینادل و پر هنر
دلیر و جهانگیر و پر مغز سر
به چرخ کیانی و گرز بزرگ
نماند همی جز به سام سترگ
نباشد شگفت از بر ویال و فر
بگیرد جهان را همه سر به سر
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۶۹ - آمدن کید،پیش فرامرز و بردن فرامرز را به شهر خویش
چو بشنید زین گونه کید گزین
فرود آمد از تخت و برشد به زین
زدل، کینه و درد و غم دور کرد
به پیش اندران پاک دستورکرد
زترکان به پیش اندران ده هزار
گرانمایه با گوهر و نامدار
خبرشد به نزد شبان و رمه
پذیره فرستاد لشکرهمه
چو آمد برابر گو نامدار
بدیدند آن تخت گوهر نگار
پذیره شدش پهلوان، چندگام
ابا باده و رود و زرینه جام
بدو کید هندی گرفت آفرین
که ای نامور پهلوان زمین
به خوبی رسیدی تواز سیستان
زروی تو فرخنده هندوستان
مرا مرز هند است و شاهنشهی
کمر بسته ما پیش تو چون رهی
مرا مرز وبوم و تو را تاج وتخت
مرا گنج و لشکر،تو را فر وبخت
فرامرز، شاه و کمر بسته،کید
سپاهت عقاب و جهان، جمله صید
همانی بدین رای و فرهنگ وهوش
چو مه گشتی اکنون تو بر بد مکوش
بگفت این و بوسید روی زمین
به بر درگرفتش دلیر گزین
بگفتند و رفتند زی بارگاه
همان کید هندی،دلیران شاه
برآمد به تخت مهی پهلوان
اباکید هندی روشن روان
یکی هفته با باده و رود و جام
نشستند و وز کی گرفتند جام
پس از هفته ای رود وآرام و صید
خرامان برفتند زی کاخ کید
زهرکاخ و روزن برآمد نثار
ز آذین همه شهر چون نو بهار
چو آمد زرافشان هم از کوی و در
تو گفتی که زر شد زمین سر به سر
هوا سر به سر عود و عنبرگرفت
زمین از درم دست بر سرگرفت
تو گفتی هوا مشک بر دامنست
جهان،پرهمه نافه پیراهنست
همه بام و دیوار و در، چون بهشت
برافشانده زر را به دیوار خشت
نثارش همه زرو مشک و عبیر
بساطی بیفکنده یکسر حریر
فرامرز چون شد به کاخ مهی
پدید آمد آن ساز شاهنشهی
رواقی به گردون برآورده بود
زمرمر بساطیش گسترده بود
فروبسته این راه از آبنوس
درو لعل مانند چشم خروس
زسیم و زبرجد دری ساخته
زر و حلقه ها در وی انداخته
چو رفتی یکی کی نشین از رخام
همه مرمر وصندل وعود خام
هزارش همه خشت بد زر و سیم
موکل درو درهای یتیم
زمین سر به سر فرش ابریشمین
یکایک چو خلد برین،نازنین
یکی تخت فیروزه در وی بلند
برآمد به تخت مهی ارجمند
کمربسته چون کید و اروند شاه
چو طهمور و شه مرد و هندی سپاه
گل ولاله بد بیکران ریخته
رمین، مشک وعنبر برآمیخته
می لعل خورده چو شد در میان
به جوش آمد از می دو چشم کیان
بدین گونه یک هفته با میگسار
نشسته به سر شد همه روزگار
زباغ و تماشا واز جام می
همی یاد رستم بد و شاه کی
فرود آمد از تخت و برشد به زین
زدل، کینه و درد و غم دور کرد
به پیش اندران پاک دستورکرد
زترکان به پیش اندران ده هزار
گرانمایه با گوهر و نامدار
خبرشد به نزد شبان و رمه
پذیره فرستاد لشکرهمه
چو آمد برابر گو نامدار
بدیدند آن تخت گوهر نگار
پذیره شدش پهلوان، چندگام
ابا باده و رود و زرینه جام
بدو کید هندی گرفت آفرین
که ای نامور پهلوان زمین
به خوبی رسیدی تواز سیستان
زروی تو فرخنده هندوستان
مرا مرز هند است و شاهنشهی
کمر بسته ما پیش تو چون رهی
مرا مرز وبوم و تو را تاج وتخت
مرا گنج و لشکر،تو را فر وبخت
فرامرز، شاه و کمر بسته،کید
سپاهت عقاب و جهان، جمله صید
همانی بدین رای و فرهنگ وهوش
چو مه گشتی اکنون تو بر بد مکوش
بگفت این و بوسید روی زمین
به بر درگرفتش دلیر گزین
بگفتند و رفتند زی بارگاه
همان کید هندی،دلیران شاه
برآمد به تخت مهی پهلوان
اباکید هندی روشن روان
یکی هفته با باده و رود و جام
نشستند و وز کی گرفتند جام
پس از هفته ای رود وآرام و صید
خرامان برفتند زی کاخ کید
زهرکاخ و روزن برآمد نثار
ز آذین همه شهر چون نو بهار
چو آمد زرافشان هم از کوی و در
تو گفتی که زر شد زمین سر به سر
هوا سر به سر عود و عنبرگرفت
زمین از درم دست بر سرگرفت
تو گفتی هوا مشک بر دامنست
جهان،پرهمه نافه پیراهنست
همه بام و دیوار و در، چون بهشت
برافشانده زر را به دیوار خشت
نثارش همه زرو مشک و عبیر
بساطی بیفکنده یکسر حریر
فرامرز چون شد به کاخ مهی
پدید آمد آن ساز شاهنشهی
رواقی به گردون برآورده بود
زمرمر بساطیش گسترده بود
فروبسته این راه از آبنوس
درو لعل مانند چشم خروس
زسیم و زبرجد دری ساخته
زر و حلقه ها در وی انداخته
چو رفتی یکی کی نشین از رخام
همه مرمر وصندل وعود خام
هزارش همه خشت بد زر و سیم
موکل درو درهای یتیم
زمین سر به سر فرش ابریشمین
یکایک چو خلد برین،نازنین
یکی تخت فیروزه در وی بلند
برآمد به تخت مهی ارجمند
کمربسته چون کید و اروند شاه
چو طهمور و شه مرد و هندی سپاه
گل ولاله بد بیکران ریخته
رمین، مشک وعنبر برآمیخته
می لعل خورده چو شد در میان
به جوش آمد از می دو چشم کیان
بدین گونه یک هفته با میگسار
نشسته به سر شد همه روزگار
زباغ و تماشا واز جام می
همی یاد رستم بد و شاه کی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۷۰ - درخواستن فرامرز ا زکید هندی به جهت هر دو دختران او (و)دادن کید
یکی روز، پردخته شد پیشگاه
فرامرز و گرگین بد و کیدشاه
چنین گفت با کید هندی،دلیر
که چشمم زرویت نگشتست سیر
مرا رای جیپال و آن مرز خاست
شدن سوی آن مرز و بومم هواست
کنون آرزو دارم از تو یکی
بگویم تو بشنو مپیچ اندکی
زراسب گرانمایه فرزند توس
که با تخت و تاج است و با پیل وکوس
نژاد وی از نامور نوزر است
گذشته زکاوس کی مهتر است
دگر بیژن گیو کو روز جنگ
نیندیشد از شیر و جوشا نهنگ
زمادر سوی زال دارد نژاد
پدر گیو گودرز و با فر وداد
برادر ورا هست هفتاد و هشت
گذارد زمین زیرشان کوه ودشت
به درگاه کاوس کی مهترند
زایرانیان سر به سر مهترند
به دامادی کید کردند رای
بدین در چه گوید کنون کدخدای
بدو کید گفتا که تو مهتری
پسر زان تو هم پدر دختری
چو دانی که این کار زیبا بود
ترا دل بدین هم شکیبا بود
کنیز تواند آن دو سر زان تست
به گیتی مرا جان و سر زان تست
هم اندر زمان دختران را بخواند
به نزد جهان پهلوانشان نشاند
دو مرد گرانمایه آورد پیش
ببستند کابین به آیین خویش
یکی دست در دست بیژن نهاد
دگر زان شه نوذری کرد یاد
نثاری فشاندند بر هر چهار
یکی غلغل افتاد در هند بار
در گنج بگشود و کید گزین
ستوه آمد از زر و گوهر زمین
فرستادشان یک به یک برگ وساز
چو یک هفته بودند با کام وناز
فرامرز و گرگین بد و کیدشاه
چنین گفت با کید هندی،دلیر
که چشمم زرویت نگشتست سیر
مرا رای جیپال و آن مرز خاست
شدن سوی آن مرز و بومم هواست
کنون آرزو دارم از تو یکی
بگویم تو بشنو مپیچ اندکی
زراسب گرانمایه فرزند توس
که با تخت و تاج است و با پیل وکوس
نژاد وی از نامور نوزر است
گذشته زکاوس کی مهتر است
دگر بیژن گیو کو روز جنگ
نیندیشد از شیر و جوشا نهنگ
زمادر سوی زال دارد نژاد
پدر گیو گودرز و با فر وداد
برادر ورا هست هفتاد و هشت
گذارد زمین زیرشان کوه ودشت
به درگاه کاوس کی مهترند
زایرانیان سر به سر مهترند
به دامادی کید کردند رای
بدین در چه گوید کنون کدخدای
بدو کید گفتا که تو مهتری
پسر زان تو هم پدر دختری
چو دانی که این کار زیبا بود
ترا دل بدین هم شکیبا بود
کنیز تواند آن دو سر زان تست
به گیتی مرا جان و سر زان تست
هم اندر زمان دختران را بخواند
به نزد جهان پهلوانشان نشاند
دو مرد گرانمایه آورد پیش
ببستند کابین به آیین خویش
یکی دست در دست بیژن نهاد
دگر زان شه نوذری کرد یاد
نثاری فشاندند بر هر چهار
یکی غلغل افتاد در هند بار
در گنج بگشود و کید گزین
ستوه آمد از زر و گوهر زمین
فرستادشان یک به یک برگ وساز
چو یک هفته بودند با کام وناز
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۷۱ - سخن گفتن فرامرز به جهت پذیرفتن دین یزدان و قبول نکردن کید
پس از هفته بنشست با انجمن
چو پروین گرانمایگان تن به تن
بفرمود تا هندوان سر به سر
یکایک بیایند بسته کمر
چو شد انجمن خیل هندوستان
چنین گفت پس مهتر سیستان
که ای کید هندی بگردان خدای
که او قادر و داور ورهنمای
چنان دان که او از مکان برتر است
جهان بخش روزی ده و داور است
هرآن کو ازین گفته آید فرود
تنش را روان داد خواهد درود
به شمشیر گرشاسبی پیکرش
ببرم به هامون نشانم سرش
هرآن کس که او گشت یزدان شناس
جهید از بن تیغ و رست از هراس
هرآن کس که او بت نخواهد شکست
نخواهد ز تیغ فرامرز رست
نخستین چو با دین هویدا کنم
رخ دین چو خورشید پیدا کنم
از آن پس بگوییم چیزی که هست
به جیپال سازیم شمشیر دست
چو پروین گرانمایگان تن به تن
بفرمود تا هندوان سر به سر
یکایک بیایند بسته کمر
چو شد انجمن خیل هندوستان
چنین گفت پس مهتر سیستان
که ای کید هندی بگردان خدای
که او قادر و داور ورهنمای
چنان دان که او از مکان برتر است
جهان بخش روزی ده و داور است
هرآن کو ازین گفته آید فرود
تنش را روان داد خواهد درود
به شمشیر گرشاسبی پیکرش
ببرم به هامون نشانم سرش
هرآن کس که او گشت یزدان شناس
جهید از بن تیغ و رست از هراس
هرآن کس که او بت نخواهد شکست
نخواهد ز تیغ فرامرز رست
نخستین چو با دین هویدا کنم
رخ دین چو خورشید پیدا کنم
از آن پس بگوییم چیزی که هست
به جیپال سازیم شمشیر دست
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۷۲ - پاسخ دادن کید هندی،فرامرز را(و) دین یزدان پذیرفتن او
چنین گفت کید ای جهاندار گرد
سرافراز و دانای با دستبرد
اگر گنج خواهی،بیاریم گنج
بدان تا روان ها ندارم به رنج
گشایم در گنج های پدر
وز آن پس ببخشم تو را سر به سر
بدین سان کس از دین خود برنگشت
ز راه نیاکان نباید گذشت
ترا یک خدا هست ما صدخدا
همان پاک وپاکیزه ماند به جا
به زشتی، کس از دین خود نگذرد
وگر بگذرد نیز کیفر برد
ولی چون تو فرمان دهی انجمن
بیارم به هندوستان برهمن
شما نیز زین انجمن مهتری
بیارید داننده دانشوری
بگویید گفتار و پاسخ دهید
بدین کار بر رای فرخ نهید
به گفتار هرکس فرو ماند او
دو چشم خرد را نخواباند ائو
اگر هم تهی شد زایران،هنر
نشایدش گفتن به تیغ و سپر
هزارای دانش زفرهنگ شد
به کوپال و شمشیر و نیرنگ شد
هرآن کو که آید به دانشوری
خدای همان انجمن شد سری
یکی خرقه سال خورده به بر
فروبسته زنار ترکی به سر
کشیده ریاضت بسی سال وماه
همه موی،برف وهمه رخ چو کاه
چو مرغی به یاد قفس برشدی
زدیدار مردم فزون تر شدی
مرآن قوم را نام بد جوکیان
خردمند یک سر قوی راکیان
بیامد چنان پیر زنار بند
به گفتار دانش یکی کاربند
سؤالی که داری به شکل زره
بگو و زایرانیان بر فره
فرامرز گفتا به کینه منم
به دانشوری تا به هم برزنم
بگو آنچه داری زدانش به یاد
که نفرین بدین دانش وهوش باد
سرافراز و دانای با دستبرد
اگر گنج خواهی،بیاریم گنج
بدان تا روان ها ندارم به رنج
گشایم در گنج های پدر
وز آن پس ببخشم تو را سر به سر
بدین سان کس از دین خود برنگشت
ز راه نیاکان نباید گذشت
ترا یک خدا هست ما صدخدا
همان پاک وپاکیزه ماند به جا
به زشتی، کس از دین خود نگذرد
وگر بگذرد نیز کیفر برد
ولی چون تو فرمان دهی انجمن
بیارم به هندوستان برهمن
شما نیز زین انجمن مهتری
بیارید داننده دانشوری
بگویید گفتار و پاسخ دهید
بدین کار بر رای فرخ نهید
به گفتار هرکس فرو ماند او
دو چشم خرد را نخواباند ائو
اگر هم تهی شد زایران،هنر
نشایدش گفتن به تیغ و سپر
هزارای دانش زفرهنگ شد
به کوپال و شمشیر و نیرنگ شد
هرآن کو که آید به دانشوری
خدای همان انجمن شد سری
یکی خرقه سال خورده به بر
فروبسته زنار ترکی به سر
کشیده ریاضت بسی سال وماه
همه موی،برف وهمه رخ چو کاه
چو مرغی به یاد قفس برشدی
زدیدار مردم فزون تر شدی
مرآن قوم را نام بد جوکیان
خردمند یک سر قوی راکیان
بیامد چنان پیر زنار بند
به گفتار دانش یکی کاربند
سؤالی که داری به شکل زره
بگو و زایرانیان بر فره
فرامرز گفتا به کینه منم
به دانشوری تا به هم برزنم
بگو آنچه داری زدانش به یاد
که نفرین بدین دانش وهوش باد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۷۳ - سؤال کردن پیر برهمن از فرامرز
بدو گفت کای مهتر روزگار
شنیدم زگفتار آموزگار
به گوهر ز آبی برافراشته
بدو سنگ خار اندر انداخته
همه پیکر کوه با فرو هی
همه چشمه سیب نار وبهی
درو بسته نرگس و یاسمن
بسی سنبل و گل به گرد چمن
زده خسروی تخت بر خاره کوه
همان گرد بر گرد خسرو گروه
به دستور و گنجور و جنگی سپاه
بیاراسته خسروی بارگاه
یکی مطبخ از آتش و آب وگل
برآورده آن خسرو شیردل
درختی برآورده آن تیره کوه
همه شاخش از بار گشته ستوه
جهان سربه سر شد از آن تیره سنگ
بدو باشد آن پادشاهی درنگ
شنیدم زدانا که آن سنگ چیست
چنین شاه با فر و اورنگ چیست
بگفتا شنیدستم این داستان
بگویم هم از گفته باستان
شنیدم زگفتار آموزگار
به گوهر ز آبی برافراشته
بدو سنگ خار اندر انداخته
همه پیکر کوه با فرو هی
همه چشمه سیب نار وبهی
درو بسته نرگس و یاسمن
بسی سنبل و گل به گرد چمن
زده خسروی تخت بر خاره کوه
همان گرد بر گرد خسرو گروه
به دستور و گنجور و جنگی سپاه
بیاراسته خسروی بارگاه
یکی مطبخ از آتش و آب وگل
برآورده آن خسرو شیردل
درختی برآورده آن تیره کوه
همه شاخش از بار گشته ستوه
جهان سربه سر شد از آن تیره سنگ
بدو باشد آن پادشاهی درنگ
شنیدم زدانا که آن سنگ چیست
چنین شاه با فر و اورنگ چیست
بگفتا شنیدستم این داستان
بگویم هم از گفته باستان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۷۴ - جواب دادن فرامرز
که این کوه نبود بجز آدمی
کجا اصل دارد زخاک و زمی
همان نرگسش چشم وگل هست روی
همه بوستان سنبلش هست موی
دلش خسرو و دست جنگی سپاه
زبان،پاک دستور وتن،بارگاه
همان مطبخش معده و چشم وروی
وزآن پس درختش زفرهنگ جو
خرد شاه میوه سخن های نغز
همان بارگفتار پاکیزه نغز
به گیتی چنان دان که شاخ خرد
زچرخ و زمین سر به سر بگذرد
برهمن مر او را پسندید و گفت
که گلزار دانش نشاید نهفت
کجا اصل دارد زخاک و زمی
همان نرگسش چشم وگل هست روی
همه بوستان سنبلش هست موی
دلش خسرو و دست جنگی سپاه
زبان،پاک دستور وتن،بارگاه
همان مطبخش معده و چشم وروی
وزآن پس درختش زفرهنگ جو
خرد شاه میوه سخن های نغز
همان بارگفتار پاکیزه نغز
به گیتی چنان دان که شاخ خرد
زچرخ و زمین سر به سر بگذرد
برهمن مر او را پسندید و گفت
که گلزار دانش نشاید نهفت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۷۵ - سؤال کردن برهمن