تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۹۹ - شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ تو
شکر را نی به ناخن می کند دشنام تلخ تو
به شور حشر چشمک می زند بادام تلخ تو
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۵ - خضاب تازه ای هر دم به روی کار می آری
خضاب تازه ای هر دم به روی کار می آری
شدی پیر و همان دست از سیه کاری نمی داری
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۶ - میم در جام، اخگر در گریبان است پنداری
میم در جام، اخگر در گریبان است پنداری
گلم در دست، آتش در نیستان است پنداری
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۷ - گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟
گرفتم سال را پنهان کنی، با مو چه می سازی؟
گرفتم موی را کردی سیه، با رو چه می سازی؟
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۵۱۸ - ز مستی دیگران را می کنی تکلیف می نوشی
ز مستی دیگران را می کنی تکلیف می نوشی
به عیب دیگران خواهی که عیب خویش را پوشی
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۱ - به فریاد کس از خواب صبوحی برنمی خیزد
به فریاد کس از خواب صبوحی برنمی خیزد
مگر بر دست و پای آن پریرو آفتاب افتد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۲ - در آن گلشن که آید در سخن لعل گهربارش
در آن گلشن که آید در سخن لعل گهربارش
ز شبنم آب حسرت غنچه ها را در دهان گردد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۳ - بهای بوسه اش سر می دهم چون زر نمی گیرد
بهای بوسه اش سر می دهم چون زر نمی گیرد
خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۳۴ - ز ابرو یک سر و گردن بلند افتاده مژگانش
ز ابرو یک سر و گردن بلند افتاده مژگانش
کمان پرزور چون افتد خدنگ او رسا باشد
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۴۵ - سیه گر کرد روزم چشم او، خود هم کشید آخر
سیه گر کرد روزم چشم او، خود هم کشید آخر
مکافات عمل را در لباس سرمه دید آخر
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۴۸ - ز شوخی ها به برق نوبهاران نسبتی دارد
ز شوخی ها به برق نوبهاران نسبتی دارد
که می ریزد چو باران خون و خندان است شمشیرش
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۳ - نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی
نفس در سینه باد خزان می سوخت نومیدی
چراغ گل اگر می بود در زیر پر بلبل
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۵۶ - درین بستانسرا خود را چنان صائب سبک کردم
درین بستانسرا خود را چنان صائب سبک کردم
که رنگ چهره گل را گران پرواز می بینم
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۳ - اگر این رنگ دارد خنده های شرم بیزارش
اگر این رنگ دارد خنده های شرم بیزارش
گل این باغ خواهد بر دماغ باغبان خوردن
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۴ - چراغ زندگی را می کند مستغنی از روغن
چراغ زندگی را می کند مستغنی از روغن
زبان خویش چون خورشید بر دیوار مالیدن
صائب تبریزی : ابیات منتسب
شماره ۶۵ - چسان در حلقه آغوش گیرم شوخ چشمی را
چسان در حلقه آغوش گیرم شوخ چشمی را
که از شوخی نگین را از نگین دان می کند بیرون
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۳ - مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
من و دردت، چو تو درمان نمی خواهی دل ما را
منم امروز، و صحرایی و آب ناخوش از دیده
چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را
شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و من هم خوش
شبی گر چه نیاری یاد بیداران شبها را
ز عشق ار عاشقی میرد، گنه بر عشق ننهد کس
که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را
بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت
کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را
به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی
عنان گیری نکرد امید، هم عمر روان ما را
مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر
به رقص آرد چو نفخ صور، کوه پای بر جا را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۴ - گه از می تلخ می کن آن دو لعل شکرافشان را
گه از می تلخ می کن آن دو لعل شکرافشان را
که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویم
زهی عشق ار به رشوت دوست خواهم داشتن آن را
بران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانم
نفس بگشایم و دم می دهم سوزاک پنهان را
بریدم زلف او را سر که هنگام پریشانی
شهادت گوید آن زاهد چو دید آن کافرستان را
نهان با خویش می گویم که هست آن شوخ زآن من
مگر روزی دو سه ماند، زبانی می دهم جان را
از او یارب نپرسی و مرا سوزی به جای او
چو سیری نیست از آزار خلق آن ناپشیمان را
بیار آن نامه مجنون که گیرد سبق رسوایی
به خون دل چو خسرو شست لوح صبر و سامان را
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۵ - زمانه شکل دگر گشت و رفت آن مهربانیها
زمانه شکل دگر گشت و رفت آن مهربانیها
همه خونابه حسرت شدست آن دوست گانیها
عزیزانی که از صبحت گران تر بوده اند از جان
چو بر دلها گران گشتند بردند آن گرانیها
نشان همدمان جایی نمی بینم، چه شد آری
زمانه محو کرد از سر دگر ره آن گرانیها
کنون در کنج مهمان زمین اند آنکه دیدستی
پریرویان زیور کرده را در میهمانیها
چو مشک ما همه کافور شد از سردی عالم
جوانان را ز ما دل سرد شد کو آن جوانیها
وگر سوزیم در عالم کسی دلسوز ما نبود
زبس کز مهربانان رفت سوز مهربانیها
مخند، ای کامران عشق، بر تلخی عیش من
که من هم داشتم اندازه خود کامرانیها
کسی کامروز در شادیست فردا بینیش در غم
نوید ماتم غم دان نوا و شادمانیها
به نقد خوشدلی مفروش ده روز حیات خود
که خواهد رایگان رفتن متاع کامرانیها
غم آرد یاد شادیهای رفته در دل خسرو
چو یاد تندرستی و زمان شادمانیها
امیرخسرو دهلوی : غزلیات
شماره ۶۵ - برو، ای باد و پیش دیگران ده جلو بستان را
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلو بستان را
مرا بگذار تا می بینم آن سور خرامان را
گرفتار خیالات لبش گشتم همین باشد
اثر هر گه مگس در خواب ببیند شکرستان را
به این مقدار هم رنجی بر آن خاطر نمی خواهم
که از خونم پشیمانی بود آن ناپشیمان را
سیه کردی سر خط تا نخوانم ناه حسنت
مرا بگذار تا باری ببوسم مهر عنوان را
مپرس ای دل که چون می باشد آخر جان غمناکت
که من دیریست کز یادش فرامش کرده ام جان را
زنندم سنگ چون بهرت تو هم بفرست یک سنگی
که میرم هم در آن ذوق و به جان بوسه دهم آن را
ورت بدنامی است از من، به یک غمزه بکش زارم
چرا بر خویش مشکل می کنی این کار آسان را
چو خواهی کشتن،ای جان،زینهار یک سخن بشنو
یک امروزی شفیع من کن آن لبهای خندان را
بدو گفتم که چون کشتی مراتر کن زبان باری
بگفت افتاد چون صیدم چه حاجت تیرباران را
نباشد دولتی زلف درازت را ازان بهتر
که روبد آستان قصر سلطان ابن سلطان را
خلیفه قطب دنیا آن مبارک شاه دین پرور
که او قطب یگانه ست، ار بود دو قطب دوران را
هنوز ایمان و دین بسیار غارت کردنی داری
مسلمانی بیاموز آن دو چشم نامسلمان را
پریشانی که من دارم ز زلفت هم مرا بادا
چگونه گوید این خسرو که آن زلف پریشان را