تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مشو نومید ازین مشت غباری
مشو نومید ازین مشت غباری
پریشان جلوهٔ ناپایداری
چو فطرت می تراشد پیکری را
تمامش می کند در روزگاری
اقبال لاهوری : پیام مشرق
جهان رنگ و بو فهمیدنی هست
جهان رنگ و بو فهمیدنی هست
درین وادی بسی گل چیدنی هست
ولی چشم از درون خود نبندی
که در جان تو چیزی دیدنی هست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
تو می گوئی که من هستم خدا نیست
تو می گوئی که من هستم خدا نیست
جهان آب و گل را انتها نیست
هنوز این راز بر من ناگشود است
که چشمم آنچه بیند هست یا نیست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بساطم خالی از مرغ کباب است
بساطم خالی از مرغ کباب است
نه در جامم می آئینه تاب است
غزال من خورد برگ گیاهی
ولی خون دل او مشک ناب است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
رگ مسلم ز سوز من تپید است
رگ مسلم ز سوز من تپید است
ز چشمش اشک بیتابم چکید است
هنوز از محشر جانم نداند
جهان را با نگاه من ندید است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بحرف اندر نگیری لامکانرا
بحرف اندر نگیری لامکانرا
درون خود نگر این نکته پیداست
به تن جان آنچنان دارد نشیمن
که نتوان گفت اینجا نیست آنجاست
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد
بهر دل عشق رنگ تازه بر کرد
گهی با سنگ گه با شیشه سر کرد
ترا از خود ربود و چشم تر داد
مرا با خویشتن نزدیک تر کرد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
هنوز از بند آب و گل نرستی
هنوز از بند آب و گل نرستی
تو گوئی رومی و افغانیم من
من اول آدم بی رنگ و بویم
از آن پس هندی و تورانیم من
اقبال لاهوری : پیام مشرق
مرا ذوق سخن خون در جگر کرد
مرا ذوق سخن خون در جگر کرد
غبار راه را مشت شرر کرد
به گفتار محبت لب گشودم
بیان این راز را پوشیده تر کرد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد
گریز آخر ز عقل ذوفنون کرد
دل خود کام را از عشق خون کرد
ز اقبال فلک پیما چه پرسی
حکیم نکته دان ما جنون کرد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
افکار انجم
شنیدم کوکبی با کوکبی گفت
که در بحریم و پیدا ساحلی نیست
سفر اندر سرشت ما نهادند
ولی این کاروان را منزلی نیست
اگر انجم همانستی که بود است
ازین دیرینه تابی ها چه سود است
گرفتار کمند روزگاریم
خوشا آنکس که محروم وجود است
کس این بار گران را برنتابد
ز بود ما نبود جاودان به
فضای نیلگونم خوش نیاید
ز اوجش پستی آن خاکدان به
خنک انسان که جانش بیقرار است
سوار راهوار روزگار است
قبای زندگی بر قامتش راست
که او نو آفرین و تازه کار است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
محاورهٔ علم و عشق
علم:
نگاهم راز دار هفت و چار است
گرفتار کمندم روزگار است
جهان بینم به این سو باز کردند
مرا با آنسوی گردون چه کار است
چکد صد نغمه از سازی که دارم
به بازار افکنم رازی که دارم
عشق:
ز افسون تو دریا شعله زار است
هوا آتش گذار و زهردار است
چو با من یار بودی نور بودی
بریدی از من و نور تو نار است
بخلوت خانهٔ لاهوت زادی
ولیکن در نخ شیطان فتادی
بیا این خاکدان را گلستان ساز
جهان پیر را دیگر جوان ساز
بیا یک ذره از درد دلم گیر
ته گردون بهشت جاودان ساز
ز روز آفرینش همدم استیم
همان یک نغمه را زیر و بم استیم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
حقیقت
عقاب دوربین جوئینه را گفت
نگاهم آنچه می بیند سراب است
جوابش داد آن مرغ حق اندیش
تو می بینی و من دانم که آب است
صدای ماهی آمد از ته بحر
که چیزی هست و هم در پیچ و تاب است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
قطرهٔ آب
مرا معنی تازه ئی مدعاست
اگر گفته را باز گویم رواست
«یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جائی که دریاست من کیستم؟
گر او هست حقا که من نیستم»
ولیکن ز دریا برآمد خروش
ز شرم تنک مایگی رو مپوش
تماشای شام و سحر دیده ئی
چمن دیده ئی دشت و در دیده ئی
به برگ گیاهی به دوش سحاب
درخشیدی از پرتو آفتاب
گهی همدم تشنه کامان راغ
گهی محرم سینه چاکان باغ
گهی خفته در تاک و طاقت گداز
گهی خفته در خاک بی سوز و ساز
ز موج سبک سیر من زاده ئی
ز من زاده ئی در من افتاده ئی
بیاسای در خلوت سینه ام
چو جوهر درخش اندر آئینه ام
گهر شو در آغوش قلزم بزی
فروزان تر از ماه و انجم بزی
اقبال لاهوری : پیام مشرق
کرمک شبتاب
شنیدم کرمک شبتاب می گفت
نه آن مورم که کس نالد ز نیشم
توان بی منت بیگانگان سوخت
نپنداری که من پروانه کیشم
اگر شب تیره تر از چشم آهوست
خود افروزم چراغ راه خویشم
اقبال لاهوری : پیام مشرق
اگر خواهی حیات اندر خطر زی
غزالی با غزالی درد دل گفت
ازین پس در حرم گیرم کنامی
بصحرا صید بندان در کمین اند
بکام آهو ان صبحی نه شامی
امان از فتنهٔ صیاد خواهم
دلی ز اندیشه ها آزاد خواهم
رفیقش گفت ای یار خردمند
اگر خواهی حیات اندر خطر زی
دمادم خویشتن را بر فسان زن
ز تیغ پاک گوهر تیز تر زی
خطر تاب و توان را امتحان است
عیار ممکنات جسم و جان است
اقبال لاهوری : پیام مشرق
بهشت
کجا این روزگاری شیشه بازی
بهشت این گنبد گردون ندارد
ندیده درد زندان یوسف او
زلیخایش دل نالان ندارد
خلیل او حریف آتشی نیست
کلیمش یک شرر در جان ندارد
به صرصر در نیفتد زورق او
خطر از لطمهٔ طوفان ندارد
یقین را در کمین بوک و مگر نیست
وصال اندیشهٔ هجران ندارد
کجا آن لذت عقل غلط سیر
اگر منزل ره پیچان ندارد
مزی اندر جهانی کور ذوقی
که یزدان دارد و شیطان ندارد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
آزادی بحر
بطی می گفت بحر آزاد گردید
چنین فرمان ز دیوان خضر رفت
نهنگی گفت رو هر جا که خواهی
ولی از ما نباید بی خبر رفت
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرده (۵)
سخنگو طفلک و برنا و پیر است
سخن را سالی و ماهی نباشد
اقبال لاهوری : پیام مشرق
خرده (۱۳)
ندارد کار با دون همتان عشق
تذرو مرده را شاهین نگیرد