تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۶ - زادن سام از دختر فرطورتوش و زادن آذربرزین از دختر شاه کهیلا
چو یک سال بگذشت از روزگار
بدو داد جان آفرین کردگار
از آن دختر شاه فرطورتوش
یکی پورش آمد چو فرخ سروش
ورا نام کردند سام دلیر
سرافراز وفرخ پی ودلپذیر
تو گفتی مگر زنده شد سام گرد
بزرگی و گردی مر او را سپرد
پس از سال دیگر ورا همچنین
همان پاک یزدان جهان آفرین
ازآن دخت شه کهیلا یکی
پدید آمدش خوب رخ کودکی
تو گویی که گرشسب یل زنده شد
فلک پیش آن نامور بنده شد
و یا رستم زال،مردی و زور
ببخشید بر نامور گرد پور
به آذار برزینش کردند نام
هم از فر او یافت آرام وکام
فرامرز چون نام اوکرد زود
فرستاده ای کرد مانند دود
به نزدیک زال زر پهلوان
یک نامه بنوشت روشن روان
که دارای جان وجهان آفرین
دو بنده فزود از شما پاک دین
یک آذاربرزین دگر سام گرد
بدانم که باشند با دستبرد
امیدم به دادار روز شمار
که زیبند بر درگه شهریار
چو نامه بر نامداران رسید
زشادی روانشان به جان آرمید
فراوان به درگاه جان آفرین
ستایش نمودند رخ بر زمین
کزان سان دو فرزند گرد سترگ
پدید آمد از پهلوان بزرگ
چوازآفرین گشته پرداخته
نشستند با رود ومی ساخته
سپهبد یل نامور پیل تن
نگهدار گیتی،سرانجمن
یکی عهد بنوشت با رای وداد
به نام دو فرزند والانژاد
همه بهره از شهر کابلستان
هم ازکاخ وایوان زابلستان
بدان دو گرامی پس داد وگفت
که همواره با کام باشند جفت
فرستاده را خلعت افکند و رفت
به پیش سپهبد فرامرز،تفت
مرآن نامه بوسید و بنهاد پیش
برآن نامور آفرین کرد بیش
فرامرز درهندوان بازماند
همه روز با رامش وناز ماند
به دیدار آن هر دو پور جوان
همی بود شادان و روشن روان
ابر هندوان،شاه بد شصت سال
که درگیتی اندر نبودش همال
بدو داد جان آفرین کردگار
از آن دختر شاه فرطورتوش
یکی پورش آمد چو فرخ سروش
ورا نام کردند سام دلیر
سرافراز وفرخ پی ودلپذیر
تو گفتی مگر زنده شد سام گرد
بزرگی و گردی مر او را سپرد
پس از سال دیگر ورا همچنین
همان پاک یزدان جهان آفرین
ازآن دخت شه کهیلا یکی
پدید آمدش خوب رخ کودکی
تو گویی که گرشسب یل زنده شد
فلک پیش آن نامور بنده شد
و یا رستم زال،مردی و زور
ببخشید بر نامور گرد پور
به آذار برزینش کردند نام
هم از فر او یافت آرام وکام
فرامرز چون نام اوکرد زود
فرستاده ای کرد مانند دود
به نزدیک زال زر پهلوان
یک نامه بنوشت روشن روان
که دارای جان وجهان آفرین
دو بنده فزود از شما پاک دین
یک آذاربرزین دگر سام گرد
بدانم که باشند با دستبرد
امیدم به دادار روز شمار
که زیبند بر درگه شهریار
چو نامه بر نامداران رسید
زشادی روانشان به جان آرمید
فراوان به درگاه جان آفرین
ستایش نمودند رخ بر زمین
کزان سان دو فرزند گرد سترگ
پدید آمد از پهلوان بزرگ
چوازآفرین گشته پرداخته
نشستند با رود ومی ساخته
سپهبد یل نامور پیل تن
نگهدار گیتی،سرانجمن
یکی عهد بنوشت با رای وداد
به نام دو فرزند والانژاد
همه بهره از شهر کابلستان
هم ازکاخ وایوان زابلستان
بدان دو گرامی پس داد وگفت
که همواره با کام باشند جفت
فرستاده را خلعت افکند و رفت
به پیش سپهبد فرامرز،تفت
مرآن نامه بوسید و بنهاد پیش
برآن نامور آفرین کرد بیش
فرامرز درهندوان بازماند
همه روز با رامش وناز ماند
به دیدار آن هر دو پور جوان
همی بود شادان و روشن روان
ابر هندوان،شاه بد شصت سال
که درگیتی اندر نبودش همال
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۷ - نامه نوشتن زال به فرامرز از کار بهمن و جنگ کردن
سر نامه از زال بسیار سال
که گردون ورا کرد بی پر و بال
ازو چرخ بستد همه گرد و مال
شد از گشت گردون،بی پر وبال
به نزد نبیره فرامرز گو
که درهند،شاه است و هم پیشرو
بدان ای پسر کین جهان دیده پیر
کهن گشته از عهد نوروز دیر
زمانه درآوردش اکنون زپای
نه زورش بماندست نه هوش و رای
تنش لرزه وناتوانی گرفت
دلش رای دیگر جهانی گرفت
به هر روز کز چرخ می بگذرد
مرا جان و نیرو به تن بفسرد
ابا این چنین ناتوانی و رنج
مرا خوش نیاید سرای سپنج
که دشمن چنین بی کران بر دراست
زمین،شصت فرسنگ پرلشکر است
نه راه گریز ونه روی رها
بماندم چنین در دل اژدها
به شهر اندرون مردم لشکری
فدا کرده جان را به فرمانبری
شب وروز پیکار جویند و جنگ
بکوشیده اند ازپی نام وننگ
کنون توشه ای هم نماند ای پسر
نه یک دانه گندم نه یک دانه زر
در این شهر اگر باشد از بیش وکم
برابر بخوردند نان با درم
چو از مردم شهر گشتم خجل
نوشتم من این نامه از درد دل
چو فریاد مردم به گردون رسید
شکم گرسنه بیش از این نارمید
بدیشان بدادم یک امشب امید
که تا خود چه آید به روز سفید
تو بدرود باش ای گرامی پسر
نبینی از این پس رخ زال زر
که فردا به جایی رسد کاخ شهر
مرا خاک بیزاست زین هردو بهر
سرایی که از گاه گرشاسب شاه
بدی خسروان جهان را پناه
کنون کرد خواهند با خاک راست
چه مایه زدشمن به مایه بر بلاست
شب تیره کین نامه بنوشته ام
زمین را به خون دل آغشته ام
چنانم که گاه پرستش نمای
به ده مرد،پایم برآرد زجای
تبه گشتم از گردش ماه وسال
کنون مرغ عمرم بیفکند بال
اجل،تیغ کین بر سرم آخته
جهان خواهد از زال پرداخته
چو از من برآرد زمانه دمار
زمن باد برگردنت زینهار
که در کابل و زابل ای جان باب
نجویی تو آرامش و خورد وخواب
به هندوستان خوی آرامگاه
سراندیب شمشیر گیری پناه
که با شاه ایران نتابی به جنگ
گریزان زپیشش تو را نیست ننگ
جوانی مکن،پند من یاد دار
مکن خیره با جان خود زینهار
جهاندار بهمن،هزاران هزار
سپه دار وساز و مردان کار
زخاور مراو راست تا باختر
جهان،زیر فرمان او سر به سر
تو را باب،کشته نیا پرور است
زخویشان تو نیست کس تندرست
سپاهت همه گشته پردخته پاک
برآورد از کشورت تیره خاک
چوبا دشمن امروز در خور نه ای
جوانی مکن چون برابر نه ای
سرخویش گیر وبه آنجا ممان
همان نامه با سپاسی بخوان
تو را گر بدی پشت،یاور به کار
زواره بدی زنده،سام سوار
ابا شاه پیکار در خور بدی
چو باب و پسر، هردو یاور بدی
کنون ای فرامرز،تدبیر پیر
تو بیهوده جان را مده خیر خیر
فراوان از این در بسی در نوشت
به خون دل ودیده اندر سرشت
به پوینده ای داد بر سان باد
رسانید نزد فرامرز راد
درآن جایگه،زال غمگین برفت
غریوان،راه پرستش گرفت
خروشان وگریان شب دیرباز
همی بودتاگاه بانک نماز
خمیده گهی چون کمان پشت او
گهی برزمین بد سرانگشت او
گهی بر هوا روی،گه بر زمین
گهی خوانده برکردگار آفرین
سحرگه به خواب اندرآمد سرش
یکی مرد را دید کامد برش
چنین گفت مر زال را کای پسر
زبهر خورش درد چندی مبر
نیای تو خود گرد گرشاسب نام
زبهر تو رنجی کشیدست سام
در این پیشگاهست کاخ بلند
برآید سرش شصت تار کمند
تبرخواه و بیلی،سرش بازکن
سپه را از آن دادن آغازکن
گرانمایه دستان درآمد زخواب
زشادی،روانش گرفته شتاب
همی گفت کین کار اهریمنست
که او آدمی را به دل،دشمنست
هر آن کو کند پیشه،فرمان دیو
شود گمره از راه کیهان خدیو
ندارد بجز باد،چیزی به دست
خنک هر که از دیو دوزخ برست
گهی گفت گفتار گرشسب گرد
به بازی همانا که نتوان شمرد
بفرمودپس تا به بیل وتبر
مرآن خانه را بازکردند سر
یکی لوح دید از برش لاجورد
نوشته که این کاخ،گرشسب کرد
چو دیدم که این روزگاراست پیش
پراز دانه کردم من از رنج خویش
یک امروزت این دانه اندرخور است
که هر دانه ای دانه گوهر است
به شهراندرون بانگ زد زال پیر
که گفتار پیران مدارید خیر
بیایید روزی به خانه برید
وزین کاخ گرشاسب،دانه برید
همه شهر از این کار،پرگفتگو
به درگاه دستان نهادند روی
به خورشید فرمود دستان سام
که بنویس مرا همگنان را تو نام
بده هریکی را تویک من خورش
که تنشان بیاید ازین پرورش
از آن گوشت کاری زدند آن برون
نه کس زورگیرد نه نیرو فزون
چنین کرد وبگذشت یک چند روز
چوشد خورده آن دانه دلفروز
بپوشید مردم همه ساز جنگ
یکی همچو شیر و یکی چون پلنگ
گشادند دروازه بی آگهی
شده مغز،خشک و شکم ها تهی
به بهمن نهادند یکباره روی
نه آگاه از ایشان یل نامجوی
چو دستان چنان دید،خیره بماند
همان گاه خورشید را پیش خواند
نبینی بدو گفت این بی بنان
گرفتند کردار اهریمنان
تو بیرون خرام و سر پل بگیر
که سرها بدادند بر خیره خیر
یکی جوشن نامداران بپوش
اگر جنگ پیش آیدت هم بکوش
بشد ماه پیکر،سرپل گرفت
همه لشکر،آشوب وغلغل گرفت
به بازار شد مردم گرسنه
همان لشکرش درمیان بنه
کشیدند شمشیر و زوبین جنگ
شهنشه ندید هیچ روی درنگ
سراپرده بگذاشت شد سوی کوه
سپه پیش او شد گروهاگروه
نظاره شدند اندر آن مردمان
ازایشان بسی را سرآمد زمان
بخوردند چیزی که بد خوردنی
ببردند چیزی که بد بردنی
چوبازارگه خوردنی تنگ کرد
سوی شهر هرکس شد آهنگ کرد
به گردان چین گفت شاه زمین
که هرگز ندیدیم تنگی چنین
که چون گرسنه مردم انبوه شد
زبیمش سپه بر سرکوه شد
چنان شد که شهری بروخاسته
سپاهی روان را زغم کاسته
چنین گفت هنگام خنده بود
مبادا سپاهی که زنده بود
شما زنده و دشمنم بیم مرگ
به شهراندر آرد همی تیغ و ترگ
سپه شد زگفتار بهمن خجل
همی هرکس تیزتر شد به دل
چو خورشید مه پیکر او را بدید
خروشی به چرخ برین برکشید
چوبر تیغ بفشرد انگشت کین
از ایشان تنی چند بر زمین
چوپران شد از یال خورشید،خشت
زخون دلیران،زمین،لاله کشت
وزآنجا به شهر اندرون شد دژم
از آن خوردنی،بهر او رنج وغم
بپرسید خروشید را زال پیر
که ای دخت پورگو شیرگیر
تو بودی بدین رزم،فریادرس
همه شهر،جان از تو دارند وبس
سپه را نبایست بیرون شدن
زبهر شکم در پی خون شدن
بدوگفت خورشید کای مهربان
شکم گرسنه کسی شکیبد ز نان
نبیند همی موج دریا دمن
نجوشد شکم گر نباشد دهن
وزآن روی،بهمن به فرزانه گفت
که شاید از ایدر بمانی شگفت
بدین خیرگی مردم زیردست
ندیدم به دوران چنین تنددست
دلم خیره ماند اندر آن یک سوار
که چندین هنر کرد در کارزار
گرفته سرپیل نیزه به دست
ببین نامداران ما کرد پست
همی حمله آورد برسان باد
ندیدم که گامی به پس تر نهاد
چنین داد پاسخ،خردمند مرد
که شاه جهان خیره اندیشه کرد
بکوشد همی هرکس از بهرآن
بسا کز پی نان فدا کرد جان
زکوشش گه رزم وکین چاره نیست
سپه را زپیکار،بیغاره نیست
سرافراز خورشید مینو نمای
گریزان براند لشکری را زجای
اگر شاه ازو گیرد امروز کین
نباشد ره داد و آیین دین
چوشاه جهان،دل پر از کین کنید
بروبخت بیدار،نفرین کنید
چنان نامداری بر شهریار
بهست از سپاهی که ناید کار
هم اکنون بسازم یکی پای دام
کزین چاره شاها برآیدت کام
شکم گرسنه چون خورش یابد او
نگرداند از تیغ برنده رو
شب تیره،بازاریان را بخواند
زهر در سخن ها فراوان براند
بفرمود تا زود برخاستند
دکان ها به آیین بیاراستند
زماهی و از مرغ بریان گرم
همان چرب و شیرین و از نان نرم
چه نار و چه انگور وبادام و سیب
کزآن گرسنه را نبودی شکیب
سیه مرد را گفت تا سی هزار
سپه دار و زوبین وهم نیزه دار
بسازید در خیمه هاشان کمین
نباید که باشد کس آگاه ازین
چو شد روز،آمد به پای سپاه
به بازار کردند هرکس نگاه
بهشت برین بود گویی درست
همه شهریاران پایشان گشت سست
سوی نیستان آمد از بوی نوش
همی رفت از آن بوی،مردم زهوش
همان گاه دروازه کردند باز
خبر شد به دستان گردن فراز
فرستاد نزدیک ایشان پیام
که روبه همی دنبه بیند نه دام
زیزدان کجا دیو را دشمنست
که آن خوردنی،دام اهریمن است
اگر بازگردید،بهتر بود
که مرگ از پس بسته افسر بود
به شهر اندرون گر بمیرید پاک
از آن به که دشمن نماید هلاک
نه کس بازگشت و نه پذرفت پند
همه پند پیران بود سودمند
زپیران سخن ها بباید شنید
چواو را گهر یک به یک برگزید
سخن های نیکو نکو داشتی
نبهره همی خوار بگذاشتی
سخن هر چه از زرگرامی ترست
سخن بر سخن،خود گرامی ترست
اگر بشنوی،بشنوانم سخن
وگرنه زبان هیچ رنجه مکن
خرد،همچودریا،سخن،گوهر است
چنان است که گوهر به دریا در است
کرانه زدریا نیاید پدید
چو یزدان خرد بی گمان او بدید
کسی کز خرد،مغزدارد تهی
ندارد زهر دوجهان آگهی
چو فرمان دستان نکردند گوش
به خورشید گفتا که اکنون بکوش
برو تا سر پل نگهدارشان
به دشمن به یکباره مسپارشان
سرپل چو بگرفت باردگر
نهادند مردم به بازار،سر
نماند اندر آن شهر،برنا و پیر
به لشکرگه آمد همی خیره خیر
به تاراج خوردن گشادند دست
ببردند همی هرکسی گشت پست
همی گفت بازاری خیره سر
چو خوردی فراوان از اندر مبر
سیه مرد با لشکر پر زکین
زناگه برون آمدند از کمین
نهادند بر مردمان،تیغ تیز
برآمد از ایشان یکی رستخیز
چوآن شهر از دست دستان برفت
شتابید نزد فرامرز تفت
که گردون ورا کرد بی پر و بال
ازو چرخ بستد همه گرد و مال
شد از گشت گردون،بی پر وبال
به نزد نبیره فرامرز گو
که درهند،شاه است و هم پیشرو
بدان ای پسر کین جهان دیده پیر
کهن گشته از عهد نوروز دیر
زمانه درآوردش اکنون زپای
نه زورش بماندست نه هوش و رای
تنش لرزه وناتوانی گرفت
دلش رای دیگر جهانی گرفت
به هر روز کز چرخ می بگذرد
مرا جان و نیرو به تن بفسرد
ابا این چنین ناتوانی و رنج
مرا خوش نیاید سرای سپنج
که دشمن چنین بی کران بر دراست
زمین،شصت فرسنگ پرلشکر است
نه راه گریز ونه روی رها
بماندم چنین در دل اژدها
به شهر اندرون مردم لشکری
فدا کرده جان را به فرمانبری
شب وروز پیکار جویند و جنگ
بکوشیده اند ازپی نام وننگ
کنون توشه ای هم نماند ای پسر
نه یک دانه گندم نه یک دانه زر
در این شهر اگر باشد از بیش وکم
برابر بخوردند نان با درم
چو از مردم شهر گشتم خجل
نوشتم من این نامه از درد دل
چو فریاد مردم به گردون رسید
شکم گرسنه بیش از این نارمید
بدیشان بدادم یک امشب امید
که تا خود چه آید به روز سفید
تو بدرود باش ای گرامی پسر
نبینی از این پس رخ زال زر
که فردا به جایی رسد کاخ شهر
مرا خاک بیزاست زین هردو بهر
سرایی که از گاه گرشاسب شاه
بدی خسروان جهان را پناه
کنون کرد خواهند با خاک راست
چه مایه زدشمن به مایه بر بلاست
شب تیره کین نامه بنوشته ام
زمین را به خون دل آغشته ام
چنانم که گاه پرستش نمای
به ده مرد،پایم برآرد زجای
تبه گشتم از گردش ماه وسال
کنون مرغ عمرم بیفکند بال
اجل،تیغ کین بر سرم آخته
جهان خواهد از زال پرداخته
چو از من برآرد زمانه دمار
زمن باد برگردنت زینهار
که در کابل و زابل ای جان باب
نجویی تو آرامش و خورد وخواب
به هندوستان خوی آرامگاه
سراندیب شمشیر گیری پناه
که با شاه ایران نتابی به جنگ
گریزان زپیشش تو را نیست ننگ
جوانی مکن،پند من یاد دار
مکن خیره با جان خود زینهار
جهاندار بهمن،هزاران هزار
سپه دار وساز و مردان کار
زخاور مراو راست تا باختر
جهان،زیر فرمان او سر به سر
تو را باب،کشته نیا پرور است
زخویشان تو نیست کس تندرست
سپاهت همه گشته پردخته پاک
برآورد از کشورت تیره خاک
چوبا دشمن امروز در خور نه ای
جوانی مکن چون برابر نه ای
سرخویش گیر وبه آنجا ممان
همان نامه با سپاسی بخوان
تو را گر بدی پشت،یاور به کار
زواره بدی زنده،سام سوار
ابا شاه پیکار در خور بدی
چو باب و پسر، هردو یاور بدی
کنون ای فرامرز،تدبیر پیر
تو بیهوده جان را مده خیر خیر
فراوان از این در بسی در نوشت
به خون دل ودیده اندر سرشت
به پوینده ای داد بر سان باد
رسانید نزد فرامرز راد
درآن جایگه،زال غمگین برفت
غریوان،راه پرستش گرفت
خروشان وگریان شب دیرباز
همی بودتاگاه بانک نماز
خمیده گهی چون کمان پشت او
گهی برزمین بد سرانگشت او
گهی بر هوا روی،گه بر زمین
گهی خوانده برکردگار آفرین
سحرگه به خواب اندرآمد سرش
یکی مرد را دید کامد برش
چنین گفت مر زال را کای پسر
زبهر خورش درد چندی مبر
نیای تو خود گرد گرشاسب نام
زبهر تو رنجی کشیدست سام
در این پیشگاهست کاخ بلند
برآید سرش شصت تار کمند
تبرخواه و بیلی،سرش بازکن
سپه را از آن دادن آغازکن
گرانمایه دستان درآمد زخواب
زشادی،روانش گرفته شتاب
همی گفت کین کار اهریمنست
که او آدمی را به دل،دشمنست
هر آن کو کند پیشه،فرمان دیو
شود گمره از راه کیهان خدیو
ندارد بجز باد،چیزی به دست
خنک هر که از دیو دوزخ برست
گهی گفت گفتار گرشسب گرد
به بازی همانا که نتوان شمرد
بفرمودپس تا به بیل وتبر
مرآن خانه را بازکردند سر
یکی لوح دید از برش لاجورد
نوشته که این کاخ،گرشسب کرد
چو دیدم که این روزگاراست پیش
پراز دانه کردم من از رنج خویش
یک امروزت این دانه اندرخور است
که هر دانه ای دانه گوهر است
به شهراندرون بانگ زد زال پیر
که گفتار پیران مدارید خیر
بیایید روزی به خانه برید
وزین کاخ گرشاسب،دانه برید
همه شهر از این کار،پرگفتگو
به درگاه دستان نهادند روی
به خورشید فرمود دستان سام
که بنویس مرا همگنان را تو نام
بده هریکی را تویک من خورش
که تنشان بیاید ازین پرورش
از آن گوشت کاری زدند آن برون
نه کس زورگیرد نه نیرو فزون
چنین کرد وبگذشت یک چند روز
چوشد خورده آن دانه دلفروز
بپوشید مردم همه ساز جنگ
یکی همچو شیر و یکی چون پلنگ
گشادند دروازه بی آگهی
شده مغز،خشک و شکم ها تهی
به بهمن نهادند یکباره روی
نه آگاه از ایشان یل نامجوی
چو دستان چنان دید،خیره بماند
همان گاه خورشید را پیش خواند
نبینی بدو گفت این بی بنان
گرفتند کردار اهریمنان
تو بیرون خرام و سر پل بگیر
که سرها بدادند بر خیره خیر
یکی جوشن نامداران بپوش
اگر جنگ پیش آیدت هم بکوش
بشد ماه پیکر،سرپل گرفت
همه لشکر،آشوب وغلغل گرفت
به بازار شد مردم گرسنه
همان لشکرش درمیان بنه
کشیدند شمشیر و زوبین جنگ
شهنشه ندید هیچ روی درنگ
سراپرده بگذاشت شد سوی کوه
سپه پیش او شد گروهاگروه
نظاره شدند اندر آن مردمان
ازایشان بسی را سرآمد زمان
بخوردند چیزی که بد خوردنی
ببردند چیزی که بد بردنی
چوبازارگه خوردنی تنگ کرد
سوی شهر هرکس شد آهنگ کرد
به گردان چین گفت شاه زمین
که هرگز ندیدیم تنگی چنین
که چون گرسنه مردم انبوه شد
زبیمش سپه بر سرکوه شد
چنان شد که شهری بروخاسته
سپاهی روان را زغم کاسته
چنین گفت هنگام خنده بود
مبادا سپاهی که زنده بود
شما زنده و دشمنم بیم مرگ
به شهراندر آرد همی تیغ و ترگ
سپه شد زگفتار بهمن خجل
همی هرکس تیزتر شد به دل
چو خورشید مه پیکر او را بدید
خروشی به چرخ برین برکشید
چوبر تیغ بفشرد انگشت کین
از ایشان تنی چند بر زمین
چوپران شد از یال خورشید،خشت
زخون دلیران،زمین،لاله کشت
وزآنجا به شهر اندرون شد دژم
از آن خوردنی،بهر او رنج وغم
بپرسید خروشید را زال پیر
که ای دخت پورگو شیرگیر
تو بودی بدین رزم،فریادرس
همه شهر،جان از تو دارند وبس
سپه را نبایست بیرون شدن
زبهر شکم در پی خون شدن
بدوگفت خورشید کای مهربان
شکم گرسنه کسی شکیبد ز نان
نبیند همی موج دریا دمن
نجوشد شکم گر نباشد دهن
وزآن روی،بهمن به فرزانه گفت
که شاید از ایدر بمانی شگفت
بدین خیرگی مردم زیردست
ندیدم به دوران چنین تنددست
دلم خیره ماند اندر آن یک سوار
که چندین هنر کرد در کارزار
گرفته سرپیل نیزه به دست
ببین نامداران ما کرد پست
همی حمله آورد برسان باد
ندیدم که گامی به پس تر نهاد
چنین داد پاسخ،خردمند مرد
که شاه جهان خیره اندیشه کرد
بکوشد همی هرکس از بهرآن
بسا کز پی نان فدا کرد جان
زکوشش گه رزم وکین چاره نیست
سپه را زپیکار،بیغاره نیست
سرافراز خورشید مینو نمای
گریزان براند لشکری را زجای
اگر شاه ازو گیرد امروز کین
نباشد ره داد و آیین دین
چوشاه جهان،دل پر از کین کنید
بروبخت بیدار،نفرین کنید
چنان نامداری بر شهریار
بهست از سپاهی که ناید کار
هم اکنون بسازم یکی پای دام
کزین چاره شاها برآیدت کام
شکم گرسنه چون خورش یابد او
نگرداند از تیغ برنده رو
شب تیره،بازاریان را بخواند
زهر در سخن ها فراوان براند
بفرمود تا زود برخاستند
دکان ها به آیین بیاراستند
زماهی و از مرغ بریان گرم
همان چرب و شیرین و از نان نرم
چه نار و چه انگور وبادام و سیب
کزآن گرسنه را نبودی شکیب
سیه مرد را گفت تا سی هزار
سپه دار و زوبین وهم نیزه دار
بسازید در خیمه هاشان کمین
نباید که باشد کس آگاه ازین
چو شد روز،آمد به پای سپاه
به بازار کردند هرکس نگاه
بهشت برین بود گویی درست
همه شهریاران پایشان گشت سست
سوی نیستان آمد از بوی نوش
همی رفت از آن بوی،مردم زهوش
همان گاه دروازه کردند باز
خبر شد به دستان گردن فراز
فرستاد نزدیک ایشان پیام
که روبه همی دنبه بیند نه دام
زیزدان کجا دیو را دشمنست
که آن خوردنی،دام اهریمن است
اگر بازگردید،بهتر بود
که مرگ از پس بسته افسر بود
به شهر اندرون گر بمیرید پاک
از آن به که دشمن نماید هلاک
نه کس بازگشت و نه پذرفت پند
همه پند پیران بود سودمند
زپیران سخن ها بباید شنید
چواو را گهر یک به یک برگزید
سخن های نیکو نکو داشتی
نبهره همی خوار بگذاشتی
سخن هر چه از زرگرامی ترست
سخن بر سخن،خود گرامی ترست
اگر بشنوی،بشنوانم سخن
وگرنه زبان هیچ رنجه مکن
خرد،همچودریا،سخن،گوهر است
چنان است که گوهر به دریا در است
کرانه زدریا نیاید پدید
چو یزدان خرد بی گمان او بدید
کسی کز خرد،مغزدارد تهی
ندارد زهر دوجهان آگهی
چو فرمان دستان نکردند گوش
به خورشید گفتا که اکنون بکوش
برو تا سر پل نگهدارشان
به دشمن به یکباره مسپارشان
سرپل چو بگرفت باردگر
نهادند مردم به بازار،سر
نماند اندر آن شهر،برنا و پیر
به لشکرگه آمد همی خیره خیر
به تاراج خوردن گشادند دست
ببردند همی هرکسی گشت پست
همی گفت بازاری خیره سر
چو خوردی فراوان از اندر مبر
سیه مرد با لشکر پر زکین
زناگه برون آمدند از کمین
نهادند بر مردمان،تیغ تیز
برآمد از ایشان یکی رستخیز
چوآن شهر از دست دستان برفت
شتابید نزد فرامرز تفت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۸ - رسیدن نامه زال به فرامرز و احوال پرسیدن از فرستاده از جنگ بهمن
ازو نامه بستد فرامرز راد
بخواند و ببوسید وبر سرنهاد
زدیده ببارید خوناب چند
دل از گردش چرخ گردان نژند
که بر ما به یکباره پشت آورید
چنین روزگاری درشت آورید
پدر،کشته ودودمان،مستمند
پسر،زارگشته،نیایش به بند
همان سیستانی که گرشاسب کرد
از آن شاه بهمن برآورد گرد
اگر من زکابل گریزان شوم
همان به که در خاک،ریزان شوم
به نام بلند ار برآید روان
به از زنده در تنگ تا جاودان
گریزنده گر نام کردی بلند
بدی پیش پیشینیان ارجمند
پدر بود خود،پهلوان سوار
گریزان نگشتی ز اسفندیار
زبهمن نشاید گریزید پس
دوباره به گیتی نمرده است کس
بگفت این و پوینده را پیش خواند
زبهمن سخن ها برو چند راند
که او بر در شهر،جایش کجاست
به دست چپ و یا سوی دست راست
بدو گفت پوینده کای نامدار
سرسرکشان صفدر نامدار
زمین است پنجاه فرسنگ بیش
که لشکر نشاندست آن تیره کیش
چپ و راست شهر و همه دشت بر
همه لشکر بهمن است سر به سر
به کردار مور وملخ،آن سپاه
گرفتند بر سیستان،جمله راه
تو پند نیایت شنو ای پسر
سوی هندوان شو همن نیزه ور
که از بهمن سرکش تیره خوی
نیابی رهایی همی چاره جوی
جهان پهلوان گفتش ای نیک مرد
تو اکنون سوی شهر خود بازگرد
که من سوی کابل شوم بی درنگ
نیم در خور بهمن تیز چنگ
بخواند و ببوسید وبر سرنهاد
زدیده ببارید خوناب چند
دل از گردش چرخ گردان نژند
که بر ما به یکباره پشت آورید
چنین روزگاری درشت آورید
پدر،کشته ودودمان،مستمند
پسر،زارگشته،نیایش به بند
همان سیستانی که گرشاسب کرد
از آن شاه بهمن برآورد گرد
اگر من زکابل گریزان شوم
همان به که در خاک،ریزان شوم
به نام بلند ار برآید روان
به از زنده در تنگ تا جاودان
گریزنده گر نام کردی بلند
بدی پیش پیشینیان ارجمند
پدر بود خود،پهلوان سوار
گریزان نگشتی ز اسفندیار
زبهمن نشاید گریزید پس
دوباره به گیتی نمرده است کس
بگفت این و پوینده را پیش خواند
زبهمن سخن ها برو چند راند
که او بر در شهر،جایش کجاست
به دست چپ و یا سوی دست راست
بدو گفت پوینده کای نامدار
سرسرکشان صفدر نامدار
زمین است پنجاه فرسنگ بیش
که لشکر نشاندست آن تیره کیش
چپ و راست شهر و همه دشت بر
همه لشکر بهمن است سر به سر
به کردار مور وملخ،آن سپاه
گرفتند بر سیستان،جمله راه
تو پند نیایت شنو ای پسر
سوی هندوان شو همن نیزه ور
که از بهمن سرکش تیره خوی
نیابی رهایی همی چاره جوی
جهان پهلوان گفتش ای نیک مرد
تو اکنون سوی شهر خود بازگرد
که من سوی کابل شوم بی درنگ
نیم در خور بهمن تیز چنگ
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۷۹ - پاسخ نامه زال از نزد فرامرز
پس آن نامه را زود پاسخ نوشت
به خون دل و دیده اندر سرشت
سرنامه، نام توانا خدای
جهاندار نیروده رهنمای
خداوند پیروزی نام وکام
رساننده بندگان را به کام
ازو آفرین باد بر زال زر
جهان پهلوان نامدار و هنر
روان باد بر کام او چرخ پیر
خلیده دل دشمنانش به تیر
بدان ای جهاندیده فرخنده باب
که گر بخت را سر نیابد به خواب
نه اندیشم از بهمن ولشکرش
که نه لشکرش باد ونه کشورش
ابا این جوانی واین فر نو
تو گویی که ازوی گریزنده شو؟
به جانت که تا جان به جایست مرا
همان خشت جنگی ببایست مرا
نگردانم از بهمن شوم،روی
اگر درجهان،خون شود همچو جوی
تو هشیار باش ونگهدار شهر
که امشب بتازم برآن شوم سر
شبیخون همی کرد خواهم کنون
زدشمن برانم همی جوی خون
همانگه فرستاده زال پیر
به زودی برفت او به کردار شیر
به زال ستم دیده برد او پیام
چو برخواند آن نامه را زال سام
گهی شادمان بود گاهی نژند
گهی خنده ناک و گهی مستمند
گهی بود ترسنده از بهر پور
گه از تاختن رفت در خانه سور
به خون دل و دیده اندر سرشت
سرنامه، نام توانا خدای
جهاندار نیروده رهنمای
خداوند پیروزی نام وکام
رساننده بندگان را به کام
ازو آفرین باد بر زال زر
جهان پهلوان نامدار و هنر
روان باد بر کام او چرخ پیر
خلیده دل دشمنانش به تیر
بدان ای جهاندیده فرخنده باب
که گر بخت را سر نیابد به خواب
نه اندیشم از بهمن ولشکرش
که نه لشکرش باد ونه کشورش
ابا این جوانی واین فر نو
تو گویی که ازوی گریزنده شو؟
به جانت که تا جان به جایست مرا
همان خشت جنگی ببایست مرا
نگردانم از بهمن شوم،روی
اگر درجهان،خون شود همچو جوی
تو هشیار باش ونگهدار شهر
که امشب بتازم برآن شوم سر
شبیخون همی کرد خواهم کنون
زدشمن برانم همی جوی خون
همانگه فرستاده زال پیر
به زودی برفت او به کردار شیر
به زال ستم دیده برد او پیام
چو برخواند آن نامه را زال سام
گهی شادمان بود گاهی نژند
گهی خنده ناک و گهی مستمند
گهی بود ترسنده از بهر پور
گه از تاختن رفت در خانه سور
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۰ - آمدن فرامرز و شبیخون زدن بر لشکر بهمن
از آنجا فرامرز باده هزار
دلیران و گردان و مردان کار
چوباد وزان تاختن را بساخت
شب وروز ناسود و تازنده تاخت
چو بازارگه درهم آشوفتند
شده زنده زان خوردشان کوفتند
سیه مرد دیلم کمین برگشاد
بدان سگزیان تیغ اندرنهاد
فرامرز یل با دلیران کین
رسیدند نزدیک بهمن به کین
گشادند بازوی شمشیر زن
فداکرده هریک در آن جای،تن
فرامرز بربود گرز نبرد
چو پیل دمنده یک حمله کرد
از آن دیلمان کشته شد شش هزار
چودریای خون شد همه کارزار
سیه مرد دیلم گرفتار شد
هزیمت دگر سوی کهسار شد
جهاندار بهمن نظاره زکوه
شگفتی فروماند در آن گروه
گریزندگان را بپرسید شاه
که از چیست پیکار بازارگاه
بگفتند شاها فرامرز گو
دگر باره لشکر کشیده است نو
یکی تاختن کرد مانند شیر
بدان سان که نخجیر بیند دلیر
بکشت از دلیران ما شش هزار
سیه مرد یل را گرفتند خوار
بپرسید بهمن به فرزانه گفت
کزین دیو زاده بماندم شگفت
نیندیشد از لشکر بی شمار
نترسد ز چندین سپاه از شمار
دگر باره آمد به کین آختن
بیاورد از کابل این تاختن
کنون لشکر ماه همه هم گروه
به ناورد ره رفت باید زکوه
بگفت وسران سپه را بخواند
سپاه از فرامرز یل خیره ماند
بفرمودشان تاختن تا دره
همه نیزه و تیغ کین یکسره
از آن پس فرامرز با مردمان
بگفت آن دل و دیده دودمان
شما زود این شهر گیرید راه
که از کو فرود آمد اینک سپاه
همه خوردنی هر چه بد در بنه
ببردندآن مردم گرسنه
سوی شهر دادند یکباره روی
شد شادمانه از آن نامجوی
چو از بهمن و لشکر جنگ ساز
رسیدند نزدیک آن سرفراز
فرامرز گو خواهران را بخواند
سخن های پیکار هرگونه راند
سوی میمنه هردوان را بخواست
ابر میسره مردمان را گماشت
تخواره ابا ده هزار از سپاه
فرستاد با شهریان سوی راه
شهنشاه فرمود رهام را
همان ارمیال نکونام را
که با صد هزار از دلیران مرد
برآرید از مردم شهر،گرد
برفتند تازان سوی راه شهر
نبدشان به جز در دو دیده دو بهر
تخواره ابا آن دلیران کین
همان شیر خورشید پاکیزه دین
بکردند رزمی در آن کارزار
که شد دشت ماننده لاله زار
تخواره برآویخت با ارمیال
کشیدند شمشیر و کوپال و یال
بسی حمله کردنند مانند کوه
نگشتند از یکدگر کس ستوه
تخواره سرانجام بگرفت تیغ
درآمد به کردار تاریک میغ
بزد بر سر ارمیال دلیر
سراز تن ربودش به مانند شیر
از آن پس دل افروز خورشید گرد
درآمد به رهام با دستبرد
یکی تیغ زد سخت در گردنش
بدرید جوشن همه در برش
ز زرین اندرآمد همانگه به خاک
سپاهش به یاری رسیدند پاک
زشمشیر خورشید،آزاد گشت
پر از خون، سر و روی در پهن دشت
براسبش نشاندند و برگاشت روی
رساند اندرو بهمن کینه جوی
از ایشان بکشتند هفده هزار
زشمشیر خورشید و گرز تخوار
وزآن رو فرامرز با خواهران
کشیدند شمشیر و گرز گران
جهان همچو دریای خون شد روان
زشمشیر و زوبین جنگ آوران
چو لشکر گه از کشته،انبوه شد
دگر باره لشکر سوی کوه شد
شب آمد،فرامرز نر اژدها
به شهر اندرآمد به نزد نیا
ببوسید دست و بر زال پیر
همه دوده آن یل شیر گیر
شده مردم شهر،تازه روان
زنیروی آن نامورپهلوان
برون رفت هرکس زبهر خورش
بیاورد هرکس پی پرورش
دگر باره شد سیستان دانه خای
خورش خوب همچون بهشت خدای
یکی هفته با زال در سیستان
بماند آن نکونام گیتی ستان
به هشتم ورا گفت زال ای پسر
جهانی پر از دشمن کینه ور
شب وروز پرخاش جویند وکین
گذارنده بر ما همیشه کمین
نخواهیم جان بردن از شهریار
نه او نیز گردن دهد زینهار
مرا رای فرخ چنان ره نمود
کزایدر شوی باز کابل چو دود
که چون بشنود بهمن تیره رای
که تو باز کابل شدی از سرای
از اندوه دل دیده پرخون کند
نداند که پیکارها چون کند
هم اندیشه آرد زپیکار تو
ازین تیزش تیغ خونخوار تو
زما نیز او را شکوهی بود
چو درشهر،مردم گروهی بود
ببینیم پس تا خداوند پاک
امید بهی آورد یا هلاک
فرامرز بشنید گفت نیا
شداز سیستان،دل پر از کیمیا
سیه مرد را سرفراز نبرد
دگر باره ازخویش آزادکرد
چو بهمن خبر یافت کان ره برفت
از آن کو ره شهر را بر گرفت
چو پیوست با شهر پیکارو جنگ
جهان کرد بر شهریان،تار وتنگ
به آهن،زمین را بکندن گرفت
تن خویش را بر شتابان گرفت
برآمد برین نیز سالی فزون
که از شهر،یک تن نیامد برون
سر سال،در شهر،توشه نماند
شکم گرسنه جان نهان برفشاند
بر زال رفتند پیر وجوان
بگفتند کای نامور پهلوان
نه توشه بماند و نه نیروی تن
به دشمن بباید زدن خویشتن
مگر توشه آنجا به چنگ آوریم
وگر هیچ پیکار وجنگ آوریم
چنین پاسخ آورد مرزال پیر
که گردد تهی بیشه از نره شیر
تفوباد بر مرد چونان تفو
که جان را فروشد زبهر گلو
همی دادشان پند و سودی نداشت
نگشتند اگر چه نبردآزماست
از آن گفتگو آگهی شد به شاه
کمین ساخت نزدیک بازارگاه
خورش ها بفرمود کافزون کنند
دکان ها همه خوب گلگون کنند
خورش لوز نوساخت چندین خورش
که از بوی آن یافت تن پرورش
سحرگاه،هنگام بانگ خروس
برآمد زدرگاه شه بانگ کوس
دل شهریان گشت از آن شاد خوار
که شد شه دگر باره بر کوهسار
گشادند دروازه پیرو جوان
به بازار رفتند جویای نان
به خورشید فرمود پس زال زر
که ای جان و آرام و چشم پدر
دمی تا سرپل به بیرون خرام
بکوش از پی دوده ای نیک نام
به کام بد اندیش زهر آوری
مگر مردمان را به شهر آوری
سرپل چو بگرفت آن ماه چهر
فروماند خیره زکار سپهر
به بازار چون دست بردندشان
تهی گشت از خوردنی ها دکان
یکی سست گشت ویکی دل به جوش
که آمد زناگه به هرسو خروش
کمین برگشادند یکسرسپاه
برایشان زهر گوشه بستند راه
زبهر گلو جان بدادند پاک
به خوردن فکندند تن در هلاک
زبازار گه خون برفتن گرفت
پیاده سرش را نهفتن گرفت
کس از گرز و شمشیر کین جان نبرد
به راه اندرون پشت او گشت خورد
سپاه از کجا راه بگرفته بود
بروباد،خود از سرش در ربود
از ایشان نماندند زنده یکی
نیامد به شهر اندرون کودکی
دلیران و گردان و مردان کار
چوباد وزان تاختن را بساخت
شب وروز ناسود و تازنده تاخت
چو بازارگه درهم آشوفتند
شده زنده زان خوردشان کوفتند
سیه مرد دیلم کمین برگشاد
بدان سگزیان تیغ اندرنهاد
فرامرز یل با دلیران کین
رسیدند نزدیک بهمن به کین
گشادند بازوی شمشیر زن
فداکرده هریک در آن جای،تن
فرامرز بربود گرز نبرد
چو پیل دمنده یک حمله کرد
از آن دیلمان کشته شد شش هزار
چودریای خون شد همه کارزار
سیه مرد دیلم گرفتار شد
هزیمت دگر سوی کهسار شد
جهاندار بهمن نظاره زکوه
شگفتی فروماند در آن گروه
گریزندگان را بپرسید شاه
که از چیست پیکار بازارگاه
بگفتند شاها فرامرز گو
دگر باره لشکر کشیده است نو
یکی تاختن کرد مانند شیر
بدان سان که نخجیر بیند دلیر
بکشت از دلیران ما شش هزار
سیه مرد یل را گرفتند خوار
بپرسید بهمن به فرزانه گفت
کزین دیو زاده بماندم شگفت
نیندیشد از لشکر بی شمار
نترسد ز چندین سپاه از شمار
دگر باره آمد به کین آختن
بیاورد از کابل این تاختن
کنون لشکر ماه همه هم گروه
به ناورد ره رفت باید زکوه
بگفت وسران سپه را بخواند
سپاه از فرامرز یل خیره ماند
بفرمودشان تاختن تا دره
همه نیزه و تیغ کین یکسره
از آن پس فرامرز با مردمان
بگفت آن دل و دیده دودمان
شما زود این شهر گیرید راه
که از کو فرود آمد اینک سپاه
همه خوردنی هر چه بد در بنه
ببردندآن مردم گرسنه
سوی شهر دادند یکباره روی
شد شادمانه از آن نامجوی
چو از بهمن و لشکر جنگ ساز
رسیدند نزدیک آن سرفراز
فرامرز گو خواهران را بخواند
سخن های پیکار هرگونه راند
سوی میمنه هردوان را بخواست
ابر میسره مردمان را گماشت
تخواره ابا ده هزار از سپاه
فرستاد با شهریان سوی راه
شهنشاه فرمود رهام را
همان ارمیال نکونام را
که با صد هزار از دلیران مرد
برآرید از مردم شهر،گرد
برفتند تازان سوی راه شهر
نبدشان به جز در دو دیده دو بهر
تخواره ابا آن دلیران کین
همان شیر خورشید پاکیزه دین
بکردند رزمی در آن کارزار
که شد دشت ماننده لاله زار
تخواره برآویخت با ارمیال
کشیدند شمشیر و کوپال و یال
بسی حمله کردنند مانند کوه
نگشتند از یکدگر کس ستوه
تخواره سرانجام بگرفت تیغ
درآمد به کردار تاریک میغ
بزد بر سر ارمیال دلیر
سراز تن ربودش به مانند شیر
از آن پس دل افروز خورشید گرد
درآمد به رهام با دستبرد
یکی تیغ زد سخت در گردنش
بدرید جوشن همه در برش
ز زرین اندرآمد همانگه به خاک
سپاهش به یاری رسیدند پاک
زشمشیر خورشید،آزاد گشت
پر از خون، سر و روی در پهن دشت
براسبش نشاندند و برگاشت روی
رساند اندرو بهمن کینه جوی
از ایشان بکشتند هفده هزار
زشمشیر خورشید و گرز تخوار
وزآن رو فرامرز با خواهران
کشیدند شمشیر و گرز گران
جهان همچو دریای خون شد روان
زشمشیر و زوبین جنگ آوران
چو لشکر گه از کشته،انبوه شد
دگر باره لشکر سوی کوه شد
شب آمد،فرامرز نر اژدها
به شهر اندرآمد به نزد نیا
ببوسید دست و بر زال پیر
همه دوده آن یل شیر گیر
شده مردم شهر،تازه روان
زنیروی آن نامورپهلوان
برون رفت هرکس زبهر خورش
بیاورد هرکس پی پرورش
دگر باره شد سیستان دانه خای
خورش خوب همچون بهشت خدای
یکی هفته با زال در سیستان
بماند آن نکونام گیتی ستان
به هشتم ورا گفت زال ای پسر
جهانی پر از دشمن کینه ور
شب وروز پرخاش جویند وکین
گذارنده بر ما همیشه کمین
نخواهیم جان بردن از شهریار
نه او نیز گردن دهد زینهار
مرا رای فرخ چنان ره نمود
کزایدر شوی باز کابل چو دود
که چون بشنود بهمن تیره رای
که تو باز کابل شدی از سرای
از اندوه دل دیده پرخون کند
نداند که پیکارها چون کند
هم اندیشه آرد زپیکار تو
ازین تیزش تیغ خونخوار تو
زما نیز او را شکوهی بود
چو درشهر،مردم گروهی بود
ببینیم پس تا خداوند پاک
امید بهی آورد یا هلاک
فرامرز بشنید گفت نیا
شداز سیستان،دل پر از کیمیا
سیه مرد را سرفراز نبرد
دگر باره ازخویش آزادکرد
چو بهمن خبر یافت کان ره برفت
از آن کو ره شهر را بر گرفت
چو پیوست با شهر پیکارو جنگ
جهان کرد بر شهریان،تار وتنگ
به آهن،زمین را بکندن گرفت
تن خویش را بر شتابان گرفت
برآمد برین نیز سالی فزون
که از شهر،یک تن نیامد برون
سر سال،در شهر،توشه نماند
شکم گرسنه جان نهان برفشاند
بر زال رفتند پیر وجوان
بگفتند کای نامور پهلوان
نه توشه بماند و نه نیروی تن
به دشمن بباید زدن خویشتن
مگر توشه آنجا به چنگ آوریم
وگر هیچ پیکار وجنگ آوریم
چنین پاسخ آورد مرزال پیر
که گردد تهی بیشه از نره شیر
تفوباد بر مرد چونان تفو
که جان را فروشد زبهر گلو
همی دادشان پند و سودی نداشت
نگشتند اگر چه نبردآزماست
از آن گفتگو آگهی شد به شاه
کمین ساخت نزدیک بازارگاه
خورش ها بفرمود کافزون کنند
دکان ها همه خوب گلگون کنند
خورش لوز نوساخت چندین خورش
که از بوی آن یافت تن پرورش
سحرگاه،هنگام بانگ خروس
برآمد زدرگاه شه بانگ کوس
دل شهریان گشت از آن شاد خوار
که شد شه دگر باره بر کوهسار
گشادند دروازه پیرو جوان
به بازار رفتند جویای نان
به خورشید فرمود پس زال زر
که ای جان و آرام و چشم پدر
دمی تا سرپل به بیرون خرام
بکوش از پی دوده ای نیک نام
به کام بد اندیش زهر آوری
مگر مردمان را به شهر آوری
سرپل چو بگرفت آن ماه چهر
فروماند خیره زکار سپهر
به بازار چون دست بردندشان
تهی گشت از خوردنی ها دکان
یکی سست گشت ویکی دل به جوش
که آمد زناگه به هرسو خروش
کمین برگشادند یکسرسپاه
برایشان زهر گوشه بستند راه
زبهر گلو جان بدادند پاک
به خوردن فکندند تن در هلاک
زبازار گه خون برفتن گرفت
پیاده سرش را نهفتن گرفت
کس از گرز و شمشیر کین جان نبرد
به راه اندرون پشت او گشت خورد
سپاه از کجا راه بگرفته بود
بروباد،خود از سرش در ربود
از ایشان نماندند زنده یکی
نیامد به شهر اندرون کودکی
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۱ - صفت جنگ کردن خورشید
گروهی به خورشید یل بازخورد
برانگیخت او اسب و برخاست گرد
بیفشرد خورشید یل نامجوی
فرودآمدش هریک از پیش رو
دو مرد از دلیران دشمن بکشت
سرانجام،زخمی رسیدش درشت
دگر رنجش آمد بر اسب دژم
یکی سنگ نیز آمدش بر شکم
بیفتاد خورشید و بر پای خاست
کمرگاه برزد کمین کرد راست
چو تیری به وی دشمن انداختی
دگر باره ترکش نپرداختی
پیاده گریزان و دشمن هزار
به هر بیشه ای بر یکی کارزار
چو دشمن بر او حمله انگیختی
دگر باره ترکش فروریختی
چو خورشید بگذشت بر نیمروز
درافتاد خورشید در نیمروز
به زال آگهی شد که دشمن چه کرد
زگردان برآورد یکباره گرد
بزد بر زمین خویش را همچو قاف
بدرید جامه زبر تا به ناف
به چنگال،برکند موی سفید
همی گفت زار ودریغا امید
چو نیلوفر از دیدگان آب داد
به دندان،سرانگشت را تاب داد
شدند انجمن در سرایش زنان
همه دست ها بر سر و رو زنان
بتان هریکی کند گلنارون
میان اندرون شاخ شاخ سمن
همه مویه کردند بر یال او
برآن پهلوانی بر و یال او
همه خویشتن جنگ بد خوی تو
کجا رفت گفتند نیروی تو
همان پهلوانی بر و یال تو
سر نیزه و گرز وکوپال تو
عقاب از کمندت نگشتی رها
گریزان زکید تو نراژدها
گلت باد برد و نهالت بریخت
تهمتن بمرد وزواره گریخت
دریغ از فرامرز وآن سرکشان
که هرگز نیابی از ایشان نشان
بدین دودمان هرگز انده نبود
به گردون رسیدست این درد و دود
سرایی که گردون ورا بنده بود
به دست ستمکار، وی را ربود
سرایی کجا بود دیوان شکار
زدشمن بباید کنون زینهار
بیا ای تهمتن ببین خوان تو
که پرورده تست مهمان تو
بپروردی او را به رنج و نیاز
کنون بر تو چنگال او شد دراز
بکشت این همه سروران ومهان
فرامرز، پویان به گرد جهان
گروهی زده دست بر روی خویش
همه مویه کردند بر شوی خویش
گروهی زنان دست بر چهره بر
همه مویه کردند بر یکدگر
چو شب گشت،دستان به خورشید گفت
که مارا سرخویش باید نهفت
برو تا زدروازه بیرون شویم
وزین شهر کنده به هامون شویم
یکی راه دانم به زیر زمین
نداند کسی جز جهان آفرین
مگر جان از ایدر به شهری کشیم
که تا جان سپاریم دشمن کشیم
بدو گفت خورشید،خیره مگوی
به چاه اندرون روشنایی مجوی
تورا دیده شد تیره و پشت،خم
به شمشیر و گرز اندر آیی دژم
چگونه شوی سوی شهر دگر
که نه اسب ماندست ما را نه زر
همه گرد بر گرد ما لشکرست
جهان سر به سر پر ز اهریمنست
بگیرند ما را وباز آورند
سر ما به دندان وکاز آورند
همان به که ایدر نهانی شویم
به جان کسی بی گمانی شویم
شب آمد برفتند هردو به هم
عنان پیش و اندر قفاشان ستم
یکی مرد بد دوست خورشید بود
فراوان به خورشیدش امید بود
سوی خان او رفت با زال پیر
کشاورز را گفت مهمان پذیر
همانگه به خانه درآوردشان
همان زیر هیزم نهان کردشان
برانگیخت او اسب و برخاست گرد
بیفشرد خورشید یل نامجوی
فرودآمدش هریک از پیش رو
دو مرد از دلیران دشمن بکشت
سرانجام،زخمی رسیدش درشت
دگر رنجش آمد بر اسب دژم
یکی سنگ نیز آمدش بر شکم
بیفتاد خورشید و بر پای خاست
کمرگاه برزد کمین کرد راست
چو تیری به وی دشمن انداختی
دگر باره ترکش نپرداختی
پیاده گریزان و دشمن هزار
به هر بیشه ای بر یکی کارزار
چو دشمن بر او حمله انگیختی
دگر باره ترکش فروریختی
چو خورشید بگذشت بر نیمروز
درافتاد خورشید در نیمروز
به زال آگهی شد که دشمن چه کرد
زگردان برآورد یکباره گرد
بزد بر زمین خویش را همچو قاف
بدرید جامه زبر تا به ناف
به چنگال،برکند موی سفید
همی گفت زار ودریغا امید
چو نیلوفر از دیدگان آب داد
به دندان،سرانگشت را تاب داد
شدند انجمن در سرایش زنان
همه دست ها بر سر و رو زنان
بتان هریکی کند گلنارون
میان اندرون شاخ شاخ سمن
همه مویه کردند بر یال او
برآن پهلوانی بر و یال او
همه خویشتن جنگ بد خوی تو
کجا رفت گفتند نیروی تو
همان پهلوانی بر و یال تو
سر نیزه و گرز وکوپال تو
عقاب از کمندت نگشتی رها
گریزان زکید تو نراژدها
گلت باد برد و نهالت بریخت
تهمتن بمرد وزواره گریخت
دریغ از فرامرز وآن سرکشان
که هرگز نیابی از ایشان نشان
بدین دودمان هرگز انده نبود
به گردون رسیدست این درد و دود
سرایی که گردون ورا بنده بود
به دست ستمکار، وی را ربود
سرایی کجا بود دیوان شکار
زدشمن بباید کنون زینهار
بیا ای تهمتن ببین خوان تو
که پرورده تست مهمان تو
بپروردی او را به رنج و نیاز
کنون بر تو چنگال او شد دراز
بکشت این همه سروران ومهان
فرامرز، پویان به گرد جهان
گروهی زده دست بر روی خویش
همه مویه کردند بر شوی خویش
گروهی زنان دست بر چهره بر
همه مویه کردند بر یکدگر
چو شب گشت،دستان به خورشید گفت
که مارا سرخویش باید نهفت
برو تا زدروازه بیرون شویم
وزین شهر کنده به هامون شویم
یکی راه دانم به زیر زمین
نداند کسی جز جهان آفرین
مگر جان از ایدر به شهری کشیم
که تا جان سپاریم دشمن کشیم
بدو گفت خورشید،خیره مگوی
به چاه اندرون روشنایی مجوی
تورا دیده شد تیره و پشت،خم
به شمشیر و گرز اندر آیی دژم
چگونه شوی سوی شهر دگر
که نه اسب ماندست ما را نه زر
همه گرد بر گرد ما لشکرست
جهان سر به سر پر ز اهریمنست
بگیرند ما را وباز آورند
سر ما به دندان وکاز آورند
همان به که ایدر نهانی شویم
به جان کسی بی گمانی شویم
شب آمد برفتند هردو به هم
عنان پیش و اندر قفاشان ستم
یکی مرد بد دوست خورشید بود
فراوان به خورشیدش امید بود
سوی خان او رفت با زال پیر
کشاورز را گفت مهمان پذیر
همانگه به خانه درآوردشان
همان زیر هیزم نهان کردشان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۲ - گرفتن بهمن،سیستان را و پنهان شدن زال زر در خانه کشاورز
به دینارگون گشت دریای قیر
بزد بر دل موج خورشید پیر
به دروازه ها لشکر انبوه شد
زجوشن در شهر چون کوه شد
ندیدند کس را به دیوار بر
نه آواز نه جنبش جانور
سواری یکی نیزه بنهاد زود
به باره برآمد به کرداردود
چو او بی گمانه پلی بازکرد
فرورفت دروازه را بازکرد
به شهر اندرآمد سراسر سپاه
نهاد از بر چرخ،بهمن کلاه
به فرزانه گفت ای سرافراز پیر
شتابان بروکاخ دستان بگیر
همانا کسی بر درش بگذرذ
و یا در پرستنده ای بنگرد
همانگه بیامد منادیگری
خوش آواز مردی زبان آوری
که شاه جهان گفت بیش از سه روز
نخواهم که باشید در نیمروز
چهارم که یابم کسی را به شهر
نیابد زما جزغم ورنج،بهر
کسی کو سر زال پیش آردم
زدل، رنج واندوه برداردم
به یزدان که بر تخت بنشانمش
روا باشد او گر پدر خوانمش
سپاهش چو این گفته بشنید ازوی
همه شهر از و شد پر از جستجوی
کسی را زدستان نبود آگهی
تو گفتی جهان شد زدستان تهی
سه روز اندرآن شهر،بیدار بود
همه نالهه زار و فریاد بود
زمردان نماند اندر آن شهر،کس
زن و کودک و خرد ماندند بس
چهارم تهی گشت شهر از سپاه
در اندیشه زال زر ماند شاه
رخ زال بیچاره بی رنگ شد
در آن زیر هیزم دلش تنگ شد
غم ناچریدن در او کارکرد
به دل،ترس وتن را چو بیمارکرد
بزد بر دل موج خورشید پیر
به دروازه ها لشکر انبوه شد
زجوشن در شهر چون کوه شد
ندیدند کس را به دیوار بر
نه آواز نه جنبش جانور
سواری یکی نیزه بنهاد زود
به باره برآمد به کرداردود
چو او بی گمانه پلی بازکرد
فرورفت دروازه را بازکرد
به شهر اندرآمد سراسر سپاه
نهاد از بر چرخ،بهمن کلاه
به فرزانه گفت ای سرافراز پیر
شتابان بروکاخ دستان بگیر
همانا کسی بر درش بگذرذ
و یا در پرستنده ای بنگرد
همانگه بیامد منادیگری
خوش آواز مردی زبان آوری
که شاه جهان گفت بیش از سه روز
نخواهم که باشید در نیمروز
چهارم که یابم کسی را به شهر
نیابد زما جزغم ورنج،بهر
کسی کو سر زال پیش آردم
زدل، رنج واندوه برداردم
به یزدان که بر تخت بنشانمش
روا باشد او گر پدر خوانمش
سپاهش چو این گفته بشنید ازوی
همه شهر از و شد پر از جستجوی
کسی را زدستان نبود آگهی
تو گفتی جهان شد زدستان تهی
سه روز اندرآن شهر،بیدار بود
همه نالهه زار و فریاد بود
زمردان نماند اندر آن شهر،کس
زن و کودک و خرد ماندند بس
چهارم تهی گشت شهر از سپاه
در اندیشه زال زر ماند شاه
رخ زال بیچاره بی رنگ شد
در آن زیر هیزم دلش تنگ شد
غم ناچریدن در او کارکرد
به دل،ترس وتن را چو بیمارکرد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۳ - داستان سه فرزانه
یکی داستانی کنون در خور است
که دانش فراوان بدو اندر است
سه فرزانه بودند جایی به هم
نشسته زگردون گردان دژم
یکی گفت کز راه باریک من
بتر نیست از درد،نزدیک من
همه دردمندی شود تیره خوی
بود بی گمانیش از مرگ روی
دگر گفت ما این نخوانیم بد
به جایی که نیکو به مردم رسد
بد آن دان که مردم بود گرسنه
سر خویش نشناسد از پاشنه
سه دیگر بدان هردو آورد روی
چنین گفت کای مرد،یاوه نگوی
ندانم از آن بیم با هول تر
که آن آورد زندگانی به سر
بجوشد همی زهره از ترس وبیم
دل ار چه دلیرست گردد دو نیم
شکیبا بدان هردو بودن توان
بدان هردو دارو خریدن توان
به سیم آیدت نان و دارو پدید
به سیم این دوگیتی توانی خرید
بیا تا یکی آزمایش کنیم
کرا راست گوید ستایش کنیم
چو ناسازگار آمد این چند رای
درست آیدت آزمایش به جای
بیاورد هریک یکی گوسفند
نمودند بیچارگان را گزند
از ایشان یکی را شکستند پای
فکندند اورابه خانه به جای
نهادند سبزی به پیش اندرش
همان آب روشن که بودی خورش
به زندان یکی را دگر باز داشت
ببردند نزدیک او شام و چاشت
به خانه درون کرد میش بزرگ
ببست از برابرش گرگی سترگ
سیم را ببستند بی آب ونان
ببستند در را به بیچارگان
چنان بود پیمن آن هرسه کس
که یک هفته آنجا نکردند کس
پدید آید آن هفت روز تمام
که زنده کدامست، مرده کدام
به هشتم سه فرزانه رفتند تیز
زبان پر ز گفتار و دل پر ستیز
سوی خانه دردمندان شدند
بدان خانه مستمندان شدند
بدیدند خفته شکسته دو پای
گیا خورده وآب،زنده به جای
دوم را به زندان شدند آن سه تن
به لب ناچران زنده ماند به تن
سه دیگر ز بیم گزاینده گرگ
بمرده چنان گوسفند بزرگ
یقین شد که ترس از همه برترست
به هردو جهان،ایمنی خوشتر است
کشیده ستم دیده زال این سه چیز
به دل،درد،نان خوردنی،بیم نیز
سرانجام پیری چو نیکو بود
همه زندگانی بی آهو بود
نشسته کشاورز خورشیدپیش
زمانه زده بر دل هردو نیش
کشاورز را گفت بیچاره وار
که لختی سیاهی وکاغذ بیار
برفت و بیاورد دستان زدرد
به دستور بهمن یکی نامه کرد
کزین زندگانی که هستم دروی
سزد گر نتابم من از شاه،روی
سرآید به من این هم از روزگار
به گیتی نماند کسی پایدار
من وشاه و تو هرسه تن بگذریم
زکاری که کردیم کیفر بریم
سرانجام ما بازگشتن به خاک
زمردی چه بیم و زکشتن چه باک
بدان گیتی افکندم اکنون سخن
بگو شاه را هرچه خواهی مکن
که من سیرم از زندگانی کنون
ببخشای خواه و بریزی تو خون
بیامد کشاورز و نامه بداد
چو جاماسب آن نامه را برگشاد
سر راستان اندر آمد به اسب
برون رفت مانند آذر گشسب
به تند استری را نهادند زین
زبهر سرافراز زال گزین
دو تا گشته و سرفکنده به پیش
تن ازدرد،نالان،دل از درد،ریش
زباد خزان،گل فرو ریخته
زخون،زعفران،ژاله بربیخته
چو شاخی که بی بار باشد خزان
چو باغی کزو بگسلد ارغوان
زبس سال ومه رفته گردان سرش
چو سرو سمن خم شده پیکرش
بدو گفت برخیز کین رای نیست
که با رنج گردون تو را پای نیست
مر او را ابا خویشتن رادمرد
نهانی زخویش و زبیگانه برد
نهادند خوان پیش آن هردوان
بخوردند و کردند تازه روان
همان گاه برخاست جاماسب زود
بیامد به نزدیک بهمن چودود
بدو گفت ای نامور شهریار
تو را کرد یزدان،چنین کامکار
بیا تا بتازیم ایدر به بلخ
به خود روز شادی نسازیم تلخ
چنین گفت بهمن که پنجاه سال
نشینم درین مرز از بهر زال
خود از بهر زال است برخاک،جنگ
نخواهم شدن تا نیاید به چنگ
بدو گفت ایدر درنگ آوری
چه خواهیش کرد ار به چنگ آوری
بکوبم سرش گفت در زیرسنگ
خورم زاستخوانش با می لعل رنگ
کنم سیستان را یکی ساده دشت
سراسر به ارزن بخواهیم کشت
فرامرز را زیر پای آورم
هرآنچه که گفتم به جای آورم
وز آن پس سوی دخمه لشکر کشم
از این مرز کنده به خاور کشم
بدان تا جهانی بدانند کار
که یاوه نشد خون اسفندیار
بدو گفت داننده،فرمان توراست
ولیکن سگالش چنین نارواست
چوپیروز گشتی بزرگی نمای
همان به که بخشایش آری به جای
سر راستی،داد وبخشایش است
از این هر دوگیتی برآسایش است
اگر رایت این است گفتار،این
نیابی تو مر زال را در زمین
گر زال درد هر، بیچاره گشت
فرامرز در گیتی آواره گشت
بکندی همه کاخ وایوانشان
به تاراج دادی شبستانشان
سرایی که گرشاسب کردی نماز
پراز نامداران گردنفراز
چنان گشت گویی که هرگز نبود
نه نامت ازین شهریارا نبود
زگفتار آن شاه گیتی گشا
چو خیره فروماند گفتی به جای
بدو گفت با سخن گفتنت
چه چیز است برخیره آشفتنت
نه من دشمنم گر تورا هست دوست
زداننده داد درستی نکوست
بگو مر مرا تا هوای تو چیست
زگفتار بیهوده رای تو چیست
بدوگفت داننده کای شهریار
تو را بازگویم که چون است کار
اگر زال خواهی که آید به دست
یکی سخت پیمانت باید ببست
زسوگند،چون شاه چاره ندید
زگفتار دانا کرانه ندید
بیاورد داننده،وستا و زند
به سوگند مر شاه را کرد بند
از آن پس که او را بسی پند داد
مراو رایکی سخت سوگند داد
به یزدان که امید مردم وراست
به پیغمبر دین ابر راه راست
که من زال را خون نریزم زتن
نه کس را بفرمایم از انجمن
نه بد خواهمش نه گزندش کنم
نه زندان نمایم نه بندش کنم
به دل شاد،فرزانه بر پای جست
که دستان زدار و زکشتن برست
بیامد بر نزدیک دستان سام
به مژده که تنداژدها گشت رام
یکی رنجه شو تابه نزدیک شاه
تو را چون ببیند ببخشد گناه
بدو گفت زال ای سرافراز پیر
به کشتن دهی مر مرا خیره خیر
که شه بی وفایست واندک خرد
به جز بر بدی سویمان ننگرد
خرد راه دیده بدوزد بروی
همان آتش کین برافروزد اوی
بدو گفت اندیشه بد مدار
که شه نشکند با من این زینهار
به یزدان هرآن کس که سوگند خورد
اگر بشکند کس نخواندش مرد
برفتند جاماسب،خورشید و زال
گرفته دو تن زال را سخت یال
به خورشید گفت ای نکو رای مرد
تو با من چه باشی برو بازگرد
یک آرزو کار تو دل ناخوش است
به جان تو چون آتش سرکش است
نیاید که دیوش به جایی کشد
که جان تو از وی بلایی کشد
چنین داد پاسخ که او پادشاست
به گیتی وی امروز فرمان رواست
چنان دان که چون آفتابست شاه
که دارد کنون زآفتابم نگاه؟
دگر کز تو برگشت آیین من
نباشد روا نیست در دین من
چو من با تو بودم به هنگام ناز
نگردم به گاه بلا از تو باز
زگفتار او هرسه گریان شدند
وزآنجا سوی شاه ایران شدند
چو زال اندر آمد به نزدیک شاه
رخان کرده چون کاه،بالا دوتاه
به لب بر رخ از خاک بر رمیم زد
زخون،نقطه بر تخته سیم زد
چنین گفت کای شاه فرخنده روز
به کام تو شد کشور نیمروز
چه خواهی از این پیر برگشته بخت
از آن پس که دیدم زتو درد سخت
نه من پروراننده بودم تورا
نه من مهربانی نمودم تو را؟
کنون از بزرگان روا این بود
چنان نیکویی را جزا این بود؟
چه باید تو را خواند مرد اسیر
که پیش نیاکان تو گشت سیر
به ما پنج روز دگر تا جهان
سرآرد بدین پیرسر ناگهان
بزرگی و نیکو دلی پیشه کن
به کار جهان اندر اندیشه کن
که تا شهریاری سوی تو رسید
جهان چند از این شهریاران بدید
کجا شد کیومرث آن سرکشان
که کس را به گیتی نمانده نشان
کجا رفته کیخسرو پاک زاد
که لهراسب را نام شاهی نهاد
سرانجام،نزدیک ایشان شوی
که در پیش دادار یزدان شوی
بکندی مرا خانه وبوم وبر
بخستی دلم را به مرگ پسر
بکشتی همه نامداران من
دلیران این مرز ویاران من
فرامرز،آواره و دختران
زگیتی بسی مرده نام آوران
نبوده به جایی شما را گزند
زما یافته تاج و تخت بلند
گراین داد بینی،زهی دادگر
همین برد و برگیرد این ره پسر
زگفتار او شاه شد همچو قیر
زختمش بترسید جاماسب پیر
به دل گفت داننده اکنون بود
که پیرامن زال،پرخون شود
همان گاه بهمن برآورد سر
به دژخیم فرمود کو را ببر
که نتوانم او را به دو دیده دید
سرش بی گمانی بباید برید
هنوزش زبان بین که چون خنجر است
یکی خنجر تیزش اندر خور است
کشانش ببردند وکردند بند
وزآن پس بفرمود شاه بلند
کز آهن یکی تنگ گونه قفس
که زندان ندید آن چنان هیچ کس
در آن بندکردند مر زال را
چو مرغی مر آن هشتصد سال را
جهان را چو دیدی،سرانجام بین
چنین رنگ بین و چنان دام بین
مباش ایمن از گردش روزگار
که ناپایدار است و ناسازگار
سرانجام کارت به جایی رسید
کت اندر مقامی بباید خزید
به دستان فرستاد پیغام،شاه
که این است تا زنده ای جایگاه
یکی ژنده پیلی تو را باد وبس
که بر پشت او باشی اندر قفس
بسی گنج از ایوان او برگرفت
بسی افسر و تخت و گوهر گرفت
از آن پس به ویرانی آورد رای
درآورد کاخ بلندش زپای
یکی آتش سهمگین برفروخت
همه سیستان را سراسر بسوخت
وزآن پس برافکند تخم برست
همیشه چنین بودگفتن درخت
چنان شد که هرکس که آنجا گذشت
همه ساله گفتی که بوده است شت
چو از شهر دستان بپرداخت شاه
سوی کابل آورد او با سپاه
که دانش فراوان بدو اندر است
سه فرزانه بودند جایی به هم
نشسته زگردون گردان دژم
یکی گفت کز راه باریک من
بتر نیست از درد،نزدیک من
همه دردمندی شود تیره خوی
بود بی گمانیش از مرگ روی
دگر گفت ما این نخوانیم بد
به جایی که نیکو به مردم رسد
بد آن دان که مردم بود گرسنه
سر خویش نشناسد از پاشنه
سه دیگر بدان هردو آورد روی
چنین گفت کای مرد،یاوه نگوی
ندانم از آن بیم با هول تر
که آن آورد زندگانی به سر
بجوشد همی زهره از ترس وبیم
دل ار چه دلیرست گردد دو نیم
شکیبا بدان هردو بودن توان
بدان هردو دارو خریدن توان
به سیم آیدت نان و دارو پدید
به سیم این دوگیتی توانی خرید
بیا تا یکی آزمایش کنیم
کرا راست گوید ستایش کنیم
چو ناسازگار آمد این چند رای
درست آیدت آزمایش به جای
بیاورد هریک یکی گوسفند
نمودند بیچارگان را گزند
از ایشان یکی را شکستند پای
فکندند اورابه خانه به جای
نهادند سبزی به پیش اندرش
همان آب روشن که بودی خورش
به زندان یکی را دگر باز داشت
ببردند نزدیک او شام و چاشت
به خانه درون کرد میش بزرگ
ببست از برابرش گرگی سترگ
سیم را ببستند بی آب ونان
ببستند در را به بیچارگان
چنان بود پیمن آن هرسه کس
که یک هفته آنجا نکردند کس
پدید آید آن هفت روز تمام
که زنده کدامست، مرده کدام
به هشتم سه فرزانه رفتند تیز
زبان پر ز گفتار و دل پر ستیز
سوی خانه دردمندان شدند
بدان خانه مستمندان شدند
بدیدند خفته شکسته دو پای
گیا خورده وآب،زنده به جای
دوم را به زندان شدند آن سه تن
به لب ناچران زنده ماند به تن
سه دیگر ز بیم گزاینده گرگ
بمرده چنان گوسفند بزرگ
یقین شد که ترس از همه برترست
به هردو جهان،ایمنی خوشتر است
کشیده ستم دیده زال این سه چیز
به دل،درد،نان خوردنی،بیم نیز
سرانجام پیری چو نیکو بود
همه زندگانی بی آهو بود
نشسته کشاورز خورشیدپیش
زمانه زده بر دل هردو نیش
کشاورز را گفت بیچاره وار
که لختی سیاهی وکاغذ بیار
برفت و بیاورد دستان زدرد
به دستور بهمن یکی نامه کرد
کزین زندگانی که هستم دروی
سزد گر نتابم من از شاه،روی
سرآید به من این هم از روزگار
به گیتی نماند کسی پایدار
من وشاه و تو هرسه تن بگذریم
زکاری که کردیم کیفر بریم
سرانجام ما بازگشتن به خاک
زمردی چه بیم و زکشتن چه باک
بدان گیتی افکندم اکنون سخن
بگو شاه را هرچه خواهی مکن
که من سیرم از زندگانی کنون
ببخشای خواه و بریزی تو خون
بیامد کشاورز و نامه بداد
چو جاماسب آن نامه را برگشاد
سر راستان اندر آمد به اسب
برون رفت مانند آذر گشسب
به تند استری را نهادند زین
زبهر سرافراز زال گزین
دو تا گشته و سرفکنده به پیش
تن ازدرد،نالان،دل از درد،ریش
زباد خزان،گل فرو ریخته
زخون،زعفران،ژاله بربیخته
چو شاخی که بی بار باشد خزان
چو باغی کزو بگسلد ارغوان
زبس سال ومه رفته گردان سرش
چو سرو سمن خم شده پیکرش
بدو گفت برخیز کین رای نیست
که با رنج گردون تو را پای نیست
مر او را ابا خویشتن رادمرد
نهانی زخویش و زبیگانه برد
نهادند خوان پیش آن هردوان
بخوردند و کردند تازه روان
همان گاه برخاست جاماسب زود
بیامد به نزدیک بهمن چودود
بدو گفت ای نامور شهریار
تو را کرد یزدان،چنین کامکار
بیا تا بتازیم ایدر به بلخ
به خود روز شادی نسازیم تلخ
چنین گفت بهمن که پنجاه سال
نشینم درین مرز از بهر زال
خود از بهر زال است برخاک،جنگ
نخواهم شدن تا نیاید به چنگ
بدو گفت ایدر درنگ آوری
چه خواهیش کرد ار به چنگ آوری
بکوبم سرش گفت در زیرسنگ
خورم زاستخوانش با می لعل رنگ
کنم سیستان را یکی ساده دشت
سراسر به ارزن بخواهیم کشت
فرامرز را زیر پای آورم
هرآنچه که گفتم به جای آورم
وز آن پس سوی دخمه لشکر کشم
از این مرز کنده به خاور کشم
بدان تا جهانی بدانند کار
که یاوه نشد خون اسفندیار
بدو گفت داننده،فرمان توراست
ولیکن سگالش چنین نارواست
چوپیروز گشتی بزرگی نمای
همان به که بخشایش آری به جای
سر راستی،داد وبخشایش است
از این هر دوگیتی برآسایش است
اگر رایت این است گفتار،این
نیابی تو مر زال را در زمین
گر زال درد هر، بیچاره گشت
فرامرز در گیتی آواره گشت
بکندی همه کاخ وایوانشان
به تاراج دادی شبستانشان
سرایی که گرشاسب کردی نماز
پراز نامداران گردنفراز
چنان گشت گویی که هرگز نبود
نه نامت ازین شهریارا نبود
زگفتار آن شاه گیتی گشا
چو خیره فروماند گفتی به جای
بدو گفت با سخن گفتنت
چه چیز است برخیره آشفتنت
نه من دشمنم گر تورا هست دوست
زداننده داد درستی نکوست
بگو مر مرا تا هوای تو چیست
زگفتار بیهوده رای تو چیست
بدوگفت داننده کای شهریار
تو را بازگویم که چون است کار
اگر زال خواهی که آید به دست
یکی سخت پیمانت باید ببست
زسوگند،چون شاه چاره ندید
زگفتار دانا کرانه ندید
بیاورد داننده،وستا و زند
به سوگند مر شاه را کرد بند
از آن پس که او را بسی پند داد
مراو رایکی سخت سوگند داد
به یزدان که امید مردم وراست
به پیغمبر دین ابر راه راست
که من زال را خون نریزم زتن
نه کس را بفرمایم از انجمن
نه بد خواهمش نه گزندش کنم
نه زندان نمایم نه بندش کنم
به دل شاد،فرزانه بر پای جست
که دستان زدار و زکشتن برست
بیامد بر نزدیک دستان سام
به مژده که تنداژدها گشت رام
یکی رنجه شو تابه نزدیک شاه
تو را چون ببیند ببخشد گناه
بدو گفت زال ای سرافراز پیر
به کشتن دهی مر مرا خیره خیر
که شه بی وفایست واندک خرد
به جز بر بدی سویمان ننگرد
خرد راه دیده بدوزد بروی
همان آتش کین برافروزد اوی
بدو گفت اندیشه بد مدار
که شه نشکند با من این زینهار
به یزدان هرآن کس که سوگند خورد
اگر بشکند کس نخواندش مرد
برفتند جاماسب،خورشید و زال
گرفته دو تن زال را سخت یال
به خورشید گفت ای نکو رای مرد
تو با من چه باشی برو بازگرد
یک آرزو کار تو دل ناخوش است
به جان تو چون آتش سرکش است
نیاید که دیوش به جایی کشد
که جان تو از وی بلایی کشد
چنین داد پاسخ که او پادشاست
به گیتی وی امروز فرمان رواست
چنان دان که چون آفتابست شاه
که دارد کنون زآفتابم نگاه؟
دگر کز تو برگشت آیین من
نباشد روا نیست در دین من
چو من با تو بودم به هنگام ناز
نگردم به گاه بلا از تو باز
زگفتار او هرسه گریان شدند
وزآنجا سوی شاه ایران شدند
چو زال اندر آمد به نزدیک شاه
رخان کرده چون کاه،بالا دوتاه
به لب بر رخ از خاک بر رمیم زد
زخون،نقطه بر تخته سیم زد
چنین گفت کای شاه فرخنده روز
به کام تو شد کشور نیمروز
چه خواهی از این پیر برگشته بخت
از آن پس که دیدم زتو درد سخت
نه من پروراننده بودم تورا
نه من مهربانی نمودم تو را؟
کنون از بزرگان روا این بود
چنان نیکویی را جزا این بود؟
چه باید تو را خواند مرد اسیر
که پیش نیاکان تو گشت سیر
به ما پنج روز دگر تا جهان
سرآرد بدین پیرسر ناگهان
بزرگی و نیکو دلی پیشه کن
به کار جهان اندر اندیشه کن
که تا شهریاری سوی تو رسید
جهان چند از این شهریاران بدید
کجا شد کیومرث آن سرکشان
که کس را به گیتی نمانده نشان
کجا رفته کیخسرو پاک زاد
که لهراسب را نام شاهی نهاد
سرانجام،نزدیک ایشان شوی
که در پیش دادار یزدان شوی
بکندی مرا خانه وبوم وبر
بخستی دلم را به مرگ پسر
بکشتی همه نامداران من
دلیران این مرز ویاران من
فرامرز،آواره و دختران
زگیتی بسی مرده نام آوران
نبوده به جایی شما را گزند
زما یافته تاج و تخت بلند
گراین داد بینی،زهی دادگر
همین برد و برگیرد این ره پسر
زگفتار او شاه شد همچو قیر
زختمش بترسید جاماسب پیر
به دل گفت داننده اکنون بود
که پیرامن زال،پرخون شود
همان گاه بهمن برآورد سر
به دژخیم فرمود کو را ببر
که نتوانم او را به دو دیده دید
سرش بی گمانی بباید برید
هنوزش زبان بین که چون خنجر است
یکی خنجر تیزش اندر خور است
کشانش ببردند وکردند بند
وزآن پس بفرمود شاه بلند
کز آهن یکی تنگ گونه قفس
که زندان ندید آن چنان هیچ کس
در آن بندکردند مر زال را
چو مرغی مر آن هشتصد سال را
جهان را چو دیدی،سرانجام بین
چنین رنگ بین و چنان دام بین
مباش ایمن از گردش روزگار
که ناپایدار است و ناسازگار
سرانجام کارت به جایی رسید
کت اندر مقامی بباید خزید
به دستان فرستاد پیغام،شاه
که این است تا زنده ای جایگاه
یکی ژنده پیلی تو را باد وبس
که بر پشت او باشی اندر قفس
بسی گنج از ایوان او برگرفت
بسی افسر و تخت و گوهر گرفت
از آن پس به ویرانی آورد رای
درآورد کاخ بلندش زپای
یکی آتش سهمگین برفروخت
همه سیستان را سراسر بسوخت
وزآن پس برافکند تخم برست
همیشه چنین بودگفتن درخت
چنان شد که هرکس که آنجا گذشت
همه ساله گفتی که بوده است شت
چو از شهر دستان بپرداخت شاه
سوی کابل آورد او با سپاه
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۴ - خبر یافتن فرامرز از گرفتن بهمن،شهر سیستان و گرفتار شدن زال
فرامرز را آگهی شد که زال
بماندست چون مرغ بی پر وبال
گرفتار بر دست بهمن چنان
که مرگ آرزو آیدش هر زمان
مر او را زپولاد،زندان و بند
به تن،سوگوار و به دل،درد مند
صد و شصت من بند برپای او
یکی آهنین قفس جای او
شده سیستان سر به سر چون غبار
سرای بزرگان شده کشت زار
فرامرز یل پیرهن چاک کرد
زدیده سرشک از برخاک کرد
همی گفت کای چرخ ناسازگار
برآوردی از ماه پیکر دمار
کسی را کجا بخت بنمود پشت
شود روزگارش به یک ره درشت
کسی را که آید زمانه فراز
نگردد به مردی ونیرنگ باز
چه چاره سگالم که لشکر نماند
همان مایه و گنج و گوهر نماند
بدین مایه مردم کجا با من است
چه کوشم که گیتی پر از دشمن است
چو خویشان ازو آگهی یافتند
خروشان همه تیز بشتافتند
همه پهلوان زادگان زمان
غریوان و مرجان به گل بر زنان
سه روز اندر آن سوگ بودند و درد
کزیشان کسی را نماند به خورد
چهارم که روی هوا تیره گشت
وز آن تیرگی دیده ها خیره گشت
سگالش چنین کرد با خواهران
زخویشان،تنی چند نام آوران
که از ما کنون بخت برگاشت رو
چنین خیره شد دشمن کینه جو
برین دشت،یک باره کوشش کنیم
زمین را زخون باز جوشش کنیم
چو یکبارگی کشتن آراستن
زهرکس همی یاوری خواستن
چو دستان فرخ گرفتارشد
گل زندگی را همی خارشد
نیابم بدین روی گیتی درنگ
بمیرم به نام و نمانم به ننگ
چورفت آفتاب از جهان،شب بود
که هم مرگ را پیش او تب بود
بگفت این ولشکر برآمد به هم
جهان،پر ستم گشت گردون،دژم
بدان چندگه کو با بابل بماند
زهر سو سواری که بودش بخواند
فرامرز یل را بدان روزگار
زلشکر که او داشت هفده هزار
زکابل شب تیره برخاست غو
برون رفت با نامداران گو
بماندست چون مرغ بی پر وبال
گرفتار بر دست بهمن چنان
که مرگ آرزو آیدش هر زمان
مر او را زپولاد،زندان و بند
به تن،سوگوار و به دل،درد مند
صد و شصت من بند برپای او
یکی آهنین قفس جای او
شده سیستان سر به سر چون غبار
سرای بزرگان شده کشت زار
فرامرز یل پیرهن چاک کرد
زدیده سرشک از برخاک کرد
همی گفت کای چرخ ناسازگار
برآوردی از ماه پیکر دمار
کسی را کجا بخت بنمود پشت
شود روزگارش به یک ره درشت
کسی را که آید زمانه فراز
نگردد به مردی ونیرنگ باز
چه چاره سگالم که لشکر نماند
همان مایه و گنج و گوهر نماند
بدین مایه مردم کجا با من است
چه کوشم که گیتی پر از دشمن است
چو خویشان ازو آگهی یافتند
خروشان همه تیز بشتافتند
همه پهلوان زادگان زمان
غریوان و مرجان به گل بر زنان
سه روز اندر آن سوگ بودند و درد
کزیشان کسی را نماند به خورد
چهارم که روی هوا تیره گشت
وز آن تیرگی دیده ها خیره گشت
سگالش چنین کرد با خواهران
زخویشان،تنی چند نام آوران
که از ما کنون بخت برگاشت رو
چنین خیره شد دشمن کینه جو
برین دشت،یک باره کوشش کنیم
زمین را زخون باز جوشش کنیم
چو یکبارگی کشتن آراستن
زهرکس همی یاوری خواستن
چو دستان فرخ گرفتارشد
گل زندگی را همی خارشد
نیابم بدین روی گیتی درنگ
بمیرم به نام و نمانم به ننگ
چورفت آفتاب از جهان،شب بود
که هم مرگ را پیش او تب بود
بگفت این ولشکر برآمد به هم
جهان،پر ستم گشت گردون،دژم
بدان چندگه کو با بابل بماند
زهر سو سواری که بودش بخواند
فرامرز یل را بدان روزگار
زلشکر که او داشت هفده هزار
زکابل شب تیره برخاست غو
برون رفت با نامداران گو
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۵ - آمدن بهمن با لشکر به کابل از پی فرامرز به جنگ
دگرباره هردوبرابرشدند
همه پیش زوبین وخنجرشدند
بدان اندکی لشکرپهلوان
یکایک فداکرده پیشش روان
فرامرزدرپیش صف بانگ زد
که ای نامداران پاکیزه قد
بدانید کامروز روزیست بد
اگر نام مانیم وگر سر رود
هرآن کس که برگردد از کارزار
ازو دشمن دون برآرد دمار
بگفت این و لشکر برآمدبه جوش
تو گفتی زمین گشت پولاد پوش
یکی ابر پیوست خونبار گشت
رخ بددلان همچو بیمار گشت
هوا گشت از تیغ،زنگارگون
زمین را زخون رنگ گلنارگون
جهان گشت لرزه سران همچو پیل
روان از برخاک،رودی چو نیل
ز زوبین،هوا گشت پربال وار
زجوشن،زمین گشت پولادوار
زکشته،درو ودشت انبوه شد
زجوشن،زمین چون یکی کوه شد
سپه بازگردید آرام کرد
تکاور به زیر اندرون رام کرد
سپهبد سوی لشکر شاه شد
وزآن لشکر شاه، آگاه شد
چنین گفت کای نامداران کین
دلیران روم و سواران چین
بدانید کین رزم ما بی گمان
همی بر بزرگان سرآید زمان
فراوان به ما سالیان برگذشت
نیاسود لشکر زپیکار دشت
میان من وبهمن کینه ساز
چنین کار یکبارگی شد دراز
سپاه سه کشور همه کشته شد
جهانی زخون،چون گل آغشته شد
به هر خون که شد اندرین روزگار
گرفتار باشد به روز شمار
که مردم همه بی گناهند ازین
ندارد کس از من به دل،رنج کین
ودیگر که با ما سپاه اندکیست
چنان کز شما پانصد،ازما یکیست
همانا که داند به جز دادگر
که کوشش بدیشان نباشد هنر
چه مردی بود خیره خون ریختن
دو صد با سواری برآویختن؟
بدین رزم اگر داد خواهید داد
ابا شاه،پیمان بباید نهاد
که ما هر دو بیرون شویم از میان
نیاید بدین نامداران زیان
به آوردگه آزمایش کنیم
به مردی،هنرها نمایش کنیم
ببینیم تا چرخ ناسازگار
که را زین دوگانه کند کامکار
گر امروز باشد مرا دسترس
کنم با شما آنچه کردید پس
سواری نیازارم از روم وچین
نه از جنگجویان ایران زمین
همه در پناه خداوند هور
سرخویش گیرید مرد و ستور
وگرشاه را دست بر من بود
سپه زیر فرمان بهمن بود
بگو هر چه خواهی بکن با سپاه
ببخشای ورنه فروبند راه
سپه را پسندیده آمد سخن
همی گفت با یکدیگر تن به تن
که گفتار این مرد،بیهوده نیست
درین سالیان شکر انبوه نیست
اگر کینه کش بهمنت ای شگفت
یکی راه میدانش باید گرفت
بدیشان همی گفت لشکر همه
چو بشنید شاه آن چنان از رمه
همن گاه پوشید ساز نبرد
برون شد ز لشکر پس آهنگ کرد
چو دستور فرزانه دید آن چنان
چوآتش بجست و گرفتش عنان
بدو گفت ای شاه خورشید فش
تن خویشتن پیش آتش مکش
فرامرز را خوار دادی همی
به دست سبک بر گراهی همی
فراوانش دیدی به هنگام کین
همی نعل اسبش بدوزد زمین
سپاهی به نزدیک او یک تن است
زتیغ و زنیروی خود ایمن است
خدنگش بدوزد دل آفتاب
کمندش درآرد زگردون عقاب
ندارد دمان پیل جنگش به جای
درآرد گران کوه،گرزش ز پای
گه رزم،ازو دیو گردد دژم
ز ده پیل،نیرو نیایدش کم
چو با اژدهایی تو هم سر شوی
ازآن به که با او برابر شوی
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که چون او بود مر مرا خواستار
مرا گر به رفتن درنگی بود
گه نام جستن چو ننگی بود
عنان بست از دست داننده مرد
بزد اسب و آهنگ آورد کرد
ازآن کار،داننده آگاه بود
سپهبد نه اندر خور شاه بود
همانگه رهام گودرز را
بخواند آن دلیران آن مرز را
چو سقلاب روم ودگر رزم یار
بهان رود ودیلم دلاور سوار
بدیشان چنین گفت کای سرکشان
مدارید گفتار پیران گوان
بدانید کین شاه ما سرکش است
هم آورد او چون یکی آتش است
چوبا او برابر نیاید به کین
نباید که آسیب یابد چنین
سزد گر شما نزد ایشان شوید
به یاری بر شاه ایران شوید
چو دانید کان اژدهای دژم
به شاه جهان اندرآید به دم
شما حمله آرید و اندر نهید
سپاسی به شاه جهان برنهید
برفتند پرمایگان هر چهار
نهانی به نزدیکی شهریار
همه بر سپهبد کمین ساختند
همه تیغ کین از میان آختند
چو چشم سپهبد به بهمن رسید
فرودآمد و آفرین گسترید
وزآن پس بدو گفت کای شهریار
به گیتی همه تخم زشتی مکار
چنان دان که گیتی سراییست تنگ
نباشد درو برکسی را درنگ
گر از پهلوان کینه ای داشتی
کنون سر زگردون برافراشتی
به کام تو شد کشور نیمروز
شب آمد که ما خود نبینیم روز
زما کینه پهلوان آختی
زمین از بزرگان بپرداختی
گرانمایه زالی که هنگام کین
ستوه آمد از سم اسبش زمین
کنون چون اسیران به بند اندر است
به پیری به دام گزند اندراست
زتخم نریمان سام سوار
نماندست جز من کسی یادگار
سزدگر به جایی که اکنون مرا
نریزی بدین خیرگی خون مرا
یکی باشم از چاکران سپای
اگر کینه از دل بریزی به جای
وگر خود نخواهی که بینی رخم
به خون یکی بازده پاسخم
بمان تا زهندوستان بگذرم
دگر باره ایران زمین نگذرم
اگر دشمنم،دشمن،آواره به
زخون،دست کوتاه،یکباره به
بدان سر چه سختست بازار خون
مباد هیچ مردم،گرفتار خون
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که سوگند دارم به پروردگار
که از تخم رستم نمانم یکی
نه از کشور و کاخ او اندکی
وگرنه به جانت ببخشودمی
زخون،روزگاری برآسودمی
بیاور کنون تا چه داری به بر
کجا روزگار تو آمد به سر
زگفتار بیهوده،دم بسته به
به پیکان، تن دشمنان خسته به
سپهبد چو از شاه نومید گشت
تن از خشم، لرزنده چون بید گشت
چنین گفت کز مردم بدنژاد
همانا بماند همی عدل و داد
هر آن کز خرد،مغز دارد تهی
نباشد درو شادی وفرهی
تو شاهی،کنون پیش دستی نمای
ببینیم تا چرخ را چیست رای
برانگیخت شبرنگ را شهریار
به دست اندرون گرزه گاوسار
درآمد به کردار کوه گران
بزد گرز چون پتک آهنگران
نه دست سپهبد شد از زخم،خم
نه نیرو شد از چنگ پیروز،کم
سپهبد خروشید کای شیردل
نیای تواز زخم تو شد خجل
تو را کاندرآورد، زخم این بود
ره کینه جستن نه آیین بود
ببینی کنون زخم مردان جنگ
که گردد زخونت زمین،لعل رنگ
بگفت این و پس جنگ را زان نمود
برآمد زجا اسب،مانند دود
برافراخت گرز صد و شصت من
چوکوهی برافکند بر شاه تن
چوسقلاب روم و دلیران شاه
بدیدند کامد چو کوه سیاه
یکی حمله کردند با دار وگیر
نهادند هریک درو تیغ و تیر
سپهبد چو آن دید برگشت ازو
بدان پنج سردار بنهاد روی
در افکندشان پیش،همچون رمه
گریزان ازو نامداران همه
چوباد اندر آمد به سقلی رسید
خروشی به چرخ برین برکشید
بزد گرز برگردن بادپای
روانش تو گفتی به تن در نماندش روان
سپهبد به زخم دگر کرد دست
به هوش آمد وزود بر پای جست
پشوتن زقلب سپه چون بدید
خروشید و تیغ از میان برکشید
بیامد و برآویخت با پیل تن
برایشان نظاره شدند انجمن
چو این پنج با وی برآویختند
ازو شاه و سقلاب بگریختند
شدند از میانه میان سپاه
نهیب آمدش پیش سقلاب شاه
چنین نازنین تیره گون گشته دشت
سپهبد از آن پنج تن برنگشت
یکی گرز زد بر سر رزم یار
تو گفتی که شد خاک را خواستار
گریزان شدند آن چهار دگر
بدان خاک خشک و پر از خون،جگر
ببود آن شب و بامدادان دگر
سرکوه بگرفت زرین سپر
غوکوس برخاست وآواز نای
سپاه اندرآمد چو دریا زجای
جهانی کجا بود دینارگون
زگرد سپه گشت زنگارگون
زمین را نمودند چون لاله زار
پر از کشته کردند از خسته،خار
هوا گفتی آهن بپوشد همی
زمین گفتی از خون بجوشد همی
زنوک سنان ها میان هوا
زخاک پی اسب فرمان روا
ستاره تو گفتی که ریزان شده است
وگر هور تابان گریزان شده است
بدان گه که بر دشت برکینه خاست
فرستاد بهمن سوی چپ و راست
که یکسر سپه را به جنگ آورید
نخواهم کسی کو درنگ آورید
بکوشید تا یک تن از دشمنان
نمانند زنده از این بدنشان
زگفتار شاه،آن سپاه بزرگ
یکی گشت چون شیر و دیگر چوگرگ
یکی حلقه کرد آن شگفت اژدها
کزآن جان مردم نیابد رها
یکی مارجان گیر را برفراشت
یکی تیر دلدوز را برگماشت
چنان حلقه کردند بر سگزیان
که بیرون سواری نماند از میان
نهادند بر تیغ برنده دست
زخون یلان،خاک کردند پست
فرامرز با چند خویشان خویش
نهادند یکبارگی پای پیش
بنا آخت خود از سران نامدار
زخویشان پس پشت او ده سوار
درافتاد اندر میان سپاه
چو در خرمن افتاد باد سیاه
بدان روی کو خنگ را ره نمود
برآورد از آن روی،یکباره دود
از ایران سپه،مرد چندان بکشت
که در دسته تیغش افشرد مشت
چو بگذشت یک نیمه از تیره روز
زگردون فروگشت گیتی فروز
ازآن رو سیه مرد،هشتصد هزار
درآمد یکایک چو دریای قار
زبس چاک چاک و زبس دار وگیر
بنالید مریخ و کیوان پیر
تو گفتی نماندست برچرخ،هور
نه در مرد،نیرو نه در باره،زور
زکشته چنان گشت هر دو سپاه
که بر زندگان تنگ شد جایگاه
یکی تیغ بر کتف بانو گشسب
بیامد ولیکن نیفتاد از اسب
تخواره چو او را بدان سان بدید
باستاد بر سرش زخمی رسید
فراوان بکشتند از آن سرکشان
چنان روز را کس ندارد نشان
همه پیش زوبین وخنجرشدند
بدان اندکی لشکرپهلوان
یکایک فداکرده پیشش روان
فرامرزدرپیش صف بانگ زد
که ای نامداران پاکیزه قد
بدانید کامروز روزیست بد
اگر نام مانیم وگر سر رود
هرآن کس که برگردد از کارزار
ازو دشمن دون برآرد دمار
بگفت این و لشکر برآمدبه جوش
تو گفتی زمین گشت پولاد پوش
یکی ابر پیوست خونبار گشت
رخ بددلان همچو بیمار گشت
هوا گشت از تیغ،زنگارگون
زمین را زخون رنگ گلنارگون
جهان گشت لرزه سران همچو پیل
روان از برخاک،رودی چو نیل
ز زوبین،هوا گشت پربال وار
زجوشن،زمین گشت پولادوار
زکشته،درو ودشت انبوه شد
زجوشن،زمین چون یکی کوه شد
سپه بازگردید آرام کرد
تکاور به زیر اندرون رام کرد
سپهبد سوی لشکر شاه شد
وزآن لشکر شاه، آگاه شد
چنین گفت کای نامداران کین
دلیران روم و سواران چین
بدانید کین رزم ما بی گمان
همی بر بزرگان سرآید زمان
فراوان به ما سالیان برگذشت
نیاسود لشکر زپیکار دشت
میان من وبهمن کینه ساز
چنین کار یکبارگی شد دراز
سپاه سه کشور همه کشته شد
جهانی زخون،چون گل آغشته شد
به هر خون که شد اندرین روزگار
گرفتار باشد به روز شمار
که مردم همه بی گناهند ازین
ندارد کس از من به دل،رنج کین
ودیگر که با ما سپاه اندکیست
چنان کز شما پانصد،ازما یکیست
همانا که داند به جز دادگر
که کوشش بدیشان نباشد هنر
چه مردی بود خیره خون ریختن
دو صد با سواری برآویختن؟
بدین رزم اگر داد خواهید داد
ابا شاه،پیمان بباید نهاد
که ما هر دو بیرون شویم از میان
نیاید بدین نامداران زیان
به آوردگه آزمایش کنیم
به مردی،هنرها نمایش کنیم
ببینیم تا چرخ ناسازگار
که را زین دوگانه کند کامکار
گر امروز باشد مرا دسترس
کنم با شما آنچه کردید پس
سواری نیازارم از روم وچین
نه از جنگجویان ایران زمین
همه در پناه خداوند هور
سرخویش گیرید مرد و ستور
وگرشاه را دست بر من بود
سپه زیر فرمان بهمن بود
بگو هر چه خواهی بکن با سپاه
ببخشای ورنه فروبند راه
سپه را پسندیده آمد سخن
همی گفت با یکدیگر تن به تن
که گفتار این مرد،بیهوده نیست
درین سالیان شکر انبوه نیست
اگر کینه کش بهمنت ای شگفت
یکی راه میدانش باید گرفت
بدیشان همی گفت لشکر همه
چو بشنید شاه آن چنان از رمه
همن گاه پوشید ساز نبرد
برون شد ز لشکر پس آهنگ کرد
چو دستور فرزانه دید آن چنان
چوآتش بجست و گرفتش عنان
بدو گفت ای شاه خورشید فش
تن خویشتن پیش آتش مکش
فرامرز را خوار دادی همی
به دست سبک بر گراهی همی
فراوانش دیدی به هنگام کین
همی نعل اسبش بدوزد زمین
سپاهی به نزدیک او یک تن است
زتیغ و زنیروی خود ایمن است
خدنگش بدوزد دل آفتاب
کمندش درآرد زگردون عقاب
ندارد دمان پیل جنگش به جای
درآرد گران کوه،گرزش ز پای
گه رزم،ازو دیو گردد دژم
ز ده پیل،نیرو نیایدش کم
چو با اژدهایی تو هم سر شوی
ازآن به که با او برابر شوی
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که چون او بود مر مرا خواستار
مرا گر به رفتن درنگی بود
گه نام جستن چو ننگی بود
عنان بست از دست داننده مرد
بزد اسب و آهنگ آورد کرد
ازآن کار،داننده آگاه بود
سپهبد نه اندر خور شاه بود
همانگه رهام گودرز را
بخواند آن دلیران آن مرز را
چو سقلاب روم ودگر رزم یار
بهان رود ودیلم دلاور سوار
بدیشان چنین گفت کای سرکشان
مدارید گفتار پیران گوان
بدانید کین شاه ما سرکش است
هم آورد او چون یکی آتش است
چوبا او برابر نیاید به کین
نباید که آسیب یابد چنین
سزد گر شما نزد ایشان شوید
به یاری بر شاه ایران شوید
چو دانید کان اژدهای دژم
به شاه جهان اندرآید به دم
شما حمله آرید و اندر نهید
سپاسی به شاه جهان برنهید
برفتند پرمایگان هر چهار
نهانی به نزدیکی شهریار
همه بر سپهبد کمین ساختند
همه تیغ کین از میان آختند
چو چشم سپهبد به بهمن رسید
فرودآمد و آفرین گسترید
وزآن پس بدو گفت کای شهریار
به گیتی همه تخم زشتی مکار
چنان دان که گیتی سراییست تنگ
نباشد درو برکسی را درنگ
گر از پهلوان کینه ای داشتی
کنون سر زگردون برافراشتی
به کام تو شد کشور نیمروز
شب آمد که ما خود نبینیم روز
زما کینه پهلوان آختی
زمین از بزرگان بپرداختی
گرانمایه زالی که هنگام کین
ستوه آمد از سم اسبش زمین
کنون چون اسیران به بند اندر است
به پیری به دام گزند اندراست
زتخم نریمان سام سوار
نماندست جز من کسی یادگار
سزدگر به جایی که اکنون مرا
نریزی بدین خیرگی خون مرا
یکی باشم از چاکران سپای
اگر کینه از دل بریزی به جای
وگر خود نخواهی که بینی رخم
به خون یکی بازده پاسخم
بمان تا زهندوستان بگذرم
دگر باره ایران زمین نگذرم
اگر دشمنم،دشمن،آواره به
زخون،دست کوتاه،یکباره به
بدان سر چه سختست بازار خون
مباد هیچ مردم،گرفتار خون
چنین داد پاسخ ورا شهریار
که سوگند دارم به پروردگار
که از تخم رستم نمانم یکی
نه از کشور و کاخ او اندکی
وگرنه به جانت ببخشودمی
زخون،روزگاری برآسودمی
بیاور کنون تا چه داری به بر
کجا روزگار تو آمد به سر
زگفتار بیهوده،دم بسته به
به پیکان، تن دشمنان خسته به
سپهبد چو از شاه نومید گشت
تن از خشم، لرزنده چون بید گشت
چنین گفت کز مردم بدنژاد
همانا بماند همی عدل و داد
هر آن کز خرد،مغز دارد تهی
نباشد درو شادی وفرهی
تو شاهی،کنون پیش دستی نمای
ببینیم تا چرخ را چیست رای
برانگیخت شبرنگ را شهریار
به دست اندرون گرزه گاوسار
درآمد به کردار کوه گران
بزد گرز چون پتک آهنگران
نه دست سپهبد شد از زخم،خم
نه نیرو شد از چنگ پیروز،کم
سپهبد خروشید کای شیردل
نیای تواز زخم تو شد خجل
تو را کاندرآورد، زخم این بود
ره کینه جستن نه آیین بود
ببینی کنون زخم مردان جنگ
که گردد زخونت زمین،لعل رنگ
بگفت این و پس جنگ را زان نمود
برآمد زجا اسب،مانند دود
برافراخت گرز صد و شصت من
چوکوهی برافکند بر شاه تن
چوسقلاب روم و دلیران شاه
بدیدند کامد چو کوه سیاه
یکی حمله کردند با دار وگیر
نهادند هریک درو تیغ و تیر
سپهبد چو آن دید برگشت ازو
بدان پنج سردار بنهاد روی
در افکندشان پیش،همچون رمه
گریزان ازو نامداران همه
چوباد اندر آمد به سقلی رسید
خروشی به چرخ برین برکشید
بزد گرز برگردن بادپای
روانش تو گفتی به تن در نماندش روان
سپهبد به زخم دگر کرد دست
به هوش آمد وزود بر پای جست
پشوتن زقلب سپه چون بدید
خروشید و تیغ از میان برکشید
بیامد و برآویخت با پیل تن
برایشان نظاره شدند انجمن
چو این پنج با وی برآویختند
ازو شاه و سقلاب بگریختند
شدند از میانه میان سپاه
نهیب آمدش پیش سقلاب شاه
چنین نازنین تیره گون گشته دشت
سپهبد از آن پنج تن برنگشت
یکی گرز زد بر سر رزم یار
تو گفتی که شد خاک را خواستار
گریزان شدند آن چهار دگر
بدان خاک خشک و پر از خون،جگر
ببود آن شب و بامدادان دگر
سرکوه بگرفت زرین سپر
غوکوس برخاست وآواز نای
سپاه اندرآمد چو دریا زجای
جهانی کجا بود دینارگون
زگرد سپه گشت زنگارگون
زمین را نمودند چون لاله زار
پر از کشته کردند از خسته،خار
هوا گفتی آهن بپوشد همی
زمین گفتی از خون بجوشد همی
زنوک سنان ها میان هوا
زخاک پی اسب فرمان روا
ستاره تو گفتی که ریزان شده است
وگر هور تابان گریزان شده است
بدان گه که بر دشت برکینه خاست
فرستاد بهمن سوی چپ و راست
که یکسر سپه را به جنگ آورید
نخواهم کسی کو درنگ آورید
بکوشید تا یک تن از دشمنان
نمانند زنده از این بدنشان
زگفتار شاه،آن سپاه بزرگ
یکی گشت چون شیر و دیگر چوگرگ
یکی حلقه کرد آن شگفت اژدها
کزآن جان مردم نیابد رها
یکی مارجان گیر را برفراشت
یکی تیر دلدوز را برگماشت
چنان حلقه کردند بر سگزیان
که بیرون سواری نماند از میان
نهادند بر تیغ برنده دست
زخون یلان،خاک کردند پست
فرامرز با چند خویشان خویش
نهادند یکبارگی پای پیش
بنا آخت خود از سران نامدار
زخویشان پس پشت او ده سوار
درافتاد اندر میان سپاه
چو در خرمن افتاد باد سیاه
بدان روی کو خنگ را ره نمود
برآورد از آن روی،یکباره دود
از ایران سپه،مرد چندان بکشت
که در دسته تیغش افشرد مشت
چو بگذشت یک نیمه از تیره روز
زگردون فروگشت گیتی فروز
ازآن رو سیه مرد،هشتصد هزار
درآمد یکایک چو دریای قار
زبس چاک چاک و زبس دار وگیر
بنالید مریخ و کیوان پیر
تو گفتی نماندست برچرخ،هور
نه در مرد،نیرو نه در باره،زور
زکشته چنان گشت هر دو سپاه
که بر زندگان تنگ شد جایگاه
یکی تیغ بر کتف بانو گشسب
بیامد ولیکن نیفتاد از اسب
تخواره چو او را بدان سان بدید
باستاد بر سرش زخمی رسید
فراوان بکشتند از آن سرکشان
چنان روز را کس ندارد نشان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۶ - فرستادن بهمن،سیه مرد را بر سر راه فرامرز
چو بر زهره،تیره شب الماس کرد
هوا روز روشن،شب تار کرد
به هردو سپاه اندرآمد کمی
زهم بازگشتند هردو غمی
سیه مرد را شاه ایران بخواند
ابا او زهر در سخن ها براند
بدوگفت امشب برو با سپاه
برایشان زهر سو بگیرید راه
که دانم که امشب مر آن بدنژاد
همی روی بر راه خواهدنهاد
ازین رنج کامروز بر وی رسید
نیارد برین بوم و برآرمید
سیه مرد با نامور سی هزار
برفت و سر راه کرد استوار
فرامرز از آن روی با خواهران
چنین گفت کین رنج ما شد گران
زمانه به ما دست بد برگشاد
ازین بیش دیگر نباشیم شاد
نبینیم یکدیگران را دگر
مگر پیش دادار فیروزگر
شما را همان به که بیرون شوید
سر خویش گیرید واکنون روید
چه خوش داد فرزانه را پند راز
که امروز بگذشت و آینده باز
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی
به دشمن مرا بازدارید دست
نخواهم من از دست این دیو رست
زهرکس برآمد همی خون به جوش
زهر دل برآمد به زاری،خروش
بکندند پس عنبر مشکبوی
به پیشش نهادند بر خاک،روی
غریوان فرامرز و آن سرکشان
همه باد سرد از جگر برکشان
همی گفت هر کس که ای بخت ما
به دشمن سپردی سر وتخت ما
کنون روی از ماه پیکر متاب
چو برداشتی بی کران برشتاب
فرامرز را گفت با نو گشسب
که هرگز نبیند مرا پشت اسب
تو با دشمن اندر نبرد و ستیز
چگونه نماییم رو در گریز
حیاتم زبهر تو باید همی
روانم زمهر تو باشد همی
تو را گر یکی آسیب بر تن رسد
روا دارم آن به که برمن رسد
به جان گر هزاران نهیب آیدم
دل از مهر تو ناشکیب آیدم
بمان تا به پیش تو کشته شویم
به خاک و به خون در سرشته شویم
زگفتار او جان ودل خسته شد
زنوک مژه،درد،پیوسته شد
فرامرز سوگندشان داد باز
به روز سفید و شب دیرباز
به آذر گشسب و به وستا و زند
به جان و سر پهلوان بلند
که آغاز رفتن نمایید تیز
میارید پاسخ،مرا هیچ چیز
چنین گفت مر شاه را رهنمان
تن خویش با دشمنت برگران
به زور و بزرگی و مردی و هوش
چه با او برابر نباشی،مکوش
من امروز بی لشکر و رنج وساز
چگونه شوم پیش دشمن فراز
همانا مرا بهتر آید بسی
که از تخم رستم بماند کسی
بود کآورد روزدگار دگر
جهان را یکی داد دارد دگر
یکی بچه شیر دل پهلوان
پدید آید از کشور هندوان
چو باید که بر دست این دیو زاد
به خیره بدادیم جان ها به باد
ره هندوان پیش باید گرفت
جز آن راه دیگر نشاید گرفت
که آن بوم بر دوستان من اند
به کشور،همه بوستان من اند
شما را همه کس بود یاوری
چو رفتید کوته شود داوری
من و دشمن وگرز گردنکشان
از این رزم مانم به گیتی نشان
مرا تا یکی آلت کارزار
بماند کجا ترسم از شهریار
کنون گر زمانم سرآید همی
سرانجام گل بسته آید همی
کجا جاودانه به گیتی نماند
وگر ماند ازو داستان کس نراند
هوا روز روشن،شب تار کرد
به هردو سپاه اندرآمد کمی
زهم بازگشتند هردو غمی
سیه مرد را شاه ایران بخواند
ابا او زهر در سخن ها براند
بدوگفت امشب برو با سپاه
برایشان زهر سو بگیرید راه
که دانم که امشب مر آن بدنژاد
همی روی بر راه خواهدنهاد
ازین رنج کامروز بر وی رسید
نیارد برین بوم و برآرمید
سیه مرد با نامور سی هزار
برفت و سر راه کرد استوار
فرامرز از آن روی با خواهران
چنین گفت کین رنج ما شد گران
زمانه به ما دست بد برگشاد
ازین بیش دیگر نباشیم شاد
نبینیم یکدیگران را دگر
مگر پیش دادار فیروزگر
شما را همان به که بیرون شوید
سر خویش گیرید واکنون روید
چه خوش داد فرزانه را پند راز
که امروز بگذشت و آینده باز
پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی
به دشمن مرا بازدارید دست
نخواهم من از دست این دیو رست
زهرکس برآمد همی خون به جوش
زهر دل برآمد به زاری،خروش
بکندند پس عنبر مشکبوی
به پیشش نهادند بر خاک،روی
غریوان فرامرز و آن سرکشان
همه باد سرد از جگر برکشان
همی گفت هر کس که ای بخت ما
به دشمن سپردی سر وتخت ما
کنون روی از ماه پیکر متاب
چو برداشتی بی کران برشتاب
فرامرز را گفت با نو گشسب
که هرگز نبیند مرا پشت اسب
تو با دشمن اندر نبرد و ستیز
چگونه نماییم رو در گریز
حیاتم زبهر تو باید همی
روانم زمهر تو باشد همی
تو را گر یکی آسیب بر تن رسد
روا دارم آن به که برمن رسد
به جان گر هزاران نهیب آیدم
دل از مهر تو ناشکیب آیدم
بمان تا به پیش تو کشته شویم
به خاک و به خون در سرشته شویم
زگفتار او جان ودل خسته شد
زنوک مژه،درد،پیوسته شد
فرامرز سوگندشان داد باز
به روز سفید و شب دیرباز
به آذر گشسب و به وستا و زند
به جان و سر پهلوان بلند
که آغاز رفتن نمایید تیز
میارید پاسخ،مرا هیچ چیز
چنین گفت مر شاه را رهنمان
تن خویش با دشمنت برگران
به زور و بزرگی و مردی و هوش
چه با او برابر نباشی،مکوش
من امروز بی لشکر و رنج وساز
چگونه شوم پیش دشمن فراز
همانا مرا بهتر آید بسی
که از تخم رستم بماند کسی
بود کآورد روزدگار دگر
جهان را یکی داد دارد دگر
یکی بچه شیر دل پهلوان
پدید آید از کشور هندوان
چو باید که بر دست این دیو زاد
به خیره بدادیم جان ها به باد
ره هندوان پیش باید گرفت
جز آن راه دیگر نشاید گرفت
که آن بوم بر دوستان من اند
به کشور،همه بوستان من اند
شما را همه کس بود یاوری
چو رفتید کوته شود داوری
من و دشمن وگرز گردنکشان
از این رزم مانم به گیتی نشان
مرا تا یکی آلت کارزار
بماند کجا ترسم از شهریار
کنون گر زمانم سرآید همی
سرانجام گل بسته آید همی
کجا جاودانه به گیتی نماند
وگر ماند ازو داستان کس نراند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۷ - رفتن دختران رستم با پسران زواره در شب به راه هند وراه دادن سیه مرد،ایشان را
زبس رنگ و افسون و نیرنگ وفن
زپیشش برفتند آن چار تن
برفتند یک نیمه از تیره شب
نهانی زگفتارها بسته لب
بیامد سیه مرد با سی هزار
زگیلان،تبردار وزوبین گذار
شب تیره وهول دشمن به جای
فرو برده هریک به دست وبه پای
سیه مرد گفت ای سواران نیز
همانا که دارید راه گریز
زبهر شما راه دارم همی
شب تیره این است کارم همی
بگویید تا مردمان که اید
چنین خیره پویان زبهر چه اید
چو در پیش دیدند چندان سپاه
جز از راستی به ندیدند راه
چنین گفت دانای فرسوده سال
سوی کژی از هیچ گونه مبال
که کژی اگر چند گیرد فروغ
سرانجام،هرکس بداند دروغ
تخواره بدو گفت ای نیکنام
یکی از فرامرز دارم پیام
درودت همی گوید و بازگفت
سزد گر بمانی زکارم شکفت
که ما را زمانه چه آورد پیش
کنون چند کس را زخویشان خویش
فرستاده ام تا به بیرون روند
مگر زین بلا جان به بیرون برند
سزد گر نمایی یکی مردمی
کجا مردمی بهتر از آدمی
گر این چار تن را به شب ره دهی
سپاسی از این کار بر من نهی
که دانا یکی داستان زد درست
که نیکی به از بد که آید به مشت
اگر نه رسد که به کوه ای پسر
رسد باز مردم ابر یکدگر
کنون ما چهاریم بی رخت ویار
نبیره سرافراز زال سوار
دو دختند دخت جهان پهلوان
ز پشت زواره دو دخت جوان
سیه مرد بشنود و پاسخ فزود
به پاسخ بسی مهربانی نمود
که من پهلوان را یکی بنده ام
نگه دارم این پند تا زنده ام
فراموش کی گردد آن روزگار
که چون شد گریزان ازو شهریار
من ولشکرمن پیاده به دشت
زشه بازگشت وبه ما برگذشت
اگر خواستی او به شمشیر تیز
مرا با سپه کرده بد ریزریز
ولیکن نه چندان بزرگی نمود
که با او بزرگی توانم فزود
مرا با سپه بارگی دادو ساز
چنین آید از مردم سرفراز
دگر بر در نیمروز از معاف
گرفت ورها کرد بی کبرولاف
کنون گر به پاداش کوشم همی
دو چشم خرد را بپوشم همی
ولیکن بدان کم بود دستگاه
رسانیم نیکی بدان نیک خواه
به فر بزرگی بدانست شاه
که امشب یکایک ببرید راه
به شادی خرامید از ایدرکنون
که من شاه را خود نگویم که چون
ازوداشتند آن دلیران سپاس
چنین است پاداش نیکی شناس
به رفتن نیامد از ایشان درنگ
شب وروز،پویان به سان پلنگ
بریدند آن راه دشوار ودور
به کشمیر رفتند نزدیک صور
سیه مرد از آنجا سوی شه شتافت
بگفت آنکه در راه،کس را نیافت
چراغی که برخیزد از روی آب
برآید به سوزنده پر عقاب
زپیشش برفتند آن چار تن
برفتند یک نیمه از تیره شب
نهانی زگفتارها بسته لب
بیامد سیه مرد با سی هزار
زگیلان،تبردار وزوبین گذار
شب تیره وهول دشمن به جای
فرو برده هریک به دست وبه پای
سیه مرد گفت ای سواران نیز
همانا که دارید راه گریز
زبهر شما راه دارم همی
شب تیره این است کارم همی
بگویید تا مردمان که اید
چنین خیره پویان زبهر چه اید
چو در پیش دیدند چندان سپاه
جز از راستی به ندیدند راه
چنین گفت دانای فرسوده سال
سوی کژی از هیچ گونه مبال
که کژی اگر چند گیرد فروغ
سرانجام،هرکس بداند دروغ
تخواره بدو گفت ای نیکنام
یکی از فرامرز دارم پیام
درودت همی گوید و بازگفت
سزد گر بمانی زکارم شکفت
که ما را زمانه چه آورد پیش
کنون چند کس را زخویشان خویش
فرستاده ام تا به بیرون روند
مگر زین بلا جان به بیرون برند
سزد گر نمایی یکی مردمی
کجا مردمی بهتر از آدمی
گر این چار تن را به شب ره دهی
سپاسی از این کار بر من نهی
که دانا یکی داستان زد درست
که نیکی به از بد که آید به مشت
اگر نه رسد که به کوه ای پسر
رسد باز مردم ابر یکدگر
کنون ما چهاریم بی رخت ویار
نبیره سرافراز زال سوار
دو دختند دخت جهان پهلوان
ز پشت زواره دو دخت جوان
سیه مرد بشنود و پاسخ فزود
به پاسخ بسی مهربانی نمود
که من پهلوان را یکی بنده ام
نگه دارم این پند تا زنده ام
فراموش کی گردد آن روزگار
که چون شد گریزان ازو شهریار
من ولشکرمن پیاده به دشت
زشه بازگشت وبه ما برگذشت
اگر خواستی او به شمشیر تیز
مرا با سپه کرده بد ریزریز
ولیکن نه چندان بزرگی نمود
که با او بزرگی توانم فزود
مرا با سپه بارگی دادو ساز
چنین آید از مردم سرفراز
دگر بر در نیمروز از معاف
گرفت ورها کرد بی کبرولاف
کنون گر به پاداش کوشم همی
دو چشم خرد را بپوشم همی
ولیکن بدان کم بود دستگاه
رسانیم نیکی بدان نیک خواه
به فر بزرگی بدانست شاه
که امشب یکایک ببرید راه
به شادی خرامید از ایدرکنون
که من شاه را خود نگویم که چون
ازوداشتند آن دلیران سپاس
چنین است پاداش نیکی شناس
به رفتن نیامد از ایشان درنگ
شب وروز،پویان به سان پلنگ
بریدند آن راه دشوار ودور
به کشمیر رفتند نزدیک صور
سیه مرد از آنجا سوی شه شتافت
بگفت آنکه در راه،کس را نیافت
چراغی که برخیزد از روی آب
برآید به سوزنده پر عقاب
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۸ - گرفتار شدن فرامرز به دست غلامان بهمن
زدرگاه شاهی دمیدند نای
سپهبد به اسب اندر آورد پای
سواران او کمتر از پنچ صد
به گیتی چنین بد به مردم رسد
بدان اندکی پیش ایشان شدند
چوگل پیش باد گل افشان شدند
نگه کرد جاماسب اندر شمار
زدیده ببارید خون بر کنار
بدو گفت بهمن که این گریه چیست
چنین روز فرخ چه باید گریست
دلم گفت شاها پر از درد گشت
از این بی وفا اختران سردگشت
سرآمد فرامرز یل را زمان
دریغا بزرگان آن دودمان
به تندی بر او بانگ زد شاه زوش
بدو گفت کای پیر و بی مغز وهوش
تو را درد او کارگر بد به دل
ولیکن همی خور بپوشی به گل
تو دیریست تا مهربان ویی
شب وروز اندر عنان ویی
بفرمود تا حمله کردند شاه
چو موج روان و چو آب سیاه
برآمد چکاچاک تیرو تبر
یکی بیشه شد سرکشان را سپر
کجا خشت برنده چون نال شد
سپرها به کردار غربال شد
کجا تیرباران برآمد زشست
کس از زخم شست دلیران نرست
کجا شد سر نیزه ها جان ربای
درآورد هر در زمانش زجای
چو شد در هوا شست باز وکمند
تن زورمند از تکاور بکند
چو زوبین زیال دلیران برفت
روان ها زتن،راه رفتن گرفت
زبهر خورش گشت پران عقاب
بدان سان که پوشیده شد آفتاب
کمین کرد در دشت،مردارخوار
مراو را خورش سالیان ها سوار
سوار دلاور چو غران شدی
سرتیغ هندیش بران شدی
روان،راه رفتن گرفتیش هوش
به خون،مرگ گفتی که جانا مکوش
سر هر سنانی یکی جان ربود
زدل ها همی هوش پیکان ربود
فرامرز یل گرز را برکشید
جز از کوشش،آن روز چاره ندید
یکی خلعت افکند در دشت جنگ
زمین را زخون،چادر لعل رنگ
به هر حمله ای لشکری بردرید
به هر سطوه ای شد صفی ناپدید
زچندان بکشت از دلیران شاه
که نتوان شمردن همی سال وماه
به هر کس که بنهاد شمشیر دست
سوار وپیاده به هم برشکست
زخون،دسته گرز،مرجان شده
جهانی از آن زخم،بی جان شده
چنین تا سوارانش کشته شدند
همه با گل وخون سرشته شدند
نبودش کس جز غلامان خویش
شد ازبخت،نومید از جان خویش
به نومیدی اندر چه کوشش نمود
چو برگشته شد بخت،کوشش چه سود
پس آمد یکی زخم پیکان درشت
مرآن خنگ پروار او را بکشت
چو شد کشته در زیراو بارگی
نهاد اندرو روی بیچارگی
زره بر کمرگاه زد مرد جنگ
درآورد تیغ یلی را به چنگ
غلامانش ترکش فرو ریختند
پیاده شدند و برآویختند
شکسته شدش تیغ و گرز وکمند
کمان خواست آن نامدار بلند
چواز شست بگشاد برنده تیر
هم آورد او را اجل گفت میر
نه برگستوان،تیر او بازداشت
نه جز تیرگی دیگر کسی ساز داشت
زخون کرده چون چادر سرخ،دشت
چنان شد که پیرامنش زار گشت
دل بهمن از کار او شد به جوش
برآورد بر لشکر خود خروش
که یک مرد و چندین هزاران سوار
ندارید شرم از من و کردگار؟
سپاه از نکوهش برآشوفتند
به یک ره برآن چند تن کوفتند
در ایشان فتادند مردان مرد
چو در لاله زار اوفتد باد سرد
سپهبد فروماند خسته به جای
شکسته کمان و گسسته قبای
بینداخت یک ره کمان را زدست
سپر پیش بنهاد و بر سر نشست
چو حلقه شده گرد او بر سپاه
همی کرد هرکس بدو در نگاه
نه کس پیش رویش توانست گشت
نه نزدیک او نامداری بگشت
چو بهمن چنان دید فرزانه مرد
ابا سرکشان نزدش آهنگ کرد
همه ایستادند بالای او
سپر بود خاک سیه جای او
بزد تازیانه یکی بر سرش
ازآن تنگ دل شد همه لشکرش
سیه مرد را گفت دستش ببند
کزین نام یابی به گیتی بلند
بدو گفت شاها تو خواهی که من
شوم زشت نام اندرین انجمن
از آن پس کزو دیده ام مردمی
چه باید که او گردد از من غمی
نه مردم بود کو ندارد سپاس
خنک مرد نیکوی نیکی شناس
شه دیلمان را بفرمود شاه
که دستش ببند و نکوهش مخواه
به شه گفت هرگز مبادا که من
کنم زشت نام،این تن خویشتن
مرا با سپاه من آزاد کرد
سزای نکویی چه بیداد کرد
شد از خشم،مر شاه را سرخ،چشم
به رهام وگودرز گفتش به خشم
که باری نکرد او به تو مردمی
سزد گر به گفتار من بگروی
چنین داد پاسخ که با من نکرد
من از وی ندیدم نه گرم و نه سود
ولیکن بدانیم ماها بسی
نکویی نمودست با هرکسی
که گودرز را بستد از دست دیو
تهمتن به فرمان کیهان خدیو
همان بیژن گیو از بند چاه
رهانید اندر شبان سیاه
اگر شاه بیند نفرمایدم ک
ه این کار یک روز بگذایدم
به هرکس که فرمود شاه بلند
نکرد هیچ کس دست یل را به بند
بفرمود پس غلامان شاه
شدند از فرامرز یل،نیک خواه
ببستند دستش به کردار سنگ
نهادند بر گردنش پالهنگ
زد اندر گلستان کابل درخت
زپس کرد بر شاه و بر بیخ،سخت
فرامرزیل،مرده بر دار کرد
تن پیل وارش نگونسار کرد
درخت صلیبی و آیین او
زبهمن پدید آمد وکین او
چو ماند به گیتی،هنر،یادگار
نکویی بهست از صلیبی و دار
به گیتی نماند به جز نیک وبد
تو گر بد کنی،هم به تو بد رسد
پسر،سرنگونش بود داردان
پدر،سر به زندان آتش،روان
سران سپه جامه کردند چاک
به جای کله برنهادند خاک
زلشکر برآمد به زاری خروش
زدو دیده،خون دل آمدبه جوش
ز رستم همی خورد هرکس دریغ
که خورشید او ماند در زیر میغ
دریغ آن همه کار و کرداراو
به جای نیاکان ما کار او
اگر بشنود رستم پیلتن
به دخمه به خود بردرد او کفن
سرافراز گردان فرزانه مرد
سه روز اندرآن سوگ بودند ودرد
چهارم نکو دخمه ای ساختند
زکار سپهبد بپرداختند
نهادندش آنجا و گشتند باز
جهان را چنین است آیین وساز
نه چون راست گردد ازو شاد باش
نه گر کژ بگردد به فریاد باش
که هر دو همی بگذرد بی درنگ
تو از وی گهی شاد و گاهی به جنگ
سپهبد به اسب اندر آورد پای
سواران او کمتر از پنچ صد
به گیتی چنین بد به مردم رسد
بدان اندکی پیش ایشان شدند
چوگل پیش باد گل افشان شدند
نگه کرد جاماسب اندر شمار
زدیده ببارید خون بر کنار
بدو گفت بهمن که این گریه چیست
چنین روز فرخ چه باید گریست
دلم گفت شاها پر از درد گشت
از این بی وفا اختران سردگشت
سرآمد فرامرز یل را زمان
دریغا بزرگان آن دودمان
به تندی بر او بانگ زد شاه زوش
بدو گفت کای پیر و بی مغز وهوش
تو را درد او کارگر بد به دل
ولیکن همی خور بپوشی به گل
تو دیریست تا مهربان ویی
شب وروز اندر عنان ویی
بفرمود تا حمله کردند شاه
چو موج روان و چو آب سیاه
برآمد چکاچاک تیرو تبر
یکی بیشه شد سرکشان را سپر
کجا خشت برنده چون نال شد
سپرها به کردار غربال شد
کجا تیرباران برآمد زشست
کس از زخم شست دلیران نرست
کجا شد سر نیزه ها جان ربای
درآورد هر در زمانش زجای
چو شد در هوا شست باز وکمند
تن زورمند از تکاور بکند
چو زوبین زیال دلیران برفت
روان ها زتن،راه رفتن گرفت
زبهر خورش گشت پران عقاب
بدان سان که پوشیده شد آفتاب
کمین کرد در دشت،مردارخوار
مراو را خورش سالیان ها سوار
سوار دلاور چو غران شدی
سرتیغ هندیش بران شدی
روان،راه رفتن گرفتیش هوش
به خون،مرگ گفتی که جانا مکوش
سر هر سنانی یکی جان ربود
زدل ها همی هوش پیکان ربود
فرامرز یل گرز را برکشید
جز از کوشش،آن روز چاره ندید
یکی خلعت افکند در دشت جنگ
زمین را زخون،چادر لعل رنگ
به هر حمله ای لشکری بردرید
به هر سطوه ای شد صفی ناپدید
زچندان بکشت از دلیران شاه
که نتوان شمردن همی سال وماه
به هر کس که بنهاد شمشیر دست
سوار وپیاده به هم برشکست
زخون،دسته گرز،مرجان شده
جهانی از آن زخم،بی جان شده
چنین تا سوارانش کشته شدند
همه با گل وخون سرشته شدند
نبودش کس جز غلامان خویش
شد ازبخت،نومید از جان خویش
به نومیدی اندر چه کوشش نمود
چو برگشته شد بخت،کوشش چه سود
پس آمد یکی زخم پیکان درشت
مرآن خنگ پروار او را بکشت
چو شد کشته در زیراو بارگی
نهاد اندرو روی بیچارگی
زره بر کمرگاه زد مرد جنگ
درآورد تیغ یلی را به چنگ
غلامانش ترکش فرو ریختند
پیاده شدند و برآویختند
شکسته شدش تیغ و گرز وکمند
کمان خواست آن نامدار بلند
چواز شست بگشاد برنده تیر
هم آورد او را اجل گفت میر
نه برگستوان،تیر او بازداشت
نه جز تیرگی دیگر کسی ساز داشت
زخون کرده چون چادر سرخ،دشت
چنان شد که پیرامنش زار گشت
دل بهمن از کار او شد به جوش
برآورد بر لشکر خود خروش
که یک مرد و چندین هزاران سوار
ندارید شرم از من و کردگار؟
سپاه از نکوهش برآشوفتند
به یک ره برآن چند تن کوفتند
در ایشان فتادند مردان مرد
چو در لاله زار اوفتد باد سرد
سپهبد فروماند خسته به جای
شکسته کمان و گسسته قبای
بینداخت یک ره کمان را زدست
سپر پیش بنهاد و بر سر نشست
چو حلقه شده گرد او بر سپاه
همی کرد هرکس بدو در نگاه
نه کس پیش رویش توانست گشت
نه نزدیک او نامداری بگشت
چو بهمن چنان دید فرزانه مرد
ابا سرکشان نزدش آهنگ کرد
همه ایستادند بالای او
سپر بود خاک سیه جای او
بزد تازیانه یکی بر سرش
ازآن تنگ دل شد همه لشکرش
سیه مرد را گفت دستش ببند
کزین نام یابی به گیتی بلند
بدو گفت شاها تو خواهی که من
شوم زشت نام اندرین انجمن
از آن پس کزو دیده ام مردمی
چه باید که او گردد از من غمی
نه مردم بود کو ندارد سپاس
خنک مرد نیکوی نیکی شناس
شه دیلمان را بفرمود شاه
که دستش ببند و نکوهش مخواه
به شه گفت هرگز مبادا که من
کنم زشت نام،این تن خویشتن
مرا با سپاه من آزاد کرد
سزای نکویی چه بیداد کرد
شد از خشم،مر شاه را سرخ،چشم
به رهام وگودرز گفتش به خشم
که باری نکرد او به تو مردمی
سزد گر به گفتار من بگروی
چنین داد پاسخ که با من نکرد
من از وی ندیدم نه گرم و نه سود
ولیکن بدانیم ماها بسی
نکویی نمودست با هرکسی
که گودرز را بستد از دست دیو
تهمتن به فرمان کیهان خدیو
همان بیژن گیو از بند چاه
رهانید اندر شبان سیاه
اگر شاه بیند نفرمایدم ک
ه این کار یک روز بگذایدم
به هرکس که فرمود شاه بلند
نکرد هیچ کس دست یل را به بند
بفرمود پس غلامان شاه
شدند از فرامرز یل،نیک خواه
ببستند دستش به کردار سنگ
نهادند بر گردنش پالهنگ
زد اندر گلستان کابل درخت
زپس کرد بر شاه و بر بیخ،سخت
فرامرزیل،مرده بر دار کرد
تن پیل وارش نگونسار کرد
درخت صلیبی و آیین او
زبهمن پدید آمد وکین او
چو ماند به گیتی،هنر،یادگار
نکویی بهست از صلیبی و دار
به گیتی نماند به جز نیک وبد
تو گر بد کنی،هم به تو بد رسد
پسر،سرنگونش بود داردان
پدر،سر به زندان آتش،روان
سران سپه جامه کردند چاک
به جای کله برنهادند خاک
زلشکر برآمد به زاری خروش
زدو دیده،خون دل آمدبه جوش
ز رستم همی خورد هرکس دریغ
که خورشید او ماند در زیر میغ
دریغ آن همه کار و کرداراو
به جای نیاکان ما کار او
اگر بشنود رستم پیلتن
به دخمه به خود بردرد او کفن
سرافراز گردان فرزانه مرد
سه روز اندرآن سوگ بودند ودرد
چهارم نکو دخمه ای ساختند
زکار سپهبد بپرداختند
نهادندش آنجا و گشتند باز
جهان را چنین است آیین وساز
نه چون راست گردد ازو شاد باش
نه گر کژ بگردد به فریاد باش
که هر دو همی بگذرد بی درنگ
تو از وی گهی شاد و گاهی به جنگ
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۸۹ - خبر یافتن زال از کشته شدن فرامرز
به زال ستمدیده رفت آگهی
که گشت از فرامرز،گیتی تهی
بزد آه و بگسست از لب،نفس
همی زد سر خویش را بر قفس
همی گفت کای بیوفا روزگار
برآوردی از ما به یک ره دمار
همان خواهرانش خبر یافتند
زگیتی همه روی برتافتند
به خنجر بریدند عنبر کمند
به فندق شخودند بادام وقند
ز نرگس،شب وروز در ریختند
به مشک سیه خاک بربیختند
شب وروز،گریه شد کارشان
زدن دست بر سینه،کردارشان
هرآن کس کزین داستان یاد کرد
دلش گشت از کین بهمن به درد
زکار فرامرز پرداختیم
جهان ار ازین سوز بگداختیم
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند وبس
که گشت از فرامرز،گیتی تهی
بزد آه و بگسست از لب،نفس
همی زد سر خویش را بر قفس
همی گفت کای بیوفا روزگار
برآوردی از ما به یک ره دمار
همان خواهرانش خبر یافتند
زگیتی همه روی برتافتند
به خنجر بریدند عنبر کمند
به فندق شخودند بادام وقند
ز نرگس،شب وروز در ریختند
به مشک سیه خاک بربیختند
شب وروز،گریه شد کارشان
زدن دست بر سینه،کردارشان
هرآن کس کزین داستان یاد کرد
دلش گشت از کین بهمن به درد
زکار فرامرز پرداختیم
جهان ار ازین سوز بگداختیم
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند وبس
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۹۰ - سخن در بی وفایی روزگار
الا ای خرد مغز سخن
دلت برگسل زین سرای کهن
که او چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
اگر شهریاری،اگر پیشکار
تو اندر گذاری واو پایدار
چه با رنج باشی،چه با تاج و تخت
ببایدت بستن به فرجام،رخت
اگر آهنی،چرخ بگدازدت
چو گشتی کهن با زننوازدت
چو سرو دلارای گردد به خم
خروشان شود نرگسان دژم
خمان چهره ارغوان زعفران
سبک مردم شاد گرددگران
بخسبد روان چون که بالا بخفت
تو تنها ممان زان که همراه رفت
اگر شهریاری،اگر زیردست
جز ازخاک تیره نیابی نشست
کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن سواران بیدار بخت
کجا آن خردمند و کندآوران
کجا آن سرافراز جنگی سران
همه خاک دارند بالین وخشت
خنک آن که جز تخم نیکی نکشت
دلت برگسل زین سرای کهن
که او چون من و چون تو بسیار دید
نخواهد همی با کسی آرمید
اگر شهریاری،اگر پیشکار
تو اندر گذاری واو پایدار
چه با رنج باشی،چه با تاج و تخت
ببایدت بستن به فرجام،رخت
اگر آهنی،چرخ بگدازدت
چو گشتی کهن با زننوازدت
چو سرو دلارای گردد به خم
خروشان شود نرگسان دژم
خمان چهره ارغوان زعفران
سبک مردم شاد گرددگران
بخسبد روان چون که بالا بخفت
تو تنها ممان زان که همراه رفت
اگر شهریاری،اگر زیردست
جز ازخاک تیره نیابی نشست
کجا آن بزرگان با تاج و تخت
کجا آن سواران بیدار بخت
کجا آن خردمند و کندآوران
کجا آن سرافراز جنگی سران
همه خاک دارند بالین وخشت
خنک آن که جز تخم نیکی نکشت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۹۱ - سبب نظم کتاب
به نام تو ای داور بی نیاز
به جز تو نباشد کسی چاره ساز
تو خلاق و رزاق پروردگار
کنی بنده از لطف خود،رستگار
به غیر از وجود تو هستی کجاست
که هستی ما خود پرستی به ماست
هرآن کس که شد مرد یزدان پرست
کند هیچ خود را به امید،مست
به هستی یزدان گوا داده اند
از آن رستگاری به ما داده اند
درود فراوان بر ایشان بود
شک آرنده،بی شک پریشان بود
جهان،همچو مکتب سرایی بود
به هر مکتبی رهنمایی بود
کسی را که انسانیت یاد نیست
ستمگر ابر راه استاد نیست
به دین کیان،گاه آبادیان
ببستند در راه یزدان میان
بدادند یزدان پرستی رواج
هرآن کس که بودند با تخت و تاج
پی اندرپی آن را بیاراستند
ره حق به جان و به دل خواستند
که تا شت زراتشت با فرو نور
به فرمان یزدان نموده ظهور
ره حق،تمامی نمود آشکار
زدودست تاریکی از روزگار
هویداست بر هور گیتی فروز
که شب گردشش آورد،روی روز
به فرمان یزدان،شب تاره،ماه
شد از نور خورشید،پرتو نما
به مکتب فراوان دفتر تمام
نمودند زردشتی ای نیکنام
هرآن کس که در دفتر اول است
به نزدیک بسیار خوان،جاهل است
به خلق خدا هرکه خواهد گزند
ره رهبری را نکرده پسند
چه گویم زاوصاف هر راهبر
هویداست در نزد اهل نظر
بر این هم نشان،پادشاهان پیش
نهادند نام نکو بهر خویش
کسان ها که بودند یل، پهلوان
به باغ عدالت بدند باغبان
شهان،دادگستر،یلان،دادجو
به نیکی و پاکی راه نکو
به ما خاکیان بنده در هر اساس
به هستی شاهان خدا را سپاس
خصوص این زمان،شکر لازم تر است
گلستان انصاف،خرم تر است
مظفرشه بافرین شاه ماست
شه دادگستر نیا در نیاست
به عدل است کسری و جمشید فر
به هر دانش و حکمت و هر هنر
به نیکی او شاهد است این نشان
خدا لایقش کرده تخت کیان
به دنیا ورا نام دشمن مباد
اگر دشمنی هست ایمن مباد
همی خواستاریم ما از خدا
که باکام جاوید بد شاه ما
دل دوستان شه در روزگار
به شادی شکفته چوگل در بهار
زبعد ثنا،داستان کتاب
بیان می کنم من ابر هر حساب
که روزی من و چند یاران من
زبهر فرامرز یل بد سخن
به مردانگی یل کابلی
به هندوستان و به هر منزلی
به رزم دلیران وپیلان وشیر
همه هند شد زیر دست دلیر
برهمن به که، فیلسوف زمان
بشد با یل شیردل،هم زبان
زکار زمانه بدادش خبر
که ایام فتح است ای شیر نر
به چندان نمودن سئوال و جواب
کدام وقت بخت آورد رو به خواب
چگون تخم رستم،یل ارجمند
به مردانگی بیخ جادو بکند
مرا شوق بگرفت از آن داستان
که من چاپ کردم به هندوستان
نمودم به هر جانبی جستجو
به ایران و هندوستان، چارسو
به صورت زبهر کتابم سفر
به بمبایی از هر کتابم نظر
به ایران طلب کردم ایضا کتاب
ابر هر کتابی بدیدم حساب
که از زادن شیر تا وقت دار
به دستم بیامد کتابی چهار
به صد رنج و سختی نمودم تمام
که از دیدنش قلب شد شادکام
کتاب خجسته نمودم به چاپ
که یادم بیارند با قلب صاف
نه از بهر زرکردم این کارکرد
دل من سرشوق،اظهارکرد
که هم کار نیک است هم نام نیک
به قول دل خود شدم من شریک
به صد رنج آوردم این را به دست
به غیبت مبادا بسازید پست
بخوانید هرکس کتاب عیان
به راه خداوند دین کیان
اگر سهو باشد به اصلاح آن
بکوشید سازید عیبش نهان
که من آن زمانه نکردم نظر
از این داستانم نبودم خبر
بخواندم به صد محنت از هرمقام
به افزون کتاب این نمودم تمام
بود یادگار،این بسی روزگار
به امید بنهاده ام یادگار
یقینم پی اندرپی انسان،نیک
جز از نیک گویی نگردند شریک
بخواهید اگر نام این خاکسار
بود رستمم نام در روزگار
پدر،نام،بهرام،ابن سروش
ملقب به تفتی ایا نیک هوش
فقط خواهش من بود یک سخن
بخواهید آمرزش از ذوالهنن
اگر سال تاریخ جویی ز من
به یزدگرد برخوان به دفتر سخن
هزار و دو صد بود هفتاد و پنج
که آمد به دست این گران مایه گنج
سخن گوی این نظم بحر کتاب
اگر خواستی نا او هم بیاب
خودم خسرو و باب،کاووس کی
کنید یادم از نیکویی،نیک پی
اگر سهوی از جزو این گفته است
ببخشید این در ناسفته است
به مکتب،کسی را که نابود تام
از این به چه گوید به غیر از سلام
هرآن کس بخواند مر او این کتاب
اول،شوق و آخر،دو چشمش پرآب
به جز تو نباشد کسی چاره ساز
تو خلاق و رزاق پروردگار
کنی بنده از لطف خود،رستگار
به غیر از وجود تو هستی کجاست
که هستی ما خود پرستی به ماست
هرآن کس که شد مرد یزدان پرست
کند هیچ خود را به امید،مست
به هستی یزدان گوا داده اند
از آن رستگاری به ما داده اند
درود فراوان بر ایشان بود
شک آرنده،بی شک پریشان بود
جهان،همچو مکتب سرایی بود
به هر مکتبی رهنمایی بود
کسی را که انسانیت یاد نیست
ستمگر ابر راه استاد نیست
به دین کیان،گاه آبادیان
ببستند در راه یزدان میان
بدادند یزدان پرستی رواج
هرآن کس که بودند با تخت و تاج
پی اندرپی آن را بیاراستند
ره حق به جان و به دل خواستند
که تا شت زراتشت با فرو نور
به فرمان یزدان نموده ظهور
ره حق،تمامی نمود آشکار
زدودست تاریکی از روزگار
هویداست بر هور گیتی فروز
که شب گردشش آورد،روی روز
به فرمان یزدان،شب تاره،ماه
شد از نور خورشید،پرتو نما
به مکتب فراوان دفتر تمام
نمودند زردشتی ای نیکنام
هرآن کس که در دفتر اول است
به نزدیک بسیار خوان،جاهل است
به خلق خدا هرکه خواهد گزند
ره رهبری را نکرده پسند
چه گویم زاوصاف هر راهبر
هویداست در نزد اهل نظر
بر این هم نشان،پادشاهان پیش
نهادند نام نکو بهر خویش
کسان ها که بودند یل، پهلوان
به باغ عدالت بدند باغبان
شهان،دادگستر،یلان،دادجو
به نیکی و پاکی راه نکو
به ما خاکیان بنده در هر اساس
به هستی شاهان خدا را سپاس
خصوص این زمان،شکر لازم تر است
گلستان انصاف،خرم تر است
مظفرشه بافرین شاه ماست
شه دادگستر نیا در نیاست
به عدل است کسری و جمشید فر
به هر دانش و حکمت و هر هنر
به نیکی او شاهد است این نشان
خدا لایقش کرده تخت کیان
به دنیا ورا نام دشمن مباد
اگر دشمنی هست ایمن مباد
همی خواستاریم ما از خدا
که باکام جاوید بد شاه ما
دل دوستان شه در روزگار
به شادی شکفته چوگل در بهار
زبعد ثنا،داستان کتاب
بیان می کنم من ابر هر حساب
که روزی من و چند یاران من
زبهر فرامرز یل بد سخن
به مردانگی یل کابلی
به هندوستان و به هر منزلی
به رزم دلیران وپیلان وشیر
همه هند شد زیر دست دلیر
برهمن به که، فیلسوف زمان
بشد با یل شیردل،هم زبان
زکار زمانه بدادش خبر
که ایام فتح است ای شیر نر
به چندان نمودن سئوال و جواب
کدام وقت بخت آورد رو به خواب
چگون تخم رستم،یل ارجمند
به مردانگی بیخ جادو بکند
مرا شوق بگرفت از آن داستان
که من چاپ کردم به هندوستان
نمودم به هر جانبی جستجو
به ایران و هندوستان، چارسو
به صورت زبهر کتابم سفر
به بمبایی از هر کتابم نظر
به ایران طلب کردم ایضا کتاب
ابر هر کتابی بدیدم حساب
که از زادن شیر تا وقت دار
به دستم بیامد کتابی چهار
به صد رنج و سختی نمودم تمام
که از دیدنش قلب شد شادکام
کتاب خجسته نمودم به چاپ
که یادم بیارند با قلب صاف
نه از بهر زرکردم این کارکرد
دل من سرشوق،اظهارکرد
که هم کار نیک است هم نام نیک
به قول دل خود شدم من شریک
به صد رنج آوردم این را به دست
به غیبت مبادا بسازید پست
بخوانید هرکس کتاب عیان
به راه خداوند دین کیان
اگر سهو باشد به اصلاح آن
بکوشید سازید عیبش نهان
که من آن زمانه نکردم نظر
از این داستانم نبودم خبر
بخواندم به صد محنت از هرمقام
به افزون کتاب این نمودم تمام
بود یادگار،این بسی روزگار
به امید بنهاده ام یادگار
یقینم پی اندرپی انسان،نیک
جز از نیک گویی نگردند شریک
بخواهید اگر نام این خاکسار
بود رستمم نام در روزگار
پدر،نام،بهرام،ابن سروش
ملقب به تفتی ایا نیک هوش
فقط خواهش من بود یک سخن
بخواهید آمرزش از ذوالهنن
اگر سال تاریخ جویی ز من
به یزدگرد برخوان به دفتر سخن
هزار و دو صد بود هفتاد و پنج
که آمد به دست این گران مایه گنج
سخن گوی این نظم بحر کتاب
اگر خواستی نا او هم بیاب
خودم خسرو و باب،کاووس کی
کنید یادم از نیکویی،نیک پی
اگر سهوی از جزو این گفته است
ببخشید این در ناسفته است
به مکتب،کسی را که نابود تام
از این به چه گوید به غیر از سلام
هرآن کس بخواند مر او این کتاب
اول،شوق و آخر،دو چشمش پرآب
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۹۲ - مناجات شهریار مرحوم خدابخش
ایا قادر پاک ودانای راز
تویی خالق وقادر کارساز
تواز قدرت خویش گشتی پدید
تو دادی در بسته ها را کلید
تو کردی مراین طاق زرین،عیان
منقش نموده بر او اختران
درخشان شده هریک اندر سپهر
چو مریخ و ناهید و برجیس ومهر
به خور دادی این پرتو و نور وسوز
زصنعت شده ماه،عالم فروز
به شب،نور بدر وبه روز،آفتاب
زمشرق به مغرب گرفته شتاب
زدریای صنعت یکی قطره ای
نیارم که وصفش کنم ذره ای
زصنعت چه گویم ایا بی نیاز
کریم جهان داور و چاره ساز
زحکم تو انسان و وحش وطیور
ابر خاک گشتند هریک ظهور
زمهر تو هریک به رنگ دگر
شده شادمان و برآورده سر
زصنع تو دانندگان جهان
همه تاب گشتند وبی تاب وجان
زلطف تو یک چوب خشک از زمین
شود سرو آزاده نازنین
زیک قطره آب منی،پیکری
بسازی که گردد به مه،دلبری
شود راست قامت چو سرو سهی
ابا هوش و با زیب وبا فرهی
به جز تو که آرد به یک قطره آب
دهد جان که گردد ابا نوش تاب
نباتات کانی و وحش وطیور
چه انسان چه حیوان چه از مارومور
ثناخوان شده دایم از قدرتت
همه چشم دارند از رحمتت
به ویژه مرین بنده پرگناه
که در جرم سختی شد عمرم تباه
ببودم همیشه گرفتارآز
زرشک وطمع بود ما را نیاز
نه پایی نهادم ابر راه تو
به بودم به یک ذره آگاه تو
زحکم تو گردن برون تافتم
به راه پیمبر نه بشتافتم
نه گفتم دمی ذکرت ای کردگار
نه بشناختم مرد طاعت گذار
به گفتار دانای با فر وهوش
نه بگشادم از غفلت و خواب،گوش
چو کارم به چون وچرا در گذشت
گناهم زاندازه ها درگذشت
به هر ره که رفتم،درم بسته شد
روان توانم زتن خسته شد
شبی خفتم از بهر آرام وخواب
شد از کار زشتم دو دیده پرآب
نشد چیره بر من همی خواب ناز
زخوابم همی داشت اندیشه باز
در این فکر بودم که پیش خدا
چه عذرآورم تا ببخشد گناه
به بیچارگی سوی درمان شدم
چواز کار خود زاروحیران شدم
به آخر چنین گشت راهم قرار
که باید زجانم برآرم دمار
بیاوردم آن زهر قاتل به دست
که آرد ابر جان آدم شکست
بخوردم که تا جان شیرین زتن
برآید رود رویم اندر چمن
زصنعت نشد زهر کاریگرم
روانم برون نامد از پیکرم
زحکم تو ای کردگار جهان
هرآنچه بخواهی نباشد جزآن
در اندیشه بودم همی بهرآن
چه خواهد شدن حال واحوالمان
که خواب از روانم همی چیره گشت
به چشمم همی روشنی تیره گشت
زهاتف رسیدم ندایی به گوش
به نزدیکم آمد خجسته سروش
یکی مرد دیدم چو سرو سهی
ابا فرو آئین شاهنشهی
تو گویی که خورشید رخشنده بود
ویا آنکه ناهید تابنده بود
به دستش یکی جام بد آهنین
نهاد آنگهی جام را بر زمین
زمین گشت لرزان و جانم نماند
به تن،تاب وتوش وروانم نماند
زهیبت فرورفت پایم به گل
همی بودم از حال خود منفعل
در این فکر بودم که تا گفتگو
کند با من آن سرو خوش رنگ و بو
که ناگه به من بانگ زد آن چنان
که از تن پریدم روان وتوان
یکی کار کردی که تا جادوان
به دنیا و عقبی بمانی نهان
شدستی زجان،سیر و خوردی چو زهر
گرفت از تو یزدان بخشنده، قهر
همی زیر این جام، جای تو گشت
رهایی نیابی از این کوه ودشت
چو رفتی تو بر راه اهریمنی
بود روزی تو همه ریمنی
نکردی تو کاری که یابی رها
گرفتار گشتی به دام بلا
نه عقبی شناسی و نه مال کسان
نبودی شناسای پیغمبران
نه حق را شناسی و نه بنده را
نگشتی ره راست،پوینده را
به حال ضعیفان و بیچارگان
ستم کردی ای مرد نامهربان
نکردی تو کاری که یارآیدت
به سختی در اینجا به کار آیدت
درآن دم که آرند حساب تو پیش
نبینی به جز کار وکردار خویش
چه گویی جواب و سئوال،آن زمان
پس وپیش تو گشته موج گران
نه راه گریز است ونه زور وزر
نباشد کسی مر تو را راهبر
جهانت دمادم خبر می دهد
خبر از رحیل سفر می دهد
از این خواب،یک دم برون آرهوش
همی از دل خود برآور خروش
شب وروز،ذکر خدای جهان
بخوان تا ببخشد چو تو گمرهان
بگفت این وگشت از دو چشمم نهان
پدیدآمد آنگه یکی بد نشان
بسی زشت و بد شکل و پتیاره بود
به دستش یکی تیغ خونخواره بود
از آن سهمگین پیکر وروی او
ازآن هیبت و دست و بازوی او
به لرزه درآمد همی پیکرم
بپرید هوش وروان از سرم
زجا جستم و بر نشستم دمی
نبودی کسی نزد من آدمی
درآن دم بسی سخت و ترسان شدم
به کردار خود سخت پیچان شدم
همی باشم از عفوت امیدوار
چو مجرم که خواهد به جان،زینهار
ببخشای بر مابه روز حساب
نبیند همی روح و جانم عذاب
به پادافره این گناهم مگیر
تو ای داور پاک پوزش پذیر
پشیمان شدم من زکردار خویش
زشرمت همی سرفکندم به پیش
زدریای عصیان تنم غرق گشت
چوموری که افتاده باشد به طشت
خدایا فتادم،تویی دستگیر
تویی یار بیچارگان و فقیر
چو افتادم همچون خری در وحل
زمهرت گشادم همی چشم ودل
که گیری تو دستم زلطف و ز رحم
تو گر دست گیری،نداریم وهم
ایا نور چشم جهان بین پسر
رضاباش بر سرنوشت وقدر
گر از دهر،محنت بیابی و رنج
مشو هیچ غمگین زکار سپنج
بکن صبر ودل بر خداوند بند
نشیب ونگون را کند حق بلند
دوصد وای بر حال آن مردمان
که از زهر،خود را کشند از نهان
ویا آن که خود را به دریا وچاه
کند غرق تا گرددش جان،تباه
و یا آن کسی کز فراز و نشیب
تن خویشتن بفکند از نهیب
که از خوار و زاری برآیدش جان
نباشد به تقدیر خود شادمان
هرآن کس بدین گونه خود را کشد
سرش همت خالی زهوش وخرد
به دنیای او شوربختی بود
به عقبای او رنج وسختی بود
روانش گرفتار باشد مدام
به زیر یکی آهنین تیره جام
نیابد به تا روز محشر رها
همیشه بود در دم اژدها
اگر غم ببینی به دنیا،مرنج
که ما راست دایم نگهبان گنج
صبوری کن ودل به یزدان ببند
که او پادشاهست ونیکی پسند
صبوری،کلید در بسته است
صبوری،دوای دلی خسته است
گر از کارها صبر پیش آوری
بسی بر نیاید کزو برخوری
شتابی چو تیغ و نبرد زره
صبوری به آسان گشاید گره
مکن چشم حسرت به جاه کسان
نه بر مال و لبس وکلاه کسان
مبر رشک بر ناز وشادی کس
اگر نیست بر عشرتت دسترس
غم و شادمانی بود همچوباد
مکن ای پسر از غم وناز،یاد
اگر چرخ گردون وگردان سپهر
به قهر از تو برد به یکباره مهر
مبادا که از تن،برون جان پاک
کنون تا شوی غیب در زیرخاک
مخور زهر و تریاک وتن را به چاه
میفکن که گردد روانت تباه
ایا مرد دانای به روزگار
نیوش این نصیحت تو از شهریار
خدایا ابر درگهت شهریار
دو چشمش گشاده همی ز انتظار
که از بحر رحمت ببخشی گناه
به عقبی نگردد روانش تباه
ابر روی نیکان بود پاک روز
چوپاکان بود شاد و محشر فروز
تو بخشی گنهکارگان اثیم
تویی قادر و کردگار رحیم
ایا خالق عقل وادراک وهوش
ابر آستانت برآرم خروش
به حق بزرگیت ای لایزال
که بر شاه دادی تو جاه وجلال
به حق زراتشت و اسفنتمان
که آورد دین بهی در جهان
ازو دور شد کژی و کاستی
بکرد آشکارا ره راستی
به دستور آذارباد گزین
که بر روح پاکش هزار آفرین
به اسفندیار،آن شه نوجوان
که بربست بر راه یزدان میان
پرستندگان بت هندو چین
تهی کرد از جان ایشان زمین
به زاری طفلان بی مام وباب
به زجر ضعیفان بی تو ش وتاب
به آه فقیران بی آب ونان
به تیمار اندوه بیچارگان
به تیر و به کیوان و ناهید ومهر
به بهرام و برجیس و ماه وسپهر
به دستور نیکو منش شهردین
که او بسته دارد کمر بهر دین
به بهرامش آن موبد راستگو
به کیخسرو وآفریدون گو
به سی وسه امشاسفندان پاک
به نارو به باد و به آب وبه خاک
که از جرم و سختی مر او را رهان
به عقبی روانم شود شادمان
در این دهرم از رنج،آزاد دار
به گنج قناعت دلم شاد دار
زبعد وفاتم زمن یادگار
بمانند فرزند شایسته کار
زنور عبادت شکوفد دلم
نبینم زمانی ملال والم
به تا آن دمی کآیدم مرگ،پیش
نباشد دمی قلبم ازدرد،ریش
چو گردد برون ازتنم جان پاک
گسسته عنصر آب وخاک
به آسانم از تن برآید روان
روانم رود شادمان زان جهان
به مینو حضور زراتشت پاک
روانم بود همچو خور،تابناک
کریما به هردر تویی یارما
به هر در کنی شاد،بازارما
اگر یارگردی ویاری دهی
مرا در جهان کامکاری دهی
منم بی کس وبنده بی هنر
تویی خالق و قادر جان وسر
منم بنده سوگوار علیل
طبیبی توای کردگار جلیل
زجرم و گنه شد دلم سوگوار
چو شخصی که شد جان و چشمش نزار
طبیبی تو ای داور کبریا
زلطفت یکی درد ما را دوا
دل ومغز و جانم شد از جرم،ریش
ز رحمت یکی مرهم آور به پیش
که از مرهم عفو تو درد من
شفا یابد ای داور ذوالمنن
زرحمت تو کن درد مارا دوا
کنی شاد وخرم به هردو سرا
به غیر از تو یاری نخواهم زکس
تو بیچارگان را دهی دسترس
مناجات این بنده خاکسار
هرآن کس که خواند مرادش برآر
نویسنده را شاد و بی غم بدار
وجودش زآلام،سالم بدار
هم آن کو خدا مرزی و روحش شاد
ابر شهریار خدابخش داد
درین دار دنیا دلش شاد باد
ز پیشش غم و درد،دوری کناد
روانش به مینو بود سرفراز
امیدم چنین باشد ای بی نیاز
به خرداد روز و به خرداد ماه
به وجد آمدم دل زعشق اله
تویی خالق وقادر کارساز
تواز قدرت خویش گشتی پدید
تو دادی در بسته ها را کلید
تو کردی مراین طاق زرین،عیان
منقش نموده بر او اختران
درخشان شده هریک اندر سپهر
چو مریخ و ناهید و برجیس ومهر
به خور دادی این پرتو و نور وسوز
زصنعت شده ماه،عالم فروز
به شب،نور بدر وبه روز،آفتاب
زمشرق به مغرب گرفته شتاب
زدریای صنعت یکی قطره ای
نیارم که وصفش کنم ذره ای
زصنعت چه گویم ایا بی نیاز
کریم جهان داور و چاره ساز
زحکم تو انسان و وحش وطیور
ابر خاک گشتند هریک ظهور
زمهر تو هریک به رنگ دگر
شده شادمان و برآورده سر
زصنع تو دانندگان جهان
همه تاب گشتند وبی تاب وجان
زلطف تو یک چوب خشک از زمین
شود سرو آزاده نازنین
زیک قطره آب منی،پیکری
بسازی که گردد به مه،دلبری
شود راست قامت چو سرو سهی
ابا هوش و با زیب وبا فرهی
به جز تو که آرد به یک قطره آب
دهد جان که گردد ابا نوش تاب
نباتات کانی و وحش وطیور
چه انسان چه حیوان چه از مارومور
ثناخوان شده دایم از قدرتت
همه چشم دارند از رحمتت
به ویژه مرین بنده پرگناه
که در جرم سختی شد عمرم تباه
ببودم همیشه گرفتارآز
زرشک وطمع بود ما را نیاز
نه پایی نهادم ابر راه تو
به بودم به یک ذره آگاه تو
زحکم تو گردن برون تافتم
به راه پیمبر نه بشتافتم
نه گفتم دمی ذکرت ای کردگار
نه بشناختم مرد طاعت گذار
به گفتار دانای با فر وهوش
نه بگشادم از غفلت و خواب،گوش
چو کارم به چون وچرا در گذشت
گناهم زاندازه ها درگذشت
به هر ره که رفتم،درم بسته شد
روان توانم زتن خسته شد
شبی خفتم از بهر آرام وخواب
شد از کار زشتم دو دیده پرآب
نشد چیره بر من همی خواب ناز
زخوابم همی داشت اندیشه باز
در این فکر بودم که پیش خدا
چه عذرآورم تا ببخشد گناه
به بیچارگی سوی درمان شدم
چواز کار خود زاروحیران شدم
به آخر چنین گشت راهم قرار
که باید زجانم برآرم دمار
بیاوردم آن زهر قاتل به دست
که آرد ابر جان آدم شکست
بخوردم که تا جان شیرین زتن
برآید رود رویم اندر چمن
زصنعت نشد زهر کاریگرم
روانم برون نامد از پیکرم
زحکم تو ای کردگار جهان
هرآنچه بخواهی نباشد جزآن
در اندیشه بودم همی بهرآن
چه خواهد شدن حال واحوالمان
که خواب از روانم همی چیره گشت
به چشمم همی روشنی تیره گشت
زهاتف رسیدم ندایی به گوش
به نزدیکم آمد خجسته سروش
یکی مرد دیدم چو سرو سهی
ابا فرو آئین شاهنشهی
تو گویی که خورشید رخشنده بود
ویا آنکه ناهید تابنده بود
به دستش یکی جام بد آهنین
نهاد آنگهی جام را بر زمین
زمین گشت لرزان و جانم نماند
به تن،تاب وتوش وروانم نماند
زهیبت فرورفت پایم به گل
همی بودم از حال خود منفعل
در این فکر بودم که تا گفتگو
کند با من آن سرو خوش رنگ و بو
که ناگه به من بانگ زد آن چنان
که از تن پریدم روان وتوان
یکی کار کردی که تا جادوان
به دنیا و عقبی بمانی نهان
شدستی زجان،سیر و خوردی چو زهر
گرفت از تو یزدان بخشنده، قهر
همی زیر این جام، جای تو گشت
رهایی نیابی از این کوه ودشت
چو رفتی تو بر راه اهریمنی
بود روزی تو همه ریمنی
نکردی تو کاری که یابی رها
گرفتار گشتی به دام بلا
نه عقبی شناسی و نه مال کسان
نبودی شناسای پیغمبران
نه حق را شناسی و نه بنده را
نگشتی ره راست،پوینده را
به حال ضعیفان و بیچارگان
ستم کردی ای مرد نامهربان
نکردی تو کاری که یارآیدت
به سختی در اینجا به کار آیدت
درآن دم که آرند حساب تو پیش
نبینی به جز کار وکردار خویش
چه گویی جواب و سئوال،آن زمان
پس وپیش تو گشته موج گران
نه راه گریز است ونه زور وزر
نباشد کسی مر تو را راهبر
جهانت دمادم خبر می دهد
خبر از رحیل سفر می دهد
از این خواب،یک دم برون آرهوش
همی از دل خود برآور خروش
شب وروز،ذکر خدای جهان
بخوان تا ببخشد چو تو گمرهان
بگفت این وگشت از دو چشمم نهان
پدیدآمد آنگه یکی بد نشان
بسی زشت و بد شکل و پتیاره بود
به دستش یکی تیغ خونخواره بود
از آن سهمگین پیکر وروی او
ازآن هیبت و دست و بازوی او
به لرزه درآمد همی پیکرم
بپرید هوش وروان از سرم
زجا جستم و بر نشستم دمی
نبودی کسی نزد من آدمی
درآن دم بسی سخت و ترسان شدم
به کردار خود سخت پیچان شدم
همی باشم از عفوت امیدوار
چو مجرم که خواهد به جان،زینهار
ببخشای بر مابه روز حساب
نبیند همی روح و جانم عذاب
به پادافره این گناهم مگیر
تو ای داور پاک پوزش پذیر
پشیمان شدم من زکردار خویش
زشرمت همی سرفکندم به پیش
زدریای عصیان تنم غرق گشت
چوموری که افتاده باشد به طشت
خدایا فتادم،تویی دستگیر
تویی یار بیچارگان و فقیر
چو افتادم همچون خری در وحل
زمهرت گشادم همی چشم ودل
که گیری تو دستم زلطف و ز رحم
تو گر دست گیری،نداریم وهم
ایا نور چشم جهان بین پسر
رضاباش بر سرنوشت وقدر
گر از دهر،محنت بیابی و رنج
مشو هیچ غمگین زکار سپنج
بکن صبر ودل بر خداوند بند
نشیب ونگون را کند حق بلند
دوصد وای بر حال آن مردمان
که از زهر،خود را کشند از نهان
ویا آن که خود را به دریا وچاه
کند غرق تا گرددش جان،تباه
و یا آن کسی کز فراز و نشیب
تن خویشتن بفکند از نهیب
که از خوار و زاری برآیدش جان
نباشد به تقدیر خود شادمان
هرآن کس بدین گونه خود را کشد
سرش همت خالی زهوش وخرد
به دنیای او شوربختی بود
به عقبای او رنج وسختی بود
روانش گرفتار باشد مدام
به زیر یکی آهنین تیره جام
نیابد به تا روز محشر رها
همیشه بود در دم اژدها
اگر غم ببینی به دنیا،مرنج
که ما راست دایم نگهبان گنج
صبوری کن ودل به یزدان ببند
که او پادشاهست ونیکی پسند
صبوری،کلید در بسته است
صبوری،دوای دلی خسته است
گر از کارها صبر پیش آوری
بسی بر نیاید کزو برخوری
شتابی چو تیغ و نبرد زره
صبوری به آسان گشاید گره
مکن چشم حسرت به جاه کسان
نه بر مال و لبس وکلاه کسان
مبر رشک بر ناز وشادی کس
اگر نیست بر عشرتت دسترس
غم و شادمانی بود همچوباد
مکن ای پسر از غم وناز،یاد
اگر چرخ گردون وگردان سپهر
به قهر از تو برد به یکباره مهر
مبادا که از تن،برون جان پاک
کنون تا شوی غیب در زیرخاک
مخور زهر و تریاک وتن را به چاه
میفکن که گردد روانت تباه
ایا مرد دانای به روزگار
نیوش این نصیحت تو از شهریار
خدایا ابر درگهت شهریار
دو چشمش گشاده همی ز انتظار
که از بحر رحمت ببخشی گناه
به عقبی نگردد روانش تباه
ابر روی نیکان بود پاک روز
چوپاکان بود شاد و محشر فروز
تو بخشی گنهکارگان اثیم
تویی قادر و کردگار رحیم
ایا خالق عقل وادراک وهوش
ابر آستانت برآرم خروش
به حق بزرگیت ای لایزال
که بر شاه دادی تو جاه وجلال
به حق زراتشت و اسفنتمان
که آورد دین بهی در جهان
ازو دور شد کژی و کاستی
بکرد آشکارا ره راستی
به دستور آذارباد گزین
که بر روح پاکش هزار آفرین
به اسفندیار،آن شه نوجوان
که بربست بر راه یزدان میان
پرستندگان بت هندو چین
تهی کرد از جان ایشان زمین
به زاری طفلان بی مام وباب
به زجر ضعیفان بی تو ش وتاب
به آه فقیران بی آب ونان
به تیمار اندوه بیچارگان
به تیر و به کیوان و ناهید ومهر
به بهرام و برجیس و ماه وسپهر
به دستور نیکو منش شهردین
که او بسته دارد کمر بهر دین
به بهرامش آن موبد راستگو
به کیخسرو وآفریدون گو
به سی وسه امشاسفندان پاک
به نارو به باد و به آب وبه خاک
که از جرم و سختی مر او را رهان
به عقبی روانم شود شادمان
در این دهرم از رنج،آزاد دار
به گنج قناعت دلم شاد دار
زبعد وفاتم زمن یادگار
بمانند فرزند شایسته کار
زنور عبادت شکوفد دلم
نبینم زمانی ملال والم
به تا آن دمی کآیدم مرگ،پیش
نباشد دمی قلبم ازدرد،ریش
چو گردد برون ازتنم جان پاک
گسسته عنصر آب وخاک
به آسانم از تن برآید روان
روانم رود شادمان زان جهان
به مینو حضور زراتشت پاک
روانم بود همچو خور،تابناک
کریما به هردر تویی یارما
به هر در کنی شاد،بازارما
اگر یارگردی ویاری دهی
مرا در جهان کامکاری دهی
منم بی کس وبنده بی هنر
تویی خالق و قادر جان وسر
منم بنده سوگوار علیل
طبیبی توای کردگار جلیل
زجرم و گنه شد دلم سوگوار
چو شخصی که شد جان و چشمش نزار
طبیبی تو ای داور کبریا
زلطفت یکی درد ما را دوا
دل ومغز و جانم شد از جرم،ریش
ز رحمت یکی مرهم آور به پیش
که از مرهم عفو تو درد من
شفا یابد ای داور ذوالمنن
زرحمت تو کن درد مارا دوا
کنی شاد وخرم به هردو سرا
به غیر از تو یاری نخواهم زکس
تو بیچارگان را دهی دسترس
مناجات این بنده خاکسار
هرآن کس که خواند مرادش برآر
نویسنده را شاد و بی غم بدار
وجودش زآلام،سالم بدار
هم آن کو خدا مرزی و روحش شاد
ابر شهریار خدابخش داد
درین دار دنیا دلش شاد باد
ز پیشش غم و درد،دوری کناد
روانش به مینو بود سرفراز
امیدم چنین باشد ای بی نیاز
به خرداد روز و به خرداد ماه
به وجد آمدم دل زعشق اله
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۷ - داستان رستم پور زال در هفت ده سالگی و جنگ کردن او با ببر بیان قسمت دوم
سپر در پس پشت خود کرد تنگ
به کف نیزه بگرفت از بهر جنگ
فرو برد پا در هلال رکاب
به زین اندر آمد یل کامیاب
همی راند باره به دشت نبرد
که ناگه بیامد یکی تیره گرد
برون آمد از گرد دیوی به دشت
که از دیدنش آسمان خیره گشت
سرش گنبدی بود و بالا منار
دو دستش بدی چون دو شاخ چنار
لبش خور هندی و حق شاخ شاخ
دهان، چون لب کوره از هم فراخ
دماغش بدی چون تنور آسیاب
دو چشمش بدی مشعل کامیاب
مرو را بدی چون گلیمش دو گوش
سیه چهره نامش گلیمینه گوش
میان را به زنجیر بر بسته تنگ
فروهشته قلابه همچو سنگ
چو آدم همی آمدی سوی جنگ
نبودی به چنگش بجز پاره سنگ
اگر کوه خوردی ز سنگش یکی
ز پا اندر افتاد او بی شکی
بیامد شتابان در آن جایگاه
بایستاد هر سوی کرد او نگاه
سپه دید و مردان بسیار جنگ
ز هر سو سرا پرده رنگ رنگ
بپرسید کاین لشکر و جنگ کیست
سرا پرده و رونق و رنگ کیست
یکی گفت کاین لشکر زال سام
که ببر از نهیبش گذارد کنام
چو بشنید آن دیو از آن نام زال
برآورد بازو برافراشت یال
بینداخت بر لشکرش پاره سنگ
گرفتی همی سنگ دیگر به چنگ
ده و دو تن از مرد کشت و ستور
بدیدند کشواد و قارن ز دور
زجا باد پایان برانگیختند
زپیکار باره برآویختند
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
برایشان بینداخت یک پاره سنگ
بزد گردن اسب کشواد گرد
بیفتاد باره همان دم بمرد
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت
ابر اسب قارن بزد بر شگفت
که باره به خاک اندر افتاد پست
گرفت او سبک سنگ دیگر به دست
پراکنده شد لشکر از گرد زال
گریزنده هر یک سراسیمه حال
برانگیخت باره برآمد به جوش
بیامد به نزد گلیمینه گوش
چو پتیاره آن دید از آن بر شگفت
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت
برآورد بر سر فرو کوفت یال
شدش خورد تارک از آن سنگ زال
بیفتاد زال از تکاور سمند
بیفتاد مرکب به خاک نژند
چو دید آن چنان زال غمناک گشت
بغرید پتیاره از پهن دشت
چو برخاست زال از زمین، آن زمان
ز غصه دلش گشت او پر زخون
دگر نیز پتیاره از قهر زال
بزد بر سر زال زر تا به یال
سپر بر سرآورد زال سوار
برآورد پتیاره باره به کار
چو البرز از این گونه احوال دید
سپه را پراکنده بی حال دید
گو گودل و گوسر و گونژاد
گو آهنین دل گو دل نهاد
فرود آمد از باره چون پیل مست
ز دامان، گره بر کمرگاه بست
پیاده یکی جنگ را ساز کرد
برآن دشت پتیاره آواز کرد
چو بشکستی این لشکر و پیل و کوس
نمایی همی ریشخند و فسوس
چو بشنید از و این گلیمینه گوش
چو جوشنده دریا برآمد به جوش
ز قلابه سنگی گرفت آن زمان
زکین سوی البرز کردش روان
به چالاکی البرز شد در شگفت
گران سنگ را در هوا برگرفت
پس آنگه برافراشت بالای سر
زد آن زشت پتیاره را بر کمر
ز زنجیر و قلابه سنگ ها
همه در میانش بشد طوطیا
چو پتیاره آن ضرب البرز دید
چنار قوی را به گل بر کشید
سری پرستیز و دلی پرشتاب
بزد جنگ و بفکند از روی تاب
برافراشت بالای سر آن زمان
بزد بر سر پهلوان جهان
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ
همان دم برآورد البرز جوش
گرفتش دو گوش گلیمینه گوش
بپیچید از این پس که خاموش شد
بیفتاد بر خاک و بیهوش شد
چو آن کوه پیکر برآمد ز جای
ابر سینه اش پهلوان کرد جای
ببستش به خم کمند یلی
گو شیرفش پهلو زابلی
به خاکش برآورد بر دوش بر
سوی خیمه بردش گو شیر نر
شگفتی فروماند زال و سپاه
از آن زور و بازوی آن کینه خواه
ندانست کس این دلیر از کجاست
در این دشت، باران جنگش چراست
گو شیر دل پهلو دیوبند
خردمند بیدار و اختر بلند
پس آنگه بیامد به جای نشست
مر او را ببوسید گودرز دست
ثنا خواند بر پهلوان جهان
ز تو باد پشت و پناه کیان
دگر گفت کای پهلوان زمین
که بر تو سزد صد هزار آفرین
ز روی جهان نام تو کم مباد
روان مرا بی تو یک دم مباد
طلسم افکن نره دیوان تویی
فروزنده نام ایران تویی
زبان بر گشاد آنکه دیو پلید
ثنا خواند بر پهلوان چون سزید
چنان زور و بازو که آن دیو دید
بجز بنده کی چاره خود ندید
بدو گفت کای پهلوان جهان
منم بنده تو به هر دو جهان
بکن حلقه نعل اسبم به گوش
که تا زنده ام حلقه باشد به گوش
چنین گفت البرز، بخشیدمت
هم آنگه که بر زیر آوردمت
مگر تو نسازی به من مکر و ریو
وگ نه برآرم دمار از تو دیو
چو نیکویی از پهلوان دید دیو
ز دل کرد آنگه برون مکر و ریو
کمر بست خدمتگری را میان
همی خیره شد او ابر پهلوان
به البرز گفت ای سپهدار شیر
کز ایشان و جمع دلیران دلیر
چه باشد که گویی به من نام خویش
همان منزل و جای و آرام خویش
که من باز دانم که تو کیستی
بدین دشت کین از پی چیستی
بدو گفت منم رستم زال سام
تهمتن مرا باب کردست نام
بدو دیو گفت ای گو نامجوی
چرا آمدستی در این جنگجوی
تهمتن گذشته بدو باز گفت
چو بشنید دیو این سخن بر شکفت
در این حرف بودند کز آن انجمن
بیامد سبک قارن رزمزن
پیام آوریدش ز دستان سام
ابا هدیه و اسب زرین لگام
که این دیو دست توآمد به بند
نه با ماست کو خود مرا هست چند
تو گر باج خواهی ز ایران سپاه
سوی هند بخرام و با من بیاه
جداگونه با ببر جنگ آوریم
هر آن کو سرش زیر سنگ آوریم
اگر ببر را من بسازم تباه
تو رو منزل و باج از من مخواه
ز تو ببر اگر آنگهی یافت نیش
ترا باج آرم از اندازه بیش
چو البرز بشنید خندید و گفت
که با پهلوان آفرین باد جفت
مرا آرزو در دل این بود و بس
و گرنه نخواهیم ما چیز کس
چنین گفت قارن به دستان سام
که راضی شد از هدیه و این پیام
سرا پرده کندند و کردند بار
برفتند تا زان سوی هندبار
بگفتند با شاه هندوستان
که زال آمد از شهر زابلستان
پذیره شدن گرد لشکر بساز
دو منزل بیامد برش پیش باز
ابا هم بدو آشکارا شدند
ابا همدمی با مدارا شدند
ز البرز دستان همی گفت باد
همان رای البرز گفتند باز
سه شب، زال با رای با هم نشست
به روز سیم کوس بر پیل بست
شه هند با لشکری همچو کوه
همان زال با لشکر هم گروه
کشیدند لشکر دو منزل به راه
همه غرق آهن چو کوه سیاه
برفتند جایی که آن ببر بود
خروشان و جوشان و چون ابر بود
بدیدند دشتی پر آتشکده
تر و خشک او جمله آتش زده
بپرسید دستان فرخنده رای
چگونه زده آتش این کوه جای
چرا آتش تیز افروختند
ز بهر چه این دشت را سوختند
بدو گفت شه ای گو شیر مرد
کس از آدمی آتش اینجا نکرد
دم ببر زین گونه آتش زنست
نشانش کنون بر شما روشنست
ازو خیره شد زال و چیزی نگفت
به هم رفت چون غنچه ناشکفت
شنیدند لشکر کشیدند صف
همه نیزه و تیغ و زوبین به کف
پیامی فرستاد به البرز زال
که ای نامور پهلو بی همال
نبرد اول بار، گردن مراست
چو من مانده گشتم پس آنگه تراست
چو بشنید البرز گفتار راست
نبرد اول بار گردن شماست
چنین گفت با دیده بان زال زر
که بر گوی از ببر غران خبر
بدو دیده بان گفت کای کامیاب
بود هفته تا ببر رفته در آب
همان دم که آید ز دریا برون
شما را کنم آشکارا از آن
جهان دیده دستان به همراه رای
دو هفته در آن دشت کردند جای
ولیکن به یک هفته البرز مرد
یکی خانه آهنی ساز کرد
درازی و پنهای او صد کمند
بفرمود تا ساختند ارجمند
همه خنجر آب داده به زهر
نشاند اندر آن پهلو پرهنر
کنارش همه خنجر جان ستان
نشاند آن چنان پهلوان جهان
میانش یکی خانه از بهر خود
بفرمود کردند چونین که بد
بپرداخت استاد از آن خانه دست
زاندیشه و فکر، یک سو نشست
وز آن سو دگر زال سام سوار
همی بود مر ببر را انتظار
زناگه بدیدند دریا شگفت
میانش یکی تیز آتش گرفت
بگفتند با زال ببراست آن
که آتش همی بارد اندر دهان
برآمد به زین زال چون پیل مست
سپه را بفرمود و خود بر نشست
چو ببر آمد از ژرف دریا به در
سوی لشکر آمد دمی پرشرر
ز بس آتش افروخت اندر دهان
در و دشت شد آتشین در زمان
سیلح از کف انداخت یک سر همه
برفتند چون بیم خورده رمه
ز بهر سبک رفتن اندر گریز
یک افکند درع و یکی تیغ تیز
یکی جوشن افکند و دیگر عمود
گریزان و بر کوه رفتند چو دود
بماندند بر جایگه شاه و زال
سپهبد به کینه برافراشت بال
چو با ببر ناورد پای ستیز
عنان را بپیچید و شد در گریز
ابا رای برکه گرفتند جای
بیفشرد در جنگ البرز پای
ز خواهش بیامد چو گودرز پیش
کز این آتش اکنون بپرهیز خویش
شراری به دل بر نهادند دست
مکن روی از ببر جای بد است
پدر آن که با شیر بد هم نبرد
گریزان شد و هیچ کاری نکرد
بخندید البرز گفتا خموش
تو در کوه رو با گلیمینه گوش
نکوش اندر این بحر از آزار من
مشو بار من چون نیی یار من
برو گر کنم روی هامون بنفش
نشانه کنم کاویانی درفش
چو گودرز بشنید گشت او خموش
به که رفت او با گلیمینه گوش
چو ببر اندر آمد در آن رزمگاه
بسی خورد ساز و سلیح سپاه
به سوی تهمتن روان گشت تنگ
تهمتن برآشفت همچون نهنگ
کمان را به قربان گرفته به دست
برآورد تیری به زه بر نشست
سه چوب خدنگ از کمان پی زپی
بزد بر سر ببر آن نازکی
وز آن تیرنامد مرادش به مشت
بدین سان که شد تیر او را نکشت
فرود آمد از بارگی دیوبند
در خانه آهنین برفکند
سوی خانه شد ببر آتش فشان
کشید از نفس خانه را خود کشان
دم آورد آن خانه را خود کشید
درون تا شدش حلق برهم درید
چپ و راست بر حلق او تیغ تیز
نشست و نبودش دگر خود ستیز
دهن همچو غاری شد از هم فراخ
چه ها داشتی اندر آن سنگلاخ
تهمتن کمان را برارنده کرد
صدو شصت تیرش گذارنده کرد
کفش آتش تیر را جمله سوخت
چنانش چپ و راست بر هم بدوخت
بیفتاد بر خاک و زار و نژند
برون شد ز خانه گو دیو بند
بیفشرد بازو به شمشیر تیز
زدش بر شکم چند زخم ستیز
برآمد دوان ببر آتش فشان
ابر سوی دریا همی شد روان
چو البرز دیدش زغم یار گشت
به خود گفت کم رنج بر باد گشت
زفتراک بگشاد پیچان کمند
زجا جست و در گردن او فکند
قدمگاه را بر زمین کرد سخت
به زور خداوند دادار بخت
زدریا پس او روی برگاشتش
به گرز گران بازو افراشتش
چو دانست جانش برآمد زتن
به زین اندر آمد گو پیلتن
وز آن روی، گودرز در اضطراب
که فردا به دستان چه گویم جواب
چه عذر آورم گر پذیرد همی
که تقصیر بر من نگیرد همی
به گودرز گفتا گلیمینه گوش
که چندین به دستان چه داری خروش
بیا تا که ما در بلندی رویم
به کوه و بیابان یکی بنگریم
ببینیم کو را چه آمد به پیش
کزو نوش برباخت زهرش به نیش
بگفتا بلندی رویم ناخوشست
که از ببر، این دشت پرآتشست
مبادا کشیم از سر کوه سر
بسوزیم از آن آتش شعله ور
هم آخر برفتند دل پرنهیب
بر افراز کوه گران از نشیب
بدیدند آن اژدهایی درفش
زده زو شده روی هامون بنفش
شتابان از آن که به زیر آمدند
بر پهلوان دلیر آمدند
از آن روی، دستان خروشان به درد
به دل گفت البرز را ببر خورد
چنین گفت با نامداران هند
نه در روم و چین و نه در هند و سند
به گیتی چو البرز مردی نخاست
چو او نامداری به زور از کجاست
دریغا یل نامور خوار شد
برو روز روشن، شب تار شد
در آن بد که آمد دوان دیده بان
بدو گفت کای نامور پهلوان
مخور غم که اندیشه ها هیچ نیست
که البرز از ببر، دل ریش نیست
دم آتش افشان او گشت سرد
فتاده است بیجان به دشت نبرد
چو بشنید شه این سخن خیره ماند
به البرز یل آفریرن ها بخواند
بدید آن درفش اژدهایی به پای
ستاده برش گرد لشکر نپای
چمان و چران باره پیل تن
خروشان و جوشان و کف بر دهن
که یعنی سپهبد گو شیر نر
ز فیروزی از ببر ببریده سر
فروماند زال زر اندر شگفت
سرانگشت حیرت به دندان گرفت
زبانش دعا کرد بر پهلوان
به دل گفت کاین کاش ببر بیان
بخوردی ورا خوار در انجمن
مگر بازگشتی گزندش به من
نداریم ما نیز از این ننگ یاد
که فردا ز ما باج خواهد ستاد
دریغا که ایران به ننگ اندر است
سر من به کام نهنگ اندر است
ازین بد که آمد گلیمینه گوش
به نزدیک آن پیره سر پر خروش
به دستان چنین گفت کای نیکمرد
چه بد دیده ای تو به البرز مرد
چرا دشمنی تو ایا نیک نام
که این است پور تو رستم به نام
بگفتش سراسر همه شرح حال
از آن گفته بشکفته شد قلب زال
روان شد در آن دم بر پهلوان
ز شوق او رخش همچو باد دمان
رسیدش چو نزدیک آن دیوبند
دو دستش حمایل به گردن فکند
که دارنده ملک ایران تویی
نوازنده ملک ایران تویی
جهانت به کام و فلک یار باد
جهان آفرینت نگهدار باد
به کام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند
پس از آفرین رستم پیلتن
بفرمود تا نامور انجمن
که کندند پوستش همی تافتند
ز بهرش یکی جوشنی ساختند
جهانی از آن پیلتن روشن است
که ببر بیانش همی جوشن است
گشاده دل و نیکخواه آمدند
از آنجا به مهمان شاه آمدند
پس از خوردن شب ورا شاه گفت
حدیثی به رستم چو گل برشکفت
که دارم پس پرده یک دختری
سمن داغ و گل پیرهن دلبری
جمالش هم از ماه نو برتر است
دو ابرویش از ماه هم بهتر است
بیارم اگر زآن پسندش کنی
به هم آبخورارجمندش کنی
تهمتن ازو این سخن چو شنفت
به دامان لطفی برآویخت و گفت
که از وی حیاتم ابر لب رسان
بفرمود تا قاضی آمد چو باد
همان شب نکاح مه و مشتری
ببستند با نیک هم اختری
به شاهین، تذرو جهان پیر شد
تذرو جهان عاقبت زیر شد
تهمتن میان از طلب جای جست
همی از صدف جای گوهر بجست
چو افکند شاهین، تذرو از جهان
ز ساقش کمر کرد اندر میان
به گردن ورا ساعدش زد به طوی
وز آن حوض انداخت ماهی بدوی
الف بر دو شاخ الف لام کرد
کلید زر از نقره خام کرد
زگوهر که چون در صدف گشت پر
از آن داد یزدان یکی دانه در
مر آن دانه در، فرامرز بود
سرافراز و فیروز هر مرز بود
دگر روز دستان ابا آن سپاه
تهمتن که او بود لشکر پناه
سوی شهر ایران گرفتند راه
به ایران رسیدند با آن سپاه
به پایان شد این داستان کهن
دگر از فرامرز بشنو سخن
به کف نیزه بگرفت از بهر جنگ
فرو برد پا در هلال رکاب
به زین اندر آمد یل کامیاب
همی راند باره به دشت نبرد
که ناگه بیامد یکی تیره گرد
برون آمد از گرد دیوی به دشت
که از دیدنش آسمان خیره گشت
سرش گنبدی بود و بالا منار
دو دستش بدی چون دو شاخ چنار
لبش خور هندی و حق شاخ شاخ
دهان، چون لب کوره از هم فراخ
دماغش بدی چون تنور آسیاب
دو چشمش بدی مشعل کامیاب
مرو را بدی چون گلیمش دو گوش
سیه چهره نامش گلیمینه گوش
میان را به زنجیر بر بسته تنگ
فروهشته قلابه همچو سنگ
چو آدم همی آمدی سوی جنگ
نبودی به چنگش بجز پاره سنگ
اگر کوه خوردی ز سنگش یکی
ز پا اندر افتاد او بی شکی
بیامد شتابان در آن جایگاه
بایستاد هر سوی کرد او نگاه
سپه دید و مردان بسیار جنگ
ز هر سو سرا پرده رنگ رنگ
بپرسید کاین لشکر و جنگ کیست
سرا پرده و رونق و رنگ کیست
یکی گفت کاین لشکر زال سام
که ببر از نهیبش گذارد کنام
چو بشنید آن دیو از آن نام زال
برآورد بازو برافراشت یال
بینداخت بر لشکرش پاره سنگ
گرفتی همی سنگ دیگر به چنگ
ده و دو تن از مرد کشت و ستور
بدیدند کشواد و قارن ز دور
زجا باد پایان برانگیختند
زپیکار باره برآویختند
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
برایشان بینداخت یک پاره سنگ
بزد گردن اسب کشواد گرد
بیفتاد باره همان دم بمرد
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت
ابر اسب قارن بزد بر شگفت
که باره به خاک اندر افتاد پست
گرفت او سبک سنگ دیگر به دست
پراکنده شد لشکر از گرد زال
گریزنده هر یک سراسیمه حال
برانگیخت باره برآمد به جوش
بیامد به نزد گلیمینه گوش
چو پتیاره آن دید از آن بر شگفت
ز قلابه، سنگ دگر بر گرفت
برآورد بر سر فرو کوفت یال
شدش خورد تارک از آن سنگ زال
بیفتاد زال از تکاور سمند
بیفتاد مرکب به خاک نژند
چو دید آن چنان زال غمناک گشت
بغرید پتیاره از پهن دشت
چو برخاست زال از زمین، آن زمان
ز غصه دلش گشت او پر زخون
دگر نیز پتیاره از قهر زال
بزد بر سر زال زر تا به یال
سپر بر سرآورد زال سوار
برآورد پتیاره باره به کار
چو البرز از این گونه احوال دید
سپه را پراکنده بی حال دید
گو گودل و گوسر و گونژاد
گو آهنین دل گو دل نهاد
فرود آمد از باره چون پیل مست
ز دامان، گره بر کمرگاه بست
پیاده یکی جنگ را ساز کرد
برآن دشت پتیاره آواز کرد
چو بشکستی این لشکر و پیل و کوس
نمایی همی ریشخند و فسوس
چو بشنید از و این گلیمینه گوش
چو جوشنده دریا برآمد به جوش
ز قلابه سنگی گرفت آن زمان
زکین سوی البرز کردش روان
به چالاکی البرز شد در شگفت
گران سنگ را در هوا برگرفت
پس آنگه برافراشت بالای سر
زد آن زشت پتیاره را بر کمر
ز زنجیر و قلابه سنگ ها
همه در میانش بشد طوطیا
چو پتیاره آن ضرب البرز دید
چنار قوی را به گل بر کشید
سری پرستیز و دلی پرشتاب
بزد جنگ و بفکند از روی تاب
برافراشت بالای سر آن زمان
بزد بر سر پهلوان جهان
برآشفت پتیاره همچون نهنگ
گرفتش دوال کمرگاه تنگ
همان دم برآورد البرز جوش
گرفتش دو گوش گلیمینه گوش
بپیچید از این پس که خاموش شد
بیفتاد بر خاک و بیهوش شد
چو آن کوه پیکر برآمد ز جای
ابر سینه اش پهلوان کرد جای
ببستش به خم کمند یلی
گو شیرفش پهلو زابلی
به خاکش برآورد بر دوش بر
سوی خیمه بردش گو شیر نر
شگفتی فروماند زال و سپاه
از آن زور و بازوی آن کینه خواه
ندانست کس این دلیر از کجاست
در این دشت، باران جنگش چراست
گو شیر دل پهلو دیوبند
خردمند بیدار و اختر بلند
پس آنگه بیامد به جای نشست
مر او را ببوسید گودرز دست
ثنا خواند بر پهلوان جهان
ز تو باد پشت و پناه کیان
دگر گفت کای پهلوان زمین
که بر تو سزد صد هزار آفرین
ز روی جهان نام تو کم مباد
روان مرا بی تو یک دم مباد
طلسم افکن نره دیوان تویی
فروزنده نام ایران تویی
زبان بر گشاد آنکه دیو پلید
ثنا خواند بر پهلوان چون سزید
چنان زور و بازو که آن دیو دید
بجز بنده کی چاره خود ندید
بدو گفت کای پهلوان جهان
منم بنده تو به هر دو جهان
بکن حلقه نعل اسبم به گوش
که تا زنده ام حلقه باشد به گوش
چنین گفت البرز، بخشیدمت
هم آنگه که بر زیر آوردمت
مگر تو نسازی به من مکر و ریو
وگ نه برآرم دمار از تو دیو
چو نیکویی از پهلوان دید دیو
ز دل کرد آنگه برون مکر و ریو
کمر بست خدمتگری را میان
همی خیره شد او ابر پهلوان
به البرز گفت ای سپهدار شیر
کز ایشان و جمع دلیران دلیر
چه باشد که گویی به من نام خویش
همان منزل و جای و آرام خویش
که من باز دانم که تو کیستی
بدین دشت کین از پی چیستی
بدو گفت منم رستم زال سام
تهمتن مرا باب کردست نام
بدو دیو گفت ای گو نامجوی
چرا آمدستی در این جنگجوی
تهمتن گذشته بدو باز گفت
چو بشنید دیو این سخن بر شکفت
در این حرف بودند کز آن انجمن
بیامد سبک قارن رزمزن
پیام آوریدش ز دستان سام
ابا هدیه و اسب زرین لگام
که این دیو دست توآمد به بند
نه با ماست کو خود مرا هست چند
تو گر باج خواهی ز ایران سپاه
سوی هند بخرام و با من بیاه
جداگونه با ببر جنگ آوریم
هر آن کو سرش زیر سنگ آوریم
اگر ببر را من بسازم تباه
تو رو منزل و باج از من مخواه
ز تو ببر اگر آنگهی یافت نیش
ترا باج آرم از اندازه بیش
چو البرز بشنید خندید و گفت
که با پهلوان آفرین باد جفت
مرا آرزو در دل این بود و بس
و گرنه نخواهیم ما چیز کس
چنین گفت قارن به دستان سام
که راضی شد از هدیه و این پیام
سرا پرده کندند و کردند بار
برفتند تا زان سوی هندبار
بگفتند با شاه هندوستان
که زال آمد از شهر زابلستان
پذیره شدن گرد لشکر بساز
دو منزل بیامد برش پیش باز
ابا هم بدو آشکارا شدند
ابا همدمی با مدارا شدند
ز البرز دستان همی گفت باد
همان رای البرز گفتند باز
سه شب، زال با رای با هم نشست
به روز سیم کوس بر پیل بست
شه هند با لشکری همچو کوه
همان زال با لشکر هم گروه
کشیدند لشکر دو منزل به راه
همه غرق آهن چو کوه سیاه
برفتند جایی که آن ببر بود
خروشان و جوشان و چون ابر بود
بدیدند دشتی پر آتشکده
تر و خشک او جمله آتش زده
بپرسید دستان فرخنده رای
چگونه زده آتش این کوه جای
چرا آتش تیز افروختند
ز بهر چه این دشت را سوختند
بدو گفت شه ای گو شیر مرد
کس از آدمی آتش اینجا نکرد
دم ببر زین گونه آتش زنست
نشانش کنون بر شما روشنست
ازو خیره شد زال و چیزی نگفت
به هم رفت چون غنچه ناشکفت
شنیدند لشکر کشیدند صف
همه نیزه و تیغ و زوبین به کف
پیامی فرستاد به البرز زال
که ای نامور پهلو بی همال
نبرد اول بار، گردن مراست
چو من مانده گشتم پس آنگه تراست
چو بشنید البرز گفتار راست
نبرد اول بار گردن شماست
چنین گفت با دیده بان زال زر
که بر گوی از ببر غران خبر
بدو دیده بان گفت کای کامیاب
بود هفته تا ببر رفته در آب
همان دم که آید ز دریا برون
شما را کنم آشکارا از آن
جهان دیده دستان به همراه رای
دو هفته در آن دشت کردند جای
ولیکن به یک هفته البرز مرد
یکی خانه آهنی ساز کرد
درازی و پنهای او صد کمند
بفرمود تا ساختند ارجمند
همه خنجر آب داده به زهر
نشاند اندر آن پهلو پرهنر
کنارش همه خنجر جان ستان
نشاند آن چنان پهلوان جهان
میانش یکی خانه از بهر خود
بفرمود کردند چونین که بد
بپرداخت استاد از آن خانه دست
زاندیشه و فکر، یک سو نشست
وز آن سو دگر زال سام سوار
همی بود مر ببر را انتظار
زناگه بدیدند دریا شگفت
میانش یکی تیز آتش گرفت
بگفتند با زال ببراست آن
که آتش همی بارد اندر دهان
برآمد به زین زال چون پیل مست
سپه را بفرمود و خود بر نشست
چو ببر آمد از ژرف دریا به در
سوی لشکر آمد دمی پرشرر
ز بس آتش افروخت اندر دهان
در و دشت شد آتشین در زمان
سیلح از کف انداخت یک سر همه
برفتند چون بیم خورده رمه
ز بهر سبک رفتن اندر گریز
یک افکند درع و یکی تیغ تیز
یکی جوشن افکند و دیگر عمود
گریزان و بر کوه رفتند چو دود
بماندند بر جایگه شاه و زال
سپهبد به کینه برافراشت بال
چو با ببر ناورد پای ستیز
عنان را بپیچید و شد در گریز
ابا رای برکه گرفتند جای
بیفشرد در جنگ البرز پای
ز خواهش بیامد چو گودرز پیش
کز این آتش اکنون بپرهیز خویش
شراری به دل بر نهادند دست
مکن روی از ببر جای بد است
پدر آن که با شیر بد هم نبرد
گریزان شد و هیچ کاری نکرد
بخندید البرز گفتا خموش
تو در کوه رو با گلیمینه گوش
نکوش اندر این بحر از آزار من
مشو بار من چون نیی یار من
برو گر کنم روی هامون بنفش
نشانه کنم کاویانی درفش
چو گودرز بشنید گشت او خموش
به که رفت او با گلیمینه گوش
چو ببر اندر آمد در آن رزمگاه
بسی خورد ساز و سلیح سپاه
به سوی تهمتن روان گشت تنگ
تهمتن برآشفت همچون نهنگ
کمان را به قربان گرفته به دست
برآورد تیری به زه بر نشست
سه چوب خدنگ از کمان پی زپی
بزد بر سر ببر آن نازکی
وز آن تیرنامد مرادش به مشت
بدین سان که شد تیر او را نکشت
فرود آمد از بارگی دیوبند
در خانه آهنین برفکند
سوی خانه شد ببر آتش فشان
کشید از نفس خانه را خود کشان
دم آورد آن خانه را خود کشید
درون تا شدش حلق برهم درید
چپ و راست بر حلق او تیغ تیز
نشست و نبودش دگر خود ستیز
دهن همچو غاری شد از هم فراخ
چه ها داشتی اندر آن سنگلاخ
تهمتن کمان را برارنده کرد
صدو شصت تیرش گذارنده کرد
کفش آتش تیر را جمله سوخت
چنانش چپ و راست بر هم بدوخت
بیفتاد بر خاک و زار و نژند
برون شد ز خانه گو دیو بند
بیفشرد بازو به شمشیر تیز
زدش بر شکم چند زخم ستیز
برآمد دوان ببر آتش فشان
ابر سوی دریا همی شد روان
چو البرز دیدش زغم یار گشت
به خود گفت کم رنج بر باد گشت
زفتراک بگشاد پیچان کمند
زجا جست و در گردن او فکند
قدمگاه را بر زمین کرد سخت
به زور خداوند دادار بخت
زدریا پس او روی برگاشتش
به گرز گران بازو افراشتش
چو دانست جانش برآمد زتن
به زین اندر آمد گو پیلتن
وز آن روی، گودرز در اضطراب
که فردا به دستان چه گویم جواب
چه عذر آورم گر پذیرد همی
که تقصیر بر من نگیرد همی
به گودرز گفتا گلیمینه گوش
که چندین به دستان چه داری خروش
بیا تا که ما در بلندی رویم
به کوه و بیابان یکی بنگریم
ببینیم کو را چه آمد به پیش
کزو نوش برباخت زهرش به نیش
بگفتا بلندی رویم ناخوشست
که از ببر، این دشت پرآتشست
مبادا کشیم از سر کوه سر
بسوزیم از آن آتش شعله ور
هم آخر برفتند دل پرنهیب
بر افراز کوه گران از نشیب
بدیدند آن اژدهایی درفش
زده زو شده روی هامون بنفش
شتابان از آن که به زیر آمدند
بر پهلوان دلیر آمدند
از آن روی، دستان خروشان به درد
به دل گفت البرز را ببر خورد
چنین گفت با نامداران هند
نه در روم و چین و نه در هند و سند
به گیتی چو البرز مردی نخاست
چو او نامداری به زور از کجاست
دریغا یل نامور خوار شد
برو روز روشن، شب تار شد
در آن بد که آمد دوان دیده بان
بدو گفت کای نامور پهلوان
مخور غم که اندیشه ها هیچ نیست
که البرز از ببر، دل ریش نیست
دم آتش افشان او گشت سرد
فتاده است بیجان به دشت نبرد
چو بشنید شه این سخن خیره ماند
به البرز یل آفریرن ها بخواند
بدید آن درفش اژدهایی به پای
ستاده برش گرد لشکر نپای
چمان و چران باره پیل تن
خروشان و جوشان و کف بر دهن
که یعنی سپهبد گو شیر نر
ز فیروزی از ببر ببریده سر
فروماند زال زر اندر شگفت
سرانگشت حیرت به دندان گرفت
زبانش دعا کرد بر پهلوان
به دل گفت کاین کاش ببر بیان
بخوردی ورا خوار در انجمن
مگر بازگشتی گزندش به من
نداریم ما نیز از این ننگ یاد
که فردا ز ما باج خواهد ستاد
دریغا که ایران به ننگ اندر است
سر من به کام نهنگ اندر است
ازین بد که آمد گلیمینه گوش
به نزدیک آن پیره سر پر خروش
به دستان چنین گفت کای نیکمرد
چه بد دیده ای تو به البرز مرد
چرا دشمنی تو ایا نیک نام
که این است پور تو رستم به نام
بگفتش سراسر همه شرح حال
از آن گفته بشکفته شد قلب زال
روان شد در آن دم بر پهلوان
ز شوق او رخش همچو باد دمان
رسیدش چو نزدیک آن دیوبند
دو دستش حمایل به گردن فکند
که دارنده ملک ایران تویی
نوازنده ملک ایران تویی
جهانت به کام و فلک یار باد
جهان آفرینت نگهدار باد
به کام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند
پس از آفرین رستم پیلتن
بفرمود تا نامور انجمن
که کندند پوستش همی تافتند
ز بهرش یکی جوشنی ساختند
جهانی از آن پیلتن روشن است
که ببر بیانش همی جوشن است
گشاده دل و نیکخواه آمدند
از آنجا به مهمان شاه آمدند
پس از خوردن شب ورا شاه گفت
حدیثی به رستم چو گل برشکفت
که دارم پس پرده یک دختری
سمن داغ و گل پیرهن دلبری
جمالش هم از ماه نو برتر است
دو ابرویش از ماه هم بهتر است
بیارم اگر زآن پسندش کنی
به هم آبخورارجمندش کنی
تهمتن ازو این سخن چو شنفت
به دامان لطفی برآویخت و گفت
که از وی حیاتم ابر لب رسان
بفرمود تا قاضی آمد چو باد
همان شب نکاح مه و مشتری
ببستند با نیک هم اختری
به شاهین، تذرو جهان پیر شد
تذرو جهان عاقبت زیر شد
تهمتن میان از طلب جای جست
همی از صدف جای گوهر بجست
چو افکند شاهین، تذرو از جهان
ز ساقش کمر کرد اندر میان
به گردن ورا ساعدش زد به طوی
وز آن حوض انداخت ماهی بدوی
الف بر دو شاخ الف لام کرد
کلید زر از نقره خام کرد
زگوهر که چون در صدف گشت پر
از آن داد یزدان یکی دانه در
مر آن دانه در، فرامرز بود
سرافراز و فیروز هر مرز بود
دگر روز دستان ابا آن سپاه
تهمتن که او بود لشکر پناه
سوی شهر ایران گرفتند راه
به ایران رسیدند با آن سپاه
به پایان شد این داستان کهن
دگر از فرامرز بشنو سخن
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۱ - در شکر باری تعالی
تو را ای خردمند روشنروان
زبان کرد یزدان از اینسان روان
خرد داد و جان داد و پاکیزه هوش
دل روشن و چشم بینای و گوش
که او را به پاکی ستایش کنی
شب و روز پیشش نیایش کنی
بیاموزی آن را که آگاه نیست
دلش را بدین بارگه راه نیست
چو دلها که بینی همه روشن است
بسا دل که در بند آهرمن است
شناسد خداوند خود را ستور
چرا بود باید دل و دیده کور
نگارندهٔ ماه و مهر و سپهر
چنان دان که پیداتر از ماه و مهر
از آن چت گمان آید، او برتر است
وز آن کت نشان آید، او دیگر است
نشان است هستیش را هرچه هست
چه بیننده چشم و چه گیرنده دست
چه باران و باد و چه ابر بهار
چه خندان گُل و لالهٔ جویبار
همه دیدنی آفریدست و بس
ندید آفریننده را هیچکس
برین جهان هر زمان بر فزون
پدید آوریده ز کاف و ز نون
نه در آفرینش کسی یار او
نه رنجی مر او را ز کردار او
زمانی نبودست بی او زمان
مکانآفرین است و او بیمکان
گُل و برگ گُل بین که خاشاک خشک
به بار آید و ناف آهو به مشک
نه بر بازی آورد ما را پدید
نه کرسی ز بهر نشست آفرید
جهان کرد او، بینیاز از جهان
نهان نیست کز بیم دشمن نهان
یکی آشکارا و نادیدنیست
نشانش شب تیره و روشنیست
ز تیره شبان، روز روشن کند
ز باران، رخ خاک گلشن کند
بهاران همه گل کند جویبار
خزان برف بندد همه کوهسار
ز هر دانه ده خوشه آرد برون
که هر خوشه صد دانه دارد فزون
ز سنگ آتش آرد چو از ابر آب
هم آب آرد از سنگ و برف از سحاب
ز باران صدف پر ز گوهر کند
چنان کز نی سبز شکّر کند
کند مایهور سنگ و خاشاک جوی
مر این را به رنگ و مر آن را به بوی
مر این سنگ را لعل و یاقوت نام
مر آن چوب را نام شد عود خام
طبایع پذیر و ستاره شناس
ز یزدان ندارند هرگز سپاس
طبایع چه داند همی نیک و بد
ستاره نداند روان و خرد
چه کار آید از زهره و از زحل
به دریا بود حوت و بر خوان حمل
تو را فلسفه سوی نیران کشید
به کام پلنگان و شیران کشید
مخار از بنه گردن اژدها
که گر دم زند زو نیابی رها
نبودست هرگز که یزدان نبود
نباشد که نبوَد نشاید ستود
تو را با چرا و چگونه چهکار
مکن با خداوند خود کارزار
فزون آمد از باز، تیهو به رنگ
ولیکن مر او را ندادند چنگ
ز بلبل به تن زاغ برتر فزود
ولیکن چو بلبل نداند سرود
چه کار آمد از غرم پاکیزه رنگ
که باشد شکار هِزبر و پلنگ
تو را بیهنر، کشور و لشکر است
مرا باهنر، بخشش اندکتر است
جهانآفرین اینچنین آفرید
از آغاز گشت این شگفتی پدید
همه پنج روز است چون بنگریم
تن آسان و رنجور هم بگذریم
سبکبار بهتر به هر دو سرای
سبکبار بهتر پسندد خدای
زبان کرد یزدان از اینسان روان
خرد داد و جان داد و پاکیزه هوش
دل روشن و چشم بینای و گوش
که او را به پاکی ستایش کنی
شب و روز پیشش نیایش کنی
بیاموزی آن را که آگاه نیست
دلش را بدین بارگه راه نیست
چو دلها که بینی همه روشن است
بسا دل که در بند آهرمن است
شناسد خداوند خود را ستور
چرا بود باید دل و دیده کور
نگارندهٔ ماه و مهر و سپهر
چنان دان که پیداتر از ماه و مهر
از آن چت گمان آید، او برتر است
وز آن کت نشان آید، او دیگر است
نشان است هستیش را هرچه هست
چه بیننده چشم و چه گیرنده دست
چه باران و باد و چه ابر بهار
چه خندان گُل و لالهٔ جویبار
همه دیدنی آفریدست و بس
ندید آفریننده را هیچکس
برین جهان هر زمان بر فزون
پدید آوریده ز کاف و ز نون
نه در آفرینش کسی یار او
نه رنجی مر او را ز کردار او
زمانی نبودست بی او زمان
مکانآفرین است و او بیمکان
گُل و برگ گُل بین که خاشاک خشک
به بار آید و ناف آهو به مشک
نه بر بازی آورد ما را پدید
نه کرسی ز بهر نشست آفرید
جهان کرد او، بینیاز از جهان
نهان نیست کز بیم دشمن نهان
یکی آشکارا و نادیدنیست
نشانش شب تیره و روشنیست
ز تیره شبان، روز روشن کند
ز باران، رخ خاک گلشن کند
بهاران همه گل کند جویبار
خزان برف بندد همه کوهسار
ز هر دانه ده خوشه آرد برون
که هر خوشه صد دانه دارد فزون
ز سنگ آتش آرد چو از ابر آب
هم آب آرد از سنگ و برف از سحاب
ز باران صدف پر ز گوهر کند
چنان کز نی سبز شکّر کند
کند مایهور سنگ و خاشاک جوی
مر این را به رنگ و مر آن را به بوی
مر این سنگ را لعل و یاقوت نام
مر آن چوب را نام شد عود خام
طبایع پذیر و ستاره شناس
ز یزدان ندارند هرگز سپاس
طبایع چه داند همی نیک و بد
ستاره نداند روان و خرد
چه کار آید از زهره و از زحل
به دریا بود حوت و بر خوان حمل
تو را فلسفه سوی نیران کشید
به کام پلنگان و شیران کشید
مخار از بنه گردن اژدها
که گر دم زند زو نیابی رها
نبودست هرگز که یزدان نبود
نباشد که نبوَد نشاید ستود
تو را با چرا و چگونه چهکار
مکن با خداوند خود کارزار
فزون آمد از باز، تیهو به رنگ
ولیکن مر او را ندادند چنگ
ز بلبل به تن زاغ برتر فزود
ولیکن چو بلبل نداند سرود
چه کار آمد از غرم پاکیزه رنگ
که باشد شکار هِزبر و پلنگ
تو را بیهنر، کشور و لشکر است
مرا باهنر، بخشش اندکتر است
جهانآفرین اینچنین آفرید
از آغاز گشت این شگفتی پدید
همه پنج روز است چون بنگریم
تن آسان و رنجور هم بگذریم
سبکبار بهتر به هر دو سرای
سبکبار بهتر پسندد خدای
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲ - در ستایش دانش
بدین سر همه دانش آموز و بس
که جز دانشت نیست فریادرس
به دانش به یزدان توانی رسید
چو دانش جهانآفرین نافرید
درختیست دانش به پروین سرش
همه راستکاریست بار و برش
که سرمایهٔ مرد دانش بود
دل دانشی پر ز رامش بود
ز دانش، گریزان بود اهرمن
ز دانش، فروزان بود انجمن
اگر دانش از خود بدانستمی
به مینو رسیدن توانستمی
خرد پرور و هوش و آموزگار
رسیدن بدین هر سه زی کردگار
چنین گفت شاگرد را سندباد
که شاگرد شو تا شوی اوستاد
چه گفتهست پیغمبر پاکدین
که دانش بجوی ار بیابی به چین
که جز دانشت نیست فریادرس
به دانش به یزدان توانی رسید
چو دانش جهانآفرین نافرید
درختیست دانش به پروین سرش
همه راستکاریست بار و برش
که سرمایهٔ مرد دانش بود
دل دانشی پر ز رامش بود
ز دانش، گریزان بود اهرمن
ز دانش، فروزان بود انجمن
اگر دانش از خود بدانستمی
به مینو رسیدن توانستمی
خرد پرور و هوش و آموزگار
رسیدن بدین هر سه زی کردگار
چنین گفت شاگرد را سندباد
که شاگرد شو تا شوی اوستاد
چه گفتهست پیغمبر پاکدین
که دانش بجوی ار بیابی به چین