عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
سعدی : غزلیات
غزل ۶۳۵ - اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی
سعدی : غزلیات
غزل ۶۳۷ - ندانم از من خسته جگر چه میخواهی
ندانم از من خسته جگر چه میخواهی
دلم به غمزه ربودی دگر چه میخواهی
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی
ز روزگار من آشفتهتر چه میخواهی
به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد
جفا ز حد بگذشت ای پسر چه میخواهی
ز دیده و سر من آن چه اختیار تو است
به دیده هر چه تو گویی به سر چه میخواهی
شنیدهام که تو را التماس شعر رهیست
تو کان شهد و نباتی شکر چه میخواهی
به عمری از رخ خوب تو بردهام نظری
کنون غرامت آن یک نظر چه میخواهی
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی دگر چه میخواهی
دلم به غمزه ربودی دگر چه میخواهی
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی
ز روزگار من آشفتهتر چه میخواهی
به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد
جفا ز حد بگذشت ای پسر چه میخواهی
ز دیده و سر من آن چه اختیار تو است
به دیده هر چه تو گویی به سر چه میخواهی
شنیدهام که تو را التماس شعر رهیست
تو کان شهد و نباتی شکر چه میخواهی
به عمری از رخ خوب تو بردهام نظری
کنون غرامت آن یک نظر چه میخواهی
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی دگر چه میخواهی
سعدی : رباعیات
رباعی ۱ - هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
سعدی : رباعیات
رباعی ۲ - عشاق به درگهت اسیرند بیا
سعدی : رباعیات
رباعی ۳ - ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
سعدی : رباعیات
رباعی ۴ - چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
سعدی : رباعیات
رباعی ۵ - دل میرود و دیده نمیشاید دوخت
سعدی : رباعیات
رباعی ۷ - صد بار بگفتم به غلامان درت
سعدی : رباعیات
رباعی ۸ - آن یار که عهد دوستاری بشکست
سعدی : رباعیات
رباعی ۹ - شبها گذرد که دیده نتوانم بست
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۰ - هشیار سری بود ز سودای تو مست
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۲ - وه وه که قیامتست این قامت راست
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۴ - امشب که حضور یار جان افروزست
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۶ - گویند هوای فصل آزار خوشست
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۷ - خیزم بروم چو صبر نامحتملست
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۹ - آن سست وفا که یار دل سخت منست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۱ - ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۲ - چون حال بدم در نظر دوست نکوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۴ - گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۵ - گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست