تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درین بتخانه دل با کس نبستم
درین بتخانه دل با کس نبستم
ولیکن از مقام خود گسستم
ز من امروز میخواهد سجودی
خداوندی که دی او را شکستم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دمید آن لاله از مشت غبارم
دمید آن لاله از مشت غبارم
که خونش می تراود از کنارم
قبولش کن ز راه دلنوازی
که من غیر از دلی ، چیزی ندارم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
حضور ملت بیضا تپیدم
حضور ملت بیضا تپیدم
نوای دل گدازی آفریدم
ادب گوید سخن را مختصر گوی
تپیدم ، آفریدم ، آرمیدم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بصدق فطرت رندانه من
بصدق فطرت رندانهء من
بسوز آه بیتابانه من
بده آن خاک را ابر بهاری
که در آغوش گیرد دانهء من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دلی برکف نهادم ، دلبری نیست
دلی برکف نهادم ، دلبری نیست
متاعی داشتم ، غارتگری نیست
درون سینهٔ من منزلی گیر
مسلمانی ز من تنها تری نیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو رومی در حرم دادم اذان من
چو رومی در حرم دادم اذان من
ازو آموختم اسرار جان من
به دور فتنهٔ عصر کهن ، او
به دور فتنهٔ عصر روان من
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
گلستانی ز خاک من بر انگیز
گلستانی ز خاک من بر انگیز
نم چشمم بخون لاله آمیز
اگر شایان نیم تیغ علی را
نگاهی دو چو شمشیر علی تیز
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان تا بساحل آرمید است
مسلمان تا بساحل آرمید است
خجل از بحر و از خود نا امید است
جز این مرد فقیری دردمندی
جراحتهای پنهانش که دید است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
که گفت او را که آید بوی یاری؟
که گفت او را که آید بوی یاری؟
که داد او را امید نوبهاری؟
چون آن سوز کهن رفت از دم او
که زد بر نیستان او شراری؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز بحر خود بجوی من گهر ده
ز بحر خود بجوی من گهر ده
متاع من بکوه و دشت و در ده
دلم نگشود از آن طوفان که دادی
مرا شوری ز طوفانی دگر ده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بجلوت نی نوازیهای من بین
بجلوت نی نوازیهای من بین
بخلوت خود گدازیهای من بین
گرفتم نکته فقر از نیاگان
ز سلطان بی نیازیهای من بین
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بهرحالی که بودم خوش سرودم
به هر حالی که بودم خوش سرودم
نقاب از روی هر معنی گشودم
مپرس از اضطراب من که با دوست
دمی بودم دمی دیگر نبودم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شریک درد و سوز لاله بودم
شریک درد و سوز لاله بودم
ضمیر زندگی را وا نمودم
ندانم با که گفتم نکتهء شوق
که تنها بودم و تنها سرودم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
هنوز این خاک دارای شرر هست
هنوز این خاک دارای شرر هست
هنوز این سینه را آه سحر هست
تجلی ریز بر چشمم که بینی
باین پیری مرا تاب نظر هست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بکوی تو گداز یک نوا بس
بکوی تو گداز یک نوا بس
مرا این ابتدا این انتها بس
خراب جرأت آن رند پاکم
خدا را گفت ما را مصطفی بس
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز شوق آموختم آن های و هوئی
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
همین یک آرزو دارم که جاوید
ز عشق تو بگیرد رنگ و بوئی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان
تو گوئی آفتابانند و ماهان
جوان ساده من گرم خون است
نگه دارش ازین کافر نگاهان
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بده دستی ز پا افتادگان را
بده دستی ز پا افتادگان را
به غیرالله دل نادادگان را
از آن آتش که جان من بر افروخت
نصیبی ده مسلمان زادگان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو هم آن می بگیر از ساغر دوست
تو هم آن می بگیر از ساغر دوست
که باشی تا ابد اندر بر دوست
سجودی نیست ای عبدالعزیز این
بروبم از مژه خاک در دوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو سلطان حجازی من فقیرم
تو سلطان حجازی من فقیرم
ولی در کشور معنی امیرم
جهانی کو ز تخم «لااله» رست
بیا بنگر به آغوش ضمیرم