تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۲ - این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بوی خوش از گلشن و بستان منست
آن چیز که او بر دل و بر جان منست
تا بر رود او کجا رود آن منست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۳ - این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست
اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۴ - این چرخ و فلکها که حد بینش ماست
این چرخ و فلکها که حد بینش ماست
در دست تصرف خدا کم ز عصاست
هر ذره و قطره گر نهنگی گردد
آن جمله مثال ماهیی در دریاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۵ - این جمله شرابهای بی‌جام کراست
این جمله شرابهای بی‌جام کراست
ما مرغ گرفته‌ایم این دام کراست
از بهر نثار عاشقان هر نفسی
چندین شکر و پسته و بادام کراست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۶ - این جو که تراست هر کسی جویان نیست
این جو که تراست هر کسی جویان نیست
هر چرخ ز آب جوی تو گردان نیست
هرکس نکشد کمان کمان ارزان نیست
رستم باید که کار نامردان نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۷ - این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
این سینهٔ پرمشغله از مکتب اوست
و امروز که بیمار شدم از تب اوست
پرهیز کنم ز هرچه فرمود طبیب
جز از می و شکری که آن از لب اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۸ - این شکل سفالین تنم جام دلست
این شکل سفالین تنم جام دلست
و اندیشهٔ پخته‌ام می خام دلست
این دانهٔ دانش همگی دام دلست
این من گفتم و لیک پیغام دلست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۰۹ - این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
این عشق شهست و رایتش پیدا نیست
قرآن حقست و آیتش پیدا نیست
هر عاشق از این صیاد تیری خورده است
خون میرود و جراحتش پیدا نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۰ - این غمزه که میرنی ز نوری دگر است
این غمزه که میرنی ز نوری دگر است
و اندیشه که میکنی عبوری دگر است
هر چند دهن زدن ز شیرینی اوست
این دست که میزنی ز شوری دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۱ - این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
این فتنه که اندر دل تنگ است ز چیست
وین عشق که قد از او چو چنگست ز چیست
وین دل که در این قالب من هر شب و روز
با من ز برای او به جنگست ز چیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۲ - این فصل بهار نیست فصلی دگر است
این فصل بهار نیست فصلی دگر است
مخموری هر چشم ز وصلی دگر است
هرچند که جمله شاخها رقصانند
جنبیدن هر شاخ ز اصلی دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۳ - این گرمابه که خانهٔ دیوانست
این گرمابه که خانهٔ دیوانست
خلوتگه و آرامگه شیطانست
دروی پریی، پری رخی پنهانست
پس کفر یقین کمینگه ایمانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۴ - این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
این مستی من ز بادهٔ حمرا نیست
وین باده به جز در قدح سودا نیست
تو آمده‌ای که بادهٔ من ریزی
من آن باشم که باده‌ام پیدا نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۵ - این من نه منم آنکه منم گوئی کیست
این من نه منم آنکه منم گوئی کیست
گویا نه منم در دهنم گوئی کیست
من پیرهنی بیش نیم سر تا پای
آن کس که منش پیرهنم گوئی کیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۶ - این نعره عاشقان ز شمع طرب است
این نعره عاشقان ز شمع طرب است
شمع آمد و پروانه خموش این عجب است
اینک شمعی که برتر از روز و شب است
بشتاب ای جان که شمع دل جان طلب است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۷ - این همدم اندرون که دم میدهدت
این همدم اندرون که دم میدهدت
امید رسیدن به حرم می‌دهدت
تو تا دم آخرین دم او میخور
کان عشوه نباشد ز کرم میدهدت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۸ - ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
ای هر بیدار با خبرهای تو خفت
ای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت
ای آنکه به جز تو نیست پیدا و نهفت
از بیم تو بیش از این نمیرم گفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۱۹ - ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
ای هرچه صدف بستهٔ دریای لبت
وی هرچه گهر فتاده در پای لبت
از راهزنان رسیده جانم تا لب
گر ره ندهی وای من و وای لبت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۲۰ - ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
ای همچو خر و گاو که و جو طلبت
تا چند کند سایس گردون ادبت
لب چند دراز میکنی سوی لبش
هر گنده دهان چشیده از طعم لبت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۲۱ - با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
با تو سخنان بیزبان خواهم گفت
از جملهٔ گوشها نهان خواهم گفت
جز گوش تو نشنود حدیث من کس
هرچند میان مردمان خواهم گفت