تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۶۴ - دلی کز عشق مفتون نیست یا رب پر ز خونش کن
دلی کز عشق مفتون نیست یا رب پر ز خونش کن
ز اقلیم محبت خسته و حیران برونش کن
سری کز غمزه لیلی و شت ناگشته سودایی
چون مجنون خوار و سرگردان به صحرای جنونش کن
اگر چون بیستون بار غمت اندر دلی نبود
بسان خیمه بیخانمان و بیستونش کن
نمیگویم شرار عشق خود از سینهام کم کن
چو میخواهی بسوزی هر چه بتوانی فزونش کن
مروت نیست مرغی در قفس عمری بسر بردن
اسیر خویش را گاهی به گلشن رهنمونش کن
هر آن کس از طریق دوستی در منع ما کو شد
چو بخت خویش در چاه ندامت سر نگونش کن
زرنگ زرد و اشک سرخ (صامت) حال او بنگر
ز درد دوری خود از برون سیر درونش کن
ز اقلیم محبت خسته و حیران برونش کن
سری کز غمزه لیلی و شت ناگشته سودایی
چون مجنون خوار و سرگردان به صحرای جنونش کن
اگر چون بیستون بار غمت اندر دلی نبود
بسان خیمه بیخانمان و بیستونش کن
نمیگویم شرار عشق خود از سینهام کم کن
چو میخواهی بسوزی هر چه بتوانی فزونش کن
مروت نیست مرغی در قفس عمری بسر بردن
اسیر خویش را گاهی به گلشن رهنمونش کن
هر آن کس از طریق دوستی در منع ما کو شد
چو بخت خویش در چاه ندامت سر نگونش کن
زرنگ زرد و اشک سرخ (صامت) حال او بنگر
ز درد دوری خود از برون سیر درونش کن
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۶۶ - نمیدانم شب هجر تو را باشد سحر یا نه
نمیدانم شب هجر تو را باشد سحر یا نه
دل گمگشتهام آخر وطین بیند دگر یا نه
ز جوی دیده دادم آب شمشاد قد سروت
که تا یک روز از رفتار او بینتم ثمر یا نه
نه اشک است و نه خون جانان کو بر دیدهام بنگر
ببین از هجر رویت دل برون آورده سر یا نه
گر از کویت گی آید ببوسم دست و پایش را
ببینم از برای قتل من آردخبر یا نه
میان عاشقان دزدیده بر روی تو حیرانم
ببین گاهی کنی سوی من مسکین نظر یا نه
ز یک تیرت بیپروا از کویت یک پری دارم
زنی بهر پر دیگر مرا تبر دگر یا نه
در آن آه آهی که از کامم برآید نیمه شب (صامت)
نمیدانم به جز لب سوختن دارد اثر یا نه
دل گمگشتهام آخر وطین بیند دگر یا نه
ز جوی دیده دادم آب شمشاد قد سروت
که تا یک روز از رفتار او بینتم ثمر یا نه
نه اشک است و نه خون جانان کو بر دیدهام بنگر
ببین از هجر رویت دل برون آورده سر یا نه
گر از کویت گی آید ببوسم دست و پایش را
ببینم از برای قتل من آردخبر یا نه
میان عاشقان دزدیده بر روی تو حیرانم
ببین گاهی کنی سوی من مسکین نظر یا نه
ز یک تیرت بیپروا از کویت یک پری دارم
زنی بهر پر دیگر مرا تبر دگر یا نه
در آن آه آهی که از کامم برآید نیمه شب (صامت)
نمیدانم به جز لب سوختن دارد اثر یا نه
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۶۷ - رخت را ماه میگفتیم اگر مه داشت پیرایه
رخت را ماه میگفتیم اگر مه داشت پیرایه
قدرت را سرو میگفتیم نبود ارسرورا سایه
نزاده دایه امکان دگر طفلی بدین خوبی
تعالیالله ار این طفل و هزار احسن بر این دایه
به فال وصل بگشودم نقاب از مصحف رویت
ز بسمالله ابرویت درآمد اول آیه
نهادم دل به ابرویت که از کشتن شوم ایمن
ندانستم که با ترکان چشمت گشته همسایه
دهد بر باد آب دیده خاک هستی ما را
بلی ویران شود آن خانه کابش هست در پایه
طمع از وصل ببریدم چو روی خوب تو دیدم
ندارد نقد جان قدری و حسن تو گرانمایه
به بازار محبت باختی (صامت) دل و دین را
عجب در عشق خوبان شد نصیب سود و سرمایه
قدرت را سرو میگفتیم نبود ارسرورا سایه
نزاده دایه امکان دگر طفلی بدین خوبی
تعالیالله ار این طفل و هزار احسن بر این دایه
به فال وصل بگشودم نقاب از مصحف رویت
ز بسمالله ابرویت درآمد اول آیه
نهادم دل به ابرویت که از کشتن شوم ایمن
ندانستم که با ترکان چشمت گشته همسایه
دهد بر باد آب دیده خاک هستی ما را
بلی ویران شود آن خانه کابش هست در پایه
طمع از وصل ببریدم چو روی خوب تو دیدم
ندارد نقد جان قدری و حسن تو گرانمایه
به بازار محبت باختی (صامت) دل و دین را
عجب در عشق خوبان شد نصیب سود و سرمایه
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۶۸ - چه خوش بود ار ز عشق اول دلی شیدا نمیکردی
چه خوش بود ار ز عشق اول دلی شیدا نمیکردی
چه میکردی ز یاران دوری بیجا نمیکردی
چرا اگر وعده کشتن نمودی رفته از یادت
تو آن بودی که از قتل کسی پروا نمیکردی
به بیجا دعوی مستوریت باور نمیدارم
چنین گر بود هر ساعت به جایی جا نمیکردی
بکوبت چو نمگس جانها نمیگردید سرگردان
تبسم گر گهی زان لعل شکر خا نمیکردی
به چشم تر بگو ای نازنین با من چرا گویی
که گر عاشقی بدی سرنهان افشا نمیکردی
به گلزار محبت گر (به صامت) ره نمیدادی
چو طوی آنقدر طبق مرا گویا نمیکردی
چه میکردی ز یاران دوری بیجا نمیکردی
چرا اگر وعده کشتن نمودی رفته از یادت
تو آن بودی که از قتل کسی پروا نمیکردی
به بیجا دعوی مستوریت باور نمیدارم
چنین گر بود هر ساعت به جایی جا نمیکردی
بکوبت چو نمگس جانها نمیگردید سرگردان
تبسم گر گهی زان لعل شکر خا نمیکردی
به چشم تر بگو ای نازنین با من چرا گویی
که گر عاشقی بدی سرنهان افشا نمیکردی
به گلزار محبت گر (به صامت) ره نمیدادی
چو طوی آنقدر طبق مرا گویا نمیکردی
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۵ - زبان حال شاه اولیاء با زینب دختر ستمکش خود
به مرگ من مکش امروز معجر از سر زینب
که خواهی گشت از بعد پدر خونین جگر زینب
ز بعد از من برادرها نمایند از تو غمخواری
مخور غم گر شوی از کشتن من بیپدر زینب
دمن از ناخن غم جامه جان را نما صد چاک
که گردد مجتبی از زهر صدپاره جگر زینب
دمی گیسو به رخساره چو ماه خود پریشان کن
که بینی شش برادر کشته و بیدست و سر زینب
دمی بر شیشه طاقت بزن سنگ مصیبت را
که بینی خم حسین را از غم اکبر کمر زینب
دمی از ناصبوری اشک خود را رشک جیحون کن
که گردد حنجر خشک حسین از آیب تر زینب
دمی از ناله نه افلاک را اندر خروش آور
که بر نعش حسین در قتلگاه آری گذر زینب
دمی از آتش غم بزم ماتم را چراغان کن
که در ویرانهها مسکن کنی با چشم تر زینب
دمی اشعار (صامت) را بخوان درخدمت زهرا
که آید چشم گریان بر سر نعش پدر زینب
که خواهی گشت از بعد پدر خونین جگر زینب
ز بعد از من برادرها نمایند از تو غمخواری
مخور غم گر شوی از کشتن من بیپدر زینب
دمن از ناخن غم جامه جان را نما صد چاک
که گردد مجتبی از زهر صدپاره جگر زینب
دمی گیسو به رخساره چو ماه خود پریشان کن
که بینی شش برادر کشته و بیدست و سر زینب
دمی بر شیشه طاقت بزن سنگ مصیبت را
که بینی خم حسین را از غم اکبر کمر زینب
دمی از ناصبوری اشک خود را رشک جیحون کن
که گردد حنجر خشک حسین از آیب تر زینب
دمی از ناله نه افلاک را اندر خروش آور
که بر نعش حسین در قتلگاه آری گذر زینب
دمی از آتش غم بزم ماتم را چراغان کن
که در ویرانهها مسکن کنی با چشم تر زینب
دمی اشعار (صامت) را بخوان درخدمت زهرا
که آید چشم گریان بر سر نعش پدر زینب
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۲۱ - همچنین فیالمرثیه
دلا در کربلا بنگر چه غوغایی عیان دارد
حسین تشنهلب افغان ز جور کوفیان دارد
نشسته کشتی ایجاد از جور خسان در گل
چو دریا کربلا بس موجهای بیکران دارد
سکینه در نوا در نینوا از العطش چون نی
از آن غافل که اندر چشم خود آبی روان دارد
عجب نبود که زینب در برنا محرمان گرید
چو نتواند ز بیتابی غم دل را نهان دارد
قد خم گشته لیلا نباشد از ره پیری
که خار غم به پای دل ز داغ نوجوان دارد
تن نوباوه زهرا برهنه در صف میدان
به پیش آفتاب از تیر پران سایبان دارد
علی اصغر به روی دست یاب از گریه شد خاموش
قضا گفتا که این بلبل فغان از باغبان دارد
عروس قاسم داماد اندر حجله ماتم
به رنگ کهربا از غم رخ چون ارغوان دارد
اگر از گردش دوران حسین در کوفه شد مهمان
در آنجا بیحیایی همچو خولی میزبان دارد
بهار عشرت (صامت) چو شد صرف عزاداری
برای عزت فردا دو چشم خونفشان دارد
حسین تشنهلب افغان ز جور کوفیان دارد
نشسته کشتی ایجاد از جور خسان در گل
چو دریا کربلا بس موجهای بیکران دارد
سکینه در نوا در نینوا از العطش چون نی
از آن غافل که اندر چشم خود آبی روان دارد
عجب نبود که زینب در برنا محرمان گرید
چو نتواند ز بیتابی غم دل را نهان دارد
قد خم گشته لیلا نباشد از ره پیری
که خار غم به پای دل ز داغ نوجوان دارد
تن نوباوه زهرا برهنه در صف میدان
به پیش آفتاب از تیر پران سایبان دارد
علی اصغر به روی دست یاب از گریه شد خاموش
قضا گفتا که این بلبل فغان از باغبان دارد
عروس قاسم داماد اندر حجله ماتم
به رنگ کهربا از غم رخ چون ارغوان دارد
اگر از گردش دوران حسین در کوفه شد مهمان
در آنجا بیحیایی همچو خولی میزبان دارد
بهار عشرت (صامت) چو شد صرف عزاداری
برای عزت فردا دو چشم خونفشان دارد
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۲۴ - زبان حال امام بر سر تربت جدش
سری بهر تماشا از لحد بر گیر یا جدا
که از کویت روم با ناله شبگیر یا جدا
طلب کردند قوم کوفیان ما را به مهمانی
ولی دایم فلک دارد سر تدبیر یا جدا
بدین زودی نمیرفتم ز کویت لیک ترسیدم
که در امر الهی اوفتد تاخیر یا جدا
جفاهایی که دارد زاده مرجانه در خاطر
نموده پیش پیش اندر دلم تاثیر یا جدا
یقین دارم که اندر این سفر بایست گردیدن
علی اکبر من طعمه شمشیر با جدا
یقین دانم ز قحط آب طفل شیر خوار من
علی اصغر شود سیراب ز آب تیر یا جدا
یقین دارم که از قطع دو دست حضرت عباس
ز جان خود کنندم قوم کوفی سیر یا جدا
یقین دارم که از قطع دو دست حضرت عباس
ز جان خود کنندم قوم کوفی سیر یا جدا
یقین دارم که باید زینب و کلثوم را بستن
پس از من آن دو تن را در غل و زنجیر یا جدا
سر گر برسنان خواهدشدن یا گوشه مطبخ
به هر صورت نمیپیچم سر از تقصیر یا جدا
به بزم شرب خواهد زد یزید بیحیا بر لب
مرا چوب جفا بیجرم و بیتقصیر یا جدا
به محشر کن شفاعت از سلک مداح خود (صامت)
که سرافکنده از شرم گنه بر زیر یا جد
که از کویت روم با ناله شبگیر یا جدا
طلب کردند قوم کوفیان ما را به مهمانی
ولی دایم فلک دارد سر تدبیر یا جدا
بدین زودی نمیرفتم ز کویت لیک ترسیدم
که در امر الهی اوفتد تاخیر یا جدا
جفاهایی که دارد زاده مرجانه در خاطر
نموده پیش پیش اندر دلم تاثیر یا جدا
یقین دارم که اندر این سفر بایست گردیدن
علی اکبر من طعمه شمشیر با جدا
یقین دانم ز قحط آب طفل شیر خوار من
علی اصغر شود سیراب ز آب تیر یا جدا
یقین دارم که از قطع دو دست حضرت عباس
ز جان خود کنندم قوم کوفی سیر یا جدا
یقین دارم که از قطع دو دست حضرت عباس
ز جان خود کنندم قوم کوفی سیر یا جدا
یقین دارم که باید زینب و کلثوم را بستن
پس از من آن دو تن را در غل و زنجیر یا جدا
سر گر برسنان خواهدشدن یا گوشه مطبخ
به هر صورت نمیپیچم سر از تقصیر یا جدا
به بزم شرب خواهد زد یزید بیحیا بر لب
مرا چوب جفا بیجرم و بیتقصیر یا جدا
به محشر کن شفاعت از سلک مداح خود (صامت)
که سرافکنده از شرم گنه بر زیر یا جد
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۵ - واقعه یازدهم عاشوراء
چرا بیرون نیامده ماه از پشت حجاب امشب
ندارد عزم رفتن سوی خرگه آفتاب امشب
زمین ز آسمان افتاده اندر اضطراب امشب
رسد از کربلا بر گوش صوت بوتراب امشب
همانا میرود در کوفه زینب بینقاب امشب
نشسته سر به زانو حضرت زهرا لب کوثر
فشاند اشک ماتم هر زمان از دیده پیغمبر
نهاده سبحه طاعت ز کف کروبیان یکسر
مگر شمر لعین برده سر بیچادر و معجر
حریم آل احمد را سوی بزم شراب امشب
چه خصمی داشت یا رب با حسین تشنه تب دوران
که کرد او را قتیل تیغ عدوان با لب عطشان
زنان و دخترانش شد به شام کوفه سرگردان
چرا ابنزیاد ای دل نگردد خرم و خندان
که از قتل حسین تشنهلب شد کامیاب امشب
چو بهره کوفه رفتن کرد زینب جای در محمل
روان شد کاروان اشک پیشاپیش از آن منزل
به خود گفتا فراق آسان ولیکن زندگی مشگل
سکینه هر زمان میگفت با آه و فغان کای دل
دریغا شمر نگذارد مرا در نزد باب امشب
تن فرزند زهرا بیکفن در عرصه میدان
سر چون ماه تابانش به نوک نیزه عداوان
چو شد اندر تنور آن سرز جو کوفیان پنهان
ملایک جمله نالیدند نزد قادر سبحان
که اندر خانه خولی نهان شد ماهتاب امشب
سکینه خورد چون سیلی ز دشت شمر بداختر
دل افلاک خون گردید و شد بیرون ز چشم تر
سبب جستند خیل قدس نزد خالق اکبر
که یارب این تزلزل چیست برپا شد مگر محشر
ندا آمد ده طفل حسین به بصیر و تاب امشب
زمین کوفه را یکسو پر از شور و نوا بینم
فغان کودکان را رفته تا عرش خدا بینم
ز یک جا ساربان را در زمین کربلا بینم
جدا دست حسین تشنه لب را از دو جا بینم
عجب نبود اگر کون و مکان گردد خراب امشب
در این ماتم نه تنها فرش و عرش کبریا گرید
جناب مصطفی(ص) با انبیا و اولیا گرید
رقیه فاطمه کلثوم با زین العبا گرید
جوان و پیر و مرد و زن از این غم برملا گرید
بپا کرده است (صامت) شورش یومالحساب امشب
ندارد عزم رفتن سوی خرگه آفتاب امشب
زمین ز آسمان افتاده اندر اضطراب امشب
رسد از کربلا بر گوش صوت بوتراب امشب
همانا میرود در کوفه زینب بینقاب امشب
نشسته سر به زانو حضرت زهرا لب کوثر
فشاند اشک ماتم هر زمان از دیده پیغمبر
نهاده سبحه طاعت ز کف کروبیان یکسر
مگر شمر لعین برده سر بیچادر و معجر
حریم آل احمد را سوی بزم شراب امشب
چه خصمی داشت یا رب با حسین تشنه تب دوران
که کرد او را قتیل تیغ عدوان با لب عطشان
زنان و دخترانش شد به شام کوفه سرگردان
چرا ابنزیاد ای دل نگردد خرم و خندان
که از قتل حسین تشنهلب شد کامیاب امشب
چو بهره کوفه رفتن کرد زینب جای در محمل
روان شد کاروان اشک پیشاپیش از آن منزل
به خود گفتا فراق آسان ولیکن زندگی مشگل
سکینه هر زمان میگفت با آه و فغان کای دل
دریغا شمر نگذارد مرا در نزد باب امشب
تن فرزند زهرا بیکفن در عرصه میدان
سر چون ماه تابانش به نوک نیزه عداوان
چو شد اندر تنور آن سرز جو کوفیان پنهان
ملایک جمله نالیدند نزد قادر سبحان
که اندر خانه خولی نهان شد ماهتاب امشب
سکینه خورد چون سیلی ز دشت شمر بداختر
دل افلاک خون گردید و شد بیرون ز چشم تر
سبب جستند خیل قدس نزد خالق اکبر
که یارب این تزلزل چیست برپا شد مگر محشر
ندا آمد ده طفل حسین به بصیر و تاب امشب
زمین کوفه را یکسو پر از شور و نوا بینم
فغان کودکان را رفته تا عرش خدا بینم
ز یک جا ساربان را در زمین کربلا بینم
جدا دست حسین تشنه لب را از دو جا بینم
عجب نبود اگر کون و مکان گردد خراب امشب
در این ماتم نه تنها فرش و عرش کبریا گرید
جناب مصطفی(ص) با انبیا و اولیا گرید
رقیه فاطمه کلثوم با زین العبا گرید
جوان و پیر و مرد و زن از این غم برملا گرید
بپا کرده است (صامت) شورش یومالحساب امشب
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۶ - واقعه زمین کربلا
زمین کربلا ماوای شاه بیسراست اینجا
و یا جنات عدن کردگار اکبر است اینجا
چرا آب و هوایش اینقدر غمپرور است اینجا
همانا مرقد ریحانه پیغمبر است اینجا
که از عرش خدای لامکان بالاتر است اینجا
اگر فرزند زهرا در زوال ظهر عاشورا
ز تیر و تیغ دشمن گشت بیسر یکه و تنها
کنون از اهتمام دوستان در ظاهر معنی
ز جوش کثرت زوار شبها تا سحر برپا
به عرش و فرش غوغا همچو روز محشر است اینجا
اگر در قتلگاه افتاده بود آن روز در میدان
به هنگام شهادت جسم صد چاک حسین عریان
ز تاب آفتاب ار پیکرش چون عود بد سوزان
برای سایبان از نه فلک خیل ملک گریان
کبوتر وار درهم بافته پر در پر است اینجا
فدای همت مردانه انصار و یارانش
فدای عهد پیمان تمام جان نثارانش
که تا روز جزا دارند سر در خط فرمانش
همیشه سر به کف از بهر پاس صحه ایوانش
ز هفتاد و دو تن دایم مهیا لشگر است اینجا
روان قبر نوردیده پیغمبر خاتم(ص)
که بنموده است قامت عرش درتعظیم فرشش خم
نظر کن کز شرف گردید مسجود بنیآدم
شده نزد حرم قبر حبیب باوفا محرم
چو دربان شاه بیخیل وحشم را بر در است اینجا
شوی داخل چو اندر روضه دلبند پیغمبر
به طور حرمت از پایین پای قبر او بگذر
که از بالای سر هرگز نباشد قدر او کمتر
نما خشنود لیلا را بنه بر خاک پایش سر
که قبر نور چشم شاه بیسر اکبر است اینجا
بگو دال زمین قتلگه دادند گر راهت
یقین میدان که کار هر دو عالم شد به دلخواهت
ببر از بهر استشفا از آن تربت به همراهت
گر از معنای ثارالله خواهی سازم آگاهت
که آغشته به خون پاک حی داور است اینجا
جدا از قبر شاه کمسپه صحن و سرایی بین
چون باغ خلد طاقی با رواق دلگشایی بین
مثال جنه الفردوس باغ باصفایی بین
ز هیئت در میان روضهاش فر خدایی بین
مزار حضرت عباس شبل حیدر است اینجا
نظر کن خیمهگاه آل عصمت مانده بیصاحب
که گردد روز روشن پیش چشمت تیرهتر از شب
اگر خواهی بپرسی حال سجاد و تن پرتب
بگیر اذن دخول از دختر شیر خدا زینب
که اذن این مکان با زینب بیمعجر است اینجا
به سیر حجلهگاه قاسم پا در حنا بگذر
مبارک باد بر گو دیده را کن ز اشک ماتم تر
مجسم بین نشسته نوعروس نیلگون معجر
ز خون کرده سرانگشتان خود بهر خضاب احمر
پی نظاره اندر انتظار شوهر است اینجا
ز کام خشک شاه کربلا یاد آر و غوغا کن
به احوال حسین اول کنار دیده دریا کن
پس آنگه (صامتا) مانند مجنون رو به صحرا کن
فرات جاری نهر حسینی را تماشا کن
که غلطان روز و شب آبش چو یب کوثر است اینجا
و یا جنات عدن کردگار اکبر است اینجا
چرا آب و هوایش اینقدر غمپرور است اینجا
همانا مرقد ریحانه پیغمبر است اینجا
که از عرش خدای لامکان بالاتر است اینجا
اگر فرزند زهرا در زوال ظهر عاشورا
ز تیر و تیغ دشمن گشت بیسر یکه و تنها
کنون از اهتمام دوستان در ظاهر معنی
ز جوش کثرت زوار شبها تا سحر برپا
به عرش و فرش غوغا همچو روز محشر است اینجا
اگر در قتلگاه افتاده بود آن روز در میدان
به هنگام شهادت جسم صد چاک حسین عریان
ز تاب آفتاب ار پیکرش چون عود بد سوزان
برای سایبان از نه فلک خیل ملک گریان
کبوتر وار درهم بافته پر در پر است اینجا
فدای همت مردانه انصار و یارانش
فدای عهد پیمان تمام جان نثارانش
که تا روز جزا دارند سر در خط فرمانش
همیشه سر به کف از بهر پاس صحه ایوانش
ز هفتاد و دو تن دایم مهیا لشگر است اینجا
روان قبر نوردیده پیغمبر خاتم(ص)
که بنموده است قامت عرش درتعظیم فرشش خم
نظر کن کز شرف گردید مسجود بنیآدم
شده نزد حرم قبر حبیب باوفا محرم
چو دربان شاه بیخیل وحشم را بر در است اینجا
شوی داخل چو اندر روضه دلبند پیغمبر
به طور حرمت از پایین پای قبر او بگذر
که از بالای سر هرگز نباشد قدر او کمتر
نما خشنود لیلا را بنه بر خاک پایش سر
که قبر نور چشم شاه بیسر اکبر است اینجا
بگو دال زمین قتلگه دادند گر راهت
یقین میدان که کار هر دو عالم شد به دلخواهت
ببر از بهر استشفا از آن تربت به همراهت
گر از معنای ثارالله خواهی سازم آگاهت
که آغشته به خون پاک حی داور است اینجا
جدا از قبر شاه کمسپه صحن و سرایی بین
چون باغ خلد طاقی با رواق دلگشایی بین
مثال جنه الفردوس باغ باصفایی بین
ز هیئت در میان روضهاش فر خدایی بین
مزار حضرت عباس شبل حیدر است اینجا
نظر کن خیمهگاه آل عصمت مانده بیصاحب
که گردد روز روشن پیش چشمت تیرهتر از شب
اگر خواهی بپرسی حال سجاد و تن پرتب
بگیر اذن دخول از دختر شیر خدا زینب
که اذن این مکان با زینب بیمعجر است اینجا
به سیر حجلهگاه قاسم پا در حنا بگذر
مبارک باد بر گو دیده را کن ز اشک ماتم تر
مجسم بین نشسته نوعروس نیلگون معجر
ز خون کرده سرانگشتان خود بهر خضاب احمر
پی نظاره اندر انتظار شوهر است اینجا
ز کام خشک شاه کربلا یاد آر و غوغا کن
به احوال حسین اول کنار دیده دریا کن
پس آنگه (صامتا) مانند مجنون رو به صحرا کن
فرات جاری نهر حسینی را تماشا کن
که غلطان روز و شب آبش چو یب کوثر است اینجا
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۵ - و برای او همچنین
ز دولت نخل امید کسی گر بارور گردد
بباید با ضعیفانش محبت بیشتر گردد
به آب تلخ سازد چون صدف کان گهر گردد
ترا گر کشتی تن خواهی از غم بیخطر گردد
مده آزار دلریشان که بینم دردسر گردد
همه روی زمین ملک تو شد دیگر چه میخواهی
به جز طبل نفیر و زینت و افسر چه میخواهی
به غیر از حشمت و اسباب و سیم و زر چه میخواهی
ز خون این ضعیفان ستمپرور چه میخواهی
نمیترسی که روزی روی دولت از تو برگردد
به بازوی یلی گیری ز سر گر افسر دارا
چه فرعون ار نمائی ادعای «ربکم اعلی»
چو اندر حق گذاری نیست پای عدل تو برجا
ستون خیمهات گر بگذرد زین گبند خضرا
به یک آه سحرگاهی همه زیر و زبر گردد
تو را گفتند سلطان یعنی ای سلطان عدالت کن
تو را خواندند عادل پس ز مظلومان حمایت کن
تو را گویند راعی پس رعیت را حمایت کن
نگفتندت که بر بالین راحت استراحت کن
بود سلطان کسی کز زیردستان باخبر گردد
شبی هرگز گدایی را به خوان خود نمیخوانی
نمیبخشی به یک سائل بهای لقمه نانی
بجوزا گر نروید حاصلت از تخم میزانی
شوی شاکی ز دست کردگار اما نمیدانی
که آن قحط مروت باعث قطع ممر گردد
دمی ای تابع حرص و هوا از خویش یادآور
خیال جمعی ار داری مکن در جمع سیم و زر
چه خواهی کرد در میزان عدل حضرت داور
تو را کامروز در خاطر نباشد خوف از محشر
گناه کیست در فردا تو را جا در سقر گردد
اگر بار املها را ز دوش خویش برداری
طمع از آرزوی نفس دوراندیش برداری
دل از شیطانی ابلیس کافر کیش برداری
توانی لشگر اندوه را از پیش برداری
گر عالم بر تو از سوراخ سوزن تنگتر گردد
به شمشیر طمع خون تمام خلق میریزی
نیندیشی ز برق کیفر آه سحر خیزی
به تعمیر درون خویشتن با خلق بستیزی
زنان شبههناکت در جهان چون نیست پرهیزی
مبین از چشم کوکب گر دعایت بیاثر گردد
خدایا بندگانت را به ظل لطف راهی ده
ز غوغای قیامت در جواز خود پناهی ده
به ما از این همه غفلت زبان عذر خواهی ده
(به صامت) از ره الطاف تخفیف گناهی ده
بر آن درگه نیاید کس که تا نومید برگردد
بباید با ضعیفانش محبت بیشتر گردد
به آب تلخ سازد چون صدف کان گهر گردد
ترا گر کشتی تن خواهی از غم بیخطر گردد
مده آزار دلریشان که بینم دردسر گردد
همه روی زمین ملک تو شد دیگر چه میخواهی
به جز طبل نفیر و زینت و افسر چه میخواهی
به غیر از حشمت و اسباب و سیم و زر چه میخواهی
ز خون این ضعیفان ستمپرور چه میخواهی
نمیترسی که روزی روی دولت از تو برگردد
به بازوی یلی گیری ز سر گر افسر دارا
چه فرعون ار نمائی ادعای «ربکم اعلی»
چو اندر حق گذاری نیست پای عدل تو برجا
ستون خیمهات گر بگذرد زین گبند خضرا
به یک آه سحرگاهی همه زیر و زبر گردد
تو را گفتند سلطان یعنی ای سلطان عدالت کن
تو را خواندند عادل پس ز مظلومان حمایت کن
تو را گویند راعی پس رعیت را حمایت کن
نگفتندت که بر بالین راحت استراحت کن
بود سلطان کسی کز زیردستان باخبر گردد
شبی هرگز گدایی را به خوان خود نمیخوانی
نمیبخشی به یک سائل بهای لقمه نانی
بجوزا گر نروید حاصلت از تخم میزانی
شوی شاکی ز دست کردگار اما نمیدانی
که آن قحط مروت باعث قطع ممر گردد
دمی ای تابع حرص و هوا از خویش یادآور
خیال جمعی ار داری مکن در جمع سیم و زر
چه خواهی کرد در میزان عدل حضرت داور
تو را کامروز در خاطر نباشد خوف از محشر
گناه کیست در فردا تو را جا در سقر گردد
اگر بار املها را ز دوش خویش برداری
طمع از آرزوی نفس دوراندیش برداری
دل از شیطانی ابلیس کافر کیش برداری
توانی لشگر اندوه را از پیش برداری
گر عالم بر تو از سوراخ سوزن تنگتر گردد
به شمشیر طمع خون تمام خلق میریزی
نیندیشی ز برق کیفر آه سحر خیزی
به تعمیر درون خویشتن با خلق بستیزی
زنان شبههناکت در جهان چون نیست پرهیزی
مبین از چشم کوکب گر دعایت بیاثر گردد
خدایا بندگانت را به ظل لطف راهی ده
ز غوغای قیامت در جواز خود پناهی ده
به ما از این همه غفلت زبان عذر خواهی ده
(به صامت) از ره الطاف تخفیف گناهی ده
بر آن درگه نیاید کس که تا نومید برگردد
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۶ - و برای او همچنین
نه تنها سیرم از مالم که عالم هم نمیخواهم
پی راحت می عشرت ز جام جم نمیخواهم
تن شاداب لب خندان دل خرم نمیخواهم
شب هجران به غیر از بیکسی همدم نمیخواهم
کسی را همنشین خویشتن یک دم نمیخواهم
نمیباشد به ما آوارگان تاج و کمر لازم
ندارد خاکسار بدر افسر بسر لازم
نباشد فانی بالله را گنج و گهر لازم
ندارد کشته شمشیر الفت نوحهگر لازم
به مرگ خویشتن هم مجلس ماتم نمیخواهم
از این گلزار ناکامی گل عشرت نمیبویم
نمیخواهم که باشد زرد از راه طمع رویم
بسازم یا بسوزم درد دل با کس نمیگویم
سبکباری همان از آمد و رفت جهان جویم
چون من عور آمدم بار کفن را هم نمیخواهم
چرا با دیده روشن شوم در چاه غفلت گم
ستاده کشتی عقل من و من غرقه در قلزم
به اصطبل طبیعت چون بهایم چند کویم سمه
چنان زخم زبانها دیدهام از الفت مردم
که بعد خویش الفت از بنیآدم نمیخواهم
یکی سر از غنیمت سرگردان برسیم و زر دارد
یکی در کنج عزلت نیمهخشتی زیر سردار
کدامین عاقبت تا شاهد عزت ببر دارد
سواد عشرت و راحت ره و رسم دگر دارد
نهال در دو داغم میوه جز غم نمیخواهم
گل توحید گلزار تجدد کرد هر کس بو
نخواهد رفت آب الفتش با غیر در یک جو
اگر با کس نمیجوشم نخواند کس مرا بدخو
نگویم حرفی از لا و نعم با هیچکس زانرو
که از خود خاطر فرخنده یا درهم نمیخواهم
گل توحید گلزار تجرد کرد هر کس بو
نخواهد رفت آب الفتش با غیر در یکجو
اگر با کس نمیجوشم نخواند کس مرا بدخو
نگویم حرفی از لا و نعم با هیچکس زانرو
که از خود خاظر فرخنده یا درهم نمیخواهم
ز بست از خودستاییها کشیدم ذلت و خواری
به دوش خود ز ما و من گرفتم بار بیزاری
نهادم پای گمنامی به اقلیم سبکباری
حریصم آنقدر اندر جهان (صامت) به غمخواری
که روزی غیر غم از سفره عالم نمیخواهم
پی راحت می عشرت ز جام جم نمیخواهم
تن شاداب لب خندان دل خرم نمیخواهم
شب هجران به غیر از بیکسی همدم نمیخواهم
کسی را همنشین خویشتن یک دم نمیخواهم
نمیباشد به ما آوارگان تاج و کمر لازم
ندارد خاکسار بدر افسر بسر لازم
نباشد فانی بالله را گنج و گهر لازم
ندارد کشته شمشیر الفت نوحهگر لازم
به مرگ خویشتن هم مجلس ماتم نمیخواهم
از این گلزار ناکامی گل عشرت نمیبویم
نمیخواهم که باشد زرد از راه طمع رویم
بسازم یا بسوزم درد دل با کس نمیگویم
سبکباری همان از آمد و رفت جهان جویم
چون من عور آمدم بار کفن را هم نمیخواهم
چرا با دیده روشن شوم در چاه غفلت گم
ستاده کشتی عقل من و من غرقه در قلزم
به اصطبل طبیعت چون بهایم چند کویم سمه
چنان زخم زبانها دیدهام از الفت مردم
که بعد خویش الفت از بنیآدم نمیخواهم
یکی سر از غنیمت سرگردان برسیم و زر دارد
یکی در کنج عزلت نیمهخشتی زیر سردار
کدامین عاقبت تا شاهد عزت ببر دارد
سواد عشرت و راحت ره و رسم دگر دارد
نهال در دو داغم میوه جز غم نمیخواهم
گل توحید گلزار تجدد کرد هر کس بو
نخواهد رفت آب الفتش با غیر در یک جو
اگر با کس نمیجوشم نخواند کس مرا بدخو
نگویم حرفی از لا و نعم با هیچکس زانرو
که از خود خاطر فرخنده یا درهم نمیخواهم
گل توحید گلزار تجرد کرد هر کس بو
نخواهد رفت آب الفتش با غیر در یکجو
اگر با کس نمیجوشم نخواند کس مرا بدخو
نگویم حرفی از لا و نعم با هیچکس زانرو
که از خود خاظر فرخنده یا درهم نمیخواهم
ز بست از خودستاییها کشیدم ذلت و خواری
به دوش خود ز ما و من گرفتم بار بیزاری
نهادم پای گمنامی به اقلیم سبکباری
حریصم آنقدر اندر جهان (صامت) به غمخواری
که روزی غیر غم از سفره عالم نمیخواهم
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۱۱ - و برای او فی النصیحه
بیا ای دل دمی بنشین و گوش هوش با من کن
ز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن
در این دشت مخوف هولناک پر خطر اول
ز خوف رهزنان دهر جان خویش ایمن کن
بیفشان در زمین سینه تخم عرفت آنگه
به روز تنگدستی حاصلی بر چین و خرمن کن
کلام نیستی را نقش کن اندر نگین دل
وز آن خاتم سجل هستی خودرا مزین کن
چرا آسوده مانند شیطان دشمنی داری
بنه تیر تفکر در کمان و رفع دشمن کن
ز قاف قاب قوسینت فراتر منزلی باشد
که میگوید که در این توده خاکی نشیمن کن
سرت را گر هوای سرفرازی باشد اندر سر
کمند منتدون همتان بیرون ز گردن کن
ندیدی رنگ زردی گر تو از بهتر طمع مردی
قبائی هست مردی بر نت بر خویش احسن کن
تو ابرو را ز سختیهای این عالم مکن برچین
پس آنگه نرم با سرپنجه چون داود آهن کن
گل راحت نچیده در جهان جز لاله حسرت
تو هم چون جغد در ویرانه باش و ترک مسکن کن
اگرچه زنده خود را ز خیل مردگان بشمر
بیا بر روی نعش خویشتن بنشین و شیون کن
اگر یکرویی زال جهان را امتحان جویی
بیا یک لحظه پشت خود بدین کار پر فن کن
ز اشک شرمساری روغنی ترتیب ده هر شب
چراغی در شبسان وجود خویش روشن کن
چنان پندار کاینک موسم یومالحساب آمد
تو پیشاپیش جمع دخل و خرج خود معین کن
لباسی خوشنما تر از لباس عیب پوشیدن
نباشد ورنه میگفتم تو او را کسوت تن کن
لباسی خوشنماتر از لباس عیب پوشیدن
نباشد ورنه میگفتم تو او را کسوت تن کن
کریمست و کریمان جهان را دوست میدارد
تو خود را متصف بر هر صفحات حی ذوالمن کن
اگر عمردرازیچون مسیحا در نظر داری
نخواهی نیم ره گر بر زمانی ترک سوزن کن
در این دنیا که مالش مار و جاهش چاه میباشد
ز چاه سرکشی خود را برون مانند بیژن کن
چو آخر خاک میگرد اگر لاغر اگر فربه
تو تن از خوردن مرغ و مسمی بیمسمن کن
ندارد قابلیت اینقدر یک مشت خاک ما
منیت از سر بگذار و کم دعوی من من کن
چرا از همرهان خویش بر جا مانده «صامت»
بطلی منزل و مقصود لختی گرم توسن کن
ز دریای نصیحت گوهر غلطان به دامن کن
در این دشت مخوف هولناک پر خطر اول
ز خوف رهزنان دهر جان خویش ایمن کن
بیفشان در زمین سینه تخم عرفت آنگه
به روز تنگدستی حاصلی بر چین و خرمن کن
کلام نیستی را نقش کن اندر نگین دل
وز آن خاتم سجل هستی خودرا مزین کن
چرا آسوده مانند شیطان دشمنی داری
بنه تیر تفکر در کمان و رفع دشمن کن
ز قاف قاب قوسینت فراتر منزلی باشد
که میگوید که در این توده خاکی نشیمن کن
سرت را گر هوای سرفرازی باشد اندر سر
کمند منتدون همتان بیرون ز گردن کن
ندیدی رنگ زردی گر تو از بهتر طمع مردی
قبائی هست مردی بر نت بر خویش احسن کن
تو ابرو را ز سختیهای این عالم مکن برچین
پس آنگه نرم با سرپنجه چون داود آهن کن
گل راحت نچیده در جهان جز لاله حسرت
تو هم چون جغد در ویرانه باش و ترک مسکن کن
اگرچه زنده خود را ز خیل مردگان بشمر
بیا بر روی نعش خویشتن بنشین و شیون کن
اگر یکرویی زال جهان را امتحان جویی
بیا یک لحظه پشت خود بدین کار پر فن کن
ز اشک شرمساری روغنی ترتیب ده هر شب
چراغی در شبسان وجود خویش روشن کن
چنان پندار کاینک موسم یومالحساب آمد
تو پیشاپیش جمع دخل و خرج خود معین کن
لباسی خوشنما تر از لباس عیب پوشیدن
نباشد ورنه میگفتم تو او را کسوت تن کن
لباسی خوشنماتر از لباس عیب پوشیدن
نباشد ورنه میگفتم تو او را کسوت تن کن
کریمست و کریمان جهان را دوست میدارد
تو خود را متصف بر هر صفحات حی ذوالمن کن
اگر عمردرازیچون مسیحا در نظر داری
نخواهی نیم ره گر بر زمانی ترک سوزن کن
در این دنیا که مالش مار و جاهش چاه میباشد
ز چاه سرکشی خود را برون مانند بیژن کن
چو آخر خاک میگرد اگر لاغر اگر فربه
تو تن از خوردن مرغ و مسمی بیمسمن کن
ندارد قابلیت اینقدر یک مشت خاک ما
منیت از سر بگذار و کم دعوی من من کن
چرا از همرهان خویش بر جا مانده «صامت»
بطلی منزل و مقصود لختی گرم توسن کن
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۱۴ - و برای او همچنین
به عزلت گوشه از هفت کشور داشتن بهتر
غم سر داشتن از تاج و افسر داشتن بهتر
زند آن کس که در ملک فقیری نوبت شادی
تواند آن زمان دل از جهان برداشتن بهتر
چه آخر طعمه موران خاکست این تن فربه
ز رنج گوشهگیری جسم لاغرداشتن بهتر
بود هر خنده را صدهزاران گریه اندر پی
ز اشک نیمهشبها دیده تر داشتن بهتر
چه آخر هست بهر دیگران و بایدت رفتن
سر خاک سیه از خاک قیصر داشتن بهتر
کم و بیش جهان خواهد گذشتن ای جهانداران
غم بیچارگی از روز محشر داشتن بهتر
گرفتم سر به سر زان تو باشد ملک اسکندر
تو را عبرت ز دارا و سکندر داشتن بهتر
ز اسباب تجمل کس نبرد از این جهان سودی
به صحرای قیامت کوکب و فرداشتن بهتر
حدیث «انما اموالکم» گر خواندهای دانی
ز آفات جهان خود را توانگر داشتن بهتر
مشو مغرور اگر در هفت اقلیمست اورنگت
خط آزادگی از هفت کشور داشتن بهتر
تو را چون فاعل مختار بنمودند ای عاقل
ز گودال جهنم حوض کوثر داشتن بهتر
منه طوق عبودیت به گردن در بر بنده
که گردن در کمندحکم داور داشتن بهتر
برون کن عادت گرگی ز سرایر و به مسکین
اگر مردی تور را طبع غضنفر داشتن بهتر
چرا خوکرده بر لاشه مردار هر کرکس
جهان را چون هما در سایه پرداشتن بهتر
ترا گر دعوی شیریست با گرگ اجل بستیز
بلی شمشیر وقت جنگ جوهر داشتن بهتر
نشد از سربلندی هیچکس را رتبه حاصل
به خاک هر قدم خود را برابر داشتن بهتر
مبین بر خنده دندان نمای دهر دون (صامت)
حذر از کید این زال مذور داشتن بهتر
غم سر داشتن از تاج و افسر داشتن بهتر
زند آن کس که در ملک فقیری نوبت شادی
تواند آن زمان دل از جهان برداشتن بهتر
چه آخر طعمه موران خاکست این تن فربه
ز رنج گوشهگیری جسم لاغرداشتن بهتر
بود هر خنده را صدهزاران گریه اندر پی
ز اشک نیمهشبها دیده تر داشتن بهتر
چه آخر هست بهر دیگران و بایدت رفتن
سر خاک سیه از خاک قیصر داشتن بهتر
کم و بیش جهان خواهد گذشتن ای جهانداران
غم بیچارگی از روز محشر داشتن بهتر
گرفتم سر به سر زان تو باشد ملک اسکندر
تو را عبرت ز دارا و سکندر داشتن بهتر
ز اسباب تجمل کس نبرد از این جهان سودی
به صحرای قیامت کوکب و فرداشتن بهتر
حدیث «انما اموالکم» گر خواندهای دانی
ز آفات جهان خود را توانگر داشتن بهتر
مشو مغرور اگر در هفت اقلیمست اورنگت
خط آزادگی از هفت کشور داشتن بهتر
تو را چون فاعل مختار بنمودند ای عاقل
ز گودال جهنم حوض کوثر داشتن بهتر
منه طوق عبودیت به گردن در بر بنده
که گردن در کمندحکم داور داشتن بهتر
برون کن عادت گرگی ز سرایر و به مسکین
اگر مردی تور را طبع غضنفر داشتن بهتر
چرا خوکرده بر لاشه مردار هر کرکس
جهان را چون هما در سایه پرداشتن بهتر
ترا گر دعوی شیریست با گرگ اجل بستیز
بلی شمشیر وقت جنگ جوهر داشتن بهتر
نشد از سربلندی هیچکس را رتبه حاصل
به خاک هر قدم خود را برابر داشتن بهتر
مبین بر خنده دندان نمای دهر دون (صامت)
حذر از کید این زال مذور داشتن بهتر
صامت بروجردی : کتاب المواد و التاریخ
شمارهٔ ۱ - تاریخ مرحوم نوائی
جهانا میجهانی رخش کین تا کی در این پیدا
عجب بیدادها بینم در این ببدا ز تو پیدا
کنی تا کی به یک کاسه دهی تا کی به یک کیسه
عسل با زهر حنظل باطبر زد خار با خرما
خرا شد صورت دل چند از دستت بهر محفل
غریب و بومی و مجنون و عاقل بنده و مولا
بپا شد تا کی از جودت به دامان اشک از دیده
زن و مرد و بزرگ و کوچک و فرزانه و شیدا
نکرده نونهالی تا ببستان ریشه را محکم
تو زود از تیشه بیداد او را افکنی از پا
نرسته نوگلی خندان هنوز از گلشن کیهان
که چون ترکان یغمایی تو راو را میکنی بغما
نه بینم دودمانی را نگشته تیره از دودت
نه در مشرق نه در مرغب نه جا بلقا نه جا بلسا
قدم اندر قدم باشد نهان اندر کف خاکت
چو گوهرهای پرقیمت چو لولوهای بس لالا
بدستان اجل مهر خموشی مینهی برلب
همه دستان سراشیرین اداره مرغان خوش آوا
قصب پیراهنان و پرنیان پوشان بسا کز تو
دل صد چاک زیر خاکشان شد منزل و ماموا
همه با سینه سینیم همه با چهره رنگین
همه با طلعت نیکو همه با صورت زیبا
چهدانایان معنی سنج و حکمت پیشه و بخرد
چه زیرک مردمان معرفت پرورده دانا
چو طبی و ریاضی دیدگان ملت عالم
چو صرف و نحو و منطق خواندگان مدرس دنیا
همه طی گشت طومار حساب عمرشان در هم
همه افتاده نخل نو بر امیدشان از پا
همه مخمور از صهبای «کل من علیها فان»
همه مست شراب «یوم تجزون بما تسعی»
همه شیر ارژن و نبود به جنگ مورشان طاقت
همه پیل افکن و نبود به دفع مارشان یارا
به زیر خاک غم اعصاب ایشان منفصل یکسر
زشمشیر اجل او داج یک یک منفصل یک جا
فکندی چون نوائی از نوا مرغ حقش الحانی
که چون سوسن در آن گلزار بده باده زبان گویا
ز شمع الفت او بود شمع جمع ما روشن
به شوق صحبت او بود چشم ذوق ما بینا
به مجد و نجد و فضل و بذل و حلم و جاه و فر
به توفیق و به ایمان و به زهد و طاعت و تقوی
نیارد دیده در دوران برایش دیگری همسر
نشاید جست در کیهان برایش دیگری همتا
همه دیوان او رنگین به وصف دوحه یاسین
همه اشعار او شیرین به مدح دوده طه
ندیده باغبان نظم چون وی نوگلی خوشبو
نیابد گلستان نثر چون او بلبلی شیدا
چو آمد وقت تا بدرود سازد دار فانی را
چمد زین وادی محنت به عشرتخانه عقبی
صلای هاتف غیبی رسید او را به گوش جان
که ای طاوس باغ جنت ای مرغ جنان پیما
تو باید نغمه سنج اندر گلستان جنان باشی
نه با زاغ و زغن پری و چری بر در دلها
بنه این آشیان پست را بر جا و بیرون کن
سری از زیر پر از بهر سیر عالم بالا
طلسم تن شکست و بست رخت رحلت از عالم
به مهمانخانه درالسلامش گشت چون ماوا
رقم زد خامه (صامت) به تاریخ وفات او
نوایی در بهشت و جای او در سایه طوبی
عجب بیدادها بینم در این ببدا ز تو پیدا
کنی تا کی به یک کاسه دهی تا کی به یک کیسه
عسل با زهر حنظل باطبر زد خار با خرما
خرا شد صورت دل چند از دستت بهر محفل
غریب و بومی و مجنون و عاقل بنده و مولا
بپا شد تا کی از جودت به دامان اشک از دیده
زن و مرد و بزرگ و کوچک و فرزانه و شیدا
نکرده نونهالی تا ببستان ریشه را محکم
تو زود از تیشه بیداد او را افکنی از پا
نرسته نوگلی خندان هنوز از گلشن کیهان
که چون ترکان یغمایی تو راو را میکنی بغما
نه بینم دودمانی را نگشته تیره از دودت
نه در مشرق نه در مرغب نه جا بلقا نه جا بلسا
قدم اندر قدم باشد نهان اندر کف خاکت
چو گوهرهای پرقیمت چو لولوهای بس لالا
بدستان اجل مهر خموشی مینهی برلب
همه دستان سراشیرین اداره مرغان خوش آوا
قصب پیراهنان و پرنیان پوشان بسا کز تو
دل صد چاک زیر خاکشان شد منزل و ماموا
همه با سینه سینیم همه با چهره رنگین
همه با طلعت نیکو همه با صورت زیبا
چهدانایان معنی سنج و حکمت پیشه و بخرد
چه زیرک مردمان معرفت پرورده دانا
چو طبی و ریاضی دیدگان ملت عالم
چو صرف و نحو و منطق خواندگان مدرس دنیا
همه طی گشت طومار حساب عمرشان در هم
همه افتاده نخل نو بر امیدشان از پا
همه مخمور از صهبای «کل من علیها فان»
همه مست شراب «یوم تجزون بما تسعی»
همه شیر ارژن و نبود به جنگ مورشان طاقت
همه پیل افکن و نبود به دفع مارشان یارا
به زیر خاک غم اعصاب ایشان منفصل یکسر
زشمشیر اجل او داج یک یک منفصل یک جا
فکندی چون نوائی از نوا مرغ حقش الحانی
که چون سوسن در آن گلزار بده باده زبان گویا
ز شمع الفت او بود شمع جمع ما روشن
به شوق صحبت او بود چشم ذوق ما بینا
به مجد و نجد و فضل و بذل و حلم و جاه و فر
به توفیق و به ایمان و به زهد و طاعت و تقوی
نیارد دیده در دوران برایش دیگری همسر
نشاید جست در کیهان برایش دیگری همتا
همه دیوان او رنگین به وصف دوحه یاسین
همه اشعار او شیرین به مدح دوده طه
ندیده باغبان نظم چون وی نوگلی خوشبو
نیابد گلستان نثر چون او بلبلی شیدا
چو آمد وقت تا بدرود سازد دار فانی را
چمد زین وادی محنت به عشرتخانه عقبی
صلای هاتف غیبی رسید او را به گوش جان
که ای طاوس باغ جنت ای مرغ جنان پیما
تو باید نغمه سنج اندر گلستان جنان باشی
نه با زاغ و زغن پری و چری بر در دلها
بنه این آشیان پست را بر جا و بیرون کن
سری از زیر پر از بهر سیر عالم بالا
طلسم تن شکست و بست رخت رحلت از عالم
به مهمانخانه درالسلامش گشت چون ماوا
رقم زد خامه (صامت) به تاریخ وفات او
نوایی در بهشت و جای او در سایه طوبی
صامت بروجردی : کتاب المواد و التاریخ
شمارهٔ ۶ - تاریخ وفات مرحوم میرزا صالح مداح
سپهر بیوفا تا تیر عدوان در کمان دارد
تن آزادگان را جای پیکان در نشان دارد
ز بس با اهل فضل و مردم دانا بود دشمن
یکایک را به کف تیغ اجل اندر کمان دارد
به اهل بیت عصمت بس که میل دشمنی دارد
بهر کس خادم آن آستان شد سرگردان دارد
از آنجایی که سازد ناگهان چون غنچه خاموشش
چون سوسن هر که در گلزار هستی ده زبان دارد
جناب میرزا صالح چو دید ازشغل مداحی
لب معجز نما نطق بلاغت ترجمان دارد
بزد از تیشه کین نخل امید وجودش را
که تا شاخ هنربار فضائل ترجمان دارد
چون از کلک مشیت شد رقم که از ورطه امکان
خدای لامکان او را سوی جنت روان دارد
سفیر غیب زد به روی ندا از ملک لاریبی
که رضوان بهر تو ملک جنان را ارمغان دارد
بیا سوی بهشت و منزل خود را تماشا کن
دو صد ملک جهان بهر قدومت را یگان دارد
ز زندان جهان دار است اندر گلشن جنت
مقامی دلگشا نزد امیرمومنان دارد
رقم زد کلک (صامت) بهر تاریخ وفات او
براحت صالح مداح جایی در جنان دارد
تن آزادگان را جای پیکان در نشان دارد
ز بس با اهل فضل و مردم دانا بود دشمن
یکایک را به کف تیغ اجل اندر کمان دارد
به اهل بیت عصمت بس که میل دشمنی دارد
بهر کس خادم آن آستان شد سرگردان دارد
از آنجایی که سازد ناگهان چون غنچه خاموشش
چون سوسن هر که در گلزار هستی ده زبان دارد
جناب میرزا صالح چو دید ازشغل مداحی
لب معجز نما نطق بلاغت ترجمان دارد
بزد از تیشه کین نخل امید وجودش را
که تا شاخ هنربار فضائل ترجمان دارد
چون از کلک مشیت شد رقم که از ورطه امکان
خدای لامکان او را سوی جنت روان دارد
سفیر غیب زد به روی ندا از ملک لاریبی
که رضوان بهر تو ملک جنان را ارمغان دارد
بیا سوی بهشت و منزل خود را تماشا کن
دو صد ملک جهان بهر قدومت را یگان دارد
ز زندان جهان دار است اندر گلشن جنت
مقامی دلگشا نزد امیرمومنان دارد
رقم زد کلک (صامت) بهر تاریخ وفات او
براحت صالح مداح جایی در جنان دارد
صامت بروجردی : مختصری از اشعار افصح الشعراء (میرزا حاجب بروجردی)
شمارهٔ ۳ - در تنبیه و گریز به مصیبت حضرت عباس(ع)
دلا نبود ثباتی پایه این چرخ کیهان را
چو خوش بگرفته سخت این بنای سست بنیان را
از این سوادی بیسود جهان صرف نظر بنما
کز این سودا در آخر کس ندیده غیر خسران را
مده سرمایه نقد حیات خویش را از کف
مخور جانا فریب نفس و تسویلات شیطان را
بود سرمایه عمرت پی آمال روز و شب
کند سرقت ز تو هر دم متاع دین و ایمان را
مشو پایند این قید تعلقهای جسمانی
ازین آب و گل هستی بیفشان دست و دامان را
مجرد شو که تا اسزی مقام قرب حق حاصل
بزن این شاخ هجران و بکن این بیخ حرمان را
به زندان جهالت از ضلالت داده ماوا
تو آن عقلی کز او باید عبادت کرد رحمان را
کمال آدمی جو کز ملک دادت شرف یزدان
چو بر تشریف کرمنا مشرف کرد انسان را
به شکر اینکه اندر سفره داری لقمه نانی
به هنگام توانایی بجو حال ضعیفان را
ز (یوماً کان شر امستطیرا) گرامان خواهی
پذیر از «یطعمون» ایتام و مسکین و اسیران را
نخواهی برد زین دنیای فانی جز عمل چیزی
اگر باشد تو را تخت جم و ملک سیلمان را
خوری مال حرام خلق را آخر نمی بینی
که گرگ مرگ کرده بهر جانت تیز دندان را
دمی از روی عبرت سوی قبرستان نظر بنما
ببین در خاک ذلت پیکر پاک عزیزان را
چسان کرده اجل پامال خاک حسرت و محنت
قد سرو جوانان ماه روی نوعروسان را
تو را بس دردها باشد چرا بنشسته غافل
برای چاره دردت مهیا ساز درمان را
بزن دست توسل بر ولای شبل شیر حق
که شست از دست دست و داد در راه خدا جان را
ابوالفضل که باشد در لقب ماه بنیهاشم
که نورش کرده روشن شمع بزم آل عمران را
بود ماه دو هفته خوشه چین خرمن حسنش
دهد فیض تجلی از جمالش مهر رخشان را
جهان فضل و بحر علم و حلم و معدن بخشش
که ز کمتر سخایش داده رونق ملک امکان را
سپهر معرفت را طلعت وی نیز اعظم
ز نور چهر خود تابان نموه ماه تابان را
ز فرط رتبه و جاه و جلال و عز و زیب و فر
به کمتر پایه قدرش خود بنشاند کیوان را
کند سطح زمین را تنگ از بس دست و سر ریزد
بره روز رزم گر گیرد یه کف شمشیر بران را
چنان در وعده روز الستش بود پابرجا
که سر داد از وفا و برد بر سر عهد و پیمان را
نمود از جان قبول یاری فرزند پیغمبر
علمداری و سقائی و سرداری طفلان را
چو دید از چار سو بر شاهدین بستند و بگشودند
ره آب و در کفر و نفاق و بغی و عدوان را
جهان چو نچشم دشمن تنگ شد بر چشم حقبینش
چو بشنید از عطش فریاد و افغان یتیمان را
به کف بگرفت تیغ آبدار و مشک خشکیده
چو گردون خمش دوزد بوسه پای شاه خوبان را
که ای جان برادر زندگی دشوار شد بر من
نظر کن خاطر افسرده و حال پریشان را
دگر مپسند بر عباس درد و محنت دنیا
که نتوانم کشم بار غم هجران یاران را
بده ذانم که شاید گیرم از این قوم دون آبی
نشانم از عطش سوز دل اطفال عطشان را
گرفت اذن جهاد از اشه و روآورد در میدان
زبان پند بگشود و بگفت آن کفر کیشان را
که ای بیرحم مردم بر حریم مصطفیرحمی
نوازید از وفا در این دیار غم غریبان را
حدیث اکرم الضیف از نبی گر هست بر خاطر
چشد پس حق اکرام و کجا شد رسم احسان را
شما را دعوی اسلام و آل مصطی مهمان
مسلمان بر لب دریا کشد کی تشبه مهمان را
بود لب تشنه سبط احمد مرسل شهنشاهی
که جوید خضر از جوی وصالش آب حیوان را
حسینی را که روی بال بردش جبرئیل از فرش
منور ساخت از قنداقه خود عرش یزدان را
بدل داغی نهادید از غم مرگ جوانانش
که سوزد آه دلسوزدش دل گبر و مسلمان را
دهید آبی که از سوز عطش غش کرده اطفالش
که تا تسکین دهد از تشنگی اطفال گریان را
چو دید از حرف حق نبود اثر بر قلب دور از حق
به آه دل بود حرف نصیحت مشت و سند آن را
زبان از پبند بست و همچو شیران پور شیر حق
کشید از قهر تیغ آبدار شعله افشان را
ز بس افکند مرد و مرکب و بس ریخت دست و سر
که توسن کرد گم از فرط کشته راه جولان را
چو زور بازوش را دید خسم اندر صف هیجا
دو اسبه کردطی از ضرب تیغش راه نیران را
صفوف کفر را از هم درید و سوی شط آمد
نظر بر آب افکند و کشید از سینه افغان را
کفی پر آب کرد و خواست تر سازد لب خشکش
به یاد آورد کام تشنه شاه شهیدان را
نخورد آب ولی پر کرد مشک و شد ز شط بیرون
که بارید از عدو تیر بلا چو ابر باران را
برای حفظ مشک آب پیش حمله عدوان
خریداری به جان میکرد نوک تیر و پیکان را
تنش چو نبرک شد چاک چاک از ناوک دشمن
ز پیکر مرغ روحش کرد میل کوی جانان را
فکندند از یسار و از یمین آخر به تیغ کین
ز جسم نازنینش دست همچون شاخ مرجان را
تنش خالی ز خون گشت و ولی بدمشک پرآبش
به شکر آب میکردی سپاس حی سبحان را
که ناگه از کمانگاه قدرتیری ز کین آمد
قضا بر مشک بنشانید تا پر تیر پران را
چو آبش ریخت افتاد و ندا زد سوی شاهدین
که دریاب ای برادر این شهید زار و نالان را
در این هنگام رفتن بر سر این کشته راهت
بنه پایی که تا سازم نثار مقدمت جان را
مبر در خیمهام تا جان بود برجسم بیتابم
که نتوانم ز شرم آب ببینم روی طفلان
گذشت از این جهان و از غم بیدستش (حاجب)
مجدد کرد در عالم ز سیل اشک طوفان را
چو خوش بگرفته سخت این بنای سست بنیان را
از این سوادی بیسود جهان صرف نظر بنما
کز این سودا در آخر کس ندیده غیر خسران را
مده سرمایه نقد حیات خویش را از کف
مخور جانا فریب نفس و تسویلات شیطان را
بود سرمایه عمرت پی آمال روز و شب
کند سرقت ز تو هر دم متاع دین و ایمان را
مشو پایند این قید تعلقهای جسمانی
ازین آب و گل هستی بیفشان دست و دامان را
مجرد شو که تا اسزی مقام قرب حق حاصل
بزن این شاخ هجران و بکن این بیخ حرمان را
به زندان جهالت از ضلالت داده ماوا
تو آن عقلی کز او باید عبادت کرد رحمان را
کمال آدمی جو کز ملک دادت شرف یزدان
چو بر تشریف کرمنا مشرف کرد انسان را
به شکر اینکه اندر سفره داری لقمه نانی
به هنگام توانایی بجو حال ضعیفان را
ز (یوماً کان شر امستطیرا) گرامان خواهی
پذیر از «یطعمون» ایتام و مسکین و اسیران را
نخواهی برد زین دنیای فانی جز عمل چیزی
اگر باشد تو را تخت جم و ملک سیلمان را
خوری مال حرام خلق را آخر نمی بینی
که گرگ مرگ کرده بهر جانت تیز دندان را
دمی از روی عبرت سوی قبرستان نظر بنما
ببین در خاک ذلت پیکر پاک عزیزان را
چسان کرده اجل پامال خاک حسرت و محنت
قد سرو جوانان ماه روی نوعروسان را
تو را بس دردها باشد چرا بنشسته غافل
برای چاره دردت مهیا ساز درمان را
بزن دست توسل بر ولای شبل شیر حق
که شست از دست دست و داد در راه خدا جان را
ابوالفضل که باشد در لقب ماه بنیهاشم
که نورش کرده روشن شمع بزم آل عمران را
بود ماه دو هفته خوشه چین خرمن حسنش
دهد فیض تجلی از جمالش مهر رخشان را
جهان فضل و بحر علم و حلم و معدن بخشش
که ز کمتر سخایش داده رونق ملک امکان را
سپهر معرفت را طلعت وی نیز اعظم
ز نور چهر خود تابان نموه ماه تابان را
ز فرط رتبه و جاه و جلال و عز و زیب و فر
به کمتر پایه قدرش خود بنشاند کیوان را
کند سطح زمین را تنگ از بس دست و سر ریزد
بره روز رزم گر گیرد یه کف شمشیر بران را
چنان در وعده روز الستش بود پابرجا
که سر داد از وفا و برد بر سر عهد و پیمان را
نمود از جان قبول یاری فرزند پیغمبر
علمداری و سقائی و سرداری طفلان را
چو دید از چار سو بر شاهدین بستند و بگشودند
ره آب و در کفر و نفاق و بغی و عدوان را
جهان چو نچشم دشمن تنگ شد بر چشم حقبینش
چو بشنید از عطش فریاد و افغان یتیمان را
به کف بگرفت تیغ آبدار و مشک خشکیده
چو گردون خمش دوزد بوسه پای شاه خوبان را
که ای جان برادر زندگی دشوار شد بر من
نظر کن خاطر افسرده و حال پریشان را
دگر مپسند بر عباس درد و محنت دنیا
که نتوانم کشم بار غم هجران یاران را
بده ذانم که شاید گیرم از این قوم دون آبی
نشانم از عطش سوز دل اطفال عطشان را
گرفت اذن جهاد از اشه و روآورد در میدان
زبان پند بگشود و بگفت آن کفر کیشان را
که ای بیرحم مردم بر حریم مصطفیرحمی
نوازید از وفا در این دیار غم غریبان را
حدیث اکرم الضیف از نبی گر هست بر خاطر
چشد پس حق اکرام و کجا شد رسم احسان را
شما را دعوی اسلام و آل مصطی مهمان
مسلمان بر لب دریا کشد کی تشبه مهمان را
بود لب تشنه سبط احمد مرسل شهنشاهی
که جوید خضر از جوی وصالش آب حیوان را
حسینی را که روی بال بردش جبرئیل از فرش
منور ساخت از قنداقه خود عرش یزدان را
بدل داغی نهادید از غم مرگ جوانانش
که سوزد آه دلسوزدش دل گبر و مسلمان را
دهید آبی که از سوز عطش غش کرده اطفالش
که تا تسکین دهد از تشنگی اطفال گریان را
چو دید از حرف حق نبود اثر بر قلب دور از حق
به آه دل بود حرف نصیحت مشت و سند آن را
زبان از پبند بست و همچو شیران پور شیر حق
کشید از قهر تیغ آبدار شعله افشان را
ز بس افکند مرد و مرکب و بس ریخت دست و سر
که توسن کرد گم از فرط کشته راه جولان را
چو زور بازوش را دید خسم اندر صف هیجا
دو اسبه کردطی از ضرب تیغش راه نیران را
صفوف کفر را از هم درید و سوی شط آمد
نظر بر آب افکند و کشید از سینه افغان را
کفی پر آب کرد و خواست تر سازد لب خشکش
به یاد آورد کام تشنه شاه شهیدان را
نخورد آب ولی پر کرد مشک و شد ز شط بیرون
که بارید از عدو تیر بلا چو ابر باران را
برای حفظ مشک آب پیش حمله عدوان
خریداری به جان میکرد نوک تیر و پیکان را
تنش چو نبرک شد چاک چاک از ناوک دشمن
ز پیکر مرغ روحش کرد میل کوی جانان را
فکندند از یسار و از یمین آخر به تیغ کین
ز جسم نازنینش دست همچون شاخ مرجان را
تنش خالی ز خون گشت و ولی بدمشک پرآبش
به شکر آب میکردی سپاس حی سبحان را
که ناگه از کمانگاه قدرتیری ز کین آمد
قضا بر مشک بنشانید تا پر تیر پران را
چو آبش ریخت افتاد و ندا زد سوی شاهدین
که دریاب ای برادر این شهید زار و نالان را
در این هنگام رفتن بر سر این کشته راهت
بنه پایی که تا سازم نثار مقدمت جان را
مبر در خیمهام تا جان بود برجسم بیتابم
که نتوانم ز شرم آب ببینم روی طفلان
گذشت از این جهان و از غم بیدستش (حاجب)
مجدد کرد در عالم ز سیل اشک طوفان را
صامت بروجردی : مختصری از اشعار افصح الشعراء (میرزا حاجب بروجردی)
شمارهٔ ۱۰ - (همچنین ماده در تاریخ فوت مرحوم صامت از کلام حاجب)
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۱۵ - مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشد
مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشد
می از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد
پر از جانهاست دامنهای زلف تو میفشانش
تو معشوقی مرا فرما که عاشق جان فشان باشد
حدیث لطف گفتارت بکن از دیگری پرسش
که ما را ز آن لب انگشت تحیر در دهان باشد
چه نسبت می کنی مه را بخود خود را نکونر بین
که از تو نابمة فرق از زمین تا آسمان باشد
میان گفتم ار گمشد منش بابم چه میبخشی
قبا گفت و کله بر سر کمر هم در میان باشد
بخوان عاشق درویش اگر مهمان رسد جانان
کباب از سینه آب از دیده شیرینی زبان باشد
کمال از دیده می ریزد سرشک گرم در پایت
خنک آبی که در پای سهی سروی روان باشد
می از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد
پر از جانهاست دامنهای زلف تو میفشانش
تو معشوقی مرا فرما که عاشق جان فشان باشد
حدیث لطف گفتارت بکن از دیگری پرسش
که ما را ز آن لب انگشت تحیر در دهان باشد
چه نسبت می کنی مه را بخود خود را نکونر بین
که از تو نابمة فرق از زمین تا آسمان باشد
میان گفتم ار گمشد منش بابم چه میبخشی
قبا گفت و کله بر سر کمر هم در میان باشد
بخوان عاشق درویش اگر مهمان رسد جانان
کباب از سینه آب از دیده شیرینی زبان باشد
کمال از دیده می ریزد سرشک گرم در پایت
خنک آبی که در پای سهی سروی روان باشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۲۳ - مه نامهربان من وفاداری نمیداند
مه نامهربان من وفاداری نمیداند
بر اهل دل به جز ظلم وستمکاری نمی داند
چو دادم دل بدست او به پای محنت افکندش
چه دانستم من بیدل که دلداری نمی دانند
به نزدیک طبیب احوال درد خویش می گفتم
ولى او چاره این نوع بیماری نمی داند
چه سود از ناله و زاری برین در داد خواهانرا
که سلطان حال مسکینان بازاری نمی داند
مراد خاطر ما نیک میداند حی اما
تغافل می کند زانسانه که پنداری نمی داند
لب و دندان چون اونی بکام چون منی اولی
که کسی شیرین تر از طوطی شکرخواری نمی داند
کمال از خلق نتوانست پوشیدن نظر بازی
که او رندست و چون زهاد طراری نمی داند
بر اهل دل به جز ظلم وستمکاری نمی داند
چو دادم دل بدست او به پای محنت افکندش
چه دانستم من بیدل که دلداری نمی دانند
به نزدیک طبیب احوال درد خویش می گفتم
ولى او چاره این نوع بیماری نمی داند
چه سود از ناله و زاری برین در داد خواهانرا
که سلطان حال مسکینان بازاری نمی داند
مراد خاطر ما نیک میداند حی اما
تغافل می کند زانسانه که پنداری نمی داند
لب و دندان چون اونی بکام چون منی اولی
که کسی شیرین تر از طوطی شکرخواری نمی داند
کمال از خلق نتوانست پوشیدن نظر بازی
که او رندست و چون زهاد طراری نمی داند
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۲۸ - ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشد
ندارد آن دهان گفتم نشان گفتا چنان باشد
مارینا ولی ما را میانی هست و آن هم بی نشان باشد
غم خال نو آسان نیست بر جان و تن لاغر
که تار عنکبونانرا مگس بار گران باشد
به یک داغ و نشان نبود غلامانرا گریز امکان
ا ز جورت چون گریزد دل که بر وی صدنشان باشد
نباشد بر زمین سروی چو تو بر آسمان ماهی
و گواه من برین معنی زمین و آسمان باشد
خجل زآن باغ رخسارند گلبویان یکی ز آنها
که پیش آن ذقن شد سرخ سیب بوستان باشد
عجب سرویست آن قامت عجبئر آب آن عارضی
کسی را زیید این افسر که خاک آستان باشد
زمان وصل چون یابی کمال آن دم غنیمت دان
که خوش میشی است سلطانی اگر خود یک زمان باشد
مارینا ولی ما را میانی هست و آن هم بی نشان باشد
غم خال نو آسان نیست بر جان و تن لاغر
که تار عنکبونانرا مگس بار گران باشد
به یک داغ و نشان نبود غلامانرا گریز امکان
ا ز جورت چون گریزد دل که بر وی صدنشان باشد
نباشد بر زمین سروی چو تو بر آسمان ماهی
و گواه من برین معنی زمین و آسمان باشد
خجل زآن باغ رخسارند گلبویان یکی ز آنها
که پیش آن ذقن شد سرخ سیب بوستان باشد
عجب سرویست آن قامت عجبئر آب آن عارضی
کسی را زیید این افسر که خاک آستان باشد
زمان وصل چون یابی کمال آن دم غنیمت دان
که خوش میشی است سلطانی اگر خود یک زمان باشد