تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۲ - عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست
بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست
ور عشق خوش است این همه فریاد چراست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۳ - عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
عشق تو در اطراف گیائی میتاخت
مسکین دل من دید نشانش بشناخت
روزیکه دلم ز بند هستی برهد
در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۴ - عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست
عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست
این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست
اندر تن ماست یا برون از تن ماست
یا در نظر شمس حق تبریزیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۵ - عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست
عشقی نه به اندازهٔ ما در سر ماست
و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست
آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست
ما در خور او نه‌ایم و او درخور ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۶ - عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت
در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت
چون در سرشان جایگه پند ندید
پای همه بوسید و ره خویش گرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۷ - عمریست که جان بنده بی‌خویشتن است
عمریست که جان بنده بی‌خویشتن است
و انگشت‌نمای عالمی مرد و زن است
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۸ - قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست
قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست
چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست
چنین من و ماست بیخبر از من و ما است
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۶۹ - گر آتش دل نیست پس این دود چراست
گر آتش دل نیست پس این دود چراست
ور عود نسوخت بوی این عود چراست
این بودن من عاشق و نابود چراست
پروانه ز سوز شمع خشنود چراست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۰ - گر آه کنم آه بدین قانع نیست
گر آه کنم آه بدین قانع نیست
ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست
ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است
پنهان چه کنم ماه بدین قانع نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۱ - گر باد بر آن زلف پریشان زندت
گر باد بر آن زلف پریشان زندت
مه طال بقا از بن دندان زندت
ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح
گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۲ - گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت
از من خبرت که بینوا خواهی رفت
ور درگذری از این ببینی به عیان
کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۳ - گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت
یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت
وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۴ - گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست
ور طعنهٔ عشقت شنوم ننگی نیست
با وصل خوشت میزنم و میگیرم
وصلی که در او فراق را رنگی نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۵ - گر در وصلی بهشت یا باغ اینست
گر در وصلی بهشت یا باغ اینست
ور در هجری دوزخ با داغ اینست
عشق است قدیم در جهان پوشیده
پوشیده برهنه میکند لاغ اینست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۶ - گر دف نبود نیشکر او دف ماست
گر دف نبود نیشکر او دف ماست
آخر نه شراب عاشقی در کف ماست
آخر نه قباد صف‌شکن در صف ماست
آخر نه سلیمان نهان آصف ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۷ - گر شرم همی از آن و این باید داشت
گر شرم همی از آن و این باید داشت
پس عیب کسان زیر زمین باید داشت
ور آینه‌وار نیک و بد بنمائی
چون آینه روی آهنین باید داشت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۸ - گرمای تموز از دل پردرد شماست
گرمای تموز از دل پردرد شماست
سرمای زمستان تبش سرد شماست
این گرمی و سردی نرسد با صدپر
بر گرد جهانیکه در او گرد شماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۷۹ - گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت
می طعنه زنند دشمنانم شب و روز
کز پای درآمدی و دستت نگرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۰ - کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
کس دل ندهد بدو که خونخوار منست
جان رفت چه جای کفش و دستار منست
تو نیز برو دلا که این کار تو نیست
این کار منست کار من است کار منست
مولوی : رباعیات
رباعی ۳۸۱ - کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست
کس نیست که اندر سرش این سودا نیست
سررشتهٔ آن ذوق کزو خیزد شوق
پیداست که هست آن ولی پیدا نیست