تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۲ - ما را به جز این زبان زبانی دگر است
ما را به جز این زبان زبانی دگر است
جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است
آزاده‌دلان زنده به جان دگرند
آن گوهر پاکشان زکانی دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۳ - ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
ما را بدم پیر نگه نتوان داشت
در خانهٔ دلگبر نگه نتوان داشت
آنرا که سر زلف چو زنجیر بود
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۴ - ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
جان چون خضر است و عشق چون آب حیات
وای آنکه ندارد از شه عشق برات
حیوان چه خبر دارد از کان نبات
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۵ - ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است
مامور ضعیفیم و سلیمان دگر است
از ما رخ زرد و جگرپاره طلب
بازارچهٔ قصب فروشان دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۶ - ماه عید است و خلق زیر و زبر است
ماه عید است و خلق زیر و زبر است
تا فرجه کند هرآنکه صاحب نظر است
چه طبل زنی که طبل با شور و شر است
زان طبل همی زند که آن خواجه کراست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۷ - ماهی تو که فتنه‌ای نداری ز تو دست
ماهی تو که فتنه‌ای نداری ز تو دست
درمان ز که جویم که دلم از تو بخست
می طعنه زنی که بر جگر آبت نیست
گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۸ - ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست
جانی که نه بی‌ما و نه با ماست کجاست
اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست
عالم همه اوست آنکه بیناست کجاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۰۹ - مرغ جان را میل سوی بالا نیست
مرغ جان را میل سوی بالا نیست
در شش جهتش پر زدن وپروا نیست
گفتی به کجا پرد که او را یابد
نی خود بکجا پرد که آن آنجا نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۰ - مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت
انصاف بده که نیک مردانه گرفت
از دل چو بماند دلبرش دست کشید
از جان چو بجست پای جانانه گرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۱ - مر وصل ترا هزار صاحب هوس است
مر وصل ترا هزار صاحب هوس است
تا خود به وصال تو که را دسترس است
آن کس که بیافت راحتی یافت تمام
وانکس که نیافت رنج نایافت بس است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۲ - مست است دو چشم از دو چشم مستت
مست است دو چشم از دو چشم مستت
دریاب که از دست شدم در دستت
تو هم به موافقت سری در جنبان
گر زانکه سر عاشق هستی هستت
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۳ - مستم ز خمار عبهر جادویت
مستم ز خمار عبهر جادویت
دفعم چو دهی چو آمدم در کویت
من سیر نمی‌شوم ز لب تر کردن
آن به که مرا درافکنی درجویت
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۴ - مستی ز ره آمد و به ما در پیوست
مستی ز ره آمد و به ما در پیوست
ساغر می‌گشت در میان دست به دست
از دست فتاد ناگهان و بشکست
جامی چه زند میانهٔ چندین مست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۵ - معشوق شراب‌خوار و بیسامانست
معشوق شراب‌خوار و بیسامانست
خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست
کفر سر جعد آن صنم ایمانست
دیریست که درد عشق بیدرمانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۶ - من آن توام کام منت باید جست
من آن توام کام منت باید جست
زیرا که در این شهر حدیث من و تست
گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی
من از دل سخت تو نمیگردم سست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۷ - من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
من بندهٔ آن کسم که بیماش خوش است
جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است
گویند وفای او چه لذت دارد
ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۸ - من زان جانم که جانها را جانست
من زان جانم که جانها را جانست
من زان شهرم که شهر بی‌شهرانست
راه آن شهر راه بی‌پایانست
رو بی‌سر و پا شو که سر و پا آنست
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۱۹ - منصور حلاجی که اناالحق میگفت
منصور حلاجی که اناالحق میگفت
خاک همه ره به نوک مژگان می‌رفت
درقلزم نیستی خود غوطه بخورد
آنکه پس از آن در اناالحق می‌سفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۰ - من کوهم و قال من صدای یار است
من کوهم و قال من صدای یار است
من نقشم و نقشبندم آن دلدار است
چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید
می‌پنداری که گفت من گفتار است
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۲۱ - من محو خدایم و خدا آن منست
من محو خدایم و خدا آن منست
هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
گویم که کسی هست که سلطان منست