تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷ - دهقان که ز ما بیش خرد حاصل ما را
دهقان که ز ما بیش خرد حاصل ما را
از شبنم و گل ساخته آب و گل ما را
در قافله گریه مستانه ما هست
خضری که به جایی برساند دل ما را
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۱ - تا کی نشوی گوش بر آواز دل ما
تا کی نشوی گوش بر آواز دل ما
همراز دل مایی و هم راز دل ما
صیدش نکند آفت آرام که دارد
انداز سر زلف تو پرواز دل ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۰ - چشمت به جام هر که شراب نگاه ریخت
چشمت به جام هر که شراب نگاه ریخت
اول ز رشک،خون من بیگناه ریخت
آیینه شبنمی است که از شرم روی تو
یک قطره عرق شد و بر خاک راه ریخت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۹ - پاس ادب یاد تو بسیار ضرور است
پاس ادب یاد تو بسیار ضرور است
پرهیز نگاه از در و دیوار ضرور است
عشق آفت و من مست و جنون حوصله پرداز
در مشرب رسواییم اظهار ضرور است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۴ - عالم چمن جوش بهار دم فیض است
عالم چمن جوش بهار دم فیض است
هر جلوه پنهان نمک عالم فیض است
دارد نظر از برگ گل تربت او مجنون
شادابیش از تربیت شبنم فیض است
در کعبه دل گفت و شنو راه ندارد
کی گوش و زبان همسفر محرم فیض است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۵ - تا عارض نسرین تو رشک گل باغ است
تا عارض نسرین تو رشک گل باغ است
بس بلبل دلسوخته کز دست تو داغ است
جان نیست دریغ از تو اگر بر سر لطفی
سربازی پروانه ز گرمی چراغ است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۹ - در بزم وفا یاد لب یار حرام است
در بزم وفا یاد لب یار حرام است
درکیش ادب مستی سرشار حرام است
چاک دل ما وقف گریبان غبار است
جمعیت دیوانه به گلزار حرام است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۹ - وصل تو برازنده حسن طلب کیست
وصل تو برازنده حسن طلب کیست
چشم تو نوازنده شرم و ادب کیست
هر دولت بیدار گل گلشن رازی است
تا صبح نظر یافته فیض شب کیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۷ - حرفی است محبت که به گفتار نگنجد
حرفی است محبت که به گفتار نگنجد
این راز در آیینه اظهار نگنجد
چون ذره سپردیم سراپا به نگاهی
در دیده مشتاق تو دیدار نگنجد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹۸ - عکس تو در آیینه ادراک نگنجد
عکس تو در آیینه ادراک نگنجد
مجنون تو در خانه افلاک نگنجد
بر آتش شمشیر تو آن سرکه سپند است
خورشید صفت در خم فتراک نگنجد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۵ - با عشق توام ناله فراموش نگردد
با عشق توام ناله فراموش نگردد
این دود چراغی است که خاموش نگردد
داده است فریب نگهت خام دلان را
آن باده که خمیازه کش جوش نگردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۶ - عشق تو چراغ دل هر خام نگردد
عشق تو چراغ دل هر خام نگردد
صیدی است خیالت که به کس رام نگردد
خواهم که بر افتد ز جهان رسم وفا هم
تا هیچ زبان محرم آن نام نگردد
بیدل شد اسیر و اثر عشق تو باقی است
کیفیت می در گرو جام نگردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۰ - دور از تو قدح شکوه صراحی گله دارد
دور از تو قدح شکوه صراحی گله دارد
از حسرت لعلت دل جام آبله دارد
تنها به دلی چشم تو راضی نشد از من
دزدی است که سر در پی این قافله دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۹ - سرو از چمنت پای به زنجیر برآید
سرو از چمنت پای به زنجیر برآید
آزادی ما تا چقدر دیر برآید
رنجش به گشایش مده آن دست و کمان را
تیر تو چو مو از تن نخجیر برآید
جای اثر ساز وفا سینه خراشی است
کز تار نفس ناله زنجیر برآید
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۱ - در بزم تواضع طلبی سخت غریبم
در بزم تواضع طلبی سخت غریبم
خونگرمی تعظیم نداده است فریبم
آن خسته عشقم که ز پرهیز فراغت
در بستر سیماب فکنده است طبیبم
اعضا همه در کشمکش لذت دردند
زین عشق خداساز که گردیده نصیبم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۷ - پرورده عشقم دل بی ریش ندارم
پرورده عشقم دل بی ریش ندارم
شرمندگی از عشق ستم کیش ندارم
دارم غم رسوا دل شیدا سر سودا
چیزی که ندارم خبر از خویش ندارم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۳ - جز عشق میی در خم افلاک ندیدیم
جز عشق میی در خم افلاک ندیدیم
جز دل گهری در صدف خاک ندیدیم
یک شعله شوخ است که آئینه گداز است
جز داغ تو در سینه غمناک ندیدیم
تا زاهد ناپاک به میخانه نیامد
تردامنی از سلسله تاک ندیدیم
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۲۵ - و له ایضا
المنة لله که در میکده بازست
زآن رو که مرا بر در او روی نیازست
خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
و آن می که در آنجاست حقیقت نه مجازست
از وی همه مستی و غرورست و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیازست
رازی که بر خلق نگفتیم و نگوییم
با دست بگوییم که او محرم رازست
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که آن قصه درازست
پای دل مجنون و خم طره ی لیلی
رخساره ی محمود و کف پای ایازست
بر دوخته ام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده ی من بر رخ زیبای تو بازست
در کعبه ی کوی تو هر آن کس که درآمد
از قبله ی ابروی تو در عین نمازست
ای مجلسیان! سوز دل حیدر مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گدازست
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۲۶ - و له ایضا
امروز که در کوی خرابات الستم
از حسرت یاقوت لبت باده پرستم
سجاده و تسبیح به یک گوشه نهادم
وز کفر سر زلف تو زنار ببستم
ترک سر و زر کردم و دین و دل و دنیا
در دیر مغان رفتم و فارغ بنشستم
دردانه طمع کردم و در دام فتادم
فارغ شدم از دانه و از دام بجستم
ای مطرب خوش نغمه! بزن پرده ی عشاق
وی ساقی وحدت! بده آن باده به دستم
هیچم خبری نیست ز فردای قیامت
امروز که چون نرگس سرمست تو مستم
چون من شدم از دست، بگیر از سر یاری
دست من افتاده که در پای تو پستم
در عالم وحدت که در آن هیچ نگنجد
چون نیستم، ای خواجه! مپندار که هستم
چون حیدر کرار به فرمان محمد
در کعبه ی جان رفتم و بتها بشکستم
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۲۷ - و له ایضا
عمری است که در عشق تو بی صبر و قرارم
آشفتگیی از شکن زلف تو دارم
دین و دل و دنیا همه در کار تو کردم
ور جان طلبی، پیش تو حالی بسپارم
بیزار مشو از من بازاری مسکین
کز چنگ سر زلف تو بازاری زارم
تا روی و خط و قد و بناگوش تو دیدم
فارغ ز گل و سنبل و شمشاد و بهارم
رفتم ز میان تا به کناری بنشینم
زآن رو که میان تو جدا شد ز کنارم
هیچ است برم ملک جم و نعمت قارون
با آنکه جوی در همه آفاق ندارم
دستی زدم از عشق و گریبان بدریدم
باشد که گر دامن کامی به کف آرم
تا لاف انا الحق زده ام بر سر بازار
در عشق تو منصور صفت بر سر دارم
تا از تو نگارین شده ام دور چو حیدر
رخساره ز عشق تو به خونابه نگارم