تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶ - در شرح خواب دیدن مرحوم ناظم و سبب نظم این کتاب مستطاب
یکی راز گویم بری از دروغ
پذیرد ورا هر که دارد فروغ
چو بگذشت برسر مرا سال سی
فراز آمدم رنج و انده بسی
شدم از سم رخش غم پایمال
گرفتار و پا بست اهل و عیال
به دهر از درم بود دستم تهی
بدانسان که از میوه سرو سهی
بدی کاش دستم تهی بود وام
کز آن وام بد خواب و خوردم حرام
بریده چو از چهار سو شد امید
جز این راه چاره ندیدم پدید
که آرم به شاهر شهید التجا
زنم بر به دامانش دست رجا
شبی چاره جستم از آن چاره ساز
زدم بر به دامانش دست نیاز
که ای روح پاک تن ممکنات
ازین تنگدستی مرا ده نجات
همی گفتم و ریختم آب چشم
بسی بودم از بخت وارون به خشم
خیال آن زمان بر ملالم فزود
زغم اندر آن لحظه خوابم ربود
یکی بزم دیدم چو بزم بهشت
تو گفتی که بودش زمینو سرشت
به جوی اندرش همچو لعل مذاب
روان شکر و شیر و شهد و شراب
چه گویم ز اوصاف آن بزم خاص
همین بس که بد بارگاه خواص
طبق های زرین در آنجا هزار
زنارنج و لیمون و سیب و انار
همه میوه های بهشتی درخت
که بد در خور مردم نیکبخت
در آنجا جوانان فرخ جمال
همه گلبنان ریاض وصال
ابر صدر آن بزم مینو فضای
یکی تخت پیروزه پیکر به پای
بدان برنشسته یکی شهریار
که روی خدا از رخش آشکار
من استاده همچون گدایان به در
یکی ز انجمن کرد بر من نظر
چو از شه مرا خواست اذن دخول
دران بزم رفتم غمین و ملول
مرا از در مهر بنواختند
فروتر درآن بزم بشناختند
بپرسیدم این نغز بزم آن کیست
خداوند این بزم را نام چیست
بگفتند این بزمگه کربلاست
خداوند آن شاه اهل ولاست
مراین فرقه هستند یاران اوی
به دشت بلا جان نثاران اوی
درآن دم به ناگاه فرخنده شاه
فکند از ره مهر بر من نگاه
بفرمود کای مرد فرسوده غم
بسی دیده از روزگاران ستم
من از هر چه داری امید آگهم
به هرچ آروزی تو کامت دهم
چو اینگونه دیدم به خود مهرشاه
جبین سودم از عجز در پیشگاه
سرودم که ای کار ساز همه
به سوی تو روی نیاز همه
دوچیزم ز بخشایشت هست کام
یکی کم رها سازی از دست وام
دگر آنکه گویا زبانم کنی
به گفتار نیکو بیانم کنی
که نامی به نام تو دفتر کنم
ثنای تو را روز و شب سرکنم
بگفت آنچه کام تو بد دادمت
زبان سخن سنج بگشادمت
درین کار باشد خدایار تو
منم درد و گیتی مددکار تو
پس آنگاه لیمون و رمان چند
زخوان برگرفت آن شه ارجمند
به دست یکی داد زان مهتران
بدادش مر او نیز بردیگران
همان راد مردی که بودم قرین
نهاد آن همه نزد من بر زمین
یکی خرمن اندر برم گرد کرد
ز رمان سرخ و زلیمون زرد
همه میوه ها کاندر آن انجمن
بد از رافت شاه شد زان من
چو برمن زشه پرتو مهر تافت
درون و برونم همه نور یافت
یکی تشنه بودم شدم سیرآب
یکی ذره بودم شدم آفتاب
تن خاکی ام جان دیگر گرفت
سرم افسر از فر داور گرفت
دوصد شکر کافروخت زان محفلم
به نور حسینی چراغ دلم
تعالی الله از بخت بیدار من
که آن شب در آن خواب شد یار من
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷ - خواب دیدن ناظم دفعه ی دیگر و مامور شدنش به نظم این کتاب
چو یک چند از این ماجرا درگذشت
فراز آمد از نو یکی سرگذشت
شبی جانفزاتر ز روز بهار
به فرخندگی چون شب وصل یار
درآن شب من از باده ی شوق مست
دلم برده شور محبت زدست
بدان دوست،کاندر دلم جای اوست
نبودم به جز دوست در مغز و پوست
بد از دوست گر بود گفت و شنود
که خوابم بدان حالت اندر ربود
یکی کوه دیدم چنان کوه طور
که از حق تجلی در آن کرده نور
به دامان او قلزمی آشکار
چو دریای سبز فلک بی کنار
بدم من به بالای آن سخت کوه
همی چاره جوینده وره پژوه
بدان سوی آن قلزم موجزن
ز شوریده مردان ره چند تن
از ایشان یکی کرد برمن نگاه
که از کوی زی یم بپیمای راه
شنیدم چو این راز زان بی همال
مرارست گفتی به تن پر و بال
به کردار سیل از بر کوهسار
سراشیب گشتم سوی رودبار
به یک لحظه زان کوه گردن فراز
مکان جستم اندر بر اهل راز
یکی زان میان با من ناتوان
بفرمود کای مرد روشن روان
یکی خانه ی نغز وآراسته
که از تو خدا خانه اش خواسته
یکی خانه بنیانش از جان و دل
نه چون خانه ی کعبه از آب و گل
چو بشنید گوشم ز شوریده این
سبک جستم و برزدم آستین
بنا کردم آن خانه ی پاک را
فزودم از آن، آبرو خاک را
زغیب آمد اسباب کارم پدید
که آن نغز بنیان به پایان رسید
چو بر دست من گشت کاوش تمام
پرستشگهی گشت عالیمقام
چو محراب آن خواستم ساختن
مر آن خانه را قبله پرداختن
شنو راستی، کاستی بد نماست
ندانستمی سوی قبله کجاست
همی خواستم شد پژوهشگرا
از آنان که دیدم بدانجا درا
نبودند یک تن از ایشان به جای
که گردد سوی قبله ام رهنمای
دلم شد زتنهایی خود غمین
که آمد سروشم به گوش اینچنین
که چندین چه داری به دل پرغما
مشو ایچ آشفته و در هما
یکی از غلامان شیر خدای
بدین کارگردد ترا رهنمای
چو بیدار گشتم از آن نغز خواب
زنرگس به گل برفشاندم گلاب
به گردون بیفراشتم هردو دست
سوی آفریننده ی هر چه هست
که ای پاک دادار روزی رسان
بدان رهنمایم تو روزی رسان
که آن رهبر آسان کند مشکلم
کند گنج اسرار یزدان دلم
هم او هادی آید نماید رهم
سوی قبله ی آن پرستشگهم
زهی رافت داور هور و ماه
که شد رهبرم سوی آن پاسخش
بدو سرسپردم شدم با کلاه
به ملک محبت زدم بارگاه
برستم زدام هوا و هوس
شدم با خراباتیان همنفس
منور شد از نور عرفان دلم
بشد کعبه ی عارفان منزلم
مراو را چو گشتم هم آواز عشق
زبان داد در گفتن راز عشق
که این نامور نامه را ساختم
بد انسان که او خواست پرداختم
منور شهم دستگیر و ولی است
دلیلم در این راه عبد علی است
کنون بر سخن گستران عجم
به مدحت کنم پشت تعظیم خم
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸ - در ستایش سخن و مدح استاد سخن گستران حکیم ابوالقاسم فردوسی علیه الرحمه
الا ای خردمن بیدار هوش
بدین نغز گفتار من دار گوش
زهرچ آفرید ایزد بی نیاز
به نطق آمیزاده دید امتیاز
خدایش بلند از سخن پایه داد
که تاج کرامت به سر برنهاد
سخن بهتر از هر چه آن بهتر است
خرد کهتر است و سخن مهتر است
سخن چون سخن آفرین آفرید
همه ما سوی از سخن شد پدید
سخن چون بیامد ز بالا به پست
بدو گشت بشناخته هر چه هست
فرستاده گان را به تایید دین
سخن آمد از آسمان بر زمین
سخن شد کلیم خدا را دلیل
که آسان گذر کرد از رود نیل
سخن شد به روح الامین اوستاد
که دیگر ره اندر فلک پر گشاد
بهین معجز داور انبیا
سخن بود در کرسی کبریا
سخن کرد هر راز پنهان پدید
سخن گنج اسرار را شد کلید
سخن گستران را به هر روزگار
خدای جهانست آموزگار
به هرکس زبان سخن سنج داد
مراو را کلید درگنج داد
سخن گسترانند در این جهان
خدا را نگهبان گنج نهان
به ویژه مرآنان که در پارسی
سخن ها به جا مانده زایشان بسی
به گیتی سخن گستران آمدند
که گوی سخن بر به چوگان زدند
همه شهریاران ملک سخن
بی انباز در دروره ی خویشتن
همه نامجو ویژه دانای طوس
که شاهنشهی را فرو کوفت کوس
همه اخترانند واو ماهشان
همه شهریار او شهنشاهشان
به جوی بیان همه آب از اوست
به خورشید فکر همه تاب از اوست
بدی گوهر عقل و در سخن
به زیر زبان اندرش مختزن
شود راست تا بر تو این گفتگوی
زشهنامه بهتر گواهی مجوی
فرستاده ی پارسی گرخدای
فرستادی اندر جهان رهنمای
سخن گستر طوس پیغمبری
بد، و نامه اش، ایزدی دفتری
بدش درسخن گفته ی پهلوی
به از گوهر تاج کیخسروی
ازیدون همی تا به روز شمار
زما گنج آمرزش او را نثار
به ویژه مر آن نامور بخردان
که بودند مدحت گر خاندان
روانشان به مینو درآسوده باد
گناهانشان جمله بخشوده باد
کز آنان نوآموز مردی منم
که دستانسرا مرغ این گلشنم
منم آفتاب سپهر سخن
زبان من آمد درش را کلید
بود نامه ام به زهر نامه ای
کزو در جهان گرم هنگامه ای
چو نامه ازو شاد جان رسول
بود مرهم زخم قلب بتول
مراین بنده ی آستان حسین
سروده در آن داستان حسین
چو فردوس گفتار را زان مقام
سزد کش بود باغ فردوس نام
کس کی ز فردوس یاد آورد
چو بر باغ فردوس من بگذرد
به فردوس فردوسی پاک تن
شود خرم از باغ فردوس من
ازین نامه ی نغز گیتی طراز
که ماند زمن سالیان دراز
به دنیا درون کامرانی کنم
پس از مردنم زندگانی کنم
بدین نامه خندان ز پل بگذرم
سوی باغ فردوس روی آورم
بدین نامور نامه روز نشور
کنم آتش دوزخ از خویش دور
خدایا به شاه شهیدان عشق
بدان پر بها گوهر کان عشق
زمهرم بیفکن به سر سایه ای
که بندم بدین نامه پیرایه ای
به گلزار خرم جنان زین کتاب
شکفته کنم چهره ی بوتراب
سپهر آفرینا پناهم تویی
دلیل اندرین راست را هم تو یی
هزار و دو صد با نود و بود و پنج
که در بر گشادم ازین طرفه گنج
به آغاز چون یارشد کردگار
به انجام هم خواهدم گشت یار
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۰ - در شرح حال خویش و ستایش امام عصر اروا حنا فداه
به ماهی سیه بردم شب و روز رنج
به گوهر برآکندم این طرفه گنج
بدان شیوه ی نو که خود خواستم
من این نامور نامه آراستم
ازیدون همی تا گه باستان
بدینسان نپرداخت کس داستان
چو پروانه زاندیشه ها سوختم
کز اینسان چراغی برافروختم
چراغی به گیتی فکنده فروغ
ندیده رخش تیرگی از دروغ
درخشنده این اختر تابناک
شد از یاری چارده نورپاک
به ویژه خداوند شاهنشهان
گزین کار فرمان ملک جهان
طرازنده ی تختگاه وجود
در درج دین گوهر کان جود
گزیده تنی جان پاکان دراو
همه دین و داد نیاکان دراو
ثمین گوهر قلزم سرمدی
بزرگ آیت مصحف احمدی(ص)
نگهبان دین غایب دودمان
جهانبان خداوند عصر و زمان
پس از آفریننده ی هر چه هست
همه آفرینش ورا زیر دست
همه رنج و آرامش و سوک و سور
بلندی و پستی و سستی و زور
توانایی جسم و فر و خرد
همه آنچه بر ما همی بگذرد
ازوی است و او دست باز خداست
به هر کس دهد آنچه او را سزاست
هم از بخشش و فضل و احسان اوست
گر این جانفزا نامه نغز و نکوست
ازو خیزد این گفته سر تا به بن
کی ام من کز اینسان سرایم سخن
یکی ناتوان بنده ام تیره روز
تهی مغز از دانش دلفروز
روان تیره از رنج و خاطر تباه
رخ بخت، تاریک و اختر سیاه
ندیده به جز غم ز گشت سپهر
نتابیده خورشید بر من به مهر
گرفتار و پا بند مشتی عیال
زنی ناتوان کودکان خردسال
به روزی آنان فرو مانده سخت
نه نان و نه پوشش نه بستر نه رخت
نه گنج و زر و مال و نه خواسته
نه بنگه نه اسبابی آراسته
بجز لطف حقم به هر صبح و شام
نبد از جهان و جهان خواه کام
چنین طبع کی با سخن آشناست؟
ستوده سخن گفتنش کیمیاست
چنین نیرو از بخشش شه شناس
مراین شاه را باد از ما سپاس
توانایی اش رابه کار شگفت
زکار من اندازه باید گرفت
روان جهان برخی جانش باد
درود فراوان زیزدانش باد
خدامان به وی آشنایی دهاد
اگر نیست مال جهان خود مباد
جهان را و رنج ورا باد گیر
روان را زاندیشه آزاد گیر
غم و شادی این سرای سپنج
نپاید بسی خاطر خود مرنج
سپهر ار دمی برمرادت نگشت
چو می بگذرد باید از وی گذشت
بدان کوش اندر برکردگار
سبک بار آبی به روز شمار
ره پیشوایان دین پیش گیر
همی مدحشان پیشه ی خویش گیر
که هستند برنیکی آموزگار
بدی رابه نزد خدا خواستار
کنون گر بمانم فروزم چراغ
ز دوم خیابان این نغز باغ
به الهامی ای کردگار جهان
دراتمام این نامه بخشا توان
هر آنچ از تو خواهد همانش ببخش
سعادت به هر دو جهانش ببخش
به لفظ سعادت نمودم تمام
من این نامه ی نغز را والسلام
به الماس فکر ار گهر سفته ام
همه عشق گوید نه من گفته ام
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱ - وصیت کردن معاویه به بزرگان و سفارش یزید در هنگام مرگ خود
زهجرت به شصت اندر آمد چو سال
به ملک معاویه آمد زوال
ازآن پیش کو را زمان در رسد
برآید روانش ز ملک جسد
همه مهتران رانمود انجمن
چنین گفت زان پس به ایشان سخن
پس از مهتران رانمود انجمن
چنین گفت زان پس به ایشان سخن
پس از من پسر جانشین من است
نگهبان تخت و نگین من است
بدانید برخود و را پادشاه
که او راست پیروزی و دستگاه
بدارید او را چنان چون مرا
مپیچید از چنبر اوسرا
سگالید با دشمنانش ستیز
ابا یار او یار باشید نیز
درست آزمودستم او را که اوی
سترگ است و دانشور و نامجوی
نکو داند آیین کین خواستن
همان شیوه ی لشگر آراستن
دراین گیتی ار گفت من بشنوید
به فرزانه فرزند من بگروید
زکردارتان من به روز شمار
شوم با نیاکان خود شاد خوار
شما را به خوبی نگهداشتم
برای چنین روز بگذاشتم
که گاه مرا پاسبانی کنید
به فرزند من مهربانی کنید
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲ - اندرز نامه نوشتن معاویه از برای یزید و مردن او
چو این گفت یاران زجا خاستند
سراسر بدو پوزش آراستند
که ما بنده گانیم و فرمان توراست
دل جمله دربند پیمان تو راست
شه ما پس از تو گزین پور تست
که دارنده ی رسم و دستورتست
تو آسوده جان باش و آزاد دل
که گردی زکردار ما شاد دل
چو این گفته شد پورهند از سریر
به بر خواند زان انجمن یک دبیر
یکی نامه بنگاشت اندر حضور
سراسر به بدرود و اندرز پور
که بعد از من ای راد فرزند من
خرد پیشه پور هنرمند من
زتو سرکشی کس ندارد هوس
درین پادشاهی مگر چار کس
یکی پور فاروق عبداللها
دگر پور صدیق کارآگها
یکی نیز عبدالله ابن زبیر
که گوید منم قدوه ی اهل خیر
به ویژه حسین (ع) علی کش نیا
بود مهتر و بهتر انبیا
ازین چار بیعت به شاهی ستان
که در ملک باشندت از دوستان
مدارا به پور عمر پیشه ساز
به نیرو مکن سوی او ترکتاز
مر آن مرد دین را به خود واگذار
که جز پارسایی ورا نیست کار
به پور ابوبکر خصمی مکن
نگهدار اندرز و بشنو سخن
که دیناری جوی است و دنیا پرست
به زر باید آوردنش دل به دست
هر آن چیز کز شهوتش آرزوست
ببخشا بدو تا شود با تو دوست
زبیری نژاد است مردی دلیر
به حیله چو روبه به حمله چو شیر
مکن کینه ی خود بدو هیچ فاش
اگردوست باشد تو را دوست باش
اگر دشمنی با تو آغاز کرد
ز فرمانبری سرکشی سازکرد
به دست آر او را به دستان و بند
زهم بگسلان پیکرش بند بند
چو زین هر سه ایمن شدی هوشدار
زمانی به گفت پدر گوشدار
پس از من چنین دانم ای نامجوی
که اهل عراق از تو تابند روی
به فرخنده پور نبی (ص) بگروند
همه خواستارش به شاهی شوند
اگر زانکه اورا به دست آوری
مبادا که در وی شکست آوری
از آنرو که فرزند پیغمبر است
نکو یادگاری از آن سرور است
مکش تیغ بر روی او زینهار
به اکرام پیغمبرش پا سدار
مشوران به خویش اهل اسلام را
میاور به زشتی نکونام را
مشو با حسین(ع) علی (ع) بدسگال
که ترسم به ملک تو آید زوال
چو پرداخت آن نامه مهرش نهاد
به اسپهبد خویش ضحاک داد
که این نامه ی من به پورم رسان
که در بیت مقدس بود حکمران
بگفت این و از تنش مرغ روان
به دیگر جهان گشت دردم روان
دمشقی سران جمله درسوک اوی
سیه پوش کردند بازار وکوی
چو بگذشت از سوگواری سه روز
به چارم چو شد مهر گیتی فروز
یکی پیک زی بیت مقدس بتاخت
شه شامیان را خبردار ساخت
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۳ - خبردار شدن یزید از مرگ معاویه وآمدنش به شام و به تخت نشستن آن ملعون ابتر بعد از پدر
چو آگاه شد زود بسپرد راه
به شام آمد وکرد جا بربه گاه
همه شامیانش به در تاختند
نوا سوگوارانه افراختند
مراو را به مرگ پدر تعزیت
بگفتند و برسلطنت تهنیت
چو بگذشت چندی از آن کارباز
یکی بزم دارای نو کرد ساز
نمود از بدن جامه ی سوک دور
یکی هفته می داشت برپای سور
ازآن پس به هرشهری وکشوری
امیری فرستاد با لشگری
ابر جای مروان به حکم یزید
به یثرب زمین، حکمران شد ولید
از آن پس که فرمانده ی نو چمید
سوی یثرب و در سرا آرمید
به دست یکی رهرو تیز گام
رسیدش یکی نامه از شاه شام
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۴ - رسیدن نامه ی یزید به ولید
درآن بد نوشته که ای نامدار
ستان از بزرگان یثرب دیار
به شاهی زنو بیعت از بهر من
چنان چون سزد ویژه از چار تن
چه فرزند بوبکر و پور عمر
چه عبدالله آن کو زبیرش پدر
دگر پور دخت رسول خدای
که بابش بود شاه خیبر گشای
نشد هرکه زین چار فرمانپذیر
به خنجر سرش را زتن بازگیر
چو آنگونه منشور والی بخواند
سرانگشت حیرت به دندان رساند
به بر خواند مروان و با چشم تر
زمرگ معاویه دادش خبر
که تا آن زمان والی نو ولید
به فرمان فرمانده ی خود یزید
همی داشت این راز را در نهفت
زمرگ معاویه باکس نگفت
سپس رایزن گشت درکار خویش
وز آنچ آمدش از شه شام پیش
بدو گفت مروان که ای هوشمند
درین نامه هرچ آمدت کار بند
ولید این سخن چون زمروان شنود
فرستاد پیکی به هر چار زود
شبانگه فرستاده شد در حرم
بدید آن سه وپادشاه امم
که بنشسته با هم سرایند راز
به نزدیک قبر رسول حجاز
به ایشان رسانید بعد از اسلام
ز فرمانگذار مدینه پیام
بدان پیک فرمود فرخنده شاه
توزی خواجه ی خود بپیمای راه
که ما نیز بدرود تربت کنیم
قدم سوی بنگاه والی زنیم
چو شد رهسپر پیک با آن سه تن
شهنشاه دین گشت گرم سخن
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۵ - گفتگوی امام علیه السلام با آن سه تن
بفرمود کای مهتران سترگ
برآنم که رو داده کاری بزرگ
معاویه بربسته زین نشئه رخت
نشسته یزیدش به بالای تخت
دراین شب گمانم که خواهد ولید
زما اخذ بیعت برای یزید
بدین کار چاره چه و چیست رای
شدن خوب تر یا که ماندن به جای
به پاسخ سرودند کای رهنما
تو داناتری کارها را زما
تو زی او روان شوکه ما هرسه تن
نخواهیم رفتن درآن انجمن
چو گفتند این شه به ایوان خویش
ره از تربت پاک بنهاد پیش
به کاخ ولیدی چو بنمود جای
زخویشان و یاران رزم آزمای
گزین کرد سی مرد خنجر گزار
همه جنگجوی و همه نامدار
شهنشه بدان پاکدینان سرود
که ای نامداران با فر وجود
از یدر بیاید همراه من
بدانجا که خواهم شدن گامزن
درآنجا به بیغوله ای درکمین
نشینید چون ضغیم خشمگین
درآنگه که آواز من بشنوید
درآنجا که من هستم اندر شوید
درآرید دست و بیازید تیغ
مدارید از جنگ جستن دریغ
چو این گفت بنمود زیب سرا
همان نغز دستار پیغمبرا
بپوشید دراعه ی مصطفی
بیفزود زان جامه تن را صفا
گرفت آن خداوند موسی غلام
به کف برعصای رسول انام
سوی والی یثرب آورد روی
شهنشاه و یاران به همراه اوی
چو خور درسرای امارت بتافت
همه برزن وکوی از او نوریافت
نگهبان یثرب شدش پیشباز
ببردش به پاس بزرگی نماز
چو آسود لختی پی گفتگوی
به شه والی یثرب آورد روی
نخستین نمود او چو گفتار سر
زمرگ معاویه دادش خبر
سپس خواند منشور دارای شام
به فرخنده فرزند خیرالانام
بدو گفت: ایدون ترا چیست رای
بیندیش ژرف و به پاسخ گرای
که در کار بیعت چه گویی همی
زمهر و زکین تا چه جویی همی
شهش گفت: نبود سزا ای ولید
که بیعت نهانی کنم با یزید
یک امشب درنگ آر تا صبحدم
کنم هرچه باید همی کردیاد
تو بنشین به گاه و بساز انجمن
بخوان مردمان را بر خویشتن
من آیم بدان انجمن بامداد
کنم هر چه باید همی کرد یاد
که مردم بدانند و آگه شوند
چو من بگروم سربسر بگروند
بدو گفت والی جز این نیست رای
همه هر چه فرمودی آرم به جای
همه کار بندم به دلخواه تو
برو باد دادار همراه تو
چو مروان دون ازولید این شنید
بزد نعره سخت وزجا بردمید
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۶ - برانگیختن مروان حکم ولید را در بیعت از امام و رفتن آنحضرت ازآنجا به خشم
بدو گفت کاین کرده نبود پسند
به دهر اندر از بخرد هوشمند
همین شب یکی گفت من در پذیر
ازاین مرد پیمان بیعت بگیر
چو برخیزد از جایگاه نشست
تو را با حسین علی نیست دست
تودانی که او زاده ی حیدر است
چو فرخ پدر ضیغم داور است
چو از دست ما گردد امشب رها
بتابد سراز رزم او اژدها
اگر من به جای تو می بودمی
ازین گونه گفتار نشنودمی
مر او را به بیعت درآوردمی
ویا سر به تیغش جدا کردمی
برازنده ی فر پیغمبری
خداوند سر پنجه ی حیدر ی
زمروان چواین گفتش آمد به گوش
بدان مرد بی باک برزد خویش
که هان ای بد اندیش مرد پلید
تو خواهی مرا سرزپیکر برید؟
ویا این امیری که دراین دیار
به حکم یزید است فرمانگذار؟
تورا نیست یارا و این مرد را
که با من سگالید ناورد را
چو رخ زو بتابید گفت:ای ولید
نه ماییم آل رسول (ص) مجید؟
خلافت زیزدان سزاوار ماست
بزرگی و دین پروری کار ماست
علی جانشین نبی بود و بس
پس از وی نبد جز حسن هیچ کس
چو فرخ برادرم بربست رخت
منم درخلافت سزاوار تخت
نه آن زشت بدخو یزید پلید
کزو شوم تر چشم گردون ندید
که کارش نه غیر از قمار و شراب
به خونریزی اهل دین درشتاب
چنین کس که گشته ازو دین تباه
زمن پیروی کردن او مخواه
مجوی از خداوند دین بنده گی
نه زیبد زداور سرافکنده گی
بگفت این و یازنده بالا فراشت
قدم درسرای ولایت گذاشت
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۷ - برآشفتن مروان به ولید به علت دست برداشتن از امام علیه السلام
چو شه سوی آرامگه شد چمان
برآشفت مروان به والی دمان
که ای بی خرد مرد ناهوشمند
تو را هر چه گفتم نیامد پسند
همی خوار مایه گرفتی تو کار
تفو باد برچون تو فرمانگذار
نبینی کز اینت چه آید همی
چه آشوب ازین کار زاید همی
بدو گفت والی که ای تیره بخت
همی بینمت دل چو فولاد سخت
بترس از جهاندار یزدان پاک
چه خواهی به دنیا درینم هلاک
به دارنده ی آشکار و نهان
که بخشندم ار ملک و مال جهان
نجویم ره فتنه انگیختن
به فرزند پیغمبر آویختن
تو خواهی که پور پیمبر شهید
شود تاکه خوشنود گردد یزید
هرآنکس که ریزد زکین خون او
نگردد به روز جزا سرخ رو
بدو گفت مروان پر از خشم و کین
کنون گر نگه داشتی پاس دین
نکو کردی ای میر فرمان تراست
سپس کاربند آنچه دانی سزاست
اگر آشکارا چنین کرد یاد
نهانش دگر بود آن بد نهاد
چو مروان پلیدی به گیتی نبود
به آل نبی زو چها رخ نمود
چو رفت از جهان زاده ی پور صخر
زقتل شه دین همی کرد فخر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۸ - در نکوهش روزگار و مویه گری برسبط احمد مختار علیه صلوات الملک الجبار
چه بد رسم بی مهری ای روزگار
که باکس نگردی دمی سازگار
سپهرا تو را کینه کارست و بس
نکردی چرا جزبه کین یک نفس
بسی مهتر ای چرخ بیدادگر
زکین تو شد کو به کو دربه در
بسی شهریار از تو ای بدسگال
شد آواره از تختگاه جلال
دمی از تو کشور خدایان دین
ندیدند آسودگی در زمین
نخست از ستیز تو ای بدنهاد
برون آدم از باغ مینو افتاد
صفی الله از جورت آسیب یافت
که از خلد جا درسراندیب یافت
شد از تو خلیل الله نیکنام
زبابل گریزان سوی مصر و شام
چمید از تو صدیق پیغمبرا
زکنعان به زندان مصر اندرا
چو از جور دروتو آشوب یافت
هم از مصرموسی به مدین شتافت
زکید تو ای چرخ آسیمه سار
زبطحا فراری شداحمد به غار
وز آنجا سوی یثرب آورد روی
ستم ها کشید از تو ای زشتخوی
چو با حیدرت سازگاری نبود
زیثرب سوی کوفه هجرت نمود
فکندی پس از یثرب ای پر نفاق
حسین علی رابه مرز عراق
تو سبط نبی ر ا ز روی جفا
برون کردی از تربت مصطفی
تو کردی ز بیداد وکین و ستم
امیر حرم را برون از حرم
زگشت تو کشو خدای جهان
شد آوراه از کشور و خانمان
همانا نترسیدی از خشم اوی
که با داور خود شدی کینه جوی
به شاهی کت اینگونه گردنده کرد
چه بد کردی ای گنبد گرد گرد
کنون اول داستان غم است
که یثرب زمین بنگه ماتم است
روان پیمبر بموید کنون
بدان تربت تابناک اندرون
کنون باید از غم کشیدن خروش
کنون باید آمد چو دریا به جوش
کنون باید از دیده ی اشکبار
فرو سیل ریزم چون ابر بهار
ازین پس من و دیده ی خونفشان
ازین پس من و ناله ی رعدشان
ازین پس من و خاک ماتم به سر
زاشک خود اندر به گل تاکمر
ازین پس من و همچو گل جامه چاک
چو بلبل نواهای اندوهناک
پس از هجرت زاده ی بوتراب
نتابد به یثرب زمین آفتاب
پس از کاروان دیار حجاز
که آهنگ هجرت نمودند ساز
نه رو در ره آرد دگر کاروان
نه هودج نهد بر شتر ساربان
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۹ - درخطاب به ارواح مقدسه ی بزرگان دین
بنال ای مدینه بزار ای حرم
خروشان شو ای مرز بطحا زغم
سرازپاک تربت برآر – ای رسول
زپر نور مرقد برآی ای بتول
به بدرود فرزند فرخ فرا
ببارید خون از دو چشم ترا
بنال ای حسن شدزمان فراق
که دارد برادرت عزم عراق
زهجرشهنشاه آزادگان
بنالید ای هاشمی آزاده گان
کنید ازنی دل ره ناله باز
که دیدار او را نبینید باز
همی شاه خواهد زیثرب شدن
پس از این شدن نیست باز آمدن
چمان سوی بنگاه ویران او
رسند از پس او اسیران او
نه عباس همراه و نی اکبرش
نه عون سرافراز و نی جعفرش
نه قاسم نه عبدالله و اصغرا
نه یاران و خویشان فرخ فرا
بیاید زنی چند ماتمزده
یکی مرد همراهشان غمزده
پدر کشته زنجیر کین دیده ای
ستیز از یزید لعین دیده ای
بزن دست غم برسر ای جبرئیل
که سبط نبی راست وقت رحیل
چونی بند بگشا زفریاد خویش
به بدرود فرزند استاد خویش
تو نیز ای سرافیل شور نشور
بدم درجهان افکن از نفخ صور
وداع حرم کرد میر حرم
درین بزم تو – نای ماتم بدم
ایا زایران دیار نجف
غلامان شاه سریر شرف
ندارم چو خود ره بدان بارگاه
که بوسم همی تربت پاک شاه
شما چون بدان آستان رو نهید
زجان بوسه برخاک پاکش دهید
رسانید بعد از درود و سلام
زکهتر غلامی به شاهی پیام
که ای آنکه هستی خدا راتودست
خداوند دین شاه یزدان پرست
غنودن به تربت درون تا به چند
برآور سر از بارگاه بلند
که فرزند تو جسته پیوند تو
به جان و به دل آرزومند تو
چمان با دل دردناک آیدت
به پوزش سوی خاک پاک آیدت
یکی از جنان سوی دنیاگرای
به زین بهشتی تکاور برآی
پذیره شو از مهر فرزند را
همان نور چشم و جگر بند را
وراباش یک چندگه میزبان
پدر را پسر به بود میهمان
بروگشت خواهد به کین چون سپهر
نگهدار یکچند گاهش به مهر
بسا زود بروی بمویی همی
به خون از غمش رخ بشویی همی
بسا زود بینی همایون سرش
به دست سنان تا سنان اندرش
بسا زودکش سربه خاکسترا
ببینی به بنگاه خولی درا
بسا زود در بزم پور زیاد
بدان سر ستم ها ببینی زیاد
بسا زود کز چوب دست یزید
ببینی بدان سرچه خواهد رسید
تو خود دانی ای دست پروردگار
که افتاده کلک و زبانم زکار
غم اندر تن من توانی نهشت
که یارم سرود و توانم نوشت
مدد کن مگر با زبانی دگر
کنم قصه ی هجرت شاه سر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲۰ - درمصمم شدن امام علیه السلام به مهاجرت از مدینه
شنیدم چو سبط رسول مجید
به ایوان برفت از سرای ولید
بدانست کآنقوم شیطان پرست
به آسانی از وی ندارند دست
به خود گفت آن به کزین سرزمین
روم تا بیاسایم از اهل کین
به غربت فزون گرچه دشواری است
بسی مرگ بهتر ازاین خواری است
پس آنگه شبی با دل دردناک
روان شد سوی تربت جد پاک
به پوزش درآن بارگاه بلند
خم آورد بالا و شد ارجمند
زتربت یکی نورشد آشکار
که خورشید ازشرم آن گشت تار
همه آفرینش پر ازنور شد
تو گفتی جهان وادی طور شد
شهنشه درآن نور مستور شد
ازآن جلوه نور علی نورشد
خود از تاب آن جلوه از هوش رفت
تو گفتی ز اندام او توش رفت
همان بیهشی در وی آمد پدید
که در طور بر پور عمران رسید
ولیکن نه این نور با آن یکی است
بگویم که این هردو را فرق چیست؟
بد آن نوری ازدوستان علی (ع)
که شد بر کلیم خدا منجلی
بد آن جلوه ی روی جان آفرین
که شد محو آن پور ضرغام دین
چو آن نور فرزند زهرا بدید
ازآن بارگه سوی مشکو چمید
اگر چه به دل راز بسیار داشت
نگفت ایچ و با وقت دیگر گذاشت
بلی محو معشوق گاه وصال
به گفتار دیگر ندارد مجال
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲۱ - مامورشدن امام بار دیگربه سفر عراق در روضه جدش به عالم واقعه
دگر شب به بدرود خیرالبشر (ع)
به سوی حرم رفت آن تاجور
دو تاکرد بالا زبهر نماز
همی سود رخ بردر بی نیاز
به درگاه یزدان برافراشت دست
که ای آفریننده ی هرچه هست
قدم جز به حکم تو ننهاده ام
زبان جز به امر تو نگشاده ام
نه ره در درونم کسی جز تو یافت
نه جز سوز تو در دل و دیده تافت
خدایا به این تربت تابناک
به آن شه که خفت اندرین جای پاک
گزین بهر من آنچه اندر جهان
توزان راضی و مصطفی (ص) شادمان
چنین تا سحرگاه زاری نمود
که بر تربت پاک خوابش ربود
درآن خواب خوش گشت برشهریار
درخشنده چهر رسول آشکار
سروشان خروشان به گردش ورا
رده بر رده بسته پر در پرا
بیامد به بالین آن شه فراز
جهاندار پیغمبر سر افراز
چو جان درکشیدش درآغوش تنگ
زدش بوسه برلعل یاقوت رنگ
بگفت: ای دو چشم ازتوام روشنا
حسین ای مرا نو گل گلشنا
بهین میوه ی شاخ بار آورم
جگر گوشه ی نازنین دخترم
بسا – زود کز تیغ دشمن سرت
شود دور از نازنین پیکرت
گروهی زکین سر برندت زتن
که دانند خود را زیاران من
بودشان زمن با چنین زشتکار
امید شفاعت به روز شمار
کناد این ستمگر گروه پلید
خداشان به روز جزا نا امید
به زودی ازین خاکدان خراب
سوی باب و مام و برادر شتاب
که مشتاق فرخنده روی تواند
شب و روز درآرزوی تواند
به مینو تورا هست یک پایگاه
که آنرا شهادت بود راست راه
بدان پایگاهت نباشد رهی
مگر تشنه لب جان به جانان دهی
به فرخ نیا برد آن شه نماز
درپوزش و لابه بنمود باز
که ای تاجور جد فرخنده فر
مرا زین جهان سوی فردوس بر
مرانیست حاجت به دنیا درون
همان به که آیم زدامش برون
سرودش پیمبر که ای پاک جان
کنون بایدت زیستن درجهان
که نوشی زجام شهادت رحیق
به مینو سپس با من آیی رفیق
کنون زی عراق از مدینه بچم
ببر نیز همراه اهل حرم
که خواهد همی داور بی نظیر
تورا کشته و اهلبیت ات اسیر
چو این گفته شد شه برآمد زخواب
غریوان سوی خانه شد با شتاب
چو بنشست لختی همی خواند پیش
همی پرده گی ها و خویشان خویش
به ایشان بگفت آنچه درخواب دید
وزین ره بسی کرد گفت و شنید
شنیدند چون بانوان حجاز
مر آن راز پنهان ز دانای راز
نوا گشت ازایشان بدانگونه راست
که از پرده ی چرخ فریاد خاست
پر آوای ماتم شد آن بارگاه
خروش از زمین شد به خرگاه ماه
شهنشاه گفتا ز شیون چه سود
بسیج سفر کرده بایست زود
دگر شب که هنگام بدرود مهر
سیه پوش گردید نیلی سپهر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲۲ - رفتن امام به بدرود قبر مادر و گفتگوی حضرت صدیقه با آن جناب
درآن تیره شب سروباغ رسول
روان شد به بدرود قبر بتول
بدان تربت ازدیده بگشاد –رود
به مادر فرستاد لختی درود
که ای مام نیک اختر مهربان
مرا پرورانده به روز و شبان
منم ناز پروده ی نوش تو
که پیوسته بودم درآغوش تو
منم آنکه چون پاک زاده ی مرا
به دامان خود شیر دادی مرا
بدان ای سر بانوان بهشت
که آواره گی شد مرا سرنوشت
من اینک برفتم تو بدرود باش
دژم ازغم نازنین رود باش
به پایان رسانید چون شه پیام
بدو آمد از قبر زهرا سلام
از آن پاک تربت صدایی شنفت
همانا بدو بانوی خلد گفت
که ای بر شکفته گل باغ من
فزودی زنو داغ برداغ من
به مینو که غم را درآن نیست بار
نمودی روان مرا سوگوار
دریغا نیم زنده در روزگار
که با کاروانت شوم رهسپار
بنالم جرس وار در قافله
هیون را بپویم ز پی مرحله
به هر منزل از دیده ی اشکبار
بشویم ز مشکینه مویت غبار
زبد پاس درهر مکانت کنم
پرستاری کودکانت کنم
نمانم که دراین ره هولناک
فتند ازشتر کودکانت به خاک
درین ره تو را ای پسندیده پور
یکی مویه پرداز باشد ضرور
که چون کشته گردی به آوردگاه
زشمشیر بیداد کوفی سپاه
بنالد به مرگت همی زار زار
بگرید به سوگت چو ابر بهار
ببندد دو روشن جهان بین تو
کشد ناوک ازجسم خونین تو
کفن درتن چاک چاکت کند
چو جان جای درجسم خاکت کند
ازآن پس که بدرود مادر نمود
شه آهنگ قبر برادر نمود
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲۳ - بدرود امام(ع)با قبر مقدس برادر
بسی مویه ها کرد و پوزش نمود
چنان چون سزاوار آن شاه بود
چو ازکشور شب سوی مرز روز
بسیج سفر کرد گیتی فروز
به کاخ ولایت امام زمان
شد ازقبر فرخ برادر چمان
غلامان و یاران خود را سرود
که زی بار بستن گرایید زود
بسی اشتر راهور آورید
بسی هودج زرنگار آورید
که ناگه زدرگاه شه مویه خاست
نوانگشت از آن کوی برچرخ راست
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲۴ - دربیان آمدن جناب محمد حنفیه به خدمت امام
بیامد به نزد شه راستین
محمد گزین پور ضر غام دین
چو آمد به نزدیک فرخنده شاه
توگفتی قرین شد به خورشید ماه
دو تا کرد بالا و بوسید خاک
کشید از درون ناله ی دردناک
که ای چون پدر برتر ازهر چه هست
زبر دست شاهان تو را زیر دست
بفرما که عزم کجا می کنی؟
ازاین مرز دوری چرا می کنی؟
چنین دانم ای شه که جویی فراق
ازاین پاک تربت به سوی عراق
بدانجا مرو سوی بطحا شتاب
که انجاست کارتو با چاه و آب
درآنجا درنگ ار نبودت به کام
سبک سوی مرز یمن کن خرام
که اهل یمن دوستار تواند
به فرماندهی خواستار تواند
درآنجا درنگ ار نبودت به کام
سبک سوی مرز یمن کن خرام
که اهل یمن دوستار تواند
به فرماندهی خواستار تواند
در آنجا هم ار شد دگرگونه کار
سوی بادیه بند از آن مرز- بار
مرو زی عراق ای برادر مرو
یکی پند کهتر برادر شنو
تو دیدی که با مرتضی و حسن
چه کردند آن قوم پیمانشکن
مکن دوده را بی خداوندگار
مکن شهر دین را تو بی شهریار
چو فرخ برادرش را دید شاه
بدان پوزش و ناله و اشگ و آه
مراورا چو جان تنگ دربر گرفت
به افغان او مویه اندر گرفت
سرودش که ای پر دل نامور
به مردی مرا یادگار از پدر
همه هر چه گفتی پسندم درست
مرا دربه سوی تو و رای توست
ولی رفتنم زی عراق ازحجاز
بود حکم دانای پوشیده راز
مرا غیر فرمانبری چاره نیست
وزین پس نیارم درین ملک زیست
یکی نامه پس شاه فرخ سرشت
به اندرز فرخ برادر نوشت
بدو داد واو رفت و شه باز ماند
به رخ بر همی از مژه خون
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲۵ - آمدن زنان بنی هاشم
که ناگه رسیدند زار و نوان
برشاه دین هاشمی بانوان
همه مویه ساز و همه موی کن
همه دست غم برسر و سینه زن
شه آن بانوان را چو آنگونه دید
همان آه و فغان ایشان شنید
بفرمود کای داغدیده زنان
مباشید اینگونه برسر زنان
شکیب اندرین کار پیش آورید
همه رو به مشکوی خویش آورید
به زنهار یزدان بمانید و بس
که زنهار او به نه زنهار کس
چولختی تسلی زغم دادشان
سوی پرده ی خود فرستاد شان
رسول خدا را زاهل حرم
زنی بود در پرده بس محترم
به دوده گزین و به دانش تمام
کزو بود خوشنود خیرالانام
کجا ام سلمه ورا نام بود
ازو شاه دین شاد و پدرام بود
چو بشنید شه دارد آهنگ راه
سوی او خرامید با اشک و آه
به شه گفت:کای پاک فرزند من
امید دل آرزمند من
تو از مادر و جد خود یادگار
به نزد منی اندرین روزگار
به گیتی دراز پنج آل عبا (ع)
تو ماندستی ازخسرو دین به جا
مسوزان دل من به نار فراق
زیثرب مکن عزم مرز عراق
شنیدم ز پیغمبر دادگر
درآندم که می داد ما را خبر
که نوشد حسین آب تیغ بلا
زبد خواه دین تشنه درکربلا
درین روزم آن ساعت آمد به یاد
که آن ساعت اندر جهان خود مباد
یکی بشنو ازمادرپیر پند
ز یثرب زمین بار هجرت مبند
زقتل خود ای شاه آخر زمان
به گردون مبر دود ازاین دودمان
شهش گفت: کای مادر محترم
رسول خدا را گزین تر حرم
همی دانم آن مرز را کاندر آن
شوم کشته ازکین بد گوهران
به یزدان که چرخ و زمین آفرید
شهی چون رسول امین آفرید
که دانم ز مردان دین چند تن
شود بی سر ازتیغ کین بهر من
وگر خواهی اینک نمایم تو را
حجاب از نظر برگشایم تو را
پس آنگه به انگشت معجز نمای
اشارت نمود آن شه پاک رای
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲۶ - نشان دادن امام زمین کربلا را
فراز زمین ها همه گشت پست
به فرمان آن داور حقپرست
سپس وادی کربلا شد بلند
بدیدش عیان بانوی مستمند
زمینی به چشم آمدش پر بلا
به خاک اندرش خون اهل ولا
زهر دشت دشتش غم انگیزتر
زهر خاک خاکش بلا خیز تر
زجعد چمن چهرگان مشکبوی
زخون صنوبر قدان سرخ روی
بسی گلرخان خفته درخاک اوی
که هریک به ازجان تن پاک اوی
زمینی زخون چون گلستان شده
زبانگ عزا بلبستان شده
نمود آن شهنشاه فرخنده نام
بدو تربت خویش و یاران تمام
همان جای خرگاه عز و جلال
همان جایگاه عزیزان و آل
برآمد سپس دست شه زآستین
کفی خاک برداشت ازآن زمین
زهی قدرت شاه فرمانروا
به یثرب خود و دست درنینوا
شهنشه به بانو چو آن خاک داد
به خاک از مژه اشک خونین گشاد
بگفتش چو آن تربت ای شهریار
زجد تو دارم کفی یادگار
به رازی بدو گفت دارای دین
که ای بانوی بانوان گزین
نگه دار درشیشه این خاک را
ببو دایم این تربت پاک را
روان از همایون تن من برون
چو آید هم این خاک گردد چو خون
نگهداشت بانو مرآن خاک را
کز آن آبرو بود افلاک را
چه خاکی به از پاک جان ملک
ستایشگرش ازشما تا سمک