تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۳۳ - زلف ترا جیم که کرد؟ آن که کرد
زلف ترا جیم که کرد؟ آن که کرد
خال ترا نقطهٔ آن جیم کرد
وآن دهن تنگ تو گویی کسی
دانگکی نار به دو نیم کرد
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۶۱ - چرخ فلک هرگز پیدا نکرد
چرخ فلک هرگز پیدا نکرد
چون تو یکی سفلهٔ دون و ژکور
خواجه ابوالقاسم از ننگ تو
بر نکند سر به قیامت ز گور
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۶۸ - روی به محراب نهادن چه سود؟
روی به محراب نهادن چه سود؟
دل به بخارا و بتان طراز
ایزد ما وسوسهٔ عاشقی
از تو پذیرد، نپذیرد نماز
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۹۵ - خلخیان خواهی و جماش چشم
خلخیان خواهی و جماش چشم
گرد سرین خواهی و بارک میان
کشکین نانت نکند آرزوی
نان سمن خواهی گرد و کلان
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۹۷ - خواهی تا مرگ نیابد تو را
خواهی تا مرگ نیابد تو را
خواهی کز مرگ بیابی امان
زیر زمین خیز و نهفتی بجوی
پس به فلک برشو بی نردبان
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۵ - آی دریغا! که خردمند را
آی دریغا! که خردمند را
باشد فرزند و خردمند نی
ور چه ادب دارد و دانش پدر
حاصل میراث به فرزند نی
امیرخسرو دهلوی : غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
غزل ۱۴۱ - آنکه دلم شیفتهٔ روی اوست
آنکه دلم شیفتهٔ روی اوست
شیفتهٔ تر می‌کندم این چه خوست؟
دوش بگفتم که دهانیت نیست
گفت که بسیاردرین گفتگوست
به که رخ از خلق بپوشد از انک
دیدهٔ بد آفت روی نکوست
هستی من رفت وخیالش نماند
این که تو بینی نه منم بلکه اوست
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹ - جغد که با باز و پلنگان پرد
جغد که با باز و پلنگان پرد
بشکندش پر و بال و گردد لت لت
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۵۱ - چرخ چنینست و بدین ره رود
چرخ چنینست و بدین ره رود
لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند
رودکی : ابیات به جا مانده از دیگر مثنویها
پاره ۴
جامه پر صورت دهر، ای جوان
چرک شدوشد به کف گازران
رنگ همه خام وچنان پیچ و تاب
منتظرم تا چه برآید ز آب؟
رودکی : ابیات به جا مانده از دیگر مثنویها
پاره ۵
لقمه‌ای از زهر زده در دهن
مرگ فشردش همه در زیر غن
سنایی غزنوی : قصاید
قصیده ۱۶۰ - بس که شنیدی صفت روم و چین
بس که شنیدی صفت روم و چین
خیز و بیا ملک سنایی ببین
تا همه دل بینی بی حرص و بخل
تا همه جان بینی بی کبر و کین
زر نه و کان ملکی زیر دست
جونه و اسب فلکی زیر زین
پای نه و چرخ به زیر قدم
دست نه و ملک به زیر نگین
رخت کیانی نه و او روح وار
تخت برآورده به چرخ برین
رسته ز ترتیب زمین و زمان
جسته ز ترکیب شهور و سنین
سلوت او خلوتی اندر نهان
دعوت او دولتی اندر کمین
بوده چو یوسف بچه و رفته باز
تا فلک از جذبهٔ حبل‌المتین
زیر قدم کرده از اقلیم شک
تا به نهانخانهٔ عین‌الیقین
کرده قناعت همه گنج سپهر
در صدف گوهر روحش دفین
کرده براعت همه ترکیب عقل
در کنف نکتهٔ نظمش مبین
با نفسش سحر نمایان هند
در هوسش چهره گشایان چین
اول و آخر همه سر چون عنب
ظاهر و باطن همه دل همچو تین
روح امین داده به دستش چنانک
داده به مریم زره آستین
نظم همه رقیه دیو خسیس
نکتهٔ او زادهٔ روح‌الامین
کشوری اندر طلب و در طرب
از نکت رایش و او زان حزین
با دل او خاک مثال ینال
با کف او سنگ نگین تکین
حکمت و خرسندی و دینش بشست
تا چه کند ملک مکان مکین
دشت عرب را پسر ذوالیزن
خاک عجم را پسر آبتین
عافیتی دارد و خرسندیی
اینت حقیقت ملک راستین
گاه ولی گوید هست او چنان
گاه عدو گوید بود این چنین
او ز همه فارغ و آزاد و خوش
چون گل و چون سوسن و چون یاسمین
خشم نبودست بر اعداش هیچ
چشم ندیدست بر ابروش چین
خشم ز دشمن بود و حلم ازو
کو ز اثیر آمده او از زمین
خشمش در دین چو ز بهر جگر
سر که بود تعبیه در انگبین
کی کله از سر بنهد تا بود
ابلیس از آتش و آدم ز طین
مشتی از این یاوه درایان دهر
جان کدرشان ز انا در انین
یک رمه زین دیو نژادان شهر
با همه‌شان کبر و حسد هم قرین
گه چو سرین سست مر او را سرون
گه چو سرون سخت مر او را سرین
بر همه پوشیده که هم زین دو حال
مهترشان زین دو صفت شد لعین
پیش کمال همه را همچو دیو
کور شده دیدهٔ ما بین بین
سوی خیال همه یکسان شده
گربهٔ چوبین و هزبر عرین
وز شره لقمه شده جمله را
مزرعهٔ دیو تکاوش انین
لاف که هستیم سنایی همه
در غزل و مرثیه سحر آفرین
آری هستند سنایی ولیک
از سرشان جهل جدا کرده سین
گر چه سوی صورتیان گاه شکل
زیر تک خامه چو دین ست دین
لیک در آنست که داند خرد
چشمهٔ حیوان ز نم پارگین
بس وحش آمد سوی دانا رحم
گر چه جنان آمد نزد جنین
کانچه گزیدست به نزد عوام
نیست سوی خاص بر آنسان گزین
کانچه دو صد باشد سوی شمال
بیست شمارند به سوی یمین
گر چه به لاف و به تکلف چنو
نظم سرایند گه آن و گه این
این همه حقا که سوی زیرکان
گربه نگارند نه شیر آفرین
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۴ - در رثای زکی الدین بلخی: روح مجرد شد خواجه زکی
روح مجرد شد خواجه زکی
گام چو در کوی طریقت نهاد
خواست که مطلق شود از بند غیر
دست به انصاف و سخا بر گشاد
دادهٔ هر هفت فلک بذل کرد
زادهٔ هر چار گهرباز داد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۷۸ - چون تو شدی پیر بلندی مجوی
چون تو شدی پیر بلندی مجوی
کانکه ز تو زاد بلندان شود
روز نبینی چو به آخر رسد
سایهٔ هر چیز دو چندان شود
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۳ - زشت همی گویی هر ساعتم
زشت همی گویی هر ساعتم
رو تو همی گویی که من نستهم
روی نکوی تو چکار آیدم
شاعرم ای دوست نه من کان دهم
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۲۶ - عمر دو نیمه‌ست و ازین بیش نیست
عمر دو نیمه‌ست و ازین بیش نیست
اول و آخر، چو همی بنگرم
نیمی از آن کردم در مدح تو
نیمی در وعده به پایان برم
عمر چو در وعده و مدح تو شد
صله مگر روز قیامت خورم
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۳۸ - گفت حکیمی که مفرح بود
گفت حکیمی که مفرح بود
آب و می و لحن و خوش و بوستان
هست ولیکن نبود نزد عقل
هیچ مفرح چو رخ دوستان
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۱۶۴ - ای فلک شمس شرف جاه تو
ای فلک شمس شرف جاه تو
باد بر افزون چو مه یکشبه
بر تنم از سرما آمد فراز
پوست بر آن سان که بر آتش دبه
شد کتفم رقص کنان می‌زنم
سنج به دندان و به لب دبدبه
نزد تو زان آمدم ایرا که هست
دیدن خورشید غم بی‌جبه
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - در ماده تاریخ فوت فرماید
میر ملک رتبه که ممتاز بود
هم به صفات از همه کس هم به ذات
سید قدسی صفتی کامدند
شاهد معصومی او کاینات
میر کریم آن که مساوی نمود
در نظرش ملک حیات و ممات
ناگه ازین دام گه پرخطر
یافت به شهبال توجه نجات
از پی تاریخ وی اندیشه گفت
حیف ازین سید قدسی صفات
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۴۲ - وله ایضا
هر هنر من که زانگیز طبع
در نظر عقل شود جلوه‌گر
خصم بداندیش حسد پیشه را
ناوکی از رشک رسد بر جگر
طوطی شیرین عمل نطق من
کام جهان را چو کند پرشکر
چاشنی آن به مذاق حسود
چون رسد از زهر بود تلخ‌تر
ز آب و هوای چمن طبع من
چون شود اشجار سخن پرثمر
بی جهتی ناخن دخل غنیم
میوه خراشی کند از هر شجر
طایر عنقا لقب درک من
بیضهٔ معنی چو کشد زیر پر
خصم سیه‌رو کندش زاغ نام
روح قدس گر زند از بیضه سر
جنبش دریای خیالات من
افکند از تک چو به ساحل گوهر
مدعی آن لل شهوار را
گاه خزف خواند و گاهی حجر
ابر مطیر شکرین کلک من
بر چمن دهر چو ریزد مطر
دوست خورد نیشکر از فیض آن
زهر گیا دشمن حیوان سیر
محتشم اندر نظر عیب جو
عیب تو این است که داری هنر