تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱ - مثنوی ودیعهٔ البدیعه که حزین آن را به تقلید از حدیقهٔ سنایی در هفتاد سالگی سروده است
کلّ ما فی الوجود لیس سواه
وحده لا اله الّا الله
دیده گر مغز بیند و گر پوست
رقم آفریدگاری اوست
شجر طور هستی، انسان شد
جلوه گاه جمال سبحان شد
آن شجر را زبان چو بار آمد
وقت توحید کردگار آمد
متعالی ز وصمت اطلاق
متجلی در انفس و آفاق
ازلش تا ابد دو تا نبود
ابدش از ازل جدا نبود
اوّل و آخر است از اسمایش
لیک واحد بود مسمّایش
وحدت او منزه از عددی
بی شریکی ست معنی احدی
ذاتش آیینهٔ تجلی علم
علم او درگشای جوهر حلم
لامکان آفرین، مکان گستر
کبریایش ازین و آن برتر
نقش هستی ز کلک او نقطی
مدّ صنعش کشیده است خطی
در حقیقت عدم شماری نیست
نقطه و خط جز اعتباری نیست
لوح توحید اوست ساده ز حرف
مغز حرف است این حدیث شگرف
حرف و صوت انفعال و او ذاتی ست
هر چه گوییم، باد پیماییست
لب کج نغمه، نیست دستان زن
دم فروبسته، یا زبان الکن
وحده لا اله الّا الله
دیده گر مغز بیند و گر پوست
رقم آفریدگاری اوست
شجر طور هستی، انسان شد
جلوه گاه جمال سبحان شد
آن شجر را زبان چو بار آمد
وقت توحید کردگار آمد
متعالی ز وصمت اطلاق
متجلی در انفس و آفاق
ازلش تا ابد دو تا نبود
ابدش از ازل جدا نبود
اوّل و آخر است از اسمایش
لیک واحد بود مسمّایش
وحدت او منزه از عددی
بی شریکی ست معنی احدی
ذاتش آیینهٔ تجلی علم
علم او درگشای جوهر حلم
لامکان آفرین، مکان گستر
کبریایش ازین و آن برتر
نقش هستی ز کلک او نقطی
مدّ صنعش کشیده است خطی
در حقیقت عدم شماری نیست
نقطه و خط جز اعتباری نیست
لوح توحید اوست ساده ز حرف
مغز حرف است این حدیث شگرف
حرف و صوت انفعال و او ذاتی ست
هر چه گوییم، باد پیماییست
لب کج نغمه، نیست دستان زن
دم فروبسته، یا زبان الکن
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲ - ای رخت در نقاب اسمایی
ای رخت در نقاب اسمایی
عین پنهان و محض پیدایی
ای ظهورت منزّه از تأویل
وی بطونت مقدس از تعطیل
من و ما شبهه های تحصیل است
موج آب روان تنزیل است
با کَرَم های بی نهایت تو
قطره، بحری ست از عنایت تو
زده هر ذره، کوس خورشیدی
هرکدام است جام جمشیدی
چشم لیلی کرشمه زار از توست
دل دیوانه داغدار از توست
از بهارت حدوث برگ گلی ست
هستی از ساغر تو قطره مُلی ست
داغ دل، غنچهٔ بهارانت
اشک خونین، ز لاله کارانت
گل دیگر ز عشق و حُسن دمید
سبزه خط و شکوفه موی سفید
چتر خورشید سایه پرور توست
پرتو او غبار لشکر توست
می کند بر خطت نهاده سری
کاروان وجود ره سپری
امر و نهی تو لوح تعلیم است
سجده تعظیم و جبهه تسلیم است
فیض عامت رسا به خاره و گِل
حرم خاص توست کعبهٔ دل
از خیالت که چشمهٔ جوش است
دل خونین من قدح نوش است
غم عشق اتوا راح ریحانی
خشک لب زین میم نگردانی
عین پنهان و محض پیدایی
ای ظهورت منزّه از تأویل
وی بطونت مقدس از تعطیل
من و ما شبهه های تحصیل است
موج آب روان تنزیل است
با کَرَم های بی نهایت تو
قطره، بحری ست از عنایت تو
زده هر ذره، کوس خورشیدی
هرکدام است جام جمشیدی
چشم لیلی کرشمه زار از توست
دل دیوانه داغدار از توست
از بهارت حدوث برگ گلی ست
هستی از ساغر تو قطره مُلی ست
داغ دل، غنچهٔ بهارانت
اشک خونین، ز لاله کارانت
گل دیگر ز عشق و حُسن دمید
سبزه خط و شکوفه موی سفید
چتر خورشید سایه پرور توست
پرتو او غبار لشکر توست
می کند بر خطت نهاده سری
کاروان وجود ره سپری
امر و نهی تو لوح تعلیم است
سجده تعظیم و جبهه تسلیم است
فیض عامت رسا به خاره و گِل
حرم خاص توست کعبهٔ دل
از خیالت که چشمهٔ جوش است
دل خونین من قدح نوش است
غم عشق اتوا راح ریحانی
خشک لب زین میم نگردانی
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۳ - جبهه با سجده داشت عهد درست
جبهه با سجده داشت عهد درست
نفس ناکشیده، صبح نخست
شده محرابم آستان شهی
که ندارم جز او امیدگهی
فیض اول خدایگان آمد
سر و سرخیل انبیاء احمد
آب حیوان نمی ز خاک درش
آبروبخش قدسیان گهرش
رازدار امور اسرایی
صبح فیاض عالم آرایی
نقش پایش جبین طراز ملک
به رهش چشم روشنان فلک
خضر در ره نوردی طلبش
لب عیسی وظیفه خوار لبش
عرش، فرش حریم خانهٔ اوست
سر جبریل و آستانهٔ اوست
مست صهبای فیض او سرها
خاک نعلین اوست افسرها
شرف الشّمس، پرتو رویش
لیلهٔ القدر شام گیسویش
انبیا را بشارتش چو رسید
از شب تیره صبح عید دمید
دست موسی رکاب داری کرد
لب عیسی نفس شماری کرد
روح قدس است در حمایت او
سدره دارد هوای رایت او
به تولای او دلم شاد است
خانهٔ اعتقاداما آباد است
هرگزم عهد بسته وا نشود
دستم از دامنش جدا نشود
نفس ناکشیده، صبح نخست
شده محرابم آستان شهی
که ندارم جز او امیدگهی
فیض اول خدایگان آمد
سر و سرخیل انبیاء احمد
آب حیوان نمی ز خاک درش
آبروبخش قدسیان گهرش
رازدار امور اسرایی
صبح فیاض عالم آرایی
نقش پایش جبین طراز ملک
به رهش چشم روشنان فلک
خضر در ره نوردی طلبش
لب عیسی وظیفه خوار لبش
عرش، فرش حریم خانهٔ اوست
سر جبریل و آستانهٔ اوست
مست صهبای فیض او سرها
خاک نعلین اوست افسرها
شرف الشّمس، پرتو رویش
لیلهٔ القدر شام گیسویش
انبیا را بشارتش چو رسید
از شب تیره صبح عید دمید
دست موسی رکاب داری کرد
لب عیسی نفس شماری کرد
روح قدس است در حمایت او
سدره دارد هوای رایت او
به تولای او دلم شاد است
خانهٔ اعتقاداما آباد است
هرگزم عهد بسته وا نشود
دستم از دامنش جدا نشود
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۴ - آنکه بعد از نبی، وصیّ و ولی ست
آنکه بعد از نبی، وصیّ و ولی ست
نایب آفریدگار، علی ست
سجده ها وقف آستانهٔ اوست
خم از آن، پشت آسمان دو توست
بحر علمش محیط هستی شد
سر جاهل به قعر پستی شد
زندگی بخش عالم است، دمش
یم عرفان بود، نم قلمش
حصن ایمان دَرِِ مدینهٔ علم
آن گران لنگر سفینه علم
داده حقّش سریر هارونی
رفته خصمش به چاه قارونی
شده منصوص سرور احرار
در حضور مهاجر و انصار
ها دعا، کنت من له المولی
فعلیّ ولیّهُ الاولی
پس از آن گفت وال من والاه
رانده خصمش به تیغ من عاداه
صاحب نصّ اِنَّما هم اوست
مورد نجم و هل اتی هم اوست
خوانده آنجا که شد مدیح سرا
نفس خیر الوری خدای ورا
مصطفی دُرِّ راز چون سفته
نور خود را و او یکی گفته
آن سرافکن ز دوش ذوالحرمین
صف اعدا شکن، به بدر و حنین
تیغش از عمر و عبدود چو گذشت
صف احزاب دردی اعدا گشت؟!
داده تفضیل، سرور کونین
ضربتش را به طاعت ثقلین
رخنه در حصن کفر و کین افکند
دل ز دنیا و دَر ز خیبر کند
پیش ازین هم، مهاجر و انصار
رفته پیش و گرفته راه فرار
دیگری از مجاهدان چو نماند
کرد عزم رکوب و مرکب راند
به جهاد آن زمان ز جا برخاست
مرحب افکند و مرحبا برخاست
رستگار است هر که بر ره اوست
آفربنش گدای درگه اوست
قوت بازوی یداللهی
زده خط بر سواد گمراهی
نازم آن دل که می کند یادش
جان فدای علی و اولادش
نایب آفریدگار، علی ست
سجده ها وقف آستانهٔ اوست
خم از آن، پشت آسمان دو توست
بحر علمش محیط هستی شد
سر جاهل به قعر پستی شد
زندگی بخش عالم است، دمش
یم عرفان بود، نم قلمش
حصن ایمان دَرِِ مدینهٔ علم
آن گران لنگر سفینه علم
داده حقّش سریر هارونی
رفته خصمش به چاه قارونی
شده منصوص سرور احرار
در حضور مهاجر و انصار
ها دعا، کنت من له المولی
فعلیّ ولیّهُ الاولی
پس از آن گفت وال من والاه
رانده خصمش به تیغ من عاداه
صاحب نصّ اِنَّما هم اوست
مورد نجم و هل اتی هم اوست
خوانده آنجا که شد مدیح سرا
نفس خیر الوری خدای ورا
مصطفی دُرِّ راز چون سفته
نور خود را و او یکی گفته
آن سرافکن ز دوش ذوالحرمین
صف اعدا شکن، به بدر و حنین
تیغش از عمر و عبدود چو گذشت
صف احزاب دردی اعدا گشت؟!
داده تفضیل، سرور کونین
ضربتش را به طاعت ثقلین
رخنه در حصن کفر و کین افکند
دل ز دنیا و دَر ز خیبر کند
پیش ازین هم، مهاجر و انصار
رفته پیش و گرفته راه فرار
دیگری از مجاهدان چو نماند
کرد عزم رکوب و مرکب راند
به جهاد آن زمان ز جا برخاست
مرحب افکند و مرحبا برخاست
رستگار است هر که بر ره اوست
آفربنش گدای درگه اوست
قوت بازوی یداللهی
زده خط بر سواد گمراهی
نازم آن دل که می کند یادش
جان فدای علی و اولادش
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۵ - چون ز من پیش، خواجهٔ عارف
چون ز من پیش، خواجهٔ عارف
آن به اسرار سالکان واقف
مرد معنی حکیم ربانی
باده پیمای فیض یزدانی
آن کهن مست جرعه های ازل
هوشیار دیار علم و عمل
دل و جان دادهٔ ولای علی
نکته پرداز، بر خفی و جلی
فارس عرصهٔ سخن سازی
پیشتاز فوارس تازی
زده کلکش بر آسمان بیرق
فارسی را کلام او رونق
خواجهٔ غزنوی سنایی راد
که به روحش تحیت حق باد
زد در این بحر نقش گویایی
که کند کوثرش جبین سایی
گاهی ابیات برگزیدهٔ او
که سجلّ است بر جریدهٔ او
شوربخش دماغ من گشتی
نمک افشان داغ من گشتی
عندلیب قلم ز طبع حزین
طلبیدی حدیقهٔ دومین
لیک از افسردگی قبول نشد
حالی طبع بوالفضول نشد
تا در این تنگنای وقت رحیل
خامه سر کرد، صور اسرافیل
نقش چندی به ارتجال زدم
آهی از تنگی مجال زدم
بو که منظور اهل دید افتد
وین سیه نامه، روسفید افتد
بعد پنجه هزار شعر گزین
که درآمد به دفتر تدوین
عمر هم در جوار هفتاد است
مشت خالی مرا پر از باد است
رنجه کلکم شد از شکرخایی
شاعری چیست؟ بادپیمایی
عمر در مستی گذاره گذشت
مستعارم به استعاره گذشت
تا یکی وزن و قافیه سنجم
حق به دست من است اگر رنجم
پیشهٔ مبتذل نه کار من است
شاعری عار اعتبار من است
خاصه در روزگار بی نصفت
وندرین عصر بی تمیز صفت
که بجا مانده پشم بافی چند
ژاژ خایان هرزه لافی چند
خام و بی مغز و بی ادب یکسر
در خریّت ز کون خر پَس تر
خِردَم بانگ زد که ای خیره
صفحه تا چند می کنی تیره؟
کم نوشتی به صفحهٔ ایّام؟
داستان سنجیت نگشت تمام؟
دل نفرسودت از سخن سازی؟
داستان دگر چه آغازی؟
چند بر خامه می توان پیچید؟
صفحه کردی سیاه و موی سفید
وقت خاموشی است هرز مجوش
بر زبان بستگان سخن مفروش
هرزه در... می دهی به خمیر
به خران درخور است مشت شعیر
هم ضمیران با وفا رفتند
سینه صافان باصفا رفتند
اندرین عرصه گمرهی از هوش
نغمه پرداز گشته ای کو گوش؟
گفتی و حرف مدعا گفتی
گهری سفتی و به جا سفتی
لیک از آغاز این کساد هنر
به هنرپروران نبودم سر
چو قلم زیر تیغ بالیدم
زخم خوردم سخن سراییدم
مزد و منّت نداشتم خواهش
خاطر آسوده بود با کاهش
چو خروشی که می سراید گوش
کار نبود مرا به ناله نیوش
نالم و ناله سنج خوبش خودم
نمک افشان و سینه ریش خودم
شاید آبی به روی کار آید
خشک دی بگذرد بهار آید
بیند ایّام روی یاران را
پرده سنجان و خوش عیاران را
گوش صاحبدلی نیوشد راز
حسن انجام یابد این آغاز
سخنم بشنود سخندانی
هدیه سازد دعای غفرانی
زیر هر حرف خویش پنهانم
تن گفتار خویش را جانم
هر که ما را به خیر یاد کند
غم و اندوه، جزو باد کند
آن به اسرار سالکان واقف
مرد معنی حکیم ربانی
باده پیمای فیض یزدانی
آن کهن مست جرعه های ازل
هوشیار دیار علم و عمل
دل و جان دادهٔ ولای علی
نکته پرداز، بر خفی و جلی
فارس عرصهٔ سخن سازی
پیشتاز فوارس تازی
زده کلکش بر آسمان بیرق
فارسی را کلام او رونق
خواجهٔ غزنوی سنایی راد
که به روحش تحیت حق باد
زد در این بحر نقش گویایی
که کند کوثرش جبین سایی
گاهی ابیات برگزیدهٔ او
که سجلّ است بر جریدهٔ او
شوربخش دماغ من گشتی
نمک افشان داغ من گشتی
عندلیب قلم ز طبع حزین
طلبیدی حدیقهٔ دومین
لیک از افسردگی قبول نشد
حالی طبع بوالفضول نشد
تا در این تنگنای وقت رحیل
خامه سر کرد، صور اسرافیل
نقش چندی به ارتجال زدم
آهی از تنگی مجال زدم
بو که منظور اهل دید افتد
وین سیه نامه، روسفید افتد
بعد پنجه هزار شعر گزین
که درآمد به دفتر تدوین
عمر هم در جوار هفتاد است
مشت خالی مرا پر از باد است
رنجه کلکم شد از شکرخایی
شاعری چیست؟ بادپیمایی
عمر در مستی گذاره گذشت
مستعارم به استعاره گذشت
تا یکی وزن و قافیه سنجم
حق به دست من است اگر رنجم
پیشهٔ مبتذل نه کار من است
شاعری عار اعتبار من است
خاصه در روزگار بی نصفت
وندرین عصر بی تمیز صفت
که بجا مانده پشم بافی چند
ژاژ خایان هرزه لافی چند
خام و بی مغز و بی ادب یکسر
در خریّت ز کون خر پَس تر
خِردَم بانگ زد که ای خیره
صفحه تا چند می کنی تیره؟
کم نوشتی به صفحهٔ ایّام؟
داستان سنجیت نگشت تمام؟
دل نفرسودت از سخن سازی؟
داستان دگر چه آغازی؟
چند بر خامه می توان پیچید؟
صفحه کردی سیاه و موی سفید
وقت خاموشی است هرز مجوش
بر زبان بستگان سخن مفروش
هرزه در... می دهی به خمیر
به خران درخور است مشت شعیر
هم ضمیران با وفا رفتند
سینه صافان باصفا رفتند
اندرین عرصه گمرهی از هوش
نغمه پرداز گشته ای کو گوش؟
گفتی و حرف مدعا گفتی
گهری سفتی و به جا سفتی
لیک از آغاز این کساد هنر
به هنرپروران نبودم سر
چو قلم زیر تیغ بالیدم
زخم خوردم سخن سراییدم
مزد و منّت نداشتم خواهش
خاطر آسوده بود با کاهش
چو خروشی که می سراید گوش
کار نبود مرا به ناله نیوش
نالم و ناله سنج خوبش خودم
نمک افشان و سینه ریش خودم
شاید آبی به روی کار آید
خشک دی بگذرد بهار آید
بیند ایّام روی یاران را
پرده سنجان و خوش عیاران را
گوش صاحبدلی نیوشد راز
حسن انجام یابد این آغاز
سخنم بشنود سخندانی
هدیه سازد دعای غفرانی
زیر هر حرف خویش پنهانم
تن گفتار خویش را جانم
هر که ما را به خیر یاد کند
غم و اندوه، جزو باد کند
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۶ - حق ز ادراک خلق مستور است
حق ز ادراک خلق مستور است
از مقام مقربان دور است
خلق یک ذره است از ایجادش
متقوّم به فیض امدادش
ذره کی ظرف انبساط شود؟
حق محیط است، کی محاط شود؟
هست قائم به ذات، عز و جل
با خدا، ممکنات را چه محل؟
باشد ادراک، بی افاضه محال
نکنی فکر خود به خویش وبال
حق بود نزد بینش احرار
محتجب از عقول چون ابصار
دیده ی سرّ و چشم سرکورند
هر دو از خاک درگهش دورند
دام سیمرغ کی به دست آید؟
فکر صیاد، باد پیماید
آنکه فرمان به قدسیانش بود
ما عرفناک ورد جانش بود
زین سبب فکرت تو در الّا
نیست نزدیک عقل و فهم روا
لیک در ذات حق تفکر تو
نفزاید به جز تحیر تو
تا به کی فکرهای خام کنی؟
شرک را، معرفت چه نام کنی؟
در حق ذوالجلال و الاکرام
شرط ایمان شناس، قطع کلام
هر چه با دست فکرتش سازی
عشق مصنوع خویش می بازی
در تصور هر آنچه گنجانی
آن ز اغراض توست و نادانی
عرض وجوهر، آفرینش اوست
متعالی ز عقل و بینش اوست
لیکن انوار معرفت چو دمد
ظلمت وهم از میانه رود
سرمه سازد، فروغ ایمان را
دیده های بلند بینان را
بیند از فیض پرتو اشراق
جلوه اش را در انفس و آفاق
فیض اقدس چو جلوه آرا شد
مظهر او صفات و اسما شد
صبح روشن شد و تو در خوابی
ثَمَّ وَجه الله است محرابی
نیکوان جهان نکو بینند
هر چه بینند، اوّل او بینند
می شناسم گروه دیده وری
که ندیده ست چشمشان دگری
غیر، هرگز حجاب او نشود
همه محدود و نیست او را حد
غیب اگر ... سبب وهم است
غیر، محدود و ··· وهم است کذا
هر چه از خویش حد بیفشاند
غیر محدود را نپوشاند
غایب از غایت ظهور خود است
جلوه اش در نقاب نور خود است
ممتنع دان ازو جدایی او
همه روشن به روشنایی او
ذات هستی، غنی و موجودات
همه محتاج و او غنی الذات
اصل هستیست عین ذات خدا
انتسابیست هستی اشیا
دو حقیقت بود بَر ِ بینا
یک نهفته مدام و یک پیدا
آنکه پیدا بود خدا باشد
ممتنع ذاتش از بدا باشد
و آن حقیقت که مخفی است و نهان
عالم است آن که می نگشت عیان
لیک عکسش به فهم نادان است
این که گفتم به چشم عرفان است
باقی خلق بر خلاف صواب
رفته و دیده ها غنوده به خواب
غایب از خفته هم بود محسوس
خفته تر آنکه شد به حس محبوس
دیده با نور آشنایی ده
خرد از قید حس، رهایی ده
تا مگر قصر کبریا بینی
خود نبینی، مگر خدا بینی
هستی محض، قائم است به ذات
همه اشیا به او شوند اثبات
هر چه هست از بلند و پست، عیان
همه محتاج عین هستی دان
ثابت این عین را ثبات خود است
روشنی، نور را به ذات خود است
آن حقیقت بود، مجاز است این
بی نیاز است آن، نیاز است این
کنه هستی به کس هویدا نیست
صعوه، هم آشیان عنقا نیست
معنی .... بدیهی ماست
ذهنیش نام اگر نهند رواست
اعتباری ست مستفاد از شییء
اصل هستی ست نور و ذهنی فیء
او بذاته محقق الاشیاست
این پس از انتزاع، روی نماست
ار شئون حقیقی است این است
هرکه دانست، از ضلالت رست
این دلیل وجود و آن مدلول
علت است این به ذات و آن معلول
وحدتش هم برین نمط باشد
فرض غیریّتی غلط باشد
انقسام حقیقت است محال
شهدالله إنَّهُ متعال
هیچ موجود نیست غیر وجود
فرض ماهیت از چه خواهد بود؟
وحدت او نه زاید از ذات است
وصف زاید به ذات، طامات است
کلی و عام و خاص چیزی نیست
نعت اطلاق و قید ازو منفی ست
مغز حرف، اینکه غیر او عدم است
با وجودش بگو دگر چه کم است؟
در مقام تطورات وجود
برقع از رخ گشود، کثرت جود
خامه درکش حزین، ازین وادی
ملک ایمان گرفت آبادی
اینقدر بس بود، کس ار باشد
ورنه بهتر که مختصر باشد
کشف اسرار حق مکن زین بیش
با تو گویم، تو دانی و دل خویش
از مقام مقربان دور است
خلق یک ذره است از ایجادش
متقوّم به فیض امدادش
ذره کی ظرف انبساط شود؟
حق محیط است، کی محاط شود؟
هست قائم به ذات، عز و جل
با خدا، ممکنات را چه محل؟
باشد ادراک، بی افاضه محال
نکنی فکر خود به خویش وبال
حق بود نزد بینش احرار
محتجب از عقول چون ابصار
دیده ی سرّ و چشم سرکورند
هر دو از خاک درگهش دورند
دام سیمرغ کی به دست آید؟
فکر صیاد، باد پیماید
آنکه فرمان به قدسیانش بود
ما عرفناک ورد جانش بود
زین سبب فکرت تو در الّا
نیست نزدیک عقل و فهم روا
لیک در ذات حق تفکر تو
نفزاید به جز تحیر تو
تا به کی فکرهای خام کنی؟
شرک را، معرفت چه نام کنی؟
در حق ذوالجلال و الاکرام
شرط ایمان شناس، قطع کلام
هر چه با دست فکرتش سازی
عشق مصنوع خویش می بازی
در تصور هر آنچه گنجانی
آن ز اغراض توست و نادانی
عرض وجوهر، آفرینش اوست
متعالی ز عقل و بینش اوست
لیکن انوار معرفت چو دمد
ظلمت وهم از میانه رود
سرمه سازد، فروغ ایمان را
دیده های بلند بینان را
بیند از فیض پرتو اشراق
جلوه اش را در انفس و آفاق
فیض اقدس چو جلوه آرا شد
مظهر او صفات و اسما شد
صبح روشن شد و تو در خوابی
ثَمَّ وَجه الله است محرابی
نیکوان جهان نکو بینند
هر چه بینند، اوّل او بینند
می شناسم گروه دیده وری
که ندیده ست چشمشان دگری
غیر، هرگز حجاب او نشود
همه محدود و نیست او را حد
غیب اگر ... سبب وهم است
غیر، محدود و ··· وهم است کذا
هر چه از خویش حد بیفشاند
غیر محدود را نپوشاند
غایب از غایت ظهور خود است
جلوه اش در نقاب نور خود است
ممتنع دان ازو جدایی او
همه روشن به روشنایی او
ذات هستی، غنی و موجودات
همه محتاج و او غنی الذات
اصل هستیست عین ذات خدا
انتسابیست هستی اشیا
دو حقیقت بود بَر ِ بینا
یک نهفته مدام و یک پیدا
آنکه پیدا بود خدا باشد
ممتنع ذاتش از بدا باشد
و آن حقیقت که مخفی است و نهان
عالم است آن که می نگشت عیان
لیک عکسش به فهم نادان است
این که گفتم به چشم عرفان است
باقی خلق بر خلاف صواب
رفته و دیده ها غنوده به خواب
غایب از خفته هم بود محسوس
خفته تر آنکه شد به حس محبوس
دیده با نور آشنایی ده
خرد از قید حس، رهایی ده
تا مگر قصر کبریا بینی
خود نبینی، مگر خدا بینی
هستی محض، قائم است به ذات
همه اشیا به او شوند اثبات
هر چه هست از بلند و پست، عیان
همه محتاج عین هستی دان
ثابت این عین را ثبات خود است
روشنی، نور را به ذات خود است
آن حقیقت بود، مجاز است این
بی نیاز است آن، نیاز است این
کنه هستی به کس هویدا نیست
صعوه، هم آشیان عنقا نیست
معنی .... بدیهی ماست
ذهنیش نام اگر نهند رواست
اعتباری ست مستفاد از شییء
اصل هستی ست نور و ذهنی فیء
او بذاته محقق الاشیاست
این پس از انتزاع، روی نماست
ار شئون حقیقی است این است
هرکه دانست، از ضلالت رست
این دلیل وجود و آن مدلول
علت است این به ذات و آن معلول
وحدتش هم برین نمط باشد
فرض غیریّتی غلط باشد
انقسام حقیقت است محال
شهدالله إنَّهُ متعال
هیچ موجود نیست غیر وجود
فرض ماهیت از چه خواهد بود؟
وحدت او نه زاید از ذات است
وصف زاید به ذات، طامات است
کلی و عام و خاص چیزی نیست
نعت اطلاق و قید ازو منفی ست
مغز حرف، اینکه غیر او عدم است
با وجودش بگو دگر چه کم است؟
در مقام تطورات وجود
برقع از رخ گشود، کثرت جود
خامه درکش حزین، ازین وادی
ملک ایمان گرفت آبادی
اینقدر بس بود، کس ار باشد
ورنه بهتر که مختصر باشد
کشف اسرار حق مکن زین بیش
با تو گویم، تو دانی و دل خویش
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۷ - ﭼﻮﻥ ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻪ ﺫﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﺪ
ﭼﻮﻥ ﺗﻔﮑﺮ ﺑﻪ ﺫﺍﺕ ﺍﻭ ﻧﺮﺳﺪ
هم به کُنهِ صفات او نرسد
ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻭﺻﺎﻑ، ﻋﯿﻦ ﺫﺍﺕ ﺑﻮﺩ
گر چه مفهوم آن صفات بود
در حقیقت، صفت هویت اوست
مغز، معنی و هر چه بینی پوست
حد الحقیقت است خدا
اختلافات، باشد از اسما
هستیش هر چه هست ذات آن است
آنچه قدرت بود، حیات آن است
حکمت است آنچه قدرتش خوانی
بصر است آنچه سمع می دانی
وحدتش عالم است و هم معلوم
غیر باشد، صفات در مفهوم
عین واحد، ظهور ذات کند
به اثر جلوهٔ صفات کند
بنگر احکام دو جهانش را
پی نقد و صفات دانش را
پیش چشمی که عین انصاف است
مرجع حرف، نفی اوصاف است
نفی اوصاف می کنیم از ذات
به حصول نتایج و ثمرات
وصف، منفی ست پیش دیده وران
غایتش را کمال مثبت دان
خواه توصیف و خواه تنزیه است
منع تفصیل و ردّ تشبیه است
اختلاف تجلیات بود
که مآلش کمال ذات بود
این که اسماء فالق الاشیاست
لفظ بسیار، واحد المعناست
اختلافات گر چه مختلف است
جامعیت مقام مؤتلف است
گر کمال بها برون ز حد است
جلوهٔ ذات اکاملا احد است
هم به کُنهِ صفات او نرسد
ﺟﻤﻠﻪ ﺍﻭﺻﺎﻑ، ﻋﯿﻦ ﺫﺍﺕ ﺑﻮﺩ
گر چه مفهوم آن صفات بود
در حقیقت، صفت هویت اوست
مغز، معنی و هر چه بینی پوست
حد الحقیقت است خدا
اختلافات، باشد از اسما
هستیش هر چه هست ذات آن است
آنچه قدرت بود، حیات آن است
حکمت است آنچه قدرتش خوانی
بصر است آنچه سمع می دانی
وحدتش عالم است و هم معلوم
غیر باشد، صفات در مفهوم
عین واحد، ظهور ذات کند
به اثر جلوهٔ صفات کند
بنگر احکام دو جهانش را
پی نقد و صفات دانش را
پیش چشمی که عین انصاف است
مرجع حرف، نفی اوصاف است
نفی اوصاف می کنیم از ذات
به حصول نتایج و ثمرات
وصف، منفی ست پیش دیده وران
غایتش را کمال مثبت دان
خواه توصیف و خواه تنزیه است
منع تفصیل و ردّ تشبیه است
اختلاف تجلیات بود
که مآلش کمال ذات بود
این که اسماء فالق الاشیاست
لفظ بسیار، واحد المعناست
اختلافات گر چه مختلف است
جامعیت مقام مؤتلف است
گر کمال بها برون ز حد است
جلوهٔ ذات اکاملا احد است
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۸ - بر حقایق در وجود گشود
بر حقایق در وجود گشود
یافت اعیان خارجیه وجود
معنیش گر چه هست وجدانی
من عبارت کنم که برخوانی
باشدش گر نصیبی از ادراک
... فنحن ... هناک (در یک نسخه: کل مدری محن بهناک)
ممکنی چون ز ممکنات نبود
قابل افتد به استفادهٔ جود
آن شرایط که هستی غیبیش
خواهد آن را بیابد از کم و بیش
از خدا، با لسان استعداد
طلبد هستی که هست مراد
نسبتی خاص در میان ید
که به ذیل وجود بگراید
حکم و آثار عینی آن ذات
منعکس می شود در آن مرآت
ظاهر هستی است آیینه
جام گیتی نمای دیرینه
حکم و آثار آن کند سریان
متعین شود وجود، بدان
منطبع می شود به الوانی
که به هستی نمود سیلانی
اقتضا می کند همان نسبت
هستی خارجی ماهیت
ماهیت عارض وجود شود
شییء موجود از قیود شود
نه به معرض شود از آن، نه زیان
نه پذیرد زیادت و نقصان
صفتی زان نمی شود حاصل
بَرِ ذاتش نمی شود زایل
هست معروض ازین عروض مصون
نه مبدل شود نه کم نه فزون
چون عروض عرض به جوهر نیست
این قران چون قران دیگر نیست
در معیّت، وجود با اشیا
می نسازد تغیری پیدا
یافت اعیان خارجیه وجود
معنیش گر چه هست وجدانی
من عبارت کنم که برخوانی
باشدش گر نصیبی از ادراک
... فنحن ... هناک (در یک نسخه: کل مدری محن بهناک)
ممکنی چون ز ممکنات نبود
قابل افتد به استفادهٔ جود
آن شرایط که هستی غیبیش
خواهد آن را بیابد از کم و بیش
از خدا، با لسان استعداد
طلبد هستی که هست مراد
نسبتی خاص در میان ید
که به ذیل وجود بگراید
حکم و آثار عینی آن ذات
منعکس می شود در آن مرآت
ظاهر هستی است آیینه
جام گیتی نمای دیرینه
حکم و آثار آن کند سریان
متعین شود وجود، بدان
منطبع می شود به الوانی
که به هستی نمود سیلانی
اقتضا می کند همان نسبت
هستی خارجی ماهیت
ماهیت عارض وجود شود
شییء موجود از قیود شود
نه به معرض شود از آن، نه زیان
نه پذیرد زیادت و نقصان
صفتی زان نمی شود حاصل
بَرِ ذاتش نمی شود زایل
هست معروض ازین عروض مصون
نه مبدل شود نه کم نه فزون
چون عروض عرض به جوهر نیست
این قران چون قران دیگر نیست
در معیّت، وجود با اشیا
می نسازد تغیری پیدا
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۹ - صورت از عارض است بر مرآت
صورت از عارض است بر مرآت
نیست تبدیلی از جمیع جهات
در بر آیینه راکه صورت اوست
حس گمان می برد که عارض روست
لیک داند خرد که عارض نیست
این اثر هم به فرض فارض نیست
نیست قائم به سطح آینه آن
نه به عمق وی آن کند سریان
عکس و آیینه نسبتی دارند
ربط عاری ز کلفتی دارند
حس توهم کند که آن صورت
عارض آینه ست، بی شبهت
غلط وهم، از حد افزون است
شبهاتش ز حصر بیرون است
عاقلی لفظ عارض ارگوید
رَهِ مقصود معنوی پوید
عکس آیینه ای که مفروض است
کی قیام عرض به معروض است؟
نسبتی خاص در میان آمد
از خفا، عکس در عیان آمد
صورت، آیینه را نفرساید
جز نمایندگی نیفزاید
در حصول و زوالش آیینه
با جمال و کمال دیرینه
زین نمط عین ثابت است وجود
یافت چون نسبتی، شود موجود
نسبت، امکان شناس و استعداد
فهو الکلّ مبدأ و معاد
نیست تبدیلی از جمیع جهات
در بر آیینه راکه صورت اوست
حس گمان می برد که عارض روست
لیک داند خرد که عارض نیست
این اثر هم به فرض فارض نیست
نیست قائم به سطح آینه آن
نه به عمق وی آن کند سریان
عکس و آیینه نسبتی دارند
ربط عاری ز کلفتی دارند
حس توهم کند که آن صورت
عارض آینه ست، بی شبهت
غلط وهم، از حد افزون است
شبهاتش ز حصر بیرون است
عاقلی لفظ عارض ارگوید
رَهِ مقصود معنوی پوید
عکس آیینه ای که مفروض است
کی قیام عرض به معروض است؟
نسبتی خاص در میان آمد
از خفا، عکس در عیان آمد
صورت، آیینه را نفرساید
جز نمایندگی نیفزاید
در حصول و زوالش آیینه
با جمال و کمال دیرینه
زین نمط عین ثابت است وجود
یافت چون نسبتی، شود موجود
نسبت، امکان شناس و استعداد
فهو الکلّ مبدأ و معاد
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۰ - هستی بر مقیدات از حق
هستی بر مقیدات از حق
بی مقیّد نمی شود مطلق
از دو جانب فتاده استلزام
حاجت از یک طرف بود به دوام
واجب از ممکن است مستغنی
بی نیاز است و احتیاجی نی
خاصه ممکن افتقار بود
او ز هر سلک و هر شمار بود
از گدا مضحک است، استغنا
همه هیچ و خدای راست، غنا
لازم مطلق است اگر ممکن
نیست شکی درین سخن لیکن
نیست لازم مقید مخصوص
نتواند شدن یکی منصوص
بدلی چون که نیست مطلق را
نبود چون تعددی حق را
قبلهٔ احتیاج ها همه اوست
جزء و کل را بر آستانش روست
بی نیازی مطلق از ذات است
ذات او قبله گاه حاجات است
لیک الوهیت و ربوبیت
بی مقید کجا دهد صورت؟
شده شمس ظهور اسمایی
همه ذرات را تقاضایی
طالبیت مقام تفضیل است
نصِّ احَببتُ را چه تأویل است؟
ذات کامل، کمال خود خواهد
هر جمیلی جمال خود خواهد
لاجرم در مظاهر آفاق
متجلی شود، علی الاطلاق
اوج اطلاق و قید تنزیلی
حصر اجمالی است و تفصیلی
جمله ابیات من که می خوانی
همه بیت الله است اگر دانی
گفتمت از دل معارف زای
لیک هش دار تا نلغزد پای
بی مقیّد نمی شود مطلق
از دو جانب فتاده استلزام
حاجت از یک طرف بود به دوام
واجب از ممکن است مستغنی
بی نیاز است و احتیاجی نی
خاصه ممکن افتقار بود
او ز هر سلک و هر شمار بود
از گدا مضحک است، استغنا
همه هیچ و خدای راست، غنا
لازم مطلق است اگر ممکن
نیست شکی درین سخن لیکن
نیست لازم مقید مخصوص
نتواند شدن یکی منصوص
بدلی چون که نیست مطلق را
نبود چون تعددی حق را
قبلهٔ احتیاج ها همه اوست
جزء و کل را بر آستانش روست
بی نیازی مطلق از ذات است
ذات او قبله گاه حاجات است
لیک الوهیت و ربوبیت
بی مقید کجا دهد صورت؟
شده شمس ظهور اسمایی
همه ذرات را تقاضایی
طالبیت مقام تفضیل است
نصِّ احَببتُ را چه تأویل است؟
ذات کامل، کمال خود خواهد
هر جمیلی جمال خود خواهد
لاجرم در مظاهر آفاق
متجلی شود، علی الاطلاق
اوج اطلاق و قید تنزیلی
حصر اجمالی است و تفصیلی
جمله ابیات من که می خوانی
همه بیت الله است اگر دانی
گفتمت از دل معارف زای
لیک هش دار تا نلغزد پای
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۱ - گر به هستی نظر کند عارف
گر به هستی نظر کند عارف
چون به علم الیقین بود واقف
بیند اول فراخور حالش
ذات حق و صفات افعالش
چون به عین الیقین رسد زان پس
همه ذات و صفات بیند و بس
چونکه حق الیقین نماید رو
گوید آنگاه لیس الا هو
او نگوید جز آنکه اوست که اوست
همه را بنگرد چه مغز و چه پوست
معنی مختلف به هستی نیست
ذهنی و خارجی به یک معنی ست
لیک دارد مراتب بسیار
منکشف باد بر اولواالابصار
درجاتش یکی ز یک برتر
اختلاف مراتبش بنگر!
هر مقامی به وصفی و نامی
هر یکی راست خاصه احکامی
چون الوهیت و ربوبیت
پس عبودیت است و خلقیت
گر کنی حفظ هر یک آگاهی
نکنی حفظ اگر تو، گمراهی
هر یکی را ببین به جای خودش
بنگر احکام آن، سزای خودش
گرچه جز نقطه نیست آنهمه حرف
قبض و بسطیست در میانه شگرف
نام آنها فقط نقط نکنی
اعتبارات را غلط نکنی
همچنین ظاهر است اینکه مداد
واحد است و نباشدش تعداد
پنج خواهی نویس و خواهی بیست
حرف ها را کرانه پیدا نیست
این کثیر و مداد یک باشد
وحدتش کی مقام شک باشد
لاتکون الحروف مفقوده
کلّها بالمداد موجوده
حیثُ لولا المداد، لیس الحرف
زیر حرف من است بحری ژرف
لیس الّا المداد فی الالواح
بی نیاز است صبح از مصباح
با همه حرفهای گوناگون
از تغیر بود مداد مصون
گر بگویند نیست غیر حروف
در سراپای لوح بخش نشوف
این کلامی ست صدق و نیست گزاف
می نگنجد در این قضیه خلاف
لیس الا المداد اگر گویی
راه کوی درست می پویی
در تمامی مظاهر آفاق
نیست غیر از منزه از اطلاق
دیدهٔ عارفان بزم شهود
می ندیده ست غیر از او موجود
بیند اعیان ممکنات همه
متلاشی به عین ذات همه
زآن که غیر از مداد پیدا نیست
گفته ای حرف، لیک معنا نیست
اعتبارات وصفی و اسما
غیر از این نیست گر شوی بینا
مثبت لوح می شود منفی
منفیش هم ز نفی مستعفی
می شود مهرهٔ دلم ماتش
خیره در لوح نفی و اثباتش
غیر از این نامه آشکار و نهفت
حرف روشن چنین نباید گفت
روشنی داد اگر چراغ دلم
سوخت برق سخن، دماغ دلم
لیک شرمندهٔ مقال خودم
خنده می آید از مثال خودم
سینه را چاک اگر کند زیبد
به دهن خاک اگر کند زیبد
ذره پوید کجا و مهر کجا؟
هو شمس الضحی و نحن فنا
نفس ای دل، قرین تاب و تب است
عجز بالذات، مهر ما به لب است
چون به علم الیقین بود واقف
بیند اول فراخور حالش
ذات حق و صفات افعالش
چون به عین الیقین رسد زان پس
همه ذات و صفات بیند و بس
چونکه حق الیقین نماید رو
گوید آنگاه لیس الا هو
او نگوید جز آنکه اوست که اوست
همه را بنگرد چه مغز و چه پوست
معنی مختلف به هستی نیست
ذهنی و خارجی به یک معنی ست
لیک دارد مراتب بسیار
منکشف باد بر اولواالابصار
درجاتش یکی ز یک برتر
اختلاف مراتبش بنگر!
هر مقامی به وصفی و نامی
هر یکی راست خاصه احکامی
چون الوهیت و ربوبیت
پس عبودیت است و خلقیت
گر کنی حفظ هر یک آگاهی
نکنی حفظ اگر تو، گمراهی
هر یکی را ببین به جای خودش
بنگر احکام آن، سزای خودش
گرچه جز نقطه نیست آنهمه حرف
قبض و بسطیست در میانه شگرف
نام آنها فقط نقط نکنی
اعتبارات را غلط نکنی
همچنین ظاهر است اینکه مداد
واحد است و نباشدش تعداد
پنج خواهی نویس و خواهی بیست
حرف ها را کرانه پیدا نیست
این کثیر و مداد یک باشد
وحدتش کی مقام شک باشد
لاتکون الحروف مفقوده
کلّها بالمداد موجوده
حیثُ لولا المداد، لیس الحرف
زیر حرف من است بحری ژرف
لیس الّا المداد فی الالواح
بی نیاز است صبح از مصباح
با همه حرفهای گوناگون
از تغیر بود مداد مصون
گر بگویند نیست غیر حروف
در سراپای لوح بخش نشوف
این کلامی ست صدق و نیست گزاف
می نگنجد در این قضیه خلاف
لیس الا المداد اگر گویی
راه کوی درست می پویی
در تمامی مظاهر آفاق
نیست غیر از منزه از اطلاق
دیدهٔ عارفان بزم شهود
می ندیده ست غیر از او موجود
بیند اعیان ممکنات همه
متلاشی به عین ذات همه
زآن که غیر از مداد پیدا نیست
گفته ای حرف، لیک معنا نیست
اعتبارات وصفی و اسما
غیر از این نیست گر شوی بینا
مثبت لوح می شود منفی
منفیش هم ز نفی مستعفی
می شود مهرهٔ دلم ماتش
خیره در لوح نفی و اثباتش
غیر از این نامه آشکار و نهفت
حرف روشن چنین نباید گفت
روشنی داد اگر چراغ دلم
سوخت برق سخن، دماغ دلم
لیک شرمندهٔ مقال خودم
خنده می آید از مثال خودم
سینه را چاک اگر کند زیبد
به دهن خاک اگر کند زیبد
ذره پوید کجا و مهر کجا؟
هو شمس الضحی و نحن فنا
نفس ای دل، قرین تاب و تب است
عجز بالذات، مهر ما به لب است
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۲ - بسته بودم زبان ولی ناچار
بسته بودم زبان ولی ناچار
وحدتش را همی کنم اظهار
خامشی نیست بی سبب ما را
حرف، تبخاله شد به لب ما را
بحر معنی ست نیک تازه و ژرف
چه از آن گنجدم به ساغر حرف
لفظها تخته ای ست طوفانی
تو چه در تخته، بحر گنجانی
چه کنم ظرف گفتگو تنگ است؟
بار کوه است و لاشه خرلنگ است
خاصه من تنگتر به خودکردم
وزن را در میان حد کردم
بحر معنی و بحر شعر بهم
چون حبابی ست برکنارهٔ یم
روی و قافیه چهاکه نکرد؟
چه به ما تنگی فضا که نکرد؟
اینقدر هم که می زنم نفسی
راست گویم که نیست کار کسی
من نگویم خود اوست گوینده
گفتگو تهمتی ست بر بنده
پیش از این هم سخنوران دلیر
کارفرما شدند کلک دبیر
خود اگر رفته اند، مانده بجا
اثر خامه های ره پیما
هرکه نقاد در سخن باشد
می شناسد اگر چو من باشد
هر زبانی سخن نیارد کرد
ور کند هم، چو من نیارد کرد
چه حکایت کند زبان بی دل؟
نشود خامه ترجمان بی دل
دل اگر باشد و زبان هم نیز
همه یکسان نیند در همه چیز
قطره دارد دلی فراخور خویش
بحر را هم دلی ست در بر خویش
برده مستی عنان من از دست
نگرفته ست نکته کس بر مست
مستی از ره مرا به دور افکند
شعله بنشست و دود گشت بلند
نیست گرمی مرا امید از کس
آتش افروز خود شدم، به نفس
گفته بودم که وحدتش گویم
لب وکامی به شعله می شویم
وحدتی کان به حق کنی نسبت
به عدد ره ندارد آن وحدت
هست مجهول وحدت عددی
نشود وصف ذاتی احدی
وحدت مطلق حقیقی دان
که بود جزء و کل در آن یکسان
تا به عالم تقابل است و تضاد
آنچه نامش توافق است و داد
همه هالک بود در آن وحدت
همه محدود و بی کران وحدت
وحدت و کثرت ار چه اقسام است
هر یکی را به حدِّ خود نام است
همه اقسام کثرت و وحدت
متلاشی بود در آن حدت
ذره ای فیض شاملش نبود
هیچ کثرت مقابلش نبود
جل شانه، خدای را ضد نیست
باشدش ضد خدای موجد نیست
مشتمل دان به کل موجودات
وحدتش را علی السّوی بالذّات
احدیت مراتبش نبود
نسبتش گر دهی به ذات احد
آن احد گفتمت هوالله است
متعالی ز فهم آگاه است
کثرت آنجا نمی شود پیدا
که احد ذات واجب است آنجا
احد آنجا نه نعت و توصیف است
عین آن ذات، غیر تعریف است
ور دهی نسبتش به اسم صفات
یعنی آنها یکی بود بالذات
همه مستهلک است در ذاتش
بود آن وحدت اضافاتش
احدیت صفات و اسما را
نعت باشد به واحد یکتا
ور به افعال نسبتش دادی
که مسمّی بود به ایجادی
یعنی آن جامع صفات کمال
نیست بالذات مصدر افعال
نسبت این جای نعت باشد نیز
چون شنیدی عزیز دار عزیز
آنکه قائم به ذات خود باشد
هستی مطلق احد باشد
قائم الذّات غیر او نبود
استوار، آبها به جو نبود
آب جوی از قبیل اعراض است
ادعای نبوت اغماض است
همه در اصل ذات معدومند
جمله محتاج حی قیومند
هرچه را صاحب بقا بینی
نقش این عاریت سرا بینی
او نمایندگی به او دارد
رنگ پایندگی به او دارد
اثر نفخه های رحمانی
تیرگی را نموده نورانی
نو به نو خلعت وجود دهد
محفل آرایی شهود دهد
همه را دارد از فنا محفوظ
به نعیم بقا کند محظوظ
اثر موجدی و خلاقی
دایم است انفسی و آفاقی
وحدتش را همی کنم اظهار
خامشی نیست بی سبب ما را
حرف، تبخاله شد به لب ما را
بحر معنی ست نیک تازه و ژرف
چه از آن گنجدم به ساغر حرف
لفظها تخته ای ست طوفانی
تو چه در تخته، بحر گنجانی
چه کنم ظرف گفتگو تنگ است؟
بار کوه است و لاشه خرلنگ است
خاصه من تنگتر به خودکردم
وزن را در میان حد کردم
بحر معنی و بحر شعر بهم
چون حبابی ست برکنارهٔ یم
روی و قافیه چهاکه نکرد؟
چه به ما تنگی فضا که نکرد؟
اینقدر هم که می زنم نفسی
راست گویم که نیست کار کسی
من نگویم خود اوست گوینده
گفتگو تهمتی ست بر بنده
پیش از این هم سخنوران دلیر
کارفرما شدند کلک دبیر
خود اگر رفته اند، مانده بجا
اثر خامه های ره پیما
هرکه نقاد در سخن باشد
می شناسد اگر چو من باشد
هر زبانی سخن نیارد کرد
ور کند هم، چو من نیارد کرد
چه حکایت کند زبان بی دل؟
نشود خامه ترجمان بی دل
دل اگر باشد و زبان هم نیز
همه یکسان نیند در همه چیز
قطره دارد دلی فراخور خویش
بحر را هم دلی ست در بر خویش
برده مستی عنان من از دست
نگرفته ست نکته کس بر مست
مستی از ره مرا به دور افکند
شعله بنشست و دود گشت بلند
نیست گرمی مرا امید از کس
آتش افروز خود شدم، به نفس
گفته بودم که وحدتش گویم
لب وکامی به شعله می شویم
وحدتی کان به حق کنی نسبت
به عدد ره ندارد آن وحدت
هست مجهول وحدت عددی
نشود وصف ذاتی احدی
وحدت مطلق حقیقی دان
که بود جزء و کل در آن یکسان
تا به عالم تقابل است و تضاد
آنچه نامش توافق است و داد
همه هالک بود در آن وحدت
همه محدود و بی کران وحدت
وحدت و کثرت ار چه اقسام است
هر یکی را به حدِّ خود نام است
همه اقسام کثرت و وحدت
متلاشی بود در آن حدت
ذره ای فیض شاملش نبود
هیچ کثرت مقابلش نبود
جل شانه، خدای را ضد نیست
باشدش ضد خدای موجد نیست
مشتمل دان به کل موجودات
وحدتش را علی السّوی بالذّات
احدیت مراتبش نبود
نسبتش گر دهی به ذات احد
آن احد گفتمت هوالله است
متعالی ز فهم آگاه است
کثرت آنجا نمی شود پیدا
که احد ذات واجب است آنجا
احد آنجا نه نعت و توصیف است
عین آن ذات، غیر تعریف است
ور دهی نسبتش به اسم صفات
یعنی آنها یکی بود بالذات
همه مستهلک است در ذاتش
بود آن وحدت اضافاتش
احدیت صفات و اسما را
نعت باشد به واحد یکتا
ور به افعال نسبتش دادی
که مسمّی بود به ایجادی
یعنی آن جامع صفات کمال
نیست بالذات مصدر افعال
نسبت این جای نعت باشد نیز
چون شنیدی عزیز دار عزیز
آنکه قائم به ذات خود باشد
هستی مطلق احد باشد
قائم الذّات غیر او نبود
استوار، آبها به جو نبود
آب جوی از قبیل اعراض است
ادعای نبوت اغماض است
همه در اصل ذات معدومند
جمله محتاج حی قیومند
هرچه را صاحب بقا بینی
نقش این عاریت سرا بینی
او نمایندگی به او دارد
رنگ پایندگی به او دارد
اثر نفخه های رحمانی
تیرگی را نموده نورانی
نو به نو خلعت وجود دهد
محفل آرایی شهود دهد
همه را دارد از فنا محفوظ
به نعیم بقا کند محظوظ
اثر موجدی و خلاقی
دایم است انفسی و آفاقی
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۳ - می نیارد عدم شود موجود
می نیارد عدم شود موجود
این عیان است پیش اهل شهود
عقل در کشوری که هست حکم
نتواند شدن وجود عدم
عالم آنجا که صورت علمی ست
نسبت آن به هست و نیست یکی ست
ذات ممکن که هست محض قبول
کرده تسلیم امر و ترک فضول
بود قابل وجود را و سبب
قابلیت بود زبان طلب
آفتاب اقضای روز کند
همه ذرات ازو بروز کند
جلوه گر گشت اقتدار قدیر
که از آن می شود به کن تعبیر
فیکون است آن قبول وجود
معنیش امتثال خواهد بود
قابل کون بود چون ممکن
کون در وی نهفته و کامن
متعلق چو شد ارادهٔ حی
کون و کاین بروز کرد از وی
باطن و ظاهر است اسم خدا
لیک نسبت به ذات هست جدا
هم چنین فاعل است و هم قابل
فهم این نکته کی کند جاهل؟
در وجود اجتماع فعل و قبول
پیش روشندلان بود معقول
آن وجودی که عینی ذات است
دو شئون است و دو اضافات است
غیر مجعول عین حق باشد
جعل مخصوص ما خلق باشد
دو بدین است عاجل و کامل
از یکی فاعل از یکی قابل
قابل و فاعل از یسار و یمین
هر چه آن داد می پذیرد این
فعل او جز به نور او نشود
مظهرش جز ظهور او نشود
مطلق از جملهٔ صفات خود است
متعین به عین ذات خود است
این حقیقت به عین محجوبان
چشم کور است و روی محبوبان
این عیان است پیش اهل شهود
عقل در کشوری که هست حکم
نتواند شدن وجود عدم
عالم آنجا که صورت علمی ست
نسبت آن به هست و نیست یکی ست
ذات ممکن که هست محض قبول
کرده تسلیم امر و ترک فضول
بود قابل وجود را و سبب
قابلیت بود زبان طلب
آفتاب اقضای روز کند
همه ذرات ازو بروز کند
جلوه گر گشت اقتدار قدیر
که از آن می شود به کن تعبیر
فیکون است آن قبول وجود
معنیش امتثال خواهد بود
قابل کون بود چون ممکن
کون در وی نهفته و کامن
متعلق چو شد ارادهٔ حی
کون و کاین بروز کرد از وی
باطن و ظاهر است اسم خدا
لیک نسبت به ذات هست جدا
هم چنین فاعل است و هم قابل
فهم این نکته کی کند جاهل؟
در وجود اجتماع فعل و قبول
پیش روشندلان بود معقول
آن وجودی که عینی ذات است
دو شئون است و دو اضافات است
غیر مجعول عین حق باشد
جعل مخصوص ما خلق باشد
دو بدین است عاجل و کامل
از یکی فاعل از یکی قابل
قابل و فاعل از یسار و یمین
هر چه آن داد می پذیرد این
فعل او جز به نور او نشود
مظهرش جز ظهور او نشود
مطلق از جملهٔ صفات خود است
متعین به عین ذات خود است
این حقیقت به عین محجوبان
چشم کور است و روی محبوبان
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۴ - هر حقیقت که برگشود جمال
هر حقیقت که برگشود جمال
باشدش پایه را ز نقص وکمال
آن کمال از وجود او باشد
تابع و فرع بود او باشد
نیست شرحی کمال را حاجت
چون حیات است و دانش و قدرت
لیک هر عین درقبول وجود
متفاوت بود به چشم شهود
مختلف در قبول هستی شد
وین تفاوت علوّ و پستی شد
هر چه قابل بود، به وجه اتم
باید اکمل بودکمالش هم
باعث و منشأ تفاوت و فرق
هست روشن چو آفتاب از شرق
منشأش بر تو گر چه پنهان است
غلبات وجوب و امکان است
هرکجا غالب است حکم وجوب
شد قبولش وجوب را مرغوب
غالب آنجا که حکم امکان است
نقص در هستیش فراوان است
با خرد کن درآنچه گفتم شور
چون نمودی درین حقیقت غور
بر رخت واشود در اسرار
کشف گردد حقایق بسیار
بر تو ناگفته ها شود روشن
چون خلیل آذرت شود گلشن
باشدش پایه را ز نقص وکمال
آن کمال از وجود او باشد
تابع و فرع بود او باشد
نیست شرحی کمال را حاجت
چون حیات است و دانش و قدرت
لیک هر عین درقبول وجود
متفاوت بود به چشم شهود
مختلف در قبول هستی شد
وین تفاوت علوّ و پستی شد
هر چه قابل بود، به وجه اتم
باید اکمل بودکمالش هم
باعث و منشأ تفاوت و فرق
هست روشن چو آفتاب از شرق
منشأش بر تو گر چه پنهان است
غلبات وجوب و امکان است
هرکجا غالب است حکم وجوب
شد قبولش وجوب را مرغوب
غالب آنجا که حکم امکان است
نقص در هستیش فراوان است
با خرد کن درآنچه گفتم شور
چون نمودی درین حقیقت غور
بر رخت واشود در اسرار
کشف گردد حقایق بسیار
بر تو ناگفته ها شود روشن
چون خلیل آذرت شود گلشن
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۵ - در مراتب اصول موجودات
در مراتب اصول موجودات
از حد جسم تا به حضرت ذات
همگی منحصر بود در پنج
می گشایم به مستمع در گنج
آن نخستین که حضرت ذات است
بی نشان، غایب از اشارات است
ره ندارد حکایتی هرگز
که بود ذات حق به خود بارز
اسم و رسمی در آن نمی گنجد
هیچ نام و نشان نمی گنجد
نبود آنجا ظهور اعیانی
نه به علمی و نه به وجدانی
وان دوم پایه حضرت اسماست
که مرایای علمی اشیاست
باشد اشیا به نفس خود مستور
لیک دارد به علم نور ظهور
به الوهیّت است حق بارز
دل و جان از ثنای او عاجز
سوم افعال و عالم ارواح
که ربوبیت است در اشباح
وان چهارم بود مثال خیال
که حقایق بود عیان به مثال
پنجمین حس بودکه حضرت ذات
متعین بود به محسوسات
فرد اعلا است غیر مطلق حق
شق انزل شهادت مطلق کذا
سالک ار سیر قهقراگیرد
انتها را به ابتدا گیرد
نتوان آنچه حس هویداکرد
همه را در مثال پیدا کرد
هم چنین آنچه بیندش به مثال
در ربوبیت است جل جلال
هر چه پیداست در ربوبیّت
صورت اسمی است و اسم صفت
وجهی از ذات حق بود صفتش
ثَمَّ وَجْهُ اللّه است شش جهتش
کی تناهی ظهور او دارد
ذرّه ها حکم طور او دارد
لیک اصول مراتبش پنج است
زیر هر یک ز پنج، بس گنج است
از حد جسم تا به حضرت ذات
همگی منحصر بود در پنج
می گشایم به مستمع در گنج
آن نخستین که حضرت ذات است
بی نشان، غایب از اشارات است
ره ندارد حکایتی هرگز
که بود ذات حق به خود بارز
اسم و رسمی در آن نمی گنجد
هیچ نام و نشان نمی گنجد
نبود آنجا ظهور اعیانی
نه به علمی و نه به وجدانی
وان دوم پایه حضرت اسماست
که مرایای علمی اشیاست
باشد اشیا به نفس خود مستور
لیک دارد به علم نور ظهور
به الوهیّت است حق بارز
دل و جان از ثنای او عاجز
سوم افعال و عالم ارواح
که ربوبیت است در اشباح
وان چهارم بود مثال خیال
که حقایق بود عیان به مثال
پنجمین حس بودکه حضرت ذات
متعین بود به محسوسات
فرد اعلا است غیر مطلق حق
شق انزل شهادت مطلق کذا
سالک ار سیر قهقراگیرد
انتها را به ابتدا گیرد
نتوان آنچه حس هویداکرد
همه را در مثال پیدا کرد
هم چنین آنچه بیندش به مثال
در ربوبیت است جل جلال
هر چه پیداست در ربوبیّت
صورت اسمی است و اسم صفت
وجهی از ذات حق بود صفتش
ثَمَّ وَجْهُ اللّه است شش جهتش
کی تناهی ظهور او دارد
ذرّه ها حکم طور او دارد
لیک اصول مراتبش پنج است
زیر هر یک ز پنج، بس گنج است
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۶ - هستی از غیب خویش و از اطلاق
هستی از غیب خویش و از اطلاق
نگذارد چو آفتاب اشراق
متزلزل شود به سوی بعید
یفعل اللّه ما یشا و یرید
متنزل شود علی الترتیب
قضی الامر و النصیب یُصیب
پایهٔ اوّل اشرف و اعلی
دومین از سوم به علم کذا
تا به آن پایه ای که از خسّت
بنهایت رسد نزول سمت
پس از آن سیر در عروج کند
به شرف طیّ آن بروج کند
تا به جایی رسد کزان افضل
نبود حیث کانَ فی الاوّل
گر بفهمی مقاصد قرآن
ثم لا الله را برخوان
پست تر، هر چه دورتر زِ اَحَد
نحن بالذل نعرف الابعد
اوّلین پایه در وجود و بقا
نبود حاجتش به غیر خدا
این مقام عقول و انوار است
بو اگر برده ای سخن زار است
چه فرو خوانمت که بس خامی؟
تو از ایشان شنیده ای نامی
معنی آسان نمی شود حاصل
چه گشاید ز لفظ لاطایل
گفته آن زمرهٔ تمام صفا
حسبنا اللّه ربّنا و کفی
دومین پایه ای که نفسانی ست
در تقوم رهین فوقانیست
لیک در جملهٔ صفات و فعال
بی کم از خود نماید استقلال
سومین پایه با تفاوت قدر
شده بعضی نجوم و برخی بدر
مهوشانِ برازخند، نفوس
که در انظار عالمند عروس
وان ملایک که اهل تدبیرند
هر یکی در دیار خود میرند
همه زین زمره اند تا دانی
جرعه نوشان فیض یزدانی
وان دوم پایه در تقوّم هم
حاجتش با فروتران محکم
این مقام طبایع صور است
دیده ها بازکن که در نظر است
چارمین پایه را چو درنگری
جای بیهوشی است و بی خبری
غیر امکان و قوّه، چیزی نیست
ذوق فعلیت وتمیزی نیست
می پذیرد عطای بالا را
می نماید قبول شیا را
نگذارد چو آفتاب اشراق
متزلزل شود به سوی بعید
یفعل اللّه ما یشا و یرید
متنزل شود علی الترتیب
قضی الامر و النصیب یُصیب
پایهٔ اوّل اشرف و اعلی
دومین از سوم به علم کذا
تا به آن پایه ای که از خسّت
بنهایت رسد نزول سمت
پس از آن سیر در عروج کند
به شرف طیّ آن بروج کند
تا به جایی رسد کزان افضل
نبود حیث کانَ فی الاوّل
گر بفهمی مقاصد قرآن
ثم لا الله را برخوان
پست تر، هر چه دورتر زِ اَحَد
نحن بالذل نعرف الابعد
اوّلین پایه در وجود و بقا
نبود حاجتش به غیر خدا
این مقام عقول و انوار است
بو اگر برده ای سخن زار است
چه فرو خوانمت که بس خامی؟
تو از ایشان شنیده ای نامی
معنی آسان نمی شود حاصل
چه گشاید ز لفظ لاطایل
گفته آن زمرهٔ تمام صفا
حسبنا اللّه ربّنا و کفی
دومین پایه ای که نفسانی ست
در تقوم رهین فوقانیست
لیک در جملهٔ صفات و فعال
بی کم از خود نماید استقلال
سومین پایه با تفاوت قدر
شده بعضی نجوم و برخی بدر
مهوشانِ برازخند، نفوس
که در انظار عالمند عروس
وان ملایک که اهل تدبیرند
هر یکی در دیار خود میرند
همه زین زمره اند تا دانی
جرعه نوشان فیض یزدانی
وان دوم پایه در تقوّم هم
حاجتش با فروتران محکم
این مقام طبایع صور است
دیده ها بازکن که در نظر است
چارمین پایه را چو درنگری
جای بیهوشی است و بی خبری
غیر امکان و قوّه، چیزی نیست
ذوق فعلیت وتمیزی نیست
می پذیرد عطای بالا را
می نماید قبول شیا را
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۷ - پس نماید عروج را آهنگ
پس نماید عروج را آهنگ
آن نخستین که می پذیرد رنگ
اسم و نامش ز جمع اسما شد
جامع صورت و هیولا شد
می شود، چون سترد داغ کلف
متشخّص به صورت اشرف
اغتذا و نمو پدید آید
آن تخصص چو بر مزید آید
حس و جنبش شود هم آغوشش
گه شرنگش دهند و گه نوشش
هم از آنجا چو ره گرا گردد
صورتش عین مدّعا گردد
نطق پیدا کند که انسان شد
نوع افضل ز جنس حیوان شد
حدّ انسان رهی ست دور و دراز
دایر اندر حقیقت است و مجاز
فرق هر فرد تا به فرد دگر
کم نباشد ز بعد خیر از شر
تا به جایی رسد که شاد شود
صاحب عقل مستفاد شود
کاملان انتهای معراجند
تارک افتخار را تاجند
شد وجود ابتدا به فعل و همان
منتهی شد به فعل در سیران
افضل اول بود نفوس نزول
در عروج اولین بود مفضول
آن نخستین که می پذیرد رنگ
اسم و نامش ز جمع اسما شد
جامع صورت و هیولا شد
می شود، چون سترد داغ کلف
متشخّص به صورت اشرف
اغتذا و نمو پدید آید
آن تخصص چو بر مزید آید
حس و جنبش شود هم آغوشش
گه شرنگش دهند و گه نوشش
هم از آنجا چو ره گرا گردد
صورتش عین مدّعا گردد
نطق پیدا کند که انسان شد
نوع افضل ز جنس حیوان شد
حدّ انسان رهی ست دور و دراز
دایر اندر حقیقت است و مجاز
فرق هر فرد تا به فرد دگر
کم نباشد ز بعد خیر از شر
تا به جایی رسد که شاد شود
صاحب عقل مستفاد شود
کاملان انتهای معراجند
تارک افتخار را تاجند
شد وجود ابتدا به فعل و همان
منتهی شد به فعل در سیران
افضل اول بود نفوس نزول
در عروج اولین بود مفضول
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۸ - نور ارواح و عالم اجساد
نور ارواح و عالم اجساد
بی نهایت چو داشتند تضاد
حق به ارواح منصب تدبیر
داده بود و نبود ربط پذیر
جامعی در میانه می بایست
که بدان ربط یکدگر شایست
برزخش عالم مثال بود
تا مراتب به اتّصال بود
ربط ارواح و عالم اجسام
هر یکی با دگر گرفت نظام
منتظم گشت معنی تدبیر
بست صورت مآثر و تاثیر
فیض امداد حق گرفت وصول
به جگر تشنگان بجوی اصول
گر هوای شناختش داری
گویمت عالمیست مقداری
جوهر عقلی مجرد نیست
صورت حسی مقید نیست
هست در ذات خویش روحانی
لیک باشد شبیه جسمانی
عالم جامعیست ذوجهتین
نسبتش حاصل است با طرفین
هرچه معقول و هرچه موجود است
خواه محسوس و خواه معدود است
هست در عالم کبیر، مثال
همچو در عالم صغیر، خیال
چه ز روحانی و چه جسمانی
رسدت، در خیال گنجانی
روح در مظهر خیالی خود
می کند جلوهٔ جمالی خود
روح قدسی به صورت بشری
که به مریم نمود جلوه گری
خوانده باشی به آسمان نامه
که ندانند سرّ آن عامه
قصّهٔ سامریّ و تمثیلش
قبضهٔ خاک پای جبریلش
همه از برزخ مثال بود
که به این ملکش اتصال بود
حال جبریل با رسول انام
صورت وحیی و سماع کلام
فهم معراج آن دلیل سُبُل
رؤیت او فرشته ها و رُسُل
همچنین، اتساع قبر و سوال
آن نعیم مقیم و آن اهوال
همه موقوف درک این معنیست
بی ثبوت مثال، ممکن نیست
کاملان را به مشکلات نفوس
در مکانها به کسوت محسوس
رؤیت عکس در مرایا هم
باشد از اتصال این عالم
همچنین از تجدد ارواح
آنچه حاکی بود متون صحاج
هکذا از تروح اجساد
آنچه گفتند ناهجان سداد
خواه اخلاق خلق و خواه اعمال
همه باشد تشخصات مثال
همچنین آنچه از نزول مسیح
گفته آن صاحب لسان فصیح
می کند رجعتی که در اخبار
وارد است از ائمهٔ اطهار
عالمی بین شگرف پهناور
جلوه گر از مجردات صور
حاوی کاینات اجسادی
محفل شاهدان نوشادی
دیده ها راست، مجمع النّورین
افق عدل و مطلع السعدین
نتوان کرد بیش ازپن تکرار
شد مدادم معرف انوار
معنی ژرف و لفظ متقن من
عارفان را بود خمار شکن
بعد ازین بگذرم ز جام و سبو
بسترم رنگ و محو سازم، بو
رهم از لوث خرقهٔ هستی
همه شویم به گریهٔ مستی
دُرد بگذارم و زلال کشم
باده از ساغر جمال کشم
بی نهایت چو داشتند تضاد
حق به ارواح منصب تدبیر
داده بود و نبود ربط پذیر
جامعی در میانه می بایست
که بدان ربط یکدگر شایست
برزخش عالم مثال بود
تا مراتب به اتّصال بود
ربط ارواح و عالم اجسام
هر یکی با دگر گرفت نظام
منتظم گشت معنی تدبیر
بست صورت مآثر و تاثیر
فیض امداد حق گرفت وصول
به جگر تشنگان بجوی اصول
گر هوای شناختش داری
گویمت عالمیست مقداری
جوهر عقلی مجرد نیست
صورت حسی مقید نیست
هست در ذات خویش روحانی
لیک باشد شبیه جسمانی
عالم جامعیست ذوجهتین
نسبتش حاصل است با طرفین
هرچه معقول و هرچه موجود است
خواه محسوس و خواه معدود است
هست در عالم کبیر، مثال
همچو در عالم صغیر، خیال
چه ز روحانی و چه جسمانی
رسدت، در خیال گنجانی
روح در مظهر خیالی خود
می کند جلوهٔ جمالی خود
روح قدسی به صورت بشری
که به مریم نمود جلوه گری
خوانده باشی به آسمان نامه
که ندانند سرّ آن عامه
قصّهٔ سامریّ و تمثیلش
قبضهٔ خاک پای جبریلش
همه از برزخ مثال بود
که به این ملکش اتصال بود
حال جبریل با رسول انام
صورت وحیی و سماع کلام
فهم معراج آن دلیل سُبُل
رؤیت او فرشته ها و رُسُل
همچنین، اتساع قبر و سوال
آن نعیم مقیم و آن اهوال
همه موقوف درک این معنیست
بی ثبوت مثال، ممکن نیست
کاملان را به مشکلات نفوس
در مکانها به کسوت محسوس
رؤیت عکس در مرایا هم
باشد از اتصال این عالم
همچنین از تجدد ارواح
آنچه حاکی بود متون صحاج
هکذا از تروح اجساد
آنچه گفتند ناهجان سداد
خواه اخلاق خلق و خواه اعمال
همه باشد تشخصات مثال
همچنین آنچه از نزول مسیح
گفته آن صاحب لسان فصیح
می کند رجعتی که در اخبار
وارد است از ائمهٔ اطهار
عالمی بین شگرف پهناور
جلوه گر از مجردات صور
حاوی کاینات اجسادی
محفل شاهدان نوشادی
دیده ها راست، مجمع النّورین
افق عدل و مطلع السعدین
نتوان کرد بیش ازپن تکرار
شد مدادم معرف انوار
معنی ژرف و لفظ متقن من
عارفان را بود خمار شکن
بعد ازین بگذرم ز جام و سبو
بسترم رنگ و محو سازم، بو
رهم از لوث خرقهٔ هستی
همه شویم به گریهٔ مستی
دُرد بگذارم و زلال کشم
باده از ساغر جمال کشم
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۱۹ - ای خدای بلندی و پستی
ای خدای بلندی و پستی
شاهد هوشیاری و مستی
مطرب ناله های سیر آهنگ
نفس بی خروش سینهٔ چنگ
زخمهٔ تار آه دردآلود
غازهٔ داغ سینه های کبود
بادهٔ ساغر تهی دستان
به نوای تو می زنم دستان
پرده ها پردهٔ ترانهٔ توست
باده ها از شرابخانهٔ توست
بیخودیها کدام و هستی کو؟
هوشیاری کجا و مستی کو؟
خبر از کاسه و سبویم نیست
می به کام و به کف کدویم نیست
می خراشم درون سینه به داغ
نمکی می خرم به لابه ولاغ
می زنم نشتری به تار نفس
می کنم خون دلی به کار هوس
نقش هستی تراشیم فرسود
دل خراشیدم و ندیدم سود
برق ریزم ز آه و سوزم سنگ
بیستون می کنم به ناخن و چنگ
مژه از گرمی نگاهم سوخت
تاب رخسار گل، گیاهم سوخت
سحر پیریم به شام کشید
دُرد و صافی، لبم تمام کشید
گل افسردگی بهار من است
فصل موی شکوفه زار من است
وحشی پهن دشت امکانم
زادهٔ ناف این بیابانم
هرکجا پا نهم به نیش آید
می روم تا دگر چه پیش آید
کاری از ره سپاریم نگشود
چون قلم، پای تا به سر فرسود
رَهروی، گشت عمر کاه مرا
یک قدم کرد چرخ، راه مرا
ره سپر پای مصلحت بین است
جاده ام شعله، پای چوبین است
نه به شادی خوشم نه با اندوه
کیفَ مَن کان عجز ...
نه به شب گل دهم، نه سایه به روز
خشک بیدم در آفتاب تموز
پیش ازین داغ دل بهاری داشت
کف خاکسترم شراری داشت
شرر افسرده شد، نشاطم نیست
در نگر هیچ در بساطم نیست
شمع پایان رسیده را مانم
شب هجران رسیده را مانم
برق این وادیم ز خیره سری
می روم راه و می خورم جگری
راهیم، مهرهٔ گشاد توام
نقشم این بس که بر مراد توام
نامرادی چو بر مراد تو بود
بر دلم صد ادرا مراد گشود
شاخ خشکی، نه برگ و نه سازی
فارغم، چون تو کار پردازی
دم گرمت در آتشم دارد
به خروشیدنی خوشم دارد
در ثنایت ز خوش سریرانم
به دمت، زآتشین صفیرانم
نارسا ناله را، رسایی ده
سحرم را جبین گشایی ده
قید آب و گلم ز پا بگشای
بند ازین وحشت آزما بگشای
شاهد هوشیاری و مستی
مطرب ناله های سیر آهنگ
نفس بی خروش سینهٔ چنگ
زخمهٔ تار آه دردآلود
غازهٔ داغ سینه های کبود
بادهٔ ساغر تهی دستان
به نوای تو می زنم دستان
پرده ها پردهٔ ترانهٔ توست
باده ها از شرابخانهٔ توست
بیخودیها کدام و هستی کو؟
هوشیاری کجا و مستی کو؟
خبر از کاسه و سبویم نیست
می به کام و به کف کدویم نیست
می خراشم درون سینه به داغ
نمکی می خرم به لابه ولاغ
می زنم نشتری به تار نفس
می کنم خون دلی به کار هوس
نقش هستی تراشیم فرسود
دل خراشیدم و ندیدم سود
برق ریزم ز آه و سوزم سنگ
بیستون می کنم به ناخن و چنگ
مژه از گرمی نگاهم سوخت
تاب رخسار گل، گیاهم سوخت
سحر پیریم به شام کشید
دُرد و صافی، لبم تمام کشید
گل افسردگی بهار من است
فصل موی شکوفه زار من است
وحشی پهن دشت امکانم
زادهٔ ناف این بیابانم
هرکجا پا نهم به نیش آید
می روم تا دگر چه پیش آید
کاری از ره سپاریم نگشود
چون قلم، پای تا به سر فرسود
رَهروی، گشت عمر کاه مرا
یک قدم کرد چرخ، راه مرا
ره سپر پای مصلحت بین است
جاده ام شعله، پای چوبین است
نه به شادی خوشم نه با اندوه
کیفَ مَن کان عجز ...
نه به شب گل دهم، نه سایه به روز
خشک بیدم در آفتاب تموز
پیش ازین داغ دل بهاری داشت
کف خاکسترم شراری داشت
شرر افسرده شد، نشاطم نیست
در نگر هیچ در بساطم نیست
شمع پایان رسیده را مانم
شب هجران رسیده را مانم
برق این وادیم ز خیره سری
می روم راه و می خورم جگری
راهیم، مهرهٔ گشاد توام
نقشم این بس که بر مراد توام
نامرادی چو بر مراد تو بود
بر دلم صد ادرا مراد گشود
شاخ خشکی، نه برگ و نه سازی
فارغم، چون تو کار پردازی
دم گرمت در آتشم دارد
به خروشیدنی خوشم دارد
در ثنایت ز خوش سریرانم
به دمت، زآتشین صفیرانم
نارسا ناله را، رسایی ده
سحرم را جبین گشایی ده
قید آب و گلم ز پا بگشای
بند ازین وحشت آزما بگشای
حزین لاهیجی : ودیعة البدیعه
بخش ۲۰ - عارفان چون دم از لقا زده اند
عارفان چون دم از لقا زده اند
نقش معنی به مدعا زده اند
آن سخن چون به گوش عامه رسید
هرکسی بر مراد خود فهمید
کار بینا و کور یکسان نیست
گوش را، کار چشم شایان نیست
گوش دل، گوش تیزهوشان است
گوش حس، از درازگوشان است
تیغ تیز زبان دانا دل
هست فرقان راست از باطل
با زبان نوبت شهی زدهام
سکه بر زرِّ ده دهی زده ام
هر فسادی که در جهان باشد
از زبان مقلدان باشد
هله، هش دار، تا زیان نکنی
سر خود در سر زبان نکنی
طوطی از گفت خود قفس گیر است
می پرد شاد، تا نفس گیر است
کوری ناقصان ز دید به است
پیش من، منکر از مرید به است
پر شاهین کلنگ اندازد
پر تقلید، خون هدر سازد
ابلهی، در حماقت آبادی
به هوای پریدن افتادی
بست بر خود، دو بال کرکس را
زندگی خوش نبود ناکس را
شد فراز بلندتر بامی
کز پریدن برآورد نامی
از پر عاریت به دام افتاد
بال بر هم زد و ز بام افتاد
آنچه مقصود اهل تحصیل است
بینش حق به جمع و تفصیل است
چون شود حاصل این خجسته کلام
عارف آن را لقا نماید نام
بینش وحدت است در کثرت
رؤیت کثرت است در وحدت
وان به نوعی که از کمال نظر
نشود هیچ یک، حجاب دگر
در تماشای خلق حق بیند
رخ خورشید، در شفق بیند
خلق بیند ز جلوهٔ ازلی
چونکه باشد دوبینی از حولی
باشد ادنی مراتب تقوی
اجتناب از حرام، در معنی
آخرین پایه، نزد صاحب سیر
تقویِ دل ابودا ز رؤیت غیر
نقش معنی به مدعا زده اند
آن سخن چون به گوش عامه رسید
هرکسی بر مراد خود فهمید
کار بینا و کور یکسان نیست
گوش را، کار چشم شایان نیست
گوش دل، گوش تیزهوشان است
گوش حس، از درازگوشان است
تیغ تیز زبان دانا دل
هست فرقان راست از باطل
با زبان نوبت شهی زدهام
سکه بر زرِّ ده دهی زده ام
هر فسادی که در جهان باشد
از زبان مقلدان باشد
هله، هش دار، تا زیان نکنی
سر خود در سر زبان نکنی
طوطی از گفت خود قفس گیر است
می پرد شاد، تا نفس گیر است
کوری ناقصان ز دید به است
پیش من، منکر از مرید به است
پر شاهین کلنگ اندازد
پر تقلید، خون هدر سازد
ابلهی، در حماقت آبادی
به هوای پریدن افتادی
بست بر خود، دو بال کرکس را
زندگی خوش نبود ناکس را
شد فراز بلندتر بامی
کز پریدن برآورد نامی
از پر عاریت به دام افتاد
بال بر هم زد و ز بام افتاد
آنچه مقصود اهل تحصیل است
بینش حق به جمع و تفصیل است
چون شود حاصل این خجسته کلام
عارف آن را لقا نماید نام
بینش وحدت است در کثرت
رؤیت کثرت است در وحدت
وان به نوعی که از کمال نظر
نشود هیچ یک، حجاب دگر
در تماشای خلق حق بیند
رخ خورشید، در شفق بیند
خلق بیند ز جلوهٔ ازلی
چونکه باشد دوبینی از حولی
باشد ادنی مراتب تقوی
اجتناب از حرام، در معنی
آخرین پایه، نزد صاحب سیر
تقویِ دل ابودا ز رؤیت غیر