تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۲۲ - «کن فکان » جان را خبر گوید ز «کان »
«کن فکان » جان را خبر گوید ز «کان »
قطرها دارد خبر از بحر جان
«کان » حدیث مجمل سربسته است
ظاهر و پیداست نشأتهای «شان »
بازگشت کان بشان امر خفیست
بازگشت شان بکان امر عیان
قصه کان در نیاید در حدیث
قصه شان از زمین تا آسمان
گر شوی آگه ز سر ذره ای
ذره را بینی جهان اندر جهان
تا حجاب خود نسوزی آشکار
کی توانی دید اسرار نهان؟
دل که نگذشت از حیات مستعار
بی خبر ماند از حیات جاودان
هر کرا بویی ازین اسرار نیست
دور ماندست از صفای صوفیان
قاسمی، غایب مشو در هیچ حال
از حضور حضرت صاحبدلان
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۴۹ - از عیان گر واقفی، بگذر ز عین
از عیان گر واقفی، بگذر ز عین
«این تمشی؟ این تمشی؟ این این »؟
«نحن اقرب » گفت «من حبل الورید»
مقصد عالم تویی در نشأتین
گر تو زینی دور باش از شین نفس
هر دو با هم راست ناید زین و شین
تا ترا جهل جبلی غالبست
وا ندانی شین را هرگز ز زین
سخت محرومی و بس بی بهره ای
چون مسلط شد یزیدت بر حسین
شارب شرب خدا جان و دلست
پیش خواجه سبلتست و شاریین
قاسمی را کی توانی دید راست؟
چونکه غالب گشت بر عین تو غین
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۵۵ - «حمدلله » گفت رب العالمین
«حمدلله » گفت رب العالمین
من چه گویم تا چه حکمت هاست این؟
آفتاب از ذره می خواهد مراد
مستعان خود گفت قول مستعین
چون دعا می خواست از هر پیرزن؟
سید السادات فخر المرسلین
عقد زلفش تاب و چین دارد بسی
«اطلبوا العلم و لو بالصین » ببین
راه بس دورست، ای صاحب قبول
از در تقلید تا عین الیقین
راه را رفتند مستان ازل
آمنین و سالمین و غانمین
در پس دیوار هستی مانده ای
آخر، ای دل، تا بکی باشی چنین؟
نقش خود بگذار و نقش دوست گیر
تا بدانی سر «خیرالوارثین »
قاسمی،در پیش نازش جان بده
ناز بردن خوش بود زان نازنین
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۵۶ - گفت: نور آسمانست و زمین
گفت: نور آسمانست و زمین
وصف حق را رحمة للعالمین
این روایت را که داند؟ راهرو
وین هدایت را که بیند؟ راه بین
گرنه ای محجوب، استعجاب چیست؟
نور حق بین در مکان و در مکین
کی بدی ادراک در سمع و بصر؟
گر نبودی نور حق در ما و طین؟
بر نیفشاند کسی دستی بوجد
تا نیاید دست او در آستین
گر نبودی نور حق در آب و خاک
صورت معنی نبودی مستبین
در حقیقت مبدء ومرجع تویی
«یا الهی،انت خیرالوارثین »
چون مهینی قیمت خود را بدان
«خالق الانسان من ماء مهین »
جان قاسم زنده از عشق تو شد
«یا غیاثی، انت رب العالمین »
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۷۲ - «کان الله » گفت و «کان الله له »
«کان الله » گفت و «کان الله له »
وصف مستان طریقت در وله
یعنی از هستی خود فانی بباش
بعد از آن خوش رو، که روشن گشت ره
راه روشن شد ز فیض آفتاب
زنگ ظلمت رفت با روی سیه
رمز اسرار طریقت فهم کن
وارهان جان را ز قلب ناسره
چل چله بنشست صوفی، ره نیافت
چلچله بهتر بود زان چل چله
خانه وا پرداز از غیر حبیب
دور از انصافست یار ده دله
قاسمی در بند زلف یار ماند
خوش بود دیوانگان را سلسله
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۵۸۹ - گر تو از مستان عشقی در وله
گر تو از مستان عشقی در وله
یار یک دل به ز یار ده دله
تو از آن او و او ز آن تو شد
«کان الله » گفت و «کان الله له »
گر نداری آتش سودای او
دیک جانت از چه شد در غلغله؟
راه انصافست این در عاشقی
جان ما را بودن از جانان گله
گر روانت آشنای عشق شد
خوش برو همراه او در هر وله
قافله عشقست و مردان خدا
اندرین ره پیشوای قافله
وقت کوچیدن رسید از دوستان
همرهان رفتند و ما در مرحله
گر شدی از آشنای با یزید
چون فتادی ناگهان در غلغله؟
قاسمی، این شیخ ما خلوت گزید
تا نماند جان او در مشغله
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۶۵ - روسیه را، گر ببینی، رد کنی
روسیه را، گر ببینی، رد کنی
روی مه را، گر ببینی، کد کنی
گر ندارد رشد کی گردد رشید؟
چون رشید راه را ارشد کنی؟
چونکه قهرت تاختن آرد بجان
عارفان راه را مرتد کنی
رو بگردانی ز عالم مردوار
رو بسوی دولت سرمد کنی
تو ندانی غایت افعال خویش
نیک و بد گرمی کنی، با خود کنی
چون نداری روی کفر و کافری
روی دل با جانب احمد کنی
قاسم از دلدادگان شوق تست
حاکمی، گر نیکویی، گر بد کنی
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۶۶۸ - یار میگوید ببانگ پهلوی :
یار میگوید ببانگ پهلوی :
نیست غیر یار، گر تو رهروی
گر تو مرد آشنایی، هیچ نیست
تخت افریدون و تاج خسروی
پیر دهقان گفت: این جا زور نیست
هرچه میکاری، بدین ره، بدروی
زود در وحدت رسد جان شما
ساروان رفتند و تو هم میروی
زنده گردی در زمانه جاودان
کز نسیم عشق بویی بشنوی
تا قیامت بوی معنی نشنوی
تا قیامت گر ره صورت روی
جان معنی، قاسم، ار خواهی بخوان
مثنوی معنوی مولوی
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۷ - در همه بابی سخن را داد داد
در همه بابی سخن را داد داد
حجة الاسلام غزالی راد
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۱۷ - گر ببینی عارفی یا طالبی
گر ببینی عارفی یا طالبی
هر دو از روی حقیقت متفق
این یکی را حمد گو آنرا ثنا
زانکه این مست حقست آن مستحق
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۲۹ - ای برادر، گر ره صورت روی
ای برادر، گر ره صورت روی
تا قیامت بوی معنی نشنوی
جان جاویدان اگر خواهی، بخوان
مثنوی معنوی مولوی
قاسم انوار : مثنویات
شماره ۵ - یک تسو و دو تسو و سه تسو
یک تسو و دو تسو و سه تسو
چند باشد کم تسو؟تو باز گو
یک تسو باشد،ولی،ای خواجه تاش
هر چه خواهی باش،با ما بد مباش
قاسم انوار : ملمعات گیلکی
شماره ۶ - می دلار نحانیی یعنی که چه؟
می دلار نحانیی یعنی که چه؟
کین بغم سو جا منی یعنی که چه؟
می نیاری یاد هرگز هیچ کو
وی ترا آرام یی یعنی که چه؟
توبه کد از عشق گریی قاسمی
وا باین صد جام نی یعنی که چه؟
قاسم انوار : انیس العارفین
بخش ۲ - فی نظم انیس العارفین
یا مغیث المذنبین معطی السؤال
یاانیس العارفین،یا ذوالجلال
ای ز عشقت هر دلی را مشکلی
وی ز شوقت در جنون هر عاقلی
در تمنای تو دل سودازده
شور عشقت آتش اندر ما زده
ای جهان عقل و جان حیران تو
گوی دلها در خم چوگان تو
مرغ دل در دام عشقت پای بند
هرکه سودای تو دارد سر بلند
شور عشقت شعله در عالم زده
بی تو در هر گوشه صد ماتم زده
عقل دانا در رهت بی خویشتن
بحر عشقت در دل ما موج زن
پادشاهان پیش در گاهت گدا
از تو بی برگان عالم را نوا
چشم شهبازخرد عشقت بدوخت
در هوایت مرغ جان را پر بسوخت
مانده حیران رهت مردان مرد
اشک عنابی روان بر روی زرد
جان مشتاقان به دردت شادمان
بندگان خاصت آزاد جهان
راستی را،با تویک دم داغ و درد
قاسمی را خوشتر از صد باغ ورد
نزد آن کس،کین سخن را محرمست
نوش نیش آمد،جراحت مرهمست
ای زبانها در ثنایت مانده لال
در هوایت مرغ وهم افگنده بال
در ثنایت قاسمی حیران شده
دیده نی پایان و سرگردان شده
ای غم عشق تو با جان سازگار
از کرمهای تو دل امیدوار
ای خداوند جهاندار کریم
لایزال لم یزل، حی قدیم
نیست جز لطف توکس فریادرس
یا اله العالمین، فریاد رس
پادشاها، بندگان خسته ایم
جمله در بند هوی پا بسته ایم
در بیابان طلب حیران شده
غرقه دریای بی پایان شده
نیست بی فضل تو جان را قوتی
یا غیاث المستغیثین،رحمتی
قاسم سرگشته سر گردان تست
گر بدست،ارنیک،باری آن تست
ای خداوند کریم کار ساز
از کرمهای تو کارم را بساز
جرعه ای آخر،که ازعقلی فکور
تشنه ماندم در بیابان غرور
جذبه ای،تا یک زمان طیران کنم
در هوای لامکان جولان کنم
خانه دل را بلطف آباد کن
جانم از بند جهان آزاد کن
مرغ روحم را بوصلت راه ده
دیده بینا، دل آگاه ده
جانم از خلق جهان بیگانه کن
یاد خودرا بادلم هم خانه کن
نفس کرکس راز بازی بازدار
در هوایت مرغ جان را باز دار
با خودم نزدیک کن وزخلق دور
ذل و جرمم عفو گردان،یاغفور
از محبت جانم اندر شور دار
رازم از خلق جهان مستور دار
قاسم انوار : انیس العارفین
بخش ۳ - فی نعت سیدالمرسلین،صلوات الله و سلامه علیه
صدر عالم،آفتاب شرع ودین
صفوت آدم،نبی المرسلین
در دریای نبوت جان او
«لی مع الله »آیتی در شأن او
روح پاکش معدن صدق وصفا
شمع ایوان هدایت مصطفا
عقل کل وامانده در معراج او
از«لعمرک »داده یزدان تاج او
مطلع انوار حق،مقصود کل
پیشوای شرع و سلطان رسل
ماحی عصیان آدم نام او
هر دو عالم جرعه خوار جام او
اختیار انبیا،بی اختلاف
افتخار دوده عبد مناف
ای ولایت خاتم جان رانگین
نور یزدان،رحمة للعالمین
لاف فرزندی ندارم،یا رسول
در رهت خاکم،قبولم کن،قبول
خود ندارم لاف فرزندی و هست
بر سر کویت سرم چون خاک پست
ای به شرعت قاسمی را افتخار
شافع امت، رسول کردگار
چار یارت پیشوای انس وجان
هریکی در عهد خود صاحب قران
کار سازان شریعت هر چهار
شاهبازان حقیقت هر چهار
صد هزاران رحمت از دارالسلام
بر روان پاک ایشان والسلام
قاسم انوار : انیس العارفین
بخش ۴ - فی الندامة و التأسف وفیه معارف کثیرا
ای دریغا! عمر من بر باد شد
بر من از غفلت بسی بیدادشد
قدر نقد عمر را نشناختم
حسرتا!کین نقد را در باختم
داد غفلت روزگارم را بباد
داد، داد،از دست غفلت، داد، داد!
کرده ام حاصل بفکر ناصواب
ز آرزوی نفس حرمان حجاب
حاصلم زین غم همه آهست وبس
حسرتی دارم،که جان کاهست وبس
غصه دارم دردل ازدرد گناه
باکه گویم قصه خود؟آه! آه!
آه ازین حسرت که افگندم بتیغ
از تن خود،سر بدست خود، دریغ!
در جهان کس آبرو جز من نداد
ز آتش شیطان،چو خاک ره،بباد
مرغ دل را دام دنیی صید کرد
خاطرم مشغول عمرو و زید کرد
بد شدم،الفت گرفتم با بدان
اختیار از دست دل دادم،بدان
آنچه من کردم ز فعل ناپسند
اهل ناقوس ازکجا دارد پسند؟
آنچه من کردم، ز فعل ناسزا
پیش اهل روم و چین باشد خطا
خود نشاید در عرب زان گفت باز
در عجم باشد حدیث جان گداز
مشرق و مغرب ازان دارند عار
مؤمنان شام و گبران تتار
گر کسی بر من برد فسقی گمان
زین بتر فسقی چه باشد درجهان؟
کز خداوند بحق غافل شدم
روزگاری پیر و باطل شدم
چون نکردم هیچ کردی روزکار
داد خود بر باد گردم روزگار
راستی چون من مخالف،مرد عاق
نیست در ملک خراسان و عراق
خود ربود از سرمرا این زن کله
شرم مردی کش بود از زن گله
گر حسینی نسبتم،گر از حجاز
نیست تدبیرم بجز سوز و گداز
کعبه را کردم کنشت از بیخودی
وا ندانستم نکویی از بدی
عرش را من کرده ام دیر مغان
بسته ام زنار گبری بر میان
فتنه بر ناقوس ترسا رفته ام
راه برنص،راهب آسا رفته ام
خدمت قسیس و رهبان کرده ام
صد چو آن درویش صنعان کرده ام
با چلیپا برده ام بت را نماز
بت پرستی کرده ام عمری دراز
در صوامع روز و شب می خورده ام
در مساجد خوک و سگ پرورده ام
خود پدر میداد پندم بارها
بر دلم بند آمدی آن بارها
بند بر پایش نهادم آهنین
با خرد مردم کند هرگز چنین؟
سالها در محنتش می داشتم
پاسبان را دزد می پنداشتم
تاج عزت را ربودم از سرش
جامه قطران فگندم در برش
مادر از بیداد من مظلوم ماند
وز جمال و جاه خود محروم ماند
ز آبروی خویشتن بد تاجدار
زآتش بیداد من شد خاکسار
از بهشت آوردمش در گلخنی
وز پلاسش دوختم پیراهنی
پیش ازین رویش ز خوبی بود ماه
گرد گلخن کرد چون مویش سیاه
پیش ازین گر منعم و شهزاده بود
صد هزارش بنده و آزاده بود
ظلم و بیداد منش درویش کرد
محنت گلخن دلش را ریش کرد
پیش ازین باصد هزار زیب و فر
شیر و شکر داشتی در جام زر
اندرین گلخن کنون از جام آه
آتش غم می خورد بی گاه و گاه
بر برادر ظلم بی حد کرده ام
بر بردار نی،که برخود کرده ام
لحم و دمش را بنقصان صفات
خورده ام در حالت موت و حیات
سعی ها کردم که گبران تتار
اهل ایمان را زبون کردند و خوار
مهوشان روم را آزرده ام
نا خوشان شوم را پرورده ام
بلبل و قمری برون کردم ز باغ
آشیان دادم بکوف و بوم وزاغ
شاخهای تین ببریدم بتیغ
بیخ زیتون را بپروردم،دریغ!
گلبن سعی طلب خارم نمود
من ندانستم که گل با خار بود
گشته ام از قبح فعل خویشتن
مستحق سنگسار مرد و زن
آرزوها شهد زهرآمیز بود
ظاهرش خوش،باطنش خونریز بود
آنچه من کردم بخود،دارم روا
گر بسوزندم بنفت و بوریا
غول غفلت آتش غم بر فروخت
جمله اسبابم ز خشک و تر بسوخت
تیشه را از جهل بر پا بد زدم
از که نالم؟چون بدست خود زدم
عاجز و سر گشته ام در کار خود
سخت افگارم ولی افگار خود
این همه بدها که کردم،عاقبت
داد یزدانم طریق عافیت
جامه عصیان برون کرد از تنم
داد از عرفان خود پیراهنم
جند لطفش ذلتم تاراج کرد
هم ز ترک هر دو کونم تاج کرد
از طریق لطف سلطان بایزید
باز گشتم راه سلطان بایزید
لطف او با کافری دمساز شد
کافر صد ساله صاحب راز شد
گر رسد بر دیو ازان خورشید نور
در زمان گرداندش خوشتر ز حور
گر شود با دوزخ سوزان قرین
جاودان گردد،سقر،خلد برین
خامشم از شرح الطافش،که آن
از کمال لطف ناید در بیان
قاسم انوار : انیس العارفین
بخش ۵ - فی النصیحه
«زمرة العشاق،قد قرب الوصال »
«زبدة العشاق،لاتمشوا،تعال »
«ایها الاحباب،قوموا،لاینام »
«اشربوا من کأسه سرب المدام »
تا بکی از خویشتن غافل؟دریغ!
می زند بر گردنت اماره تیغ
ای اسیرلذت دنیا، چه بود؟
جز زیان از نفس بدفر ما چه سود؟
جوجو از مردم گدایی تا بکی؟
آخر،ای جان، پادشایی تا بکی؟
می رود بر باد ملکت سربسر
چند ازین بی آبرو بردن بسر؟
زآتش غیرت نداری هیچ دود
خاک بر سر بادت ای ننگ وجود!
حسرتا! کز نفس محجوب دغل
بی خبر ماندی ز محبوب ازل
از فسون این جهان،دار غرور
دور ماندی از جهاندار غفور
شاهبازی بودی،اکنون کر کسی
از صدت مرگ این بتر،تو گر کسی
هر چه نفست را خوش آید خوش کنی
چند گور خویش پر آتش کنی؟
شربت حق بردلت ناخوشگوار
باطل اندر کام جانت سازوار
نی،غلط کردی،خطات افتاده است
این خطاها از کجا افتاده است؟
قاسم انوار : انیس العارفین
بخش ۶ - الحکایه فی حقیقة النفس
بود زنگی زاده ای، بی دین و داد
غول غفلت داده عمرش را بباد
داشت در خم چند من دوشاب درد
از قضا موشی در آن افتاد و مرد
موش را بگرفت و بیرون کرد زود
موش میشوم،از حریصی مرده بود
نزد قاضی رفت زنگی با ملال
موش را بنمود و گفت از سؤ حال
کرد بر دوشاب او حکم حرام
مرد قاضی در میان خاص وعام
این سخن بشنید زنگی سقط
گفت قاضی راکه:بس کردی غلط
من چشیدم،بود شیرینم بکام
چون بود شیرین،چرا باشد حرام؟
گر شدی دوشاب من تلخ،آنگهی
من حرامش گفتمی بی شبهه ای
بود طبع زنگی وارون پلید
لاجرم در تلخ و شیرین عکس دید
ای چو روی زنگیان رویت سیاه
تلخت آید طاعت و شیرین گناه
نفس را باطل بود شیرین بکام
تلخ باشد حق، ولی بر طبع عام
چونکه رنجورند و صفرایی مزاج
یابد از شکر دهانشان طعم زاج
جمله دل بیمار دنیا سر بسر
زرد روی،از آرزوی سیم و زر
ای بدام لذت دنیا اسیر
همچو موش از حرص شیرینی ممیر
طاعت حق،گرچه تلخ آید ترا
داروی تلخست دردت را دوا
تلخ دارو نافع آید عاقبت
خسته را بخشد شفا و عاقبت
گر مدامش خیره خوانی،بی خلاف
مدح گوید نفس شومت از گزاف
دوستش گیری و پنداری که راست
هست قولش باطل و کذب و ریاست
مرد حق گوی،از برای درد دین
گر کند منعت ز کبر و کفر وکین
دشمنش گیری بجان و دل همی
ای تو کمتر در جهان از هر کمی
گر بنام نیک مشهوری،خطاست
رنج جان را درد بدنامی دواست
قاسم انوار : انیس العارفین
بخش ۷ - فی سبب انشاء الکتاب
بنده را در عنفوان، دور از دیار
درد غربت جمع شد با درد یار
سال عمرم بیست، یا خود بیش و کم
نور عرفان دردلم می زد علم
داشتم در کلبه احزان خویش
صحبتی باز مره اخوان خویش
سایلی پرسید ازین شوریده حال
در بیان روح ونفس و دل،سؤال
نکتهایی بس لطیفم دست داد
گفتم:این راکی توان از دست داد؟
خوش نماید،گر دهم ترتیب این
نسخه ای نامش «انیس العارفین »
وندر آن گویم جواب از پنج چیز
نفس و روح و قلب و عقل وعشق نیز
جمله انوار حقایق باشد آن
کاشف اسرار عاشق باشد آن
محرم دلهای درویشان بود
مرهم جانهای دلریشان بود
در حقیقت دفتر دیوان راز
در طریقت سالکان را دلنواز
هندو آید،هر زمان، بی مشکلی
این مبارک نسخه را هر مقبلی
یا غیاث المستغیثین،یا کریم
یا کثیر الخیر،یا رب،یا رحیم
قاسم بیچاره از سر تا قدم
بی وجودت باشد از هستی عدم
چون بخود نبود وجودش کی توان
معرفت گفتن ز نفس و عقل وجان؟
گر کند لطف تو تلقین وقت کار
گویدم جبریل تحسین صد هزار
قاسم انوار : انیس العارفین
بخش ۸ - فی معرفة، ماهیة النفس
مرحبا!ای سایل شیرین سؤال
در بیان نفس خود بشنو مقال
صانعی،کو انس و جان راآفرید
عقل ونفس وقلب وجان راپرورید
دادانسان را کمال از چار چیز
قادر بیچون بتقدیر عزیز
بلغم و صفرا و سودا بعد ازان
خون که باشد در همه اعضا روان
زان سپس آرد ز عین لطف وجود
زین چهار ارکان بخاری در وجود
گر کسی از عین حکمت داندش
بی شکی روح طبیعی خواندش
در وجود آرد بخاری زین بخار
روح حیوانیش گوید هوشیار
بعد ازان از روح حیوانی دگر
زو بخاری صاف تر آید بدر
بس لطیف و روشن و زیبا بود
روح قدسی را درو مأوا بود
روح انسانیش گویند،ای پسر
قابل انوار گردد سر بسر
منزل روح القدس گردد تمام
عارفان زان پس کنندش نفس نام
روح قدسی قوتش بخشد،بدان
کار فرمای حواس آید،بدان
چونکه تقوی ورزد و زهد و صلاح
مطمئنه باشد اندر اصطلاح
گر ز تقوی در فجوری عاق شد
اسم اماره برو اطلاق شد
ور میان هر دو ساکن شد دمی
عارفان لوامه خوانندش همی
اصل تقوی و فجور ازچیست باز؟
ای برادر،لطف و قهر بی نیاز
خلق را سر رشته آنجا شد ز دست
هر که آمد در شریعت، رست، رست