تعداد ۱۵۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۰۹۴ - راهی که راهزن زد، یک چند امن باشد
راهی که راهزن زد، یک چند امن باشد
ایمن شدم ز شیطان، تا توبه را شکستم
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۲۸۴ - سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد
سودای آب حیوان، بیم زیان ندارد
عمر سبک‌عنان را، صرف مدام گردان
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۲۸۵ - کار جهان تمامی، هرگز نمی‌پذیرد
کار جهان تمامی، هرگز نمی‌پذیرد
پیش از تمامی عمر، خود را تمام گردان
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۲۸۶ - زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باش
زان چهرهٔ عرقناک، زنهار بر حذر باش
سیلاب عقل و هوش است، این قطره‌های باران
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۲۸۷ - ایّام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت
ایّام نوجوانی، غافل مشو ز فرصت
کاین آب برنگردد، دیگر به جویباران
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۳۱۷ - در عشق پیش‌بینی، سنگ ره وصال است
در عشق پیش‌بینی، سنگ ره وصال است
شد سیل محو در بحر، از پیش پا ندیدن
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۴۵ - مژگان من نشد خشک، تا شد جدا ز رویت
مژگان من نشد خشک، تا شد جدا ز رویت
گوهر نمی‌شود بند، در رشتهٔ گسسته
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۴۶ - دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ‌بسته
دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ‌بسته
کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۵۱ - دیوان ما و خود را، مفکن به روز محشر
دیوان ما و خود را، مفکن به روز محشر
در عذر خشم بیجا، یک بوسهٔ بجا ده
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۵۲ - از پافتادگانیم، در زیر پا نظر کن
از پافتادگانیم، در زیر پا نظر کن
از دست‌رفتگانیم، دستی به دست ما ده
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۵۳ - بیگانگی ز حد رفت، ساقی می صفا ده
بیگانگی ز حد رفت، ساقی می صفا ده
ما را ز خویش بستان، خود را دمی به ما ده
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۴۵۹ - کیفیّت است مطلب از عمر، نه درازی
کیفیّت است مطلب از عمر، نه درازی
خضر و حیات جاوید، ما و می دو ساله
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۲۲ - طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب
طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب
از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۲۳ - از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه
از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه
سهل است دست شستن، از آب زندگانی
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۱۵۳۷ - جان هواپرستان، در فکر عاقبت نیست
جان هواپرستان، در فکر عاقبت نیست
گرد هدف نگردد، تیری که شد هوایی
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۹ - در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد
در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد
گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد
مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل
بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است
آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
در کیش جان‌فروشان فضل و شرف به رندیست
اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد
در محفلی که خورشید اندر شمار ذره‌ست
خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت
جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد
حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی
روزی شود که با آن پیوند شب نباشد
حافظ : اشعار منتسب
شماره ۱۹ - ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده
ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده
خوش‌تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده
همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت
گیتی نشان نداده ایزد نیافریده
هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش
سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده
بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است
هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده
بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش
گاه این کمین گشاده گاه آن کمان کشیده
تا کی کبوتر دل باشد چو مرغ بسمل
از زخم ناوک تو در خاک و خون تپیده
از سوز سینه هر دم دودم به سر درآید
چون عود چند باشم در آتش رمیده
گر زآنک رام گردد بخت رمیده با من
هم زان دهن برآرم کام دل رمیده
میلی اگر ندارد با عارض تو ابرو
پیوسته از چه باشد چون قد من خمیده
گر بر لبم نهی لب یابم حیات باقی
آن دم که جان شیرین باشد به لب رسیده
تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را
سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده
در پای خار هجران افتاده در کشاکش
وز گلبن وصالت هرگز گلی نچیده
گر دست من نگیری با خواجه بازگویم
کز عاشقان بیدل دل می برد دو دیده
ما را بضاعت این است گر در مذاقت افتد
درهای شعر حافظ بنویس بر جریده
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱ - از دل که برد آرام حسن بتان خدا را
از دل که برد آرام حسن بتان خدا را
ترسم دهد بغارت رندی صلاح ما را
ساز و شراب و شاهد نی محتسب نه زاهد
عیشی است بی کدورت بزمیست بی مدارا
مجلس ببانک نی ساز مطرب سرود پرداز
ساقی مهٔ دل افروز شاهد بت دل آرا
با اینهمه چسان دین در دل قرار گیرد
تقوی چگونه باشد در کام کس گوارا
از محتسب که ما را منع از شراب فرمود
ساغر گرفت بر کف میخورد آشکارا
آن زاهدی که با ما خشم و ستیزه میکرد
شاهد کشید در بر فی زمره السّکارا
فهمید عشق زاهد شاهد گرفت عابد
میخانه گشت مسجد واعظ بماند جا را
چون طبع ما جوان شد با پیر کی توان بود
کر چلّه را بماندیم معذور دار ما را
فیض از کلام حافظ میخوان برای تعوید
دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۸ - گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت
گفتم چه چاره سازم با عشق چاره سوزت
گفتا که چاره آورد این کارها بروزت
گفتم که سوخت جانم در آتش فراقت
گفتا که کار خامست باید جفا هنوزت
گفتم زسوز هجران آمد مرا بلب جان
گفتا که سازی آخر سربرکند زسوزت
گفتم تموز هجران در من فکند آتش
گفتا بهار وصلی آید پس از تموزت
گفتم که با سگانت دیریست آشنایم
گفتا بلی ولی من نشناختم هنوزت
گفتم که نیست جایز از عاشقان بریدن
گفتا که ما معافیم از جان لایجوزت
سربسته حیرت افزود آیا چها کند باز
با اهل دانش ای فیض گرحل شود رموزت
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۶ - گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشان است
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم
گفت آن که سوخت او را کی ناله یا فغان است
گفتم فراق تا کی گفتا که تا تو هستی
گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگان است
گفتم ز فیض بپذیر این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جان است