تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : نوحه‌ها
شماره ۳۸ - جنبشت ای آسمان گردد سکون
جنبشت ای آسمان گردد سکون
با چنین دوران شوی یارب نگون
زین پس ار گردی چو ما گردی زبون
زورق خضرات گردد بحر خون
آسمان ای آسمان تا کی ستمکاری
فغان ای آسمان امان ای آسمان
در تو یک مونی حمیت نی حیا
نز نبی باکت نه خوفی از خدا
خرگه سلطان دین را ز ابتدا
کندی از یثرب زدی در کربلا
چیست منظورت ندانم هرچه هست
زشت و زیبا پیش و پس بالا و پست
از تو اعدا را نه جز نصرت به دست
اهل بیت مصطفی را جز شکست
تا به کی در حق باطل اهتمام
تا سرانجامت چه باشد انتقام
بی جنایت مکیان را تشنه کام
خواستی کشتن به کام اهل شام
تاکنون هرچه از بنی آدم گذشت
این ستم را هیچ کس صادر نگشت
گشته از خون شهیدان لاله گشت
چون فضای گلستان دامان دشت
بغض حق بودت هرآنچ اندر درون
ریختی یکباره بیرون تاکنون
اختر عباس را کردی نگون
اخترت گردد نگون ای چرخ دون
تارک تابان اکبر زیب نی
قامت عریان قاسم زیر پی
آن بهارش را دمید آغاز دی
این شمارش را رسید انجام طی
نعش شاه تشنه کامان بی کفن
همچو بط در لجه ی خون غوطه زن
تن جدا افتاده از سر، سر ز تن
چاک چاک از تیغ زوبینش بدن
این تطاول بس نبودت خود که باز
بر حریمش دست آوری دراز
جور و کین را خوب کردی برگ و ساز
یک طرف خون ریز و یکسو ترکتاز
بعد قتل و غارت برنا و پیر
آل احمد را نمودی دستگیر
نز صغیرش در گذشتی نز کبیر
ساختی در چنگ نامحرم اسیر
خود پس از آشوب آن انداز و افت
که نه کس گفتن تواند نه شنفت
برزنان کردی مهیا طاق و جفت
خاک خواری و اشک خونین خورد و خفت
پای تا سر، دست و پا در غل و بند
پور در زنجیر و دختر در کمند
پای رحمت لنگ و دست کین بلند
هردم از صد ره برآنان صد گزند
هرکه بود اندر حریمش روز و شب
بیش و کم مشتاق مرگ از بس تعب
مادران را تن به جان، جان ها به لب
کودکان را تاب در تن دل به تب
آنچه کردی عاجز آمد جاودان
پایه ی اوهام از ادراک آن
تا قیامت رانم ار با صد زبان
عشری از معشار نارم در میان
رفت خاک عصمت از جورت به باد
تا به غبرا سایه از گردون فتاد
کس چنین ظلمی ز کس نارد به یاد
از تو نیز این ظلم هرگز رو نداد
کیفر کردار را ویران شوی
همچو ما تا حشر بی سامان شوی
چون صفایی واله و حیران شوی
آس مان همواره سرگردان شوی
گرچه تشویشم همی از محشر است
لیک رحمت مجرمین را در خور است
خاصه آن کش روی ذلت بردر است
وز تواش ظل عنایت برسر است
آسمان ای آسمان تا کی ستمکاری
فغان ای آسمان امان ای آسمان
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۵۴- تاریخ رحلت ملاباشی
داغ ملاباشی آن دانشورم
سوخت دل در سینهٔ غم‌پرورم
ریخت بر خاک هبا آب نشاط
داد بر باد هدر خاکسترم
برد از جان غم آگین رنگ جشن
کاست در تاب تحسر پیکرم
سال سوکش را یکی آمد به جمع
گفت باد ای خاک عالم بر سرم
۱۲۸۳ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۶۷- تاریخ وفات میرزا زین العابدین جندقی
شیخ شاکر جامع علم و عمل
پیر صابر صاحب عین الیقین
مرشد رهبر امام مقتدا
زیب بخش دین خیر المرسلین
زبده ی زهاد نخبه ی راستان
قدوه ی عباد قبله ی راستین
میرزا آئین گر یاسای شرع
سید ذوالمجد زین العابدین
روی رغبت یافت از ظلمت به نور
رخش همت تاخت بر عرش از زمین
رخت هستی بست از دنیای دون
باز شد بارش به فردوس برین
از نسای دنیوی ببرید انس
در جنان مألوف شد با حور عین
از اصاغر طاق و جفت افتاد فرد
با اکابر در بهشت آمد قرین
هجر خود بگماشت بر جان بنات
داغ خود بگذاشت بر قلب بنین
سال تحویلش صفائی برنگاشت
آه رونق رفت از اسلام و دین
۱۲۵۳ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۶۸- مولود پسر میرزا عبدالحسین
میرزا عبدالحسین آن مرد راد
زیور دل زیب دین و آذین زین
دوستش پیوسته در اعزاز و ناز
دشمنش همواره در آشوب و شین
نعمت دنیا و دین پنهان و فاش
حق فرا پیش آردش قرب الیدین
سوی اکلیل ار فروزد چشم هوش
در فزاید بر فروغ فرقدین
فضلش از شش سوی عالم گیر باد
تا فراگیرد فضای خافقین ...
سال مولودش صفائی برنگاشت
زانکه بود این نکته بر وی فرض عین
باد آن کودک الهی جاودان
نور چشم میرزا عبدالحسین
۱۳۱۳ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۷۱- تاریخ وفات میرزا سید محمد جندقی
میرزا سید محمد زد علم
از طلسم جسم در اقلیم جان
رخش رغبت بر فلک رانداز زمین
بس که نفرت داشت ز ابنای زمان
زین دژ هستی نما بربست رخت
بار بگشود از جهنم در جنان
چون رجال الغیب زین دار شهود
کرد روی از دیده مردم نهان
میرزا، پورش بهاءالدین به من
گفت تاریخی ورا بسرای هان
از صفائی پاسخش درخواستم
کش درین فن دیده بودم ترزبان
زد رقم جاوید با اکرام حق
میرزا را جایگاه اندر جنان
۱۲۵۵ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۸۰- تاریخ وفات آخوندملاقربانعلی جندقی
صاحب دین و دل آخوندآنکه الحق
بود در جندق به عصر خود یگانه
رخت رحلت بست سوی هشت رضوان
بعد هفتاد و سه از این رنج خانه
گفت تاریخ وفاتش را صفایی
نور بارد بر مزارش جاودانه
۱۲۸۲ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۸۱- منت ایزد را که خالی گشت و پاک
منت ایزد را که خالی گشت و پاک
کفش اصفاهان ز ریگ شیره‌ای
از اجاق کامرانی در کرند
سرنگون گردید دیگ شیره‌ای
از نهیب ترک تاز خیل مرگ
در هزیمت شد چریک شیره‌ای
بهر وارث یک جهان نفرین و لعن
ماند بر جا مرده ریگ شیره‌ای
بخت کیهان جاودان بیدار باد
تا به خواب مرگ دیگ شیره‌ای
نامزد شد هر غذائی خاص را
پای تا سر دیگ دیگ شیره‌ای
اول و ثانی به حکم اتحاد
در جحیم آمد شریک شیره‌ای
سال مرگش را صفائی زد رقم
چاک آمد... خیک شیره‌ای
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۹۱- تاریخ ولادت حسینقلی فرمان نبیرهٔ یغما
فر یزدان کرد بر فرمان عطا
پوری آزرم ملک رشک پری
زین ولادت ساز شد برگ نشاط
پست و بالا را ثریا تا ثری
بانی بزمش مه سور انتساب
ساقی صدرش عروس خاوری
مشتری جاویدش آرد ساز سور
زهره اش پیوسته در خنیاگری
چهر ساید در قدوم شیخ راد
خاک ریزد بر سر بالاسری
در خضوع از خاک شیند پست تر
بگذرد و از آسمان در برتری
در جهان نام هنر را جاودان
بازماند از شعار یاوری
الغرض کلک صفائی زد رقم
سوی فرمان از در دانشوری
بهر مولودش به مادر بر سرای
زهره ی ما زادی اینک مشتری
۱۳۱۰ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخ‌ها
۹۶- تاریخ مرمت کلی آب انبار جندق (۱۳۱۲ق)
داشت یغما قصد خطبی همه ثواب
خواست آب انبار را پاس از خراب
به صفائی امر فرمود از نخست
که مگیر این کار را زنهار سست
او هم از هر در که بودش پیشرفت
سی و دو کوشید تا هفتاد و هفت
پنج بار از که گل اندودش نمود
چار نوبت از لجن پاکش زدود
تا به امسالش که تعمیری به جا
کرد بر وجهی که خود دیدش سزا
خواست تاریخش وفائی از رهی
بی غرض از روی صدق و فرهی
آمد آب انبار چون مملو از آب
دل شد از انده تهی راندم جواب
نظام قاری : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - و من نتایج افکاره
جامه چون درتوله است از قنطره
در کدینه گشت پاره یکسره
مفرش از جرجانی و مخفی شمار
در جهای خط و حبر محبره
لشکر موئینه را صوف بین
هست چونان لاجوردی دایره
دق مصری رابلا کمخامده
میمنه آراسته با میسره
از قماش شمسی ماشد خجل
چنبری ماه در این منظره
هست جلبیل و چکن خورشید و مه
جونه آمد زهره شکلی زاهره
گرچه رو به پوستینی معظمست
پیش سنجابست و قاقم مسخره
روزن بیت مرا نی دان قصب
وزقلا مدفون و رو بین پنجره؟
برکجی با نسبت دارائیست
خلعت خورشید و مرغ شب پره
از قبائی قلعه آور بدست
کش کلاه و جبه باشد کنگره
گرته پر پنبه گرهست و کمر
ازقسن بر کردش و چاکش دره
پیش بعضی خارپشت و قاقمست
در نظر یکسان و کامو و بره
لیک داند موینه پرداز کو
بر کدامین تیز باید استره
ای جل خرسک تکلتورا مکن
عیب و در بر سر تو هم در توبره
یقه مقلب بگوش استاده است
دکمه کوبا جیب کم کن مشوره
در طهارت زاهد عبدالحقی
از کلاه زردکش بین مطهره
دامن ابریسکی شیرکی
هست چون این لاجوردی دایره
خوش بود گردن ببر این رختها
بابخور عطر وعود مجمره
جاودان قاری بنازد دوش دهر
زین دقیقی و دقیق نادره
مانده ام در کوب حالی زین رخوت
تا چه نوع آید برون از جندره
نظام قاری : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - شیخ سعدی فرماید
بس بگردید و بگردد روزگار
دل بدنیا در نبندد هوشیار
در جواب او
بس بپوشید و بپوشد روزگار
خلق را رخت زمستان و بهار
حال بر تنگی بگفتم شمه ای
جستمش سر رشته ز آغاز کار
کای که وقتی پنبه بودی در کتو
وقت دیگر ریسمان بودی و تار
مدتی جولاهه دربارت کشید
عاقبت کرباس گشتی توله دار
عاقبت تا جامه در برها شدی
گه قباگه پیرهن گاهی ازار
نی نوی بینی به حال خویشتن
نی بماند کهنگی هم برقرار
این که درد کانها آورده اند
صوف و طاقین مربع بیشمار
نرمدست وقطی وخاراو حبر
برد و ابیاری ومخفی آشکار
تا بدانند این خداوندان رخت
کز لباس وجامه شان هست اعتبار
آدمی را باید ارمک بر بدن
ورنه جل بر پشت خود دارد حمار
هست زیلو در بساط و بوریا
جای گل گل باش جای خار خار
تا بود والای گلگون شفق
شقه چتر سپهر زرنگار
قاری از این حلهای معنوی
باد بر خوردار،دوش روزگار
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳ - نیر کرمانی فرماید
سرو بالای تو سر تا پا خوش است
راستی آن قامت زیبا خوش است
در جواب او گوید
قد صوف سبز سرتا پا خوش است
وان بزکتان ببریک لاخوش است
هر که میگیرد دلارامی ببر
نوعروس خلعت زیبا خوش است
چون حباب آب واختر برسما
موج صوف و نقش آن کمخا خوش است
نیزه قندس سمور تیغ دار
بهر حرب لشکر سرما خوش است
در شتاب سیر برچرخ قماش
صورت ماکو هلال آسا خوش است
قاری اوصاف سراپا میکنی
لاجرم شعر تو سر تا پا خوش است
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۶ - سید نعمت الله فرماید
دل ندارد هر که او را درد نیست
وانکه این دردش نباشد مرد نیست
در جواب او
جامه بیچاک صاحبدرد نیست
غیر یکتائی بپوشش فرد نیست
از گل بستان چو نازی پیش ما
غیر کمخا در گلستان ورد نیست
گر سقر لاطش غبار از پر زهست
در میان صوف باری گرد نیست
هر که هر روزی نبخشد خلعتی
در میان جامه پوشان مرد نیست
نیزه قندس سمور تیغ دار
زین دو به بهره نبرد برد نیست
شهوت انگیزی ببازار قماش
شوخ چون والای سرخ وزرد نیست
قاری اشعار تو در اوصاف رخت
عید بطنان را یقین در خورد نیست
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۷ - وله فی هذا الوزن قدس الله روحه
خوشتر از حمام و رخت پاک نیست
کهنه گر باشد لباست باک نیست
هر که در بر جامه خود میدرد
در حقیقت صاحب ادراک نیست
از همه رختی ببرمیکن مله
هیچ رنگی به زرنگ خاک نیست
عاقلانرا ناگزیرست از لباس
گر بود مجنون برهنه باک نیست
قدر وصل بر چه داند پیرهن
دامن او چون زهجران چاک نیست
همچو دلق پیر خالی از عصاست
بر سر سجاده چون مسواک نیست
بی میان بسته در میدان رخت
کس چوقاری در جهان چالاک نیست
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۶۲ - مولانای رومی فرماید
نگارا مردگان از جان چه دانند
کلاغان قدر تابستان چه دانند
در جواب او
(بیت اول جاافتاده یا ناخواناست)
نیفتد جمله با احوال پرده
که سلطانان غم دربان چه دانند
بصوف زاغکی کم زروسی
کلاغان قدر تابستان چه دانند
بچکمه گرچه کوها پا در آرند
طریق سیر این میدان چه دانند
چو نشناسند پا را ز آستین هم
رموز پاچه تنبان چه دانند
نمدسازان که پشمینه فروشند
بهای روسی و کتان چه دانند
بپوش این دلق معنی قاری از خلق
که خلقان سر این خلقان ندانند
نظام قاری : قطعات
شماره ۱۵ - گر چه سلطانست در جمع رخوت
گر چه سلطانست در جمع رخوت
جامه قلبست چون شد دامنش
این معما هر که چون بند قبا
میگشاید میدهم پیراهنش
نظام قاری : قطعات
شماره ۲۷ - از رخوتم عاریت کردی طلب
از رخوتم عاریت کردی طلب
(چون برم از پیش یاری آمدی)
از فراش خانه هیچم کم نبود
(گر بمن خرم نکاری آمدی)
جامه بودی مرا از صوف نیز
(چونکه عیدی یا بهاری آمدی)
مانده ز آنها جامه خواب یک بر آب؟
(هم نماندی گر بکاری آمدی)
نظام قاری : فردیات
شماره ۱۰ - جامه پوشانند در بازار رخت
جامه پوشانند در بازار رخت
یکقدم درنه که بازاری خوشست
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۸ - هیچکس رانیست از رختی گزیر
هیچکس رانیست از رختی گزیر
از گداو شاه و از برناو پیر
نظام قاری : فردیات
شماره ۴۲ - گر در آمد بقچه را زد دور باش
گر در آمد بقچه را زد دور باش
گفت ای خسقی زوالا دور باش