تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - جور با ما می کنی تا می کنی
جور با ما می کنی تا می کنی
با که کردی آنچه با ما می کنی
با رقیبان می به مینا می کنی
خون دل در ساغر ما می کنی
می نمایی روی و پنهان می شوی
می بری دل را و حاشا می کنی
وعده ی قتلم به فردا تا به چند
می کن امروز آنچه فردا می کنی
می نشینی چشم بر چشم کسان
چشمه ی چشمم چو دریا می کنی
پیرم اما گر بجوئی در جهان
همچو من کم بنده پیدا می کنی
کس نمی جوید دلی بهر خدا
تا بکی ای دل خدایا می کنی
می گزینی هجر بر وصل ای رفیق
ترک یاران را چه یارا می کنی
میرزا حبیب خراسانی : سایر اشعار
شماره ۲۷ - ترکیب بند
دوش من مستانه خوابی دیده ام
در دل شب آفتابی دیده ام
عکس روی آفتاب چرخ را
دوش در جام شرابی دیده ام
زانکه میفرمود جور بی حساب
باز لطف بی حسابی دیده ام
دفتری کردند حسن وعشق را
من از آن دفتر کتابی دیده ام
مژده ای صوفی کز اوراد سحر
من سحرگه فتح با بی دیده ام
من که سرمست و خرابم ای حریف
نرگس مست خرابی دیده ام
آن تجلی را که در آتش بدید
پور عمران، من در آبی دیده ام
پیچ و تابی دارم از سودا که دوش
طره پر پیچ و تابی دیده ام
عشق را ابری و آبی دیگر است
آسمان و آفتابی دیگر است
دوش باز آمد به خواب من پری
میکنم امروز دیوانه‌گری
برنتابد قوّت بازوی عشق
پنجه تقوی بدان زور آوری
در علاج کار دل بیچاره ماند
عقل افسونگر بدان افسونگری
کافری کیش من است ار میکند
زلف هندوی تو زینسان کافری
مژدگانی جان دهید ای بندگان
خواجه دارد میل بنده پروری
ملک دل آسوده شد چون شاه جان
دارد آهنگ عدالت گستری
چون رسد فرمان شاه عشق، نیتس
عقل را چاره بجز فرمان بری
بختم از خواب گران برداشت سر
نیست کار من از این پس سرسری
حبذا روزی که دور آسمان
آسمانی کرد و اختر اختری
هیچ دیدستی که با ذره سخن
گوید از لطف آفتاب خاوری
میرسد بازار ما را زاسمان
با دو صد فر و سعادت مشتری
از خرد مقصود دل حاصل نشد
عقل تا فانی نشد واصل نشد
نفخه باد صبا جان میدهد
نکهتی از زلف جانان میدهد
میوزد این باد گوئی از یمن
که نبی را بوی رحمن میدهد
میرسد این مرغ گویا از سبا
کو بشارت زی سلیمان میدهد
قصه ابسال و راز عشق او
مژده در گوش سلامان میدهد
یا بشیر از مصر بوی پیرهن
در مشام پیر کنعان میدهد
یا که در ظلمات حیرت خضر راه
مژدگانی زاب حیوان میدهد
یا که جبریل امین مژده نجات
ماه کنعان را ز زندان میدهد
یا پیام رعد در گوش صدف
مژده ها از ابر نیسان میدهد
یا نسیم صبحدم از نوبهار
جان باطفال گلستان میدهد
میدمد خورشید و عاشق را خلاص
از شبیخونهای هجران میدهد
مژده وصل از بت دلجوی ما
بعد نومیدی و حرمان میدهد
گوش دل دادیم با سلطان جان
تا دل و جان را چه فرمان میدهد
شکرلله شاخ صبر آمد ببار
صد هزاران گل شگفت ازنوک خار
باز با پیمانه پیمان کرده ام
ترک کفر و ترک ایمان کرده ام
جسم را درمحفل جان برده ام
جان نثار راه جانان کرده ام
در ضمیر خاک از جانهای پاک
شد هویدا آنچه پنهان کرده ام
چون خلیل این آذر نمرود را
گرد خودور دو گلستان کرده ام
عقل کافر بود در آئین عشق
من ز نو بازش مسلمان کرده ام
نی که با تیغ فنا در پای عشق
عقل را یکباره قربان کرده ام
منکه فرمان دارم از سلطان عشق
عقل را در قید فرمان کرده ام
سخت مشکل بود کار از دست عقل
من بدست عشق آسان کرده ام
نیز آبادان کنم این کاخ را
که بدست خویش ویران کرده ام
بر در این خانه چون ویرانه شد
حلقه زد خورشید و صاحبخانه شد
بر سر لطف آمد آن دلدار ما
جان فدای یار شیرین کار ما
در دل چون سنگ او تاثیر کرد
عاقبت این ناله های زار ما
می خلید اندر دل ما خارها
صد هزاران گل شکفت از خارما
صبحدم دیدم که ناگه آفتاب
میزند سر بر در و دیوار ما
یوسف از کنعان بپای خویشتن
مشتری شد بر سر بازار ما
کفر ما آخر به ایمان میکشد
چون سر زلف تو شد زنار ما
عشق بود آن یار کز اول قدم
هم غم ما بود و هم غمخوار ما
عشق بود آن دوست کز روز ازل
هم دل ما بود و هم دلدار ما
آفتاب روی او برهان ماست
شیخ و زاهد گر کند انکار ما
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب
گر خم زلف تو طراری کند
لعل جان بخشت وفاداری کند
گفتمش لعلت کند کامم روا
زیر لب خندید و گفت آری کند
در پریشانی خم گیسوی یار
جمع دل ها را نگهداری کند
عشق اگر این خانه را ویرانه کرد
نیز عشق این خانه معماری کند
غم فزائی کرد اگر هجران شبی
نیز روزی وصل غمخواری کند
روی دلجوی تو شمس طالع است
گر خم زلفت شب تاری کند
خار اگر خاری نماید، شاخ گل
گل دهد، گلزار گلزاری کند
در دل خم خون تاک آید بجوش
در کف ما جام سرشاری کند
بخت دشمن سرگران گردد زخواب
طالع ما عزم بیداری کند
من گرفتم خونبها زان لعل لب
گر بریزد خون من نبود عجب
شاه ما دیروز بار عام داد
مر گدایانرا بسی انعام داد
هم بلفظ خویش لطف وجود کرد
هم بدست خویش نقل و جام داد
می کشانرا از لب و از چشم خویش
گاه مستی، پسته و بادام داد
آفرین بر عشق و نفرین برخرد
کین بیاران دانه و آن دام داد
گو بسوزد زین سخن کام و زبان
فاش گویم کم ز لعلش کام داد
داد امروزم دو صد بوس از لبی
که بمن دیروز صد دشنام داد
پادشاهان بنده خاص منند
بنده خاصم چو آن شه نام داد
عشق بود آن جوهر و روح وجود
کم رهائی از همه اوهام داد
چون بدست افتاد زلف چون شبش
کام دل حاصل شد از لعل لبش
دوشم اندر بزم خاصش بار بود
محفلی خاص و تهی ز اغیار بود
ما و دل بودیم و غیر از ما نبود
نه، نه من بودم نه دل، دلدار بود
عقل اگر در بزم ما گامی نهاد
بر مثل چون صورت دیوار بود
هر سخن کز لعل دلجویش گذشت
صد هزاران دفتر اسرار بود
روی او چون شمس طالع، بزم ما
از رخ او مطلع الانوار بود
زلف پر چینش کمندی پر گره
که بهر چینش دو صد تاتار بود
بسکه بشنیدیم از فرخار نام
بزم ما از روی او فرخار بود
بوستانی دلگشا بی باغبان
غنچه بشگفته بی خار بود
چشم گردون رفته در خواب گران
لیک چشم بخت ما بیدار بود
بر رخش جز زلف پیرایه نبود
آفتابی بود و جز سایه نبود
بر جمالش غازه و آئین نبود
بر رخش جز طره مشکین نبود
خرمنی از ماه بود اندر میان
که بر او جز خوشه پروین نبود
جز رخی تابنده و زلفی سیاه
حرفی از تصویر کفر و دین نبود
طره اش چین و شکن بسیار داشت
لیکش اندر طاق ابرو، چین نبود
از دعا تا استجابت فاصله
هم بقدر گفتن آمین نبود
هم لبش را لطف بود و قهرنی
هم دلش را مهر بود و کین نبود
هر چه از لعل لبش دل کام جست
لعل دلجویش بجز تمکین نبود
ترک ما آورد این سنت بعشق
ورنه خوبان را وفا آئین نبود
جمله خوبان دیده ام، در هیچیک
لطف و خوبی و صفا چندین نبود
طبع موزون با قد موزون نبود
شعر شیرین با لب شیرین نبود
لطف طبع و چهره زیبا نبود
حسن خلق و زلف مشک آگین نبود
با لب شیرین او شعر حبیب
چون شنیدم قابل تحسین نبود
هر که نیکو رو بود، بد خو بود
خوی و روی یار ما نیکو بود
راز جان با یار جانی گفته شد
جمله اسرار نهانی گفته شد
نیز آن رازی که ناید بر زبان
با زبان بی زبانی گفته شد
ترجمانی بود با عقل و چو عقل
لال شد، بی ترجمانی گفته شد
نز لب لعلش دم ازلیت و لعل
نی جواب لن ترانی گفته شد
کس بصورت می نیارد فهم کرد
آنچه از علم معانی گفته شد
نزد یار نکته سنج نکته دان
هر چه بود از نکته دانی، گفته شد
جبرئیل از عرش آورد این سخن
یا که از سبع المثانی گفته شد
از زبان عشق بی فکر و خیال
بی تامل رایگانی گفته شد
ابر رحمت بود یا آب حیات
که بدین صاف و روانی گفته شد
طبع من شد مطلع الشمس این زمان
کین سخن نیز آسمانی گفته شد
دوش سیلی راه در این خانه کرد
که سراسر خانه را ویرانه کرد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۶ - محو آن روی پری واریم ما
محو آن روی پری واریم ما
در حقیقت نقش دیواریم ما
نیمه در غیبم و نیمی در شهود
نیمه مست و نیمه هشیاریم ما
نیمه از فرخار و نیم از کاشغر
نیمه ای از شهر بلغاریم ما
در نظر ایقاظ و در معنی رقود
سخت در خوابیم و بیداریم ما
فارغ و مشغول و مستور و خلیع
سخت در کاریم و بی کاریم ما
نیمه روز اندر درون صومعه
نیمه شب در دیر خماریم ما
سبحه و زنار چون دام دل است
فارغ از تسبیح و زناریم ما
تا نهفته ماند این سر نهان
سر نهفته زیر دستاریم ما
گر عبادت مردم آزاری بود
زین عبادت سخت بیزاریم ما
در حق ما هر چه میخواهی بگو
هر چه می گویی سزاواریم ما
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۱ - هر چه پوئی جز ره حق باطل است
هر چه پوئی جز ره حق باطل است
هر چه جوئی جز خدا، بی حاصل است
از خودی بگذر که در راه خدا
صعب و بی پایان همین یک منزل است
عرش و کرسی در دل است اما چه سود
کاین دل بیحاصل از خود غافل است
نعل وارون زن که اندر راه عشق
عقل مجنون است و مجنون عاقل است
غرقه در گرداب حیرت را چه سود
کو ز دریا یکقدم تا ساحل است
نقد این بازار، اول عقد قلب
در ره طاعت به پیری کامل است
از دم مردان حق مگسل که راه
گم نگردد تا جرس با محمل است
هر که را ساقی دهد جام شراب
گوشه چشمی ز میر محفل است
عزلت ار چشم و چراغ بینش است
گر نه امر پیر باشد باطل است
هر که میجوید طریق اعتزال
نی توان گفت این عطارا واصل است
ای خلیل حق در این ره گر حجاب
چهر مهر و ماه باشد، آفل است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۶۵ - خانه گه تاریک و گاهی روشن است
خانه گه تاریک و گاهی روشن است
یارب این نور از کدامین روزنست
یارب این دل از چه گوهر ساختند
گو گهی از موم و گه از آهن است
یارب این مسند اسیر حکم کیست
گو گهی از جم گهی زاهریمن است
میر این محفل که باشد وز چه رو
گاه چون گلشن گهی چون گلخن است
گاه چون جنت شکفته اندرو
صد هزاران باغ سرو سوسن است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰۹ - زاهدی از صومعه بیزار شد
زاهدی از صومعه بیزار شد
نیمه شبان بر در خمار شد
جام می از شاهد مستان گرفت
مست شد و بر سر بازار شد
رشته تسبیح فتادش ز دست
دام دلش حلقه زنار شد
از تن و سر خرفه و دستار را
کرد بیک سوی و سبکبار شد
سر چو بپای خم می بر نهاد
فارغ از اندیشه دستار شد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۱۳ - موج زد اشکی و ما را آب برد
موج زد اشکی و ما را آب برد
نرگس مست شما را خواب برد
چشم پر خوابت مرا بیخواب کرد
زلف پر تابت مرا از تاب برد
تارخ خوبت بگلشن جلوه کرد
از رخ گل رنگ و تاب و آب برد
چشم جادویت چه فتنه ساز کرد
که قرار از خاطر احباب برد
طاق ابروی تو در وقت نماز
شیخ را از مسجد و محراب برد
مطرب امشب تا چه برزه ساز کرد
که دل و جان از همه اصحاب برد
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - میرود نیسان و میآید ایار
میرود نیسان و میآید ایار
نیمی افزون رفت از فصل بهار
تا هنوز اندر بگلشن لاله ایست
لاله وار از کف مده جام عقار
همچو نرگس صبحدم از خواب سر
برمکن جز با دو چشم پر خمار
پا مکش چون سرو آزاد ای ندیم
در بهاران از کنار جویبار
ساحت صحرا پر از نسرین و گل
دل چسان در خانه میگیرد قرار
یا چو سنبل خیمه زن بر طرف جوی
یا چو بلبل نغمه زن بر شاخسار
عیش و عشرت چیست دانی در جهان؟
از خودی در بیخودی کردن فرار
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۰۸ - چون گریزد شیخ شهر از نام عشق
چون گریزد شیخ شهر از نام عشق
کی تواند نوش کرد از جام عشق
خاکیانرا برتری ز افلاکیان
نیست جز از فضل و از انعام عشق
عقل را چبود نهایات الکمال
جز گرفتار آمدن در دام عشق
نغمه ناقوس و تکبیر نماز
پنج نوبت میزند بر نام عشق
بر فراز بام عرشش منزل است
هر که را افتاد طشت از بام عشق
هر چه گفتند اولیا از قول حق
نیست غیر از وحی و جز الهام عشق
در حریم حرمتش محرم نه ای
تا نه بندی ای حبیب احرام عشق
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۲۵ - ما بپای خم می سر بشکنیم
ما بپای خم می سر بشکنیم
توبه را بر روی ساغر بشکنیم
از سخن گر سکه بر زر میزند
مدعی، ما سکه بر زر بشکنیم
ایخوش آنروزی که بر گردون سوار
پنجه با خورشید خاور بشکنیم
چرخ گردون را چو چرخ پیر زال
سر بسر با قطب و محور بشکنیم
پیر میخانه اگر بر روی ما
در ببندد، حلقه بر در بشکنیم
طوطی هند است اگر شکر شکن
ما از او صد بار بهتر بشکنیم
گر دو روئی میکند با ما قلم
آن قلم بر روی دفتر بشکنیم
مسلمیم اما بکیش ما بود
محض کفر ار قلب کافر بشکنیم
نیست در آئین ما هرگز سزاک
دل ز درویش و توانگر بشکنیم
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۸۹ - نز خدایم میتوان بگریختن
نز خدایم میتوان بگریختن
نز خودی نیزم توان بگسیختن
زین تردد روز و شب کار من است
ناله و زاری و شور انگیختن
مانده ایم اندر تزلزل روز و شب
گه بحق گاهی بخلق آویختن
عذب شیرین ریخت در ملح اجاج
تا چه حکمت بود از این آمیختن
نیست ای سالک در این ره چاره ای
نفس سرکش را، بجز خون ریختن
کار هر کس نیست شمشیر جدال
بر رخ نفس و هوا آهیختن
میرزا حبیب خراسانی : مدایح
شمارهٔ ۵ - ترکیب بند
از خداگر دم زنی نامش علی است
ور ز احمد، ساقی جامش علی است
وز شریعت گر سرائی فاش گو
هر چه هست اکمال و انجامش علی است
وز سلوک و جذبه و راه طلب
دمزنی، آغاز و انجامش علی است
ور ز خضر جنت و باغ بهشت
خانه و سقف و در و بامش علی است
وز صلوه حج اگر جوئی مراد
مقصد از تحریم و احرامش علی است
ور ز مصحف گوئی و سر کتاب
راز حق از کهف و انعامش علی است
ور دم از توراه و انجیل و زبور
میزنی، آیات و احکامش علی است
وز پیام دوست با پیغمبران
گر زنی دم، بشر پیغامش علی است
وز درون صوفی صافی ضمیر
گر سرائی، وحی و الهامش علی است
وز دل آشفته عشاق اگر
بازجوئی، صبر و آرامش علی است
در حقیقت باطن و ظاهرهم اوست
در طریقت اول و آخر هم اوست
گر زنی از سریزدان دم علی است
ور سرائی از پیمبر هم علی است
ور ز اسم اعظم آرائی سخن
از همه اسماء حق، اعظم علی است
ور ز اسرار نبوت پی بری
اننیا از خاتم و آدم، علی است
آندمی کاندر تن آدم دمید
حضرت حق جان و دل، آن دم علی است
ور ز سر خاتم پیغمبران
میسرائی، نقش آن خاتم علی است
معجزات موسی عمران علی است
مبینات عیسی مریم علی است
هر چه میجوئی ز اسرار نهان
از علی جو، چونکه جام جم علی است
لیس یدعوا غیره اهل النهی
فاتقی خمرا فقل لی انها
شاد باش ای دل که پیر ما علی است
در دو عالم دستگیر ما علی است
این سخن از پیر درویشان جنید
میرسد ما را که پیر ما علی است
جام عشق از حوض کوثر خورده ایم
ساقی و خم و غدیر ما علی است
پنجه شیر فلک را بشکنیم
زانکه شاه شیر گیر ما علی است
گفت پیر که موسی را وزیر
بود اگر هارون، وزیر ما علی است
داد ما را دست حق تاج و سریر
صاحب تاج و سریر ما علی است
کوهی : غزلیات
شماره ۲ - در خفا و در ملا دیدم خدا
در خفا و در ملا دیدم خدا
در نشیب و در علا دیدم خدا
در بلاها دیدمش با خود ولی
در نعیم و در عطا دیدم خدا
چشم بگشادم به نور روی او
در میان دیده ها دیدم خدا
ذره ذره هر چه آمد در نظر
آفتاب مه لقا دیدم خدا
سوختم در آتشش مانند شمع
در میان شعله ها دیدم خدا
دیده ام خود را به چشم خود عیان
من هم از دید خدا دیدم خدا
لا یر الله گفت غیر الله گفت
من کیم پس تا کجا دیدم خدا
فانی مطلق شدم معدوم هم
در فنا عین بقا دیدم خدا
در بدر گشتم بشی الله او
در همه شاه و گدا دیدم خدا
در وفای عشق او کردم وفات
زنده گشتم بوالوفا دیدم خدا
در مقام لی مع الله وقتها
بی ملک بی انبیا دیدم خدا
از نوافل چون شدی سمع بصیر
هم به عین تو، تو را دیدم خدا
در زبان وکام هر شیئی که هست
ربنا و ربنا دیدم خدا
در نماز و ورد و در تسبیح و ذکر
هم به شرع مصطفی دیدم خدا
نه عرض نه جسم نه جوهر نه جان
نه چه و چون و چرا دیدم خدا
صدر هم آن دلبر طناز گشت
زنده گشتم خون بها دیدم خدا
کل یوم هو فی الشأن گفته ای
از وصال تو چها دیدم خدا
گفت کوهی بر سر طور وصال
خر موسی صعقها دیدم خدا
کوهی : غزلیات
شماره ۷ - ما نمی بینیم جز ذات خدا
ما نمی بینیم جز ذات خدا
گر نمی بینی تو خود با ما بیا
ما و من جز اختیاری بیش نیست
صادق و کاذب بود صوت و ندا
بگذر از تقلید کانجا ظلمت است
هست در تحقیق صد نور و صفا
من انی گفت در سید نگر
تا شنیدم آیت ثم استوا
دیدمش چون ماه تابان نیمه شب
گفت آن سلطان که کوهی مرحبا
کوهی : غزلیات
شماره ۸ - ازگلستان جنان آمد صبا
ازگلستان جنان آمد صبا
جان هر سر در روان آمد صبا
بسکه می گوید ز گل گل در چمن
از نفیر بلبلان آمد صبا
سرو شد خرم بباغ اندر چمن
چون بصحن بوستان آمد صبا
تا گل و بلبل بهم شادی کنند
از برای دوستان آمد صبا
مشک بار آورد هر شاخ شجر
کز دو زلف گلرخان آمد صبا
در شب تاریک پیش زلف یار
رهنمای عاشقان آمد صبا
آتش اندر غنچه صد برگ زد
بر سر آب روان آمد صبا
از صبا بشنید کوهی بوی یار
چون سحر زان آستان آمد صبا
کوهی : غزلیات
شماره ۱۱ - چون پریشان است زلف یار ما
چون پریشان است زلف یار ما
جز پریشانی نباشد کار ما
او به هر صورت که بنماید جمال
هم بدان معنی بود اظهار ما
گفت آن خورشید مهرویان ببین
در دل هر ذره ای، دیدار ما
گفتم او را من نیم جمله توئی
گفت آری ماگل و تو خار ما
گفت دانی آفتاب و ماه چیست
لمعه ی از روی پر انوار ما
یک شبی می گفت آن شمع طراز
سوختی از عشق آتش بار ما
او بود خورشید و ما چون سایه ایم
این بود ابحار و ثم الدار ما
ساغر می داد و ما را مست کرد
گفت کوهی فاش کن اسرار ما
کوهی : غزلیات
شماره ۱۵ - دیده ام آن ماه را در نیم شب
دیده ام آن ماه را در نیم شب
گفته ام الله اکبر نیم شب
وه چه شب بود آنکه در یکدم رسول
رفت او از چرخ برتر،نیم شب
خواند حق بر مصطفی از روی سر
مصحف و دیوان و دفتر نیم شب
هر که چون مه شد گدای آفتاب
یافت از خورشید زیور نیم شب
بود آن شب نه فلک از بوی عود
سینه پر آتش چو مجمر نیم شب
برتر از سدره نمی شد جبرئیل
گفت میسوزد مرا پر نیم شب
هر که را باشد مراد از روز وصل
می شود بی شک میسر نیم شب
حق چو او را گفت ما زاغ البصر
تا به حضرت رفت یکسر نیم شب
سر برآرد بر فلک چون ماه نو
آنکه بنهد بر زمین سر نیم شب
دید کوهی در اشک چشم خویش
دیده را دریای کوهی نیم شب
کوهی : غزلیات
شماره ۲۸ - شام معراجی که زلف یار ماست
شام معراجی که زلف یار ماست
قاب قوسین ابروی آنمه لقا است
وهوه معکم گفت ای دل درنگر
تا نه پنداری که او از جان جدا است
نحن اقرب آیتی بس روشن است
یعنی او نزدیکتر از ما بما است
آفرینش ظل ممدودوی است
او بر اشیاء علی العرش استواست
اسم الهادی بدان ای راه رو
دوست ما را جانب خود رهنما است
از سرای امهانی شو برون
من رانی دان که قول مصطفی است
هیچ میدانی علی عینی چه بود
مردم چشم همه جانها خدا است
چون خدا پرورد کوهی را بلطف
روز و شب ذکر زبانش ربنا است
کوهی : غزلیات
شماره ۴۱ - ذات حق از لا و الا برتر است
ذات حق از لا و الا برتر است
هر ز اسفل هم ز اعلی برتر است
درک خورشید رخ آن مه لقا
کی توان کز چشم بینا برتر است
وه که اشک چشم خون افشا نما
در نظر از هفت دریا برتر است
گرد نعلینش که نور دیده ها است
در شرف از آسمانها برتر است
عقل کل کلی نکرد ادراک او
کز یقین او کمانها برتر است
در گلستان جمال او گلی است
گو ز باغ و بوستانها برتر است
جان ز عکس روی او شد پرتوی
ماه روی او ز جانها برتر است
گر چه یوسف را خریداری که هست
از همه عشق زلیخا برتر است
وصف شیرینی آن لبهای قند
هم ز شکر هم ز حلوا برتر است
کوهیا عنقای قاف معرفت
والله از پنهان و پیدا برتر است
کوهی : غزلیات
شماره ۴۴ - موج دریا نیست دریا عین ما است
موج دریا نیست دریا عین ما است
همچو خورشیدیکه عین ذره ها است
دیده دل درگشا و درنگر
در دل هر قطره صد بحر از هوا است
کل یوم هو فی شانش کلام
گاه سلطان است و گه رند و گداست
ماه رویش روشنی عالم است
چشم جانرا خاک پایش توتیا است
بحر وحدت را نمی باشد گران
نه فلک با هر دو عالم موج ها است
کل شیئی هالک الا وجهه
جمله عالم فانی و باقی خدا است
همچو کوهی باش خرمن سوخته
هر دو کون از عشق آن درکهرباست