تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۶۳ - گل نشکفته من در چمن هرگز نمی خوابد
گل نشکفته من در چمن هرگز نمی خوابد
به شبنم در ته یک پیرهن هرگز نمی خوابد
چه اظهار ندامت می کنی از کار خود خسرو؟
به این افسانه خون کوهکن هرگز نمی خوابد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۵۸ - خار پیراهن مشو آسودگان خاک را
خار پیراهن مشو آسودگان خاک را
تا پس از مردن نگردد بر تنت هر موی مار
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۵۹ - غم مرا در جان بی حاصل نمی گیرد قرار
غم مرا در جان بی حاصل نمی گیرد قرار
جغد از وحشت درین منزل نمی گیرد قرار
جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست
موج دریا دیده در ساحل نمی گیرد قرار
راهرو چون می تواند پشت بر دیوار داد؟
در بیابان طلب منزل نمی گیرد قرار
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۶۰ - آشیان بلبلان پر گل شد از جوش بهار
آشیان بلبلان پر گل شد از جوش بهار
خوش وصالی قسمت بلبل شد از جوش بهار
از در گلشن به دشواری برون می آورد
بس که دامان صبا پر گل شد از جوش بهار
سبزه پشت لبت چون ریشه در دلها دواند
گوشه دستار پر سنبل شد از جوش بهار
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۶۱ - باز دارم نعل در آتش ز پیکان دگر
باز دارم نعل در آتش ز پیکان دگر
می کند در سینه کاوش تیر مژگان دگر
کشته آن دست و بازویم که در میدان عشق
زخم را دل می دهد هر دم ز پیکان دگر
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۶۲ - ای ز رویت هر نظر محو تماشای دگر
ای ز رویت هر نظر محو تماشای دگر
در دل هر ذره ای خورشید سیمای دگر
چون رود بیرون ز باغ آن یوسف گل پیرهن
می شود هر شاخ گل دست زلیخای دگر
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۶۸ - رزق نزدیکان حق آید به پای خویشتن
رزق نزدیکان حق آید به پای خویشتن
از تردد در حرم باشد کبوتر بی نیاز
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۱ - چون مسیحا فرد شو دل زنده جاوید باش
چون مسیحا فرد شو دل زنده جاوید باش
سوزن از خود دور کن در دیده خورشید باش
چون کدو برجاست گو مینای شیرازی مباش
چون سفال از ماست گو جام جم از جمشید باش
هر ثمر سنگی به قصد نخل دارد در بغل
ایمنی می خواهی از سنگ حوادث، بید باش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۲ - مست ناز من چنین مغرور و بی پروا مباش
مست ناز من چنین مغرور و بی پروا مباش
پادشاه عالمی، در حکم استغنا مباش
حسن چون تنها شود، از چشم خود دارد خطر
در تماشاخانه آیینه هم تنها مباش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۳ - یوسف من از زلیخا مشربان دامن بکش
یوسف من از زلیخا مشربان دامن بکش
سر به کنعان حیا چون بوی پیراهن بکش
از کجی های تو دشمن بر تو می یابد ظفر
راست باش و صد الف بر سینه دشمن بکش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۴ - سرمه یعقوب را مالیده گرد دامنش
سرمه یعقوب را مالیده گرد دامنش
دست برده است از ید بیضا بیاض گردنش
عشق در هر دل که افروزد چراغ دوستی
برق چون پروانه می گردد به گرد خرمنش
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۷۵ - کاکل او درهم است از شورش سودای خویش
کاکل او درهم است از شورش سودای خویش
از پریشانی ندارد زلف او پروای خویش
نشأه مستی ز عمر جاودانی خوشترست
خضر و آب زندگانی، ما و ته مینای خویش
در میان هر دو موزون آشنایی معنوی است
سرو تا بالای او را دید جست از جای خویش!
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۸۶ - هر که پیش از مرگ مرد از یک جهان غم شد خلاص
هر که پیش از مرگ مرد از یک جهان غم شد خلاص
هر که بیرون رفت از عالم، ز عالم شد خلاص
تنگدستی راست لازم گریه بی اختیار
تاک تاآورد برگ از چشم پر نم شد خلاص
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۸۷ - لاله آتش زبان افروخت در گلشن چراغ
لاله آتش زبان افروخت در گلشن چراغ
بعد ازین در خواب بیند دیده روشن چراغ
از جبین صورت دیوار آتش می چکد
در چنین بزمی چرا اندیشد از مردن چراغ؟
خضر دلسوزی نمی بینم درین صحرا، مگر
گرم رفتاری فروزد پیش پای من چراغ
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۹۱ - گر چه زنگ خاطر تن پروران چون روزه ام
گر چه زنگ خاطر تن پروران چون روزه ام
صیقل آیینه روحانیان چون روزه ام
با گرانقدری سبک در دیده هایم چون نماز
با سبکروحی به خاطرها گران چون روزه ام
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۹۲ - می تراود وحشت از بوم و بر کاشانه ام
می تراود وحشت از بوم و بر کاشانه ام
دارد از چشم غزالان حلقه در خانه ام
دام زیر خاک سازد سیل بی زنهار را
بس که باشد گرد کلفت فرش در کاشانه ام
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۹۳ - دیده از صورت پرستی بسته بود آیینه ام
دیده از صورت پرستی بسته بود آیینه ام
نوخطی دیدم که بازی کرد دل در سینه ام
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۹۴ - من که بودم رونق کوی خرابات، این زمان
من که بودم رونق کوی خرابات، این زمان
آفتاب شنبه و ابر شب آدینه ام
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۹۵ - جلوه ای مستانه زان گلگون قبا می خواستم
جلوه ای مستانه زان گلگون قبا می خواستم
زان گلستان یک نسیم آشنا می خواستم
با گواهان لباسی دعوی خون باطل است
ورنه خون خود ازان گلگون قبا می خواستم
تا به کام دل چو مرکز گرد سر گردم ترا
پایی از آهن چو پرگار از خدا می خواستم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۹۶ - چند زور آرد جنون بر من، گریبان نیستم
چند زور آرد جنون بر من، گریبان نیستم
چند بی تابی کنم، آه غریبان نیستم
عهد خوبانم که می غلطم در آغوش شکست
شمع صبحم در پی دلسوزی جان نیستم