تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۸ - کند خاک ار به خون شنگرف گونم چرخ زنگاری
کند خاک ار به خون شنگرف گونم چرخ زنگاری
زنم نی مرد اگر خواهم ازین ...گان یاری
مرا بر خاک تن برخاره سر وز خون خورش خوشتر
که بردن در ی عزت از این ...گان خواری
درین نرمادگان مردی و زین ...گان مردم
شگفت آرم ز معجر باز غر ساران کله داری
هر آنگش ساده تر دانی چنان ...گی داند
که مفتی راه شیادی وصوفی رسم طراری
ازین ...مردم جز سگی ناید اگر آید
زگرگان پوستین دوزی و از بوزینه نجاری
اگر روید زمین مردی وبارد مردمی گردون
نخواهی دید ازین ... مردم غیر غر ساری
همی ... و ... تر بینی اگر صد ره
مر این ... رستا تا به رستاخیز بسپاری
همی ...گی کالا همی... سواگر
فراخای جهان ... بازار است پنداری
من وز آسیب این... گان دربار آن سلطان
که بر وی سلطنت ختم است و بر سردار سرداری
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۹ - بَسَم خون خوردن از دوران این مینای...به
بَسَم خون خوردن از دوران این مینای...به
به چرخ افکن چمانی جام جان‌افزای ...به
ز خون خصم و ویله کوس در تابم سبک سنگین
بده آن آب مرد افکن بزن آن نای ...به
بر آهنج از قراب باده ساقی تیغ می و اول
به قطع شر بزن بر گردن تقوای ...به
ندانی کیست غم یا چیست می این کشتی آن دریا
بدین کشتی همی بگذر بر آن دریای ...به
ببار از ابر ساغر بر من آن باران که از خاکم
بجوشد سیل و در غلتد بدین صحرای ...به
من و بازنده دل مستان و آن صهبای جان پرور
تو پهنای گورستان و آن حلوای ...به
گدای مرز شد مفتی به ترک می‌دهد فتوی
زهی... مفتی زهی فتوای ...به
بس این خر گوهران زاد ای غلام این چار مادر را
ببر پستان و بر کن خایه آبای ...به
چه جای شحنه سردار ار بدین رامش چمد خسرو
نه بر فرمان به دست خود ببرم پای ...به
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۵ - جهان... به ویرانی و آن... آبادش
جهان... به ویرانی و آن... آبادش
همی خواهد که بر...گی چون اوست بنیادش
از این موجود بد... جز ...گی ناید
ندانم تا چه حکمت خاست در ... ایجادش
نیا چو اسلاف ...پدر... تر ز آنان
پسر... تر تر چیست تا... اولادش
پدر در مهد با...پور از جفت راز آرد
به تی تی طوطی آسا تا دهد...گی یادش
خطش بر رست از آن...آهن دل نیندیشم
سپس زنجیرش مو کرکش کفن پشم است پولادش
تن فرسوده با... آهم راست پنداری
کف خاکی است تا ... گردون داده بر بادش
یکی شش گوشه خر با شصت گون...گی بینی
اگر پستی به هفت اندر و گر هستی به هفتادش
نگردد آدم این... مردم ورهمی گردد
پدر من مام عصمت عشق لا لا عقل استادش
به غیر از دایره ارواح کامد مردمی گوهر
جوان و پیر و درویش و توانگر بنده و آزادش
جهان بینم یکی ... و ... تر از وی
تف نار و کف خاک و نم آب و دم بادش
یکی ... سلطان است سردار این گداخانه
دغل دین و دغا دیدن جفاکیش و ستم دادش
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۶ - هماره بیدلان نالند از اغیار... به
هماره بیدلان نالند از اغیار... به
خلاف من که نالم سخت سخت از یار... به
همی بر لاش پوسیده نیاکان تا به کی بالی
نه ای کرکس چه بر پری بدین مردار... به
قیاس رفته و آینده زین مشت خران فرما
که مشت آید نشان در معنی از خروار... به
نبینی گر همه هستی به سرگردی بپای استی
به جز...گی سامان در این پرگار... به
به وسمه اندر آن ابرو فزون برد شگفت آرم
فزایش تیغ را ببریدن از زنگار... به
مرا زین خر یهودان چند و تاکی رنج جان زاید
بکش آن تیغ عیسی کش بزن آن دار... به
کج است آن مرغ را منقار کانجیرش شکار آید
تو خورد انجیر نتوانی بدین منقار... به
ندانی کیستی واعظ خرت گوهر برت پالان
سرت بار است و آن مندیل سگ سربار... به
به جز مردان زن خود دانم این...مردم را
نرنجم گوید ار... ای سردار ... به
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۷ - اگر... من بر چمد آن سرو رعنا را
اگر... من بر چمد آن سرو رعنا را
چمن پیرای مینو پی برد...طوبی را
نخواهم کوته این... غوغا کاش در محشر
بجای رستخیز آرند آن...بالا را
نبرد زلف وخال و خط این... لر ترکان
ببرد از یاد مردان رزم آن...اعدا را
یکی...گی خواهم نه چون...شیدایان
فراخا تنگ میدانست این...صحرا را
حذر ای مردم ای... لرزین اشک بنیان کن
که از هر قطره طوفان خیزد این ... دریا را
جز آن...طلعت و آن دهان کشنید و آن دندان
که مهر آرد سها ظاهر سها پوشد ثریا را
همی بر قلب از آن...مژگانم شکست افتد
به عمر اندر ندیدستم چنین...هیجا را
کمر خواهی به نخلش دست پا بر جان شیرین نه
که نتوان هم خدا را خواست هم...خرما را
گرت سردار با... مردم آشتی باید
بجنبان رخش زی میدان بر افکن طرح دعوا را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۹ - ز اسرار حقیقت زاهد آن دانای ...به
ز اسرار حقیقت زاهد آن دانای ...به
چه داند یا چه بیند کور مادرزای...به
فروش زهد و تقوی را همی سودا پزد مفتی
زهی...مفتی زهی سودای... به
جهان مصر است و هر چه اندر بوی جادوی فرعونی
قضا موسی و شیخ شهر اژدرهای... به
بمیرد هر که زین مردم سپارد جا به فرزندش
بلی...باید تا بگیرد جای... به
قصاص سلخ امروز ار ز من پرسند در فردا
من و تشبیب سلاخی و آن صحرای... به
موذن بانگ بی هنگام کرد ای مطرب ای دربان
رها کن حلق داودی بیفشر نای... به
دو بد بینم به گیتی در، یکی...صوفی خر
ز صوفی خر همی... تر ملای ... به
ملک مینای می بخشید این...صوفی را
به صوت اندر بزن مطرب ملک مینای... به
حدیث از پهلوی سردار گو و ز ابروی ترکان
رها کن قصه اسکندر و دارای... به
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳۰ - مرا آه آتشین زان خط مشک آلود بر خیزد
مرا آه آتشین زان خط مشک آلود بر خیزد
زهی...گی کآتش همی از دود بر خیزد
جز اشک من از آن رخ و آه مردم ز اشک من کشنید
ز آذر بر دمد دریا ز دریا دود برخیزد
جز آن...خط کافزود کم کرد از تو نشنیدم
فزایش کاستی آرد زیان از سود برخیزد
چو رنگین چهر از آن...آذرگون می افروزی
ز باغ پور آزر آذر نمرود برخیزد
چو آن...لب خاتم چو آن مشیکن زره جوشن
نه دست افتد سلیمان را نه از داود برخیزد
بدین فرزندگان... گردون و آخشیج اولی
به زادن دیر بنشیند به مردن زود برخیزد
نشستی خاست هر... را کاول نگه دانم
اگر غمناک بنشیند اگر خشنود بر خیزد
سزا رزم است ارواح مکرم را ولی چالش
کجا با یک جهان... زین معدود برخیزد
دریغا میر غایب و آن یورش سردار کاول پی
ز نعل موزه سیل خون به پر خود برخیزد
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳۳ - شبان تیره زان زلفین ثعیان سار...به
شبان تیره زان زلفین ثعیان سار...به
چنان پیچم که بر پیچد سلیم از مار...به
از آن لب اشک ها گلگون وزان خط روزها نیلی
تعالی الله از آن شنگرف و آن زنگار... به
سواد آن دل سنگین در آب چشم من پیدا
چنان کز ژرف دریا بالمثل کهسار... به
یکی خر بینی افسارش نه پالانش نه از مفتی
بپیرایند اگر آن خرقه وان دستار... به
خرد نابهره دیواری است در راه طرب هی هی
به باد باده از بن برکن این دیوار... به
به سالاری صوفی فتح باره آسمان خواهی
گرفتن پژوه نتوانی بدین سالار... به
در این گندم نمایان جوفروشان مردمی گم شد
چون آن سوزن که باز افتد به کاه انبار... به
شدم بس شیب و بس بالا ندیدم نازل و والا
به جز...گی کالا در این بازار... به
یکی طومارکن سردار از این ...گان وانگه
به هم در پیچ و بر طاق افکن آن طومار... به
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳۵ - همی خواهم به آویز مراد انگیز جولانی
همی خواهم به آویز مراد انگیز جولانی
دریغ ای پهنه ...کیهان تنگ میدانی
گره زرین خور...مشکین چنبره گردون
به لاغ نی سواران خوش دریغا گوی و چوگانی
زمین کوتاه دامان آسمان تنگ ارنه می کردم
به رزم خود نه این... ساران خود و خفتانی
عمود کهکشان بی سنگ و نیله آسمان کودن
دریغا در خور این برزو بازو گرز و یکرانی
یکم ملک آرزو بیرون ازین ...کوی ارنه
من و این یک دو ویران ده چه اقلیمی چه سلطانی
مرا کم نه فلک نیم آستان کی دل نشست افتد
دو در یک پخ سپنجی چار پی شش روزن ایوانی
نه داد از دین آن آگه نه دین را داد این در خور
چه منبر یا چه اورنگی چه فتوی یا چه فرمانی
تو ای... پی کیهان بدین...بگی مردم
اگر خود مصر یوسف مرمرا گرگی و زندانی
فلک فرعون و گیتی مصر و این ...بگان جادو
منم موسی به معجز خامه سحر اوبار ثعبانی
شگفت آرم حساب روز رستاخیز یزدان را
بدین...خر مردم چه درگاهی چه دیوانی
مرا سردار با...زالان سخت ننگ آید
نبرد شیر دل مردان دریغا پور دستانی
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۶ - جهان و آنچه اندرو یکسریکی ...خوانستی
جهان و آنچه اندرو یکسریکی ...خوانستی
بر این ...خوان...کیهان میهمانستی
فلان...گفتم مرد ارواح است چون دیدم
کمند او و این بام آسمان و ریسمانستی
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۳ - چنین کآشفته زآن شاهد زنخ و آن زلف فتانم
چنین کآشفته زآن شاهد زنخ و آن زلف فتانم
به چاهی بی رسن آماده زنجیر و زندانم
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۸ - اگر این است یغما خلق و خوی خانقه داران
اگر این است یغما خلق و خوی خانقه داران
خبر خواهی دم دیگر شنید از کوی خمارم
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۶ - گرفت از سیل اشکم خانه تن ساز ویرانی
گرفت از سیل اشکم خانه تن ساز ویرانی
مرا کشتی شکست آخر در این دریای طوفانی
چه قامت ها که چوگان شد، چه سرها گوی میدان شد
عفاک الله از آن گوی زنخ و آن زلف چوگانی
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۴ - مهر درخشان
شبا هنگام چون شد ناپدید این گوهر رخشا
عیان از عین گردون شد هزاران لؤلؤ لالا
چو موسی گشت خور اندر به طور ایمن مغرب
چو عِجْل سامری فرعون شب شد ناگهان پیدا
چو یوسف شد نهان خورشید خاور در چه مغرب
وز این اندوه آمد چشم یعقوب جهان اعمی
نگون شد مشعل خورشید و شمع ماه شد ظاهر
عیان شد پادشاه زنگ و پنهان بیرق دارا
درآمد شب بسان طره خوبان فرخاری
وز آن پر مشک اذفر گشت روی صفحه غبرا
شبی میمون و لیکن قیرگون چون طره غلمان
شبی فرخنده و اما مشک سان چون گیسوی حورا
بلندی شب ار گوئی، چو بالای سهی قدان
سیاهی شب ار جوئی، چو زلف دلبر ترسا
درآن شب بُد دو چشمم درفشان چون ابر آزاری
یکی از فرقت جانان، یکی از دوری مأوی
که ناگه شد گریزان دیو شب در پرده گردون
عیان شد چون سلیمان در جهان مهر جهان آرا
شدی خفاش را چشم جهان بین کور در ساعت
چنان کز پرتو روی علی، کفار در هیجا
شکفت از گریه ابر بهاری در صف گلشن
هزاران غنچه خندان هزاران لاله حمرا
بیا ای دل ز فیض یوسف گل با طرب بنگر
زلیخای جهان پیر را بار دگر برنا
رخ گل آتشین گردیده بر جانسوزی بلبل
چو جسم وامق شیدا، ز نار فرقت عذرا
مگر گردیده سوسن را زبان گویا به مداحی،
که می خوانند در بستان مدیح شاه اوادنی
شهنشاه ملک چاکر امیرالمؤمنین حیدر
به معنی نفس پیغمبر به صورت یار آن مولا
سلیمان داشتی از بال مرغان سایه گر بر سر
برای چاکرش بال ملک شد فرش زیر پا
نمی بودی گرش ورد زبان پیوسته نام او
شدی داود را در پنجه نرم آهن مگر، حاشا
اگر گویم که روی مهر چون رویش بود رخشان
بدان ماند که گویم از جهالت ذرّه را بیضا
بود منظور، پاداش محب و کیفر خصمش
که ایزد زنده سازد مردگان را جمله در فردا
چسان گویم که غافل باشد از احوال انس و جان
که حال مور می داند درون صخره صمّا
علی مرتضی، ای دست حق، ای مظهر یزدان
ترا بستوده در قرآن، خدای فرد بی همتا
تو بودی مقصد کلّی او از عالم امکان
که فرموده است یزدان سبح اسم ربّک الاعلی
تو آن زیبنده امری، که گر خواهی کنی یکدم
مسا را صبح و دوزخ را ز قدرت جنت المأوی
بشد از هوش موسی چون نبودش تاب دیدارت
فتاد از پرتو نور رخت یک ذره بر سینا
از این غم گو بریزد دشمنت خاک الم بر سر
که آمد بر کفت تنظیم، امر کاف و نون یکجا
بود از دفتر فضل تو، چونان نقطه ای قرآن
بود دریا و رشح حکمتت چون قطره و دریا
نداده هیچ پیغمبر رواج دین که دادی تو
اگر چه بوده اند ایشان بسی تن ها و تو تنها
مقامت را نخواهد درک کرد ادراک دراکان
که کس با نردبان نتوان رود بر آسمان بالا
لب معجز بیان بگشودی ای نطقت لسان الله
که اهل آسمان گفتند آمنّا و صدّقنا
بود چون فرد و همتائی ندارد قادر سبحان
ترا ای وصف یزدان نیز نبود در صف همتا
نمی گویم خدائی از ظهورت لیک در عالم
حق ازهر ذره ای ظاهر، بهر خورشید حق پیدا
ز پیدائی و مستوریت ار پرسند می گویم
عیان از جنب الائی و پنهان در حجاب لا
از آن ایزد خطابت کرده خلق اول و آخر
که بر هر اول و هر آخر استی مقطع و مبدا
شها افسر ندارد ملجأئی جز آستان تو
چه در اول، چه در آخر، چه در دنیا،‌ چه در عقبی
امیدم را مکن نومید ز الطاف عمیم خود
در آن روزی که باشد مجرمان را قیرگون سیما
بود تا روی گل خندان ز اشک ابر آزاری
بود تا بزم مُل پنهان ز چشم زاهد و اعمی
تو را پیوسته خرّم باد چون گل چهره یاران
تو را همواره گریان باد چشم خصم، چون مینا
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۷ - گل گلزار علیین
تو را ای مرغ دل تا کی، در این منزل بود مأوی
به بند دام نفسانی، تو را تا چند باشد پا
قفس را بشکن و بگسل ز پای خویش دام ای دل
روان شو جانب منزل، از این بیدای ناپیدا
اگر خواهی روان بینی،‌ نهال قامت جانان
وگر خواهی عیان بینی، جمال شاهد معنی
کلید گنج پنهانی برید وحی سبحانی
فرید ملک یزدانی وحیدالدین والدنیا
سریر آرای ملک دین، گل گلزار علیین
طراز گلشن یاسین، سراج محفل طاها
مه برج ولایت، آفتاب کشور وحدت
ولی حضرت عزت،‌ علی عالی اعلا
شهی کز شمسه ایوان جاه او بود عکسی
فروزان نیر اعظم، در این سیماب گون دریا
زهی ای اختر برج سپهر کشور معنی
خهی ای داور ملک وجود آدم و حوا
به لوح آفرینش مر تو را از خامه قدرت
محقر نقطه ای باشد،‌ مدور گنبد مینا
ز رونق اوفتد بازار اعجاز مسیحائی
اگر خفاشی از کویت زند لاف از دم عیسی
تو را خورشید رخسار ای امیر کشور هستی
بود از آسمان عالم هر ذره ای پیدا
اگر از آب حیوان برنیامد کام اسکندر
مرا حاصل شد از خاک درت مقصود ای دارا
از آن شد اطلس عرش برین از اندراس ایمن،
که آمد در خیام احتشامت فرش زیر پا
ز دریا تا ابد دائم، همی نارودخان خیزد
گر افتد جمره ای از آتش قهر تو در دریا
ز درک آفتاب آسمان ذاتت ای داور
مسیحا را چو خفاشی بصر گردیده نابینا
بود از بحر جودت قطره ای عمّان بی پایان
بود از مهر رویت ذره ای مهر فلک پیما
ز نخل طور جانش جلوه گر شد آتش رویت
که اندر وادی ایمن چنان مدهوش شد موسی
دلیل از بهر وحدانیت شخص تو چون جویم
که بینم ذات پاکت را وحید و فرد بی همتا
تجلی در وجود اقدست فرموده چون یزدان
تو را از دیده ها پنهان بود رخساره زیبا
نمایان نور رخسار تو گشت از قالب آدم
که آمد سجده گاه ساکنان عالم بالا
گهی پوشیدی ای سرور، لباس عیسوی در خود
گهی گردیدی ای داور، به شکل موسوی پیدا
اگر لطف تو ای داور، نمی شد نوح را یاور
کجا کشتی برون می بردی از آن بحر طوفان زا
فروغ نور رویت را چو دید از طلعت یوسف
زلیخا شد از آن رو بی قرار و واله و شیدا
به نزد مهر ملک آرای رأی روشنت باشد
فراز چرخ چارم ذره آسا، بیضه بیضا
بود عرش برین با تخت کمتر پایه جاهت
چو اوج ذروه چرخ و حضیض ساحت غبرا
تو را صبح و مسا، قدوسیان بهر ثنا بر در
نموده ورد خود پیوسته سبحان الذی اسری
پی دیدار خورشید جمالت نیر اعظم
نموده بر سر دیوار گردون جای چون حربا
تجلی کرده تا لیلای حسنت در خودآرائی
چو مجنون شخص هستی شد بر او آشفته و دروا
نبودی گر طفیل شخص پاکت هستی آدم،
نمی شد تا ابد از نفخه روح القدس احیا
ز رخسار تو آمد ذره ای هفت اختر تابان
ز دربار تو باشد پله ای نه گنبد مینا
ز قهرت شمه ای باشد جحیم آتش دوزخ
ز رویت جلوه ای باشد بهشت و کوثر و طوبی
الا هنگام آن آمد که از عدل تو در گیتی
کند آهوی چین در بیشه شیر ژیان مأوی
تو را ادراک نور از عهده مخلوق برناید
بلی خورشید را هرگز نبیند دیده اعمی
کسی امروز ای سرور، نهد بر خاک کویت سر
ندارد خوفی از محشر، نباشد بیمش از فردا
مرا در قاف مدحت کی زند سیمرغ فکرت پر
چسان مسکین مگس طیران کند بر عرصه عنقا
ز نوش وصل تا باشد نشان در عرصه گیتی
ز نیش هجر تا باشد اثر در صفحه دنیا
بود در جام احبابت دمادم نوش جان پرور
بود در کام اعدایت پیاپی زهر جان فرسا
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - میرغضنفرفر
توئی ای عارض جانان، توئی ای طلعت دلبر
دل انگیز و فرح خیز و طرب بیز و روان پرور
تو را زلف و رخ و چشم و لب است و من ز غم دارم
سرشکی سرخ و رنگی زرد و کامی خشک و چشمی تر
ز مستوری و مهجوری و رنج دوریت ما را
به کف باد و به سر خاک و به چشم آب و به دل آذر
ندیده چشم گردون هیچگه همچون تو طنازی
شرر خوی و شبه موی و جنان کوی و سمن پیکر
خریدار دلالت ای نگارستم ولی باشد
دمم سرد و تنم گرم و سرشکم سیم و رویم زر
ز قد و خدّ و خوی و مویت آمد در درونم دل
الم آویز و دردانگیز و رنج آمیز و غم پرور
از آن دیدن و ز آن بردن وز آن رفتن دلی دارم
ز غم خار و به تب یار و نگون سار و پر از اخگر
بود کز در درآئی مرمرا ای لعبت سیمین
خرامان و غزلخوان و خوی افشان و نشاط آور
مرا جان باشد آتش در بدن تا بینمت ای گل
به لب خندان، به رخ تابان، به موی افشان، به کف ساغر
نپندارم که در جنت چو یار ما بود حوری
مشعشع رو، مسلسل مو، معنبر بوی و نسرین بر
به عشق مه جبینان پری رخ چون من بیدل
بدین سستی، بدین پستی، نزادستی دگر مادر
به پاداش نگاهی سوختی دل های ما ز آن رو
خروشانیم و جوشانیم و سوزانیم از این کیفر
ز عشق جنگجوی آتش افروزی بود ما را
درون کانون خیال آزر نفس زوبین زبان خنجر
نهالانیم در بستانسرای عشقبازیها
که چون مجمر دخان عود و شرر شاخیم و آذربر
زهی ماهی که از کاخ جلال اخترانت شد
زحل دربان و خور رخشان و مه تابان و نجم ازهر
بود از ما قبول جان کنی کامد ثناخوانت
شه فرخ رخ عادل دل آن میر غضنفرفر
شه کون و مکان مهدی که حکمش را و کلکش را
فلک بنده، ملک برده، قضا پنهان، قدر چاکر
فلک صدر و زمان قدر و جنان قصر و جهان چاکر
علی علم و حسن حلم و رضا سلم و نبی منظر
زهی احسان که دارد زیر ابر گوهر افشانت
زمان معدن، قمر خرمن، فلک دامن، ملک شهپر
هم از حکم و هم از امر و هم از حزم و هم از عزمت
اجل گریان، امل خندان وزین میزان عیان محشر
ز قهر و مهر و لطف و فیضت ای شاهنشه دین شد
طپان دوزخ، عیان جنت، چمان طوبی، روان کوثر
به آتشخانه اسرار غیب عالم مطلق
توئی روشن چو چشم از تن توئی محرق، توئی مجمر
سوابق را، لواحق را، مشارق را، حقایق را
توئی اول، توئی آخر، توئی مُظهر، توئی مظهر
ختام آل پیغمبر مهیمن مهدی قائم
سلیل عسکری چشم و چراغ عترت اطهر
بهر نور و بهر خیر و بهر حسن و بهر فیضی
توئی مبدع، توئی مبدأ، توئی منبع، توئی مصدر
بهر صورت، بهر معنی، توئی معنی، توئی صورت
بهر ساغر بهر صهبا، توئی صهبا، توئی ساغر
به میکائیل و اسرافیل و هم جبریل و عزرائیل
توئی آمر، توئی ناصر، توئی سید، توئی سرور
ز اطوارت ز دیدارت، به انوارت، به اقطارت
خرد دروا، بصر اعمی، ذکا حربا، قمر شب پر
نباشد جان دشمن ایمنت از رمح و تیغ کین
گرش بر تن زمین جوشن، ورش بر سر فلک مغفر
کجا مدح تو را زیبد، زبان افسر ابکم
که از ایزد تو را باشد ثنای بی حدّ و بی مر
بود تا در سقر نیران، بود تا در جنان گلبن
دل یارت چو گل خرّم تن خصم تو در آذر
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - داور فرخ رُخ
صباح عید بازآمد به فیروزی و فال و فرّ
فرح خیز و طرب بیز و الم ریز و روان پرور
بود کز در، درآیی مرمرا ای لعبت سیمین
خرامان و غزلخوان و خوی افشان و طرب آور
ز مستوری و مهجوری و رنج دوریت ما را،
به کف باد و به سر خاک و به چشم آب و به دل آذر
ندیده چشم گردون، هیچگه همچون تو طنازی
شرر خوی و شبه موی و جنان کوی و سمن پیکر
خریدار دلالت دلبرا هستم ولی باشد
دمم سرد و تنم گرد و سرشکم سیم و رویم زر
ز قد و خوی و موی و رویت آمد در درونم دل،
الم آویز و دردانگیز و رنج آمیز و غم پرور
مرا جان آتش است اندر بدن تا بینمت ای گل
به لب خندان، به رخ تابان، به موی افشان به کف ساغر
نپندارم که در جنّت به طرز تو بود حوری
مشعشع رو، مسلسل مو، معنبر بوی و نسرین بر
به دوران فراقت، هان نگارا چون من و بختم
بدین سستی، بدین پستی، نزادستی دگر مادر
به پاداش نگاهی سوختی دلهای ما ز آن رو،
خروشانیم و جوشانیم و سوزانیم از این کیفر
بود کز من پذیری جان به مدح داور دوران
شه فرخ رخ عادل دل، آن دارای دین پرور
شه دجال کش مهدی، که حکمش را و امرش را،
فلک بنده، ملک برده، قضا خادم، قدر چاکر
زهی شاهی که از کاخ جلال احترامت شد
زحل دربان و مه تابان و خور رخشان و نجم ازهر
خمی میری که دارد زیر ابر گوهر افشانت،
زبان معدن، قمر خرمن، فلک دامن، مَلَکْ شهپر
شد از قهر و شد از مهر و شد از لطف و شد از فیضت
تپان دوزخ، عیان جنت، چمان طوبی، روان کوثر
هم از حکم و هم از امر و هم از حزم و هم از عزمت،
اجل گریان، امل خندان وزین میزان عیان محشر
به هر صورت، به هر معنی، تویی صورت، تویی معنی
به هر ساغر، به هر صهبا، تویی صهبا، تویی ساغر
به میکائیل و اسرافیل و عزرائیل و جبرائیل،
تویی آمر، تویی ناصر، تویی مولا، تویی سرور
ز اطوارت، زگفتارت، ز دیدارت، ز انوارت
خرد دروا، بصر اعمی، ذکا حربا، قمر شب پر
سوابق را، لواحق را، مشایق را، حقایق را
تویی اول، تویی آخر، توی مُظْهِرْ، تویی مظهر
به هر نور و به هر خیر و به هر حسن و به هر فیضی،
تویی مبدع، تویی مبدأ، تویی منبع، تویی مصدر
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۴۹ - کلام الله ناطق
جهان شوخی است دستان ساز و دلها گرم دستانش
یکی زی خویشتن باز آی و بستان دل ز دستانش
مشو مفتون دلداری که آفت زاست دیدارش
مجو پیوند معشوقی که رنج افزاست پیمانش
اگر آسایشت باید، مبر اندر پیش زحمت
وگر جمعیتت باید، مکن خاطر پریشانش
منه بر خط و خالش دل، که مجنون خواندت عاقل
مشو بر وصل او مایل، که در وصل است هجرانش
یکی مهمان کش است این شوخ بد عهد سیه کاسه،‌
که غیر از سم قاتل نیست چیزی شربت خوانش
مجو برگ تن آسایی از این معشوق هرجایی
که هر شب گوی چوگانی است سیمین گوی پستانش
مکن چون نار، دل پرخون و بر یاری مشو مفتون
که هر ساعت یکی بوید همی سیب زنخدانش
یکی رنگین دکان دارد مر این دنیای بوقلمون
که نبود جز زیان دین و ایمان سود دکانش
الا گر مرد دانایی بهل قانون خود رآیی
بکش خار غمش از پا، بنه از دست دامانش
منه رخت اندر این دریا که طوفان زاست گردابش
مزن گام اندر این بیدا، که ناپیداست پایانش
کند آهنگ خونریزی چو این معشوق عاشق کش
ندارد در نظر یک جو، گدا فرقی ز سلطانش
بسا خوبان جان پرور، که در خشتند مکنونش
بسا ترکان سیمین بر، که در خاکند پنهانش
یکی بر کاخ نوشروان به عبرت بگذر و بنگر
که از کسری پیامی گویدت هر خشت ایوانش
به فرمان سلیمان بود، گر دیو و دد و مردم
چو شد فرّ سلیمان و چه شد فرخنده فرمانش
اگر از خاوران تا باختر شد رام اسکندر،
به نعل آهنین سم، طی ظلمت کرد یکرانش
فلک نگذاشت جز نامی از او برجای در گیتی
چشاندش زهر مرگ آخر، نخست ار کرد مهمانش
الا، گر مرد عقبایی ره مردان عقبی جو
رها کن دامن دنیا و بگذر زآب و از نانش
چو طفلان تا کی ای جاهل، شوی مشغول آب و گل
کنی رنجور دردی دل، که پیدا نیست درمانش
بدان شوخی که دل بستی و صد ره از غمش خستی
اگر از تیر او رستی، مکن آهنگ میدانش
مبین آن چهرگان روشن و آن قد دلجویش
مبین آن زلفکان تیره و آن چشم فتانش
که ماری جانگزایت گردد، آن گیسوی پرتابش
که شامی تیره فامت گردد، آن رخسار رخشانش
چه سود ار نکهت عنبر وزد زآن مو، که در محشر
دماغ مرد و زن گندد همی از بوی عصیانش
به جای آب، خون دل دهی تا کی بدان گلبن،
که هر دم دیگری گردد همی مرغ خوش الحانش
کنی تا کی سپر از جان به پیش ناوک جانان
بهل، کافتد به خاک تیره آخر تیر مژگانش
خلاف مردمی باشد به اینان دادن آن دل را،
که درج گوهر مهر علی خوانده است یزدانش
ولی حضرت داور، امیرالمؤمنین حیدر
که بستوده است در قرآن جهاندار جهانبانش
شهنشاهی که آورده است سر در ربقه حکمش
ز آغاز وجود این باژگون گردون گردانش
کلام الله ناطق او، و آیات کتاب الله
همه در مدحت قدرش، همه در رفعت شانش
قضا بر دیده امضا نهد هر لحظه یرلیغش
قدر بر گوشه افسر نهد هر لمحه فرمانش
دو نور افکن، چراغ بزمگه، ناهید و برجیسش
دو روشن رخ، غلام بارگه، بهرام و کیوانش
همه اسرار سبحانی نهان در سینه پاکش
همه انوار یزدانی عیان از روی تابانش
اگر روی ارادت چرخ از کویش بگرداند،
تزلزل اندر افتد تا ابد بر چار ارکانش
جهان را جسم بی جان دان و در وی جسم او را جان
نجنبد عضوی از اعضا، نبخشد گر بدو جانش
الا، گر مرد حق جویی، همی بیخود چه می پویی،
ببین رخسار یزدان را، ز رخسار فروزانش
چنان رنگ خودی بزدوده از آیینه هستی،
که یزدان است سر تا پا و پا تا سر ز یزدانش
به ظاهر گر چه فرزندی گران مایه است آدم را،
ولی پیش از پدر در ملک هستی بوده جولانش
نخستین جلوه ای در جسم آدم کرد و آدم شد
و زآن پس شد پدید از صلب و از خود کرد پنهانش
دگر ره جلوه گر در حضرت عیسی بن مریم شد
چو در موسی درآمد نام شد موسی بن عمرانش
بوصفش تا به کی گویی که میکال است مملوکش
به مدحش تا به کی خوانی که جبریل است دربانش
کسی کایجاد جبرائیل و میکائیل کرداستی
چه طرفش زآن که هستند این دو تن مملوک احسانش
چو در میدان درآید از پی خونریزی اعدا
فلک ماننده گویی است اندر خم چوگانش
به روز رزم کز گرد سم اسبان گردون بر
برآید قیرگونه ابر و گردد تیر، بارانش
شود از سیل خون دریایی آنسان پهنه هامون
که اندازد خلل در فلک گردون موج طوفانش
در آن نوبت چو شاه دین برآید بر فراز زین
ملک بر وی کند تحسین، فلک درّد ز پیکانش
قضا از بیم جان گیرد مکان در ظلّ زنهارش
قدر از خوف سر جوید امان در زیر فرمانش
بخوشد خون به جسم پردلان از تیغ خونریزش
بپرد مرغ جان سرکشان از تیر پرّانش
بسختی خصمش ارثَهْلان شود در پهنه هیجا
کی از یک خردل است افزون به پیش تیغ برّانش
جهان گر پیل گردد یکسره با پشه همسنگش
زمین گر شیر گردد یکسره با مور یکسانش
شود از آستین بیرون یدی چون دست یزدانی
نماید کمتر از موران همه شیران غژمانش
جهاندارا، شها، از من چسان آید ثنای تو
که نتواند بیان کردن یک از بسیار حسانش
بویژه اندر این نوبت که جان در جسم پرمحنت
چنان پژمرده از زحمت که نتوان کرد ریانش
بحسرت آمده توأم، نشسته با غمان همدم
درون پرخون، مژه پرنم، ز جور چرخ و کیوانش
تو را ای شاه والا فرّ، تو را ای شافع محشر
به نور پاک پیغمبر دهم سوگند و یارانش
کز این فقر و غم و محنت وز این اندوه و این ذلت
رها کن افسر و برهان ز دست کید کیهانش
الا رنجور تا نالد همی از درد رنجوری
الا بیمار تا هذیان همی گوید به بحرانش
مُحِبَّت را بود عیشی که نتوان یافت انجامش
عدویت را بود دردی که نتوان یافت درمانش
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۴ - میرِ مُلک آرا
بیا این چشم صورت بین بنه ای دل دمی برهم
به خلوتخانه معنی درآ، با خاطری خرّم
ز خودبینی درآ، یک دم اگر خواهی خدابینی
چو ماهی آب می جوئی و هستی غوطه ور در یم
بود در باطنت پنهان، سراسر عالم امکان
مپندار اینچنین خود را، که هستی نقطه مبهم
نظام ملک هستی را، نگر با دیده دانش
ببین هر نیش خاری را در او نوشی بود مدغم
یکی بنما نظر اندر بساط ساحت گیتی
ببین هر قطره بحری هست و هر ذره کهی اعظم
به زیر پا بود گنجت ولی آگه نئی از آن
در این گنج را بگشا، مخواه از این و آن درهم
تو را اینک به ساغر ریخت ساقی شهد جان افزا
کنون خود از چه می داری مبدل شهد را با سم
به عشرتخانه وصل اندرآ، از محنت هجران
حلی بربند از شادی و بفکن جامه ماتم
ندانم از چه دل بستی، دراین ویرانه هستی
کنون وقت است اگر دستی، زنی بر دامنی محکم
چه دامن؟ دامن پاک ولی حضرت قائم
چه دامن؟ دامن حُبّ سلیل سید خاتم
شهی کز ظل کمتر پایه اورنگ جاه او
فروغ عرش اعظم تافته بر هستی عالم
شه ملک مکان و لامکان آن کز نخست آمد
خیام احتشامش را فضای لامکان مخیم
زهی ای داوری کز عکس زرین نعل شبرنگت
به چرخ چارمین آمد فروزان نیر اعظم
تمام اهل بینش را، توئی صورت، توئی معنی
کتاب آفرینش را، توئی عنوان، توئی خاتم
همه از رشحه کلک تو شد ای مظهر صانع
سراسر عالم امکان، محقر نقطه ای مبهم
اگر از مشرق دل سر نمی زد مهر رخسارت
کجا بیدار می گردید از خواب عدم آدم
ز برق آتش قهرت بود دوزخ یکی پرتو
ز ابر رحمت لطفت، بود کوثر یکی شبنم
همه مقصود مولود تو بود ای میر ملک آرا
که شد این چار مام و هفت آبا مقترن باهم
نمی شد محیی اموات، احیا، گر نمی گشتی
ز خفاش شبستان جلالت عیسی مریم
یم جود تو باشد آن گران دریای بی پایان
که این بحر وجود آمد محقر نقطه ای ز آن یم
ملک بر بوالبشر هرگز نبردی سجده حشمت
نبودی خاک پای تو اگر با طینتش منضم
تواند پیک فکرت پی برد بر کنه جاه تو
به بام عرش اگر بتوان شدن با پله سُلّم
همان بهتر که بربندم زبان را از ثنای تو
ز شرح عزّ تو باشد زبان ما کنون ابکم
به پرواز آید از کویت، اگر کوچک ترین مرغی
بر او باشد قفس مانا، فضای گلشن عالم
مقصر گرچه از مدح تو باشم، دار معذورم
نهاد انگشت عشقت مرمرا مهر مگو بر فم
ز نیش خنجر هجران، دلم صد چاک شد آوخ
اگر ننهی به دست مرحمت بر زخم دل مرهم
مرا خو کرده مرغ دل به دام جعد مشکینت
برون مشکل توانم برد دل زآن دام خم در خم
دلم از مطرب عشقت مدام اندر سماع استی
گهی از ناله زیر و زمانی از نوای بم
به دام حلقه زلفت بود مسکین دلم مایل
چگونه راست می آید حدیث صعوه با ارقم
بجز من کز درت دورم، ز دیدار تو مهجورم
خدا را هر که می بینم بود در کوی تو محرم
مرا جز نقد جانی کز تو دارم وام ای مولا
نباشد در کفم چیزی نه از دینار و نه درهم
صف عشاق می گردد پریشان تر ز زلف تو
به میدان رایت نازت برافرازد اگر پرچم
نگر از مرحمت شاها گدائی را که روز و شب
همی در آتش هجرت بسوزد برنیارد دم
بود اندر بسیط دهر تا آثاری از شادی
بود اندر بساط خاک تا نام و نشان از غم
محبت باد روز و شب قرین با عشرت و شادی
عدویت باد سال و مه اسیر محنت و ماتم
افسر کرمانی : قصاید
شمارهٔ ۵۷ - درسوگ همسر خود
فلک جمعیتم بر هم زند، خواهد پریشانم
نمی داند من از زلف بتی آشفته سامانم
پری زادی که با خود رام کردم با هزار افسون
هنوزش سیر نادیدم که شد از دیده پنهانم
عجب شمع فروزانی اجل خاموش کرد از من
که تاریک است بی نور جمال او شبستانم
خرامان گلبنی از من ز پا افکند دست دی
که با شمشاد قدش رشک بستان بود ایوانم
ز روبه به بازی این گردون غزالم را ربود آخر
بخوابم کرد چون خرگوش اگر چه شیر غژمانم
تبه بادا، دل گردون، که سامانم بزد بر هم
سیه بادا،‌ رخ انجم، که ویران کرد بنیانم
گمانم بود کاین گردون به من دارد سر یاری
ندانستم که او آخر کند با خاک یکسانم
به یغما رفت آن گوهر، که می پوشیدم از مردم
دریغا زآن همه کوشش که افزون کرد حرمانم
بهاران روید از گلشن هزاران سنبل و سوسن
نهان در خاک دارد تن، چرا آن شاخ ریحانم
مگو پاداش هر دادن ستادن نیست در گیتی،
خزان یک گل گرفت از من، گلستان کرد دامانم
گلی، کو را بپروردم به آب چشم و خون دل
بنفشه وار از هجرش کنون سر در گریبانم
مرا با صحبت آن مه دلی خوش بود و کامی خوش
دریغا کز بساط او، به دور افکند دورانم
چو یاد لعل او آرم که از تب کهربایی شد
به یاد آن عقیق لب، چکد از دیده مرجانم
به هر شاخی که در گلشن پرافشان طایری بینم
به یاد آرم از‌ آن مرغی که بسمل شد به بستانم
اگر بر تربتش گریم مکن منعم که حق دارم
گلستانی است بی آب و من آنجا ابر نیسانم
مرا در فرقت آن مه، مکن تشنیع ای ناصح
تو در ساحل مکان داری، من اندر موج طوفانم
تو بر سنجاب می غلطی چه دانی حال مسکینان
مرا پهلو بفرساید که عریان در مغیلانم
تماشایی چه غم دارد که گلشن را رسد آفت
غم گل من خورم زیرا که یک عمریش دهقانم
برآن عهدم که بعد از وی نگیرم یار در عالم
چو گل برخاست از گلشن به جایش خار ننشانم
الا ای باد شبگیری به آن محمل نشین برگو
تو رفتی و منت از پی همی افتان و خیزانم
گذارت گر فتد آنجا پیام از من ببر او را
که ای مه حجله را آرا، که بر وصل تو مهمانم
ز هجرت ای سهی قامت رود از دیده جوی خون
به یادت ای کمان ابرو، خلد در سینه پیکانم
الا ای همدم دیرین که از خشت بود بالین
نظر بگشای و بر من بین که خون پالاست مژگانم
رخ از من زود بنهفتی میان خاک چون خفتی
نه آخر بارها گفتی، که من صبر از تو نتوانم
نمودی جای در محمل، نهادی بار غم بر دل
جرس آسا به هر منزل، منت از پی در افغانم
ز کویم رخت بربستی، مگر از یاریم خستی
چه دیدی کز برم جستی، شکستی عهد و پیمانم
تو خوش رفتی و آسودی مرا از غم بفرسودی
ز رفتن گر تو خشنودی، من از ماندن پشیمانم