تعداد ۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۱۸۳ - در ستایش اتسز گوید
ای ملک بتو افتخار کرده
و اقبال ترا اختیار کرده
بر خط ، تو از تیغ بی قرارت
شاهان زمانه قرار کرده
باران حسام عجل فشانت
اطراف جهان بی غبار کرده
افلاک بچندین هزار دیده
ز ایام ترا انتظار کرده
در دام تو گیتی اسیر گشته
بر حکم تو گردون مدار کرده
از خلق ترا اتفاق دولت
بر خطهٔ حق شهریار کرده
تو حیدر رزمی و خنجر تو
در دین عمل ذوالفقار کرده
تاثیر گل بوستان دولت
در دید بدخواه خار کرده
انعام یمین تو سایلان را
هنگام عطا با یسار کرده
آسیب سر تیر تو بهیجا
مر تیر را فلک فگار کرده
اخلاق ترا خالق آفرینش
از عنصر حلم و وقار کرده
ای قاعدهٔ ملت پیمبر
چون دولت خویش استوار کرده
رانده بنشاط شکار و آنگه
شیران وغا را شکار کرده
از بهر نظام قواعد دین
با دشمن دین کارزار کرده
وندر فزع کارزار ، تیغت
بر مبتدان کارزار کرده
از تیغ زمین را لباس داده
وز گرد هوا را شعار کرده
شمشیر چو نیلوفر تو صحرا
از خون عدو لاله زار کرده
وز حربهٔ همچون زبان مارت
بر خصم جهان کام مار کرده
ترکان حصاریت صحن عالم
بر دشمن دین چون حصار کرده
چون باد عدو را ب خنجر
در آتش کین خاکسار کرده
از شربت تیغ تو سرکشان را
بی لذت مستی خمار کرده
آثار نهان ماندهٔ شریعت
در بقعهٔ کفر آشکار کرده
بر فرق تو کف خضیب گردون
لؤلوی سعادت نثار کرده
در ساعد جاه تو دست دولت
از زیور نصرة سوار کرده
ای عز تو ترا گردنان عالم
صدر ورق اعتبار کرده
ای فخر ملوکان ، بطالع تو
اجرام فلک افتخار کرده
ای رد و قبول تو عالمی را
با محنت و اقبال یار کرده
بی عدل تو این بی شمار انجم
با من ستو بی شمار کرده
بی دولت صدر تو گشت گردون
یک محنت من صد هزار کرده
این شخص مرا همچو زیر ، گیتی
در حادثه زار و نزار کرده
وین عرض عزیز مرا زمانه
زیر پی احداث خوار کرده
این چرخ کبود از سپید کاری
روزم بسیاهی چو قار کرده
وز خون جگر بسته قطره قطره
انده دلم را چو نار کرده
از تف و نم و ناله پیکر من
اندیشه چو ابر بهار کرده
مسکین دل من یاد حضرت تو
در مسکن غم غمگسار کرده
وین دیده خیال نثار صدرت
بی حد گهر شاهوار کرده
امروز دگر باره حشمت تو
بر کام دلم کامگار کرده
بر رغم زمانه مرا جلالت
مرا مرکب رامش سوار کرده
اقبال قبول تو منزل من
اندر کنف زینهار کرده
این طبع و دهان گهر فشانم
بر مدحت تو اختصار کرده
تا هست بشبها جمال گردون
چون چهرهٔ خوبان نگار کرده
بادا همه عمر تو سور و عالم
بدخواه ترا سوکوار کرده
در عرصهٔ آفاق ظالمان را
انصاف تو بی اقتدار کرده
و اقبال ترا اختیار کرده
بر خط ، تو از تیغ بی قرارت
شاهان زمانه قرار کرده
باران حسام عجل فشانت
اطراف جهان بی غبار کرده
افلاک بچندین هزار دیده
ز ایام ترا انتظار کرده
در دام تو گیتی اسیر گشته
بر حکم تو گردون مدار کرده
از خلق ترا اتفاق دولت
بر خطهٔ حق شهریار کرده
تو حیدر رزمی و خنجر تو
در دین عمل ذوالفقار کرده
تاثیر گل بوستان دولت
در دید بدخواه خار کرده
انعام یمین تو سایلان را
هنگام عطا با یسار کرده
آسیب سر تیر تو بهیجا
مر تیر را فلک فگار کرده
اخلاق ترا خالق آفرینش
از عنصر حلم و وقار کرده
ای قاعدهٔ ملت پیمبر
چون دولت خویش استوار کرده
رانده بنشاط شکار و آنگه
شیران وغا را شکار کرده
از بهر نظام قواعد دین
با دشمن دین کارزار کرده
وندر فزع کارزار ، تیغت
بر مبتدان کارزار کرده
از تیغ زمین را لباس داده
وز گرد هوا را شعار کرده
شمشیر چو نیلوفر تو صحرا
از خون عدو لاله زار کرده
وز حربهٔ همچون زبان مارت
بر خصم جهان کام مار کرده
ترکان حصاریت صحن عالم
بر دشمن دین چون حصار کرده
چون باد عدو را ب خنجر
در آتش کین خاکسار کرده
از شربت تیغ تو سرکشان را
بی لذت مستی خمار کرده
آثار نهان ماندهٔ شریعت
در بقعهٔ کفر آشکار کرده
بر فرق تو کف خضیب گردون
لؤلوی سعادت نثار کرده
در ساعد جاه تو دست دولت
از زیور نصرة سوار کرده
ای عز تو ترا گردنان عالم
صدر ورق اعتبار کرده
ای فخر ملوکان ، بطالع تو
اجرام فلک افتخار کرده
ای رد و قبول تو عالمی را
با محنت و اقبال یار کرده
بی عدل تو این بی شمار انجم
با من ستو بی شمار کرده
بی دولت صدر تو گشت گردون
یک محنت من صد هزار کرده
این شخص مرا همچو زیر ، گیتی
در حادثه زار و نزار کرده
وین عرض عزیز مرا زمانه
زیر پی احداث خوار کرده
این چرخ کبود از سپید کاری
روزم بسیاهی چو قار کرده
وز خون جگر بسته قطره قطره
انده دلم را چو نار کرده
از تف و نم و ناله پیکر من
اندیشه چو ابر بهار کرده
مسکین دل من یاد حضرت تو
در مسکن غم غمگسار کرده
وین دیده خیال نثار صدرت
بی حد گهر شاهوار کرده
امروز دگر باره حشمت تو
بر کام دلم کامگار کرده
بر رغم زمانه مرا جلالت
مرا مرکب رامش سوار کرده
اقبال قبول تو منزل من
اندر کنف زینهار کرده
این طبع و دهان گهر فشانم
بر مدحت تو اختصار کرده
تا هست بشبها جمال گردون
چون چهرهٔ خوبان نگار کرده
بادا همه عمر تو سور و عالم
بدخواه ترا سوکوار کرده
در عرصهٔ آفاق ظالمان را
انصاف تو بی اقتدار کرده
صفای اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۲۰ - فی مراتب القلبیه و التجرد عن عوالم الناسوتیه
ای آتش عشق ای دل نوانم
ای آفت جسم ای بلای جانم
از دست تو با جان دردمندم
درشست تو با جان ناتوانم
ای شعله بی دود مشعل دل
دود از تو برآمد زد و دمانم
ای آتش کانون سینه من
از پوست رسیدی باستخوانم
افروختی این پیکر نژندم
در مغز دویدی و در روانم
ای شیر قوی زور بر باری
من مور ضعیفم نه پهلوانم
افکندی ازین نیم جان هستی
از بسکه زدی پنجه در کمانم
بامور کنی رنجه دست و بازو
من خود نه زمینم نه آسمانم
ای اژدر چوپان دشت ایمن
فرعون نیم موسی زمانم
هی از دهن آتش دمی بکینم
هی تفته کنی از دم و دهانم
ای پرتو قندیل دیر باطن
من شمع تو را عنبرین دخانم
اجزای دخانی بجزو نوری
مستهلک و من رفته از میانم
ای زند زرادشت سر پنهان
مرموز ترا یار باستانم
من زند نخوانم هگرز و دائم
پا زند ترا پیر زند خوانم
ای ورطه بیم و ره هلاکت
گم شد بدیار تو کاروانم
زین خوان خطرناک اگر گذشتم
صاحب خطرم مرد هفت خوانم
شهباز مرا بود پر دولت
چون بال گشودم ز آشیانم
گفتم ننشینم بجای دیگر
بر ساعد سلطان بود مکانم
ناگاه فتادم بسخت دامی
چونانکه نه نامست و نه نشانم
ای فتنه آسیمه سر فکندی
آخر ببلائی ز ناگهانم
بودم شه ملک صلاح و تقوی
صد فضل و هنر بود پاسبانم
دیوان حکم بود زیر حکمم
یکران خرد بود زیر رانم
تا کرد بفقر و جنون و مستی
دستان تو در شهر داستانم
بر هیچ نداد آن کم از گرانی
امروز بهیچ ار دهد گرانم
سودای تو در سر دویدو بگرفت
در سینه چنو مام مهربانم
گفتم که بدامان ما در ایدر
از دست دد و دام در امانم
غافل که بچنگ هژبر غضبان
یا در دهن اژدها دمانم
سودی که شد از علم و فضل حاصل
آسیب سر از فتنه زبانم
گفتم که ددند این گروه دانی
مردود ددان دنی از آنم
گفتم که سنانست گفت عامی
زد عامی ما سخته باسنانم
در وحشتم ازین کران و کوران
ایکاش نگردند بر کرانم
ای عشق تو بودی گریزگاهم
ای حصن تو گشتی نگاهبانم
پروردیم از قوت جان بطفلی
گستردی از آلای خویش خوانم
چون شد که بخونم کشی بخواری
ایدون که بزرگ ویل و کلانم
بل تا که ز هستی کمیت همت
بجهانم و خود را ز غم جهانم
بگذار که یابم رهائی از خود
وین جان بغم مانده وارهانم
با رفرف روح از سواد امکان
تا ساحت شهر وجوب رانم
زین فقر نهم زین بر اسب دولت
تازم بسر گنج شایگانم
سلطان شوم اندر سرای روشن
تا چند در این تیره خاکدانم
در باغ الهی کنم تفرج
کافسرده از این باغ و بوستانم
خورشید شوم بر سمای وحدت
در سایه محبوب دلستانم
میدان مکان تنگ و سیر را من
با صاعقه و برق همعنانم
این آخور ما و اخر مکان را
من فارس میدان لا مکانم
درویشم و در کشور تجرد
سلطان ینال و شه طغانم
دارای بری از زوال و نقصان
عرفان و حکم ملک جاودانم
چون بر به کمان سخن نهم تیر
گردون نتواند کشد کمانم
در سوختن پرده علائق
چون شعله که افتد پیر نیانم
جولان منصه شهود دل
بر رخش یکی گرد سیستانم
خنگم جبروت آزماید از تک
نادیده بر رانش خیز رانم
بیرون ز جهان و چو کون جامع
خود جامع مجموعه جهانم
بگذشته ز اسمایم وز اعیان
در عین مسمی و در عیانم
در بایدت ار جذب کن که بحرم
زر شایدت ار کسب کن که کانم
بر خویش نبندم ز خود نگویم
گوینده خدا بنده ترجمانم
سر سریان هویت او
ظاهر شده از کسوت عیانم
از کان کماهی زر الهی
کی مرد زر و جامه و دکانم
کردست سرایت بجان و بر دل
سر بر زده از کلک و از بنانم
مرغ ملکوتم خروس عرشم
توحید شهودی بود از آنم
آیات معارف ز عرش وحدت
نازل ز الف تا به یا بشانم
موسی نیم اما بمدین جان
بر گله مقصود خود شبانم
عیسی نیم اما همای خورشید
فرخیست که پرورده ماکیانم
از آب حیات بهشت حکمت
سر سبزتر از شاخ ضیمرانم
ای طفل طریقت که نکته نوشی
بنیوش که من پیر نکته دانم
در عشق بمیر و فنای توحید
گر زنده نگشتی منت ضمانم
بین صحو و مقامات پند پیرم
گو باش بصورت اگر جوانم
در سیر مه از این مه کیانی
وز گردش این گنبد کیانم
بی آب ترست از سراب ظم آن
آنی که برون از زمان و آنم
آب ار نخورد گوهر تجلی
از طبع چنو قلزم روانم
شستم چو لب از شیر مام شستم
بر عرش دل و دست میزبانم
بی منت تن بی مرارت جان
بر مائده عرش میهمانم
در حجر نبوت بود مقامم
وز ثدی ولایت بود لبانم
طفل پدر عقل و مادر نفس
لابل پدر این و ام آنم
طفلم بطریق محمد و آل
یعنی پدر پیر کن فکانم
در گوشه عزلت خزیده در شرق
تا غرب چنو صرصر بزانم
در گلشن توحید و باغ عرفان
چون سرو که بر گل چمد چمانم
من بنده صفایم که مغز جان را
از مشک گرامی تر و زبانم
بسیار گرانست و نغز مفروش
ارزان بکس این پند رایگانم
ای آفت جسم ای بلای جانم
از دست تو با جان دردمندم
درشست تو با جان ناتوانم
ای شعله بی دود مشعل دل
دود از تو برآمد زد و دمانم
ای آتش کانون سینه من
از پوست رسیدی باستخوانم
افروختی این پیکر نژندم
در مغز دویدی و در روانم
ای شیر قوی زور بر باری
من مور ضعیفم نه پهلوانم
افکندی ازین نیم جان هستی
از بسکه زدی پنجه در کمانم
بامور کنی رنجه دست و بازو
من خود نه زمینم نه آسمانم
ای اژدر چوپان دشت ایمن
فرعون نیم موسی زمانم
هی از دهن آتش دمی بکینم
هی تفته کنی از دم و دهانم
ای پرتو قندیل دیر باطن
من شمع تو را عنبرین دخانم
اجزای دخانی بجزو نوری
مستهلک و من رفته از میانم
ای زند زرادشت سر پنهان
مرموز ترا یار باستانم
من زند نخوانم هگرز و دائم
پا زند ترا پیر زند خوانم
ای ورطه بیم و ره هلاکت
گم شد بدیار تو کاروانم
زین خوان خطرناک اگر گذشتم
صاحب خطرم مرد هفت خوانم
شهباز مرا بود پر دولت
چون بال گشودم ز آشیانم
گفتم ننشینم بجای دیگر
بر ساعد سلطان بود مکانم
ناگاه فتادم بسخت دامی
چونانکه نه نامست و نه نشانم
ای فتنه آسیمه سر فکندی
آخر ببلائی ز ناگهانم
بودم شه ملک صلاح و تقوی
صد فضل و هنر بود پاسبانم
دیوان حکم بود زیر حکمم
یکران خرد بود زیر رانم
تا کرد بفقر و جنون و مستی
دستان تو در شهر داستانم
بر هیچ نداد آن کم از گرانی
امروز بهیچ ار دهد گرانم
سودای تو در سر دویدو بگرفت
در سینه چنو مام مهربانم
گفتم که بدامان ما در ایدر
از دست دد و دام در امانم
غافل که بچنگ هژبر غضبان
یا در دهن اژدها دمانم
سودی که شد از علم و فضل حاصل
آسیب سر از فتنه زبانم
گفتم که ددند این گروه دانی
مردود ددان دنی از آنم
گفتم که سنانست گفت عامی
زد عامی ما سخته باسنانم
در وحشتم ازین کران و کوران
ایکاش نگردند بر کرانم
ای عشق تو بودی گریزگاهم
ای حصن تو گشتی نگاهبانم
پروردیم از قوت جان بطفلی
گستردی از آلای خویش خوانم
چون شد که بخونم کشی بخواری
ایدون که بزرگ ویل و کلانم
بل تا که ز هستی کمیت همت
بجهانم و خود را ز غم جهانم
بگذار که یابم رهائی از خود
وین جان بغم مانده وارهانم
با رفرف روح از سواد امکان
تا ساحت شهر وجوب رانم
زین فقر نهم زین بر اسب دولت
تازم بسر گنج شایگانم
سلطان شوم اندر سرای روشن
تا چند در این تیره خاکدانم
در باغ الهی کنم تفرج
کافسرده از این باغ و بوستانم
خورشید شوم بر سمای وحدت
در سایه محبوب دلستانم
میدان مکان تنگ و سیر را من
با صاعقه و برق همعنانم
این آخور ما و اخر مکان را
من فارس میدان لا مکانم
درویشم و در کشور تجرد
سلطان ینال و شه طغانم
دارای بری از زوال و نقصان
عرفان و حکم ملک جاودانم
چون بر به کمان سخن نهم تیر
گردون نتواند کشد کمانم
در سوختن پرده علائق
چون شعله که افتد پیر نیانم
جولان منصه شهود دل
بر رخش یکی گرد سیستانم
خنگم جبروت آزماید از تک
نادیده بر رانش خیز رانم
بیرون ز جهان و چو کون جامع
خود جامع مجموعه جهانم
بگذشته ز اسمایم وز اعیان
در عین مسمی و در عیانم
در بایدت ار جذب کن که بحرم
زر شایدت ار کسب کن که کانم
بر خویش نبندم ز خود نگویم
گوینده خدا بنده ترجمانم
سر سریان هویت او
ظاهر شده از کسوت عیانم
از کان کماهی زر الهی
کی مرد زر و جامه و دکانم
کردست سرایت بجان و بر دل
سر بر زده از کلک و از بنانم
مرغ ملکوتم خروس عرشم
توحید شهودی بود از آنم
آیات معارف ز عرش وحدت
نازل ز الف تا به یا بشانم
موسی نیم اما بمدین جان
بر گله مقصود خود شبانم
عیسی نیم اما همای خورشید
فرخیست که پرورده ماکیانم
از آب حیات بهشت حکمت
سر سبزتر از شاخ ضیمرانم
ای طفل طریقت که نکته نوشی
بنیوش که من پیر نکته دانم
در عشق بمیر و فنای توحید
گر زنده نگشتی منت ضمانم
بین صحو و مقامات پند پیرم
گو باش بصورت اگر جوانم
در سیر مه از این مه کیانی
وز گردش این گنبد کیانم
بی آب ترست از سراب ظم آن
آنی که برون از زمان و آنم
آب ار نخورد گوهر تجلی
از طبع چنو قلزم روانم
شستم چو لب از شیر مام شستم
بر عرش دل و دست میزبانم
بی منت تن بی مرارت جان
بر مائده عرش میهمانم
در حجر نبوت بود مقامم
وز ثدی ولایت بود لبانم
طفل پدر عقل و مادر نفس
لابل پدر این و ام آنم
طفلم بطریق محمد و آل
یعنی پدر پیر کن فکانم
در گوشه عزلت خزیده در شرق
تا غرب چنو صرصر بزانم
در گلشن توحید و باغ عرفان
چون سرو که بر گل چمد چمانم
من بنده صفایم که مغز جان را
از مشک گرامی تر و زبانم
بسیار گرانست و نغز مفروش
ارزان بکس این پند رایگانم
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۴۹ - در مدح ابوسعید بابو
ای طبع تو فصل بهار خرم
ای جود تو اصل نوای عالم
ای روی بزرگان آل بابو
ای پشت ضعیفان نسل آدم
در مدح تو عاجز بنان و خامه
بر نام تو عاشق نگین و خاتم
حکمت به عدالت عریضه حق
امرت به ولایت نتیجه جم
از قدر تو عضوی مقام اعلا
از جاه تو جزوی سپهر اعضم
از مهر تو بوئی نسیم جنت
از کین تو دودی دم جهنم
حلم تو ز هم گوشگان نخوانده
جز تابعه دلورا مقدم
نفس تو ز هم کنیتان نکرده
جز عاقله حوت را مسلم
چون تیغ زند آفتاب رایت
بر ابر بگرید کمان رستم
چون نیزه گذارد شهاب سهمت
برقش بخورد خون دیو ضیغم
کریاس ترا رفق تو ندارد
درسد تو یأجوج وار بر کم
کوهی ببرد سیل او به یک تک
بحری بکشد تیغ او به یک دم
برشخ جوتک آورد بر سر شخ
در یم چو گذر کرد بر لب یم
باشند پلنگان ولیکن از طبع
مانند نهنگان ولیکن ادهم
گویی که ز پاس تو بود خواهد
هنگام نزول مسیح مریم
. . .
تا روی زمین . . . سلم
زاد است جهان از جهان فضلت
چون حرف روی از حروف معجم
رسته است بهار از بهار عدلت
چون شاخ فزونی ز شاخ جوجم
کشتی که ز عون تو کشت گشته
او را نکند باد قبله بی نم
قفلی که به سعی تو شد گشاده
در وی نشود هیچ پره محکم
تا سال و مه آورد گاه گیتی
پر نقش پی اشهب است و ادهم
عیش تو هنی باد و بخت خندان
نفس تو قوی باد و روح بی غم
در حکم تو آینده و شونده
نوروز بزرگ و بهار خرم
ای جود تو اصل نوای عالم
ای روی بزرگان آل بابو
ای پشت ضعیفان نسل آدم
در مدح تو عاجز بنان و خامه
بر نام تو عاشق نگین و خاتم
حکمت به عدالت عریضه حق
امرت به ولایت نتیجه جم
از قدر تو عضوی مقام اعلا
از جاه تو جزوی سپهر اعضم
از مهر تو بوئی نسیم جنت
از کین تو دودی دم جهنم
حلم تو ز هم گوشگان نخوانده
جز تابعه دلورا مقدم
نفس تو ز هم کنیتان نکرده
جز عاقله حوت را مسلم
چون تیغ زند آفتاب رایت
بر ابر بگرید کمان رستم
چون نیزه گذارد شهاب سهمت
برقش بخورد خون دیو ضیغم
کریاس ترا رفق تو ندارد
درسد تو یأجوج وار بر کم
کوهی ببرد سیل او به یک تک
بحری بکشد تیغ او به یک دم
برشخ جوتک آورد بر سر شخ
در یم چو گذر کرد بر لب یم
باشند پلنگان ولیکن از طبع
مانند نهنگان ولیکن ادهم
گویی که ز پاس تو بود خواهد
هنگام نزول مسیح مریم
. . .
تا روی زمین . . . سلم
زاد است جهان از جهان فضلت
چون حرف روی از حروف معجم
رسته است بهار از بهار عدلت
چون شاخ فزونی ز شاخ جوجم
کشتی که ز عون تو کشت گشته
او را نکند باد قبله بی نم
قفلی که به سعی تو شد گشاده
در وی نشود هیچ پره محکم
تا سال و مه آورد گاه گیتی
پر نقش پی اشهب است و ادهم
عیش تو هنی باد و بخت خندان
نفس تو قوی باد و روح بی غم
در حکم تو آینده و شونده
نوروز بزرگ و بهار خرم
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۶۲ - در مدح ابوالخلیل جعفر
با ماه تو تا مشگ شد برابر
چون مشک بجوشم همی بر آذر
از بسکه مرا آذر است بر دل
آزار نجویم همی ز آذر
از بویه تو هر زمان بنالم
چون از پی فرزند مرده مادر
از بسکه بخواب اندرون بگردم
زین دست بد آندست دیدگان تر
آنشب که ببینم بخواب زلفت
شبگیر بود بسترم معنبر
کافر شود از غمزه تو مؤمن
مؤمن شود از بوسه تو کافر
تا کی بر تو چون هوای صافی
تا کی رخ من زرد همچو آذر
همبر نشود با نشاط جانم
تا بر نکنم با بر تو همبر
ششتر چو رخ تو ندید دیبا
عسکر چو لب تو ندید شکر
با دو رخ و دو لب تو ما را
ایوان همه ششتر است و عسکر
تو را ز دل من بخوانی از رخ
من غیب دل تو بدانم از بر
دیدار تو با دل همیشه همراه
گفتار تو با جان همیشه همسر
آن تنگ دهان و لبان نوشینت
چون یافته گلبرگ زخم نشتر
و آن خال سیه نزد آن لبانت
چون مهر ز عنبر ببهرمان بر
هست آن دهنت خزینه در
بی مهر نباشد خزینه را در
ای مال و زر مفلسان گیتی
من خالیم از مال و مفلس از زر
از روی بدینار گشته قارون
وز دیده بلؤلؤ شده توانگر
هر روز ترا بیشتر نکوئی
هر روز مرا عاشقی فزون تر
چون دانش و داد امیر عادل
چون دولت و فر شه مظفر
شاهنشه اران شه دلیران
تاج ملکان بوالخلیل جعفر
لاغرشده زو بخل و جود فربه
فربه شده زو دین و کفر لاغر
فرغر شود از دست او چو دریا
دریا شود از فر او چو فرغر
از خون دلیران بدشت شیران
از ناوک او پر کنند ژاغر
در بزم طرب خسروان ایران
بر یاد کفش پر کنند ساغر
ار فتح بر او بر هزار نامه
وز مدح بر او بر هزار دفتر
نیکیش سگالند نیک بختان
خواهند بدش مردم بد اختر
چادر بخرند از بهای جوشن
معجر بخرند از بهای مغفر
هر عید و هر آدینه ببالد
از خطبه وی چوب خشک منبر
داننده هر غیب همچو ایزد
پاکیزه ز هر عیب چون پیمبر
با داوری دین و دولت وی
از باز نترسد دگر کبوتر
گر دشمن ازو داد خویش خواهد
از داد ببر داردش برابر
جاهش بعراقین و جایش اینجا
هولش بخراسان و قولش ایدر
فرخ ملکی کافرینگرش را
همواره ملک باشد آفرینگر
در لشکر خصمان او همیشه
آید پسران را حسد بدختر
دشتی که در آب حرب کرده روزی
مرجان شود اندر میانش مرمر
عصفور اگر بگذرد کند او
منقار چو خون ز خون معصفر
گر برتر ز هرجای هست جائی
از همت او نیست جائی برتر
با رادی و راستی موافق
با مردی و مردمی برابر
یک دانش او علم هفت گردون
یک بخشش او دخل هفت کشور
صد یک ز هنرهاش گر بگوئی
نادیده بدارند خلق باور
از بر ملکان آفرین کنندم
چون من خوانم آفرینش از بر
ای آن ملک گوهری که بارد
از دست و زبانت همیشه گوهر
گوهر بر آن شاه خوار باشد
کو چون تو بود شاه و شاه گوهر
از بسکه ز دستت بدیده خواری
دینار بچهره شده است اصفر
از دست تو بر یکدیگر بنالند
آنگاه که بر افتند یک بدیگر
تا سرخ بود لاله ماه نیسان
تا سبز بود مورد ماه آذر
تا بلبل هر نو بهار خواند
وصف گل سوری بگلبن بر
چون لاله ترا سرخ جاودان رخ
چون مورد تو را سبز جاودان سر
از طلعت تو فر خجسته نوروز
فرخنده تر از جشن پور آذر
چون مشک بجوشم همی بر آذر
از بسکه مرا آذر است بر دل
آزار نجویم همی ز آذر
از بویه تو هر زمان بنالم
چون از پی فرزند مرده مادر
از بسکه بخواب اندرون بگردم
زین دست بد آندست دیدگان تر
آنشب که ببینم بخواب زلفت
شبگیر بود بسترم معنبر
کافر شود از غمزه تو مؤمن
مؤمن شود از بوسه تو کافر
تا کی بر تو چون هوای صافی
تا کی رخ من زرد همچو آذر
همبر نشود با نشاط جانم
تا بر نکنم با بر تو همبر
ششتر چو رخ تو ندید دیبا
عسکر چو لب تو ندید شکر
با دو رخ و دو لب تو ما را
ایوان همه ششتر است و عسکر
تو را ز دل من بخوانی از رخ
من غیب دل تو بدانم از بر
دیدار تو با دل همیشه همراه
گفتار تو با جان همیشه همسر
آن تنگ دهان و لبان نوشینت
چون یافته گلبرگ زخم نشتر
و آن خال سیه نزد آن لبانت
چون مهر ز عنبر ببهرمان بر
هست آن دهنت خزینه در
بی مهر نباشد خزینه را در
ای مال و زر مفلسان گیتی
من خالیم از مال و مفلس از زر
از روی بدینار گشته قارون
وز دیده بلؤلؤ شده توانگر
هر روز ترا بیشتر نکوئی
هر روز مرا عاشقی فزون تر
چون دانش و داد امیر عادل
چون دولت و فر شه مظفر
شاهنشه اران شه دلیران
تاج ملکان بوالخلیل جعفر
لاغرشده زو بخل و جود فربه
فربه شده زو دین و کفر لاغر
فرغر شود از دست او چو دریا
دریا شود از فر او چو فرغر
از خون دلیران بدشت شیران
از ناوک او پر کنند ژاغر
در بزم طرب خسروان ایران
بر یاد کفش پر کنند ساغر
ار فتح بر او بر هزار نامه
وز مدح بر او بر هزار دفتر
نیکیش سگالند نیک بختان
خواهند بدش مردم بد اختر
چادر بخرند از بهای جوشن
معجر بخرند از بهای مغفر
هر عید و هر آدینه ببالد
از خطبه وی چوب خشک منبر
داننده هر غیب همچو ایزد
پاکیزه ز هر عیب چون پیمبر
با داوری دین و دولت وی
از باز نترسد دگر کبوتر
گر دشمن ازو داد خویش خواهد
از داد ببر داردش برابر
جاهش بعراقین و جایش اینجا
هولش بخراسان و قولش ایدر
فرخ ملکی کافرینگرش را
همواره ملک باشد آفرینگر
در لشکر خصمان او همیشه
آید پسران را حسد بدختر
دشتی که در آب حرب کرده روزی
مرجان شود اندر میانش مرمر
عصفور اگر بگذرد کند او
منقار چو خون ز خون معصفر
گر برتر ز هرجای هست جائی
از همت او نیست جائی برتر
با رادی و راستی موافق
با مردی و مردمی برابر
یک دانش او علم هفت گردون
یک بخشش او دخل هفت کشور
صد یک ز هنرهاش گر بگوئی
نادیده بدارند خلق باور
از بر ملکان آفرین کنندم
چون من خوانم آفرینش از بر
ای آن ملک گوهری که بارد
از دست و زبانت همیشه گوهر
گوهر بر آن شاه خوار باشد
کو چون تو بود شاه و شاه گوهر
از بسکه ز دستت بدیده خواری
دینار بچهره شده است اصفر
از دست تو بر یکدیگر بنالند
آنگاه که بر افتند یک بدیگر
تا سرخ بود لاله ماه نیسان
تا سبز بود مورد ماه آذر
تا بلبل هر نو بهار خواند
وصف گل سوری بگلبن بر
چون لاله ترا سرخ جاودان رخ
چون مورد تو را سبز جاودان سر
از طلعت تو فر خجسته نوروز
فرخنده تر از جشن پور آذر
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۹۴ - در مدح فخرالامراء امیر ابوالمعالی
ای ماه شبه زلف مشک خالی
خالی نشود جانم از تو حالی
کندن نتوان نقش مهرت از دل
گوئی که بدل بر نشان خالی
ناهید بدت خال و مشتری عم
لیکن حسد عم و رشک خالی
دل را بدو زلفین مدام دامی
جان را بدو خال سیاه حالی
از عنبر جعد و زلف مشکین
بر ماه دو هفته غالیه چو ماهی
ماهی و جز اندر روان نتابی
سروی و جز اندر روان نبالی
نالی کند از ناله قد سروی
زان قد چو سرو میان نالی
زلفانت بکردار دال کرده
ابدال ز عشق تو پشت دالی
ای نرگس تو جایگاه نیرنگ
ای لاله تو معدن لئالی
دل را بیکی روز و شب نشاطی
جان را بیکی سال و مه و بالی
مانی کف و تیغ تاج ملکت را
فخرالامراء و میر ابوالمعالی
ای تیغ تو فرسایش معادی
ای دست تو آسایش موالی
جز همت عالی بند علی را
خلقی بوی اندر شدند غالی
غالی شدن اندر تو بیش باید
کت همت عالی است دست عالی
چون ایزد با قدرت و محلی
چون پیغمبر بی کبر و بی همالی
شاهان چو نهالند و تو بیخی
سالاران بر گند و تو نهالی
جان را بسخاوت نشاط و نازی
دل را بنوازش قرار و هالی
با تیغ بمیدان هلاک خصمی
با جام بمجلس دمار مالی
در مجلس و میدان بوی تو دائم
از بسکه دهی مال و خصم مالی
ماران جهان پیش تو چون موری
شیران جهان پیش تو شگالی
جان و تن تاریک را چراغی
جان و دل پر زنگ را صقالی
در رای و مردی تو بی نظیری
در جود و سخاوت بی همالی
شیری بگه رزم بر جنیبی
باری بگه بزم بر نهالی
ماننده خورشید بی عدیلی
ماننده جمیشد با جمالی
آن را که نباشد ترا ستودن
گویا باشد زبان لالی
از مهر تو یابند نیک بختی
وز مدح تو یابند نیک فالی
امید ملکتی و پشت خلقی
خورشید تباری و ماه آلی
تو یار همال و وفا و جودی
وز همتای یار بی همالی
خوانند مرا بیکران امیران
با رای بلند و نکو نوالی
نام تو کشیدم بدین نواحی
جود تو فکندم بدین حوالی
تا بد نفزاید ز نیکنامی
تا نیک نیاید ز بدسگالی
همواره ترا فعل نیک بادا
بادات عدو جفت بد فعالی
پیوسته بزی بکام دل شاها
ایمن به پناه ذوالجلالی
خالی نشود جانم از تو حالی
کندن نتوان نقش مهرت از دل
گوئی که بدل بر نشان خالی
ناهید بدت خال و مشتری عم
لیکن حسد عم و رشک خالی
دل را بدو زلفین مدام دامی
جان را بدو خال سیاه حالی
از عنبر جعد و زلف مشکین
بر ماه دو هفته غالیه چو ماهی
ماهی و جز اندر روان نتابی
سروی و جز اندر روان نبالی
نالی کند از ناله قد سروی
زان قد چو سرو میان نالی
زلفانت بکردار دال کرده
ابدال ز عشق تو پشت دالی
ای نرگس تو جایگاه نیرنگ
ای لاله تو معدن لئالی
دل را بیکی روز و شب نشاطی
جان را بیکی سال و مه و بالی
مانی کف و تیغ تاج ملکت را
فخرالامراء و میر ابوالمعالی
ای تیغ تو فرسایش معادی
ای دست تو آسایش موالی
جز همت عالی بند علی را
خلقی بوی اندر شدند غالی
غالی شدن اندر تو بیش باید
کت همت عالی است دست عالی
چون ایزد با قدرت و محلی
چون پیغمبر بی کبر و بی همالی
شاهان چو نهالند و تو بیخی
سالاران بر گند و تو نهالی
جان را بسخاوت نشاط و نازی
دل را بنوازش قرار و هالی
با تیغ بمیدان هلاک خصمی
با جام بمجلس دمار مالی
در مجلس و میدان بوی تو دائم
از بسکه دهی مال و خصم مالی
ماران جهان پیش تو چون موری
شیران جهان پیش تو شگالی
جان و تن تاریک را چراغی
جان و دل پر زنگ را صقالی
در رای و مردی تو بی نظیری
در جود و سخاوت بی همالی
شیری بگه رزم بر جنیبی
باری بگه بزم بر نهالی
ماننده خورشید بی عدیلی
ماننده جمیشد با جمالی
آن را که نباشد ترا ستودن
گویا باشد زبان لالی
از مهر تو یابند نیک بختی
وز مدح تو یابند نیک فالی
امید ملکتی و پشت خلقی
خورشید تباری و ماه آلی
تو یار همال و وفا و جودی
وز همتای یار بی همالی
خوانند مرا بیکران امیران
با رای بلند و نکو نوالی
نام تو کشیدم بدین نواحی
جود تو فکندم بدین حوالی
تا بد نفزاید ز نیکنامی
تا نیک نیاید ز بدسگالی
همواره ترا فعل نیک بادا
بادات عدو جفت بد فعالی
پیوسته بزی بکام دل شاها
ایمن به پناه ذوالجلالی
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۸۷ - زان زرد شد از داغ و درد رویم
زان زرد شد از داغ و درد رویم
زیرا که بوصل تو نیست رویم
من راه نیابم سوی تو دانی
هرچند بسوی تو راه جویم
زان پس که همه روز با تو بودم
پوشیده نبود از تو روی و مویم
چو نان نگسستی ز من که روزی
آرد بر تو باد تند بویم
تا روی بشوراب چشم شوئی
من روی به آب دیده شویم
چون بر گذری نام تو بگویم
از دور کند بر خروش رویم
در دیده شود سرشگ رویم
چون دور کند پیک تو بگویم
با کس نتوانم حدیث گفتن
گه گاه بخلوت غم مویم
رازم بجهان کس نگه ندارد
من راز تو جز با تو با که گویم
زیرا که بوصل تو نیست رویم
من راه نیابم سوی تو دانی
هرچند بسوی تو راه جویم
زان پس که همه روز با تو بودم
پوشیده نبود از تو روی و مویم
چو نان نگسستی ز من که روزی
آرد بر تو باد تند بویم
تا روی بشوراب چشم شوئی
من روی به آب دیده شویم
چون بر گذری نام تو بگویم
از دور کند بر خروش رویم
در دیده شود سرشگ رویم
چون دور کند پیک تو بگویم
با کس نتوانم حدیث گفتن
گه گاه بخلوت غم مویم
رازم بجهان کس نگه ندارد
من راز تو جز با تو با که گویم
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۲ - نادانی تو بر دوگونه بینم
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۳ - پسر بوالعطا
آمد پسر دیو بوالعطا را
قیمت شد ازو در پربها را
آری شبه آرد بها گهر را
عزت درم ناروا روا را
چون ابرو شب است آن پلید زاده
از ظلمت و نور این دو پادشا را
زان داد که تا دیو را بینند
لاحول بکار دارند و دعا را
شویش بسر خوان مامکش برد
نه از پی راحت بل از بلا را
تا صورت نان را کند فراموش
از خوردن چلیو لوبیا را
تا شور بیفتدت همی در سر
یکسر بخورد یک شوربا را
گویند که در کوهسارها هست
از بیخ گیا خوردن اولیا را
ماننده اولیا نخواهد شدن
از یاوه خوردن خر گیا را
یکروزه درین سور و میزبانی
کامد بسر آن دیو بیوفا را
آمد بسر ما دوان و پویان
گفتا که بسی جسته ام شما را
تا دعوت و سور مرا بیند
یکسر همه رسم و نهاد ما را
خواجه بدرم را مدیح گوئید
زو چشم بدارید مر عطارا
گفتیم هلا و سپاس داریم
گوئیم در او مدحت و ثنا را
نی از پی آن تا بریم صلت
لیکن ز پی باز پس هجا را
رفتیم در آن باغ تا ببینم
آن دعوت بی نان و با را
اندر رد و اندر محلت او
نسپرده بر راه رو چرا را
پاسخ تراشان و پای کوبان
زانو زده همساج اولیا را
دیدیم یکی خوان مایه جسته
از بهر خدا و از پی عشا را
آویخته زو نان ریشه ریشه
مانند درخت دعار وارا
مطرب ز بر خوان بایستاده
ایجان من ای نان زدی دعا را
ما جمله بر آن گرد خوان نشسته
جویان شده نان پاره جدا را
بر خوان بسی نان نشد شکسته
یکتن نشکستیم ناشتا را
گیرم بند آن خود نبیره او
بایست کردی او ز روی ریا را
پس گفت که بر خوانم آفرین گوی
گفتم بگویم ولی کجا را
جای بره و مرغ را ستایم
یا جای خلیلی و مربا را
بر خوان تهی آفرین بگویم
بر من بنویسد ایزد خطا را
در جنگ بنده رنج بیش بری
گر خر کره دازی آشنا را
بر خوانش سزای ثنا ندیدم
جز سید اولاد مصطفی را
قیمت شد ازو در پربها را
آری شبه آرد بها گهر را
عزت درم ناروا روا را
چون ابرو شب است آن پلید زاده
از ظلمت و نور این دو پادشا را
زان داد که تا دیو را بینند
لاحول بکار دارند و دعا را
شویش بسر خوان مامکش برد
نه از پی راحت بل از بلا را
تا صورت نان را کند فراموش
از خوردن چلیو لوبیا را
تا شور بیفتدت همی در سر
یکسر بخورد یک شوربا را
گویند که در کوهسارها هست
از بیخ گیا خوردن اولیا را
ماننده اولیا نخواهد شدن
از یاوه خوردن خر گیا را
یکروزه درین سور و میزبانی
کامد بسر آن دیو بیوفا را
آمد بسر ما دوان و پویان
گفتا که بسی جسته ام شما را
تا دعوت و سور مرا بیند
یکسر همه رسم و نهاد ما را
خواجه بدرم را مدیح گوئید
زو چشم بدارید مر عطارا
گفتیم هلا و سپاس داریم
گوئیم در او مدحت و ثنا را
نی از پی آن تا بریم صلت
لیکن ز پی باز پس هجا را
رفتیم در آن باغ تا ببینم
آن دعوت بی نان و با را
اندر رد و اندر محلت او
نسپرده بر راه رو چرا را
پاسخ تراشان و پای کوبان
زانو زده همساج اولیا را
دیدیم یکی خوان مایه جسته
از بهر خدا و از پی عشا را
آویخته زو نان ریشه ریشه
مانند درخت دعار وارا
مطرب ز بر خوان بایستاده
ایجان من ای نان زدی دعا را
ما جمله بر آن گرد خوان نشسته
جویان شده نان پاره جدا را
بر خوان بسی نان نشد شکسته
یکتن نشکستیم ناشتا را
گیرم بند آن خود نبیره او
بایست کردی او ز روی ریا را
پس گفت که بر خوانم آفرین گوی
گفتم بگویم ولی کجا را
جای بره و مرغ را ستایم
یا جای خلیلی و مربا را
بر خوان تهی آفرین بگویم
بر من بنویسد ایزد خطا را
در جنگ بنده رنج بیش بری
گر خر کره دازی آشنا را
بر خوانش سزای ثنا ندیدم
جز سید اولاد مصطفی را