تعداد ۶۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۶۴ - وفا گر بگوئیم داری نداری
وفا گر بگوئیم داری نداری
صفا گر بگوئیم داری نداری
به ما بوسه ای از لب شکرینت
روا گر بگوئیم داری نداری
به هر کس تو را التفات است اما
به ما گر بگوئیم داری نداری
به قتل من بینوای ستم کش
ابا گر بگوئیم داری نداری
طبیبا به درمان دردی که دارم
دوا گر بگوئیم داری نداری
دلا چون شدی عاشق روی دلبر
فنا گر بگوئیم داری نداری
دلبری داری ودلداری نداری
یار من هستی ولی یاری نداری
در نکوروئی نداری نقصی اما
رسم وقانون وفاداری نداری
گر وفا داری به دیگر کس ندانم
لیک با من جز ستمکاری نداری
داری ار دلداری ودلجوئی اما
با دل من جز دل آزاری نداری
تاکی ای زاهد کنی از عشق منعم
همچو من گویا گرفتاری نداری
عاقبت گردی بلند اقبال ای دل
زآنکه با کی از گرانباری نداری
وفایی شوشتری : مدایح و مراثی
شمارهٔ ۷ - تجدید مطلع
علی گر، ز الاّ عَلَم بر نمی زد
به جز حرف لا از کسی سر نمی زد
یکی بودن حق نبود آشکارا
به عمرو ار، که تیغ دو پیکر نمی زد
زبان خدا بود در هر مقامی
به جز آن زبان حرف داور نمی زد
نمی بود معراج را، قدر چندان
علی حرف اگر با پیمبر نمی زد
در اسری بس اسرار پنهان نبی را
عیان کرد و از پرده سر بر نمی زد
عجب تر، که حیدر در آن شب به احمد
به جز حرف خود حرف دیگر نمی زد
پی دفع شکّ خدائیست ورنه
نبی بانگ بر، وی برادر نمی زد
به عالم نمی بود ز اسلام نامی
اگر گردن عمرو کافر نمی زد
نمی شد حصین حصن دین گر، زمردی
قدم بر در حصن خیبر نمی زد
چنان کند، در را از آن حصن سنگین
که گر، حلم او حلقه بر در نمی زد
زمین را، هم از جا بکند و فکندی
به جایی که مرغ نظر پر نمی زد
زمین بود چون فلک بی بادبانی
به رویش گر، از حلم لنگر نمی زد
گر، از بیم صمصام آن شه نبودی
بسر چرخ از مهر مغفر نمی زد
بُدی جای سلمان و بوذر، در آذر
گر او خود، به سلمان و بوذر نمی زد
اگر پشت گرم از ولایش نبودی
قدم پور آذر، در آذر نمی زد
نمی کرد اگر جای در جان ایشان
ز افلاکشان خیمه برتر نمی زد
نمی گشت همدستش ار، پور عمران
چنین دست در حلق اژدر نمی زد
گر، از شوق دیدار قنبر نبودی
بهشت اینقدر، زیب و زیور نمی زد
یقین کعبه تا حشر بتخانه بودی
قدم گر، به دوش پیمبر نمی زد
نبودی نبی را نبوّت مسلّم
به روز غدیر، ارکه منبر نمی زد
پیمبر، پیمبر نبودی اگر خود
پی نصیبش آن روز افسر نمی زد
اگر پیک یزدان نمی آمد آندم
نبی دم ز راز مستّر نمی زد
اگر فیض عشقش به هرجا نبودی
«وفایی» قدم سوی شوشتر نمی زد
اگر شور عشق تو در، نی نبودی
قلم یکقدم روی دفتر نمی زد
نمی بود اگر صبر و حلم تو ای شه
عدو آتش کینه بر در نمی زد
ز آتش عدو گر، نمی سوخت آن در
به کرب و بلا شعله اش در نمی زد
خیام حرم را، به آن آتش کین
در آن روز شمر ستمگر نمی زد
چگویم من از سرگذشت حسینش
که آن سر جدا از بلا، سر نمی زد
به حالش قضا و قدر در تعجّب
که تن از قضای مقدّر نمی زد
اگر شور شهد شهادت نبودی
حسین حنجر خود، به خنجر نمی زد
در آن روز اگر تشنه لب جان ندادی
کسی ساغر از حوض کوثر نمی زد
حسین گر قبول شفاعت نکردی
کسی سوی جنّت قدم بر نمی زد
نمی اوفتاد ار، علمدارش از پا
لوای شفاعت به محشر نمی زد
دوبیتی کنم وام از آن کس که روحش
به جز در هوای حسین پر نمی زد
«به قربان آن کشته کز روی غیرت
به خون دست و پا زیر خنجر نمی زد»
«به جز تیر پرّان در آن دشت هیجا
به دور سرش طایری پر نمی زد»
وفایی شوشتری : مدایح و مراثی
شمارهٔ ۱۰ - در مدح ساقی کوثر امیرالمؤمنین علیه السلام
سقاک الله ای ساقی نیک منظر
بده می چه می زان می روح پرور
چه می زان مئی کاورد نور در دل
چه می زان مئی کافکند شور بر سر
از آن می که سلمان از آن شد مسلمان
از آن می که ایمان از او یافت بوذر
بکن بیخود و مستم آنسان که هرگز
نگردم خبردار، ز آشوب محشر
نماند مرا هیچ امّید و بیمی
که جا در بهشتم بود یا در آذر
ببخشای چندان تو بر یاد مستان
از آن آب سوزان وزآن آتش تر
از آن آب سوزان بشوییم عصیان
وزان آتش تر بسوزیم کیفر
لبالب بکن ساغر هستی ام را
از آن می که آرد، به دل مهر حیدر
علیّ ولی منبع فیض یزدان
ولیّ خدا، چهر پاک پیمبر
علی راکب دلدل برق جولان
علی صاحب ذوالفقار دو پیکر
علی آنکه لاهوتیان راست مرشد
علی آنکه ناسوتیان راست رهبر
علی مظهر قدرت حیّ سبحان
علی زور بازوی شرع پیمبر
به هر فعل فاعل به هر امر، آمر
بود، گرچه مشتق ولی هست مصدر
براندازه ی خلعت انّمایی
امام به حق زیب محراب و منبر
به زور یداللّهی آن شیر یزدان
چنان کند در، را ز باروی خیبر
که گر، دست خود سوی بالا فشاندی
نشاندی مر، این حصن فیروزه را، در
الا، ای امین خداوند اکبر
رسول خدا را، وصیّ و برادر
تویی بر همه خلق عالم مقدّم
قِدم با حدوث تو بوده است همسر
صفات الهی همه در تو مدغم
جلال خدایی همه در تو مضمر
تویی علّت غایی آفرینش
بود آفرینش طفیل تو یکسر
غرض ذات پاک تو از ما سوی الله
عرض ما سوی الله و ذات تو جوهر
به دریای علم خدا، ناخدایی
به نُه فلک افلاک هستی تو لنگر
تویی باب ابواب علم لدنّی
نبی شهر علم و تو آن شهر را، در
قضا و قدر بی رضایت به گیتی
نباشد مصوّر، نگردد مقدّر
تویی آنکه در، بدو ایجاد عالم
به دست تو شد خاک آدم مخمّر
ز تیغ کجت راست شد رایت دین
وزان بیرق کفر آمد نگون سر
ز بوی تو یک شمه هر هشت جنّت
به وصف تو یک آیه این چار دفتر
ز جود تو یک قطره هر هفت دریا
ز نور تو یک ذرّه این هفت اختر
نُه افلاک سرگشته بر گرد کویت
بگردند مانند گویی محقّر
به حکم تو گردند این هفت آباء
به امر تو باشند این چار مادر
ز مهر و ز قهر تو این ماه گردون
گهی هست فربه گهی هست لاغر
گر، از قصر جاه تو سنگی بغلطد
زُحل را پس از قرنها بشکند سر
به عشق و تولّای تو کوه و صحرا
یکی پای برگل یکی شور بر سر
«وفایی» سگ آستان تو خواهد
که در آستان تو باشد نه شوشتر
در آن آستانی که جبریل خادم
در آن آستانی که میکال چاکر
امیراً کبیراً علیماً خبیراً
به هرچیز هستی تو دانا و رهبر
تویی غالب کلّ غالب چرا شد
حسین تو مغلوب قوم ستمگر
خبرداری ای شاه از نور عینت
حسین آن شهید به خون غرقه پیکر
پی از قتل سلطان دین شمر بی دین
چه گویم چه کرد آن لعین بداختر
زد آتش خیام حرم را و افکند
زنان اندر آزار و طفلان در آذر
کشید از سرا پرده بیرون زنانی
که بودند ناموس پاک پیمبر
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۳۹ - در مدح ملک نصرة الدین علی بن هارون
ز عشق نگاری شدم مست و مجنون
که باشد سر زلف زنجیر میگون
بزنجیر میگون او بسته گشتم
چو مست از می و چون بزنجیر مجنون
نگاری که . . . بر قد و خدش
یکی سرو بستان دگر ماه گردون
چو با سرو و با مه قیاس آرم او را
یکی خار ماهی نماید . . . دگردون
الف قامتش کز الف قامت من
بنون خم زلف سازد خم نون
دلم خسته و بسته زلف او شد
چو نون از سر شست و چون یونس از نون
طبر خون رخائی که خون ریز چشمش
رخانم بشوید بآب طبر خون
ز خون دل خویش من دست شستم
چو او دست بگشاد بر ریزش خون
ستمکاره یار است و من مانده عاجز
که با یار و بیداد او چون کنم چون
تظلم کنم تا ستم باز دارد
ملک خان عادل علی بن هارون
اجل نصرت الدین که هست از بزرگی
بدانائی و داد هارون و مأمون
فریدون نسب پادشاهی که از وی
جهانداری آید چنان کز فریدون
جگر گوشه ارسلان خان غازی
دل و پشت خاقان منصور میمون
ایا پادشاهی که در ملک توران
نیارد زمانه قرین تو بیرون
سخاوت شجاعت سیاست کیاست
بذات تو در هست مجموع مقرون
بدین هر چهار ای شه هفت کشور
نیابد کس از هفت و چار از تو بیرون
چو حاتم کنی از سخاوت زرافشان
چو رستم بری از شجاعت شبیخون
چو کاوسی اندر سیاست نمودن
بگاه کیاست نمودن فلاطون
ز خشم تو وارون شود خصم والا
ز عفو تو والا شود بخت وارون
ز مهر تو محزون شود شادمانه
شود شادمانه ز کین تو محزون
غباریست از خاک حلم تو جودی
بخاریست از آب دست تو جیحون
چو موسی ترا ید بیضاست در جود
که از نسل هارونی ای خسرو ایدون
شود زآب جودت چو فرعون غرقه
برآید گر از خاک مخزون قارون
خزانه مدیح ترا در گشادم
بصحرا نهادم بسی در مکتون
گرت مدح بنده پسند آید ایشه
کنم در مکتون مقفی و موزون
. . . تا حد شعر نزدیک شاعر
مقفا و موزون بود ز اصل و قانون
هرآن شعر کز طبع شاعر برآید
در آن شعر بادا مدیح تو مشحون
الا تا خوهد بود از اینسان بگیتی
مدار فلک از بر خاک مسکون
مدار فلک بر مراد تو بادا
تو برگاه و بدخواه جاه تو مسجون
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۴۷ - در مدح فضل بن عمران
حکیم و کریم آمدند از دو عمران
کلیم خدا و کریم خراسان
عنایت گر دین یزدان که در دین
صلابت نماید چو موسی بن عمران
سرافراز فضل بن عمران که دارد
بدست هنر عالم فضل عمران
بدانسان کجا ید بیضای موسی
ورا دست بیضاست در جود و احسان
چو موسی بن عمران بچوبی ز کلکی
نماید بهر کار صد گونه برهان
بثعبان صفت کلک خود باز گیرد
همه ساحریهای ارباب دیوان
بود عامر ملک سلطان عالم
چو آن هادم دار فرعون و هامان
ازو هست در دین فزونی و قوت
وز آن بود در کفر سستی و نقصان
بیک سنگ بر ارچه موسی عصا زد
وزان شد روان چشمه ها در بیابان
چو فضل بن عمران بکاغذ برد کلک
ز احساتش بارد بصد شهر یاران
اگر دین موسی قوی شد بموسی
شد از فضل عمران قوی ملک سلطان
بآیین چو در مصر در عهد موسی
قوی گشت در عهد او دین و ایمان
ایا مجد اسلام کز تست خرم
دل صد هزاران هزاران مسلمان
توئی سعد دولت توئی زین ملت
توئی فخر امت توئی شمس کیهان
جهان سخاوت بتو گشت روشن
سپهر کفایت بتو یافت دوران
از آنسان ترا همتی هست عالی
که زیر قدم بسپری فرق کیوان
وزانگونه رائی . . . مشتری را
بتدبیر زیر آری از چرخ گردان
ز مریخ سرکش کمین بنده تو
فروتر بود روز هیجا بمیدان
تو خورشید دادی که بر روی گیتی
ز نور تو شد ظلمت ظلم پنهان
نشاط زمین آرد از چرخ زهره
که ز در بزم تو رود سازد بالحان
شود تیر گردون کماندار هر گه
برآری قلم تیروار از قلمدان
بهر ماه چون نعل زرین شود مه
ورا تا بمیدان کنی نعل یکران
کجا آتش خصم تو بر فروزد
شود آب انگشت در ماه آبان
بفصل دی از باد خلق خوش تو
برآرد سر از خاک پژمرده ریحان
همی سرفرازی برین هفت اختر
همی کام رانی برین چار ارکان
تو دیگر جهانی بدین یکجهان در
که خواهی بدن هم جهان هم جهانبان
الا تا زمین و سپهرند دایم
چو آسوده گوی و چو گردنده چوگان
بچوگان زلفین مشکین دلبر
همی باز با گوی سیمین زنخدان
میاسای یکساعت از گوی بازی
ز آسایش این و از گردش آن
بچوگان دست اجل برده بادا
خبر حاسدانت ز گوی گریبان
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۵۹ - در مدح فخرالدین احمد
سپاس از خداوند بیمثل و بیچون
که با طالع سعد و با بخت میمون
خداوند را دیدم و روز بر من
بدیدار میمون او شد همایون
اجل فخر دین احمد آن صدر دنیا
که با قدر والاش گردون بود دون
بجز بر مراد دل او نباشد
نه سیر کواکب نه دوران گردون
بعالم کس از امر او سر نتابد
جز آن کاید از عالم عقل بیرون
دل و جان دولت برو هست عاشق
چو بر روی لیلی دل و جان مجنون
همه خلق مفتون نازند و نزهت
بر او ناز و نزهت همه ساله مفتون
ایا صدر دنیا که ارباب دین را
چو دینست مهر تو در سینه مخزون
هر آندل که مهر ترا شد خزانه
ز مخزون خود شاد باشد نه محزون
ثنای تو فرض است بر اهل حکمت
که بارند در مدح تو در مکنون
من آن در حکمت ندارم مهیا
که عرضه دهم بر تو هزمان دگرگون
توانم که در رشته مدحت آرم
بصدر تو خس مهره ای چند موزون
ثنای تو طبع از بدیها بشوید
بدانسان که جامه بشوید بصابون
ثنای تو ناگفته عینی است فاحش
مبادا ثناگوی صدر تو مغبون
دل حاسدانت شود خون ز حسرت
چو آید بر ایشان ز قهرت شبیخون
شبیخون قهر تو که برندارد
که از سهم بیم تو خارا شود خون
دل حاسدانت ز احسان و برت
بدست هوای تو گشته است مرهون
کریمانه بخشی و منت نخواهی
عطای کریمان بود غیر ممنون
بهامون همی تا ددان را بود جا
عمارات اعدای تو باد هامون
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۹۱ - در مدح دهقان غازی
سپهر برین را همه بر سرفرازی
شد از همت و قدر دهقان غازی
کنون همچو بازیگران گاه کشتن
کند همتش را همی بندبازی
بود کهتری آرزو مهتران را
که او رای دارد بکهتر نوازی
نیاز آور و هر که یک روز پیشش
بماند همه عمر در بی نیازی
ایا سرفرازی که از خلق نیکو
بر احرار شاید که تو سرفرازی
ز خلق خوش تست شرمنده دایم
چه مشک تتاری چه بان حجازی
ز تو خلق پرورده عز و نازند
که تو اصل سرمایه عز و نازی
پدر از تو فرزند نازد ترا هم
چنان باد فرزند کز وی نیازی
بکم شاعری آن دهد کف رادت
کی محمود غازی به مسعود رازی
یکی ترک تازی زبان آمدستم
به مهمان بی عشرت و عیش و بازی
به ترکی و نازی بر او علم گفتم
سر اندر نیارد به ترکی و تازی
به سیم و بمی کرد خواهم من امشب
بر آن ترک تازی زبان ترک تازی
گرانی به صدر تو آوردم امروز
که تا کار مهمانی ما بسازی
به دریای آن سرو نازنده بالا
کف راد خود را سوی کیسه بازی
گرامشب گشاده شود حصن آب بت
کنم باز فردا به پشتت غمازی
درازی این قصه کوتاه کردم
همه در بقای تو بادا درازی
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۴۸ - در هجو قوامی
قوامی بگو از دل سهل و ساده
که با ماده نری و با نر ماده
بداد و به . . . اد است میل تو لیکن
به دادن سواری به گادن پیاده
چو بز . . . ن بصحرا نهی وقت دادن
چو خر . . . ر بینی ز پس ایستاده
کند . . . ر خر . . . نت را بر بدانسان
که آسان شود خر بز اندر فتاده
پی . . . ر ساده زنخ . . . ن خود را
ز نوره کنی چون زنخدانش ساده
بساده زنخ میل داری و داری
گزی در گزی ریش و سبلت نهاده
روانی پی نوره جستن چو حیزان
از این خانواده بدان خانواده
گروگان خوهی سرخ مرغوله رومه
بسختی چو خاره بتیزی چو خاده
ز بهر جماع خران خر کلوکان
خرامان بخانه بری پاده پاده
جماعت کنند و تو جامع نویسی
زهی . . . ن و دین هر دو بر باد داده
بده دانگ آن حق قرآن نداری
که مغ زند و پا زند را در نواده
نخواهی که خالی بود . . . ن و دستت
ز حمدان پر با دو از جام باده
کسی باید آنگه که تو باده خوردی
که آرد سوی مرز تو گرد باده
نخواهی که بر بستر مرگ خسبی
که هشیار خسبی تو با نیم گاده
در دخل هر شحنه و محتسب را
گشاده است تا هست ازارت گشاده
ز احداث . . . ن تو این را و آنرا
زهی نان پخته خهی گاوزاده
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۱۱۷ - دلم پای‌بند نسیم بهارست
دلم پای‌بند نسیم بهارست
جنون بر سر پای در انتظارست
خراشیده رخسارِ کاهیّ عاشق
به بازار خوبان زر سکه‌دارست
دل از مهر زلف و رخش برنگیرم
که از کفر و ایمان مرا یادگارست
مرا سوخت هجر تو صد ره ولیکن
همان دل به وصل تو امّیدوارست
چه شد یار فیّاض اگر با رقیب است
به کام توهم می‌شود، روزگارست
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۲ - چمن بی‌تو فیض هوایی ندارد
چمن بی‌تو فیض هوایی ندارد
دماغ گلستان صفایی ندارد
تبسّم ندارد چرا غنچه بر لب
چرا بلبل امشب نوایی ندارد؟
شکوفه اگر بر کشیدست خود را
که در چشم ما بی‌ تو جایی ندارد
ز شاهی چه لذّت برد پادشاهی
که روی دلی با گدایی ندارد؟
چه حظّی توان کرد فیّاض هرگز
ز شعری که حسن ادایی ندارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۲۷۳ - ز جور تو دل امتناعی ندارد
ز جور تو دل امتناعی ندارد
به وصلت سر انتفاعی ندارد
از آن گوش می‌گیرم از قول مطرب
که دیوانه تاب سماعی ندارد
کسی جز زلیخای کاسد محبّت
به بازار یوسف متاعی ندارد
ز هم دورتر افکند دوستان را
فلک به از ین اختراعی ندارد
برید ار ز یاران چه یاریم کردن
نمی‌خواست کس را، نزاعی ندارد
مرنج ار وداع تو ناکرده رفتم
که از خویش رفتن وداعی ندارد
وصال تو وبخت فیّاضِ بیدل
بلی ممکن است، امتناعی ندارد
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۷۴ - ز دانش مرا بس، که نام تو دانم
ز دانش مرا بس، که نام تو دانم
سوادم همین بس که نام تو خوانم
چرا نالم از ضعف، آن قوّتم بس
که آهی به عمری به پایان رسانم
جز آه شرربار حسرت ثمر کو!
نهالی که در عرصة دل نشانم
مراد دو عالم اگر در کف آید
کف خاک نبود که بر سر فشانم
به آن بی‌نشان کوی کس ره نبردست
عبث قاصد اشک را می‌دوانم
به گَرد سواران نخواهم رسیدن
درین دشت گلگون چه بر می‌جهانم
چه پرسی ز من حال فیّاض بیدل
تو دادی به صحرا سرش، من چه دانم؟
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در منقبت امیرالمومنین علی علیه السلام و اثبات ولایت و خلافت او
سزای امامت به صورت به معنی
علی ولی آن که شاهست و مولی
جهان همچو چشم است و او همچو مردم
جهان همچون لفظ است و او همچو معنی
بود حاجت دین به او در تحقق
همان در تقوم به صورت هیولی
وفی است و اوفی، ولی است و اولی
علیم است و اعلم، علی است و اعلی
ولی ولایت وصی وصایت
هدی هدایت هم اعلی هم ادنی
نه گر ذات اوعلت غایی استی
معطل بماندندی اسباب اولی
مطیع شتاب ویست و درنگش
مکان در تمکن زمان در تقضی
اگر نور او در میانه نبودی
بماندی دو عالم چو عینین اعمی
هم از منع زهدش هم از بذل علمش
تن جسم لاغردل عقل فربی
بههر کوه و هر دشت بین بر سر هم
فروغ رخ او تجلی تجلی
بود گرد راهش بود نقش پایش
دم عیسی مریم و دست موسی
بود نور او سر ایجاد عالم
بود ذات او قدرت حق تعالی
به فرض محال ار دهد زهر قاتل
بود به که غیرش دهد من و سلوی
چو او حمله آرد چه رستم چه دستان
چو او معجز آرد چه موسی چه عیسی
به دستش بود خامه عقل اول
ز علمش بود نامه نفس کلی
بیا بر سر کوی جاه و جلالش
ببین ریخته بر سر هم تجلی
یکی کوی از خانه اش جسم اول
یکی دایه در منزلش نفس اولی
ببینی اگر روضه پاک او را
کم آید به چشم تو خورشید اعلی
همه خادمانش عقول مجرد
همه چاکرانش نفوس معلی
به یک دست نزدش چه عامی چه خاصی
به یک پای پیشش چه علوی چه سفلی
چه بدبخت باشد که در حشر گردد
جدا از در او به جنت تسلی
اگر قرب او با پیمبر نبودی
نمی گشت واجب مودت به قربی
همه مایه مهر او مهر حوران
همه میوه حب او بار طوبی
ترقی بود بی ولایش تنزل
تنزل بود با ولایش ترقی
چه روز و چه شب ساکنان درش را
که در خانه خور چه غربی چه شرقی
گرفتار رویش پریشان مویش
چه یک دشت مجنون چه یک شهر لیلی
کمر بستگان کمند هوایش
ز یک دست عذرا ز یک دست سلمی
به عشر تگه حضرت بی زوالش
تمنی فرو ریخته بر تمنی
امامت کسی را سزا شد که دارد
تحلی به فضل از رذایل تخلی
تخلی که دارد جز او از رذایل؟
که دارد چو او در فضایل تحلی؟
کند دعوی ار غیر او جای او را
بود دعوی غیر خالی ز معنی
چو معنی نباشد خلافست گفتن
چون برهان نباشد گزافست دعوی
قوی بازو از خاطر اوست دانش
گرانمایه از صحبت اوست تقوی
دل مرده از گفته اوست زنده
چه باشد ازین بهتر احیای موتی؟
فدای ره او چه دانش چه بینش
طفیل در او چه دنیا چه عقبی
شهی کز شرف کرده اوصاف او را
خداوند تنزیل صد جای املی
کلام الهی چه سابق چه لاحق
همه مدحت اوست حق کرده انشی
نبینی به قرآن نه سوره نه آیه
که نبود در او از کمال وی انهی
خدا جمله پیغمبران امم را
به ایجاد او داده صد گونه بشری
به اظهار او بوده جبریل مامور
به پیغمبر اخفای او گشته منهی
نبوت به اظهار امرش محقق
رسالت ز اخفای او گشته منفی
چه تدبیر کردند ارباب عدوان
که قدرش کنند از جهان جمله اخفی
ولیکن ز مشت غباری که خیزد
نماند در آفاق خورشید مخفی
ز دم های سرد حسودان بدگو
نشد نور او در نقاب تواری
بلی مشعل آفتاب درخشان
ز باد نفس کی توان کرد اطفی
بود افضل خلق بعد از پیمبر
جهات فضایل چو در اوست مطوی
هم از علم وافر هم از حکم ظاهر
هم آداب زهد و هم آیین تقوی
هم از سبق اسلام و قرب پیمبر
چه از روی صورت چه از روی معنی
شجاعت به حدّی که تا روز محشر
چه از بازوی اوست دین را تقوی
دریده همه پرده کفر و عصیان
شکسته همه رونق لات و عزی
به او مستند پیشوایان امت
در انواع دانش در آداب فتوی
ز بحرش بود قطره ای بحر حکمت
ز نورش بود پرتوی کشف صوفی
به او جسته نسبت چه قاری چه واعظ
بدو کرده نازش چه صرفی چه نحوی
به تفسیر آیات او بوده مرجع
به تاویل تنزیل او بوده ماوی
به او مستند حرف های مشایخ
به او منتسب جلوه های موالی
به تعلیم علمش فنون تعلم
به ارشاد سرش علوم لدنی
به هر واقعه عقل او بوده مرشد
به هر مساله علم او بوده مفتی
به او کرده در مشکلات وقایع
همه غاصبان خلافات رجعی
نه از امر حق کرده یک مو تجاوز
نه یک جو در امر خلایق تعدی
بود جمع در وی شروط امامت
به نص صریح کلام الهی
امامت ز عصمت برد استقامت
به نص امر عصمت پذیرد تمامی
نصوص طهارت بر او هست وارد
براهین عصمت در او هست جاری
ز آیات ناطق احادیث صادق
که مطلب ز هر یک پذیرد تقوی
احادیث بالغ به حد تواتر
هم از روی لفظ و هم از روی معنی
نه بیمار تضعیف و تزییف ناقل
نه محتاج توثیق و تعدیل راوی
ز قرآن کنم اول اثبات مطلب
دگر از احادیث اتمام دعوی
«لیذهب» بشان که بوده و «یطهر»
ز «یتلوه» شاهد به سوی که ایمی
به تنزیل شد «هل اتی» از چه منزل
نبی را ز بلغ چرا کرد عتبی
که از «انما» بود مقصود ایزد
به سایل که انگشتری کرد اعطی
که بود آنکه با او به فرمان ایزد
نبی شد مباهل به قوم نصاری
به رد برائت که گردید مامور
به اعطای رایت کرا کرد انهی
کرا با نبی بود فضل اخوت
کرا با اولوالعزم حد تساوی
به شان که جبریل شد لافتی گو
پیمبر برای که گفت انت منی
به روز غدیر از برای که می گفت
به بالای منبر نبی لست اولی
برای که بود اینکه گردید صادر
حدیثی که نقل است در طیر مشوی
چرا کرد امر سلام امامت
چرا اجر تبلیغ شد حب قربی
کسی کاین فضایل مر اوراست ثابت
کسی کاین دلایل دراو هست مجری
بوددر امامت ز هر غیر سابق
بود در خلافت ز هر غیر احری
یقین محض جهل است و عین شقاوت
نمودن به او دیگری را مساوی
چه جا دارد این کز ره علم گوید
کسی اینکه غیری ازو هست اولی
مرا نیست باور که از اهل دانش
به دل کرده باشد کسی این تجری
مگر اینکه در نیل جاه و مراتب
نماید تقرب به ارباب دنیی
چه نقصان کند در تجارت که بیند
به دنیی فروشد مثوبات عقبی
تو عقبی رها کن چه خجلت کسی کو
به نزدیک آن شاه در دار مثوی
خدایا تو دانی که فیاض مجرم
ندارد به جز درگه شاه ملجی
به وی بخش دانسته تقصیر او را
به وی بخش چندین گناهان عظمی
که گر من نیم لایق اما توان کرد
به وی صد هزاران چو من بنده اعطی
توان دید سگ را به روی خداوند
توان درگذشتن ز بنده به مولی
ز من کم مکن نعمت مهر او را
که در هر دو عالم مرا این بس اجری
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۳۳ - در منقبت امام علی‌النقی(ع)
ز شوخی نه در دیده آیی نه در بر
ندانم چه سازد کسی با تو کافر
ادای ترا غمزه سرخیل غارت
نگاه ترا فتنه پامال لشکر
بلا محو آن کنج چشم مشوش
اجل واله آن نگاه محیر
شهادت زه آن کمال مقوس
سعادت خم آن کمند معنبر
ز هر جنبش ابروت در تصور
رموزات غیبی درآید مصور
خرد گم در اندیشه آن دهان شد
ندانم چه داری درین نکته مضمر
چو حرف میان تو در نامه آرم
قلم گم کند جاده خط مسطر
بگو چون ننالد به خود آن دلی کو
نشیند در او تیر ناز تو تا پر
فراخ است دامان عیشی که گیرد
ترا یک نفس چون کمر تنگ در بر
به دور رخت شاخ گل در گلستان
سراسر گل زردرویی دهد بر
به عهد قدت در چمن بی‌تکلف
خجالت بود جمله بار صنوبر
خرامی به خاک شهیدان خود کن
که تا وارهیم از تمنای محشر
اسیری که محتاج لطف تو باشد
سزد گر نشیند ز عالم توانگر
به اقبال خاری چه گل‌ها که چیند
مسلمانی من به عهد تو کافر
چه لذت ز اندیشه حور کس را
که نگرفته باشد ترا تنگ دربر
زدی تیرم آسان و دانم که مشکل
کبابی توان خورد ازین صید لاغر
من آن مرغ زارم که از ناتوانی
به گوشی نزد ناله‌ام حلقه دربر
گهی در هوای قفس می‌کنم جان
گهی در فضای نفس می‌زنم پر
مینداز در ناله‌ام گوش خواهش
که بر سفره من کبابست اخگر
نفس برنمی‌آرم از گرد کلفت
که آهم کند خاک در چشم اختر
اگر خاطرم دامنی برفشاند
نگردد دگر جیب مشرق منور
به بال و پر ناله خواهم پریدن
شود گر سبکباری ضعف یاور
یکی بر سر این نه ایوان برآیم
درین خانه تا کی نشینم مکرر
سبکروحی من نسیم بهارست
که بر خار بن گر وزد گل دهد بر
سر و برگ آمیزش کس ندارم
زنم موج در خویش چون آب گوهر
به یار سفر کرده من که گوید
که ای چشم غربت ز رویت منور
تو چون شعله تا از سرم پاکشیدی
نشاندی به خاکسترم همچو اخگر
ترا ساخت غربت مرا سوخت دوری
تویی گل به دامن منم خاک بر سر
تو زودم فراموش کردی ولیکن
خیال تو نام مرا دارد از بر
ترا بر زبان قلم نایم اما
غمت کرده نام مرا زیب دفتر
چه درسم که ناخوانده گشتم فرامش
چه نامم که نابرده گشتم مکرر
چو در نامه حال دل خود نویسم
فشانم کف خون به بال کبوتر
منم بی‌تو دامن فشانده به ساقی
منم بی‌تو دل برگرفته ز ساغر
کسی را که یاری نباشد به دامن
کشد دردسر گر نهد لب به کوثر
نهال طرب بی‌تو در باغ خاطر
درختی است پژمرده بی‌برگ و بی‌بر
چرا دل نباشد مرا بی‌تو درهم؟
چه سان بی‌تو خاطر نباشد مکدر؟
نه پایی که گامی نهم بی‌تو در ره
نه دستی که بی‌تو کنم خاک بر سر
چه سازم که هجران یاران یکدل
قضایی است مبرم بلایی مقدر
چه سازم که شد چاره‌سازی عالم
به بیچارگی‌های گردون مقرر
به ما داده‌اند اختیاری که دارد
به تدبیر گرداب فکر شناور
چو کشتی فرو شد کسی را به دریا
تو خواهیش مختار گو خواه مضطر
زنم دست و پایی درین بحر بی‌بن
ولی پا به هستی ولی دست بر سر
به پیری رسیدیم و لهو جوانی
ز خاطر نگردید یک ذره کم‌تر
به اوهام خود عقل مغرور و غافل
که جهل مرکب دگر، علم دیگر
به خیر و به شر راه بردیم لیکن
نه تحصیل خیر و نه پرهیز از شر
تمیز بد و نیک کردن چه حاصل
چو هرچیز کردیم بد بود یکسر!
همان به که از هرچه کردیم حاصل
بروبیم خاطر بشوییم دفتر
به غیر از ثنای امامی که باشد
همه غرق احسانش همه بحر و هم بر
امام دهم آنکه با عقل اول
ز یک جیب برکرده روز ازل سر
علی نقی هادی دین و دنیا
امام خلایق شهنشاه عسکر
درین بحر بی‌بن نیابی نظیرش
که این نه صدف راست یک دانه گوهر
چه نسبت به افلاک درگاه او را
که خاک درش به ز خورشید انور
برافتد اگر پرده از روی رایش
چو خورشید هر ذره گردد منور
به جان مجرد چه نسبت تنش را
که با نور ظلمت نباشد برابر
به درگاه او بار نبود فلک را
اگر تا قیامت زند حلقه بر در
کند سایه گر بر فلک کوه حلمش
مکعب براید سپهر مدور
نسیمی ز زلفش اگر جلوه گیرد
پریشان فتد عطسه در مغز عنبر
شمیمی ز خلقش بباید که گردد
جهان همچو دامان غنچه معطر
چه وسعت بود کلبه شش جهت را
که در وی نهد جاه او کرسی زر
چه گنجایش آغوش علم بشر را
که تا کنه او را کشد تنگ دربر
اگر شبنم فیض لطفش نباشد
نماند نهال امل تازه و تر
وگر ریشه در خاک مهرش دواند
دهد بار عصیان گل مغفرت بر
درین آرزو پیر شد نخل طوبی
که در اعتدال هوایش کشد پر
چه فیض است درگاه او را که دارد
غبار درش جلوه موج عنبر
چه نورست خاک درش را که گردش
چو پیرایه صبح باشد منور
نبودی به عالم شب از خاک کویش
شدی طینت آفتاب از مخمر
حسودش چه شایستگی پیشه دارد
که باشد عدم با وجودش برابر
بتابد گر از دور بر روی خصمش
شود خاطر مهر چون مه مکدر
دماغ فلک پر شد از دود سودا
ز بس رشک قدرش برافروخت آذر
به هر هفت اندام از رشک جاهش
فلک داغ‌ها دارد از هفت اختر
نیارد زدن دست و پا گر درافتد
به بحر یقینش گمان شناور
ز طوفان دریای شبهت ندارد
جز از فکر او کشتی علم لنگر
زهی پادشاه معظم مظفر
به فطرت مقدس به طینت مطهر
سپهر یقین را و دریای دین را
درخشنده اختر، فروزنده گوهر
کف دستی از ملک قدر تو ارزد
باین هفت کشور نه، هفتاد کشور
بدین ارجمندی که دیدست فرزند؟
مرین نه پدر را ازین چار مادر
به خاک تو خورشید افشانده پرتو
به راه تو جبریل گسترده شهپر
ز شوق طواف تو بودی که دیدی
رخ یوسف مهر از چاه خاور
به فیض تو محتاج چون مه به خورشید
عقول مقدس نفوس مطهر
به گرد تو گردند افلاک دائم
به راه تو پویند پیوسته اختر
نبودی اگر عکس رویت نبودی
نه گردون مزین نه انجم منور
درت خانه آفتابست گویی
که در وی شب و روز باشد برابر
کسی کو به خاک درت روز دارد
حدیث وجود شبش نیست باور
خطوط شعاعی چو گیسوی حوران
نموده است خور وقف جاروب آن در
شها، شهریارا، منم آنکه دائم
به مدح تو دارم نفس خشک و لب تر
من و طبع فیاض و ورد مدیحت
همان خاطر عاشق و یاد دلبر
من و خاطری از مدیحت لبالب
چو دامان دریای عمان ز گوهر
به رغبت فروریخت تیغ زبانم
به پای مدیح تو تا داشت جوهر
به مهر تو دارم درخشنده خاطر
به حرف تو دارم فروزنده دفتر
مرا طالعی همچو خورشید باید
که سایم به خاک درت چهره زر
ز دنیا و عقبی مرا بس که یک دم
کنم مشت خاکی ز کوی تو بر سر
ندارم اگر مایه مهر تو دارم
درین ره که دارد ز من توشه بهتر؟
عمل گر نداریم در راه عقبی
همین بس که علم تو داریم رهبر
ز مهر تو همراه خواهیم بردن
متاع روایی به بازار محشر
در آندم که دستی گریبان نیابد
من و دست و دامان آل پیمبر
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۴۷ - در مدح شاه‌عباس دوم
مبارک جهان را نشاط جوانی
بدین عیش و عشرت بدین شادمانی
چه عیش است و عشرت چه ذوقست و بهجت
که پیران گرفتند از سر جوانی
زمین است در جنبش تر دماغی
سپهرست در گردش کامرانی
چه عطرست جیب فلک را که دارد
سر زلف شب موج عنبرفشانی
چه می‌ریخت در شیشه ساقیّ دوران
که شد چهرة روزگار ارغوانی
نشاط است در دشت در پای‌کوبی
دماغ است در شهر پایِ دکانی
به گلشن کند سرو وجد سماعی
به جدول کند آب رقص روانی
خموشی چه یارا زبان را که از دل
جلوریز سرکرده راز نهانی
چمن در چمن مژدة فتح و نصرت
جهان در جهان وعدة شادمانی
همانا شهنشاه ایران برآمد
مظفّر براعدای هندوستانی
همانا که خاک سیه کرده باشد
فلک باز در کاسة مولتانی
بلی دست اقبال شاه مظفّر
چنین فتح چندین کند رایگانی
ز اقبال شاهست این عیش و عشرت
که بادا به عیش و طرب جاودانی
جوانیّ دهر از جوانیّ شاه است
که یارب به پیری رسد این جوانی
شهنشاه دوران شه هفت کشور
خدیو جهان شاه عبّاس ثانی
جهان پادشاه جوان دلاور
که بادا جهانش به کام جوانی
ز چشم بد فتنه دین و دول را
کند بخت بیدار او پاسبانی
بهاریست عدلش که در سایة او
اگر گلخن آید کند گلستانی
عجب کامرانی عجب کامبخشی
که از کامبخشی کند کامرانی
سکندر شکوهی که در دست دارد
ز شمْشیر منشور کشور ستانی
پیمبر نژادی که در پاس ملّت
نکردست در دیده خوابش گرانی
ولایت نهادی که در حفظ دولت
ندیدست جز از خدا مهربانی
قدر لشکرش را کند پشت‌داری
قضا دولتش را کند پاسبانی
بزرگ آسمانش کند خیمه‌گاهی
بلند آفتابش کند سایبانی
لقب تا نگردید صاحب‌قرانش
مسمّا ندید اسم صاحب قرانی
بلندی ز خاک در او طلب کن
که آنجا زمین می‌کند آسمانی
به شمشیر خونریز او کج نبینی
که با ذوالفقارست در همزبانی
به خنجر کند مرگ را دلشکافی
به پیکان اجل را کند جانستانی
سنانش چه گویم که پیوسته باشد
اجل را به دشمن پیام زبانی
کمندش سر زلف دلدار باشد
که گردن به بند آیدش در نهانی
سمندش نسیم بهارست گویی
که با بوی گل می‌کند همعنانی
جهان پادشاها، فلک بارگاها
که رام تو بادا فلک جاودانی
تویی در جهان لایق عیش و عشرت
که در باغ بر سرو زیبد جوانی
اگر خواهی از اقتضای عدالت
جهان را دگرگون کنی می‌توانی
تویی شاه‌عبّاس ثانی کز اوّل
فزونی، کز اوّل فزونست ثانی
مرا نیست یارا که وصف تو گویم
اگر چه فزونم به هر چیز دانی
ولیکن فریضه‌ست شکر تو بر من
که تو آفتابیّ و من لعل کانی
کم بر دعای تو ختم مطالب
که تقریر حالی بهست از زبانی
الهی که بر تخت عیش و عدالت
به تأیید اقبال چندان بمانی
که صاحب‌قران آید از پرده بیرون
تو باشی که دولت به دولت رسانی
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۰۰ - در تأسف بر ایام جوانی و شکایت از عوارض پیری و درنصیحت و مناجات
نماند است در چشم من روشنائی
که افتاد با پیریم آشنائی
ز پیری چرا گشت تاریک چشمم
اگر آشنائی بود روشنائی
بهار جوانی فرو ریزد از هم
چو سرمای پیری کند بی نوائی
جوانی و زیبائیم رفت و آمد
ضعیفی و پیری و بی دست و پائی
ز ملک جوانی به پیری رسیدم
بود پاسبانی پس از پادشائی
چنان گوژ گشتم که گویند هرکس
مگر آدمی نیست چارپائی؟
به روز جوانی نکردیم طاعت
که می داشت بازار قوت روائی
به پیرانه سر توبه و طاعت ما
ز بیچارگی دان نه از پارسائی
نخواهد مرا آن نگارین که کردی
بر آئینه دل ز من غم زدائی
خزان کس نخواهد که طعنه کنندش
ز شوخی و بدعهدی و بینوائی
به کردار زشتی به گفتار سردی
به صورت نژندی به قامت دوتائی
به برنائی اندر جمال و بها بد
ربود آب و قدرت سیح و بهائی
به پیری چنانم که هم کمتر آیم
گرم هیچ با خاروخس برگرائی
به بازیگری هست گیتی چو کودک
ازآن کرد با من سه باره دغائی
مرا گفت پیری که ای بازمانده
که آنگاه گل بودی اکنون گیائی
نه ای آلت مطرب و عیش و عشرت
سزاوار زهد و نماز و دعائی
چو گفتم که از چنگ ما را رها کن
برین کشته چون شیر دندان چه خائی
مرا گفت دانی که ممکن نباشد
چگونه بود «عید بی روستائی »
چوبرپای تو بند من گشت محکم
کی از مرگ یابی ز دستم رهائی
من آن کدخدایم که در خانه تن
چو آیم به هم برزنم کدخدائی
برین ناامیدی همی ناله کردم
مراگفت به سرا که خوش می سرائی
خیال جوانی بعذر من آمد
چو شاه فلک بر سریر سمائی
چو طاوس در کله جلوه سازی
چو معشوق در هودج دلربائی
به مهر دل و جان درآویختم زو
چو عاشق به معشوق روز جدائی
زبان عتاب اندرو برگشادم
که آخر بگو تاکی این بی وفائی
یکی دوست از مهر هو پوست بوده
که گفتی مرا جاودان جانفزائی
برفتی و تا رفته ای هیچ روزی
نگفتی که چونی چه کردی کجائی
چنین کی کند دوست با دوست هرگز
نه اهل وفائی که مرد جفائی
ندانستمت قدر و قیمت به وقتی
که بوداز توم خوبی و خوش لقائی
عزیزا برم زان سبب خوار بودی
که پنداشتم تا قیامت مرائی
چنان رفتی از پیش چشمم که گفتی
ز برق بصر عکس شمس الضحائی
تو را کی توان داشت در خانه جان
که از روزن عمر باد هوائی
که رنگ بر موی چون پر زاغی
که سایه برسر چو فر همائی
اگرچه مفرج نه ای جان فروزی
و گرچه مفرح نه ای دلگشائی
همایون بنائی مبارک درختی
نکو گوهری بوالعجب کیمیائی
نماندی فزاید فراق تو انده
چه خلقی که در مردگی می برائی
به گوش تو چون ره نشینان به ره بر
همی چشم دارم که ناگه درآئی
جوانی مرا گفت:ای پیر نالان
ز بانگ شتر درد دل را درائی
به من دار گوش ار دل و هوش داری
که دانم که در بند این ماجرائی
نبشتم به تو نامه ای چند اگر چه
مراگفته ای دوستی را نشائی
سلام و دعا گفته و شرک کرده
که کاری و شغلی که باشد نمائی
تو را درد پیری همی رنجه دارد
تو از طیره او مرا جان گزائی
حدیث تو با من بدان کیک ماند
که گفتند او را که ناگه برآئی
آیا رنج پیری چه می خواهی از من
که بر سر مرا سرنبشست قضائی
گران گوش و تاریک چشمم ز دستت
که بر پای من تخته بند بلائی
اگر بر سر و فرق من نور صبحی
به چشم اندرم ظلمت شب چرائی
ربودی مرا از میان جوانان
اگر من چو کاهم تو چون کهربائی
دل من دگر روی شادی نبیند
که تو با سپاه غمم در قفائی
همه عیشها از تو گردد منغص
که تن را وبالی و جان را وبائی
ز تقصیر تو بازماندم ز طاعت
بلای تو باز آورد مبتلائی
در ستم چو بیمار و زنده چو مرده
ز پژمرده روئی و گردنده رائی
نه در طبع لذت نه در شخص قوت
خدایا بدین پیر عاجز گوائی
توئی چاره کار بیچارگان را
که هم دست گیری و هم درگشائی
همه رنج بیچارگان را علاجی
همه درد درماندگان را دوائی
ز توفیق در راه جان هم حدیثی
ز توحید در کوی دل همسرائی
به خلوت سرای شب از خرگه دل
حدیث تو سری بود نه ملائی
به درگاه تو عرضه کردیم حاجت
که گاه کرم خوفها را رجائی
فراوان گناه است ما بندگان را
ز تلبیس ابلیس و نفس هوائی
نمانیم در چاه تاریک عصیان
اگرمان تو پیش آوری روشنائی
ببخشای و تقصیر هامان عفو کن
که در مملکت بس غنی پادشائی
به درگاه تو ما که باشیم که آنجا
امیران اسیرند و شاهان گدائی
دلا بر تو مهربان شد زمانه
که اسباب دنیا نباشد بقائی
هرآنچت دهد عاقبت واستاند
که تو عاریت دار دارالفنائی
به ظاهر جهان چون جوانی است رعنا
ولیکن به باطن چو پیری مرائی
جهان را چو دانی چه بندی درو دل
چرا آزموده همی آزمائی
خداوند را بنده باش مخلص
نه از جمله بندگان بهائی
تو را این شرف بس بود در دو عالم
که گوید جهان آفرین آن مائی
مخور غم که شاهی شوی روز محشر
چو در سایه چتر فضل خدائی
دل مؤمنان را که چون موم باشد
هم از میم رحمت بود مومیائی
قوامی که برد از تنور تفکر
به نان سخن آب شعر سنائی
ز گشت بهشت آورید است گندم
از آن نان بر سدرة المنتهائی
به فرمان یزدان به شهر ملایک
از این میده راتب ده انبیائی
طبیب دلی زآنکه از داوری نان
خرد را دوائی و جان را شفائی
ز مهره نمایان گوهر فروشی
نه از جوفروشان گندم نمائی
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۷۹ - به شاهد لغت غرواشه، به معنی لیف جولاهه
چو غرواشه ریشی به سرخی و چندان
که صد لیف از ده یکش بست بتوان
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۰۹ - به شاهد لغت شارک، بمعنی مرغکی کوچک و خوش آواز و سیاه
الا تا درایند طوطی و شارک
الا تا سرایند قمری و ساری
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۶۵ - نسازم ز بانگ سگانت شکایت
نسازم ز بانگ سگانت شکایت
که دارم ز سرو روانت روایت
بگیرم سر راه و بوسم رکابت
اگر می شود از عنانت عنایت
خزان ره نیابد به باغ تو هرگز
در او هست سرو روانت حمایت
کدام التفات تو را شکر گویم
ندارد عطای نهانت نهایت
ره رستگاری نما سیدا را
نباشد به باغ جنانت جنایت
سیدای نسفی : غزلیات
شمارهٔ ۴۶۲ - قطعه
فلک رتبه سبحانقلی خان که باشد
گدای درش قیصر روم و خاقان
بخارا ز یمن قدوم شریفش
زند خاک در چشم هندوصفاهان
ز بهر جلوس وی ایستاد گیتی
بنا کرد تختی چو تخت سلیمان
ز ابروی خوبان بود متکایش
بود پایه او سر تاجداران
فلک از فرازش فتادست بر خاک
زمین از گران سنگیش گشته حیران
شکسته کمر کوه قاف از وقارش
کشیدست پای خجالت به دامان
به تاریخ اتمام او سیدا گفت
محل جلوس شهنشاه دوران