تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۳۳ - دردا که بر چون سمنت میریزد
دردا که بر چون سمنت میریزد
زلف سیه پر شکنت میریزد
ای سی ودو سالهٔ من آخر بنگر
کان سی و دو دُر از دهنت میریزد
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۳۴ - ای آن که به گِل، گُل چمن پوشیدی
ای آن که به گِل، گُل چمن پوشیدی
در زیر زمین مشک ختن پوشیدی
دی از سر ناز پیرهن پوشیدی
و امروز به خاک در، کفن پوشیدی
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۳۵ - در ماتم تو چرخ سیه پوش بماند
در ماتم تو چرخ سیه پوش بماند
ارواح ز فرقت تو مدهوش بماند
درداکه گل نازکت از شاخ بریخت
وان بلبل گویای تو خاموش بماند
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۳۶ - از مرگ تو فاش گشت رازم چه کنم؟
از مرگ تو فاش گشت رازم چه کنم؟
چون تو بشدی، من به که نازم چه کنم؟
ای جان و دلم! بسوختی جان و دلم
من بی تو کجا روم چه سازم چه کنم؟
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۳۷ - ای رفته و ما را به هلاک آورده
ای رفته و ما را به هلاک آورده
وان سرو بلند در مغاک آورده
بر خاک تو ماهتاب میتابد و تو
آن روی چو ماه را به خاک آورده
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۳۸ - از گریهٔ زار ابر، گل تازه و پاک
از گریهٔ زار ابر، گل تازه و پاک
خندان بدمید دامن خود زده چاک
زان میگریم چو ابر بر خاک تو زار
تا بو که چو گل شکفته گردی از خاک
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۳۹ - بس زود به مرگ کردی آهنگ آخر
بس زود به مرگ کردی آهنگ آخر
گویی رفتی هزار فرسنگ آخر
از ناز چو درجهان نمیگنجیدی
چون گنجیدی در لحد تنگ آخر
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۰ - زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
زین پس ناید ز دیدگانم دیدن
بی روی تو تیره شد جهانم دیدن
جایی که تو بودهای نگه مینکنم
من جای تو بی تو چون توانم دیدن
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۱ - چون مردن تو از پی این زادن بود
چون مردن تو از پی این زادن بود
برخاستن تو عین افتادن بود
از بهر چه بود این همه جان کندن تو
چون عاقبت کار تو جان دادن بود
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۲ - رفتی تو به خاک و یاسمن بی تو رسید
رفتی تو به خاک و یاسمن بی تو رسید
گل نیز، دریده پیرهن، بی تو رسید
گلزار شود خاکِ تو از خونِ دلم
گر برگویم آنچه به من بی تو رسید
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۳ - گل خندان شد ز گریهٔ ابر بهار
گل خندان شد ز گریهٔ ابر بهار
با ما بنشین یک نفس ای سیم عذار
بندیش که چون بسر شود ما را کار
بسیار به خاک ما فرو گریی زار
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۴ - روزی که ز خاک من برون آید خار
روزی که ز خاک من برون آید خار
گلبرگ رخم چو خاک ره گردد خوار
بگری بگری بر سر خاک من زار
گو ای همه خاک گشته کو آن همه کار
عطار نیشابوری : باب بیست و پنجم: در مراثی رفتگان
شماره ۴۵ - جانا رفتم بر دل پاکم بگری
جانا رفتم بر دل پاکم بگری
بر جای سیاه سهمناکم بگری
ای گل! چو شدم به خاک، تو نیز مخند
وی ابر بسی بر سر خاکم بگری
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۱ - چون جان دلم ز سیر،‌چون برق شدند
چون جان دلم ز سیر،‌چون برق شدند
مستغرق او، ز پای تا فرق شدند
این فرعونان که در درونم بودند
از بس که گریستم همه غرق شدند
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۲ - در عشق مرا چه کار با پردهٔ راز
در عشق مرا چه کار با پردهٔ راز
کار من دل سوخته اشک است و نیاز
هر چند که جهد میکنم در تک و تاز
از دیدهٔ من اشک نمیاستد باز
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳ - دریای دلم گرچه بسی میآشفت
دریای دلم گرچه بسی میآشفت
از غیرت خلق گوهر راز نسفت
رازی که دلم ز خلق میداشت نهفت
اشکم به سر جمع به رویم در گفت
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴ - خون دل من که هر دم افزون گردد
خون دل من که هر دم افزون گردد
دریا دریا ز دیده بیرون گردد
وانگه که ز خاکِ تنِ من کوزه کنند
گر آب در آن کوزه کنی خون گردد
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۵ - شب نیست که خون از دل غمناک نریخت
شب نیست که خون از دل غمناک نریخت
روزی نه که آب روی من پاک نریخت
یک شربت آب خوش نخوردم همه عمر
تا باز ز راه دیده بر خاک نریخت
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۶ - این شیوه مصیبت که مرا اکنون است
این شیوه مصیبت که مرا اکنون است
چون شرح توان داد که حالم چونست
هر اشک که ازدیدهٔ من میریزد
گر بشکافی هزار دریا خونست
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۷ - گر دل بشناختی که من کیستمی
گر دل بشناختی که من کیستمی
سبحان اللّه چگونه خوش زیستمی
ای کاش که گر تشنگی دل ننشست
چشمی بودی که سیر بگریستمی