تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۲۸ - جانا!‌غم تو با تن چون مویم داشت
جانا!‌غم تو با تن چون مویم داشت
وز بس خواری چو خاک در کویم داشت
من نیز به چشم بر نیایم هرگز
چشمم ز سرشک دست بر رویم داشت
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۲۹ - چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد
چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد
و آرام و قرار دلِ پرتابم شد
از بس که ز دیده ریختم آب چو ابر
از دیده ز پیش مردمان آبم شد
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۰ - تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت
تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت
سوز دل وآه آتشین باید داشت
بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
آخر ز تو چشم این چنین باید داشت
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۱ - بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
وز سر ننشست این هوس چشمم را
از بسیاری که چشم من آب بریخت
آبی بنماند پیش کس چشمم را
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۲ - زان روی که در روی تو چشمم نگریست
زان روی که در روی تو چشمم نگریست
از گریهٔ من مردم چشمم بنزیست
جان بر سر آتش است و دل بر سر آب
از بس که دلم بسوخت و چشمم بگریست
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۳ - آن ماه، مرا چو خاک در کوی افکند
آن ماه، مرا چو خاک در کوی افکند
و اندر طلب خودم به هر سوی افکند
زان است هزار قطره خون بر رویم
کان روز که رفت چشم بر روی افکند
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۴ - چون ایندل غم کشم وطن در خون دید
چون ایندل غم کشم وطن در خون دید
هر روز ز نو مرا غمی افزون دید
زین خانهٔ تنگ، سیر شد، صحرا خواست
بر اشک سوار گشت چون گلگون دید
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۵ - روزی که دل شکسته پیش تو کشم
روزی که دل شکسته پیش تو کشم
بر گلگونش نشسته پیش تو کشم
چون بر گلگون سوار شد یعنی اشک
پیش آی که تنگ بسته پیش تو کشم
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۶ - با دل گفتم بسی زیان میبینم
با دل گفتم بسی زیان میبینم
از دست تودیده خون فشان میبینم
دل گفت که با اشک روان خواهم شد
زین گونه که این قلب روان میبینم
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۷ - از گریهٔ خود بسی نکویی دارم
از گریهٔ خود بسی نکویی دارم
وز گوهر اشک هر چه گویی دارم
گلگونِ سرشک من چنان گرم رو است
کز گرم رویش سرخ رویی دارم
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۸ - شبرنگ خطت که رام افسونم بود
شبرنگ خطت که رام افسونم بود
میتاخت به تک که تشنهٔ خونم بود
بر روی آمد، تو گویی از گرم روی
شبرنگ خط تو، اشک گلگونم بود
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۳۹ - از رشک تو، کاغذین کنم پیراهن
از رشک تو، کاغذین کنم پیراهن
تا سایهٔ تو نگرددت پیرامن
هر چند کنار من چو دریاست ز اشک
در شیوهٔ عشق تو، نیم تردامن
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۰ - چون هر مویم نوحه گر آید بی تو
چون هر مویم نوحه گر آید بی تو
وز هر سویم ناله برآید بی تو
گلگون سرشکم که همی تازد تیز
ای بس که به روی می درآید بی تو
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۱ - دل را که شد از یک نظر دیده خراب
دل را که شد از یک نظر دیده خراب
بنگر که چگونه باز شد رشته ز تاب
از مال جهان مرا چو چشمی و دلی است
آن بر سر آتش است و این بر سر آب
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۲ - اول دل من، عشق رخت در جان داشت
اول دل من، عشق رخت در جان داشت
چون پیدا شد مینتوان پنهان داشت
آن رفت که در دیده همی گشتم اشک
کامروز به زور باز مینتوان داشت
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۳ - گر دل نه چنین عاشق شیدا بودی
گر دل نه چنین عاشق شیدا بودی
از عشق تو یک لحظه شکیبا بودی
ای کاش هر آن اشک که در فرقت تو،
من میریزم، هزار دریا بودی
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۴ - خونی که من از دیده به در میریزم
خونی که من از دیده به در میریزم
هر دم به مصیبتی دگر میریزم
تا عشق رخ توأم گریبان بگرفت
دامن دامن، خون جگر میریزم
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۵ - آن دل که دمی بی تو سر جانش نبود
آن دل که دمی بی تو سر جانش نبود
جان در سر تو کرد و پشیمانش نبود
در ماتم درد تو بسی خون بگریست
هم درد تواش بکشت و درمانش نبود
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۶ - گرچه غمم از گریستن بیرونست
گرچه غمم از گریستن بیرونست
هر روز مرا گریستن افزونست
ای ساقی جان فروز! در ده جامی
تا سیر بگریم که دلم پرخونست
عطار نیشابوری : باب بیست و ششم: در صفت گریستن
شماره ۴۷ - چون با غم تو دل مرا تاب نماند
چون با غم تو دل مرا تاب نماند
در دیدهٔ خون فشان من خواب نماند
ای ساقی دُردِ دَرد برجانم ریز
تا خون گریم که در جگر آب نماند