تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۴ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۶ - وله فی صفة القحط و التماس الغلّه
ای خداوندی که اندر خشک سال قحط جود
پخته شد از آب انعام تو نان گرسنه
زآنکه تو مشهور آفاقی بنان دادن چو صبح
سر بدر گاهت نهادست آسمان گرسنه
سیل انعام تو هردم دروثاق سایلان
آنچنان افتد که آتش در روان گرسنه
شکل اخلاق حسودت گر کنم بر روی نان
بوی آن از نان بگرداند عنان گرسنه
همچو مشرق قرص گرمش میفرستد جود تو
ار دهندش زان سوی مغرب نشان گرسنه
نیست بی یاد سخایت داستان اهل فضل
آری از نان نیست خالی داستان گرسنه
اندین دوران که میگردد سیه چون روی فضل
روی قرص ماه و خورشید از فغان گرسنه
قرص خور بر خود همی لرزد ، چرا؟ از بهر آنک
تیز کرد اختر برو دندان بسان گرسنه
گشته بی آبان بخون یکدیگر تشنه چنانک
نان همی آرند بیرون از دهان گرسنه
پردلان را نان سیر از لقمه های بیوه زن
گرد نانرا دیگ چرب از گردران گرسنه
هرکجا دیدی دو نان پیدا بدست عاجزی
در زمانبینی بدو یازان سنان گرسنه
صبح پنهان میکند در زیر چادر قرص خویش
زین سیه کامان چون شب نان ستان گرسنه
بر گذار نان دهنها باز کرده چون تنور
تیغ داران چو آتش خون فشان گرسنه
در فراق قرص تن چون ریسمان بگداخته
همچو شمع از آتش دل ناتوان گرسنه
گر نگردد صورت تدبیر نان پیشش سپر
زخم شمشیر فنا ندهد امان گرسنه
ترسم آید از زبان من خطایی در وجود
زانکه دارد رنگ دیوانه جوان گرسنه
خواجگانی را که باشد معدۀ انبار سیر
احترازی شرط باشد از زبان گرسنه
زآنکه از آتش نباشد پنبه را چندان خطر
کاهل نعمت را کنون از شاعران گرسنه
صاحبا ! گر دست مطمعامت ندارد دست پیش
شکند سیلاب تنگی بند جان گرسنه
میزبان لطف را گو تا که باشد تازه روی
زانکه ناخوانده رسیدش میهمان گرسنه
هرکرا بر خوان همّت هست نان مردمی
نگسلد از درگه او کاروان گرسنه
و آنکه چون یوسف بود ملک خزاین در کفش
چاره نبود زانکه باشد مهربان گرسنه
دفع کن ز انبار خود عین الکمال از بهر آنک
چشم را تاثیر باشد خاصۀ آن گرسنه
کرد مستغنی ز تعریفم ردیف شعر از آنک
بر سر این گفته بنوشم فلان گرسنه
باد در چنگ حوادث خصم پرآهوی تو
همچو آهو در کف شیر ژیان گرسنه
پخته شد از آب انعام تو نان گرسنه
زآنکه تو مشهور آفاقی بنان دادن چو صبح
سر بدر گاهت نهادست آسمان گرسنه
سیل انعام تو هردم دروثاق سایلان
آنچنان افتد که آتش در روان گرسنه
شکل اخلاق حسودت گر کنم بر روی نان
بوی آن از نان بگرداند عنان گرسنه
همچو مشرق قرص گرمش میفرستد جود تو
ار دهندش زان سوی مغرب نشان گرسنه
نیست بی یاد سخایت داستان اهل فضل
آری از نان نیست خالی داستان گرسنه
اندین دوران که میگردد سیه چون روی فضل
روی قرص ماه و خورشید از فغان گرسنه
قرص خور بر خود همی لرزد ، چرا؟ از بهر آنک
تیز کرد اختر برو دندان بسان گرسنه
گشته بی آبان بخون یکدیگر تشنه چنانک
نان همی آرند بیرون از دهان گرسنه
پردلان را نان سیر از لقمه های بیوه زن
گرد نانرا دیگ چرب از گردران گرسنه
هرکجا دیدی دو نان پیدا بدست عاجزی
در زمانبینی بدو یازان سنان گرسنه
صبح پنهان میکند در زیر چادر قرص خویش
زین سیه کامان چون شب نان ستان گرسنه
بر گذار نان دهنها باز کرده چون تنور
تیغ داران چو آتش خون فشان گرسنه
در فراق قرص تن چون ریسمان بگداخته
همچو شمع از آتش دل ناتوان گرسنه
گر نگردد صورت تدبیر نان پیشش سپر
زخم شمشیر فنا ندهد امان گرسنه
ترسم آید از زبان من خطایی در وجود
زانکه دارد رنگ دیوانه جوان گرسنه
خواجگانی را که باشد معدۀ انبار سیر
احترازی شرط باشد از زبان گرسنه
زآنکه از آتش نباشد پنبه را چندان خطر
کاهل نعمت را کنون از شاعران گرسنه
صاحبا ! گر دست مطمعامت ندارد دست پیش
شکند سیلاب تنگی بند جان گرسنه
میزبان لطف را گو تا که باشد تازه روی
زانکه ناخوانده رسیدش میهمان گرسنه
هرکرا بر خوان همّت هست نان مردمی
نگسلد از درگه او کاروان گرسنه
و آنکه چون یوسف بود ملک خزاین در کفش
چاره نبود زانکه باشد مهربان گرسنه
دفع کن ز انبار خود عین الکمال از بهر آنک
چشم را تاثیر باشد خاصۀ آن گرسنه
کرد مستغنی ز تعریفم ردیف شعر از آنک
بر سر این گفته بنوشم فلان گرسنه
باد در چنگ حوادث خصم پرآهوی تو
همچو آهو در کف شیر ژیان گرسنه
کمالالدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۲ - و قال ایضا یمدحه
تا همی بر گل نگارم خطّ مشکین آورد
مرکب صبر مرا هر لحظه در زین آورد
چرخ از کفّ الخضیب انگشت حیرت هر زمان
پیش آن رخسارزی دندان پروین آورد
شاه را عرصۀ عشق رخ او عقل را
گر چه بیدق رو بود در سیر فرزین آورد
دیده یی در تنگ شکّر زهر کرده تعبیه
تلخی پاسخ نگر کان لعل شیرین آورد
هندوی زلفش بزد هر کاروان عطر را
کش نسیم صبحدم از تبّت و چین آورد
گر کند زان خطّ مشکین بارز مجموع حسن
صفحۀ ارتنگ را در حشو ترقین آورد
دل چو جوید مخلصی از بند زلف کافرش
رخ بمدّاحی صدر ملّت و دین آورد
آنکه با عزمش بماند مرکب خورشید کند
و آنکه با حلمش نباشد تو سن افلاک تند
آخر ای جان جهان تدبیر وصلت چون کنم؟
چند در چنگ فراقت دیده و دل خون کنم؟
افعی زلفت که بر زمرد همی گردد چرا
خیره بروی هر زمان چون جزع تو افسون کنم؟
یک شب ار بینم دو دست خویش طوق گردنت
خاک پای خود ردای گردن گردون کنم
ور شوم ساقی جام لعل نوشینت شبی
هجر را در جام وصل از زلف تو افیون کنم
در خم آن زلف چوگان شکل تو گوی دلم
تنگ میدانست پس با صبر جولان چون کنم
ز آتش عشقت اثیری در دلم افروختست
از برای کشتن او دیده چون جیحون کنم
در صمیم دل چو مدح صدر عالم مدرجست
محنت عشقت بعون او ز دل بیرون کنم
پادشاه تخت دانش، رکن دین، صدر جهان
آفتاب سایه گستر خواجۀ سلطان نشان
ای ز جود تو فغان از بحر و کان برخاسته
وی ز طبعت چشمۀ حیوان و کوثر خاسته
کعبتین رای تو در کاسۀ گردون زده
پس ز عکس نقش او این هفت اختر خاسته
تا نشاند واسطه در عقد نفس ناطقه
عقل را از درج نطقت درّ و گوهر خاسته
وز پی عطر مشام ساکنان قدس را
از نقطهای خط تو گوی عنبر خاسته
از هر آن خاری که بروی جسته از خلقت نسیم
در زمان زامداد لطفت شاخ عبهر خاسته
یا رب این کلکست یا نی نیشکر؟ کز نوک اوست
طوطیان عقل را صد تنگ شکّر خاسته
بهر عین صادی اعنی صاعدی هر مه هلال
بر مثال عین نعلی از فلک برخاسته
پیش رای روشنت خورشید چبود؟ شعله یی
نزد طبع درفشانت کیست دریا؟ سفله یی
ای امید مفلسان را بر سخایت اعتماد
مایۀ بی مایگان را وجه از آن دست جواد
در لگد کوب عدم ناچیز گردد نه فلک
یکدم ار با قدر تو پهلو زند سبع شداد
مسرعان وهم را موقوف بر عزمت مسیر
روشنان چرخ را مقصور بر حکمت مراد
برکشد دست قدر این فوطۀ کحلی چرخ
گر اشارت ترا ننماید از جان انقیاد
دست مال نوک کلکت طرّه خاتون غیب
پشت پای همّت تو عالم کون و فساد
بی خم طغرای چین ابروی تو چرخ را
نیست بر منشور دیوان حوادث اعتماد
هر که اندر خدمت صاعد چو عین و دال نیست
هر دو چشمش بی سیاهی باد همچون چشم صاد
شمع اقبال ترا تا دید خصم افروخته
هست از آن غم سنگ در قندیل و خرمن سوخته
ای بهمّت برتر از دوران عالم آمده
وب بگوهر بر سر از اولاد آدم آمده
معضلات فقر را جود تو آسان کرده حل
محصنات غیب را رای تو محرم آمده
لمعۀ رخسار رایت رشک نور موسیی
شمّۀ لطفت دم عیسی مریم آمده
اختران چرخ را شمشیر عزمت کرده یی
خستگان دهر را لطف تو مرهم آمده
زین مبارک مقدم میمون تو در بزم چرخ
چنگ ناهید از طرب در زیر و در بم آمده
وز پی نظّارۀ خیل تو زین مینا تتق
روشنان بر بام سقف هفت طارم آمده
رایت قدر ترا زان سوی کیوان ماهچه
در پناه لطف ایزد ، هم شده، هم آمده
در تصاعد بودی اندر این سفر چون آفتاب
کش بود از بعد ابعد دایماً حسن المآب
سرورا! قصر رفیع قدر تو آباد باد
نزدش این صرح ممّرد کمترین بنیاد باد
در دبیرستان دین کانجا خرد زانو زدست
نفس ناطق را صریر کلک تو استاد باد
هر چه آن از سیم و زر دارد سمت در جوف کان
جمله موسوم عطای آن دو دست راد باد
چون ز جام بخشش تو آز شد مست و خراب
ربع مسکون در جوار عدل تو آباد باد
ای شده شکر و ثنایت ورد هر کام و زبان
جاودلنت از خستگان دور گردن یاد باد
هر که چون سوسن زبان در بندگیّت بر گشاد
دایم از بند حوادث همچو سرو آزاد باد
خاکساری کآتش قهر تو آبش ریختست
خرمن عمرش بدست هیبتت بر باد باد
دست تاثیر فلک از ساحتت مصروف باد
شغل دیوان قدر بر سعی تو موقوف باد
مرکب صبر مرا هر لحظه در زین آورد
چرخ از کفّ الخضیب انگشت حیرت هر زمان
پیش آن رخسارزی دندان پروین آورد
شاه را عرصۀ عشق رخ او عقل را
گر چه بیدق رو بود در سیر فرزین آورد
دیده یی در تنگ شکّر زهر کرده تعبیه
تلخی پاسخ نگر کان لعل شیرین آورد
هندوی زلفش بزد هر کاروان عطر را
کش نسیم صبحدم از تبّت و چین آورد
گر کند زان خطّ مشکین بارز مجموع حسن
صفحۀ ارتنگ را در حشو ترقین آورد
دل چو جوید مخلصی از بند زلف کافرش
رخ بمدّاحی صدر ملّت و دین آورد
آنکه با عزمش بماند مرکب خورشید کند
و آنکه با حلمش نباشد تو سن افلاک تند
آخر ای جان جهان تدبیر وصلت چون کنم؟
چند در چنگ فراقت دیده و دل خون کنم؟
افعی زلفت که بر زمرد همی گردد چرا
خیره بروی هر زمان چون جزع تو افسون کنم؟
یک شب ار بینم دو دست خویش طوق گردنت
خاک پای خود ردای گردن گردون کنم
ور شوم ساقی جام لعل نوشینت شبی
هجر را در جام وصل از زلف تو افیون کنم
در خم آن زلف چوگان شکل تو گوی دلم
تنگ میدانست پس با صبر جولان چون کنم
ز آتش عشقت اثیری در دلم افروختست
از برای کشتن او دیده چون جیحون کنم
در صمیم دل چو مدح صدر عالم مدرجست
محنت عشقت بعون او ز دل بیرون کنم
پادشاه تخت دانش، رکن دین، صدر جهان
آفتاب سایه گستر خواجۀ سلطان نشان
ای ز جود تو فغان از بحر و کان برخاسته
وی ز طبعت چشمۀ حیوان و کوثر خاسته
کعبتین رای تو در کاسۀ گردون زده
پس ز عکس نقش او این هفت اختر خاسته
تا نشاند واسطه در عقد نفس ناطقه
عقل را از درج نطقت درّ و گوهر خاسته
وز پی عطر مشام ساکنان قدس را
از نقطهای خط تو گوی عنبر خاسته
از هر آن خاری که بروی جسته از خلقت نسیم
در زمان زامداد لطفت شاخ عبهر خاسته
یا رب این کلکست یا نی نیشکر؟ کز نوک اوست
طوطیان عقل را صد تنگ شکّر خاسته
بهر عین صادی اعنی صاعدی هر مه هلال
بر مثال عین نعلی از فلک برخاسته
پیش رای روشنت خورشید چبود؟ شعله یی
نزد طبع درفشانت کیست دریا؟ سفله یی
ای امید مفلسان را بر سخایت اعتماد
مایۀ بی مایگان را وجه از آن دست جواد
در لگد کوب عدم ناچیز گردد نه فلک
یکدم ار با قدر تو پهلو زند سبع شداد
مسرعان وهم را موقوف بر عزمت مسیر
روشنان چرخ را مقصور بر حکمت مراد
برکشد دست قدر این فوطۀ کحلی چرخ
گر اشارت ترا ننماید از جان انقیاد
دست مال نوک کلکت طرّه خاتون غیب
پشت پای همّت تو عالم کون و فساد
بی خم طغرای چین ابروی تو چرخ را
نیست بر منشور دیوان حوادث اعتماد
هر که اندر خدمت صاعد چو عین و دال نیست
هر دو چشمش بی سیاهی باد همچون چشم صاد
شمع اقبال ترا تا دید خصم افروخته
هست از آن غم سنگ در قندیل و خرمن سوخته
ای بهمّت برتر از دوران عالم آمده
وب بگوهر بر سر از اولاد آدم آمده
معضلات فقر را جود تو آسان کرده حل
محصنات غیب را رای تو محرم آمده
لمعۀ رخسار رایت رشک نور موسیی
شمّۀ لطفت دم عیسی مریم آمده
اختران چرخ را شمشیر عزمت کرده یی
خستگان دهر را لطف تو مرهم آمده
زین مبارک مقدم میمون تو در بزم چرخ
چنگ ناهید از طرب در زیر و در بم آمده
وز پی نظّارۀ خیل تو زین مینا تتق
روشنان بر بام سقف هفت طارم آمده
رایت قدر ترا زان سوی کیوان ماهچه
در پناه لطف ایزد ، هم شده، هم آمده
در تصاعد بودی اندر این سفر چون آفتاب
کش بود از بعد ابعد دایماً حسن المآب
سرورا! قصر رفیع قدر تو آباد باد
نزدش این صرح ممّرد کمترین بنیاد باد
در دبیرستان دین کانجا خرد زانو زدست
نفس ناطق را صریر کلک تو استاد باد
هر چه آن از سیم و زر دارد سمت در جوف کان
جمله موسوم عطای آن دو دست راد باد
چون ز جام بخشش تو آز شد مست و خراب
ربع مسکون در جوار عدل تو آباد باد
ای شده شکر و ثنایت ورد هر کام و زبان
جاودلنت از خستگان دور گردن یاد باد
هر که چون سوسن زبان در بندگیّت بر گشاد
دایم از بند حوادث همچو سرو آزاد باد
خاکساری کآتش قهر تو آبش ریختست
خرمن عمرش بدست هیبتت بر باد باد
دست تاثیر فلک از ساحتت مصروف باد
شغل دیوان قدر بر سعی تو موقوف باد
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۹ - وله ایضا
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲۵ - نقش هر دولت که آن بر هفت منظر یافتند
نقش هر دولت که آن بر هفت منظر یافتند
نظم هر صورت که آن در چار گوهر یافتند
چون مرصع شد بهم فهرست آن مجموع را
در کلاه مر زبان هفت کشور یافتند
داور اعظم اتابک نصرة الدین کز دعاش
گوش هفت اقلیم را از در توانگر یافتند
خسرو عادل ابو بکر محمد کز علو
آفرینش را ز عونش بر سر افسر یافتند
پادشاه بحر و بر کشور گشای خشک و تر
کز محیط فیض او طبع زمین تر یافتند
مُهره گل شد زمین وز روی مِهر آن مهره را
بر بساط امر او نقش مششدر یافتند
آسمان شد شکل گوی و شک مدان کان شکل را
در خم چوگان او گوی مدور یافتند
هرچه شاید گفت کانرا ابتدا یا انتهاست
ز ابتدا تا انتها پیشش مسخر یافتند
ای جهانگیر آفتابی کاسمانت را دو قطر
قطری اندر باختر قطری به خاور یافتند
در حساب طالع تو خسف میزان باد شد
کارتفاع این رصد بالای اختر یافتند
هر که در پیمان ملکت چون رسن شد پیچ پیچ
گر ملکشاه است حلقش زیر چنبر یافتند
وانک جز بر نقش نامت سکه ای را نظم داد
گر نظام الملک شد خطش مزور یافتند
فتح کز سی سال باز آواره بود اندر جهان
نوبه داران تواش در گرد لشکر یافتند
نعل می بستند روزی یکدشانت را به روم
حلقه ای گم شد از آن در گوش قیصر یافتند
شرح می دادند روزی جرعه ریزت را به شام
قطره پالود از آن در حلق شکر یافتند
بردرت ظلماتیان را بوسه خشک آرزوست
کان سخن تر بود کز لفظ سکندر یافتند
هست بر کار خراسان تیغ تو چون تیر راست
کان کمان کژ بود کز طغرای سنجر یافتند
هر که چون مهتاب یکشب بر درت بیدار گشت
کافتاب آمد چو صبحش تاج بر سر یافتند
وانک عصیان کرد یک ره با ترازو طالعت
طالعش را چون ترازو سنگ بر در یافتند
در ترازوی جهان از دعوی همسر مرنج
هر کجا زری ست با او جو برابر یافتند
لیک فرق آن شد که چون تقویم عدل آمد پدید
قیمت یک من جو اندر نیم جو زر یا فتند
سایه طوبی فکندی بر ظهیر ای شه از آن
کشتگان در زیر طوبی آب کوثر یافتند
گر سخن نغز آمد اقبال تو اورده ست از آنک
عزت عیسی است آنک اندر سم خر یافتند
آب من این بس که گر جمشید و گر کیخسرو است
با منش در خواجه تاشی خاک این در یافتند
تا سر آغوش زمین از فرق گنج آویختند
تا طبق پوش عرض بر روی جوهر یافتند
بیش از آنت باد جوهر بیش از آنت باد گنج
وین دعا را عرشیان مقبول دفتر یافتند
نظم هر صورت که آن در چار گوهر یافتند
چون مرصع شد بهم فهرست آن مجموع را
در کلاه مر زبان هفت کشور یافتند
داور اعظم اتابک نصرة الدین کز دعاش
گوش هفت اقلیم را از در توانگر یافتند
خسرو عادل ابو بکر محمد کز علو
آفرینش را ز عونش بر سر افسر یافتند
پادشاه بحر و بر کشور گشای خشک و تر
کز محیط فیض او طبع زمین تر یافتند
مُهره گل شد زمین وز روی مِهر آن مهره را
بر بساط امر او نقش مششدر یافتند
آسمان شد شکل گوی و شک مدان کان شکل را
در خم چوگان او گوی مدور یافتند
هرچه شاید گفت کانرا ابتدا یا انتهاست
ز ابتدا تا انتها پیشش مسخر یافتند
ای جهانگیر آفتابی کاسمانت را دو قطر
قطری اندر باختر قطری به خاور یافتند
در حساب طالع تو خسف میزان باد شد
کارتفاع این رصد بالای اختر یافتند
هر که در پیمان ملکت چون رسن شد پیچ پیچ
گر ملکشاه است حلقش زیر چنبر یافتند
وانک جز بر نقش نامت سکه ای را نظم داد
گر نظام الملک شد خطش مزور یافتند
فتح کز سی سال باز آواره بود اندر جهان
نوبه داران تواش در گرد لشکر یافتند
نعل می بستند روزی یکدشانت را به روم
حلقه ای گم شد از آن در گوش قیصر یافتند
شرح می دادند روزی جرعه ریزت را به شام
قطره پالود از آن در حلق شکر یافتند
بردرت ظلماتیان را بوسه خشک آرزوست
کان سخن تر بود کز لفظ سکندر یافتند
هست بر کار خراسان تیغ تو چون تیر راست
کان کمان کژ بود کز طغرای سنجر یافتند
هر که چون مهتاب یکشب بر درت بیدار گشت
کافتاب آمد چو صبحش تاج بر سر یافتند
وانک عصیان کرد یک ره با ترازو طالعت
طالعش را چون ترازو سنگ بر در یافتند
در ترازوی جهان از دعوی همسر مرنج
هر کجا زری ست با او جو برابر یافتند
لیک فرق آن شد که چون تقویم عدل آمد پدید
قیمت یک من جو اندر نیم جو زر یا فتند
سایه طوبی فکندی بر ظهیر ای شه از آن
کشتگان در زیر طوبی آب کوثر یافتند
گر سخن نغز آمد اقبال تو اورده ست از آنک
عزت عیسی است آنک اندر سم خر یافتند
آب من این بس که گر جمشید و گر کیخسرو است
با منش در خواجه تاشی خاک این در یافتند
تا سر آغوش زمین از فرق گنج آویختند
تا طبق پوش عرض بر روی جوهر یافتند
بیش از آنت باد جوهر بیش از آنت باد گنج
وین دعا را عرشیان مقبول دفتر یافتند
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲۸ - زلف سر مستش چو در مجلس پریشانی کند
زلف سر مستش چو در مجلس پریشانی کند
جان اگر جان نیندازد گرانجانی کند
عقلها را از پریشان زیستن نبود گریز
اند آن مجلس که زلف او پریشانی کند
تا پریشان نیست بر سوسن همی ساید عبیر
چون پریشان گشت بر گل عنبر افشانی کند
کی روا دارد ز روی عقل اندر کافری
آنچه زلف کافر او با مسلمانی کند؟
از تکبر نرگس جادوی خون آشام او
سوی عاشق یک نظر با صد پشیمانی کند
عشق عالم گیر او چون عالم دل را گرفت
کس نداند تا در آن عالم چه ویرانی کند
ای نگاری کز کمال حسن تو اندر جهان
هر که خواهد تا بیان صنع ربانی کند
بوسه پیش طلعت تو ماه گردونی زند
سجده پیش قامت تو سرو بستانی کند
نا بود زلف تو چون چوگان دل عشاق را
عشق دامنگیر او کوی گریبانی کند
دیده من ابر نیسانیست و رویت گلستان
گلستان را تازه رشح ابر نیسانی کند
کوی دل می افکنم در عرصه میدان عشق
تا مگر آن گوی را زلف تو چو گانی کند
چنگ در فتراک عدل شامل سلطان زنم
گر دل سخت تو با من سست پیمانی کند
ظل حق سلطان اعظم شه سلیمان رکن دین
آنک گردونش خطاب اسکندر ثانی کند
آنک در دیوان او قیصر به حشمت دم زند
وانک بر درگاه او فغفور دربانی کند
آنک از طبع لطیفش گر مدد یابد صبا
در زمان جسمانیان را جمله روحانی کند
صف زند دیو وپری هر لحظه تا بر تخت ملک
شاه رکن الدین و الدنیا سلیمانی کند
روضه فردوس شد ایوان ز فر طاعتش
شاید ار دربان او دعوی رضوانی کند
جام او بر کوثر و تسنیم افسوس آورد
نام او برنامه تعظیم عنوانی کند
یافه باشد بر قیاس رمح و گرزش گر کسی
ذکر رمح رستم و گرز نریمانی کند
در صلابت همچو موسی گشت شاید گر کنون
رمحش اندر دیده اعداش ثعبانی کند
خسرو اگر کین تو بر آسمان سازد مقام
مشتری بهرام گردد زهره کیوانی کند
رای اعلای تودایم ملک و دبن را تربیت
از کمال نصرت و تایید ربانی کند
ساکنان ربع مسکون را که منقاد تواند
مهر تو در دل مکان چون روح حیوانی کند
هر مبارز کو به هیجا تیغ خونخوار تو دید
پیکرش را پرنیان خودی و خفتانی کند
تیغ تو ابری ست خون افشان که موج سیل او
هر زمان در کشور خصم تو طوفانی کند
بر درت خورشید اگر جبهت نهد وقت خسوف
جبهتش را خاک درگاه تو نورانی کند
خصم شیطان سیرت تو گر کند با تو خلاف
آن خلاف الحق هم از وسواس شیطانی کند
تیر عزمت از کمال فتح چون گردد جدا
موی بر اعضای اعدای تو پیکانی کند
مادح جاه تو بنده کرد غربت اختیار
تا درین حضرت به مدح تو ثنا خوانی کند
خاطری دارد که گر در امتحانش افکنی
شاعری نه ساحری نه بلکه سحبانی کند
گر رود بر لفظ میمونت که کردیمت قبول
گاه نظم و نثر سحبانی و حسانی کند
تا وجود عقل کامل جهل را نقصان دهد
تا بقای عدل شامل ظلم را فانی کند
باش باقی در جهان تا پاس باس و هیبتت
دین ودولت را به فرّ تو نگهبانی کند
جان اگر جان نیندازد گرانجانی کند
عقلها را از پریشان زیستن نبود گریز
اند آن مجلس که زلف او پریشانی کند
تا پریشان نیست بر سوسن همی ساید عبیر
چون پریشان گشت بر گل عنبر افشانی کند
کی روا دارد ز روی عقل اندر کافری
آنچه زلف کافر او با مسلمانی کند؟
از تکبر نرگس جادوی خون آشام او
سوی عاشق یک نظر با صد پشیمانی کند
عشق عالم گیر او چون عالم دل را گرفت
کس نداند تا در آن عالم چه ویرانی کند
ای نگاری کز کمال حسن تو اندر جهان
هر که خواهد تا بیان صنع ربانی کند
بوسه پیش طلعت تو ماه گردونی زند
سجده پیش قامت تو سرو بستانی کند
نا بود زلف تو چون چوگان دل عشاق را
عشق دامنگیر او کوی گریبانی کند
دیده من ابر نیسانیست و رویت گلستان
گلستان را تازه رشح ابر نیسانی کند
کوی دل می افکنم در عرصه میدان عشق
تا مگر آن گوی را زلف تو چو گانی کند
چنگ در فتراک عدل شامل سلطان زنم
گر دل سخت تو با من سست پیمانی کند
ظل حق سلطان اعظم شه سلیمان رکن دین
آنک گردونش خطاب اسکندر ثانی کند
آنک در دیوان او قیصر به حشمت دم زند
وانک بر درگاه او فغفور دربانی کند
آنک از طبع لطیفش گر مدد یابد صبا
در زمان جسمانیان را جمله روحانی کند
صف زند دیو وپری هر لحظه تا بر تخت ملک
شاه رکن الدین و الدنیا سلیمانی کند
روضه فردوس شد ایوان ز فر طاعتش
شاید ار دربان او دعوی رضوانی کند
جام او بر کوثر و تسنیم افسوس آورد
نام او برنامه تعظیم عنوانی کند
یافه باشد بر قیاس رمح و گرزش گر کسی
ذکر رمح رستم و گرز نریمانی کند
در صلابت همچو موسی گشت شاید گر کنون
رمحش اندر دیده اعداش ثعبانی کند
خسرو اگر کین تو بر آسمان سازد مقام
مشتری بهرام گردد زهره کیوانی کند
رای اعلای تودایم ملک و دبن را تربیت
از کمال نصرت و تایید ربانی کند
ساکنان ربع مسکون را که منقاد تواند
مهر تو در دل مکان چون روح حیوانی کند
هر مبارز کو به هیجا تیغ خونخوار تو دید
پیکرش را پرنیان خودی و خفتانی کند
تیغ تو ابری ست خون افشان که موج سیل او
هر زمان در کشور خصم تو طوفانی کند
بر درت خورشید اگر جبهت نهد وقت خسوف
جبهتش را خاک درگاه تو نورانی کند
خصم شیطان سیرت تو گر کند با تو خلاف
آن خلاف الحق هم از وسواس شیطانی کند
تیر عزمت از کمال فتح چون گردد جدا
موی بر اعضای اعدای تو پیکانی کند
مادح جاه تو بنده کرد غربت اختیار
تا درین حضرت به مدح تو ثنا خوانی کند
خاطری دارد که گر در امتحانش افکنی
شاعری نه ساحری نه بلکه سحبانی کند
گر رود بر لفظ میمونت که کردیمت قبول
گاه نظم و نثر سحبانی و حسانی کند
تا وجود عقل کامل جهل را نقصان دهد
تا بقای عدل شامل ظلم را فانی کند
باش باقی در جهان تا پاس باس و هیبتت
دین ودولت را به فرّ تو نگهبانی کند
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۲۹ - نوبت ملکت شها بر هفت گردون می زنند
نوبت ملکت شها بر هفت گردون می زنند
ملک عالم را به تو فال فریدون می زنند
در ازل دایم زدند و تا ابد خواهند زد
تا نپنداری شها کین نوبت اکنون می زنند
نوبت اول بهنگامی که در طشت افق
تیره شب را جامه پنداری به صابون می زنند
نی غلط گفتم سحرگاهی که نقاشان صبح
نقش تار پرنیان گویی بر اکسون می زنند
وان دوم نوبت نماز شام هنگام غروب
کز شفق گویی هوا را جامه در خون می زنند
وان سوم نوبت بگاه آنک بالای زمین
سایه بان نیلگون بر در مکنون می زنند
نام جویان از شکوه رتبتی کان در شه ست
طبل باز هیبت از بیم شبیخون می زنند
تا زشوق دولتت دانادلان روزگار
طعنه در هر نوبتی صد نوبت افزون می زنند
شد همایون عهد تو عهدی که شاهان جهان
لاف داد و دین از ین عهد همایون می زنند
ربع مسکون از چه معمور آمد؟از جرم زمین
زانک لشکرگاه تو بر ربع مسکون می زنند
کوه و هامون فخر دارد بر فلک تا در جهان
بارگاه عالیت بر کوه و هامون می زنند
هست اتابک اعظمی در مملکت میراث تو
صورتش زیبد که بر طغرای میمون می زنند
می بیادت با کرامت کرده مدغم می خورند
زر به نامت با سعادت گشته مقرون می زنند
مسند رایت ز شاخ سدره بر تر می نهند
خرگه قدرت زطاق چرخ بیرون می زنند
تا خبر در ملت از قول پیمبر می دهند
تا مثل در حکمت از کتب فلاطون می زنند
رسم این نوبت به رونق در جهان پاینده باد
تا بدرگاه تو بر پیوسته موزون می زنند
ملک عالم را به تو فال فریدون می زنند
در ازل دایم زدند و تا ابد خواهند زد
تا نپنداری شها کین نوبت اکنون می زنند
نوبت اول بهنگامی که در طشت افق
تیره شب را جامه پنداری به صابون می زنند
نی غلط گفتم سحرگاهی که نقاشان صبح
نقش تار پرنیان گویی بر اکسون می زنند
وان دوم نوبت نماز شام هنگام غروب
کز شفق گویی هوا را جامه در خون می زنند
وان سوم نوبت بگاه آنک بالای زمین
سایه بان نیلگون بر در مکنون می زنند
نام جویان از شکوه رتبتی کان در شه ست
طبل باز هیبت از بیم شبیخون می زنند
تا زشوق دولتت دانادلان روزگار
طعنه در هر نوبتی صد نوبت افزون می زنند
شد همایون عهد تو عهدی که شاهان جهان
لاف داد و دین از ین عهد همایون می زنند
ربع مسکون از چه معمور آمد؟از جرم زمین
زانک لشکرگاه تو بر ربع مسکون می زنند
کوه و هامون فخر دارد بر فلک تا در جهان
بارگاه عالیت بر کوه و هامون می زنند
هست اتابک اعظمی در مملکت میراث تو
صورتش زیبد که بر طغرای میمون می زنند
می بیادت با کرامت کرده مدغم می خورند
زر به نامت با سعادت گشته مقرون می زنند
مسند رایت ز شاخ سدره بر تر می نهند
خرگه قدرت زطاق چرخ بیرون می زنند
تا خبر در ملت از قول پیمبر می دهند
تا مثل در حکمت از کتب فلاطون می زنند
رسم این نوبت به رونق در جهان پاینده باد
تا بدرگاه تو بر پیوسته موزون می زنند
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۳۳ - چون شد از دریای مینا زورق زر ناپدید
چون شد از دریای مینا زورق زر ناپدید
آمد از درج زمرد لولو لالا پدید
چون ز لوح لاجوردی میم زرین شد نهان
نون سیمین شد ز روی تخته مینا پدید
گشته تا شد همچو در دریای کحلی زعفران
آمد از دریای نیلی عنبر سارا پدید
چون خم ابرو نمودی بود در معنی هلال
کاید از زیر سیاهی چون ید بیضا پدید
چون هلال از چرخ رو بنمود خندان گشت خلق
عشرتی آمد درین غمخانه دنیا پدید
خلق را پر خنده شد از عید لبها و مرا
بر رخ چون کهربا شد بسد حمرا پدید
بودم از غم با دلی پر آتش و چشمی پر آب
کامد از دور آن نگارین لعبت زیبا پدید
تا درآن لب شکرین ماهی که هر کو را بدید
بر خلاف طبعش آمد بر دلش سودا پدید
بو العجب ماهی که سرو و عرعر و شام و سحر
می کند زان روی و زلف و چهره و بالا پدید
چون بدبدم صورتش در زلف گفتم ای عجب
گنجی آمد مر مرا از گنج اژدرها پدید
دید چون در ماه نو شوریده حالم از لطف
کرد دلجویی برون از حدّ من عمدا پدید
گفت خرم باش کامد بر نهال خدمتت
میوه وصلم به فرّ صدر بدرآسا پدید
صاحب عادل شهاب دولت و دین آنک هست
شکل نعل مرکبش بر گنبد خضرا پدید
آن محمد نام یوسف روی صدری کامده ست
از وجودش در دو عالم راحت احیا پدید
گرچه اندر اصل و معنی هر دو از یک معدن اند
لیکن آید وقت خوردن غوره از حلوا پدید
ناصر خسرو نکو گوید که سرسبزی سرو
بالد و ناید مگر در شدت سرما پدید
جز مگر اندر شهادت گر کسی دارد نگاه
تا قیامت ناید آن در لفظ پاکش لا پدید
آمد از درج زمرد لولو لالا پدید
چون ز لوح لاجوردی میم زرین شد نهان
نون سیمین شد ز روی تخته مینا پدید
گشته تا شد همچو در دریای کحلی زعفران
آمد از دریای نیلی عنبر سارا پدید
چون خم ابرو نمودی بود در معنی هلال
کاید از زیر سیاهی چون ید بیضا پدید
چون هلال از چرخ رو بنمود خندان گشت خلق
عشرتی آمد درین غمخانه دنیا پدید
خلق را پر خنده شد از عید لبها و مرا
بر رخ چون کهربا شد بسد حمرا پدید
بودم از غم با دلی پر آتش و چشمی پر آب
کامد از دور آن نگارین لعبت زیبا پدید
تا درآن لب شکرین ماهی که هر کو را بدید
بر خلاف طبعش آمد بر دلش سودا پدید
بو العجب ماهی که سرو و عرعر و شام و سحر
می کند زان روی و زلف و چهره و بالا پدید
چون بدبدم صورتش در زلف گفتم ای عجب
گنجی آمد مر مرا از گنج اژدرها پدید
دید چون در ماه نو شوریده حالم از لطف
کرد دلجویی برون از حدّ من عمدا پدید
گفت خرم باش کامد بر نهال خدمتت
میوه وصلم به فرّ صدر بدرآسا پدید
صاحب عادل شهاب دولت و دین آنک هست
شکل نعل مرکبش بر گنبد خضرا پدید
آن محمد نام یوسف روی صدری کامده ست
از وجودش در دو عالم راحت احیا پدید
گرچه اندر اصل و معنی هر دو از یک معدن اند
لیکن آید وقت خوردن غوره از حلوا پدید
ناصر خسرو نکو گوید که سرسبزی سرو
بالد و ناید مگر در شدت سرما پدید
جز مگر اندر شهادت گر کسی دارد نگاه
تا قیامت ناید آن در لفظ پاکش لا پدید
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۵۸ - ای نوشته دولتت منشور ملک جاودان
ای نوشته دولتت منشور ملک جاودان
هچو عم سلطانی و همچون پدر سلطان نشان
موسم نوروز و ملک خرم و شاه جوان
فرصتی باشد جهان را زین نکوتر در جهان ؟
تخت گو بنشین مربع تاج گو بر فراز سر
در پناه دولت فرمان روای انس و جان
خسرو اعظم اتابک نصرة الدین کز علو
حضرتش را طارم افلاک زیبد آستان
آنک بیرون برد رفعش چین ز رخسار سپر
وانک دور افکند عدلش خم ز ابروی کمان
پرتوی از رای او پیرایه خورشید و ماه
نکته ای از لفظ او سرمایه دریا و کان
خوانده تیغش بر خلایق خطبه فتح و فتوح
داده عدلش در ممالک مژده امن و امان
ملک نادیده چنو لشکرکش کشوررگشای
دهر نازاده چنو فرمانده گیتی ستان
بر در ایوان قدرش چون قمر صد پرده دار
بر سر بام جلالش چون زحل صد پاسبان
ای براق دولتت را فرق فرقد پایگاه
وی همای همتت را برج برجیس آشیان
رایت از حکمت فلک را حاکمی بس کامکار
عدلت از رحمت جهان را دایه ای بس مهربان
چون قضا پیوسته بر اعدا سنانت کارگر
چون قدر همواره بر آفاق فرمانت روان
از سموم قهرت اندر تنگنای معرکه
چون عرق بیرون تراود مغز خصم از استخوان
هر کجا از آتش تیغت برامد شعله ای
آفتاب انجا شرارست آسمان آنجا دخان
جز تو کس را افسر شاهی نزیبد در جهان
ملک را دل بر تو می باید نهادن جاودان
آسمان با صد هزاران دیده آخر کور نیست
تا تو را بیند به دست دیگری ندهد عنان
پادشاهی را سخا و عدل سرمایه ست و تو
در سخا چون حاتمی در عدل چون نوشین روان
نیست اندر کیسه چرخ از کفت چیزی دریغ
نیست اندر پرده غیب از دلت رازی نهان
صنع ایزد در وجودت بهر آن تاخیر کرد
تا کند تیغ تو دفع فتنه آخر زمان
چون تو اندر مسند شاهی نشستی روزگار
بعدازین در سایه عدل تو باز افتد ستان
در پناه حفظ تو از بهر ترتیب گله
گرگ در باب مصالح راز گوید با شبان
تا جهان را میوه فتح و ظفر بار آورد
قهرت اندر دیده دشمن همی کارد سنان
دست در هم دادت اسباب جهانداری چنانک
آسمان را ماند انگشت تحیر در دهان
تا بپاید گردش گردون تو با گردون بپای
تا بماند نوبت عالم تو با عالم بمان
با ابد عهد همایونت قرین بادا که تو
هم نکو عهدی بحمدالله و هم صاحب قران
هچو عم سلطانی و همچون پدر سلطان نشان
موسم نوروز و ملک خرم و شاه جوان
فرصتی باشد جهان را زین نکوتر در جهان ؟
تخت گو بنشین مربع تاج گو بر فراز سر
در پناه دولت فرمان روای انس و جان
خسرو اعظم اتابک نصرة الدین کز علو
حضرتش را طارم افلاک زیبد آستان
آنک بیرون برد رفعش چین ز رخسار سپر
وانک دور افکند عدلش خم ز ابروی کمان
پرتوی از رای او پیرایه خورشید و ماه
نکته ای از لفظ او سرمایه دریا و کان
خوانده تیغش بر خلایق خطبه فتح و فتوح
داده عدلش در ممالک مژده امن و امان
ملک نادیده چنو لشکرکش کشوررگشای
دهر نازاده چنو فرمانده گیتی ستان
بر در ایوان قدرش چون قمر صد پرده دار
بر سر بام جلالش چون زحل صد پاسبان
ای براق دولتت را فرق فرقد پایگاه
وی همای همتت را برج برجیس آشیان
رایت از حکمت فلک را حاکمی بس کامکار
عدلت از رحمت جهان را دایه ای بس مهربان
چون قضا پیوسته بر اعدا سنانت کارگر
چون قدر همواره بر آفاق فرمانت روان
از سموم قهرت اندر تنگنای معرکه
چون عرق بیرون تراود مغز خصم از استخوان
هر کجا از آتش تیغت برامد شعله ای
آفتاب انجا شرارست آسمان آنجا دخان
جز تو کس را افسر شاهی نزیبد در جهان
ملک را دل بر تو می باید نهادن جاودان
آسمان با صد هزاران دیده آخر کور نیست
تا تو را بیند به دست دیگری ندهد عنان
پادشاهی را سخا و عدل سرمایه ست و تو
در سخا چون حاتمی در عدل چون نوشین روان
نیست اندر کیسه چرخ از کفت چیزی دریغ
نیست اندر پرده غیب از دلت رازی نهان
صنع ایزد در وجودت بهر آن تاخیر کرد
تا کند تیغ تو دفع فتنه آخر زمان
چون تو اندر مسند شاهی نشستی روزگار
بعدازین در سایه عدل تو باز افتد ستان
در پناه حفظ تو از بهر ترتیب گله
گرگ در باب مصالح راز گوید با شبان
تا جهان را میوه فتح و ظفر بار آورد
قهرت اندر دیده دشمن همی کارد سنان
دست در هم دادت اسباب جهانداری چنانک
آسمان را ماند انگشت تحیر در دهان
تا بپاید گردش گردون تو با گردون بپای
تا بماند نوبت عالم تو با عالم بمان
با ابد عهد همایونت قرین بادا که تو
هم نکو عهدی بحمدالله و هم صاحب قران
ظهیرالدین فاریابی : قصاید
شماره ۶۸ - هرچه فرّ و جاه قدرست ای همایون بارگاه
هرچه فرّ و جاه قدرست ای همایون بارگاه
در حریم حضرتت جمع آمد از اقبال شاه
در ازل چو نقش نیرنگ تو می زد نقش بند
دولت اندر آستانت کرد خود را جایگاه
بر فضای ساحت قدر تو گردون راست رشک
در پناه کبریای توست گردون را پناه
شیر شادروانت از ثور و حمل گیرد شکار
آهوی ایوانت از خلد برین جوید گیاه
هرکه اندر سایه خورشید ایوانت گریخت
ایمنست از خود فزون تر دارد از گردون گناه
صبح و شام از خادمان خاص درگاه تواند
از پی کاری ست آری این سپید و آن سیاه
گرچه گردون صد هزاران دیده دارد باک نیست
از سر عزت نیارد کرد در رویت نگاه
هر که خاک درگهت را تاج سر سازد به طوع
زیبدش کز روی نخوت بر فلک ساید کلاه
پیشگاهت گر دنان را داده تمکین وجود
تا کنند از خاک درگاه تو تزیین جباه
گر ملوک هفت کشور بر درت حاضر شوند
از مثال بارگاهت حشمت اند و زند و جاه
و ر به رجعت با جهان آیند افریدون و جم
پرده دارت ندهد ایشان را درون پرده راه
بر وضوح دعوی من آسمانت چاکرست
گر گواه عدل خواهی عدل شاه آنک گواه
این که می بوسند خاک درگهت را انس و جان
از جلال توست گویی یا ز قدر پادشاه
خسرو خورشید فر کیخسرو گیتی ستان
شاه کیوان قدر گردون منصب انجم سپاه
انک گر اسبش ز راه کهکشان آخور کند
خوشه گندم شود در آخور خورشید کاه
صدمه پاسش کزان سوی جهان صد میل رفت
در دو چشم آفرینش کرد کحل انتباه
شاد باش ای شاه حیدر رتبت بوبکر نام
دیرمان ای خسرو دریا دل کان دستگاه
گرچه در دولت رسیدی تو به جایی کز شرف
درگهت را عرصه آفاق زیبد پیشگاه
باش کاین رتبت به نسبت با جلال قدر تو
اول عهد از خروج یوسف است از قعر چاه
تا جهان بر پای باشد در جهان بر پای باش
باده نوش و جام گیر و جان فزای و خصم کاه
شاد بنشین اندرین فرخنده اقبال آشیان
نام جوی و کام یاب و عیش ساز و جام خواه
در حریم حضرتت جمع آمد از اقبال شاه
در ازل چو نقش نیرنگ تو می زد نقش بند
دولت اندر آستانت کرد خود را جایگاه
بر فضای ساحت قدر تو گردون راست رشک
در پناه کبریای توست گردون را پناه
شیر شادروانت از ثور و حمل گیرد شکار
آهوی ایوانت از خلد برین جوید گیاه
هرکه اندر سایه خورشید ایوانت گریخت
ایمنست از خود فزون تر دارد از گردون گناه
صبح و شام از خادمان خاص درگاه تواند
از پی کاری ست آری این سپید و آن سیاه
گرچه گردون صد هزاران دیده دارد باک نیست
از سر عزت نیارد کرد در رویت نگاه
هر که خاک درگهت را تاج سر سازد به طوع
زیبدش کز روی نخوت بر فلک ساید کلاه
پیشگاهت گر دنان را داده تمکین وجود
تا کنند از خاک درگاه تو تزیین جباه
گر ملوک هفت کشور بر درت حاضر شوند
از مثال بارگاهت حشمت اند و زند و جاه
و ر به رجعت با جهان آیند افریدون و جم
پرده دارت ندهد ایشان را درون پرده راه
بر وضوح دعوی من آسمانت چاکرست
گر گواه عدل خواهی عدل شاه آنک گواه
این که می بوسند خاک درگهت را انس و جان
از جلال توست گویی یا ز قدر پادشاه
خسرو خورشید فر کیخسرو گیتی ستان
شاه کیوان قدر گردون منصب انجم سپاه
انک گر اسبش ز راه کهکشان آخور کند
خوشه گندم شود در آخور خورشید کاه
صدمه پاسش کزان سوی جهان صد میل رفت
در دو چشم آفرینش کرد کحل انتباه
شاد باش ای شاه حیدر رتبت بوبکر نام
دیرمان ای خسرو دریا دل کان دستگاه
گرچه در دولت رسیدی تو به جایی کز شرف
درگهت را عرصه آفاق زیبد پیشگاه
باش کاین رتبت به نسبت با جلال قدر تو
اول عهد از خروج یوسف است از قعر چاه
تا جهان بر پای باشد در جهان بر پای باش
باده نوش و جام گیر و جان فزای و خصم کاه
شاد بنشین اندرین فرخنده اقبال آشیان
نام جوی و کام یاب و عیش ساز و جام خواه
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۵ - بر جهان دیدم که از مشرق برآوردند سر
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۴۰ - ای خداوندی که خاک درگهت را ز اعتقاد
ای خداوندی که خاک درگهت را ز اعتقاد
خستگان تیر محنت نوش دارو کرده اند
تا عروس ملک در پیوند شاهیت آمده است
در جهان پیوند ظلم و فتنه یکسو کرده اند
نه فلک بر خوان اِنعامت به پنج انگشت آز
قرب ده نوبت شکم را چار پهلو کرده اند
اجتماع اختران دانی که در میزان چراست
خود نکو دانی که آن خدمت چه نیکو کرده اند
از برای قیمت یک ذره خاک پای تو
نقد هفت اقلیم گردون در ترازو کرده اند
حاسدت در حبس محنت باد دایم چار میخ
تا طناب خیمه آفاق شش تو کرده اند
خستگان تیر محنت نوش دارو کرده اند
تا عروس ملک در پیوند شاهیت آمده است
در جهان پیوند ظلم و فتنه یکسو کرده اند
نه فلک بر خوان اِنعامت به پنج انگشت آز
قرب ده نوبت شکم را چار پهلو کرده اند
اجتماع اختران دانی که در میزان چراست
خود نکو دانی که آن خدمت چه نیکو کرده اند
از برای قیمت یک ذره خاک پای تو
نقد هفت اقلیم گردون در ترازو کرده اند
حاسدت در حبس محنت باد دایم چار میخ
تا طناب خیمه آفاق شش تو کرده اند
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۴۳ - ای فلک قدری که هر شب رای رو شنت
ای فلک قدری که هر شب رای رو شنت
دیدبانان افق را دیده ها حیران کند
آفرینش چون قلم سر بر خط فرمان نهد
چون دبیر خاص نامت بر سر فرمان کند
جاهت ار گیرد حضیض ماه را در اهتمام
از کمال رفعتش چون ذروه کیوان کند
زخمهای چرخ را انعام تو مرهم نهد
دردهای ظلم را انصاف تو درمان کند
صورت اقبال نام عز دین یحیی برد
هرکجا احیاء رسم رأفت و احسان کند
مصر جامع گشت تبریز از قدوم فرخت
کو عزیز مصر تا تقریر این برهان کند؟
مملکت با نور عدل و سایه اقبال تو
شرم دارد گر حدیث عدل نو شروان کند
عدل هم در بدو فطرت دید کاید در زمین
لطف و قهرت را دلیل نصرت و خذلان کند
جست و جوی پایه قدرت که ناممکنست
سالکان چرخ را زین گونه سرگردان کند
طول و عرضی نیست عالم را که اسب همتت
بر مراد خویش یکچندی درو جولان کند
نکهت خلق و نسیم مجلست از خرمی
هر زمان روی زمین چون روضه رضوان کند
هرچه آزارست عنفت از جهان بیرون برد
هر چه دشوار است لطفت بر فلک آسان کند
کعبه اقبال در گاه تو آمد زان قبل
روز و شب گردون طوافش از بن دندان کند
با ابد دوران عمرت متصل بادا چنانک
دور دایم را قضا پیوند این دوران کند
تا تو هر روز از نشاط و خرمی عیدی کنی
و آسمان هر لحظه پیشت دشمنی قربان کند؟
دیدبانان افق را دیده ها حیران کند
آفرینش چون قلم سر بر خط فرمان نهد
چون دبیر خاص نامت بر سر فرمان کند
جاهت ار گیرد حضیض ماه را در اهتمام
از کمال رفعتش چون ذروه کیوان کند
زخمهای چرخ را انعام تو مرهم نهد
دردهای ظلم را انصاف تو درمان کند
صورت اقبال نام عز دین یحیی برد
هرکجا احیاء رسم رأفت و احسان کند
مصر جامع گشت تبریز از قدوم فرخت
کو عزیز مصر تا تقریر این برهان کند؟
مملکت با نور عدل و سایه اقبال تو
شرم دارد گر حدیث عدل نو شروان کند
عدل هم در بدو فطرت دید کاید در زمین
لطف و قهرت را دلیل نصرت و خذلان کند
جست و جوی پایه قدرت که ناممکنست
سالکان چرخ را زین گونه سرگردان کند
طول و عرضی نیست عالم را که اسب همتت
بر مراد خویش یکچندی درو جولان کند
نکهت خلق و نسیم مجلست از خرمی
هر زمان روی زمین چون روضه رضوان کند
هرچه آزارست عنفت از جهان بیرون برد
هر چه دشوار است لطفت بر فلک آسان کند
کعبه اقبال در گاه تو آمد زان قبل
روز و شب گردون طوافش از بن دندان کند
با ابد دوران عمرت متصل بادا چنانک
دور دایم را قضا پیوند این دوران کند
تا تو هر روز از نشاط و خرمی عیدی کنی
و آسمان هر لحظه پیشت دشمنی قربان کند؟
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۵۱ - ای به شش ضرب از جهان در نرد جباری فِره
ای به شش ضرب از جهان در نرد جباری فِره
تا ابد دوات روان بادا و حکمت بر نفاذ
گر چه اقبال تو از راه محابا دور چند
یافت با خصمت لباساتی بسی نرد گشاد
زخم تیغ بندگانت بس موافق بود و نیز
کعبتینهایی که پیکرش آن چنان یاری بداد
لاجرم چون کعبتینش باز مالیدی به وقت
داو افزون کرده اندر ششدر خذلان فتاد
با تو زین پس دست در خصل تعدی چون کند
چون یقینش شد که خصلی نیز می نتوان نهاد
تا ابد دوات روان بادا و حکمت بر نفاذ
گر چه اقبال تو از راه محابا دور چند
یافت با خصمت لباساتی بسی نرد گشاد
زخم تیغ بندگانت بس موافق بود و نیز
کعبتینهایی که پیکرش آن چنان یاری بداد
لاجرم چون کعبتینش باز مالیدی به وقت
داو افزون کرده اندر ششدر خذلان فتاد
با تو زین پس دست در خصل تعدی چون کند
چون یقینش شد که خصلی نیز می نتوان نهاد
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۶۳ - صاحب عادل نظام الملک ثانی مجد دین
صاحب عادل نظام الملک ثانی مجد دین
ای حضیض بارگاهت اوج کیوان را مماس
ذهن پاکت خاک حیرت کرده در چشم عقول
حکم جزمت بند عطلت بسته بر پای حواس
آفتاب طلعتت گر سایه بر چرخ افکند
ماه را عار آید از خورشید گردون اقتباس
پیش رای روشنت اسرار گیتی کشف شد
مهبط انوار عصمت نیست جای التباس
گر حقوق نعمتت را آسمان منکر شود
گاه کافر نعمتش خوانند و گه ناحق شناس
ماه نو با قدرت ار دندان کند هم باک نیست
شاخ طوبی سخت فارغ باشد از دندان داس
بر خلایق راتب جودت از آن جاری تر است
کاسمان یابد درو هرگز مجال احتباس
حلقه در گوش جهان کن تا بدان گردد عزیز
پای بر چشم فلک نه تا بدان دارد سپاس
آنک در دور تو گردون را میسر شد ز امن
هرگز از دوران او کس را نبوده ست التماس
پاسبان چرخ هفتم خوش نخسبد بعد از این
چون جهان را عدل و انصاف تو می دارند پاس
در زمانه گر فتوری هست در کار منست
ورنه بس محکم نهادی ملک و ملت را اساس
سعی کن تا این فتور از کارها بیرون رود
خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس
با چنین نظمی که عالم راست در ایام تو
حال من شاید که بیرون باشد از نظم و قیاس
چون ازین دولت شدم راضی به احدی الراحتین
سهل باشد گر امیدم نیست باری کم ز یاس
مدت عمر تو چندان باد کز راه دوام
بامدار آسمان بیرون شود رأسا به راس
ای حضیض بارگاهت اوج کیوان را مماس
ذهن پاکت خاک حیرت کرده در چشم عقول
حکم جزمت بند عطلت بسته بر پای حواس
آفتاب طلعتت گر سایه بر چرخ افکند
ماه را عار آید از خورشید گردون اقتباس
پیش رای روشنت اسرار گیتی کشف شد
مهبط انوار عصمت نیست جای التباس
گر حقوق نعمتت را آسمان منکر شود
گاه کافر نعمتش خوانند و گه ناحق شناس
ماه نو با قدرت ار دندان کند هم باک نیست
شاخ طوبی سخت فارغ باشد از دندان داس
بر خلایق راتب جودت از آن جاری تر است
کاسمان یابد درو هرگز مجال احتباس
حلقه در گوش جهان کن تا بدان گردد عزیز
پای بر چشم فلک نه تا بدان دارد سپاس
آنک در دور تو گردون را میسر شد ز امن
هرگز از دوران او کس را نبوده ست التماس
پاسبان چرخ هفتم خوش نخسبد بعد از این
چون جهان را عدل و انصاف تو می دارند پاس
در زمانه گر فتوری هست در کار منست
ورنه بس محکم نهادی ملک و ملت را اساس
سعی کن تا این فتور از کارها بیرون رود
خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس
با چنین نظمی که عالم راست در ایام تو
حال من شاید که بیرون باشد از نظم و قیاس
چون ازین دولت شدم راضی به احدی الراحتین
سهل باشد گر امیدم نیست باری کم ز یاس
مدت عمر تو چندان باد کز راه دوام
بامدار آسمان بیرون شود رأسا به راس
ظهیرالدین فاریابی : ملمعات
شماره ۱ - اَقبِلِ الساقی برَیحانٍ و راح
اَقبِلِ الساقی برَیحانٍ و راح
هاتِها تَفتَرُّعَن ثَغرِالمِلاح
موسم عیش است در ده جام می
کز جهان بی می نیاید کس فلاح
اِنتَهی فی السُّکرِاَغصانُ الرُّبی
مالِصَحبیَ بَینَ سَکرانٍ و صاح
گل زخوبی مست و بلبل از نشاط
نیست بی شادی درین موسم مباح
قامَ فی نَصرِالهُدی مُستَنصِرا
اَحرَزَ المُلکَ باطرافِ الرماح
فتح نو در پیش دارد شهریار
عیش و عشرت را ز نوکن افتتاح
یَنتَجی اَرضَ العِدی فی جَحفَلِ
ضَلَّ فیَ لأَلائِهِ ضَوءُ الصَّباحِ
شاه عزم خطه بدخواه کرد
تا فزاید دین و دولت را صلاح
ثابتُ الاِقبالِ منصورُ اللَّوا
مُستقیمُ الاَمرِ مَأَمولُ النَّجاح
دولت اندر پیش و پیروزی ز پس
نصرت اندر قلب و عصمت بر جناح
هاتِها تَفتَرُّعَن ثَغرِالمِلاح
موسم عیش است در ده جام می
کز جهان بی می نیاید کس فلاح
اِنتَهی فی السُّکرِاَغصانُ الرُّبی
مالِصَحبیَ بَینَ سَکرانٍ و صاح
گل زخوبی مست و بلبل از نشاط
نیست بی شادی درین موسم مباح
قامَ فی نَصرِالهُدی مُستَنصِرا
اَحرَزَ المُلکَ باطرافِ الرماح
فتح نو در پیش دارد شهریار
عیش و عشرت را ز نوکن افتتاح
یَنتَجی اَرضَ العِدی فی جَحفَلِ
ضَلَّ فیَ لأَلائِهِ ضَوءُ الصَّباحِ
شاه عزم خطه بدخواه کرد
تا فزاید دین و دولت را صلاح
ثابتُ الاِقبالِ منصورُ اللَّوا
مُستقیمُ الاَمرِ مَأَمولُ النَّجاح
دولت اندر پیش و پیروزی ز پس
نصرت اندر قلب و عصمت بر جناح
ظهیرالدین فاریابی : غزلیات
شماره ۶ - باز بر جانم فراقت پادشاهی می کند
باز بر جانم فراقت پادشاهی می کند
وانچ در عالم کشی کرد از تباهی می کند
شهر صبرم تا سپاه هجر تو غارت زدند
با من آن کردی که با شهری سپاهی می کند
بی گناهم کشت عشقت وای اگر بودی گناه!
حال چون بودی چو این در بی گناهی می کند؟
چشم تو دعوی خونم کرد و ابرو شد گواه
کژ چرا شد گرنه میلی در گواهی می کند
در غمم گفتی:صبوری کن!بلی،شاید کنم
هیچ جایی صبر اگر بی اب ماهی می کند
بر ظهیر این غصه کمتر نه که طبع او ز نظم
بر سپهر مهر مدح شاه ماهی می کند
شهریار شیر کینه نصرت دین بیشکین
آنک شمشیرش ز شیران کینه خواهی می کند
وانچ در عالم کشی کرد از تباهی می کند
شهر صبرم تا سپاه هجر تو غارت زدند
با من آن کردی که با شهری سپاهی می کند
بی گناهم کشت عشقت وای اگر بودی گناه!
حال چون بودی چو این در بی گناهی می کند؟
چشم تو دعوی خونم کرد و ابرو شد گواه
کژ چرا شد گرنه میلی در گواهی می کند
در غمم گفتی:صبوری کن!بلی،شاید کنم
هیچ جایی صبر اگر بی اب ماهی می کند
بر ظهیر این غصه کمتر نه که طبع او ز نظم
بر سپهر مهر مدح شاه ماهی می کند
شهریار شیر کینه نصرت دین بیشکین
آنک شمشیرش ز شیران کینه خواهی می کند
ظهیرالدین فاریابی : غزلیات
شماره ۸ - من که هرشب بی خیالت دیده در خون کشم
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۱ - روزگار دل
در غم عشق تو زان بگذشت کاردل مرا
کز وفایت کم شود یک لحظه باردل مرا
فارغم از گشت گلشن کزغم تو هرزمان
بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا
بردلم باری حوالت کن غم اندوه خود
چون توان کردن که کردی غمگساردل مرا
ماهی ای کو برکنار افتدز دریا چون بود
همچنان باشد بلا دور ازکنار دل مرا
آنکه روزم شدسیه باشد زبی صبری دل
چون تو بودی و فراق یار کار دل مرا
باز آمد روز هجران ناله کن باری زدل
تیره تر بادا ز روزم روزگار دل مرا
چند چون محیی کشد دل در ره تو انتظار
سوخت همچون سایه بر ره انتظار دل مرا
کز وفایت کم شود یک لحظه باردل مرا
فارغم از گشت گلشن کزغم تو هرزمان
بشکفد صد گونه گل از خارخار دل مرا
بردلم باری حوالت کن غم اندوه خود
چون توان کردن که کردی غمگساردل مرا
ماهی ای کو برکنار افتدز دریا چون بود
همچنان باشد بلا دور ازکنار دل مرا
آنکه روزم شدسیه باشد زبی صبری دل
چون تو بودی و فراق یار کار دل مرا
باز آمد روز هجران ناله کن باری زدل
تیره تر بادا ز روزم روزگار دل مرا
چند چون محیی کشد دل در ره تو انتظار
سوخت همچون سایه بر ره انتظار دل مرا
عبدالقادر گیلانی : غزلیات
شمارهٔ ۲ - پیرکنعان
گرندادی آرزوی وصل جانان ،جان مرا
زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا
سرومن آغشته دراشک جگرخون من است
فارغم گرباغبان نگذاشت در بستان مرا
نیست فرقی درمیان شخص من با سایه ام
بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا
حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت
بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا
جامه جان چاک شد در وادی عشق وهنوز
هرطرف صد خارغم بگرفته دامان مرا
همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یار
ای که دور انداختی از صحبت جانان مرا
این که با مردم مدارا می کنم از بهر توست
ورنه کی پروا بود ازقول بدگویان مرا
خانه من گلخن وفرش من از خاکستر است
تاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا
زندگی نگذاشتی بی او غم هجران مرا
سرومن آغشته دراشک جگرخون من است
فارغم گرباغبان نگذاشت در بستان مرا
نیست فرقی درمیان شخص من با سایه ام
بس که در آتش فکنده این دل سوزان مرا
حال من چون پیر کنعان شد کنون چون بینمت
بس که آمد سیل اشک از دیده گریان مرا
جامه جان چاک شد در وادی عشق وهنوز
هرطرف صد خارغم بگرفته دامان مرا
همچو من یارب که گردد بی نصیب از وصل یار
ای که دور انداختی از صحبت جانان مرا
این که با مردم مدارا می کنم از بهر توست
ورنه کی پروا بود ازقول بدگویان مرا
خانه من گلخن وفرش من از خاکستر است
تاکه چون محیی بخوانی بی سروسامان مرا