تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۸ - دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
برخاسته صد فغان هر گوشه که بس
امروز همی آمد و هر ذرّه که هست
فریاد همی کرد که فریادم رس
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۹ - دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
دوش آمد و گفت: مردمِ دوراندیش
از خویش به جز هیچ نیابد کم و بیش
می بر نتوان گرفت این پرده ز پیش
گر برگیرم ز خویش من مانم و خویش
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۰ - دی گفت: کجا شدی،‌چنین میباید
دی گفت: کجا شدی،‌چنین میباید
از دوست جدا شدی، چنین میباید
روزی دو ز بهرِ آنکه دور افتادی
بیگانه زما شدی، چنین میباید
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۱ - دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
دوشش دیدم چو زلف خود در تابی
میشد چو مرا بدید در غرقابی
گفتا که برِ تو خواهم آمد فردا
گفتم:‌اگر امشبم ببینی خوابی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۲ - امشب بَرِ ما مست که آورد ترا
امشب بَرِ ما مست که آورد ترا
وز پرده بدین دست که آورد ترا
نزدیکِ کسی که بی تو بر آتش بود
چون باد نمیجست که آورد ترا
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۳ - امشب ز پگاهی به خروش آمده‌ای
امشب ز پگاهی به خروش آمده‌ای
چونست که مستتر ز دوش آمده‌ای
در بازارت نمی‌رود کار مگر
زانست که در خانه فروش آمده‌ای
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۴ - دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست
دوش آمد و گفت: هیچ آزرمت نیست
در عشق دمِ سرد و دلِ گرمت نیست
گفتم: «برهان مرا ز من، ای همه تو!»
گفتا که کیی تو، خویش را شرمت نیست
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۵ - دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفته
دوش آمد و گفت: ای وطن بگرفته
دو کون به هم ز جان و تن بگرفته
چون من همهام تو هیچ شرمت بادا
من آمده و تو جای من بگرفته
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۶ - دوش آمد و گفت: اگر چه کم می آیم
دوش آمد و گفت: اگر چه کم می آیم
پیش از دو جهان به یک قدم می آیم
از ما نتوان گریخت از خود بگریز
کانجا که روی با تو به هم می آیم
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۷ - دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزم
دی گفت: چو تو صد به زیانی سوزم
تا می چه کنم که ناتوانی سوزم
چون من به کرشمهای جهانی سوزم
بنگر تو مرا که نیم جانی سوزم
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳۸ - دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم
دی گفت: حجب ز پیش برنگرفتم
دو کون ز راهِ خویش برنگرفتم
صد عالمِ تشویر پدیدار آمد
یک پرده کنون ز پیش برنگرفتم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۱ - چون روی تو در همه جهان روی کراست
چون روی تو در همه جهان روی کراست
بی روی تو یک مو سرِ جان روی کراست
خورشید ز خجلتِ رخت پشت بداد
میگشت به پهلو که چُنان روی کراست
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۲ - بی موی تونیست موی کس موئی راست
بی موی تونیست موی کس موئی راست
بی روی تو روی دگران روی و ریاست
بی موی تو ای موی میان موی که دید
بی روی تو در روی زمین روی کراست
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳ - تا روی ز زیرِ پرده بنمودی تو
تا روی ز زیرِ پرده بنمودی تو
صد پرده دریدی و ببخشودی تو
امروز همه جهان ز تو پُر شور است
زین پیش که داند که کجا بودی تو
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴ - در کوی تو آفتاب منزل بگرفت
در کوی تو آفتاب منزل بگرفت
وز روی تو یک ذرّهٔ کامل بگرفت
از پرتوِ روی تست گیتی روشن
از بدعتِ خورشیدمرا دل بگرفت
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۵ - ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکل
ای واقعهٔ عشقِ تو کاری مشکل
خورشیدِ رُخَت فتنهٔ جان، غارتِ دل
هرکاو نَفَسی بدید خورشیدِ رُخَت
دیوانه بوَد اگر بماند عاقل
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۶ - عشقت به هزار پادشاهی ارزد
عشقت به هزار پادشاهی ارزد
وصلِ تو ز ماه تا به ماهی ارزد
آن را که رخی بود بدین زیبائی
انصاف بده که هرچه خواهی ارزد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۷ - ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکنده
ای زلفِ تو صد دامِ ستم افکنده
جانِ همه عاشقان به غم افکنده
هرجا که درین پرده وجودی مییافت
یک پرتو رویت به عدم افکنده
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۸ - جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشت
جانا غم عشقت دل و دینم نگذاشت
یک ذرّه گمانم و یقینم نگذاشت
گفتم که ز دستِ تو کنم بر سرْ خاک
خود عشقِ رخت فرا زمینم نگذاشت
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۹ - زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندم
زلف و رخِ تو که قصدِ جان دارندم
در هر نفسی کار به جان آرندم
از سایهٔ زلفِ تو رخت چون بینم
کز سایه به آفتاب نگذارندم