تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۶۵ - شد از آن روزی که صحرای جنون ماوای من
شد از آن روزی که صحرای جنون ماوای من
کرد شهوت همچو قیس عامری سودای من
آنکه در ملک جنون سر داد مجنون را چو من
محو و حیرانست پیش طلعت لیلای من
بارها راند از در خویشم ولیکن عاقبت
از وفا بنهاد بند بندگی بر پای من
از نظر افکندنم سهلست منت می‌کشم
گر شود گاهی ز لطف از دیگران جویای من
قامت طوبی شود خم بهر تعظیم قدش
در خرام آید اگر سرو و سهی بالای من
سالها دنبال یار بی‌وفا می‌گشته‌ام
تا ترا بگزید آخر دیده بینای من
(صامتا) این زهد خشک آخر مرا رسوا نمود
کاش بودی در میان خیل رندان جای من
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۶۹ - خوش به حال آن که روز بی‌کسی یارش تو باشی
خوش به حال آن که روز بی‌کسی یارش تو باشی
در شب هجران ز راه لطف غمخوارش تو باشی
عالمی اندر خم زلفت گرفتار امام
صرفه با آن است کز خوبی گرفتارش تو باشی
یوسف مصری تو وخلقی گرفتار تو لیکن
نازم آن حسنی که در عالم خریدارش تو باشی
جهت الفردوس یکسان ست با دوزخ به چشمش
آنکه خلد و کوثر و جنات و انهارش تو می‌باشی
از سر بستر نمی‌خواهد که هرگز سر بگیرد
آن مریضی را که در بالین پرستارش تو باشی
بر وصال حوریان باغ رضوان دل نبنددن
هر که‌ای حوری لقا در دهر دلدارش تو باشی
می‌تواند زنده‌کردن مرده‌ها را چون مسیحان
هندوی بتخانه گر روزی مددکارش تو باشی
اینکه (صامت شهر شهر است در شیرین زبانی
باعث شیرینی طبع شکر بارش تو باشی
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۳ - زبان حال فاطمه صغرا زمان حرکت حضرت سیدالهشدا(ع)
از مدینه چون شه لب تشنه با افغان و زاری
شد به راه کربلا عازم به عزم جان نثاری
دست زد بر دامنش صغری غم‌پرور که بابا
این دل من چو نکند بعد از تو اندر سوگواری
کردی از حرف خدایی نی همین پرخون دل مرا
صبر و طاقت از دل غمدیده من شد فراری
خوش تسلی می‌دهی بر من تو از پایان دوری
آه اگر جانم نمودی بی‌تو یک دم پایداری
جان بابا در مدینه بی‌کسم مگذار و مگذر
رحم کن بر من که درد بی‌کسی دردیست کاری
اعتباری داشتم از سایه لطف تو بر سر
می‌کشد کارم به خواری آخر از بی‌اعتباری
آنچنان پندار کز اطفال تو هستم
پس مرا همره ببر بابا پی خدمتگذاری
شاه دین گفت ای علیله دختر شیرین‌‌زبانم
خون دل کردی مرا ازین گفتگو از دیده جاری
تو به چشم من چو نوری و به چشم باب خود جان
جان من پایان نداد این سفر جز غمگساری
تو نداری طاقت لب‌تشنگی چون ما که هر دم
بر کشی از قلب سوزان ناله بی‌اختیاری
تاب چندان بر دلت نبود که بینی خیل عدوان
تیغ بر کف بهر قتلم رو کنند از هر کناری
صبر نتوانی نمود از غارت قوم ستمگر
هر طرف شو می‌درد گوشی برای گوشواری
کو چنان صبری که اندر قتلگه از بعد قتلم
بنگری در هر طرف غلطیده در خون گلعذاری
چون سکینه ترسم از سیلی شود روی تو نیلی
تو علیلی و نداری طاقت اینگونه خواری
ترسم از سیلی شود روی تو نیلی
تو علیلی و نداری طاقت اینگونه خواری
عمه‌ها و خواهرانت بس بود بهر اسیری
خوار و سرگردان به هر جا چون اسیران تتاری
(صامتا) تا می‌توانی گریه کن در این مصیبت
تا نمایی مزرع امید خود را آبیاری
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۹ - در مصیبت عاشورا
ماند چون نعش حسین تشنه‌لب در آفتاب
می‌ندانم از چه زبور بست دیگر آفتاب؟
ز خم تیره و نیزه و شمشیر عدوان بس نبود؟
از چه می‌تابید بر آن جسم بی‌سر آفتاب؟
بود گر در دامن زهرا سر آن تشنه‌لب
از چه نامد شرمش از خاتون محشر آفتاب؟
گشت راس شاه دین چون از زمین بکنی بلند
حیرتم سر زد چرا از کوه خاور آفتاب؟
سر برهنه پا برهنه کودکان بی‌پدر
خار ره بر پا بدل اخگر به پیکر آفتاب
دید چون نیلی رخ اطفال را از جور شمر
کرد موج حون روان از دیده تر آفتاب
چادر عصمت چو بردند از سر زینب، فکند
شب کلاه خسروی در چرخ از سر آفتاب
سر برهنه دید زینب را چو در بزم یزید
شد نهان در ابر از شرم پیمبر آفتاب
همچو بخت زینب و کلثوم شد از غم سیاه
بسکه زد دست عزا بر سینه و سر آفتاب
(صامتا) از خانه‌ات تا این رقم شد آشکار
گشت از آه جهانسوزت مکدر آفتاب
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۱۷ - در مصائب عاشورا
می‌زند امروز بر سر بوتراب از یک طرف
گرید از غم حضرت ختمی‌مآب از یک طرف
چار ارکان در تنزلزل شش جهت در اضطراب
نه فلک افتاده اندر انقلاب از یک طرف
پاره پاره بر زمین جسم عزیز فاطمه
تیر یک جاه نیزه یک سو آفتاب از یک طرف
اصغر بی‌شیر یک جا تیر پران در گلو
مادرش در آه و افغان چون رباب از یک طرف
همچو اشک چشم زینب موج زن آب فرات
آل حیدر تشنه یک قطره آب از یک طرف
قاسم داماد یک جا زیر سم اسبها
نوعروس از خون او بر کف خضاب از یک طرف
بر بهار آل پیغمبر شده فصل خزان
گل ز یک جا غارت گلچین گلاب از یک طرف
گیسوی مشکین اکبر یک طرف در خاک و خون
قلب لیلا مضطرب در پیچ و تاب از یک طرف
زیر چتر زر و یک سو زاده سعد لعین
عابد نالان ز سوز تب و تاب از یک طرف
حسرت مرگ جوانان در دل زهرا بخلد
زاده مرجانه دون کامیاب از یک طرف
خار راه شام برپا کودکان در بدر
بازوی کلثوم و زینب در طناب از یک طرف
از کجا (صامت) برد جان بعد از این درد زیاد
گریه یک جا ناله یک سو اضطراب از یک طرف
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۲۹ - زبان حال حضرت زینب(ع)
ای سردور از بدن روزی تو سامان داشتی
جا به دوش مصطفی با لعل خندان داشتی
خضر را رهبر تو بودی جانب عین الحیات
خود چرا در وقت مردن کام عطشان داشتی
هرگز از یادم نخواهد رفت کاندر کربلا
العطش گفتی به زیر تیغ تا جان داشتی
او فتاد آخر به دست اهرمن انگشترت
ای سلیمانی که عالم زیر فرمان داشتی
روی اطفال یتیمت گشت از سیلی سیاه
با همه احسان که در حق یتیمان داشتی
گر نبردند از تنت آن کهنه پیراهن چرا
روی خاک کربلا پس جسم عریان داشتی
کج نمودی از تنت آن کهنه پیراهن چرا
روی خاک کربلا پس جسم عریان داشتی
کج نمودی گردن خود در بر دشمن چرا
تابه دور خود زنان مو پریشان داشتی
ای برادر خواهر زارت بسر معجر نداشت
ورنه دیدم بی‌کفن تن در بیابان داشتی
شمر را دیدی به خونت تشنه بود ای تشنه لب
باز چشم آب از ین نامسلمان داشتی
حرمت مهمان‌نوازی خولیا اینسان نبود
راس مهمان در تنور خویش پنهان داشتی
(صامتا) تا خود جزایت چیست در روز جزا
کامبش اندر این مصیبت چشم گریان داشتی
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۳۲ - مصیبت ملمع
روز عاشورا چو حزب «سابقون السابقون»
شد مهیای ثواب «نعم اجرا العاملون»
بانک «خیل الله قومموا اوراکبوا» از بطن عرش
گوشزد گردید ثاراللهیان را «فاسمعون»
در منای «لایضیع الله اجرالمحسنین»
جمله می‌گفتند با هم «فافعلوا ماتومرون»
از «قتلتم فی سبیل الله» در جامه همه
«راح ان المتقین فی ظلال و عیون»
جمله خندان «بالذی لم یحلوا من خلفهم
اولیاء الله لا خوف و لاهم یحزنون
در مقام «حسبنا الله قائل نعم الوکیل»
شوربل «احیاء بر سر «عند رب یرزقون»
جنگجو «فظ غلیظ القلب» بی‌دین ابن سعد
با حسین غافل ز حکم «یا عبادی فاتقون»
سبط احمد «قائل یا قوم اعبدو الله مالکم
من اله غیر ان انتم الا مفترون»
هر چه از «یتلوه شاهد» کوفیان را داد پند
«فتولوا عنه و کانوا به یستهزون»
ناجی نوح نجی افسرده از طغیان قوم
«قال انظر یا الهی ان قومی تکذبون
کردگار از وعده «ساء صباح المنذرین»
داده اوراشیوه «ابصر فسوف یبصرون»
تشنه لب کشتند آخر «قوم سوء فاسقین»
عترت طه و یس را «فکانوا یضحکون»
زینب ام المصیبه کرد روی سوی نجف
بر علی کای مقتدای «راکعون الساجدون»
«یا ابا قد حرقوا اعدائنا فسطاطنا»
در زمین کربلا بی‌کس و «انتم تنظرون»
ای ز صولت لا فتی الا علی در شان تو
می‌برد شمر از سرم چادر «فکیف تبصرون»
آل بوسفیان به عزت «فی بیوت آمنین»
ما به محنت «حین تمسون و حین تصبحون»
گاه گفتی برسر نعش برادر یابن ام
ان قوم استضعفونی قم و کادوا یقتلون
کودکانت را بواد غیرذی زرعستجای
حال ما دور از وطن «یالیت قومی یعلمون»
ای پرستار یتامی والمساکین بعد تو
با سکینه کوفیان «هل تعلم ماتفعلون»
دشمن اندر خیمه‌گاهت ریخته ما در فرار
«یا اخی ان یخرجوا منها فانا داخلون»
یا شفیع المذنبین» از (صامتت) نزد خدا
کن شفاعت در صف محشر «فانا مجرمون»
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۳۷ - مصائب ام‌الائمه
در جهان هرگز ز بعد رحلت پیغمبری
کس نزد در خانه پیغمبر خود آذری
چون امیرالمومنین در عین قدرت تاکنون
سر به تسلیم و رضا ناورده هرگز سروری
آنقدر شیر خدا گردن به حکم حق نهاد
تار سن در گردن او بست از سگ کمتری
داد دنیای دینی آنقدر دو نان را امان
تا بشیر حق نمودند ادعای همسری
تا قیامت کرد کار شرع احمد را خراب
از در غصب خلافت روسیاه خودسری
عقل کی باور کند کز بعد خود ختم رسل
واگذارد امتان خویش را بی‌رهبری
یا کند محروم از میراث خود در روزگار
دختر خود را و بخش ارث را بر دیگری
کی نهادی تا کند بیگانه غصب حق وی
داشتی گر شوهر زهرای اطهر یاوری
او فکند آتش بدا را لمصمت دخت رسول
پهلوی او را شکست از ملعنت بدگوهری
حیف می‌باشد که در جای رسول هاشمی
جا کند بوبکر چون بوزینه‌ای بر منبری
صورت خاتون محشر شد ز سیلی نیلفام
کس نبیند بعد از این بالاتر از این محشری
گشت گریان محرم و بیگانه بر حال رسول
در مدینه هر که او را دید با چشم تری
در به روی دختر احمد کشی ننمود باز
از طریق بی‌وفایی مردم یک کشوری
یاد ایام پدر می‌کرد می‌زد در جهان
شعله از سوز جگر چون مرغب بی‌بال و پری
گاه بودی با حسن همناله گاهی با حسین
در شکایت گاهی از دور سپهر چنبری
بهتر از خیرالنسا مردم کنندش احترام
گر بماند در جهان یک دختری از کافری
(صامتا) خلق جهان را نیست تاب استماعع
بهتر آن باشد کز این شرح غم افزا بگذری
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۴۰ - همچنین مرثبه
آب و نان جانند اما این کجا و آن کجا
هر دو یکسانند اما این کجا و آن کجا
قلب امکان احمد ختمی مآب و بو برای اوب
هر دو انسانند اما این کجا و آن کجا
نزد اهل صورت و معنی شه دین بایزید
هر دو سلطانند اما این کجا و آن کجا
در ره جانان نثار جان و بذل سیم و زر
هر دو آسانند اما این کجا و آن کجا
چشم کور و قلب نابینا برای آدمی
هر دو نقصانند اما این کجا و آن کجا
دعوی دینداری و سردادن اندر راه دین
هر دو برهانند اما این کجا و آن کجا
دوست با دشمن ز صبر و طاقت شاه شهید
هر دو حیرانند اما این کجا و آن کجا
در زمین کربلا حر با حسین تشنه لب
هر دو مهمانند اما این کجا و آن کجا
گر رسد بر دین زیبانی یا به دنیا زحمتی
هر دو خسرانند اما این کجا و آن کجا
شاه دین در فکر آب و شمردون در فکر خون
هر دهو عطشانند اما این کجا و آن کجا
آفتاب اندر فلک راس حسین اندر تنور
هر دو تایانند اما این کجا و آن کجا
زینب دلخون و ابن سعد از بهر حسین
هر دو گریانند اما این کجا و ین کجا
از برای ماتم فرزند زهرا عرش و فرش
هر دو لرزانند اما این کجا و آن کجا
حلقه گیسوی اکبر قلب لیلای غریب
هر دو پیچانند اما این کجا و آن کجا
ماه در گردون سر سالار دین اندر تنور
هر دو رخشانند اما این کجا و آن کجا
قلب زینب با خیام عصمت آل رسول
هر دو سوزانند اما این کجا و آن کجا
خنجر شمر و خدنگ آه زینب در کمین
هر دو برانند اما این کجا و آن کجا
درد وداع شام و کوفه بهر سجاد از نظر
هر دو پنهانند اما این کجا و و آن کجا
دعوی اسلام و قتل شاه دین بهریزید
هر دو عصیانند اما این کجا و آن کجا
مهربانی با یتیمان یا به اطفال حسین
هر دو احسانند اما این کجا و آن کجا
بی‌پدر، دنیا و شهر شام بهر عابدین
هر دو زندانند اما این کجا و آن کجا
آب نوح و اشک چشم زینب خونین جگر
هر دو طوفانند اما این کجا و آن کجا
کشتن و مردان به دوران (صامت) از داغ حسین
هر دو درمانند اما این کجا و آن کجا
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۵۵ - و برای او همچنین
هیچکس ایمن ز کید دهر دون‌پرور نشد
هیچ سر در دار دنیا صاحب افسر نشد
خلق می‌گفتند بهتر می‌شود کاندر جهان
وین عجیب کز راستی بدتر شد و بهتر نشد
ساغر عیش جهان سرشار اما هیچوقت
هیچ کس را زین می‌راحت گلویی تر نشد
کو سری یا سر فرازی را که در پایان کار
خاک قبرستان وطن خشت لحد بستر نشد
اعتبارات جهان بی‌اعتبار است و دریغ
با وجود دیدن وی دیده را باور نشد
گر وفایی بود در کار سپهر کج مدار
پس چرا در یاری اولاد پیغمبر نشد
ماند یک دختر بجا بعد رسول هاشمی
یکزمان نگذشت کز یک غم دو چشمش تر نشد
هیچ زن مانند زهرا از زنان روزگار
صورتش نیلی ز سیلی در بر شوهر نشد
آتش بیداد دارالعصمت او را نسوخت
یا شکسته پهلوی پاکش ز ضرب درنشد
محسن شش‌ماهه‌اش ساقط نگردید از لگد
با طناب ظلم طوق گردن جیدر نشد
سر برهنه دختر احمد سوی مسجد نرفت
یا به جای باب وی بیگانه در منبر نشد
کس تسلی دل پر حسرت زهرا نداد
هیچ کس غمخوارآن دلخون بی‌یاور نشد
بعد احمد شکر حق نعمت وی کس نکرد
مایه تسکین غم اولاد وی دیگر نشد
در به روی حضرت زهرا کسی ننمود باز
باخبر بعد از پدر از حالت دختر نشد
هیچگه (صامت) عزادار غم زهرا نبود
کز شراره آه وی دفتر پر از اخگر نشد
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۶۳ - فی المرثیه
گر حسین تشنه در راه خدا فانی نبود
کشتی عمرش ز تیغ شمر طوفانی نبود
بهر تسلیم و رضا در کربلا مظلوم شد
ورنه مظلوم غریب آن سان که میدانی نبود
روز عاشورا مگر دست یداللهی نداشت
یا که در سرپنجه اوزور یزدانی نبود؟
از رسول هاشمی ارث شجاعت را نبرد؟
یا که در خیبر گشایی حیدر ثانی نبود؟
کوفیان در کربلا او را مگر نشناختند؟
یا که اندر دست ایشان رسم مهمانی نبود؟
آب گیرم نیست ارث مادرش خیرالنسا
شاه دین بالله مسلمان بود، نصرانی نبود؟
تشنه راس سبط احمد را بریدند از قفا
در زمین کربلا شرط مسلمانی نبود
بود کافی بهر نافق اطهرش پیکان خصم
بهر آن مظلوم جای سنگ پیشانی نبود
داشت بعد ا خود حسین در کبلا گریاوری
از جفای شمر اطفالش بیابانی نبود
چشم زینب بر سنان تا بود بر روی حسین
آگاه از روز سیه با آن پریشانی نبود
همچون زین‌العابدین در کوفه و شام خراب
بی‌کس و مظلومی اندر ملک امکانی نبود
عذرخواهی یزید از اهلبیت مصطفی
در دیار شام از روی پشیمانی نبود
آن لبی کاز رده کرد او را از چوب خیزران
از لبش پیدا مگر آیات قرآنی نبود؟
بهر (صامت) گوهر اشک عزای شاه دین
کمتر از یاقوت سرخ و لعل رمانی نبود
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۶۷ - فی المرثیه
یا رسول الله حسینت بر زمین افتاده است
بر زمین کربلا از صدر زین افتاده است
مانده در عالم شه دین بی‌مدد کار و غریب
کار او با ناله هل من معین افتاده است
احتیاج حنجر خشک حسین تشنه‌لب
در جهان با خنجر شمر لعین افتاده است
نزد دشمن از برای خواهش آب روان
احتیاج خسرو آب آفرین افتاده است
از غم افتاده عامه از فرق حسین
تاج عزت از سر روح‌الامین افتاده است
غافلی از آتشی کاندر خیام وی زدند
کاتش اندر خرمن دین مبین افتاده است
تا سحرگاه قیامت قابل تعمیر نیست
این شکستی را که اندر پشت دین افتاده است
آنکه کرده خضر را سیراب از آب حیات
تشنه بی‌سر در لب آب معین افتاده است
چون کند با این غم و اندوه کز روز ازل
قرعه اقبال (صامت) اینچنین افتاده است
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۷۱ - زبان حال زینب خاتون(ع)
ای برادر چیست حالت در تب و بی‌تابی هنوز
کرده سیرابت کشی یا تشنه آبی هنوز
از هجوم ابتلا ای نوح طوفان بلا
غوطه ور چون ماهی به سمل بگردابی هنوز
در میان قتلگه بنهادی سر بر سجود
باز در ذکر خدا و فکر محرابی هنوز
جای دوش مصطفی و روی بال جبرئیل
زیر خار و خارها غلطان به خونابی هنوز
گشته یاقوت لبت ای تشنه لب چون کهربا
ای گل سرخ از عطش همرنگ مهتابی هنوز
(صامتا) از اشک چشم و آه عالم سوز تو
شد جهان در آب و آتش غرق در خوابی هنوز
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۷۴ - استغاثه امام(ع) در روز عاشورا
کرد اندر کربلا چون ناله هل من معین
نور چشم مصطفی در روز عاشورا بلند
از برای نصرت او پیشتر از کائنات
گشت لبیک از خدای واحد یکتا بلند
خلق موجودات را از اولین و آخرین
گشت در اصلاب و ادحام بشر غوغا بلند
کن فکان را جمله از مالایری و مایری
هر طرف لبیک شد از یک به یک یک جا بلن
انبیا و اولیا را از غم آن بی‌مهعین
گشت فریاد و فغان در جنه الماوی بلند
ناله و انور عیناشد ز یثرب سوی عرش
از مزار احمد و صدیقه کبری بلند
در نجف از غصه مظلومی فرزند خویش
کرد امیرالمومنین فریاد والهفا بلند
با تن تبدار و ضعف حالت و قلب کباب
ناله سجاد شد در یاریبابا بلند
اصغر شش ماهه در گهواره کردی خویش را
از برای نصرت ریحانه زهرا بلند
دختر شیر خدا زینب برآورد از جگر
بهر امداد حسین فریاد فریاد واغوثا بلند
از سپاه کوفه بهر قتل اولاد رسول
گشت بانک کوس و نای نی در آن صحرا بلند
از غم مظلومی فرزند پیغمبر به چرخ
بود افغان و خروش از کافر و ترسا بلند
شد سر مهر افسر شاه شهید از تیغ شمر
عاقبت عطشان به نوک نیزه اعدا بلند
از شرار آتشی کاندر خیام وی زدند
آه (صامت) شد به سوی گنبد خضرا بلند
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۷۵ - همچنین در مصیبت
هر که را درد غریبی در جهان مضطر کند
یاد باید از عزای سبط پیغمبر کند
آنکه اندر ماتمش در باغ جنت روز و شب
اشک حسرت مصطفی از چشم گریان تر کند
آنکه تا روز جزا اندر نجف شیر خدا
دیده را بهر لب خشکش ز حسرت‌تر کند
آنکه خاتون قیامت تا قیامت روز و شب
بر سر خود از مصیبت نیلگون معجز کند
آنکه از سوز گلوی خشک وی شط فرات
ناله خجلت ز روی ساقی کوثر کند
آمد اندر کوفه فرزند غریب فاطمه
تا هدایت امت گمراه را یکسر کند
وقت جان دادن نمی‌دانم چرا نگذاشتند
تا لبی از آب تر سلطان بحر و بر کند
من گرفتم زاده پیغمبر ایشان نبود
بالله ار کافر چنین بیداد بر کافر کند
کس ندیده بهر قتل یک غریب بی‌کسی
اینقدر آماده خصم بی‌وفا لشگر کند
بعد از آن در پیش چشم قره العین بتول
راس هفتاد و دو تن ببریده از پیکر کند
همچو قاسم نوجوانی را به هنگام زفاف
با عروس مرگ از شمشیر همبستر کند
بازوی سقای شاه کربلا عباس را
از بدن ببریده تیغ منقذ ابتر کند
بی‌خبر از رود رود ام لیلای غریب
پاره پاره قد رعنای علی اکبر کند
از برای قطره آبی به روی دست باب
چاک از تیر بلا حلق علی اصغر کند
شمر بی‌ایمان گلوی تشنه از پیکر جدا
از قفا راس عزیز حیدر صفدر کند
زینب بی‌خانمان بر سینه و بر سر زنان
التجا بر این سعد زشت بد اختر کند
گاه روی سوی مدینه گه نجف گاهی بقیع
درد دل با جد و باب و تربت مادر کند
گاه از بهر تصلی یتیمان در کنار
جمع اطفال یتیم سبط پیغمبر کند
گه سر وقت تن بیمار دشت کربلا
عابدین بینوا را روی در بستر کند
گاه از بهر اسیری رفتن شام خراب
گفتگو با خواهرش کلثوم غم‌پرور کند
یک طرف شمر دغا تاراج اندر خیمه‌گاه
از حریم آن پیغمبر زر و زبور کند
یک طرف نعل سم اسب ستم جسم حسین
در زمین قتلگاه با خاک ره همسر کند
ساربان از بند بهر بند از موفق جدا
دست فیاض عزیز خالق اکبر کند
به جدل بی‌آبرو انگشت دلبند بتول
غافل از محشر جدا از بهر انگشتر کند
کی تلافی می‌شود هرگز از این ظلم و ستم
کلک (صامت) تا قیامت گر مصیبت سر کند
ای شهد کربلا دست من و دامان تو
تا علاج درد من لطف تو ای سرور کند
من چه گویم چو تو آگاهی ز حال ممکنات
خسروا تا کی ز چشم آب حسرت سر کند
ای مسیحا دم من افکار را راضی مباش
هر دم از محنت دلم داد از غم دیگر کند
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۶ - در مدح قاسم بن الحسن(ع)
باز شد اسپهبد فرو رد را پا در رکیب
برد افسر از سردی نهیب با یک نهیب
هد هد باد بهاری بانشاط و فرو زیب
بر سلیمان حسین آمد عبیر افشان ز جیب
شاهد گل بود متواری دو روزی از حجیب
باز بهره چهره‌آرایی عیان شد از حجاب
می‌زند بی‌قاره بر چین و خطاتل و دمن
خاک بستان را بود خاصیت مشک ختن
ای نگار اگر سری داری سوی سرو چمن
هان پریر و یاسمن بویابچم سوی چمن
تا ز شوق مداح داماد حسین شبل حسن
تو کنی ملک و ملک را واله و من شیخ و شاب
سیزده سال سلیل مجتبی قاسم که هست
همچو حد و باب خود یزدانشناس حق‌پرست
و چه هست از بیش و کم خرد و کلان بالا و پست
راه پیما از طفیلش از عده شد سوی هست
بخشش وی گر بگیرد روزی ارابلیس دست
گرددش برداً سلاما صدمه سوزان شهاب
صفوت آدم در او پنهان چو انفاس مسیح
صدق ابراهیم از او پیدا چه اخلاص ذبیح
تالی ایوب اندر صبر چون یوسف صبیح
ثانی یعقوب اندر حلم و چون احمد ملیح
چابک و چالاک و دانا و جوانمرد و فصیح
فخر جده مظهر جد مونس غم جان باب
نوجوانی سرو قدی سبز خطی بر دلی
گلرخی نسرین عذاری مه جبینی مقبلی
فتنه هر انجمن غارتگر هر محفلی
کرده خلق وی خدا از خوشترین آب و گلی
در زمین تربیت نادیده چون وی حاصلی
دیده دوران ز نوع خاک و باد و نار و آب
متصل با دوحه «کنت نبیا» ریشه‌اش
متحد با مست جام «من عرف» اندیشه‌اش
باده از خمخانه توحید اندر شیشه‌اش
جبر ایمان کسر اوثان چون نیاکان پیشه‌اش
پر دلی شیری ز شیران سواد بینه‌اش
صولتش از دیده شیر فلک بر بوده خواب
بر طبر خون لبش چشم و شفای هر علیل
خنده‌اش سرچشمه «فیما تسمی سلسبیل»
در مهابت بی‌بدیل و در شجاعت بی‌عدیل
خود یتیم و مام چهار و هفت آبا را کفیل
او ذبیح و کربلا کوی منی عمش خلیل
مادر وی هاجر دلخسته بی‌صبر و تاب
بر حسین در کربلا چون شش جهت را تنگدید
سوی خونخواری خیال کوفی دلسنگ دید
یک طرف در جانفشانی فرقه یکرنگ دید
بار هستی را به دوش خود کشیدن ننگ دید
چاه اندوه دل را مختصر در جنگ دید
لیک نامد در جدل از رخصت عم کامیاب
گشت در بحر تفکر غوطه‌ور اندوخیم
تا به یادش آمد از تعویذ باب محترم
در بر عم گرامی بود آن میمون رقم
شاه گفت ای سرو نو خیز بیابان الم
صبر کن تا حجله عیشتو را بندم به هم
حال کاندر این زمین داری به قتل خود شتاب
گفت قاسم دیده گریان که ای جان عمو
با من برگشته کوکب حرف دامادی مگو
گر بود لایق عموجان سخت دارم آرزو
تا به پایت سر نهم در حشر گردم سرخ رو
از غم بی‌یاریت آمد مرا جان بر گلو
نی بدل مانده است طاقت نه به جان مانده است تاب
کرد چون شهزاده آزاد رو اندر جدال
چار پور ازرق از شمشیر وی شد پایمال
سالخوردی همچو ارزق زان جوان خردسال
گشت به بسر آنگهی آن تار قهر ذوالجلال
رخنه اندر کاخ کفر افکند و برگشت از قتال
همره فتح و ظفر در نزد شبل بوتراب
شاه بهرخلعت قاسم در آن فتح و ظفر
خاتمش اندر دهان بنهاد و شد بار دگر
بر سپاه کفر سیف شیر یزدان حمله‌ور
عاقبت بارید تیغ و تیر چون ابر مطر
آنقدر بر جسم آن رعنا جوان کاورد پر
پیکر وی چون هما و توسن وی چو نعقاب
شیبه ابن سعد زد بر سینه پاکش سنان
بر زمین افتاد از زین برکشید از دل فغان
کی عمو دریاب قاسم را که از جور خسان
شد برادرزاده‌ات محروم از جان جهان
تا نگردیده است جان از جسم صد چاکم روان
چون یتمم پا به بالینم بنه بهر ثواب
شاهرا از ناله قاسم پرید از چهره رنگ
راه را بر قاتل قاسم به میدان بست تنگ
شد به روی نعش نوداماد وی مغلوبه جنگ
شیشه امید قاسم عاقبت آمد به سنگ
پیکرش شد پایمال فرقه بی‌نام و ننگ
شد دل (صامت) چو قلب مصطفی از غم کباب
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۷ - فخر در مدح اهل بیت عصمت(علیهم السلام)
تا بود جان در بدن یا در دهن نطق مقالم
روز و شب مداح اولاد رسول بی‌همالم
فیض این منصب ز بی‌چون شد نصیب ماه و سالم
منت ایزد را که میمون و مبارک گشته فالم
مهر گردون فضایل اختر برج کمالم
خضروش اکنون به آب زندگانی برده‌ام بی
دم به دم معراج قرب کبریا را می‌کنم طی
در کمیت حق شناسی گرم جولانم پیاپی
یعنی از مدح رسول هاشمی با عترت وی
زندگی ابد بخشید حی لایزالم
گر به تکمیل اصول خمسه‌ام باشد تزلزل
یار تحصیل فروعم اندکی باشد تجاهل
شبهه ابلیس را از دل زدودم با توکل
بر ولای حیدر و آلش زدم دست توسل
تا ببخشد در صف محشر خدای لایزالم
گرچه از عصیان حریفی نیست اندر نشاتینتم
ور گناه و و روسیاهی شهره اندر خافقینم
چونکه خاک آستان شهریار عالمینم
چون سگ کوی عزیز حضرت زهرا حسینم
ایمن از حشر و جزا و نشر و میعاد و سئوالم
یادم آمد موسم جان دادن دلبند زهرا
آن زمان کافتاد از زین بر زمین مظلوم و تنها
دست و خنجر شمر بی‌دین شد به قتل وی مهیا
بر زمین بنهاد روی خود برای شکر یکتا
گفت کای صبح تمنای من و شام و صالم
شکر الطاف تو یا رب چو نکنم با این سعادت
کز وفا کردی نصیبم عاقبت فیض شهادت
کردم از خون گلوی خود وضو بهر عبادت
بذل جان تا بود ما را بوده دایم رسم و عادت
نی ز ترک سر بود اندوه در دل نی ملالم
من از آنروزی که بر کف سر گرفتم بهر سودا
از تو در عهد الست این روز را کردم تمنا
گر شود سر تا بپا جسمم نشان تیر اعدا
یا که بی‌غسل و کفن مانند تنم بی‌سر به صحرا
هر چه دردم بیشتر باشد فزونتر انفعالم
گر همیبارد به سر شمشیر چون ابر مطیرم
جمله را در ادعای دوستی منت پذیرم
و زدم چونان تسلیم و رضایت سر نگیرم
نیست جز یاد وصالت آرزویی در ضمیرم
نیست جز سیر جمالت ذکر و فکری در خیالم
چون سمند در هوایت گر کنم منزل در آتش
یا کنم هر ساعتی صد بار از تاب عطش غش
تیرباران حوادث را تنی دارم بلاکش
لیک هستم از گناه شیعیان خود مشوش
ساز فارغ در قیامت زین ملال ای ذوالجلام
وعده کردم تا فدا سازم براهت از وفا سر
در زمین کربلا گردد مرا صدپاره پیکر
این من و این کربلا این کوفیان با تیغ و خنجر
این سرو این پیکر من با جراحات مکرر
گر بگویم ور نگویم خود تو آگاهی ز حالم
این گلوی اصغر شماهه و آن نوک پیکان
این عروس قاسم و آن حجله گاه خهاک میدان
این دو دست حضرت عباس و آن شمشیر بران
این علی‌اکبر و آن حالت لیلای گریان
این فغان کودکان، آن ناله اهل و عیالم
این تن تنها من و نکوفیان و آن دلیری
این زمان بی‌پرستار منن و آن دستگیری
این ره شام خراب و آن زینب من آن اسیری
این نغل و زنجیر و زین‌العابدین با این حقیری
این سم اسب جفا این جسم در خون پایمالم
آن ره شام خراب آن کودکان مضطر من
آن رهبازار شام و عترت غم‌پرور من
آن نگاه مردم نامحرم و این خواهر من
آن یزید و شرب و چوب خیزران، این سر من
این سرشک دیده‌های (صامت) بشکته‌ بالم
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۸ - در مدح حضرت موسی بن جعفر(ع)
ای ز شور نشئه دنیای فانی سرگران
سرگران از ساغر سودای صهبای جهان
از جهالت سود را بنموده سودا با زیان
بشنوی تا الرحیل همرهان از کاروان
کن علاج گوش هوش خویش از رنج صنم
چند روزی داده مهلت ز امتحانت کردگار
می‌زنی بربام گردون گاه کوس اختیار
گه سوی تفویض می‌رانی سمند اقتدار
می‌کنی گه میل سوی جبر و در پایان کار
نیک و بدرا مینهی در گردن جف القلم
آنکه داند از طبیعت اصل بود کن فکان
می‌کند این کار صنع کردگار لامکان
حرق را از نار بیند غرق از آب روان
قطع را از آهن و از معده هضم آب و نان
گو بمال از خواب غفلت چشم را اندک به هم
پس چرا شد آتش سوزان گلستان بر خلیل
موسی عمران نشد بهر چه غرق رود نیل
نامد اسمعیل از تیغ خلیل از چه قتیل
در نجات یونس از بطن سمک برگو دلیل
یا نما اذعان به ایجاد حدای ذوالنعم
صنعه اللهی که دارد در همه اشیا ظهور
کی شود مستور چون حورشید غیر از چشم کور
آنکه دارد کبریا را سعی در اطفاء نور
هست چون ابلیس از سر منزل توفیق دور
در وجود وی بود شایسته معنای عدم
کن علاج این غبار لغزش عمی بصر
از غوایت شو به اقلیم هدایت ره سپر
بهر تحصیل طریق مذهب اثنی عشر
سوی طور معرفت چون پور عمران کن سفر
شو به ظل رافت موسی بن جعفر معتصم
حضرت باب الحوائج عبد صالح رکن دین
نور چشم مصطفی شبل امیرالمومنین
قبله اسلام صاحب افسر ملک یقین
پیشوای شرع احمد مقتدای راستین
فخر مکه زیب زمزم اصل ارکان حرم
شمع مصباح و چراغ دوده عبدمناف
آنکه از تیغ زبان با زمره اهلی خلاف
چون علی کرده به حفظ شرع پیغمبر مصاف
گرنبد ذاتش معین موسی دریا شکاف
بود تا صبح قیامت جای او در قعریم
پنجه الله شکلش همچو حیدر بت‌شکن
صرصر قهرش بلای جان عباد وئن
شهریار عالم امکان ولی ذوالمنن
واقف پنهان و پیدا کاشف سر و علن
منبع جود و سخا سرچشمه فضل و کرم
کاظم الغیظی که حلمش کرده دین را پایدار
قدرت یزدان ز ایجاد وجودش آشکار
حارث ملک و ملک فرمانده لیل و نهار
مظهر ذات خدا اسرار غیب کردگار
باعث ایجاد خلق ماسوا از بیش و کم
مصدر صنع ازل دیباچه اصل قدیم
در دریای امامت معنی فرع کریم
رهبر دنیا و دین مجموعه خلق کریم
جنت موعود باقی مخزن علم حکیم
ماه برج طاوها سر سوره نور و قلم
صد چو موسی کلیم اللهش از بهر سئوال
مانده حیران «رب ارنی» گوی در طور جمال
گرچه یکتایی بود مخصوص ذات ذوالجلال
لیک ذات وی چو ذات کردگار لایزال
از تقرب مشتبه گشته حدوثش با عدم
در عبادت خامه «عبدی اطعنی» سالها
با خدای لامکن در کنج زندان آشنا
بسته همچو شیر در زنجیر تسلیم و رضا
هشت سال آن یوسف مصر شهادت مبتلا
تازد از دنیای فانی جانب عقبی قدم
از شرار ظلم هارون مشتعل شد پیکرش
گشت از زهر جفا کاهیده جسم اطهرش
در غریبی شد برون از جسم جان انورش
نی حبیبی به ببالین نی طبیبی بر سرش
مونس وی آه عالمسوز و اشک دم به دم
وقت جان دادن بسی از زندگی دلگیر بود
جان شیرینش ز فکر الفت تن سیر بود
ناله‌اش از بی‌کسی بسیار با تاثیر بود
کند اندر پا و اندر گردنش زنجیر بود
شد مسافر چون به جنت زین دیار پرالم
با زبان حال می‌فرمود با باد سحر
کای صبا نزد رضا اندر مدینه کن گذر
گو ندارد ای رضا باب غریبت نوحه‌گر
روی بالین پدر یک دم قدم نه ای پسر
در نگاه واپسینت کن مرا فارغ ز غم
داد در بغداد چون جان آن امام نامراد
چار تن حمال را هارون فرستاد از عناد
حجت حق را به روی نزدبانی جای داد
شیعیان پاک طینت جمع گشتند از وداد
تا به عزت دفن کردند آن امام محترم
داد از مظلومی نوباوه خیرالانام
زاده زهرا حسین بی‌معین تشنه‌کام
شاه مذبوح از قفا کز ظلم بی‌رحمان شام
در زمین کربلا کردند جای احترام
پیکرش را پایمال سم اسبان از ستم
شمر بی‌دین با لب عطشان ز جسمش سرگرفت
به جدل بی‌دین از او انگشت و انگشتر گرفت
ساربان از بند دستش بهر بند زرگرفت
(صامت) از بهر عزایش خامه و دفتر گرفت
او فکند اندر مصیبت لرزه بر لوح و قلم
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۹ - در مدح حضرت امیرالمومنین(ع)
شام هجران است ای دل دیده امید دار
ای جگر خون شو ز جوی دیده خونبار بار
گریه کن ای چشم چون ابر بهاران زار زار
همچو من ای ناله نالان باش و بر گو یار یار
عاقبت گشتم ز هجر آن بت فرخار خوار
هر زمان سازد تنم را از یکی آزار زار
ای صبا بنما بکوی آن بت مهروی روی
رخصت گفتار اول زان مه دلجوی جوی
پس بدانگ گلچهره‌ام چون بلبل خوشگوی گوی
سرو قدم ز هجر ایسر و مشگین موی موی
آرزو دارم دمی زان زلف عنبر بوی بوی
کاش می‌بودم به پایت ای گل بی‌خار خار
تا مرا شد موی تو ای سر و سیم اندام دام
در جهان دیگر ندیدم از دل خود کام کام
گاهگاهی از محبت بر از این گمنام نام
قامت من چون الف بود و شد از آلام‌آلام
صبح رویم بی‌مه روی تو شد چون شام شام
روز بختم چون دو زلفت شد از این رفتار تار
هر که دل بر طره عنبر مثالت بست بست
سوی دام از گلستان چون طایر برجست جست
کشته تیر نگاه نرگست تا هست هست
عالمی را کرده از یک عشوه آنبد مست مست
هر که را دیدم گرفتراش نمی‌آرست رست
دام دلها گشته مویت حلقه حلقه تار تار
باز تا اینجا نبود اندر بر احباب باب
شد ز درد دوریت دور از دل بی‌تاب تاب
خشک شد از جوی چشم و دیده پر آب آب
چند در غفلت کند آن نرگس خوشخواب خواب
یا شبی در کلبه‌ام از مهر چون مهتاب تاب
یا مرا از مرحمت در ده در آن دربار بار
روزگاری بد دلم از لطف ای دلشاد شاد
نیست از آن روزگارتای جفا بنیاد یاد
از تغافل‌های نازت ای ستمگر داد داد
گر رخت از یک نظر داده دلم را داد داد
خانه احسان وی تا هست هی آباد باد
ور نداد افتد به دست حکم صاحب‌کار کار
شیر حق شاهی که چون شمشیر بیرون کرد کرد
رنگ رخ سرکشان را همچو کاه زرد زرد
تاب تیغش کرده جسم کافر دم سرد سرد
به ابراهم از آذرگر برون آورد ورد
هم نبردی هست او را گر شود نامرد مرد
او نهنگ بحر جنگ و لشکر کفار فار
سروری کز سروری بخشیده بر اورنگ رنگ
کرد با ابطال با تیغ دو سر در جنگ جنگ
دهر را بر مشرکین کرده چو گور تنگ تنگ
توتیا از برش شمشیرش ز صد فرسنگ سنگ
هست شخص بیهما الشراهمی از ننگ ننگ
هست ذات بی‌مثالش را همی از عار عار
ذات او نابود ذات حضرت معبود بود
از کف دریا نوالش در جهان موجود بود
هر کجا تیغ شرربارش شرر افزود زود
شد بلد از جسم و جان دشمن مردود دود
از برای دوستانش آتش نمرود رود
از برای دشمنانش مشتعل چون نار نار
ای ز نور عارضت در دیده پر نور نور
در گدایی از گدایان درت مشهور هور
روزگار دشمنت را علت ناسور سور
دوستداران تو در کونین ز درد دور دور
خیل غم آورده شاها بر من بی‌زور زور
در تعطل تا شدم با نفس بد هنجار جار
تا بود اندر نوشتن دال دال و ذال ذال
تابود از بهر مدت ماه ماه و سال سال
تا بود اندر تلون زرد زرد و آل آل
تا بود مانند (صامت) گنگ گنگ و لال لال
طایر بخت محبت گیرد از اقبال بال
نخل عمر مغبضت آرد ابر دیار یار
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱۴ - در مدح ماه بنی‌هاشم حضرت عباس(ع)
ای که ناورد دلیران را ندیدی در نبرد
چهره‌ات از جمله شیران نگردیده زرد
خواهی ار بینی به دوران سپهر لاجورد
کیست هنگام جدل در وقعه ابطال مرد
بین به جنگ قوم کوی مردی عباس را
بهر امداد برادر چون برون شد از خیم
آن یگانه مظهر قهر خدای ذوالنعم
سر نهاد از فرط استعجال بر جای قدم
گشت گردونی پی تعظیم نزد عرش خم
تا ثنا بسرود شاه آسمان کرباس را
کی گرامی گوهر دریای تعظیم و شرف
ماهتاب بی‌خسوف و آفتاب بی‌کسف
این همه لشگر به قصد قتل تو بربسته صف
چند باید زد بهم از حفظ جان دست اسقف
چند باید ناس دیدن طعنه نستاس را
رخصتی خواهم که در راه تو جانبازی کنم
شویم از جان جهان دست و سرافراز بکنم
همچو باراناندر میدان سبکبازی کنم
با دم شمشیر و پیکان بلا بازی کنم
از شهابت تیغ سوزم لشگر خناس را
شاه گفت ای پر هنر شیر نیستان یلی
ای مراد در هر محن خیرالمعین نعم الوالی
من بر تبت چون پیمبر تو به رفعت چون علی
گر رود از دست من چون تو جوان پردلی
فرق امیدم به سر ریزد تراب یاس را
گر توانی بی تانی کن سوی میدان شتاب
کن عدو الله را انذار از بئس العذاب
وز نصیحت نائمان جهل را برهان ز خواب
هم برای کودکان تشنه کن تحصیل آب
هم برون کن از صدور اشقیا وسواس را
آن به سقایی سپاه تشنه کامان را کفیل
جانب نمرودیان رو کرد مانند خلیل
سد راه وی شدند از آب آن قوم محبل
بردرید آن زاده میراب حوض سلسبیل
با غضب از هم صفوف قوم حق نشناس
کرد از بس کشتزاران حق‌ناشناسان فوج فوج
معنی جذر اصم را ظاهر اندر فرد و زوج
هست مردانه وی سوی شط بگرفت اوج
شط ز شادی سوی شه بنمود رو برداشت موج
همچون دریا در کنار خود چو دید الیاس را
مشک را آن وبافا پرکرد از آب فرات
خواست از خوردن آب آورد بر تن حیات
عقل هی زد کز وفا دور است ای نیکوصفات
از لب خشک حسین یاد آر کز بهر نجات
پر کنی از سلسبیل مرگ جام و کاس را
دیده تر با لب خشک از فرات آمد برون
شد محیط نقطه توحید کفر از حد فزون
آن شرار ناز قهر قادر بی‌چند و چون
تا نماید بیرق شیطان پرستان سرنگون
تیز کرد از بهر کشت عمر عدوان داس را
بسکه ببرید و درید و خست بربست و شکستِ
سرکشان را سینه و سر حنجر و در پا و دست
پردلان را از سرزین کرد بس با خاک ست
تیغ آن شهزاده آزاده یزدان پرست
گشت از تندی و تیزی طعنه زن الماس را
او به فکر آب سوی خیمه توسن تاختن
خصم بدخو بهر قتلش گرم تیغ انداختن
چرخ اندر کجروی تا کار او را ساختن
شد چه نراد کواکب مایل کج باختن
بشکند جوش ثعالب صولت هرماس را
پس همای اوج عزت گشت مقطوع الیدین
دید بند مشک بر دنندان گرفتن فرض عین
ریخت آبش را قضا بر خاک چون با شورشین
بر زمین افتاد از زین ملتجی شد بر حسین
خواند بر بالین خود شاه مسیح انفاس را
شاه دین آمد بسر وقت تن غم پرورش
بهر دلجویی گرفت اندر سر زانو سرش
حضرت عباس خون جاری شد از چشم ترش
با برادر یک سخن گفت و بدل زد اخگرش
کای ز داغت شعله بر جان تاب در تن پاس را
تو نهادی بر سر زانو سر من از وفا
تا که بر دامن نهد راس تو ای بی‌اقربا
(صامتا) بین گردش این واژگونه طاس را