تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۱ - ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیم
ما بحرِ بلا پیش گرفتیم و شدیم
قربان گشتن کیش گرفتیم و شدیم
چون اشک به پای اوفتادیم به درد
چون شمع سرِ خویش گرفتیم و شدیم
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۲ - شمعم که حریف آتشم میآید
شمعم که حریف آتشم میآید
وز اشک همه پیش کشم میآید
در سوز مصیبت فراقِ تو چو شمع
بر خویش گریستن خوشم میآید
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۳ - هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شد
هر لحظه مرا چو شمع سوز افزون شد
وز گریه کنارم چو شفق پُر خون شد
در عشق کسی درست آید که چو شمع
از پای درآمد و به سر بیرون شد
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۴ - داری سرِ عشق کار از سردرگیر
داری سرِ عشق کار از سردرگیر
گر مست نیی خمار از سر درگیر
ور نرم نشد چو موم این رمز تُرا
چون شمع هزار بار از سر درگیر
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۵ - تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش است
تا هیچ چو شمعت سر و کار خویش است
گردن زدنی بهر سرت در پیش است
چه سود به یک پای ستاده چون شمع
زیرا که هزار سر چو شمعت بیش است
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۶ - گر عیاری خشک و ترت سوختنی است
گر عیاری خشک و ترت سوختنی است
ور طیاری بال و پرت سوختنی است
سر در ره عشق باز زیرا که چو شمع
تا خواهد بود یک سرت سوختنی است
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۷ - تا تو به بلای عشق تن در ندهی
تا تو به بلای عشق تن در ندهی
هرگز نرسی به وصل آن سروسهی
میسوز چو شمع و صبر میکن در سوز
آخر چو بسوزی برهی یانرهی
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۸ - گر هست دلت سوختهٔ جان افروز
گر هست دلت سوختهٔ جان افروز
از شمع میانِ سوختن عشق آموز
شبهای دراز ماهتابی چون روز
چون شمع نخفت میگری و میسوز
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۵۹ - ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از تو
ای آن که دل زندهٔ تو مُرد از تو
ناخورده ز صافِ عشق یک دُرد از تو
عمری است که علمِ شمع میآموزی
چه سود که پروانه سبق بُرد از تو
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۰ - چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش
چون شمع به یک نفس فرو مرده مباش
در کوی هوس عمر بسر برده مباش
چون شمع فسرده آمد اندر ره عشق
میسوزندش که نیز افسرده مباش
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۱ - آن را که درین حبسِ فنا باید مُرد
آن را که درین حبسِ فنا باید مُرد
چون برق جهنده کم بقا باید مُرد
منشین ز سر پای که تا چشم زنی
همچون شمعت بر سر پا باید مُرد
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۲ - در عشق چو شمع با خطر نتوان زیست
در عشق چو شمع با خطر نتوان زیست
چون شمع شدی نیز به سر نتوان زیست
دل مُرده چو مرد بی خبر نتوان مُرد
در نزع چو شمع در سحر نتوان زیست
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۳ - چون گل به دل افروخته میباید بود
چون گل به دل افروخته میباید بود
چون غنچه به لب دوخته میباید بود
چون هست وبالِ ما سخن گفتن ما
چون شمع زبان سوخته میباید بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۴ - در عشق چو شمع سوز باید آورد
در عشق چو شمع سوز باید آورد
پس روی به دلفروز باید آورد
در گریه و سوز و سر بریدن باری
با شمع شبی به روز باید آورد
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۵ - چون تن زده سر به راه میباید داشت
چون تن زده سر به راه میباید داشت
بگشاده زبان گناه میباید داشت
چون شمع برون داشت زبان ببریدند
در کام زبان نگاه میباید داشت
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۶ - در شمع نگر فتاده در سوز و گداز
در شمع نگر فتاده در سوز و گداز
برّیده ز انگبین به صد تلخی باز
شاید که زبانْش در دهان گیرد گاز
تا در آتش زبان چرا کرد دراز
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۷ - شمعی که ز درد او کسی باز نگفت
شمعی که ز درد او کسی باز نگفت
جان داد که یک سخن به آواز نگفت
شاید که ببرّند زبانش که به قطع
تا در دهن گازنشد راز نگفت
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۸ - از دل غم دلفروز میباید دید
از دل غم دلفروز میباید دید
وز جان چو چراغ سوز میباید دید
وین از همه سختتر که مانندهٔ شمع
سوزِ شب و مرگِ روز میباید دید
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۶۹ - بس شب که چو شمع با سحر باید بُرد
بس شب که چو شمع با سحر باید بُرد
در هر نفسی سوزِ دگر باید بُرد
عمری که بدو چو شمع امیدی نیست
هم بر سر پای می بسر باید بُرد
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۷۰ - شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست
شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست
این خنده به سر بریدنش باری چیست
در عشق چو شمعِ مرده میباید زیست
پس در همه کس چو شمع روشن نگریست