تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۱ - شمع است که همچو سرکشی میخندد
شمع است که همچو سرکشی میخندد
وز بیخبری در آتشی میخندد
پس میگرید جملهٔ شب در غم صبح
بر گریهٔ او صبح خوشی میخندد
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۲ - شمعی که به یک دو شب فرو میگذرد
شمعی که به یک دو شب فرو میگذرد
گه سوخته گه کشته به کو میگذرد
در خندهٔ بی فایدهٔ او منگر
بنگر چه بلا بر سرِ او میگذرد
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۳ - ای آتش شمع سوز ناساز مشو
ای آتش شمع سوز ناساز مشو
در شمع سرافروز و سرافراز مشو
گر شمع شهد دور شد آن همه رفت
چه بر سر او زنی پیش باز مشو
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۴ - ای شمع! دمی از دل مضطر میزن
ای شمع! دمی از دل مضطر میزن
میسوز و نفس چو عود مجمر میزن
در صحبت شهد خام بودی میسوز
چون محرم او نیامدی سر میزن
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۵ - در عشقِ تو عقل و سمع میباید باخت
در عشقِ تو عقل و سمع میباید باخت
مردانه میان جمع میباید باخت
من غرقهٔ خون چو لالهٔ سیر آبی
سر در آتش چو شمع میباید باخت
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۶ - ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماست
ماتم زدهٔ تو جانِ سرگشتهٔ ماست
غرقه شدهٔ تو دلِ آغشتهٔ ماست
چون شمع به سوزِ رشتهٔ جان سوزم
دردِ دل و سوزِ عشق سررشتهٔ ماست
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۷ - روی تو که عقل ازو خجل میآید
روی تو که عقل ازو خجل میآید
ماهی است که بس مهر گسل میآید
دور از رویت چو شمع ازان میسوزم
کز شمعِ رخت سوز به دل میآید
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۸ - چون شمع ز سوختن دمی دم نزنم
چون شمع ز سوختن دمی دم نزنم
تا دست در آن کمند پُر خم نزنم
ور توبه کنم ز عشقِ تو ننشینم
تا همچو سر‍ زلفِ تو برهم نزنم
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۹۹ - تا از سر‍ زلفت خبرم میماند
تا از سر‍ زلفت خبرم میماند
جان بر لب و خون برجگرم میماند
من شمعِ توام که در هوای رخ تو
در سوخت تنم تا اثرم میماند
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۰ - من شمع توام که گر بسوزم صد بار
من شمع توام که گر بسوزم صد بار
گویی که ز صد رسیده نوبت به هزار
چون شمع نداریم زمانی بیکار
تا میسوزم به درد و میگریم زار
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۱ - بر بوی وصال میدویدم همه سال
بر بوی وصال میدویدم همه سال
گفتی بنشانمت ازین کار محال
جانا منِ برخاسته دل شمع توام
گر بنشانی مرا بمیرم در حال
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۲ - پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند
پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند
بر بوی وصال اشک میخواهم راند
کارِ من سرگشته چو شمع افتادست
میخواهم سوخت تا که میخواهم ماند
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۳ - در اشک خود از فرقت آن یار که بود
در اشک خود از فرقت آن یار که بود
غرقه شدم از گریهٔ بسیار که بود
چون کار من سوخته دل سوختن است
با سر بردم چو شمع هر کار که بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۴ - گفتم:‌جانا! عهد و قرارت این است
گفتم:‌جانا! عهد و قرارت این است
مینشمریم هیچ، شمارت این است
گفتا که تو شمعی همه شب زار بسوز
چون روز درآید همه کارت این است
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۵ - دل بی غم دلفروز نتوان آورد
دل بی غم دلفروز نتوان آورد
جان در طلبش به سوز نتوان آورد
گرچون شمعم هزار شب بنشانند
بی سوز تو شب به روز نتوان آورد
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۶ - دی میگفتم دستِ من و دامنِ او
دی میگفتم دستِ من و دامنِ او
چون خونِ من او بریخت در گردنِ او
پروانه به پای شمع از آن افتادست
تا شمع به اشکِ خود بشوید تنِ او
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۷ - امروز منم فتاده زان دلکش باز
امروز منم فتاده زان دلکش باز
خو کرده به اضطرار از او خوش خوش باز
سررشته بسی جسته وآخر چون شمع
سر رشتهٔ خود یافته در آتش باز
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۸ - چون نیست امید غمگسارم نفسی
چون نیست امید غمگسارم نفسی
پس من چه کنم با که برآرم نفسی؟
تا دور فتاده ام ازان شمع چو گل
چون شمع سرِ خویش ندارم نفسی
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۰۹ - ای شمع! کسی که چون تو آغشته بود
ای شمع! کسی که چون تو آغشته بود
در علت و دردِ خویش سرگشته بود
خوردی عسل و رشته و دق آوردی
بس گرم دماغ تر نه از رشته بود
عطار نیشابوری : باب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع دارد
شماره ۱۱۰ - ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی
ای شمعِ جهان فروز! در هر نفسی
از پرتو تو بسوخت پروانه بسی
این گرمْ دماغی از کجا آوردی
کس گرمْ دماغ تر ندید از تو کسی