تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٧١ - میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره ها
میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره ها
ز آنچه دریا پرورش دادست و کان اندوخته
روز و شب نا اهل را با سیم و زر دارد چو شمع
زانسبب خندان چو شمع آمد روان افروخته
هدهد قواده را با تاج میدارد نگاه
باز را بین پایها در بند و چشمان دوخته
عیبش آخر این نه بس کابن یمین از دور اوست
با زلال شعر خود در تیه حرمان سوخته
هین مکن با عیب گردون ساز ایدل بهر آنک
با هنرمندان بود بر قصد جان آموخته
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شمارهٔ ٧٧۶ - القطعه فی المشعله
ای زده صد طعنه شمع روی تو بر مشعله
آتش افتاده ز تاب عارضت در مشعله
تا نمییابد فلک پروانه از شمع رخت
بر نمیافروزد از خورشید خاور مشعله
از فروغ شمع رویت بزم میگیرد صفا
افتد اندر سوز و تاب از رشک در بر مشعله
پرتوی از شمع رویت گر نگشتی آفتاب
کی توانستی که بودی نورگستر مشعله
با رخ چون روز و زلف چون شبت نسبت کنم
گر بتابد از میان دود عنبر مشعله
نسبتی روشن برویت گر ندارد پس چرا
تیره شب دارد رخی ز آنسان منور مشعله
رخ نهد بر خاک پیش لعلت آب زندگی
دل کند از رشک رویت پر ز آذر مشعله
تا خیالت شبروی آسان کند در پیش او
میفروزد آسمان از ماه انور مشعله
گر کنی دور از رخ چون روز روشن پرده را
در شبستان نیز نیفروزند دیگر مشعله
آمد اندر راه عشقت گرم از آنشب تا بروز
بر درت باشد بتا مانند چاکر مشعله
هر شبی ابن یمین بیند رخ چون روز تو
در نظر دارد چراغ از ماه و از خور مشعله
شمع روی تست آن کآتش ز دست جور او
میکند در بارگاه شاه بر سر مشعله
شاه عالم آنکه تا دم میزند در بندگیش
خسرو آسا میرود با افسر زر مشعله
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٨٩ - ایدل ار داری هوای سروری پاشنده باش
ایدل ار داری هوای سروری پاشنده باش
بر جهان ابراز چه سرور باشد از پاشندگی
بر زبر دستان چو خوشه سرکشیت ار آرزوست
پیشه کن با زیردستان دانه وار افکندگی
گر ز سوز تشنگی جانت بلب خواهد رسید
از خضر مپذیر منت بهر آب زندگی
دانه را بگذار وا رستی ز دام چار تیر
آرزو میافکند آزاد را در بندگی
گر ز دیوان قضا مجری نباشد رزق تو
سعی بی حاصل بود از هر دری خواهندگی
آنچه داری چون ز خود و زدوستان داری دریغ
پس بگو تا چیست حاصل زینهمه دارندگی
بر سر گنجست پایت لیک چون اگه نئی
کرده ئی عادت ز لوم طبع خود جویندگی
خوش برآی ابن یمین چون هست گیتی بر گذر
هم بود روزی که آید نوبت فرخندگی
گر چه گردون خاتم دولت بدان کسی میدهد
کش بود همچون نگین یا ساد کی یا کند کی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٠١ - افضل عالم حکیم ای آنکه رای روشنت
افضل عالم حکیم ای آنکه رای روشنت
در شب تاریک فکرت موی بشکافد همی
فرقه ئی بر گفته ابن حسام آشفته اند
باز جمعی را زبان از اوحدی لافد همی
چون توئی در شعر و نقد شاعری استاد وقت
نیک بنگر تا درین شانه که به بافد همی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٠۵ - با حریفان بر بساط دهر ای نیکو خصال
با حریفان بر بساط دهر ای نیکو خصال
راستی کن پیشه همچون سرو اگر آزاده ئی
گر بکوشی در شرف ز آبا زیادت میشوی
از موالید سه تا چون بهترین افتاده ئی
ده هزارت خصم اگر باشد چو اندر حصن صبر
خانه گیری خوش نشین کانجمله را استاده ئی
تکیه کمتر کن بر آمال طویل ابن یمین
جز برین عمر قصیرش چون بنا ننهاده ئی
در مضیق ششدر حرص ار نیفتی مهره وار
بند هر منصوبه را کآرد فلک بگشاده ئی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٠٩ - بشنو ای فرزانه حبری کز لغتهای فصیح
بشنو ای فرزانه حبری کز لغتهای فصیح
دائما چون بحر عمان با صحاح جوهری
چون ز بحر طبع تو هر دم برآید صد حباب
در نظر ناید ترا هرگز صحاح جوهری
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨۴۴ - سیرت آزادگان از سفلگان هرگز مجوی
سیرت آزادگان از سفلگان هرگز مجوی
کی بود چون سرو سوسن هر کجا خار و خسی
آبروی از آتش شهوت چرا ریزی بخاک
از هوا چون بگذری زانپس صفا بینی بسی
شوربای چشم خود خوردن بر ابن یمین
به که باید خورد سکبای رخ هر ناکسی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨۴٩ - صحبت صاحبنظر باید که باشد با دو کس
صحبت صاحبنظر باید که باشد با دو کس
یا کریمی نامجوی و یا حکیمی راستگوی
تا ز جود آن درین دنیا بیابد بکام دل
یا ز علم این بدان دنیا بیابد آبروی
گر خرد داری مشو یکدم جدا زین هر دو تن
ور نیابی هر دو را باری یکی زینها بجوی
ور یکی را هم نیابی این خود اندر عهد ماست
کنج عزلت گیر و دیگر در پی دنیا مپوی
خویشتن را در خطر مفکن بامید بهی
کز کنار چشمه ناید تا ابد سالم سبوی
عزت ار خواهی که یابی خیز چون ابن یمین
آب خورسندی بجوی و دست ازین دو نان بشوی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨۵۶ - فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستان
فیلسوفی گفتم اندر خطه هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه ئی
گفتمش بر گو چه حکمت هست گفتا آنکه بود
آدمی چون بار شیشه چرخ چون دیوانه ئی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨۵٨ - کاشکی با اینهمه محنت که من دارم ز غم
کاشکی با اینهمه محنت که من دارم ز غم
روز آخر خود نکردی با من این بد گوهری
محنت دوران و رنجوری و درد بی‌کسی
فرقت احباب و تنهائی و غربت بر سری
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨٨٧ - یاد ایامی که دروی صاحب صاحبقران
یاد ایامی که دروی صاحب صاحبقران
گاهگاهی التفاتی سوی چاکر داشتی
حاتم ثانی جلال ملک و دین کان کرم
آنکه هر روزم ز روز رفته بهتر داشتی
گر هزاران غم رسیدی بر دل ابن یمین
از دلش یکیک بدست مکرمت برداشتی
بیگنه با من ندانم تا شرنگ افشان چراست
آنکه گفتاری بشیرینی چو شکر داشتی
از رهی بد خدمتیی چون نیامد در وجود
تا ز طبع نازک او چشم کیفر داشتی
پس چرا از سایه لطف خودم محروم داشت
آنکه با من صفوت خورشید خاور داشتی
کی چو من عیسی دمی کردی درینمنزل مقام
گر ببودی اش خری یا اجره خر داشتی
ابن یمین فَرومَدی : ترکیبات
شمارهٔ ١ - در تعریف بهار و مدح تاج الدین علی سربداری
باز فراش چمن یعنی نسیم نوبهار
بر چمن گسترده فرشی از پرند هفتکار
بر زمین گوئی که عکس آسمان افتاد باز
شد زمین چون آسمان در کسوت گوهر نگار
ز امتزاج خاک یابی باد را مشکین نفس
در مزاج لاله بینی آب را آتش شعار
گل سلیمانست پنداری بدار الملک باغ
ز آنکه تختش را بهر سو میبرد باد بهار
لاله گوئی مجمری لعلست کاندر وی صبا
نافه های مشک میریزد ز سرو جویبار
سر بر آرد از کمینگه گربه بید از بهر صید
چون همی بیند که پای بط بر آمد از چنار
طبع استاد طبیعت بین که از تأثیر او
غنچه شد پیکان نما و بید شد خنجر گذار
بار دیگر در زمین از صنع رب العالمین
همچو بزم خسرو آفاق تاج ملک و دین
بر چمن چون کرد باد نوبهاری گلفشان
شد چمن در باغ چون بر چرخ راه کهکشان
حبذا فصلی که نرگس بی می از تأثیر او
میکند مستی و مخموری چو چشم مهوشان
صبحدم باد سحر سرمست در بستان جهد
طره شمشاد گیرد میبرد هر سو کشان
چون صبا عنبر نسیم و خاک مشک آمیز شد
خیز و تاب آتش غم را بآب رز نشان
اندرین موسم که آید چون نسیم نو بهار
اهل عالم را دهد از روضه طوبی نشان
عشرت ار خواهی که رانی همچو بلبل با نوا
بر مثال تازه گل برگی که داری برفشان
ور همیخواهی که دائم خوش بر آئی همچو سرو
عقل ناصح پیشه را در بزم صاحب بینشان
خسروی کاندر کفش باشد بروز رزم و کین
لاله چون بر رمح مینا گون سنان بسدین
چون دم عیسی عهد آمد نسیم صبحگاه
شاید ار جان یابد از لطفش تن مردم گیاه
ز آنکه باد صبحگاهی از طریق خاصیت
شد چو آب زندگی راحت فزای و رنج کاه
در شگفتم از بنفشه تا چرا شد قد او
در جوانی بر مثال قامت پیران دو تاه
شکل نرگس بین که چون از سیم میتا بدزرش
گوئیا خورشید تابانست بر رخسار ماه
گوئیا جرمی ازین ازرق لباس آمد پدید
شد دو تا چون صوفیان تا عذر خواهد از گناه
ابر نیسانی چو جام سرخ گل پر مل کند
توبه پرهیزکاران شاید ار گردد تباه
ای بت گلرخ بیا و بیدق عشرت بران
تا شوم فرزین صفت از باده دستور شاه
آنکه از بحر کفش گه ابر گردد خوشه چین
پر گهر آید کنون دست چنار از آستین
آنکه بهر نصرتش دائم بصد گرمی و تاب
خنجر زرین کشد بر روی خصمش آفتاب
طره هندوی شب را از برای رایتش
آسمان پرچم کند بر رمح زرین شهاب
در جهان ازیمن عدلش بر نمیگیرد کسی
تیغ بران جز خطیب و هست آنهم در قراب
تا ز باغ عدل او خوردست فتنه کو کنار
بر نمیگیرد چو بخت حاسدانش سر ز خواب
از سموم خشم ظالم سوز او بیند خرد
آنکه شیر شرزه میافتد ز تب در سوز و تاب
گر شراری ز آتش قهرش بدریا بگذرد
عیبه های جوشن ماهی بسوزد اندر آب
ور نسیم لطف او یکره وزد بر گرزه مار
مهره گردد در بن دندان او یکسر لعاب
گر ارادت یکزمان با قدرتش گردد قرین
پوست با پشت پلنگ آرد بحکم از پشت زین
گر گذر یابد ز خلق او نسیمی بر چمن
گل زغیرت تا بپای از سر بدرد پیرهن
روز رزم و گاه بزم آید ز لطف و عنف او
زندگانرا تن بجان و مردگان را جان بتن
ذره ئی از نور رایش کرد خورشید اقتباس
تا جهان افروز شد شمعی برین نیلی لگن
فی المثل گر اطلس گردون بپوشد دشمنش
همچو کرم قز نخستین کسوتش باشد کفن
گر نرفتی در ضمان روزی خلقانرا کفش
کی شدندی منتظم ارکان بهم در یک قرن
قرنها باید که آید همچو او صاحبقران
بشنو اندر صورت تضمین مثال او زمن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
خون لعل اندر عروق کان همی گردد نگین
تا شود با خاتم گیتی ستانش همنشین
ای شده بر ذات پاکت ختم کار سروری
همچو بر ذات محمد کسوت پیغمبری
آسمان سرگشته و حیران ز رشک رأی تست
ور نه پا بر جا روا بودی سپهر چنبری
پیش قدت گر فلک لاف سرافرازی زند
عقل داند معجز موسی ز سحر سامری
شاید ار ناهید و بهرامت بگاه رزم و بزم
آن شود خنجر گذار و این کند خنیا گری
خسرو عالیجنابت را جهان گفتی خرد
گر نبودی بر جهان گردون دون را سروری
خاکپایت را فلک گر تاج سر خواند مرنج
نرخ گوهر نشکند هرگز بنقص مشتری
چون توئی را کی تواند گفت مدحت چون منی
تا کجا باشد توان دانست حد شاعری
انوری شد آفتاب و ازرقی چرخ برین
تا ثنای حضرتت گویند چون ابن یمین
خسروا چون ابر دستت رسم زر پاشی نهاد
در کف دریا بماند حسرتش پیوسته باد
آفتاب جود تو چون سایه بر گیتی فکند
شد جهانرا ذکر جود حاتم طائی زیاد
زر بحصن کان درون بندی گران بر پای داشت
کلک دربارت میان بر بست و بندش را گشاد
یافتند انعام عامت اهل عالم جز دو کس
من بگویم کز چه حرمان بهره ایشان فتاد
آن یک از گیتی برون شد پیشتر از عهد تو
وین دگر در نوبت دورانت از ما در نزاد
تا بخندد نوبهار از گریه مژگان ابر
تا نگردد شام هرگز همنشین بامداد
باد خندان نوبهارت تازه از آبحیات
بامداد عشرتت را شام غم در پی مباد
بر ثنای حضرتت گوید سپهرم آفرین
در دعای دولتت آمین کند چرخ برین
ابن یمین فَرومَدی : ترکیبات
شمارهٔ ٢ - ترکیب بند خزانیه در مدح علاءالدین محمد وزیر
تا نسیم مهرگانرا زرگری آئین شدست
لعبتان باغ را زیور همه زرین شدست
نارون از برف همچون قبه کافور گشت
ابر از باران بسان گنج در آگین شدست
ابر چون کافور سوده میفشاند بر چمن
عقل داند کز چه نفس نامیه عنین شدست
گر نه مردی میکند باد خزان با هرکسی
پس چرا از آمد شدش روی شمر پر چین شدست
شعر زنگاری صبا از فرق بستان در کشید
با عروسان چمن گوئی که اندر کین شدست
قطره باران ز بس کافسرده شد بر شاخسار
هر کجا شاخی تو گوئی مطلع پروین شدست
گشت بهمن همچو نمرود و خلایق چون خلیل
زانکه آتش هر یکی را چون گل و نسرین شدست
بعد از این با لشکر بهمن نکو شد آفتاب
تا ز بره پوستین در تن نپوشد آفتاب
چون سپاه بهمنی را بیم جان از آتش است
پشت گرمی خلایق اینزمان از آتش است
گوئیا آتشکدست اندر مه دی سینه ها
وین نفسها کزوی آید چون دخان از آتش است
در زمستان تا بخانه چون گلستانست لیک
جویبار از ساغر می و ارغوان از آتش است
گر نبودی آتش اندر تن بیفسردی روان
بس توان گفتن روان در تن روان از آتش است
گر چه از سرما ز سر تا پای شمع افسرده شد
شمع از آن زنده است کاندر تنش جان از آتش است
آتش آوردست آبی هم بروی کار شمع
بنگر اکنون چشمه ئی کابش روان از آتش است
گر چه باد دی بسان تیر میآید و لیک
اهل عالم را سپر از بهران از آتش است
اینزمان کز آسمان تابنده ماه بهمن است
زال زرگر نیست آتش از چه تیغش زاهن است
از نم دائم زمین دریای بی پایاب شد
بار دیگر بر فلک یارب چه فتح باب شد
گر نه مهر اندر کمان چون تیر مییابد و بال
پس چرا آن تاب گرمش سرد چون مهتاب شد
همچو سیماب معقد ژاله میبارد ز ابر
در زمستان ابر گوئی معدن سیماب شد
اینزمان چون ماه بهمن بر جهانی سرورست
خلق را همچون مغان آتشکده محراب شد
آب هم ز آتش نمییارد شکیبائی گزید
اینزمان در طبع او آتش قرین آب شد
چون ز فیض آسمان قاقم زمین را فرش گشت
از زمین بر آسمان هم کسوت سنجاب شد
نفس نامی بر چمن چون یافت از قاقم فراش
همچو بخت حاسد صدر جهان در خواب شد
بحر جود و معدن احسان علاء ملک و دین
صاحب سیف و قلم مشگل گشای ملک و دین
آنکه خورشید درخشان ذره رای ویست
اسمانرا چون زمین سر کوفته زیر پی است
آنکه حکمش عدل را بر میکند فرمانروا
گرچه عدل از بدو فطرت سخره طبع وی است
وانکه از رشک کف تشویر طبع راد او
بحر دائم در تب لرز و سحاب اندر خوی است
با سخای او کسی را هم نمیدانم از انک
کمترینه سایلش صد چون جوانمرد طی است
با سرو پای گوزن آید بعهد عدل او
گر دهد فرمان هر آنچ اندر کمان شاخ و پی است
حاسدش را چون رباب آسمان توان مالید گوش
زانکه تن پر زخم و اندر بند مانند نی است
با تطاولهای رمحش کرد خون دشمن و لیک
گفت گرزگران این سرزنشها تا کی است
دشمنش چون جان بدو داد از غم ایام رست
اژدها چون سر نهاد از زخم گرز سام رست
از دل و دست کسی گر بحر و کان گردد خجل
از دل و دست وزیر شاه نشان گردد خجل
انکه خاک پای گرد و نسایش از بحر شرف
گر برفعت سرفرازد آسمان گردد خجل
تیر گردون گر بدعوی دم زند با کلک او
عقل میداند که پیش اختران گردد خجل
ذره ئی از روی و رای مملکت آرای او
گر بتابد بر جهان خورشید از آن گردد خجل
با وجودش گشت ذکر جود حاتم طی ازان
صد چو حاتم را ز جود او روان گردد خجل
از مسام ابر اگر آبحیات آید رواست
چون ز بحر طبع رادش هر زمان گردد خجل
گر ببیند زرفشانی کفش باد صبا
از چنان زر پاشی خود بیگمان گردد خجل
سائل از بحر کف رادش بیکدم کرد جمع
هر چه کان از خون دل در صد قران آورد جمع
صاحبا عمر تو در دولت مخلد باد و هست
پیش یاجوج ستم عدل تو چون سد باد و هست
مسند صدر وزارت از وجودت یافتست
با چنین فری مدام این صدر و مسند باد و هست
سائلان چون بازگردند از درت با کام دل
ذکر ایشان روز و شب العود احمد باد و هست
هر سبکساری که سر بر تابد از فرمان تو
اره بر فرقش چو بر حرف مشدد باد و هست
آن سنان آبدار برگ نی کردار تو
دائم از خون دل دشمن مورد باد و هست
دشمنانت را بجز تحت الثری منزل مباد
دوستانت را مکان بر فرق فرقد باد و هست
چون دعای دولتت گویم ملک آمین کند
چون مدیحت گسترم پیر فلک تحسین کند
ابن یمین فَرومَدی : ترکیبات
شمارهٔ ٧ - ایضاً له در مدح شمس الدین علی
دلبری دارم برخ چون آفتاب خاوری
خیره گردد دیده از رویش چو در وی بنگری
از رخ زیبا و چشم مست گاه دلبری
می نماید معجز عیسی و سحر سامری
هست پیدا بر رخ عاشق که وقت ساحری
میکند چشمش بصد دستان و صنعت زرگری
از پی چوکان زدن چون رخ سوی میدان کند
عالمی را دل بسان گوی سرگردان کند
چو بمیدان از برای گوزدن جولان کند
ای بسا قامت که زیر بار غم چوکان کند
در شهوار از بنا گوش خود ار تابان کند
در قران بینی بفال سعد ماه و مشتری
ماه مهر افزایم ار بنوازدم ور نه رواست
دل نخواهد جز مرادی کان بت دلدار خواست
بنده آن سرو آزادم که گر پرسند راست
گویم اندر روضه رضوان چو او طوبی نخاست
ذره وارم میل دل سوی هوا دانی چراست
زانکه دارم دلبری چون آفتاب خاوری
کو کسی کز من بگوید ماه بی اشباه را
دلبر شادی فزای و مهوش غمکاه را
باز پوش آئینه رخسار همچون ماه را
کین دل پر درد نتواند نهفتن آه را
میرسد در سایه حسن آن بت دلخواه را
همچو خورشید فلک بر خیل خوبان سروری
هم لب گوهر فشانت رونق یاقوت برد
هم خجالتها مه نوزان خم ابروت برد
نرگس جادوت آب صنعت هاروت برد
من چه گویم کز چه سان آسایش ماروت برد
از برم دل ترکتاز طره هندوت برد
آن سیاه از پر دلی آغاز کرد این کافری
همچو طوطی در هوای آن بت همچون شکر
تا بکی خواهی زد ایدل نغمه بوک و مگر
با چنین طالع چنین سروی کیم آید ببر
من بدینسان بی زر وو آن سرو بستان سیمبر
با همه بی برگی از وی بر توان خوردن اگر
آدمی هرگز تواند گشت همراز پری
هین مشو نومید از اقبال خود ابن یمین
سایه بر سر چون فکندت آفتاب ملک و دین
شاه دریا دل که هرکس بوسه دادش بر یمین
نامور شد بر سریر سیم و زر همچون نگین
با تو چون دارد عنایت خسرو روی زمین
گر چه شیرین جهان باشد بچنگش آوری
ابن یمین فَرومَدی : ماده تاریخ‌ها
شمارهٔ ۱۰ - وفات جلال الدین منصور علی
رفته بود از سال هجرت هفتصد با سی و هشت
در شب شنبه سه و ده از ربیع آخرین
کز قضای حق جلال ملک منصور علی
شد ز شهرستان بسوی روضه خلد برین
ابن یمین فَرومَدی : ماده تاریخ‌ها
شمارهٔ ۱۵ - تاریخ فوت جلال الدین حاجی شاعر
هفتصد از سال هجرت رفته و پنجاه و یک
وز رجب نه بر دو ده افزوده دور آسمان
در شب شنبه بسوی جنت از جاجرم شد
صاحب فاضل جلال ملک و دین حاجی روان
ابن یمین فَرومَدی : ماده تاریخ‌ها
شمارهٔ ۱۶ - تاریخ فوت طاهر بن اسحق بن یحیی از بزرگان فریومد
هفتصد از سال هجرت رفته و پنجاه ویک
وز رجب نه بر دو ده افزوده دور آسمان
صبحگاه روز یکشنبه ز علیا باد کرد
طاهر بن اسحق بن یحیی سوی جنت سفر
ابن یمین فَرومَدی : معمیات
شمارهٔ ۱۲ - چیستان
چیست آن دریا که دارد بر سر آتش قرار
آتش اندر زیر و آبش تیز تاب و شعله وار
موج دریاها ز آب و موج او از آتش است
آب او چون آب دریاها نباشد خاکسار
آب او جوشان و در وی ماهیان بوالعجب
جوشن هر یک ز سیم خام یا زر عیار
ماهیان در وی بسان صوفیان خرقه پوش
سر بر آورده بر قاصی ولی بی اختیار
هر یکی چون زاهدی اندر ریاضت خانه ئی
چرخ گردان میستاند خرقه ز ایشان تار تار
بیگناهی چند اندر تیره آبی غوطه ور
بسته اندر گردن هریک طنابی استوار
بر کنار آب او استاد قدرت منتظر
تا برآرد از وجود کی بیک ز ایشان دمار
مرده ئی چندند از سیفور و اطلسشان کفن
و آن کفن ز ایشان رباید چرخ دون نباش وار
ز انبیا و اولیا نشمارد ایشان را خرد
لیک دارند از نبی و از ولی هر یک شعار
گاه چون یونس گرفتارند اندر بطن حوت
گاه چون منصور شان منزل بود بالای دار
شد تن ابن یمین چون تار ابریشم ز فکر
تا ز ابریشم کشی ناگه شد این سر آشکار
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٢ - ترجمه
همچو صبح آمد رسولت پیش من پس باز شد
ظلمت اندیشه ها، زینحال فالی ناطق است
پس بدانستم که بیشک نزد من آئی از آنک
پیشرو خورشید را پیوسته صبح صادق است
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٣٢ - ترجمه
پیش ازین گر دوستی رفتی بپیش دوستی
بهر آن رفتی که تا از زندگانی بر خورند
وینزمان نزدیک یکدیگر برای آن روند
تا دمی با هم غم ایام دون پرور خورند