تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۳۵ - وله
بجز امسال که آمد زسفر عید و امیر
کس ندیده است بهم ماه نو و بدر منیر
با امیر آمده این عید و ندانسته هنوز
که بود عید همان دیدن رخسار امیر
نی دخیلانه چو با خیل امیر آمده عید
گشت بایستش فرمان برو تشریف پذیر
هر چه خواهد همه گو ساده زغلمان بهشت
بحضورش بسپاریم نهاده زنجیر
وآنچه جوید همه گر رودزن از زهره چرخ
بر زمینش بگماریم نموده تسخیر
تارکش را بفرازیم بیاقوتی تاج
مقدمش را بنوازیم به پیروزه سریر
هم بریمش بصف از آدم اگر خواهد جان
هم نهیمش بکف از مرغ اگر خواهد شیر
عیدها جمله عزیزند ولی عید صیام
عزتش بیش بود خاصه چو آید بامیر
راستی به که سرایم سخنی چند از صوم
تا بدانی که چه با جان غنی کرد و فقیر
مهر بد در سرطان کآمد ماه رمضان
با سپاهی که جوان گردد از آهنگش پیر
دید زاهد زوی اقبال نبرده طاعت
یافت شاهد زوی ادبار نکرده تقصیر
مقریانرا رگ گردن شد چون شاخ بقم
مطربانرا رخ گلگون شد چون برگ زریر
لیکن از گرمی روز وتف شب روزه گزار
خلد نایافته برروی در آمد بسعیر
هر که را بود زر و زور پی حفظ بدن
زد چو خورشید بکه رایت زر بفت و حریر
وانکه را لنگی پا بود و یا تنگی دست
زآفت روزه با قلیم عدم شد شبگیر
پاره نیز ز اوباش بری ازهمه کیش
گشت درروزه خوریشان بتمارض تدبیر
آن یکی پای همی کوفت که خستم ز صداع
وآن دگر ریش همی کند که مردم ز زحیر
نظم جمهور طوایف زهم آشفت چنان
که گریزنده شد ازعجز علاجش تقدیر
بتر از این همه حرمان رخ داور عصر
کوشد امسال ممالک سپر وکشور گیر
ورنه کی فتنه توانست در این ظرف قلیل
بستن از یاوری شمس چنین طرف کثیر
سلخ ماه رمضان بود که از مجمع قدس
گشت الهام پریشانی ملکش بضمیر
راند چونانکه پی تشنه رود آب حیات
تاخت چونانکه سوی کشته چمد ابر مطیر
توپ تندر خطر از موکبه اش کرد فغان
کوس اژدر جگر ازکوکبه اش کرد نفیر
او چو محمود به تخت آمد و تاج الشعرا
عنصری‌وارش بستود بدین نظم هژیر
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۳۶ - مطلع ثانی
کای بهر مرحله اجرام مشار و تو مشیر
وی بهرغائله افلاک مجارو تو مجیر
کیست کیهان که نماید برجاه تو بزرگ
چیست گردون که نباشد برقدر تو حقیر
کو ه از دشت نگشته برخنگت ممتاز
رزم با بزم ندارد بر خیلت توفیر
اغنیا را زفلک گرد سرای ازتو حصار
فقرا را زستبرق بوثاق ازتو حصیر
دلت از پیش و پس رفته و آینده علیم
رایت از کیف و کم ثابت و سیاره خبیر
جز بفرخنده خطاب تو ندارد مانند
کشد از جنت اگر خامه رضوان تصویر
غیر سوزنده عتاب تو ندارد تمثال
کند از دوزخ اگر منطق مالک تفسیر
بدیاری که دهد فرتو یکروز عبور
ابدالدهر بجان آید از او بوی عبیر
تو سنت صورسرافیل گذارد زصهیل
قلمت نفخه جبریل نماید زصریر
دخل هر روزه فزائی نه برآورده سپاه
خرج صد ساله ستانی نفرستاده سفیر
هرکه درخواب بدوران تو نیران نگرد
گرددش بردم تیغت زمعبر تعبیر
فتح را ناوک رمح تو عدیلست و بدیل
چرخ را سایه چتر تو نصیر است و بصیر
کام بخشای امیرا منم آن چامه نگار
که بخوان سخنم زائده چینی است جریر
فاریاب ار چه نباشد هله محروسه یزد
که تو را فر طغانشاه و مرا نظم ظهیر
سالها رفت که از سیرمه وگردش مهر
شعر شعری صفتم را نبد اکرام شعیر
گاه چون باز پریدم پی یکپارچه گوش
گاه چون یوز دویدم پی یکمشت پنیر
جای راحت همه دیدم ستم از پیل ملک
جای نعمت همه خوردم لگد از اسب وزیر
لیک تا سایه بزم توام افتاده بسر
نزد قصرم بود افراشته افلاک قصیر
مه نتابد چو کنیزان من اندر نخشب
سرو ناید چو غلامان من اندر کشمیر
تا هلال از فر شوال و شکوه رمضان
گاه از لطف بشیر است وگه از عنف نذیر
ماه نوا زقدا عدای تو اندر حسرت
بدر از چهره احباب تو اندر تشویر
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۴۲ - در تهنیت عید رمضان
مه شوال چو برکوه فرابست کمر
روزه بگریخت چنان کش نتوان یافت اثر
سخت بود این رمضان سست ندانستم من
ورنه کی بستمش اینگونه برتخت کمر
دیدی آن عربده واعظ و عجب زاهد
کزمه نو به یکی چشم زدن گشت هدر
مقریانرا که گلو بود چو قمری پر باد
نک هلال آمد و افشرد به حنجر خنجر
الغرض چون مه شوال برافراشت علم
دید از روزه جهانرا همگی زیر و زبر
نه بیک جام شراب و نه بیک چنگ رباب
نه بیک مجلس شهد و نه بیک کاخ شکر
خسته جان شیخ و نوان تفته روان شوخ جوان
خونجگر خرد و کلان سوخته دل ماده و نر
مطربان آمده خاموش چو پر بسته هزار
شاهدان گشته سیه پوش چو بگرفته قمر
نیک بد دل شد و بر حالت گیتی افسرد
که مگر عمر بسر برد و بپا شد محشر
ورنه کو مغبچگانی که زمن ماند بپار
همه در مهر بهشت و همه در کینه سقر
چو نشد آن قصر برافراخته همچون فردوس
چون شد آن باده افروخته همچون کوثر
پس سفیری طلبید و بفلک داد پیام
کای درون پر زمعانی و برون پر زصور
چیست این فتنه که بینم زتو در ملک پدید
که خود از سایه فرزند گریزد مادر
مگر از کوکبه ام نیست ترا آگاهی
که برتیغ من انداخته خورشید سپر
فوجها دارم کوشنده مثال ضرغام
توپها دارم غرنده مثال اژدر
فلک از بیم بلرزید و چنین داد جواب
کای بخدام تو رضوان جنان فرمانبر
ملکتی را که تواش پار نهادی بامن
داشتم هر دمش از خلد برین نیکوتر
هم نشاندم بچمن برلب هر چشمه درخت
هم فشاندم بدمن بر سر هر لاله مطر
لیک ماه رمضان دید چو ملکی اینسان
رغبت آورد و طمع کرد و برون تاخت حشر
پس بخواند ازو زرایش رجب و شعبانرا
گفت جاسوس وش آرید براین خطه گذر
هر که بینید فریبید زمن او را دل
چه بعقل و چه بنقل و چه بزور و چه بزر
آن دوتن نیز پس از هم برسیدند بملک
به برون طالب خیر و بدرون صاحب شر
هرکجا از که و مه جشنی و جوشی دیدند
خیرخواهانه نمودند در آن خیل مقر
اولا گفتند ای قوم حذر از شوال
که ورا نیست زدنیاوز دین هیچ خبر
گه درین فکر که کی ساده رسد از خلخ
گه درین ذکر که کی باده رسد از خلر
لیک از آنجای که بدبار خدا یار شما
رمضان زد بشهی طبل و رسد با لشکر
فیض عقبی بودش غالیه سا بر ایمن
عیش دنیا بودش نافه گشا برایسر
خلق نادیده و نشناخته گفتند بهم
آفرین زین ملک راد رعیت پرور
رمضان نیز شبانگاه درآمد در ملک
محتسب خواند و عسس راند بهر راهگذر
گفت هرکس که برد ساده ببریدش پی
گفت هرکس که خورد باده بکوبیدش سر
نان اگر خواست کسی گفت که بر خوان خلیل
آب اگر جست تنی گفت که در جام خضر
هر چه گفتم رمضانا بهراس از شوال
جان مکن جور مکن گنج منه رنج مبر
نشنید از من وزد آتشی آنسان در ملک
که ز دودش بچکید اشک زچشم اختر
گفت شوال مخور غم که بجان و سرمیر
به مه روزه همین گاه نمایم کیفر
پس زجا جست و میان بست و براند اسب وکشید
تیغ از ماه نو و زد بدل روزه شرر
راست گفتی که امیر است و به پیکار عدو
تاخته یکتنه شمشیر زن و جنگ آور
بت شکن دادگر عهد بر اهیم خلیل
که بایوان همه بحر است و بمیدان آذر
در وغا برکند از تن زدلیری جوشن
گاه کین بفکند از سر زشجاعت مغفر
سطوت آموخته از برق پرندش آتش
سرعت اندوخته از سیر سمندش صرصر
ماه بی عون لوایش نفروزد به افق
مهر بی یاری تیغش ندمد از خاور
ننهد وحش بجز درکنف خیلش گام
نزند طیر بجز برطرف میلش پر
جیشها داده هزیمت که ز انجم افزون
حصنها کرده مسخر که ز گردون برتر
پای پیک آبله زد دست دبیر آفت یافت
بسکه برد آن و نوشت این خبر از فتح دگر
آنچه من دیدم از او صد یکش از بر شمرم
در هزاران کس ده تن ننماید باور
همه بگذار چو شد یزد پر از شورش عام
خاصه وقتی که تهی بود زلشکر کشور
لب ارذال کز آرامی گیتی بدخشک
فتنه کردند که سازند مگر کامی تر
سوی هر خانه دویدند بصمصام وسنان
در هر دکه گشادند بکوپال و تبر
این دوان تا که زنی را کشد از دامن شوی
و آن روان تا پسری را ستد از چنگ پدر
این بفریاد که بس شاه جهانرا او رنگ
آن به بیداد که بس میر زمانرا افسر
از غبار رهشان چشم کواکب شد کور
از غو نعره اشان گوش ملایک شد کر
آنچه اشراف بلد داد زدندی کایقوم
تخم در شوره مکارید نبخشید ثمر
خواهشی چند نمودند که تحسین به یزید
مطلبی چند سرودند که رحمت به عمر
باری از این شغب و شور چو لختی بگذشت
دل آگاه امیر آمد از آن مستحضر
آنچنان شد غضب آلوده که مژگان نگار
آنچنان گشت بر آشفته که زلف دلبر
گفت پیدا نشد این بد مگر از نیکی من
شاخ نیکی منشانید که بد آرد بر
پس برآمد بسمند و بکف آورد کمند
خود ننهاده بسر خفتان ننموده ببر
چرخ بگرفت عنانش که بگو با مریخ
فتح بوسید رکابش که بفرما به ظفر
هم قدر گفت بمان منت خود نه بقضا
هم قضا گفت مرو خدمت خود ده بقدر
او نپذیرفت زکس برخی و فرمود بخصم
آنچه را صولت حیدر به یهود خیبر
نور چهرش چو درخشید بر آن تیره دلان
آنهمه آتش افروخته شد خاکستر
آن یک از خوابگه موش همی جست مناص
و آن یک از کلبه خرگوش همی خواست مفر
داورا بنده دیهیم تو تاخ الشعر است
که چنو بنده کم آورده بکیهان داور
ولی ازکید خضر باشدم آن قدر ملال
که اگر بار دهی رخت کشم سوی سفر
من در این مرز چنانم که بمعدن یاقوت
من در این بوم چنانم که بدریا گوهر
شعر دلکش چه فزاید چو لئامت بفحول
دختر بکرچه زاید چو عنن در شوهر
مهر توتسته بقلاده مرا همچون شیر
ورنه در بیشه افلاک فکندم اخگر
تادمد آینه مهر و چمد ساغر ماه
عمر خضرت بود و طنطنه اسکندر
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۴۳ - وله
بصفاهان چو زری پور ملک آید باز
نوبت رطل عراقیست بآهنگ حجاز
چون عراق و عربستان بصفاهان افزود
باده بر راه نهاوند کش ای ترک طراز
در ملوک ارچه بسی نغمه بمنصوری خاست
گاه تسخیر هری یا که فتوح اهواز
کس حصار اینهمه نگرفت و مخالف نفکند
غیر این ظل همایون و شه نیکی ساز
این هنوز اول آنست که بر صفحه ملک
جسته از شوشتری کلک ملک خط جواز
باش تا جیش زخوارزم کشد بر کشمیر
باش تا باج به تبریز نهد تا شیراز
خا صه از خلعت شایان شه نام اندوز
خا صه از تیغ جهانگیر شه جام انداز
خلعتی نغز بدانسان که همی اطلس چرخ
سوده بر خاک بر دامن او روی نیاز
تیغی آراسته آنگونه که انواع نجوم
برده در چرخ بر جوهرش از بیم نماز
خلعتی در ارم مجد و شرف مقصد روح
تیغی اندر حرم فتح و ظفر محرم راز
خلعتی کام امل را ز اصالت قاید
تیغی احکام اجل را به رسالت ممتاز
باری آن خلعت واین تیغ چو از خسرو یافت
شکرشکر فشان سوی صفاهان شد باز
همرهش نور ازل بدرقه اش فیض ابد
سخطش خصم گداز وکرمش دوست نواز
گل همی ریخت بخراور و گهر بیخت بمن
ز آن منازل شدش ازخیل کدورت پرداز
ای بسا پیل تناور که شدش طعمه یوز
ای بسا شیرشکاری که شدش سخره باز
چرخ گفتا که جهان ملکت خود بینی و بس
هر چه خواهی بجهان آنچه توانی بگراز
خاک گفتا که مرا پهنه جولان تو نیست
از زمین پای بکش سوی فلک دست بیاز
عقل گفتا که وجود تو جهانیست بزرگ
خردی دهر ببین پیش مران بیش متاز
نامداران جهان درطلب خدمت وی
کرده کوتاه ره دور به امید دراز
خاصه جیحون که در این چامه ز مصری خامه
برده از شعری شامی سبق عزت و ناز
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۴۴ - مطلع ثانی
ای خدیویکه وجودت زخدائی اعزاز
کرده بر خلق در رحمت و آسایش باز
در دل مهر فروغت چه غم از کین حسود
که مصونست کلیم از خطر شعبده باز
کاخ اطعام ترا از بن دندان گردید
قرص خور نان و فلک خوان و سحرگه خباز
خضر را گویند زان خضرش گشته است لقب
که دمد سبزه بهر جای نشیند زاعجاز
این سخن را مثلی یافت نشد تا که خدای
از قدوم تو جهان را چوچنان داد طراز
هرکجا شقه گشاید علم دولت تو
قصب السبق زخلد آورد از مایه و ساز
زان صفابخش مقامات یکی آمد یزد
کز خلیلی ز تو گردیده ببطحا انباز
لیکن این یزد برآن پیلتن شیر سرشت
همت در خوف و رجا راست چو نخجیرگراز
گر کشد زو نخورد ورنکشد زو بخورد
که بنخجیر گراز است دوسو دل بگداز
تا عرب مرد حجاز است و عجم اهل عراق
جوش جیشت به عراق وصف خیلت به حجاز
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵۷ - در تهنیت عید قربان
عید اضحی شد و از دولت این جشن جلیل
حا ج را کوی خلیل است و مرا روی خلیل
کوی جائیست زگل جنانیست زدل
آن پر از خان خلیل آن دگر از جان جلیل
گرد زمزم زده صف حاج و خلیلی است مرا
که بود با ذقنش جامه زمزم در نیل
گر خلیلی که مرا هست بهاجر گذرد
نه عجب گر کشد اندر قدمش اسماعیل
حجرالاسود اگر خال بحالش نکرد
آوردسجده چو بر بار خدا عبد ذلیل
حلقه کعبه اگر چنبر جعدش بیند
شود از حلقه بگوشان خروشان و دخیل
ای خلیل دل عاشق که بکوی تو زشوق
خویش را میش صفت ساخته قربان جبریل
عید قربان شد و من نیز برآنم که چو حاج
بندم احرام و سوی کعبه زنم طبل رحیل
گر بدوران امیر الامرا ننهم حج
پس در ایام که این رتبه نمایم تحصیل
چاکران دارم در پایه چو پرویز بزرگ
مرکبان دارم در پویه چو شبدیز اصیل
هم توانم که نهم تخت به یثرب از عاج
هم توانم که زنم هودج تا مکه بفیل
در منی با در و یاقوت نمایم جمرات
درحرم از مه و خورشید فرازم قندیل
بچه ترسایان گیرم بغنیمت از روم
که بود بر رخشان خط چو بزیبق انجیل
خرد سال اسبان آرم بهدیت از نجد
که کند برق زگرد رهشان دیده کحیل
از سقایت قدح حاج کنم مالامال
وزعمارت بصفا حصن کشم میلامیل
زی عراقی برم از لعل مرصع موزه
بحجازی دهم از سیم مطرز مندیل
اسبهائی بجنیبت رودم در موکب
که بدرند دل وگوش فلک را بصهیل
دیگهائی بخورش جوشدم اندر مطبخ
که از او بهره برد منعم وابنای سبیل
باری این قدر چو از من بظهور اید بذل
حاج را جوش تحیر فکند در تخییل
این بدان گوید این نیست مگر حضرت خضر
که خدایش بتفضل سوی ما کرده دلیل
آن بدین گوید اینگونه که پیمایدکیل
این بشر نیست همانا که بود میکائیل
عربان از عجمان پرسند از روی عجب
کیست این مرد که حاتم ببر اوست بخیل
گنج یابیده کس این طور نبخشد بطرب
مال دزدیده کس اینسان ندهد با تعجیل
می ندانند که این حشمت و این مکنت و ساز
جمله در یک صله ام داده براهیم خلیل
و آن کرمها که بمن کرده اگر شرح دهم
همه گویند امیر است و یا دجله نیل
آفتاب فلک یزد و ستوده یزدان
که بود بر سرش از پور ملک ظل ظلیل
کلک را پنجه او چون کف موسی و عصا
ملک را مقدم او چون دم عیسی و علیل
از ازل آدم بالنده بدین راد خلف
تا ابد حوانازنده از این پاک سلیل
خامه اش را بصریر است دم روح قدس
صارمش را بنهاد است فر عزرائیل
بحر وکان روزی همدست شدند از در شور
که توانند مگر جود ورا گشت کفیل
او بدرپاشی و زر بخشی بگشاد چو کف
آنچه خواندند کثیرش نبد الا که قلیل
مهچه رایت او کرد بهر سو اقبال
چرخ صد جای بخاک اوفتدش بر تقبیل
ای امیری که بر او رنگ چو بفروزی چهر
مهر و مه پیش تو بر رشوه سپارند اکلیل
دست حق در صدف قدرت خود تا بکنون
گوهر ذات تو را هیچ نپرورده عدیل
دل تو سر سویدای ملک راست امین
رای تو ملک فلک پهنه شه راست وکیل
دست تدبیر تو آنجا که شود عقده گشا
دیگر از جانب تقدیر نه قال است و نه قیل
دولت فرخ تو نایبه را سیل بنا
فکرت متقن تو حادثه را سد سبیل
تا بهر سال همی درگه حج ناسک را
زاستلام حجر اسلام پذیرد تکمیل
دور بدخواه تو از کاهش ادبار قصیر
عمر احباب تو زافزایش اقبال طویل
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵۸ - وله
خور بسر ما گفت امروز کنم درک حمل
گفت رو درک حمل کن نکنم ترک عمل
گفت هرساله بنوروز زدم خیمه بگل
گفت در خیمه نه اکنون عوض گل منقل
گفت رو گرم ببر لشکر سرما کامروز
حمل از نامیه جیش از تو برد این که وتل
گفت از یخ بود آنسان سپهم جوش پوش
که زچنگ اسدش هم نرسد هیچ خلل
راستی ایزد داناست کز آثار پدید
حالها کار بهار است زسرما مختل
نیکتر آنکه بپاس روش عهد قدیم
مجلسی سازیم امروز بصد گونه حلل
از نی و بربط و طنبور و دف و تار و رباب
از می و مطرب و رامشگر و تشبیب و غزل
هفت سین هم چو ز سرما ندهد دست امسال
به که آید همه برسین یکی ساده بدل
بغل و جیب چو آکنده نباشد زسمن
ما بگیریم سمن سا بدنی را ببغل
سنبل ار نیست چه غم چنگ زنیمش در زلف
که بود سنبل از او درشکن رشک خجل
تا تو با ساده و باده سپری یکدوسه روز
فرودین تافته از سرما بازوی حیل
هان چسان چاره سرما نکند فروردین
که بود بنده ای از بارگه صدر اجل
آفتاب فلک هیمنه صدراعظم
که بخجلت ز حضیض در او اوج زحل
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۶۰ - وله
ای لبت آتش سوزان و عذار تو ارم
چشم مست و خم ابروی تو محراب حرم
چشم تو مست و لبت آتش سوزان وکه دید
مست اندر حرم و آتش سوزان به حرم
من همی خواهم بی تو نخورم هرگز آب
تو همی خواهی با من نزنی هرگز دم
من ز تو زار و تو بیزار زمن و ین بشگفت
آدمی چونکه پری دید و پری چون آدم
چشم بر جسم سمن سای تو تا کار کند
همه سیم است که بگذاشته سر برسر هم
که بدین سیم فزون قلب فقیران بنواز
تا دعائی بدمند و نشود هرگز کم
سرو و ماهی بقد و رخ ولی افسوس که شد
ثمر سرو تو غم سایه ماه تو نقم
سروی اما نروی هیچ گهی با کس راست
مهی اما نکنی پشت پی طا عت خم
دل من دزدی و بر بیدلی من خندی
هیچ عاشق نه چنین دیده زمعشوق ستم
دل بهر سال زنو سبز نگردد که منش
یک ببار آرم و تو دزدی و بنهیم بغم
آزمون کرده ام از بسکه بخویشی مغرور
نه زخون ریزیت اندوه و نی از جور ندم
این جمالی که تو داری ببرم کام زکی
وین غروری که تو داری بزنی جام زجم
در دلم قامت و گیسوی تو جا کرده ولیک
خسروی چون تو بویرانه هر سفله مچم
با چنین گیسو بفرست بتاتار سپاه
با چنین قامت بفراز بکشمیر علم
چشم من تا برخ چونتو صنم گشت فراز
سبحه بگسستم و زناز ببستم محکم
نی عجب گر گسلد سبحه و بند زنار
هرکه را چشم فتد بر رخ این گونه صنم
خود میانت بعدم ماند و لبها بوجود
لیک هر یک بدگر مرتبه درکیف و بکم
آن عدم ازکمرت گشته هم آغوش وجود
وین وجود از دهنت خفته بدامان عدم
چشم جادوی تو آهوست ولی آن آهو
که هی از تیر امیر است بهر سویش رم
نه شگفت آهوی تو گر رمد از تیر امیر
که بصد بیشه از این تیر گریزد ضیغم
آیت مجدومنن خان فلک سایه حسن
آنکه خورشید عرب آمد و جمشید عجم
شعف از وی بقلم بل شرف از وی درسیف
که از و جان نو آمد بتن سیف و قلم
طلبش طاعت یزدان طربش میل ملک
پیشه اش راندن شه خواستنش خیر امم
قدم شاه در آن خط که بود او را سر
سر تقدیر بر آن نقطه که او راست قدم
صدر بگذارد و از شرم گراید بنعال
الف قد ورا بنگرد ار واو قسم
با خلایق رود آنسان که یکی از ایشان
کوی او بی حشم وخلوت او بی محرم
حشمش بخردی وخیل نکوئیست بلی
تخت بر ماه زند بختش ازاین خیل و حشم
چوبی ار بر کف او در صف ناورد بود
کند نارا نبرد تیغ گوان عالم
دشمن ازاسب پراند بسوی ابر به نی
چونکه برگشت به تیغش دو نماید از هم
ای گرانمایه بزرگی که زتو بارخدای
کرد بر دوره سعد اختر ما ختم نعم
همتت بارگه عزم در آن عرصه فراشت
که شدش انجم و خور قبه و او تا دخیم
گاه نرمی چو گلی گاه درشتی چون خار
کاین دو خصلت سزد اندر با میران توام
امرا را نبود گر صفت بیم و امید
ملک چبود که بایشان نسپارند غنم
این همان عمان کش زورق دولت بد غرق
تو شدی لنگر بر زورقش از نیک شیم
اولا دید چو دریای گهر پاش کفت
دیگر از یکدو صدف پاره نزد لاف کرم
ثانیا موج نهنگ افکن تیغت چون یافت
داد از پشت نهنگان بخراج تو درم
داورا تند چون باد آمده تاج الشعرا
تا سبک پر دهدت بوسه باو رنگ خدم
لیک دانم که بود رجعت من کند چو کوه
بس گرانم کند الطاف تو از کان همم
ناصحی گفت مپیماره بندرکانجاست
عوض لاله مغیلان بدل شکر سم
گفتم آنجا که بهشتی است چو فرخنده امیر
چون سمن خار بفام است و چو می زهر بفم
گفت فصل دی و برفت ز پی یخ در پیش
گر شوی برق که گردون کندت آخرنم
گفتم ارسنگ ببارد زفلک همچو تگرگ
که چمد جیحون چون سیل و شود جانب یم
گفت از شورش عمان و زگشت کشتی
ترسمت تن زهجوم سقم افتد بالم
گفتمش کشتی من ساغر و عمانم می
تن بدین کشتی و عمان بالم نی زسقم
برزدم محمل خود بر شتری کش گنجید
هفتصد ناقه صالح بزوایای شکم
همچو عفریتی از بند سلیمان جسته
مست و غران و صبا سیر و دم آهنج و دژم
کف چکان لفچه اش آویخته از کله چنان
که یکی ابر پر از برف زهفتم طارم
هود جم بر زبرش چون قفسی از بلبل
که ببالای دماوند نهی با سلم
گرچه بس سست شد اندام من از سختی راه
بلقای تو جوان گشتم و رستم ز هرم
تاکه درارض و سما نشر طریف است وتلید
تاکه درخلق و خدا فرق حدوث است و قدم
فرش تا عرش بجز نام تو ذکری نبود
بلکه آنسو ترش الله تعالی اعلم
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۶۶ - وله
سلطنت تا بکمان یافت زسر تیپ سهام
چرخ میدان سپه آمد و مریخ غلام
پس ازین لشکر شه تاج برد از خورشید
بعد از این جیش ملک باج ستد از بهرام
تیر بهرام خورد خاک ازین پس در کیش
تیغ خورشید زند زنگ ازین پس به نیام
باش کز فتح برد بردرشه جیش نبرد
باش کز تخت کشد در برشه صف سلام
بصف خیل وی از صور سرافیل دهل
بکف فوج وی از شهپر جبریل حسام
زور هر یک بتن شیر گذارد تشویر
خشم هر یک بسر سام سپارد سرسام
خود از الوند بیاسوده بجای تارک
درع از البرز بیاکنده بجای اندام
اگر اینست هماورد جنودش ثعبان
اگر اینست سپهدار سپاهش ضرغام
بهر ابطال بدست آرد از ماه علم
بهر افواج بپاسازد از چرخ خیام
بسته یابی همی از راجل او چار ارکان
خسته بینی همی از راکب او هفت اجرام
شهرها سازد هر یک بدل انگیزی مصر
ملکها گیرد هر یک بطرب خیزی شام
بینی پیل بجای شترآرد به مهار
کله شیر بجای فرس آرد به لگام
ای سپاهی بت جوشن خط خفتان گیسو
کت از آن صف زده مژگان سپهی خون آشام
چشم و ابروی تو برماه کشد تیر وکمان
خال وگیسوی تو بر مهر نهد دانه و دام
مشک با بوی خطت خون جگری بس غماز
ماه با حسن رخت در بدری بس نمام
اینکه میگفت که دستان زدن از نافه و قند
نکند مشکین مغز و نکند شیرین کام
وصف لعل تو مرا شهد چکاند بدهن
یاد زلف تو مرا مشک فشاند بمشام
خوی بچهر تو چو از فلک جلوه خاص
خط بروی تو چو بر دور قمر فتنه عام
لیک با این خط مشکین و عذار سیمین
به که با من به پذیرائی میر آئی رام
کآید اکنون زسفر داور افلاک مسیر
کآید امروز زره ضیغم فردوس کنام
پس از این به که نپایند پلنگان بجبال
بعد از این به که نپویند ضیاغم زآجام
مهر با تیغ وی ازکوه بدرنارد دست
ماه با رمح وی از چرخ برون ننهد گام
جوید اقبال از او نطفه همی در اصلاب
خواهد امداد از او بچه همی در ارحام
گفت او را زشرافت هنر سحر حلال
کاخ او را زشرافت خطر بیت حرام
خامی کار قضا بامدد او پخته
پخته فکر قدر در برتدبیرش خام
نه همین اکنون زیر فلک و روی زمین
هم لیالیست بنظم اندر ازو هم ایام
حکمش آنگاه جنیبت به بسایط میراند
که نبد ابلق ایام ولیالی را نام
روبه پشت سم خنگش نتواند مالید
خرد ار پای نهد بر سر دوش اوهام
ای امیری که بخلق ارنه صیام آمد فرض
بود از جود تو صد رخنه فزونتر زصیام
فطرتت را همه برحل مشاکل اصرار
همتت را همه بر بذل موائد ابرام
ابر با صولت بطش تو بگرید بر برق
برق با دولت بخش تو بخندد بغمام
جز که سر بر در ایوان نهدت از آغاز
جز که در ره میدان دهدت در انجام
نبرد دایه پی پرورش طفل پدر
ننهد پستان اندر دهن کودک مام
دلربا نظم تو سرمایه فرستد بر وحی
جان فزا نثر تو پیرایه دهد بر الهام
اندر آن وقعه کز آشوب قوی پنجه یلان
ملک را برگسلد از کف تقدیر زمام
گرز گوئی بروان باشدش از مرگ خبر
تیغ گوئی بزبان باشدش از برق پیام
بس فتد قاتل و مقتول خرد ننهد فرق
که یل وکشته کدامست و تل و پشته کدام
ناگهان بر سپه خصم چورانی تو سمند
جای خوی خون زندش موج ز بیمت بمسام
خواهد از سطوت تو چرخ مناص از آجال
جوید از هیبت تو دهر ملاذ از اعدام
ببری کشور حاسد نگشاده بازو
بشکنی لشکر دشمن نکشیده صمصام
داورا این منم آن نغز سخنگو جیحون
که بود نام مرا تا ابد انوار دوام
نه چو من باشد هر کس بودش سبلت و ریش
نه چو موسی است هر آنکه بفسون بنهد دام
حدت ذهن من و کیک بشلوار عقول
جودت ذوق من و ریگ به کفش افهام
تا عرض راست بهر حال قوام از جوهر
فتح را باد زنوخنده حسام تو قوام
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۶۸ - ممدوح این قصیده معلوم نیست
رمضان آمد و آنگونه از او در حذریم
که اگر نیک بمادر نگری محتضریم
جنت نسیه فردا چه کرامت دارد
ما که امروز بنقد از رمضان در سقریم
کی بیابیم بعقبی شرف از بزم علی
ما که اکنون بجهان جمله بسان عمریم
نان ببازار بدین سان که دل از ما ببرد
بیم آنست کز او آب رخ خود ببریم
بوالبشر را بجنان خوشه گندم بفریفت
ما مگر خود نه زاولاد همان بوالبشریم
روزه اینگونه که امسال بخود بسته وقار
حالها درشرف صحبت او مفتخریم
روز گوئی بود از طایفه روز شمار
که نیاید شب آنچیز که ساعت شمریم
روزی اینگونه که با عمر ابد زاده بهم
چون توان روزه بسر برد مگر ما خضریم
بتر از این همه زاندازه برون گرمی فضل
که از او با دهن خشک و بچشمان تریم
خوردن تشنگی و خوردن گرما ستم است
خوردن ار باید آن به که همانروزه خوریم
نی چسان روزه توان خورد که در عهد امیر
روزه خوردن نتوان گر همه اندر سفریم
بصر ما چو ز گرد ره او گشت بصیر
اختر آنرا زصفا مایه نور بصیریم
تا شد از حسن قضا خدمت او قسمت ما
حکمران بر فلک و باج ستان از قدریم
ما که از ماده شکالی برمیدیم مدام
در پناهش هله تیغ آخته بر شیر نریم
تا که خاک قدم وی شده تاج سرما
چرخ را تالی خورشید همه تاج سریم
داورا بنده و یک بیست تن از اهل سرای
پنجسالست کز اقبال تو با صد خطریم
ما که بودیم کمر بسته بخلق از پی سیم
هر یکی صاحب صد بنده زرین کمریم
لیک حالی رمضان سخت مطول آمد
سست کن بند سرکیسه که بس مختصریم
تا دمد ماه صیام افسر تو فرقدسای
کز تو خورشید صفت در عظمت مشتهریم
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۷۳ - وله
آن پسر بچه حور است مگر یا غلمان
کز جنان مست برون تاخته یکسر به جهان
مست گشته زمی کوثر و جنگیده بحور
وزجنان سوی جهان رانده نهان از غلمان
از می کوثر و مستی عجب اندر عجب است
خاصه جنگیدن و رنجیدن و رفتن زجنان
اثر سیلی حور است هنوزش در چهر
بلکه بوی می خلد است هنوزش بدهان
خون چکد گوئی از دورخ او جای عرق
می بود گوئی در دو لب او جای بیان
نی همانا بچه حوریست که شد دزد بخلد
وآنگهش کرد برون گشت چوآگه رضوان
زانکه اکنون چوباندام ولبش درنگری
دهدت صاف زاستبرق وتسنیم نشان
تاری از طره حور است بهمراهش لیک
در کمرکرده نهان کاین بودم موی میان
شاخی از نخله طوبی است بنزدش اما
جامه پوشیده بر آن کاین بودم سرو روان
سخن ما نکند فهم و نگوید پاسخ
مگر ابنا بهشتند دگرگونه زبان
من همی گویم زلف و ذقنت خونم خورد
او همی بهر طرب گوی زند با چوگان
من همی گویم زابروی ومژه بردی دل
اوهمی سوی هدف تیر گشاید زکمان
عنقریب است که بر پای شود فتنه عام
زین برون گشته زفردوس و درون گشته بجان
فرقه را که بفردا نوزد بوی بهشت
بگذرند امروز از این بچه حور چه سان
خانه ساده پرستان شد از آنشوخ خراب
ما چه کردیم هلاخانه خود آبادان
دل برد عشوه دهد باده خورد پرده درد
نه امیدش بود از سود و نه بیمش ز زیان
یار هر قوم شود عیش بهر بزم کند
کش بتن باشد آزادگی و عیش روان
همه کس صحبت غلمان کند و غیبت حور
بس بهر جیش مکین است و بهر جاش مکان
این یکش هدیه همی آرد ازکوی رنود
و آن یکش وعده همی خواهد در دیر مغان
هر چه گویم بچه حورا مکن این قدر قصور
پا بهر قصر منه مرتبه خویش بدان
دف مزن چنگ مجو جام مکش نردمباز
کین مبر مهر مبر باغ مرو کام مران
جوقه دور تو دارند که رسوا گردد
جبرئیل ارشود اندر بر ایشان مهمان
این جهانست جنان نیست که آزاد چمی
بگذر از الفت رندان و بترس از زندان
گویدم به زجنانست جهان ایمن باش
بس منظم بود از تیغ خدیو کرمان
ناصرالدوله ملکزاده آزاده حمید
آنکه مهری بعیانست و سپهری بنهان
عرشرا خدمت اوکردن کاریست سبک
فرش را مسند او بردن باریست گران
یکسر موی وی ار برز بر کوه نهند
بس وقوراست بگردون رود از کوه فغان
چهر و دستش بخور و ابر نماید هر چند
که نه این است و نه آنست هم اینست و همان
هر چه انجام ورا چرخ شمارد دشوار
نزد دانا دلش آغاز نمودن آسان
گل بیاد رخ او گر شکفد فصل بهار
بود آسوده گریبان وی از چنگ خزان
توسن انگیزد و که را کند از ریشه بنی
و آنگهش سوی نهم چرخ پراند زسنان
در غضب تابد و فرسنگ فراز سر او
مرغ اگر پر زند از نایره گردد بریان
گر بخرطوم دو صد پیل رسد پنجه او
پیچد آنگونه بهم کش گسلد از بنیان
چون در ایوان شودش جای توان یافت به جد
هر چه مرد است بگیتی همه در یک ایوان
چون بمیدان بودش رای توان دید بعین
هر چه شیر است بکیهان همه در یک میدان
مشت پولادوش ار بردهن ببرزند
در دهانش همه چون میخ نشیند دندان
ایکه تا نجم شجاعت اثرت تافته است
پنجه در پنجه مریخ زند مرد جبان
هر ضعیفی است بدور توزبس نیرومند
نه عجب شیشه اگر سرشکند از سندان
گام واپس نگذاری زدلیری که تراست
گر بناگه زکمینگه جهدت شیر ژیان
پی ناورد چو پای تو درآید برکاب
سرکشانرا زفزغ دست بخشکد بعنان
چون بر وبرز ترا شاه بهیجانگرد
خون بتن آیدش از جوش طرب در هیجان
خامه و نامه تو لشکر وکشور را بس
که ازین نظم قرونست و از آن دفع قران
بس سخنهای ترا پایه بلند است و متین
ملکش فرق نیارست نمود از فرقان
تا که در برزی و پستی بود اطراف زمین
تا که درسختی و سستی بود اطوار زمان
سر تو سبز و دلت خرم و بختت پیروز
وز رخ سمیبران بارگهت لاله ستان
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۷۸ - وله
کیست آن خسرو شیرین سخن و شور افکن
که بمو غارت مرد است و برو فتنه زن
دل صد شام سر زلف ورا در دنبال
خون صد صبح بناگوش ورا برگردن
طره و رخ بودش برق زن اندر برقع
سینه و تن بودش جلوه گر از پیراهن
ای همه سلسله ام برخی آن طره و رخ
وی همه طا یفه ام بنده آن سینه و تن
چشمش از مژه چو مریخ که گیرد خنجر
چهره از طره چو خورشیدکه پوشد جوشن
نه چمد سرو چو افراخته قدش در باغ
نه دمد لاله چو افروخته خدش بدمن
مشتری دلشده عارض آن ماه جبین
ماه نوشیفته ابروی آن زهره ذقن
تا که دیدم بسیه طره اش آن روی سپید
این مثل گشت مجرب که شب است آبستن
تاکه روئید خط سبزش ازآن گونه سرخ
این سخن گشت مسلم که برد سبزه حزن
دوش هی خورد می وگفت بمن کو مستی
پس چرا هیچ گهی مست نمیگردم من
گفتم آری بر چشمان تو ای تازه جوان
مستی از وی ببرد گرچه بود صاف وکهن
تنگ سازد دل بگشاده ام اندرگه وصل
چون کنم جهد که بوسم مگرش تنگ دهن
دل من با دل او جنگد و بس بوالعجب است
شیشه را که کند سینه سپر با آهن
داند از رندی گویا که منش شیفته ام
که بمی خوردن و خلوت نشود پیرو من
با همه کودکی آن گونه بعقل است بزرگ
که کس از دبه او برد نیارد روغن
دی ورا دیدم در باغ که خوش خفته بناز
وزسمن ساخته دور بر بستر خرمن
بارها گه بسمن گه برخش سودم دست
رخ او بود بسی نرم تر از برگ سمن
کارها داند در شاهدی و دلداری
که ندانسته بت خلخ و شوخ ارمن
شب چو می نوشد و بر زینت مجلس کوشد
یکدام از سحر کند خلق دوصد گونه سخن
گه نهد زلف بدستم که شنیدی هرگز
با چنین بوی کسی مشک بیارد زختن
گه بلب آورد انگشت که دیدی هرگز
با چنین رنگ عقیقی رسد از کان یمن
دلبرم سخت بود زیرک و زیرک باید
دلبر چاکر درگاه خداوند زمن
آصف جم حشم پاک گهر سعدالملک
کز قبولش ز پری باج ستد اهریمن
آن هنر خوی درستی طلب نیکی خواه
که بتدبیرر باید ز رخ بحر شکن
پدر چرخ بآوردن چون او عنین
مادر دهر بتولید چو او استرون
نه عجب آنکه سخنهای شگرفش شنود
بر گریبان ز شعف چاک زند تا دامن
گر سخن برلحد مرده صد ساله کند
زندگی یابد و برتن درد از وجد کفن
طایر فکرت او را چه غم از کید نجوم
کاین نه مرغیست که دردام فتد ازارزن
همت عالی او را چه طمع بر دنیا
کاین نه مردیست که از ره رود از عشوه زن
او در اصلاب گرامی پدران بد ورنه
کی مثل شد علم کاوه و تیغ قارن
دور عدل وی اگر زنده شوند آن مردم
بدهانش نرسد دست دراز از بهمن
رازها داند زین کارگه کون و فساد
رمزها بیند در آینه سر و علن
آنچه در حوصله اوست ودیعت زخدای
گر بجبریل کنی قصه برآرد شیون
ای مهین میر که در محفل تو پیر خرد
همچو طفلی است که ناشسته لبان را زلبن
هرکجا چامه سرائی شود از در دریا
هرکجا بدره فشانی شود از زر معدن
مشک بیزنده خطت بر ورق کافوری
شب تاریست کزو چشم کواکب روشن
برغریبی که زند دایر حسن تو خط
پای چون نقطه بدامن کشد از یاد وطن
نظم عمان بتو بخشید شه و گفت بوی
نگر این بحر و عبث آب مسا در هاون
کشتی حزم تو لنگر چو بعمان افکند
دیگر از باد مخالف نپذیرفت فتن
تو بعمان شدی و چرخ نوشتش کای بحر
یم ببین خوش بنشین تند مرو جوش مزن
گر گهر پروری این گونه بپرور که بود
جای او برسر و دیگر گهران برگرزن
اگر ای عمان مسکن بتو کرده است نهنگ
این نهنگیست که دارد دل عمان مسکن
باری اندازه نگهدار وز پهنات ملاف
خود مبادا که بگیرد دهنت را بلجن
لیک چون گشت ورا ساحل عمان مخیم
گفت باید زگهر ذیل جهان پر مخزن
یکدو غواص باقبال شه انگیخت به یم
بحر دل موج گسل سنگ جگر سیم بدن
صدفی چند برآورد زدریا چو سپهر
وندر او سلک لئالی عوض عقد پرن
گوئیا گوش صدف بد برهش برآواز
کز گهر کرد پر از ایسر او تا ایمن
بلکه نیل آنچه گهر داشت زریش فرعون
اندر آویخشش از مهر بدم توسن
پس گهرهای ثمین را همه بر یاد ملک
ریخت بر مقدم هر دوست به رغم دشمن
آصفا رانده اورنگ تو تاج الشعراست
که نجوئیش دل سوخته مهما امکن
یاد جیحون بتوشد برآب از عمان
دل قلزم گهرت را نبد اینگونه سنن
یار نو دیدی و یارکهنت رفت ز یاد
مکن این کز تو نبد دیدن واینسان دیدن
تازد اید محن از دل رخ وگیسوی نگار
لطف شاهت زره و حفظ خداوند مجن
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۸۱ - وله
رسم نوروز شد امسال مگر دیگرگون
کز زمین جای سمن مهر و مه آید بیرون
من فزون دیدم نوروز ولیکن امسال
زآنچه من دیدم دربوی و برنگست فزون
سرو پنداری خورده است زیک پستان شیر
بهر ضحاک خزان با علم افریدون
سمن انگاری برده است زیک خامه نگار
بهر تزیین چمن با ورق انگلیون
ساده بسته است بخود طنطنه اسکندر
باده باده است گرو از خرد افلاطون
ریزد این سیل زکهسار همی یاکه سحر
رگی از عمان بگشاده فلک برهامون
خیزد این نسترن از باغ همی یا که بزرق
برخی از اختر دزدیده زمین ازگردون
نقش جسته است زمین باز زچهر لیلی
آب خورده است فلک باز زچشم مجنون
قمری پاری و بلبل بچه امسالی
سازد کردند نواها بدگرگون قانون
خلد گوئی که بگیتی شد و عقبی بگذشت
کاین همه روح و طرب گشت بگیتی مقرون
لعبتان حور سیر مغبچگان مانا از برف
چهره تصویر جنان گیسو زنجیر جنان
رخشان خونی کانگیخته غلمان بر
تنشان برفی کآمیخته گویا با خون
طفلها بینی با طره چون بر غراب
لیک ازجامه الوان همه چون بوقلمون
پیرها یابی با شیبت چو نکف کلیم
لیک در خرقه زربفت همه چون قارون
ترک من نیز بر آراسته اند ام چو سرو
از قبائی که برش رخت شقایق مرهون
تاج از مشک بسرکفش زگلبرگ بپای
جامه از زربه برون کرته ززیبق بدرون
لیکن از بسکه لطیف است تن و جامه او
خود چه پنهان ز تو پیداست درونش زبرون
شانه پیمود برآن سنبل پر حلیت و فن
سرمه اندوده بران نرگس پر مکر و فسون
هفت سین چیده و می خورده و زیور بسته
وزشعف گاه زند بربط وگاهی ارغون
تا محول شودش حال سوی احسن حال
خواندن مدحت سرتیپ بخود کرده شگون
داور مصطفوی نام که از برق حسام
خصم را بولهبی کله کند چون کانون
نامش اربر پر پروانه فرو خواند کس
جا کند برسرشمع و بود از شعله مصون
اوج گردون نبود همچو حضیض در او
زآنکه این رتبه والا نشود یافت ز دون
بس عجب نی که زهشیاری و بیداردلی
مستی افتد زمی و خواب رود از افیون
رایش ار در بر خورشید شود روی بروی
روشنت گردد کاین مغتنم است آن مغبون
بخت او راست بدان پایه ببالائی میل
ببزمش نچکد درد می از جام نگون
این که میگفت که با آن همه رنج ایران را
چون باندک زمن ازگنج نمودی مشحون
حزم او بهتر از اول بتواند افراخت
نهم ایوان شود اربر سرکیوان وارون
ای امیریکه زدرک شرف خدمت تو
دهر از کوکب اقبال خود آمد ممنون
آسمان راست بمعماری کوی توهوس
اینک از مهر مه آورده دوخشتش بنمون
گشته بربارگه و تخت و زمان تو بجان
چرخ شیدا و زمین عاشق وکیهان مفتون
از غبار قدم و نعل سم ابرش تو
نصرت و فتح بیاراسته آذان و عیون
کلک تقدیر کند مطلع دیوان وجود
آنچه تدبیر ترا نقش پذیرد بکمون
هرکه جز رای تو جست ارهمه خورشید بود
زنده در گل شود اندر پی عبرت مدفون
ای سراج الامراکت زفر سجده تخت
یافته منصب تاج الشعرائی جیحون
در عیان گر به ثنای تو تکاهل رخ داد
در نهان کام تغافل نزدم تا بکنون
بنده مدیون زثنا ذات تو مدیون زعطا
لیکن الحمد کزین سوی ادا گشت دیون
تا بهر سال یکی گاخ برآرد کلبن
که زیاقوت و زمرد بودش شقف وستون
به عهود و بقرون جان و دل تو پیروز
کز تو پیروز دل و جهان عهود است و قرون
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۸۶ - وله
گرچه عید آمده نیکوی و بنازم سر او
رفتن روزه نکوتر که خدا یاور او
چند بینیم رود زاهد و هر زهد فروش
همچو دستار زده حلقه بگرد سراو
چند یابیم چمد شیخ وگروهی بریا
همچو تحت الحنک افتاده بدور و بر او
منبر واعظک خام که بد ملجا عام
شکرلله که او ماند و همان منبر او
تا که تسخیر کند یکدو مریدی سالوس
بود صد گونه مجاعیل بحفظ اندر او
گه ز پیغمبر میسفت بسی در حدیث
که نه حق گفت و نه جبریل و نه پیغمبر او
گاه از شکل نکیرین شمرد آن اوصاف
که خداوند نکیرین بود منکر او
ترک مه پیکر من روزه بدان حالش کرد
کز کتان کاستن آمد بمه پیکر او
بس بهر صومعه ای عشوه زهاد خرید
منزوی شد بنگه غمزه غارتگر او
هی مکید او لب وهی تشنگیش گشت فزون
آری افزود حرارت بوی از شکر او
این که میگفت که نگدازد از آتش یاقوت
شق شد از تف صیام آنلب جان پرور او
دختر تاک بیارای پسر پاک تبار
که بسی از پسران به بود آن دختر او
در پی بنت عنب سر ببر از مادر خم
تا بدانی چه بود زیر سر مادر او
ساغر از باده افروز که چون فکرت میر
طعنه بر مهر زند ماه نو ساغر او
بدر اوج عظمت راد ملکزاده رفیع
کآسمان راه نشینی است بخاک در او
وگر انکار نماید بکس از خرق فلک
بدمی برفلک از نام دم خنجر او
داور این منزلتش داد و نسنجیده نداد
خصم را گوچه کند کین توبا داور او
ایکه جز آهن شمشیر تو نشنیده کسی
عرضی را که روان خوار بود جوهر او
خویش را تالی طبع توهمی داند ابر
بگشا کف همم تا نشود باور او
چند نالندیم وکان زتو کم بخش ببخش
بلب خشک وی و حالت چشم تر او
تا بهر ماه مه چارده اندر انجم
راست گوئی که چمد شاه و به پی لشکر او
چون هلال آنکه نشد خم بستایش برتو
باد خنجر زهلال آخته بر حنجر او
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۹۴ - وله
عید روزه است مگر قاصدی از حضرت شاه
که برمیر بخلعت رسد از یک مه راه
نی همانا ببر میر چو دیر آمد عید
کرده از بیم شفاعت گر خود خلعت شاه
ای بت عید رخ ای خلعت خوبیت بتن
عید و خلعترا آماده کن از عیش سپاه
چه سپاهی همگی را سپر از روی سپید
چه سپاهی همگی را زره از موی سیاه
چه سپاهی که خدنگ همه در ترکش مهر
چه سپاهی که کمند همه برگردن ماه
همه را جوشن گیسو همه را تیغ ابرو
همه را پیکان مژگان همه را نیزه نگاه
با سپاهی بچنین ساختگی کز قد و خط
مرز کشمیر ستانند و مقالید هراه
خیز و بر بدرقه صوم و پذیرائی عید
دل ببر بوسه بده کام بران جام بخواه
رفت عهدی که بهر صومعه با زاهد شهر
بود ما را زپی باغ جنان داغ جباه
هین ببر داغ زپیشانی و پیش آر ایاغ
که جهان گشت جنان از کرم ظل الله
کوی پر راجل سندس براستبرق چتر
دشت پر راکب سیمین تن زر بفت قباه
میکشان روی برو مغبچگان پشت به پشت
دل ربا بذله سرا عیش فزا محنت کاه
بسکه رندان زقدح جرعه فشاندند بخاک
آسمانرا به یم باده توان داد شناه
فلک از موجه می قلزم و ساغر کشتی
میر ملاح و بساط طربش لنگرگاه
بت شکن داور مسعود براهیم خلیل
که زآذر دمد از همت او مهر گیاه
سایه کاخ وی و زیر فلک یونس وحوت
پایه جاه وی و روی زمین یوسف و چاه
بر مقامات وی آزادگی اوست دلیل
بر بلندی وی افتادگی اوست گواه
نیست بی نامتر او را زقضا در ایوان
نیست بی کارتر او را زقدر بر درگاه
ای مهین داور لشکر شکن کشور گیر
که زسیف و قلمت رونق تاج آمد و گاه
جز بطبع تویم وکان بکه آرند درود
جز ز رای تو مه و خور زکه جویند پناه
با که هم پویه شودگر زتو بازآید بخت
با که هم پایه شود گر زتو رخ پیچد جاه
از زمین بوسی تو گردن افلاک بلند
برجهان بانی تو دست حوادث کوتاه
گر نگردد به ولایت چه مکانت بقلوب
ور نساید بترابت چه ملاحت بشفاه
داورا هست زیکسال فزونتر که زری
آمدم زحمت بزم تو بامید رفاه
طمعم بود که چون خلد بسازم صد ده
مقصدم بود که چون حور بیارم صد داه
گفتمی باده ننوشم پس از این جز لعلی
گفتمی جامه نپوشم پس از این جر دیباه
اسبها بندم مانند بزرگان عرب
بنده ها گیرم مانند امیران فراه
لیک ماندم چو دومه دیدمت از جان طلبی
رنج خود گنج امم راه خدا مسلک شاه
سیم پیش نظر تو است گران تر ازسنگ
کوه نزد کرم تو است سبکتر ازکاه
گفتم آن چیز که من خواستم آن بود از حرص
حق همین شیوه میراست و جز این شیوه تباه
چون تو من کاستم و زیستم از محنت و رشک
چون تو من سوختم و ساختم از حسرت و آه
خرگهم بود فلک بزمگهم بود زمین
جامه ام بود پلاسین خورشم بود گیاه
باده گر خواستم از اشک بیامودم رطل
توسن ارخواستم از گام بپیمودم راه
دل بدین قاعده خوش داشتم اما نگذاشت
ستم دزد که بر خانه من زد ناگاه
برد هر بدره که بود از پسزم عز علیه
برد هرصدره که بود از پدرم طاب ثراه
آنچه بگذاشت بمن صدق برآنست که تو
نپسندی که خورد شیر قفا از روباه
تا کز افواه برد مهرکلید مه نو
باد از تهنیتت پر زمیامن افواه
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۹۷ - وله
بیکی چشم زدن چشم توام برد ز راه
چشم بد دور زچشمان تو ماشاالله
چشم تو راهزنست و ذقنت چاه فکن
آری افتد به چه آنکس که برون رفت ز راه
لیک اگر زلف تو شد دزد زهی بردن دزد
ور زنخدان تو شد چاه خوشا ماندن چاه
بر رخت زلف چو شامی که بصد بیم و امید
برده ز آن صبح بناگوش بخورشید پناه
نی همانا برخت زلف بلال حبشی است
که بدان نامه سپیدی بودش روی سیاه
مه اگر جلوه گر و ابراگر برق زن است
پس چرا چهره و جعدت بخلافند گواه
چهر رنگین تو ماه است و زند برق چو ابر
جعد مشکین تو ابر است وکند جلوه چو ماه
موی تو مشک و رخت آتش و این طرفه که داشت
مشک را آتش تو نغز و تر و تازه نگاه
نی بود مشک تو جادوگری استاد چنان
کآتش او را نتواند که همی کرد نگاه
خال بر طرف خط سبز تو وان گونه سرخ
همچو خضریست که افراخت در آتش خرگاه
نی خضر پیش لبت زآب بقا دست بشست
و اندر آتش شد و از مقدم او رست گیاه
بسکه موی تو بود نرم و دلاویز و لطیف
گر بخندی کله از تارکت افتد ناگاه
من غلامم کله افتادن ناگاه ترا
که برآن موی دلاویز دریع است کلاه
برگشا بند قبا بازکن آن طوق کمر
که اگر حسن تو پنچ است رسد بر پنجاه
آن میان چند بود خسته از بار کمر
وان بدن چند بود بسته در بند قباه
شاه خوبان توئی اکنون بحقیقت که بود
هم لبت دوست فزا هم مژه ات دشمن کاه
نی که این کاستن دشمن و افزودن دوست
مژه و لعل تو آموخته از آصف شاه
میرزا سیدکاظم فلک جود وکیل
که بود مجدت و عزش ز پدر طاب ثراه
نه همین کار بزرگی به نیاکان برساند
بلکه بگذشت و رسید آنچه ورا بد دلخواه
بس پسرها که تبه کردند اجعلال پدر
زو فزونتر شد با آنکه نگردید تباه
قدر را زوشعف و نی شعف او را از قدر
چاه را زوشرف و نی شرف او را از جاه
ملک تا با دل او سنگ بقندیل خصیم
کلک تا درکف او زنگ بشمشیر سپاه
قطره گر چکد از ابر گهر پاش کفش
چرخ از آن پهنه نیارست گذشتن بشناه
آسمان نیست ولیکن بخطر نزد ملک
آسمانیست که یک رو بودش پشت دوتاه
الحق امروز سزاوار ثنا خامه او است
که بآوازه بلندست و بقامت کوتاه
قامت کوته گویند فتن زاست ولیک
مشنو این را که در آن خاصه صلاح است و رفاه
ایکه از خامه و از چامه و از نامه تست
زیب دیهیم و طراز کمر و رونق گاه
لفظ در کلک تو بنهفته چو یونس درحوت
معنی از محبره آورده چو یوسف از چاه
اندر آن ملک که اعلام شکوه توفراخت
برتر از کوه دگر ملک بود حشمت کاه
دلت از صبح ازل بوده مگر مظهر غیب
که زنیک و بد تا شام ابد شد آگاه
ندهد خرج کف راد تو تمهید سپهر
که تن شیر نتانست کشیدن روباه
عقل را بخت توشد قاعده هر پیشه بلی
بازوی پیر ببایست بدست برناه
صاحبا صدرا تاج الشعرا دور ازتست
همچو شیطان که جدا مانده زدرگاه آله
ماتم از هجر تو آنگونه که می نشناسم
پیل از اسب و وزیر از رخ و بیدق از شاه
دل حضور تو خرد جانب تو جان پی تست
منم و این تن وامانده در واشوقاه
یا به یک جذبه دیگر تنم از دست ببر
یا دل و جان و خرد باز فرست از درگاه
روح چون نیست کسی را چه تمتع از تن
تن چو پامال کرب شد چه ثمر از دیباه
تا که رخسار و خط یار بود در انظار
این یکی همچو ثواب آن دگری همچو گناه
باد در جام نکو خواه تو سیال آتش
باد درکام بد اندیش تو خشکیده میاه
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۹۹ - وله
ظل شه را چو زری سوی صفاهان شد رای
چرخ گردید زمین سای و زمین چرخ آسای
زیر خرگاه وی از بخت هزاران بختی
گرد اردوی وی ازچرخ دوصد پرده سرای
چهر خورشید همی تافت زآئینه پیل
بانگ ناهید همی خاست زآهنگ درای
هرکجا کرد مکان شد چو ارم محنت کاه
هر کجا گشت مکین شد چو حرم مجد افزای
ای بسا پهنه که شد صارم او پیل افکن
ای بسا بیشه که شد نیزه او شیر ربای
ری بنالید که مشتاق توام زود مپوی
جی ببالید که مفتون توام دیر مپای
او همی رفت و همی بخت دویدش درپی
او همی راند و همی چرخ فتادش برپای
بخت گفتا که غریبم مگذار و مگذر
چرخ گفتا که به خلیم بگمار و بگرای
شه بدلداری بخت و بطرف گیری چرخ
هر دو را گشت بظل علمش راهنمای
سرکشانش بپذیرائی و از بیم و امید
گاه از راه گریزان وگهی ره پیمای
این بدان گفت که ازسطوت او ترس و مرو
آن بدین گفت که بر رافت او بین و بیای
این دژم حال که خود را که برد نزد نهنگ
اف اگر حمله اش ازخشم شود کام گشای
آن فرحناک که سودیست اگر زین دریاست
وه اگر موجه اش از مهر شود گوهر زای
شاه نیز از قبل فطرت خود در این فکر
که چسان از دل هر قوم شود غم فرسای
گه بتدبیر که افزوده کند گنج غنی
گه بتمهید که بزدوده کند رنج گدای
همتش را سرآبادی در ملک ملک
غیرتش را دل آزادی برخلق خدای
شب و روزی دو بدینگونه یکران انگیخت
شد صفاهان را چون پیش نزاهت بخشای
برسر تخت چو خورشید فرا رفت بر او
من چو برجیس بدین چامه شدم مدح سرای
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۰ - مطلع ثانی
کای باقبال جهانگیر و ممالک پیمای
وی مصور ز رخت معنی تایید خدای
تخت از صولت کام تو بود کیوان پوی
تاج از دولت فرق تو بود فرقدسای
گرد گوی دم اسبت مه افلاک مسیر
گرد نعل سم خنگت گل خورشید اندای
باد باسیر سمند تو یکی بیهده گرد
عقل با ذوق سلیم تویکی هرزه درای
هرشب از سهم کیی کاخ شکوهت مریخ
پرد از خواب چنان کش شکند طاق سرای
هردم از رعب کله گوشه قدرت کیوان
بجهد از جای چنان کش گسلد بند قبای
کلک بشکست قضا دفتر پیچید قدر
هربلد را که شد اخلاق تو فرمان فرمای
مهر خاور را در محضر تو سر برسنگ
جند اختر را درکشور تو پا درلای
کیست فردوس که نبود بر بزمت مدهوش
چیست دوزخ که نماند گه رزمت دروای
ابر اگر با تو رود اوج بگو باد مسنج
بحر اگر با تو زند موج بگو آب مسای
تا موالید سه و عقل ده و ارکان چار
بر درت هفت فلک یک جهتی پشت دوتای
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۵ - ورودیه است
خیر مقدم بخرام ای بت سیمین صدرا
زادک الله تعالی شرفا والقدرا
رخ نما تا ببری ازسر خوبان غدرا
رفته همچو هلال آمده چون بدرا
آب ری خوب نشستت بمزاج و هاج
برسم اسب تو سرها بتراکم نگرم
در پیت دیده رندان ری و قم نگرم
چشمت آلوده بخونریزی مردم نگرم
دل خود را بخم طره تو گم نگرم
بسکه هرگونه دل آورده ای اندر تاراج
سخت عاشق کش و افروخته خد آمده ای
از کدامین در جنت بچه حد آمده ای
رفته ای همچو غزالان و اسد آمده ای
زآن منازل که تو با آن رخ و قد آمده ای
سرو و نسرین برد امسال ملک جای خراج
شاه را سست وفا یا تو فریبیدی سخت
ورنه بودش بکف از طره تودامن بخت
علم قد بلندت ظفر انگیز درخت
هوس تخت گرش بود تو را سینه چو تخت
طلب تاج گرش بود تو را زلف چو تاج
شد ورودت زچه رو بیخبر ای فتنه گل
تا بسوزم زخورت مجمره گرد کاکل
مژده زلف ترا باز دهم برسنبل
کوی توآب زنم از عرق چهره گل
ره تو فرش نمایم ز پرند و دیباج
حالیا رنجه از راه بکش جوشن سیم
جستجو کم کن از اقوام که الملک عقیم
می ذخیره است مرا بهر تو از عهد قدیم
بنشین فارغ و می خورکه بفتوای حکیم
خستگی را بجز از می نبود هیچ علاج
نی غلط گفتم ای ماه زشرمت اخرس
تو بهمراه امیر آمدی این عیشت بس
آسمانراست بدین منزلت و قدر هوس
خدمت میر چو خلد است و بخدا اندرکس
نشود خسته دل از رنج تن و سوء مزاج
چون رها سخت کمان تیر خود از شست کند
گذر اندر جگر شیر نر مست کند
نیست را همت مردانه او هست کند
گرز او اوج حصین حصن عدوپست کند
گر فراتر ز بروج فلک استش ابراج
ایکه بر خلق بهین دور جهان دوره تست
دوست را پایه زتو سخت شد و دشمن سست
از تو گردید شکست همه آفاق درست
از برتخت ملک آمده به زنخست
همچو احمد که به آمد زنخست از معراج
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۱۲ - در تهنیت عید قربان
عید قربان بود ای لعبت شوخ سپهی
راست خیز از پی احرام و بنه کج کلهی
وز صفا هر وله آموز بدان سرو سهی
رخ فرو سا بحجر تابری از وی سیهی
همچو کز نقره شود بذل سپیدی بمحک
ایکه برد ازکف ما صبر تو مفتاح فرج
بتولای تو رستیم زتکلیف و هرج
حاجیانرا بپرستیدن بیت از تو حجج
کس مناسک نشناسد زتو امسال بحج
محرم کعبه شوند از همه افواج ملک
عمل حلقه ما با تو زحیرت تکبیر
دست در حلقه زدن حک شده از لوح ضمیر
حلقه وش بی سر و پائیم و سرا پا تقصیر
حلق خلقی چو در آن حلقه مویست اسیر
سزد ارگشته زدل حلقه بیت الله حک
طفلی و با توکه فرمود بیا هر وله کن
نیست حج واجبت از شیخ برو مسئله کن
یا زما دور شو و طی چنین مرحله کن
از رخی آفت حج رحم برین قافله کن
کاندر آنجا که توئی زهد شود مستهلک
بر چه مذهب تو مگر معتقد ای نوش لبی
کآفت اهل منی زآن حرکات عجبی
مست اندر عرفات ازبط بنت العنبی
ازعجم دست کشیده پی قتل عربی
مرحبا تا چه کند حسن تو الله معک
عشق لبهای تو بازار تذکر شکند
ناز حسنت دل ما را بتصور شکند
توبه را غمزه ات از روی تهور شکند
دست جمال فتد گردن اشتر شکند
که زحمل چو توئی برد زدلها مدرک
فرقه بر سر وصل تو بهم در جدلند
جوقه از غم هجرت بخیم معتزلند
در بر محملت احرار برقص جملند
قومی آنسان بتماشای رخت مشتغلند
که نسازند طواف حرم حق بکتک
بنه ای ترک پسر خرقه تدلیس بجا
زاهدانرا بدل از شاهدی انداز فجا
خوف عشاق بدل کن زترقص برجا
توکجا زهد کجا سبحه و دستار کجا
درخور بوسی و بزم و طرب و جام کزک
حمل جملی که بود هودجت ای مایه ناز
نه عجب از طرب آید اگر اندر پرواز
ولی این پیشه بسوز و مئی اندیشه بساز (؟)
تکیه گه چون کنی از خار مغیلان حجاز
توکه رنجیدی اگر داشتی از گل تو شک
ازتو زیبد که بدوش افکنی از زلف کمند
خاصه اکنون که جهانده بجهان عید سمند
خیز و از چهره ستان باج زترکان خجند
قبله خود بجز از درگه آصف مپسند
تا زمین بوسیت از مهرکند ماه فلک
آن وزیریکه بشه بست دل و از خود رست
کمرش را ملک اندر سعد الملکی بست
ظلم برخاست زکیهان چو وی ازعدل نشست
تا که بردست وزارت قلم آورد بدست
پای مردم نتراود زحسام و بیلک
کار آفاق رواج ازهمم کافی داد
نظم جمهور بپردانی و کم لافی داد
درد هر ناحیه را داروی بس شافی داد
عزتش حق زبرازنده دل صافی داد
کس زحق عزت نگرفته بزور و بکمک
ایکه حکم تو چو تقدیر روان برافلاک
گوهرت جرعه کش از موجه بحر لولاک
رنجه در پهنه قدرت قدم استدراک
شرفه قصر جلال تو فراتر ز سماک
پایه کاخ شکوه تو فروتر ز سمک
هرچه کلک تو نگارد ز رشاقت افصح
زده اقوال تو از خمکده وحی قدح
گیتی اندر زمنت مبشر از قد افلح
دوستان را که بود از درجات تو فرح
دشمن ار دیدن آن را نتواند بدرک
آصفا خاطر جیحون ز تالم فرسود
گرچه اغلب ز عطایت بتنعم آسود
چه غم ار ملکت موروث مرا خصم ربود
کز بتول آنکه خداوندی جیحونش بود
کرد با حیله و تزویر رمع غضب فدک
آدمی زاده گر از قرض برآوردی دم
اینک آفاق بزیر دم من گشتی گم
ولی از شرم تو خاموشم و خون خور چون خم
گر رسیدم بری و رسته شدم زین مردم
زیر دم خروشان می نهم از هجو خسک
تا فلک دور زند یکسره دوران تو باد
تا بود کیوان چوبک زن ایوان تو باد
تا چمد مهر چو گو درخم چوگان توباد
جان احباب خصوصا من قربان توباد
بدسگالت نشود از غم و اندوه منفک