تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۱۸ - در ۱۲۳۴ خطاب به رضاقلیخان رفیع الملک
رضاقلیخان ای خواجه ای که از سر صدق
فکنده امر تو چون بنده حلقه در گوشم
هنوز می وزدم بوی مشک و گل به مشام
از آن شبی که چو جان بودی اندر آغوشم
بغیر بندگی و مهر و صدق و یک رنگی
چه کرده ام که ز دل کرده ای فراموشم
مرا بهیچ فروشی ولی خورم سوگند
که موئی از تو بتاج ملوک نفروشم
مرا چو بربط خود دان کت آید اندر گوش
ترا نه از زدن زخم و مالش گوشم
اگر نه بربطم ای جان چرا زخم حبیب
ترانه خوانم و از کس ترانه ننیوشم
اگر نه بربطم ای دل چرا به زانوی تو
سخن سرایم و دور از تو بر تو خاموشم
اگر نه بربطم این تار زرد و موی سپید
ز چیست ریخته بر دامن از بناگوشم
جهانیان را رگ زیر پوست باشد و من
چو بربطم که به رگ پوست را همی پوشم
چو بربطم که دلم آشنای زخم تو شد
چو بربطم که چو بنوازیم تو بخروشم
تو روز و شب پی آزار من بکوش که من
پی رضای تو از جان و دل همی کوشم
مخر فسانه این آسمان حیلت باز
ز راه حیله میفکن بخواب خرگوشم
چو بره باش و چو بزغاله شیطنت مفزا
که بهرت از بز نر، شیر مرغ می دوشم
تو شیر شو که من اندر برابرت گورم
تو گربه باش که من در مقابلت موشم
ولی اگر همه افراسیاب ترک شوی
منت چو بیژنم ایدون مخوان سیاوشم
از آن دقیقه که کفگیر خورده به ته دیگ
چو دیگ بر سر آتش نشسته می جوشم
فرامش ارنشدت دوش وعده ای دادی
هنوز منتظر وعده شب دوشم
بیاد زلف تو و سیم تار عبدالله
کزین دو تا بصف حشر مست و مدهوشم
به پنجه سینه خراشم ز دل ترانه کشم
ز دیده اشک فشانم بلب قدح نوشم
فکنده امر تو چون بنده حلقه در گوشم
هنوز می وزدم بوی مشک و گل به مشام
از آن شبی که چو جان بودی اندر آغوشم
بغیر بندگی و مهر و صدق و یک رنگی
چه کرده ام که ز دل کرده ای فراموشم
مرا بهیچ فروشی ولی خورم سوگند
که موئی از تو بتاج ملوک نفروشم
مرا چو بربط خود دان کت آید اندر گوش
ترا نه از زدن زخم و مالش گوشم
اگر نه بربطم ای جان چرا زخم حبیب
ترانه خوانم و از کس ترانه ننیوشم
اگر نه بربطم ای دل چرا به زانوی تو
سخن سرایم و دور از تو بر تو خاموشم
اگر نه بربطم این تار زرد و موی سپید
ز چیست ریخته بر دامن از بناگوشم
جهانیان را رگ زیر پوست باشد و من
چو بربطم که به رگ پوست را همی پوشم
چو بربطم که دلم آشنای زخم تو شد
چو بربطم که چو بنوازیم تو بخروشم
تو روز و شب پی آزار من بکوش که من
پی رضای تو از جان و دل همی کوشم
مخر فسانه این آسمان حیلت باز
ز راه حیله میفکن بخواب خرگوشم
چو بره باش و چو بزغاله شیطنت مفزا
که بهرت از بز نر، شیر مرغ می دوشم
تو شیر شو که من اندر برابرت گورم
تو گربه باش که من در مقابلت موشم
ولی اگر همه افراسیاب ترک شوی
منت چو بیژنم ایدون مخوان سیاوشم
از آن دقیقه که کفگیر خورده به ته دیگ
چو دیگ بر سر آتش نشسته می جوشم
فرامش ارنشدت دوش وعده ای دادی
هنوز منتظر وعده شب دوشم
بیاد زلف تو و سیم تار عبدالله
کزین دو تا بصف حشر مست و مدهوشم
به پنجه سینه خراشم ز دل ترانه کشم
ز دیده اشک فشانم بلب قدح نوشم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۲۰ - خدایگانا میرا اگر شنیدستی
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۲۳ - در مرثیت برادر میرزا سید محمد مجتهد طباطبائی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۲۴ - خدایگانا ای آنکه شاهد ظفرت
خدایگانا ای آنکه شاهد ظفرت
بکاخ بخت قرین با عروس اقبال است
ز سعی و همت و رای تو ملک و دولت و دین
هژیر و فرخ و فرخنده و قوی حال است
رخت معاینه ماند بآفتاب منیر
دلت چون قلزم و دستت چو ابر هطال است
به پیش بحر عطای تو ابر قطره شود
بر ترازوی جود تو کوه مثقال است
به حضرت تو رهی را شکایتی پنهان
ز چاکران درت بر سبیل اجمال است
در آن برات که فرمودیم بخازن جیب
علی الدوام پی دفع وقت و اهمال است
حریف پنجه این پهلوان مردافکن
نه گیو گودرزستی نه رستم زال است
مرا تقاضا زین کس که آبرویش نیست
درست بیختن آب جو بغربال است
بخاک پای عزیز تو ای شه از کم و بیش
جز این حدیث نرانم که جزو امثال است
نصیب ما به جهان دوغ و ترب هم نشود
که صرف جیب خداوند دست بقال است
بکاخ بخت قرین با عروس اقبال است
ز سعی و همت و رای تو ملک و دولت و دین
هژیر و فرخ و فرخنده و قوی حال است
رخت معاینه ماند بآفتاب منیر
دلت چون قلزم و دستت چو ابر هطال است
به پیش بحر عطای تو ابر قطره شود
بر ترازوی جود تو کوه مثقال است
به حضرت تو رهی را شکایتی پنهان
ز چاکران درت بر سبیل اجمال است
در آن برات که فرمودیم بخازن جیب
علی الدوام پی دفع وقت و اهمال است
حریف پنجه این پهلوان مردافکن
نه گیو گودرزستی نه رستم زال است
مرا تقاضا زین کس که آبرویش نیست
درست بیختن آب جو بغربال است
بخاک پای عزیز تو ای شه از کم و بیش
جز این حدیث نرانم که جزو امثال است
نصیب ما به جهان دوغ و ترب هم نشود
که صرف جیب خداوند دست بقال است
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۴۱ - اسامی کعبه
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۴۴ - ایضا در ذم خر
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۵۰ - خدایگانا تا دیده ام در این کشور
خدایگانا تا دیده ام در این کشور
یکی چنانکه توئی راد و نیکخواه نبود
درین زمانه بمقصد کسی نبردی راه
اگر عنایت و فضلت رفیق راه نبود
درین تزلزل اگر همتت نهشتی گام
بهیچ تن سر و در هیچ سر کلاه نبود
نشان صدق و صفا از زمانه محو شدی
اگر مساعدت پیر خانقاه نبود
ور آب لطف تو خامش نکردی این آتش
درین بساط بهم خورده غیر آه نبود
یکی نگر که بلا زآسمان فرو بارید
که جز در تو از آسیب آن پناه نبود
سه ماه رفت به گیتی چو صد هزار آنسال
درین سه ماه فروغی به مهر و ماه نبود
گیاه را سر جنبیدن از نسیم نماند
نسیم را دل بوئیدن گیاه نبود
مقام یونس دل شد درون کام نهنگ
قرار یوسف جان جز بقعر چاه نبود
خیال خلق همه سوی حفظ خویش بدی
ولی خیال تو جز پیش پادشاه نبود
شگفتم آید از آن دل که بدبشه مشغول
چنانکه بیخبر از کشور و سپاه نبود
تو در سحرگه بیدار بوده ای همه شب
ستاره گاهی بیدار بود و گاه نبود
گمان و شبهه و تردید از تو دورستند
که فکرت تو سزاوار اشتباه نبود
بآستان تو دور از ریا سخن گویم
که در شریعت من غیر ازین گناه نبود
من آنکسم که دلم با وجود مرحمتت
به هیچگونه طلبکار مال و جاه نبود
نگاه دار امیدم بفضل و رحمت خویش
که آرزوی دلم جز یکی نگاه نبود
یکی چنانکه توئی راد و نیکخواه نبود
درین زمانه بمقصد کسی نبردی راه
اگر عنایت و فضلت رفیق راه نبود
درین تزلزل اگر همتت نهشتی گام
بهیچ تن سر و در هیچ سر کلاه نبود
نشان صدق و صفا از زمانه محو شدی
اگر مساعدت پیر خانقاه نبود
ور آب لطف تو خامش نکردی این آتش
درین بساط بهم خورده غیر آه نبود
یکی نگر که بلا زآسمان فرو بارید
که جز در تو از آسیب آن پناه نبود
سه ماه رفت به گیتی چو صد هزار آنسال
درین سه ماه فروغی به مهر و ماه نبود
گیاه را سر جنبیدن از نسیم نماند
نسیم را دل بوئیدن گیاه نبود
مقام یونس دل شد درون کام نهنگ
قرار یوسف جان جز بقعر چاه نبود
خیال خلق همه سوی حفظ خویش بدی
ولی خیال تو جز پیش پادشاه نبود
شگفتم آید از آن دل که بدبشه مشغول
چنانکه بیخبر از کشور و سپاه نبود
تو در سحرگه بیدار بوده ای همه شب
ستاره گاهی بیدار بود و گاه نبود
گمان و شبهه و تردید از تو دورستند
که فکرت تو سزاوار اشتباه نبود
بآستان تو دور از ریا سخن گویم
که در شریعت من غیر ازین گناه نبود
من آنکسم که دلم با وجود مرحمتت
به هیچگونه طلبکار مال و جاه نبود
نگاه دار امیدم بفضل و رحمت خویش
که آرزوی دلم جز یکی نگاه نبود
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۷ - بند هفتم
زهی بچین دو زلف از حبش گرفته خراج
نموده لشگر حسنت عقول را تاراج
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
ز بهر مبحث این قطعه گشته استخراج
کنونه حال و منش طبع و کوفشان نساج
جشان بود گز درزی ارش بود قلاج
وظیفه جامگی و ماهواره شهریه
پژول کعب و گزید و گزیت مال خراج
وژوه قطره باران که می چکد از سقف
چنانکه بکران ته دیگ و طلمه نام کماج
قراقروت تو رخبین شمار با فرفور
چو کشک پینو و آش سماق دان تتماج
کبیده پست و بدوره مر آن که زله کند
فروشه حلوا سختو همی بود زناج
کرن پهول قرنفل چو باد رنگ خیار
چنانکه کاهو کوک اسپناج اسفاناج
ایازی است و ایاسی چو بیژه چشم آویز
هو و وسنی و انباغ را بدان تو، نباج
نویم محض و مجرد شوه بود باعث
عداوت آمده آریغ و نهب شده تاراج
سپیچه آنچه به بندد بروی سرکه و می
سپهر بند طلسم است و سرکبا سگباج
ایخشت است فلز دارتو بود طر طیر
ضداخشیچ و سپیداب باشد اسفیذاج
تو بهرمان دان یاقوت و کامه شد مرجان
چو لعل باشد گر کند و آبگینه زجاج
هزینه خرج بود چک برات و یافته قبض
چو خفچه شوشه زربا ژوساو باشد باج
متاع باشد کالا اثاث کاچار است
شله قصاص بود داو جنگ و کینه لجاج
دمان و گاه و کمانکش زمان و مدت و وقت
شتاب باشد اوژول و ناگهان تا کاج
کلاژه کچله و دیگر کلاغ پیسه بود
حمامه کالوچ است و تراج دان دراج
تویل مردم اصلع چکاد پیشانی
بسونه زلف و مجعد غف است و تاری داج
شخار قلیا هم بیخ آن کنشتو دان
چنانچه صابون برهوه و زاک باشد زاج
چو مصطکی کیه گوشاد جنطیا نا شد
شنوشه عطسه و پیلسته نیز باشد عاج
چلاس لواس است و طفیل بشتالم
کراس لقمه زناع کاره هست تو مرکاج
نماک رونق و نو سیره بحث و کاغذ نفج
بود تماخره فیرید و مشوت کنگاج
کمند خام و سنان نیزه توپ کشگنجیر
کباده هست کمان و هدف بود آماج
بواشه آلت مذراة و ماله دان بتکن
شیار شخم بود خیش و یوغ سر آماج
رعیتان دان گودهچگان و باد رمان
چو امتان نبی بربروش و فر سنداج
سجاف هست فراویز و لبنه دان خشتک
قبا ست یلمه و دیباه را شمر دیباج
هموخ مشعله باشد شماله اسپندار
پلیته باشد افروشه و چراغ سراج
نی مجوف غرو است و نای پرهیرون
درخت ساک که سازند کشتی از آن ساج
فرات باشد فالاد و دجله اروند است
چو تنگه طنجه برنیو جزیره مهراج
فکانه هست جنینی که مرده سقط شود
چنانکه آن زن نوزاده زاجه باشد و زاج
بیوک و دغد عروس است و بکر دوشیزه
چنانکه حایض دشتان و قابله پازاج
کنشک تیرک عضو آمد و کنیسه کذشت
ولیک کمرا زنار شد چلیپا خاج
دروگر است گته کار و کفشگر اسکاف
خیاط درزی و الباد و پنبه زن حلاج
بدیهه آمده، انگارده فسانه و نقل
نکشک مردم مقروض دان و عریان لاج
ضعیف غامی و مفلوج شیک و شیشله دان
چهار چوبه در بواس و نردبان معراج
قدیم بوباشستی و نوشده حادث
گواژه طعنه گواسه صفت بهشت اجماج
سروش هوش و خرد شد سرو شبد جبریل
نیاز حاجت و آمین بود بجای تراج
بن است بطم و بود کاکیان خسکدانه
علک و نیژد وزرنیله شد همان ریواج
مقطعه خامه زن و مصقله بود یزداغ
ظروف و احول و ناژوو کاشکی همه کاج
سفینه هست سماری خله بود مردی
چنانکه نوژیه سیل است و اشتراک امواج
بتک کتابت و کرکز علامت است و دلیل
بنا به نوبت و دیهیم و گرزن آمد تاج
ستیم ریم جروح است و با خسه نشتر
پروش مطلق جوشش هزار چشمه خراج
چو گردنا گل سرخ است و زعفران گیماس
ولیک نیلپر و توله را شمر ور تاج
نموده لشگر حسنت عقول را تاراج
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
ز بهر مبحث این قطعه گشته استخراج
کنونه حال و منش طبع و کوفشان نساج
جشان بود گز درزی ارش بود قلاج
وظیفه جامگی و ماهواره شهریه
پژول کعب و گزید و گزیت مال خراج
وژوه قطره باران که می چکد از سقف
چنانکه بکران ته دیگ و طلمه نام کماج
قراقروت تو رخبین شمار با فرفور
چو کشک پینو و آش سماق دان تتماج
کبیده پست و بدوره مر آن که زله کند
فروشه حلوا سختو همی بود زناج
کرن پهول قرنفل چو باد رنگ خیار
چنانکه کاهو کوک اسپناج اسفاناج
ایازی است و ایاسی چو بیژه چشم آویز
هو و وسنی و انباغ را بدان تو، نباج
نویم محض و مجرد شوه بود باعث
عداوت آمده آریغ و نهب شده تاراج
سپیچه آنچه به بندد بروی سرکه و می
سپهر بند طلسم است و سرکبا سگباج
ایخشت است فلز دارتو بود طر طیر
ضداخشیچ و سپیداب باشد اسفیذاج
تو بهرمان دان یاقوت و کامه شد مرجان
چو لعل باشد گر کند و آبگینه زجاج
هزینه خرج بود چک برات و یافته قبض
چو خفچه شوشه زربا ژوساو باشد باج
متاع باشد کالا اثاث کاچار است
شله قصاص بود داو جنگ و کینه لجاج
دمان و گاه و کمانکش زمان و مدت و وقت
شتاب باشد اوژول و ناگهان تا کاج
کلاژه کچله و دیگر کلاغ پیسه بود
حمامه کالوچ است و تراج دان دراج
تویل مردم اصلع چکاد پیشانی
بسونه زلف و مجعد غف است و تاری داج
شخار قلیا هم بیخ آن کنشتو دان
چنانچه صابون برهوه و زاک باشد زاج
چو مصطکی کیه گوشاد جنطیا نا شد
شنوشه عطسه و پیلسته نیز باشد عاج
چلاس لواس است و طفیل بشتالم
کراس لقمه زناع کاره هست تو مرکاج
نماک رونق و نو سیره بحث و کاغذ نفج
بود تماخره فیرید و مشوت کنگاج
کمند خام و سنان نیزه توپ کشگنجیر
کباده هست کمان و هدف بود آماج
بواشه آلت مذراة و ماله دان بتکن
شیار شخم بود خیش و یوغ سر آماج
رعیتان دان گودهچگان و باد رمان
چو امتان نبی بربروش و فر سنداج
سجاف هست فراویز و لبنه دان خشتک
قبا ست یلمه و دیباه را شمر دیباج
هموخ مشعله باشد شماله اسپندار
پلیته باشد افروشه و چراغ سراج
نی مجوف غرو است و نای پرهیرون
درخت ساک که سازند کشتی از آن ساج
فرات باشد فالاد و دجله اروند است
چو تنگه طنجه برنیو جزیره مهراج
فکانه هست جنینی که مرده سقط شود
چنانکه آن زن نوزاده زاجه باشد و زاج
بیوک و دغد عروس است و بکر دوشیزه
چنانکه حایض دشتان و قابله پازاج
کنشک تیرک عضو آمد و کنیسه کذشت
ولیک کمرا زنار شد چلیپا خاج
دروگر است گته کار و کفشگر اسکاف
خیاط درزی و الباد و پنبه زن حلاج
بدیهه آمده، انگارده فسانه و نقل
نکشک مردم مقروض دان و عریان لاج
ضعیف غامی و مفلوج شیک و شیشله دان
چهار چوبه در بواس و نردبان معراج
قدیم بوباشستی و نوشده حادث
گواژه طعنه گواسه صفت بهشت اجماج
سروش هوش و خرد شد سرو شبد جبریل
نیاز حاجت و آمین بود بجای تراج
بن است بطم و بود کاکیان خسکدانه
علک و نیژد وزرنیله شد همان ریواج
مقطعه خامه زن و مصقله بود یزداغ
ظروف و احول و ناژوو کاشکی همه کاج
سفینه هست سماری خله بود مردی
چنانکه نوژیه سیل است و اشتراک امواج
بتک کتابت و کرکز علامت است و دلیل
بنا به نوبت و دیهیم و گرزن آمد تاج
ستیم ریم جروح است و با خسه نشتر
پروش مطلق جوشش هزار چشمه خراج
چو گردنا گل سرخ است و زعفران گیماس
ولیک نیلپر و توله را شمر ور تاج
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۳ - تقسیم طبقات رعیت به فرموده مه آباد
کسان به دور مه آباد چاربخش شدند
که دست را بشناسد یکسر از دستار
نخست هیربد و مؤبدان که ایشان را
بخوانده بر من و برمان برین و هورستار
دوم شهان و جهان داوران که در گیتی
به نام چتر من و چتر بند و تورستار
سوم کدیور و پیشه ور و کشاورزان
که این گروه را گفتند پاس و سورستار
چهارم است پرستار و پیشکار کسان
به نام سودی و سودین و سود و زورستار
که دست را بشناسد یکسر از دستار
نخست هیربد و مؤبدان که ایشان را
بخوانده بر من و برمان برین و هورستار
دوم شهان و جهان داوران که در گیتی
به نام چتر من و چتر بند و تورستار
سوم کدیور و پیشه ور و کشاورزان
که این گروه را گفتند پاس و سورستار
چهارم است پرستار و پیشکار کسان
به نام سودی و سودین و سود و زورستار
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۵ - در شمارهٔ نامهای هفت کشور
ای آنکه روی تو بر مه فروغ بخش بود
غمت به خرمن دلها چو آذرخش بود
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
ز بحر محبث این قطعه نور بخش ود
به پارسی بشمر نامهای هفت اقلیم
که هر یکی را از اختری درخش بود
چو ارزه و شوه آنگاه آذرخش بود
چهارمین دان بدرخش و با درخش بود
چو پنجم «اوربرشت » و ششم «خرشت » شمار
«جمیره یامین » از هفتمینه بخش بود
غمت به خرمن دلها چو آذرخش بود
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
ز بحر محبث این قطعه نور بخش ود
به پارسی بشمر نامهای هفت اقلیم
که هر یکی را از اختری درخش بود
چو ارزه و شوه آنگاه آذرخش بود
چهارمین دان بدرخش و با درخش بود
چو پنجم «اوربرشت » و ششم «خرشت » شمار
«جمیره یامین » از هفتمینه بخش بود
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۶ - در اسامی قبایل عرب
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۸ - در دانش زمین و بخشهای او از گفته پیشینیان
بتا توئی که قدت سرو باغ کاشمر است
رخت بهار ختن بوستان کاشغر است
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
ز بحر مجتث این چامه تنگی از شکر است
چو شرق و غرب زمین خاور است و باختر است
نسار «او اختر» است و بتو در «اخشتر» است
به پارسی کره خاک «گوی چغمینی » است
«میان کش » است خط استوانه در کمر است
زمین کهنه بود ارزه و آن دگر شوه دان
که هر دو جای جماد و گیاه و جانور است
«ووروبرشته » شمال و «ووروز زرشته » جنوب
«زرشته » هشته بزیر و «برشته » بر زبر است
زمین عامره را می شمر «فرادده فش »
چنانکه «ویدهدده فش » خراب و بی اثر است
«وورو برشته فرادده فش » سه بخش بود
تمام شرح دهم بر تو گرچه مختصر است
نخست «بهره خاور» که بخش خاوریش
به «آن ایران » نامیده گشت و مشتهر است
میانه بخشش «خنرث وه بومی ایران » دان
چو بخشش باختر «ایران کوپژ» در نظر است
محیط غربی و شرقی «رزه پراگرد» ند
که یک به باختر و آن به خاوری سمر است
رخت بهار ختن بوستان کاشغر است
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
ز بحر مجتث این چامه تنگی از شکر است
چو شرق و غرب زمین خاور است و باختر است
نسار «او اختر» است و بتو در «اخشتر» است
به پارسی کره خاک «گوی چغمینی » است
«میان کش » است خط استوانه در کمر است
زمین کهنه بود ارزه و آن دگر شوه دان
که هر دو جای جماد و گیاه و جانور است
«ووروبرشته » شمال و «ووروز زرشته » جنوب
«زرشته » هشته بزیر و «برشته » بر زبر است
زمین عامره را می شمر «فرادده فش »
چنانکه «ویدهدده فش » خراب و بی اثر است
«وورو برشته فرادده فش » سه بخش بود
تمام شرح دهم بر تو گرچه مختصر است
نخست «بهره خاور» که بخش خاوریش
به «آن ایران » نامیده گشت و مشتهر است
میانه بخشش «خنرث وه بومی ایران » دان
چو بخشش باختر «ایران کوپژ» در نظر است
محیط غربی و شرقی «رزه پراگرد» ند
که یک به باختر و آن به خاوری سمر است
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴۴ - و به نستعین و نستمد
بود به لفظ فرانسی ایا نگار جمیل
خدا دیو پرفت انبیا و گید دلیل
امی، صحابه سیل آسمان، و غبرا تر
پلاس جای و پارادی جنان سقز آنفر
آتش است و قیامت شمار «سوپرم ژور»
ویزاژ، چهره پومن، شش ثقیل باشد لور
گوئیس ران و تالن پاشنه است و لانگ زبان
چنانکه لور لب است و نه انف و بوش دهان
لارنکس حلق و ژنو، زانو است و کو، گردن
چو ایل چشم و بی پا و دست باشد من
دوو، پر است و مثل مغز و سورسیل ابرو
آواز، مرغ و اوا، بط پوال باشد مو
پواترین بودت سینه واریه گوش
چنانکه گله، تت و گربه شاو سوری موش
شوال اسب بود موله بغل و شامه شتر
جرس گرله و سل زین و مرگ باشد مر
ام است مردوفم آمد زن و ابوزوج است
چنانکه بکنابیز است و واک خود موج است
قنات آکدک و سورس چشمه لای چوفانژ
وریته صدق و پیوپارسا فریشته آنژ
پرنس زاده شاه است و پادشاه روا
چو لیر بربط و ویل است شهر و شهرموا
دروغ باشد مانسنژووتر دان امپر
دینی حقیق و پرنه بکیر و آهن فر
درآی انتره سوفرانس رنج و دولر درد
سیه نوار بود روژ سرخ و ژن شد زرد
فیور تب بود و زیر سو و بالا سور
اس استخوان و نقاهت مل و زکی دان پور
ولیک پیر، ویو باشد و جوان ژن شد
ضیاء لومیر است و افق هریزن شد
لژه سبک بود ارژان لجین اتن ارزیز
پلمب سرب و ذهب ار، رزن سگ، است مویز
کوثیور، مس شمرو ویتر، شیشه شد بی قین
چنانکه روی بودزنک و هست معدن مین
متاع ارزان بنمارشه و گران شردان
برادر است فرر، مام مر، پدر پر، دان
چو ارک قوس و فلش تیر و دام میدان پژ
مط پلوئی، نواژ، ابر و برف باشد نژ
کت دمای، زره باشد ارنمان زیور
حسام قاطع سبر است و بوکلیه اسپر
غبار پوسیرونرف پی تره پیکان
حزام سانگل بود دهنه زن، برید عنان
بت ایدل است و شمن ایدلاتر، و خانه مزن
در سرای بود پرت و هست پنبه کتن
کراست سورد، توان فرس و خستگی مالز
ترانش پاره نان پاره آتش است برز
بته جمال و لذدر قبح و سرمه کالامین
چنانکه جامه ابی، مبل، اثاث و پات عجین
چو سقف و عرش پلافن، همید، ترسک، خشک
قلم پلوم و مداد آنکر موسک باشد مشک
چو رزق پرسین و توشه هست «مونی سین »
گران بزرگ و پتی خرد و خوب باشد بن
خر، آن و فیل، الفان و سمک پواسن دان
پوازن است همان زهرومی بواسن دان
بف است گاو نر و واش ماده سرپان مار
و، عجل و گرگ لو، و آنن است کره حمار
پن است نان و ویاند است لحم و عاقل ساژ
پتی له دوغ، و له شیر و پنیر دان فرماژ
با تایه جنگ و پ صلح است و پشه شد کوسن
پروری حکه سوری خنده ابن عم کوزن
شکار شاش بود ژور روز نوئی شب
سلیل، نیراعظم برویری است غضب
اپوز زوجه ماری شوهر و دوثرکابین
سمانس تخم ورامه شاخه بیخ اوراسین
نر است مال و بله گندم است و میل ارزن
گشاده آب دوی دان شراب باشد ون
برانش، شاخه با برگ و میوه دان فروئی
نو، ما، ژمن، تو، تواوو، شما و این سلوئی
مراست بحر و کنارش براست و قعرش فن
و سه سفینه اشل نردبان و قنطره پن
غزال شوری مرس است خوی وتر، مویور
چو شان مزرعه و برزگر مواستر
تروئه روزنه سوزن اگی ورشته سوا
بطانه، دوبلر وروت است کو چه چوب بو
وپو، است کهنه و هاین، دریده و تمان رخت
چو عرقه بار پروریده پرده باربر، درخت
پلر سرشک بصردان و مرو، آب دماغ
پاساز معبر ورا مپار برج وژاردن باغ
فوا، جگر بود انفینی، بیش و پ، اندک
کثیر انفینمان، فیرمامان شمار فلک
پلاس درم، صف رزم و نامه باشد لتر
س، مرد ابله و بت چکمه است و هستی اثر
دوات انکریه کالکول شمار و حساب
بکو تمام و لوان دو رو لیور هست کتاب
رزن عنب شد و وینی بود درخت رزان
بهار هست پرنتان اتن شمار خزان
هیور زمان زمستان و فصل صیف اته
چو جیب کالسن و گنگ موئه جنب کته
قلمتراش کنیف است و گوته باشد کارد
مه نانخورش بود و ساله شور و فارین آرد
پم است سیب و گلابی پوار و فیک انجیر
اناردان گرناد و براوه مرد دلیر
تبوید، دان سل، پیلی بلان شد اسفیدار
چنانکه موریه توت و پلاتان است چنار
چو نخل پالمبه و برگ فوی و ارژشعیر
چو ساشه توبره و مانژوار آخورگیر
شد آکلاد تعاتق مصافحت بن ژور
چو منتر ساعت و آمپش ز خویش کردن دور
خدا دیو پرفت انبیا و گید دلیل
امی، صحابه سیل آسمان، و غبرا تر
پلاس جای و پارادی جنان سقز آنفر
آتش است و قیامت شمار «سوپرم ژور»
ویزاژ، چهره پومن، شش ثقیل باشد لور
گوئیس ران و تالن پاشنه است و لانگ زبان
چنانکه لور لب است و نه انف و بوش دهان
لارنکس حلق و ژنو، زانو است و کو، گردن
چو ایل چشم و بی پا و دست باشد من
دوو، پر است و مثل مغز و سورسیل ابرو
آواز، مرغ و اوا، بط پوال باشد مو
پواترین بودت سینه واریه گوش
چنانکه گله، تت و گربه شاو سوری موش
شوال اسب بود موله بغل و شامه شتر
جرس گرله و سل زین و مرگ باشد مر
ام است مردوفم آمد زن و ابوزوج است
چنانکه بکنابیز است و واک خود موج است
قنات آکدک و سورس چشمه لای چوفانژ
وریته صدق و پیوپارسا فریشته آنژ
پرنس زاده شاه است و پادشاه روا
چو لیر بربط و ویل است شهر و شهرموا
دروغ باشد مانسنژووتر دان امپر
دینی حقیق و پرنه بکیر و آهن فر
درآی انتره سوفرانس رنج و دولر درد
سیه نوار بود روژ سرخ و ژن شد زرد
فیور تب بود و زیر سو و بالا سور
اس استخوان و نقاهت مل و زکی دان پور
ولیک پیر، ویو باشد و جوان ژن شد
ضیاء لومیر است و افق هریزن شد
لژه سبک بود ارژان لجین اتن ارزیز
پلمب سرب و ذهب ار، رزن سگ، است مویز
کوثیور، مس شمرو ویتر، شیشه شد بی قین
چنانکه روی بودزنک و هست معدن مین
متاع ارزان بنمارشه و گران شردان
برادر است فرر، مام مر، پدر پر، دان
چو ارک قوس و فلش تیر و دام میدان پژ
مط پلوئی، نواژ، ابر و برف باشد نژ
کت دمای، زره باشد ارنمان زیور
حسام قاطع سبر است و بوکلیه اسپر
غبار پوسیرونرف پی تره پیکان
حزام سانگل بود دهنه زن، برید عنان
بت ایدل است و شمن ایدلاتر، و خانه مزن
در سرای بود پرت و هست پنبه کتن
کراست سورد، توان فرس و خستگی مالز
ترانش پاره نان پاره آتش است برز
بته جمال و لذدر قبح و سرمه کالامین
چنانکه جامه ابی، مبل، اثاث و پات عجین
چو سقف و عرش پلافن، همید، ترسک، خشک
قلم پلوم و مداد آنکر موسک باشد مشک
چو رزق پرسین و توشه هست «مونی سین »
گران بزرگ و پتی خرد و خوب باشد بن
خر، آن و فیل، الفان و سمک پواسن دان
پوازن است همان زهرومی بواسن دان
بف است گاو نر و واش ماده سرپان مار
و، عجل و گرگ لو، و آنن است کره حمار
پن است نان و ویاند است لحم و عاقل ساژ
پتی له دوغ، و له شیر و پنیر دان فرماژ
با تایه جنگ و پ صلح است و پشه شد کوسن
پروری حکه سوری خنده ابن عم کوزن
شکار شاش بود ژور روز نوئی شب
سلیل، نیراعظم برویری است غضب
اپوز زوجه ماری شوهر و دوثرکابین
سمانس تخم ورامه شاخه بیخ اوراسین
نر است مال و بله گندم است و میل ارزن
گشاده آب دوی دان شراب باشد ون
برانش، شاخه با برگ و میوه دان فروئی
نو، ما، ژمن، تو، تواوو، شما و این سلوئی
مراست بحر و کنارش براست و قعرش فن
و سه سفینه اشل نردبان و قنطره پن
غزال شوری مرس است خوی وتر، مویور
چو شان مزرعه و برزگر مواستر
تروئه روزنه سوزن اگی ورشته سوا
بطانه، دوبلر وروت است کو چه چوب بو
وپو، است کهنه و هاین، دریده و تمان رخت
چو عرقه بار پروریده پرده باربر، درخت
پلر سرشک بصردان و مرو، آب دماغ
پاساز معبر ورا مپار برج وژاردن باغ
فوا، جگر بود انفینی، بیش و پ، اندک
کثیر انفینمان، فیرمامان شمار فلک
پلاس درم، صف رزم و نامه باشد لتر
س، مرد ابله و بت چکمه است و هستی اثر
دوات انکریه کالکول شمار و حساب
بکو تمام و لوان دو رو لیور هست کتاب
رزن عنب شد و وینی بود درخت رزان
بهار هست پرنتان اتن شمار خزان
هیور زمان زمستان و فصل صیف اته
چو جیب کالسن و گنگ موئه جنب کته
قلمتراش کنیف است و گوته باشد کارد
مه نانخورش بود و ساله شور و فارین آرد
پم است سیب و گلابی پوار و فیک انجیر
اناردان گرناد و براوه مرد دلیر
تبوید، دان سل، پیلی بلان شد اسفیدار
چنانکه موریه توت و پلاتان است چنار
چو نخل پالمبه و برگ فوی و ارژشعیر
چو ساشه توبره و مانژوار آخورگیر
شد آکلاد تعاتق مصافحت بن ژور
چو منتر ساعت و آمپش ز خویش کردن دور
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴۶ - در شمار ایام هفته از یکشنبه تا شنبه
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۲۲ - فضا و ساحت عدلیه یارب از چپ و راست
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۲۹ - هژیر و نغز و خوش ای باد نو بهار بوز
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۵ - تو چون بهاری و گیتی چو باغ و ما چو درخت
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۰ - طراز خاتم شاهنشهی به لوح ابد
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۲ - رفیق من مه من یار من جعلت فلاک
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۲۶ - در آن زمان که بود بیم جان شگفت مدار