عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۲۰ - توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی
توبه کردم ز شور و بی‌خویشتنی
عشقت بشنید از من به این ممتحنی
از هیزم توبهٔ من آتش بفروخت
می‌سوخت مرا که توبه دیگر نکنی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۲۴ - جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
جان بگریزد اگر ز جان بگریزی
وز دل بگریزم ار از آن بگریزی
تو تیری و ما همچو کمانیم هنوز
تیری چه عجب گر ز کمان بگریزی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۲۶ - جان دید ز جانان ازل دمسازی
جان دید ز جانان ازل دمسازی
می‌خواهد کز من ببرد هنبازی
این بازیها که جان برون آورده است
ما را به خود تمام بازی بازی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۲۸ - جانم دارد ز عشق جان‌افزائی
جانم دارد ز عشق جان‌افزائی
از سوداها لطیفتر سودائی
وز شهر تنم چو لولیان آواره است
هر روز به منزلی و هر شب جائی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۶۳ - در عالم حسن اینت سلطان که توئی
در عالم حسن اینت سلطان که توئی
در خطهٔ لطف شهره برهان که توئی
در قالب عاشقان بی‌جان گشته
انصاف بدادیم زهی جان که توئی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۶۴ - در عشق تو خون دیده بارید بسی
در عشق تو خون دیده بارید بسی
جان در تن من ز غم بنالید بسی
آگاه نی ز حالم ای جان جهان
چرخم به بهانه تو مالید بسی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۶۶ - در عشق موافقت بود چون جانی
در عشق موافقت بود چون جانی
در مذهب هر ظریف معنی دانی
از سی و دو دندان چو یکی گشت دراز
بی‌دندان شد از چنان دندانی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۶۷ - در عشق هر آن که برگزیند چیزی
در عشق هر آن که برگزیند چیزی
از نفس هوس بر او نشیند چیزی
عشق آینه است هرکه در وی بیند
جز ذات و صفات خود نبیند چیزی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۶۹ - در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
در هر دو جهان دلبر و یارم تو بسی
زیرا که به هر غمیم فریاد رسی
کس نیست به جز تو ایمه اندر دو جهان
جز آن که ببخشیش باکرام کسی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۷۱ - دل از می عشق مست می‌پنداری
دل از می عشق مست می‌پنداری
جان شیفتهٔ الست می‌پنداری
تو نیستی و بلای تو در ره تو
آنست که خویش هست می‌پنداری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۷۲ - دلدار به زیر لب بخواند چیزی
دلدار به زیر لب بخواند چیزی
دیوانه شوی عقل نماند چیزی
یارب چه فسونست که او می‌خواند
کاندر دل سنگ می‌نشاند چیزی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۷۳ - دلدار مرا گفت ز هر دلداری
دلدار مرا گفت ز هر دلداری
گر بوسه خری بوسه ز من خر باری
گفتم که به زر گفت که زر را چکنم
گفتم که به جان گفت که آری آری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۷۷ - دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
دوش از سر عاشقی و از مشتاقی
می‌کردم التماس می از ساقی
چون جاه و جمال خویش بنمود به من
من نیست شدم بماند ساقی ساقی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۸۱ - دیروز فسون سرد برخواند کسی
دیروز فسون سرد برخواند کسی
او سردتر از فسون خود بود بسی
بر مایدهٔ عشق مگس بسیار است
ای کم ز مگس کو برمد از مگسی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۸۲ - دی عاقل و هشیار شدم در کاری
دی عاقل و هشیار شدم در کاری
برهم زدم دوش مر مرا عیاری
دیدم که دل آن اوست من اغیارش
بیرون رفتم از آن میان من باری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۹۶ - شادی شادی و ای حریفان شادی
شادی شادی و ای حریفان شادی
زان سوسن آزاد هزار آزادی
می‌گفت که دادی عاشقی من دادم
آری دادی مها و دادی دادی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۸۹۹ - شمعی است دل مراد افروختنی
شمعی است دل مراد افروختنی
چاکیست ز هجر دوست بردوختنی
ای بی‌خبر از ساختن و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۰۰ - صد روز دراز گر به هم پیوندی
صد روز دراز گر به هم پیوندی
جان را نشود از این فغان خرسندی
ای آن که به این حدیث ما می‌خندی
مجنون نشدی هنوز دانشمندی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۰۱ - عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی
عاشق شوی ای دل و ز جان اندیشی
دزدی کنی و ز پاسبان اندیشی
دعوی محبت کنی ای بی‌معنی
وانگه ز زبان این و آن اندیشی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۹۰۵ - عشقت صنما چه دلبری‌ها کردی
عشقت صنما چه دلبری‌ها کردی
در کشتن بنده ساحری‌ها کردی
بخشی همه عشقت به سمرقند دلم
آگاه نی چه کافری‌ها کردی