تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۱۴
هنگام سپیده‌دم خروس سحری،
دانی که چرا همی‌کند نوحه‌گری؟
یعنی که: نمودند در آیینهٔ صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۱۵
وقت سحر است، خیز ای مایهٔ ناز،
نرمک‌نرمک باده خور و چنگ نواز،
کان‌ها که بجایند نپایند کسی،
و آن‌ها که شدند کس نمی‌آید باز!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۱۶
هنگام صبوح ای صنمِ فرخْ‌پی
برساز ترانه‌ای و پیش آور می؛
کافکند به خاک صد هزاران جَم و کیْ
این آمدنِ تیرمه و رفتنِ دی.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۱۷
صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم،
وین شیشهٔ نام‌وننگ برسنگ زنیم،
دست از اَمَلِ درازِ خود باز کشیم،
در زلفِ دراز و دامنِ چنگ زنیم.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۱۸
روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد،
ابر از رُخِ گلزار همی‌شوید گَرْد،
بلبل به زبانِ پهلوی با گلِ زرد،
فریاد همی‌زند گه: می باید خورد!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۱۹
فصلِ گُل و طَرْفِ جویْبار و لبِ کِشْت،
با یک دو سه تازه‌ دلبری حورسرشت؛
پیش آر قَدَح که باده‌نوشانِ صَبوح،
آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۰
بر چهرهٔ گُل نسیمِ نوروز خوش است،
در صَحنِ چمن رویِ دل‌افروز خوش است،
از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست؛
خوش باش و ز دی مگو، که امروز خوش است.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۱
ساقی، گل و سبزه بس طربناک شده‌است،
دریاب که هفتهٔ دگر خاک شده‌است؛
می نوش و گُلی بچین، که تا در نگری
گل خاک شده‌است و سبزه خاشاک شده‌است.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۲
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست،
با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست؛
می نوش به خرمی، که این چرخِ کبود
ناگاه تو را چو خاک گرداند پَست.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۳
* هر گه که بنفشه جامه در رنگ زند،
در دامنِ گل بادِ صبا چنگ زند،
هشیار کسی بُوَد که، با سیمْبَری
می نوشد و جام باده بر سنگ زند.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۴
برخیز و مخور غمِ جهانِ گُذران،
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طَبْعِ جهان اگر وفایی بودی،
نوبت به تو خود نیامدی از دگران.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۵
در دایرهِٔ سپهرِ ناپیدا غور،
می نوش به خوشدلی که دور است به جور؛
نوبت چو به دوْرِ تو رَسَد آه مکن،
جامی است که جمله را چشانند به دوْر!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۶
از درسِ علوم جمله بگریزی بِهْ،
و اندر سرِ زلفِ دلبر آویزی به،
ز آن پیش که روزگار خونت ریزد،
تو خونِ قِنینه در قدح ریزی به.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۷
ایّامِ زمانه از کسی دارد ننگ،
کاو در غمِ ایّام نشیند دلتنگ؛
می خور تو در آبگینه با نالهٔ چنگ،
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۸
* از آمدنِ بهار و از رفتنِ دی،
اوراقِ وجودِ ما همی‌گردد طی؛
می خور، مخور اندوه، که گفته‌است حکیم:
غم‌های جهان چو زَهر و تِریاقش می.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۲۹
زان پیش که نامِ تو ز عالَم برود
می خور، که چو می به دل رسد غم برود؛
بگشای سرِ زلفِ بُتی بند ز بند،
زان پیش که بند‌بندت از هم برود!
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۰
* ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم،
وین یک‌دمِ عمر را غنیمت شمریم؛
فردا که ازین دیْر کُهَن درگذریم؛
با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۱
* تَن زن چو به زیرِ فَلَکِ بی‌باکی،
می نوش چو در جهانِ آفت‌ناکی؛
چون اوّل و آخِرت به جز خاکی نیست،
انگار که بر خاک نه‌ای در خاکی.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۲
* می بر کفِ من نِهْ که دلم تاب است،
وین عمرِ گریزپای چون سیماب است،
دریاب که، آتشِ جوانی آب است،
هُش دار، که بیداری دولت خواب است.
خیام : دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸]
رباعی ۱۳۳
می نوش که عمرِ جاودانی این است،
خود حاصِلَت از دوْرِ جوانی این است.
هنگامِ گُل و مُل است و یاران سرمست،
خوش باش دمی، که زندگانی این است.