تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۰ - بهر پاس عشق خاموشی نشد دمساز ما
بهر پاس عشق خاموشی نشد دمساز ما
پر بلند افتاده بود این پرده آواز ما
آنقدر وسعت ندارد زود رسوا می شود
آسمان را نیست تاب شوخی پرواز ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۲ - عقد گوهر چون صدف در آستین داریم ما
عقد گوهر چون صدف در آستین داریم ما
خونبهای خویش در زیر نگین داریم ما
از غبار ما فلک تعمیر زندان می کند
در دو عالم خاطر اندوهگین داریم ما
با دل دیوانه خود مصلحت ها دیده ایم
خنده بر لب جان به کف چین بر جبین داریم ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۳ - حرف عشق دوست را افسانه می دانیم ما
حرف عشق دوست را افسانه می دانیم ما
سایه های بید را دیوانه می دانیم ما
قصه شیرین مجنون یک حدیث درد ماست
عاشقی را در پر پروانه می خوانیم ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۲ - ناله از تاثیر هویی در کمین دارم بیا
ناله از تاثیر هویی در کمین دارم بیا
جان برای مقدمت در آستین دارم بیا
کرده تیرت مغز را در استخوان من شرار
خوش چراغانی ز شوق آفرین دارم بیا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۵ - معنی غالب حریفی بی شماتت همت است
معنی غالب حریفی بی شماتت همت است
پیش من (بر) دشمن عاجز مروت همت است
می تواند حاتم طایی شدن راه عرب
گر همین افسانه ارباب همت همت است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۶ - داغ مهر دوستانم کینه دشمن کجاست
داغ مهر دوستانم کینه دشمن کجاست
کاروان بار منت گشته ام رهزن کجاست
راحت آتش پرستان خانه زاد آفت است
مرهم داغی به از خاکستر گلخن کجاست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۰ - چون دلم دیوانه عاقل نمایی برنخاست
چون دلم دیوانه عاقل نمایی برنخاست
همچو اشکم عقده مشکل گشایی برنخاست
زنگ شرکت برنتابد باطن روشندلان
تا سکندر خاک شد آیینه رایی برنخاست
برق تازیهای عمر است اینکه در راه طلب
رهروان را چون نگه آواز پایی برنخاست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۶ - خون دل خوردن به بزمش از شراب آسانتر است
خون دل خوردن به بزمش از شراب آسانتر است
زهر نوشیهای ما از شهد ناب آسانتر است
همچو جوهر گر نگیرد زخم هر دم دامنش
کشتن ما پیش تیغ او ز آب آسانتر است
ما اسیران را ز رشک سایه دیوار غیر
جان سپردن زیر تیغ آفتاب آسانتر است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۸ - بزم خاموشی است مطرب را نوای دیگر است
بزم خاموشی است مطرب را نوای دیگر است
حسن بیهوشی است مستان را صفای دیگر است
پرده بیگانگی آیینه دار صورت است
هر که نشناسی به معنی آشنای دیگر است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۰ - نقل بزم ما حدیثی زان لب شیرین بس است
نقل بزم ما حدیثی زان لب شیرین بس است
جلوه برگ گلی در دامن گلچین بس است
سبزه نورس برون آمد گل خودرو دمید
نوبهار از انتظارت پیر شد تمکین بس است
بلبل و قمری نیم، چشمم به گل یا سرو نیست
از تماشای بهارم جلوه رنگین بس است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۸۱ - سرنوشتم چون تمنا چین ابرویی بس است
سرنوشتم چون تمنا چین ابرویی بس است
بازگشتم چون تماشا با گل رویی بس است
در محبت دل به حرف آشنایی بسته ایم
حلقه زنجیر ما دیوانگان هویی بس است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۱ - بعد از این در بزم او دانسته آهی لازم است
بعد از این در بزم او دانسته آهی لازم است
تا کند اندیشه قتلم گناهی لازم است
گر چه استغناست ناحق کشتگان را خونبها
چشم خوبان را نگاه عذرخواهی لازم است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۳ - خاکساری بزم عیش خاطر آگاه ماست
خاکساری بزم عیش خاطر آگاه ماست
چون گهر گرد یتیمی خاک بازیگاه ماست
نیست از گرد خودی در کاروان ما اسیر
هر که دور افتاده است از خویشتن همراه ماست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱۰ - سرو دلجوی قیامت اعتدالی داشته است
سرو دلجوی قیامت اعتدالی داشته است
باده لعل لب شیرین خیالی داشته است؟
پادشاه عشق از دل باج آبادی گرفت
این ده ویران عجب مال و منالی داشته است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱۱ - تا دلت مایل شکار صید صحرا گشته است
تا دلت مایل شکار صید صحرا گشته است
سبزگردیدن به کام دانه ما گشته است
گوهر شاداب دارد چشم خواب آلوده ای
گه لب ساقی وگاهی موج صهبا گشته است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱۶ - چون غبارم جلوه بیباکی از جا برده است
چون غبارم جلوه بیباکی از جا برده است
خاکساری بین که کارم را چه بالا برده است
نیست در دستم عنان اختیاری همچو موج
گریه ام گاهی به صحرا گه به دریا برده است
هرزه گردی کی غبار از خاطر ما می برد
عشق با رندان دل ما را به صحرا برده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱۹ - گرد جولان تو چشمم را بهاری کرده است
گرد جولان تو چشمم را بهاری کرده است
اشک رنگینم جهان را لاله زاری کرده است
دانه خورشید پنهان می کند در دام ابر
باز صیاد هوا فکر شکاری کرده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۰ - شوخی دیوانه آب از شبنم گل خورده است
شوخی دیوانه آب از شبنم گل خورده است
سبزه اش تاب از نسیم جعد سنبل خورده است
بیخودی گل می کند از ناله نی در دلم
نیستان پنداری آب از چشم بلبل خورده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۷ - گر چه ساقی صرفه در خون خوردن من دیده است
گر چه ساقی صرفه در خون خوردن من دیده است
طالعم را توبه در اوج شکستن دیده است
کی فراموشم شود وحشت پرستیهای دل
دوست هم خود را در این آیینه دشمن دیده است
ظرف دلتنگی نداری لاف رسوایی مزن
غنچه این باغ کی فال شکفتن دیده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۸ - باغها از سایه ابر بهاری دیده است
باغها از سایه ابر بهاری دیده است
دیده ما صرفه ها در گریه باری دیده است
گردبادش در نظر آید بناهای بلند
بسکه عبرت در جهان بی اعتباری دیده است
چشم خواب آلود این دانه آب گوهر است
عشق پر فیضی ز کسب خاکساری دیده است